فهرست کتاب


راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه

اصغر طاهرزاده

رفع فاجعه‌ی امویان از جهان اسلام

پس راز پیروزی امام حسین(ع) در به نتیجه‌رسیدن برنامه‌ها را باید در نیایش‌های شب عاشورا جستجو کرد و این که در روز عاشورا حضرت این همه امیدوارانه عمل می‌کنند چون متوجه‌اند نیایش‌ها کار خود را کرده و مدد الهی به صورت کامل به صحنه آمده که برنامه‌ها این چنین خوب پیش می‌رود. خطاب به لشکر عمر سعد می‌گویند: «اَیْمُ اللَّهِ لَا تَلْبَثُونَ بَعْدَهَا إِلَّا كَرَیْثِ مَا یُرْكَبُ الْفَرَسُ حَتَّى تَدُورَ بِكُمْ دَوْرَ الرَّحَى وَ تَقْلَقُ بِكُمْ قَلَقَ الْمِحْوَرِ عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیَّ أَبِی عَنْ جَدِّی»؛(70) به خدا كه به شما مهلتى به اندازه‌ی زمان یك سوارشدن بر اسب بیش‌تر ندهند تا آن‌كه آسیابِ زمان، شما را در زیر چرخش خرد و ریز كند. آرى این عهدى است از پدرم و از جدّم .
برنامه‌ها طوری جلو رفت که حضرت مطمئن شدند کارشان به نتیجه رسیده و فاجعه‌ی فرهنگ اموی از سر جهان اسلام در حال رفع‌شدن است. امویان با حیله‌هایی که معاویه داشت طوری برنامه‌ریزی کرده بودند که فکر خود را بر اسلام تحمیل کنند و اسلام را برای همیشه از صحنه‌ی تاریخ بیرون بیندازند و در حدّ ظاهر متوقف کنند. حضرت با مدیریتی که به مدد الهی در صحنه‌ی کربلا إعمال کردند، به آن‌ها خبر دادند که به لطف الهی گور آن‌ها کنده شد و زمانی كه از این به بعد در اختیارشان هست در آن حدّ است كه یك سوارکار سوار اسب گردد و پیاده شود!
می‌فرمایند: «عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیّ ابی عن جدّی»؛ این یك عهدی است كه از طریق پدرم از جدّم به من رسیده كه كار با این برنامه به اینجا می‌رسد و تمام آن عهد با نتایج آن دارد عملی می‌شود. و در راستای آن ‌که احساس کردند خدا همه‌ی مددهای خود را به ایشان مرحمت فرموده‌، حضرت در آخرین ساعات عمر به‌شدت خوشحال‌اند و در حالی‌که دیگر توان بلندشدن نداشتند سر مبارک را بر روی خاک می‌گذارند و ندا سر می‌د‌هند: «بسم‌اللّهِ و باللّهِ وَ عَلی ملةِ رسولِ اللّه»؛ بعد از آن نیایش عجیبی كه در قتلگاه می‌كنند این آخرین جمله‌شان است كه: به نام خدا و به مدد الهی و بر دین رسول خدا(ص). و این دنیا را ترک کردند و رسالت خود را به‌خوبی به انتها رساندند، رسالتی که رسول خدا(ص) در خواب به ایشان فرمودند: «یَا حُسَیْنُ اخْرُجْ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاكَ قَتِیلا»(71) حسین حرکت کن، وقتش رسیده، خدا می‌خواهد تو را شهید ببیند.
«اُخْرُجْ» را معنی كرده‌اند «خارج شو» ولی معنای آن این است كه «ای حسین نهضت خود را شروع كن». حضرت در رابطه با چگونگی مقابله با امویان سال‌ها تأمّل کرده‌اند و آماده‌ی نفحه‌ای غیبی بوده‌اند و حالا آن سروش الهی توسط رسول خدا(ص) به آن حضرت رسید که زمینه فراهم است. همان‌طور که عارفان بزرگ می‌گویند مدت‌ها منتظر بودیم تا آن نفحه‌ی الهی برسد، حالا نفحه‌ی الهی براساس ظرفیت گسترده‌ای که حضرت امام حسین(ع) دارند رسید.
حضرت اباعبدالله(ع) ده سال پس از شهادت حضرت امام حسن(ع) تا مرگ معاویه در سخت‌ترین شرایط، ناظر بودند که چگونه معاویه در حال هدم ریشه‌ی اسلام است، این مدت ده ساله مدت خیلی عجیبی است. اگر خواستید واقعاً بفهمید چقدر باید برای امام حسین(ع) غصّه خورد باید به این ده سال فکر کرد. حضرت می‌بینند چگونه معاویه در هَدْم ریشه‌های اسلام برنامه‌ریزی کرده است و همین‌طور هم جلو می‌رود، اکثر صحابه مرعوب شخصیت او شده‌اند و مردم هم كه متوجه نیستند چه‌چیزی در حال وقوع است.
اگر بفهمیم در این ده سال بر حسین(ع) چه گذشت، کربلا را و شادی‌ها و امیدهای حضرت را می‌فهمیم و اگر آن وضع را درست تصور کنیم برای این ده سالِ غم حضرت سیدالشهداء(ع) اشک‌ها خواهیم ریخت.

