فهرست کتاب


راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه

اصغر طاهرزاده

نقشه‌ی معاویه در هدم اسلام

برای این‌که فضای آن زمان را احساس بفرمائید به عنوان نمونه قضیه‌ای را عرض می‌کنم که مسعودی درمروج الذهب از قول مُطَرِّفِ بْنِ الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَ آورده است. مُطَرّف می‌گوید:
«وَفَدْتُ مَعَ أَبِی الْمُغِیرَةِ عَلَى مُعَاوِیَةَ وَ كَانَ أَبِی یَأْتِیهِ فَیَتَحَدَّثُ مَعَهُ ثُمَّ یَنْصَرِفُ إِلَیَّ فَیَذْكُرُ مُعَاوِیَةَ وَ یُعْجَبُ بِمَا یَرَى مِنْهُ إِذْ جَاءَ ذَاتَ لَیْلَةٍ فَأَمْسَكَ عَنِ الْعَشَاءِ وَ رَأَیْتُهُ مُغْتَمّاً مُنْذُ اللَّیْلَةِ فَانْتَظَرْتُهُ سَاعَةً وَ ظَنَنْتُ أَنَّهُ لِشَیْ ءٍ حَدَثَ فِینَا وَ فِی عِلْمِنَا فَقُلْتُ مَا لِی أَرَاكَ مُغْتَمّاً مُنْذُ اللَّیْلَةِ فَقَالَ یَا بُنَیَّ جِئْتُ مِنْ عِنْدِ أَخْبَثِ النَّاسِ قُلْتُ وَ مَا ذَاكَ قَالَ قُلْتُ لَهُ وَ قَدْ خَلَوْتُ بِهِ إِنَّكَ قَدْ بَلَغْتَ سِنّاً یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَلَوْ أَظْهَرْتَ عَدْلًا وَ بَسَطْتَ خَیْراً فَإِنَّكَ قَدْ كَبِرْتَ وَ لَوْ نَظَرْتَ إِلَى إِخْوَتِكَ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ فَوَصَلْتَ أَرْحَامَهُمْ فَوَ اللَّهِ مَا عِنْدَهُمُ الْیَوْمَ شَیْ ءٌ تَخَافُهُ فَقَالَ هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ مَلَكَ أَخُو بَنِی تَیْمٍ فَعَدَلَ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَكَ فَهَلَكَ ذِكْرُهُ إِلَّا أَنْ یَقُولَ قَائِلٌ أَبُو بَكْرٍ ثُمَّ مَلَكَ أَخُو بَنِی عَدِیٍّ فَاجْتَهَدَ وَ شَمَّرَ عَشْرَ سِنِینَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَكَ فَهَلَكَ ذِكْرُهُ إِلَّا أَنْ یَقُولَ قَائِلٌ عُمَرُ ثُمَّ مَلَكَ عُثْمَانُ فَمَلَكَ رَجُلٌ لَمْ یَكُ أَحَدٌ فِی مِثْلِ نَسَبِهِ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ وَ عُمِلَ بِهِ مَا عُمِلَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَكَ فَهَلَكَ ذِكْرُهُ وَ ذِكْرُ مَا فُعِلَ بِهِ وَ إِنَّ أَخَا بَنِی هَاشِمٍ یُصَاحُ بِهِ فِی كُلِّ یَوْمٍ خَمْسَ مَرَّاتٍ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ فَأَیُّ عَمَلٍ یَبْقَى بَعْدَ هَذَا لَا أُمَّ لَكَ لَا وَ اللَّهِ إِلَّا دَفْناً دَفْنا»؛(72)