نقشه‌ی معاویه در هدم اسلام

برای این‌که فضای آن زمان را احساس بفرمائید به عنوان نمونه قضیه‌ای را عرض می‌کنم که مسعودی درمروج الذهب از قول مُطَرِّفِ بْنِ الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَ آورده است. مُطَرّف می‌گوید:
«وَفَدْتُ مَعَ أَبِی الْمُغِیرَةِ عَلَى مُعَاوِیَةَ وَ كَانَ أَبِی یَأْتِیهِ فَیَتَحَدَّثُ مَعَهُ ثُمَّ یَنْصَرِفُ إِلَیَّ فَیَذْكُرُ مُعَاوِیَةَ وَ یُعْجَبُ بِمَا یَرَى مِنْهُ إِذْ جَاءَ ذَاتَ لَیْلَةٍ فَأَمْسَكَ عَنِ الْعَشَاءِ وَ رَأَیْتُهُ مُغْتَمّاً مُنْذُ اللَّیْلَةِ فَانْتَظَرْتُهُ سَاعَةً وَ ظَنَنْتُ أَنَّهُ لِشَیْ ءٍ حَدَثَ فِینَا وَ فِی عِلْمِنَا فَقُلْتُ مَا لِی أَرَاكَ مُغْتَمّاً مُنْذُ اللَّیْلَةِ فَقَالَ یَا بُنَیَّ جِئْتُ مِنْ عِنْدِ أَخْبَثِ النَّاسِ قُلْتُ وَ مَا ذَاكَ قَالَ قُلْتُ لَهُ وَ قَدْ خَلَوْتُ بِهِ إِنَّكَ قَدْ بَلَغْتَ سِنّاً یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَلَوْ أَظْهَرْتَ عَدْلًا وَ بَسَطْتَ خَیْراً فَإِنَّكَ قَدْ كَبِرْتَ وَ لَوْ نَظَرْتَ إِلَى إِخْوَتِكَ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ فَوَصَلْتَ أَرْحَامَهُمْ فَوَ اللَّهِ مَا عِنْدَهُمُ الْیَوْمَ شَیْ ءٌ تَخَافُهُ فَقَالَ هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ مَلَكَ أَخُو بَنِی تَیْمٍ فَعَدَلَ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَكَ فَهَلَكَ ذِكْرُهُ إِلَّا أَنْ یَقُولَ قَائِلٌ أَبُو بَكْرٍ ثُمَّ مَلَكَ أَخُو بَنِی عَدِیٍّ فَاجْتَهَدَ وَ شَمَّرَ عَشْرَ سِنِینَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَكَ فَهَلَكَ ذِكْرُهُ إِلَّا أَنْ یَقُولَ قَائِلٌ عُمَرُ ثُمَّ مَلَكَ عُثْمَانُ فَمَلَكَ رَجُلٌ لَمْ یَكُ أَحَدٌ فِی مِثْلِ نَسَبِهِ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ وَ عُمِلَ بِهِ مَا عُمِلَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَكَ فَهَلَكَ ذِكْرُهُ وَ ذِكْرُ مَا فُعِلَ بِهِ وَ إِنَّ أَخَا بَنِی هَاشِمٍ یُصَاحُ بِهِ فِی كُلِّ یَوْمٍ خَمْسَ مَرَّاتٍ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ فَأَیُّ عَمَلٍ یَبْقَى بَعْدَ هَذَا لَا أُمَّ لَكَ لَا وَ اللَّهِ إِلَّا دَفْناً دَفْنا»؛(72)