با پدرم بر معاویه[به شام] وارد شدیم، پدرم مرتبا نزد او رفت و آمد داشت و در هر جلسه اى كه نزد او بود با وى به گفتگو مى پرداخت و پس از ترك مجلس به نزد من باز مى گشت و برایم بازگو مى نمود و از او به خوبى یاد مى كرد و بر عقل و درایت او آفرین مى گفت. در یكى از شب‌ها كه به خانه آمد، خیلى ناراحت بود و از خوردن شام امتناع كرد، ساعتى گذشت كه نه او چیزى مى گفت، نه من، ولى این سكوت در نظرم بى علت نبود، فكر كردم شاید سكوت به خاطر عملى ناپسند، یا حركتى بر خلاف ادب از سوى من بوده از این رو به خود جرات دادم و از ناراحتى او پرسیدم، در جوابم گفت: فرزندم امشب از نزد پلیدترین و خبیث ترین مردم روى زمین آمده ام! گفتم: او كیست؟ گفت: معاویه! گفتم: چرا؟ گفت: پس از ساعتى كه با او صحبت مى كردم، از او خواستم یا امیرالمؤمنین، اكنون كه عزت تو بالا گرفته و به حد عالى رسیده است چه خوب است، دامن عدالت را گسترش داده و رفتارت را نیكوتر كنى و به اعمال خیر بپردازى؟ معاویه گفت: منظورت چیست؟ گفتم: اگر این برادرانت از بنى‌هاشم را كه مدت زمانى است در حكومت تو مظلوم زیسته اند، مورد لطف و مرحمت قرار دهى و صله‌ی رحم به جا آورى بسیار به جا و مناسب است! زیرا آنان در حال حاضر پناهگاهى كه از آن هراس داشته باشى ندارند! معاویه گفت: هیهات هیهات! چنین پیشنهادى نزد من قابل قبول نیست، زیرا فردى از قبیله‌ی تیم(ابوبكر) قدرت به‌دست گرفت و با عدل رفتار نمود و كرد آنچه را كه باید بكند، ولى به خدا سوگند دیرى نگذشت كه از دنیا رفت و زیر خاك پنهان شد و نامش نیز مدفون گردید و اگر گه‌گاهى از او یاد مى شود، فقط مى گویند: ابوبكر چنین و چنان كرد، سپس این حكومت به دست یكى از افراد تیره‌ی بنى عدى (عمر) رسید؛ وى دامن همت را بالا زد و در مدت ده سال حكومتش با جدیّت و تلاش مستمر، خدماتى ارزنده انجام داد، ولى به خدا سوگند! دیرى نگذشت كه نامى و نشانى از او نماند و اگر گاهى از او نامى به میان آمد، گویند: عمر چنین و چنان كرد. سپس زمام امر به دست عثمان از قبیله‌ی بنى‌امیة كه كسى در نسب مانند او نیست رسید! و كرد آنچه كرد، اما به خدا قسم دیرى نگذشت كه از دنیا رفت و نامى و نشانى از او و عملكردش باقى نماند اما این برادر بنى هاشم یعنى رسول خدا كه ملك به دستش آمد هر روز پنج بار بر مأذنه هاى مساجد، نام او، به عظمت یاد مى شود و مردم «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه» بر زبان جارى مى كنند! آیا امیدى براى من باقى است كه این نام شنیده نشود، تو را مادرى مباد كه چنین پیشنهادى به من دادى! نه به خدا سوگند هرگز آرام نمى شوم، مگر زمانى كه این نام دفن گردد و اثرى از آن باقى نماند.
ملاحظه کنید امام حسین(ع) به‌خوبی متوجه‌اند نقشه‌ی معاویه چیست و در این ده سال، ناظر نقشه‌های معاویه برای رسیدن به چنین هدفی هستند که می‌خواهد نامی از رسول خدا(ص) بر صحنه تاریخ نماند. از آن طرف حضرت همواره فکر کرده‌اند که راه نجات اسلام در چنین شرایطی چه باید باشد و لذا پیام رسول خدا(ص) را خوب گرفتند. همان‌طور که یک عارف وقتی خوب تمرکز كرد و قلبش مستعد شد، به حقیقتی منکشف می‌شود؟