با پدرم بر معاویه[به شام] وارد شدیم، پدرم مرتبا نزد او رفت و آمد داشت و در هر جلسه اى كه نزد او بود با وى به گفتگو مى پرداخت و پس از ترك مجلس به نزد من باز مى گشت و برایم بازگو مى نمود و از او به خوبى یاد مى كرد و بر عقل و درایت او آفرین مى گفت. در یكى از شب‌ها كه به خانه آمد، خیلى ناراحت بود و از خوردن شام امتناع كرد، ساعتى گذشت كه نه او چیزى مى گفت، نه من، ولى این سكوت در نظرم بى علت نبود، فكر كردم شاید سكوت به خاطر عملى ناپسند، یا حركتى بر خلاف ادب از سوى من بوده از این رو به خود جرات دادم و از ناراحتى او پرسیدم، در جوابم گفت: فرزندم امشب از نزد پلیدترین و خبیث ترین مردم روى زمین آمده ام! گفتم: او كیست؟ گفت: معاویه! گفتم: چرا؟ گفت: پس از ساعتى كه با او صحبت مى كردم، از او خواستم یا امیرالمؤمنین، اكنون كه عزت تو بالا گرفته و به حد عالى رسیده است چه خوب است، دامن عدالت را گسترش داده و رفتارت را نیكوتر كنى و به اعمال خیر بپردازى؟ معاویه گفت: منظورت چیست؟ گفتم: اگر این برادرانت از بنى‌هاشم را كه مدت زمانى است در حكومت تو مظلوم زیسته اند، مورد لطف و مرحمت قرار دهى و صله‌ی رحم به جا آورى بسیار به جا و مناسب است! زیرا آنان در حال حاضر پناهگاهى كه از آن هراس داشته باشى ندارند! معاویه گفت: هیهات هیهات! چنین پیشنهادى نزد من قابل قبول نیست، زیرا فردى از قبیله‌ی تیم(ابوبكر) قدرت به‌دست گرفت و با عدل رفتار نمود و كرد آنچه را كه باید بكند، ولى به خدا سوگند دیرى نگذشت كه از دنیا رفت و زیر خاك پنهان شد و نامش نیز مدفون گردید و اگر گه‌گاهى از او یاد مى شود، فقط مى گویند: ابوبكر چنین و چنان كرد، سپس این حكومت به دست یكى از افراد تیره‌ی بنى عدى (عمر) رسید؛ وى دامن همت را بالا زد و در مدت ده سال حكومتش با جدیّت و تلاش مستمر، خدماتى ارزنده انجام داد، ولى به خدا سوگند! دیرى نگذشت كه نامى و نشانى از او نماند و اگر گاهى از او نامى به میان آمد، گویند: عمر چنین و چنان كرد. سپس زمام امر به دست عثمان از قبیله‌ی بنى‌امیة كه كسى در نسب مانند او نیست رسید! و كرد آنچه كرد، اما به خدا قسم دیرى نگذشت كه از دنیا رفت و نامى و نشانى از او و عملكردش باقى نماند اما این برادر بنى هاشم یعنى رسول خدا كه ملك به دستش آمد هر روز پنج بار بر مأذنه هاى مساجد، نام او، به عظمت یاد مى شود و مردم «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه» بر زبان جارى مى كنند! آیا امیدى براى من باقى است كه این نام شنیده نشود، تو را مادرى مباد كه چنین پیشنهادى به من دادى! نه به خدا سوگند هرگز آرام نمى شوم، مگر زمانى كه این نام دفن گردد و اثرى از آن باقى نماند.
ملاحظه کنید امام حسین(ع) به‌خوبی متوجه‌اند نقشه‌ی معاویه چیست و در این ده سال، ناظر نقشه‌های معاویه برای رسیدن به چنین هدفی هستند که می‌خواهد نامی از رسول خدا(ص) بر صحنه تاریخ نماند. از آن طرف حضرت همواره فکر کرده‌اند که راه نجات اسلام در چنین شرایطی چه باید باشد و لذا پیام رسول خدا(ص) را خوب گرفتند. همان‌طور که یک عارف وقتی خوب تمرکز كرد و قلبش مستعد شد، به حقیقتی منکشف می‌شود؟