دستورالعملی از عالم غیب

پس از خبر مرگ معاویه و دستور یزید برای مجبورکردن امام حسین(ع) برای بیعت، امام به والی مدینه (در آن شبی که حضرت را احضار کرده بود) گفتند بگذار تا صبح ببینم چه‌كار باید بکنم، بعد آمدند بر سر قبر جدشان. چند شبی را حضرت کنار قبر جدّشان در حال نیایش‌اند، هرچه بوده است در این مدت اتفاق افتاده و آن برنامه‌ای كه منتظر بودند تا برسد، از طرف نور پیامبر(ص) به حضرت رسید. در این جمله‌ای كه حضرت می‌فرمایند پیامبر به خوابم آمدند و گفتند «یَا حُسَیْنُ اخْرُجْ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاكَ قَتِیلا»؛ ای حسین حرکت کن خدا می‌خواهد تو را شهید ببیند، دستورالعملی نهفته است که پس از سال‌ها تمرکز و غم اسلام خوردن به حضرت داده شده و خبر از آن می‌دهد که بنا است خداوند اراده‌ی خود را از طریق حضرت امام حسین(ع) محقق کنند و شهادت حضرت هم قسمتی از آن برنامه است که باید به خوبی برای آن برنامه‌ریزی شود تا نهضت به ثمر برسد. در ضمن رسول خدا(ص) به آن حضرت خبر دادند «إِنَّ لَكَ فِی الْجَنَّةِ دَرَجَاتٍ لَا تَنَالُهَا إِلَّا بِالشَّهَادَة»؛(73) درجاتی برای تو در ابدیتت گذاشته‌اند كه به آن نخواهی رسید مگر با شهادت. و از این طریق حضرت امام حسین(ع) را به برنامه‌ریزی با رویکرد شهادت تشویق می‌کنند. در این راستا است که حضرت می‌دانند کار بزرگی به عهده دارند که باید برای انجام آن برنامه‌ریزی کنند و شهادت هم جزء این برنامه است و انصافاً بسیار باید بر روی حرکت حضرت سیدالشهداء(ع) تدبّر کرد که در راستای مسیر شهادت خود چقدر عالی برنامه‌ریزی کردند تا در بستر این شهادت آن برنامه‌ی اصلی که نجات اسلام از فتنه‌ی امویان بود به خوبی انجام بگیرد. اگر شهادت یک برنامه‌ی بنیادینی است که حضرت پیش روی خود قرار می‌دهند، به خاطر آن است، که برنامه‌ی اصلی حضرت عملی نمی‌شود مگر با شهادت. لذا به واقع حضرت سیدالشهداء(ع) و یارانشان با تمام وجود دست از زنده‌ماندن شستند تا کربلا به آن شکلِ خاصش به وجود آمد. ابتدا قلب و روح خود را به عالم بقاء فرستاده بودند و به دنبال آن بودند که تن خود را نیز به دنبال قلب و روح خود روانه کنند. آخرین حربه‌ی امویان اسلحه‌های آن‌ها بود ولی حضرت سیدالشهداء(ع) با مدیریتی که شهادت جزء اهداف بنیادین آن بود ما فوق اسلحه‌ها عمل کردند این است که وقتی خبر خروج امام حسین(ع) را از مكه به عمرو‌بن‌عاص دادند، گفت: «بدانید سِلاح در او كارگر نمی‌افتد»(74) یعنی نمی‌توانید با اسلحه‌هایتان او را مرعوب کنید و از برنامه‌اش منصرف نمایید. حضرت با روحیه‌ی شهادت‌طلبی فضایی ساختند که ابن‌ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه می‌گوید: مردی را كه در طف با عمر‌سعد بود، گفتند: وای بر تو! چگونه ذریّه‌ی پیامبر خدا(ص) را كشتید؟! گفت: سنگ زیر دندان تو باد! اگر تو هم با ما بودی و آنچه دیدیم، می‌دیدی، همان‌كاری را كه ما كردیم تو نیز می‌كردی، گروهی بر سر ما ریختند، دست به قبضه‌ی شمشیر؛ مانند شیر درنده، سواران را از چپ و راست به هم می‌مالیدند، اگر هم امان می‌دادیم، نمی‌پذیرفتند و به مال ما رغبت نداشتند، می‌خواستند یا از آبشخور مرگ بنوشند یا بر مرگ مستولی شوند و اگر ما دست از آن‌ها برداشته بودیم، جان همه‌ی افراد سپاه را گرفته بودند؛ ای مادر مرده! اگر این كار را نمی‌كردیم، چه می‌كردیم؟!(75)

آگاهی زینب(س) از اصول برنامه

اصول برنامه‌ را حضرت زینب(س) هم می‌دانستند، که باید همه‌ی اصحاب امام حسین(ع) اصل را بر شهادت بگذارند تا مرحله‌ی اولِ نهضت که خوب شهیدشدن است عملی شود. از قضیه‌ای که نافع بن هلال نقل می‌کند می‌توان این نکته را فهمید. نافع بن هلال یکی از اصحاب حضرت بود که به جهت جراحات فراوان در میان کشته‌ها افتاد و شهید نشد. او نقل می‌کند نیمه شب از خیمه بیرون آمدم دیدم حضرت اباعبدالله(ع) از خیمه‌ها دور شدند، خود را به حضرت رساندم و از انگیزه‌ی حضرت سؤال کردم که چرا از محیط خیمه‌ها دور شده‌اند و عرض می‌کند یابن رسول الله من نگران شما شدم. امام در پاسخ وی فرمودند آمده‌ام پستی و بلندی‌های اطراف را بررسی کنم که مبادا برای دشمن مخفی‌گاهی باشد، بعد حضرت رشته کوه‌هایی را به او نشان می‌دهند و می‌گویند: نمی‌خواهی در این تاریکی شب به این کوه‌ها پناهنده شوی و خود را از مرگ برهانی؟ نافع بن هلال خود را به قدم‌های حضرت می‌اندازد و عرض می‌کند مادرم به عزایم بنشیند، من این شمشیر را به هزار درهم و اسبم را به هزار درهم خریداری نمودم، سوگند به خدایی که با محبت تو بر من منت گذاشته است بین من و تو جدایی نخواهد افتاد مگر آن وقت که این شمشیر کُند و این اسب خسته شود. مرحوم مُقرّم از نافع بن هلال چنین نقل می‌کند که امام(ع) پس از بررسی بیابان‌های اطراف به سوی خیمه‌ها برگشت و به خیمه‌ی زینب کبری(س) وارد گردید و من در بیرون خیمه کشیک می‌دادم، زینب کبری(س) عرضه داشت: برادر! آیا یاران خود را آزموده‌ای و به نیت و استقامت آنان پی برده‌ای؟ مبادا در موقع سختی دست از تو بردارند و در میان دشمن تنهایت بگذارند؟ امام(ع) در پاسخ وی چنین فرمودند: «وَ اللّهِ لَقَدْ بَلَوْتُهُمْ فَمَا وَجَدْتُ فِیهِمْ اِلاّ الأشْوَسَ الْاَقْعَسَ یسْتَأْنِسُونَ بِالْمَنِیةِ دُونِی اِسْتِیناسَ الْطِفْلِ اِلی مَحالبِ اُمِّه»؛(76) آری، به خدا سوگند آن‌ها را آزمودم و آن‌ها را جز دلاوران غُرّنده و با صلابت و استوار نیافتم، آنان به کشته شدن در رکاب من آن چنان مشتاق هستند که طفل شیرخوار به پستان مادرش مشتاق است.
نافع می‌گوید: من چون این سؤال و جواب را شنیدم، گریه گلویم را گرفت و به نزد حبیب بن مظاهر آمده و آنچه از امام و خواهرش شنیده بودم به او بازگو نمودم.
حبیب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند اگر منتظر فرمان امام(ع) نبودیم همین امشب به دشمن حمله می‌کردیم. گفتم حبیب! اینک امام در خیمه‌ی خواهرش می‌باشد و شاید از زنان و اطفال حرم نیز در آن‌جا باشند، بهتر است تو با گروهی از یارانت به کنار خیمه‌ی آنان رفته و مجدداً اظهار وفاداری بنمائید. حبیب با صدای بلند یاران امام را که در میان خیمه‌ها بودند دعوت کرد و ابتدا از بنی هاشم تقاضا کرد به درون خیمه‌های خود برگردند، سپس گفتار نافع بن هلال را برای بقیه‌ی صحابه نقل نمود. همه‌ی آن‌ها پاسخ دادند: سوگند به خدایی که بر ما منت گذاشته و بر چنین افتخاری نائل نموده است اگر منتظر فرمان امام نبودیم، همین حالا با شمشیرهای خود به دشمن حمله می‌کردیم، ای حبیب دلت آرام و چشمت روشن باد.
حبیب بن مظاهر در ضمن دعا به آنان پیشنهاد نمود که بیایید با هم به کنار خیمه بانوان رفته به آنان نیز اطمینان خاطر بدهیم.
چون به کنار آن خیمه رسیدند، حبیب خطاب به بانوان بنی هاشم چنین گفت: ای دختران پیامبر! و ای حرم رسول خدا! اینان جوانان فداکار شما و این‌ها شمشیرهای برّاق‌شان است که همه سوگند یاد نموده‌اند این شمشیرها را در غلافی جای ندهند مگر در گردن دشمنان شما و این نیزه‌های بلند و تیز در اختیار غلامان شما است که هم‌سوگند شده‌اند آن‌ها را فرو نبرند مگر در سینه‌ی دشمنان شما ... همه گریه کردند و به سوی خیمه‌ی خویش باز گشتند.
ملاحظه می‌کنید که حضرت زینب(س) در جریان برنامه‌ی حضرت سیدالشهداء(ع) بودند و از حضرت پرسیدند آیا اصحاب آن حضرت می‌توانند برنامه‌ای را که امام می‌خواهند اجراء کنند آن‌ها پیاده کنند؟ به واقع برنامه‌ای که تک تک اصحاب بروند شهید بشوند و بعد حضرت بروند و یکی یکی جسد آن‌ها را بیاورند و خود حضرت هم آخرین شهیدباشند کار عجیبی بود. فرض کنید بعضی از اصحاب می گفتند یابن رسول الله شما بروید جلو ما هم به دنبال شما می‌آییم، با این کار همه‌ی برنامه‌ی حضرت به هم می‌خورد. چطور شد که کوچک‌ترین ضعفی که برنامه‌ی حضرت را خراب بکند واقع نشد؟ این همان مدد الهی بود که با نیایش‌های شب عاشورا پایه‌هایش محکم شد.