دستورالعملی از عالم غیب

پس از خبر مرگ معاویه و دستور یزید برای مجبورکردن امام حسین(ع) برای بیعت، امام به والی مدینه (در آن شبی که حضرت را احضار کرده بود) گفتند بگذار تا صبح ببینم چه‌كار باید بکنم، بعد آمدند بر سر قبر جدشان. چند شبی را حضرت کنار قبر جدّشان در حال نیایش‌اند، هرچه بوده است در این مدت اتفاق افتاده و آن برنامه‌ای كه منتظر بودند تا برسد، از طرف نور پیامبر(ص) به حضرت رسید. در این جمله‌ای كه حضرت می‌فرمایند پیامبر به خوابم آمدند و گفتند «یَا حُسَیْنُ اخْرُجْ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاكَ قَتِیلا»؛ ای حسین حرکت کن خدا می‌خواهد تو را شهید ببیند، دستورالعملی نهفته است که پس از سال‌ها تمرکز و غم اسلام خوردن به حضرت داده شده و خبر از آن می‌دهد که بنا است خداوند اراده‌ی خود را از طریق حضرت امام حسین(ع) محقق کنند و شهادت حضرت هم قسمتی از آن برنامه است که باید به خوبی برای آن برنامه‌ریزی شود تا نهضت به ثمر برسد. در ضمن رسول خدا(ص) به آن حضرت خبر دادند «إِنَّ لَكَ فِی الْجَنَّةِ دَرَجَاتٍ لَا تَنَالُهَا إِلَّا بِالشَّهَادَة»؛(73) درجاتی برای تو در ابدیتت گذاشته‌اند كه به آن نخواهی رسید مگر با شهادت. و از این طریق حضرت امام حسین(ع) را به برنامه‌ریزی با رویکرد شهادت تشویق می‌کنند. در این راستا است که حضرت می‌دانند کار بزرگی به عهده دارند که باید برای انجام آن برنامه‌ریزی کنند و شهادت هم جزء این برنامه است و انصافاً بسیار باید بر روی حرکت حضرت سیدالشهداء(ع) تدبّر کرد که در راستای مسیر شهادت خود چقدر عالی برنامه‌ریزی کردند تا در بستر این شهادت آن برنامه‌ی اصلی که نجات اسلام از فتنه‌ی امویان بود به خوبی انجام بگیرد. اگر شهادت یک برنامه‌ی بنیادینی است که حضرت پیش روی خود قرار می‌دهند، به خاطر آن است، که برنامه‌ی اصلی حضرت عملی نمی‌شود مگر با شهادت. لذا به واقع حضرت سیدالشهداء(ع) و یارانشان با تمام وجود دست از زنده‌ماندن شستند تا کربلا به آن شکلِ خاصش به وجود آمد. ابتدا قلب و روح خود را به عالم بقاء فرستاده بودند و به دنبال آن بودند که تن خود را نیز به دنبال قلب و روح خود روانه کنند. آخرین حربه‌ی امویان اسلحه‌های آن‌ها بود ولی حضرت سیدالشهداء(ع) با مدیریتی که شهادت جزء اهداف بنیادین آن بود ما فوق اسلحه‌ها عمل کردند این است که وقتی خبر خروج امام حسین(ع) را از مكه به عمرو‌بن‌عاص دادند، گفت: «بدانید سِلاح در او كارگر نمی‌افتد»(74) یعنی نمی‌توانید با اسلحه‌هایتان او را مرعوب کنید و از برنامه‌اش منصرف نمایید. حضرت با روحیه‌ی شهادت‌طلبی فضایی ساختند که ابن‌ابی‌الحدید در شرح نهج‌البلاغه می‌گوید: مردی را كه در طف با عمر‌سعد بود، گفتند: وای بر تو! چگونه ذریّه‌ی پیامبر خدا(ص) را كشتید؟! گفت: سنگ زیر دندان تو باد! اگر تو هم با ما بودی و آنچه دیدیم، می‌دیدی، همان‌كاری را كه ما كردیم تو نیز می‌كردی، گروهی بر سر ما ریختند، دست به قبضه‌ی شمشیر؛ مانند شیر درنده، سواران را از چپ و راست به هم می‌مالیدند، اگر هم امان می‌دادیم، نمی‌پذیرفتند و به مال ما رغبت نداشتند، می‌خواستند یا از آبشخور مرگ بنوشند یا بر مرگ مستولی شوند و اگر ما دست از آن‌ها برداشته بودیم، جان همه‌ی افراد سپاه را گرفته بودند؛ ای مادر مرده! اگر این كار را نمی‌كردیم، چه می‌كردیم؟!(75)