فهرست کتاب


راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه

اصغر طاهرزاده

راز عبادات شب عاشورا

راز کربلا را باید در دو چیز دانست، یکی این که می‌دانند چرا باید شهید شوند و از آن مهم‌تر می‌دانند چگونه باید شهید شوند. موضوع دوم به عبادات شب عاشورا برمی‌گردد.
عصر تاسوعا وقتی دشمن می‌خواست حمله کند و جنگ را شروع نماید امام حسین(ع) به حضرت ابوالفضل(ع) فرمودند: «ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُؤَخِّرَهُمْ إِلَى الْغُدْوَةِ وَ تَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِیَّة»؛ به طرف آن‌ها برو و اگر می‌توانی جنگ را تا فردا به تأخیر بینداز و آن‌ها را امشب از ما دور نگهدار. حضرت كه می‌دانند شهید می‌شوند ولی می‌خواستند آن شب شهید نشوند و علت آن را خودشان این‌چنین می‌فرمایند: «لَعَلَّنَا نُصَلِّی لِرَبِّنَا اللَّیْلَةَ وَ نَدْعُوهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ فَهُوَ یَعْلَمُ أَنِّی قَدْ أُحِبُّ الصَّلَاةَ لَهُ وَ تِلَاوَةَ كِتَابِهِ وَ الدُّعَاءَ وَ الِاسْتِغْفَارَ»؛(67) به این منظور كه ما بتوانیم امشب را به نماز و دعا و استغفار به‌سر بریم زیرا خدا می‌داند من دوست می‌دارم نماز بخوانم و قرآن تلاوت نمایم و همواره به دعا و استغفار بپردازم .
حضرت از خدا می‌خواستند در این كار بزرگی كه بنا است انجام دهند نهایت مدد را بفرماید تا آن‌کار به بهترین شکل انجام گیرد و معلوم است نجات از شهادتِ خود و یارانشان را از خدا نمی‌خواستند، چون باز همان شب تأکید کردند فردا همه شهید می‌شوند و هرکس می‌خواهد شهید نشود از سیاهی شب استفاده کند و برود. پس چه چیزی نیاز داشتند كه آن شب از خدا می‌خواستند به حضرت مرحمت کند؟ از خوشحالی و خنده‌ی در قتلگاه معلوم است كه آن چیز را به دست آوردند و از امیدواری حضرت در عصر عاشورا معلوم است کارها آن طور که می‌خواسته‌اند جلو می رود و از موفقیتی كه خدا به ایشان عطا كرده است راضی و خوشحال‌اند.
حضرت از خدا می‌خواستند صحنه‌ی شهادت خود را به همان شکل که انجام شد، خودشان مدیریت کنند تا بتوانند آن برنامه‌ای كه به عهده دارند را به زیباترین شكل انجام بدهند، خداوند از طریق پیامبرش خبر داد ای حسین: «اِنَّ اللهَ قَدْ شاءَ اَنْ یرَاکَ قَتیلاً»؛(68) خدا می‌خواهد تو را شهید ببیند و حضرت هم قبول كردند، منتها می‌دانستند این شهیدشدن شهیدشدنی است در راستای آنچه حضرت در پی آن بودند که عبارت باشد از برگرداندن جامعه به سیره‌ی جدّشان رسول خدا(ص) . به ایشان خبر دادند راه‌کار تو چنین است و اگر می‌خواهی موفق شوی شهادت را جزء برنامه‌ات بگذار، همان‌طور که رسول خدا(ص) از طرف خدا به همه انسان‌ها خبر دادند «قُولُوا لَا اِلهَ اِلاّ اللّه تُفْلِحُوا»؛ اگر می‌خواهید رستگار شوید باید منطق شما توحید شود. حال در مورد هدف خاص حضرت سیدالشهداء(ع) که برگرداندن جامعه به سیره‌ی جدّشان است، رسول خدا(ص) راه‌کار اصلی را به حضرت خبر دادند و امام حسین(ع) هم همه‌ی تلاششان آن بود که شهادت را آن طور که خدا می‌خواهد انجام دهند تا به آن نتیجه‌ی اصلی برسند.
امام حسین(ع) می‌خواهند اسلامی را كه توسط حزب اموی از دست رفته است به مسیر اصلی خود برگردانند و باید شهادتِ خود را طوری مدیریت کنند که هدف اصلی محقق شود و این با یک شهادت ساده محقق نمی‌شود. در شب عاشورا حضرت برای این‌كه اسلامِ از دست‌رفته به مسیر اصلی خود برگردد از خدا تقاضاهایی دارند. همین‌طور که پیامبر(ص) برای شما خبر آورده‌اند كه خدا دوست دارد نماز بخوانی، آن وقت شما از خدا تقاضا می‌كنی خدایا كمكم كن به بهترین شكل نماز بخوانم. حضرت سیدالشهداء(ع) می‌دانند باید برای نجات اسلام از دست فرهنگ اموی شهید بشوند اما تمام تلاش‌شان این است كه آن وظیفه به بهترین شكلی كه ممکن است عملی شود. این‌جا است كه به حضرت اباالفضل(ع) می‌فرمایند برو ببین می‌شود امشب را وقت بگیری تا ما با خدا تقاضاهای خودمان را در میان بگذاریم و عالی‌ترین نتیجه را بگیریم.
برای حضرت سیدالشهداء(ع) مسلّم شده بود آنچه به ایشان وعده داده شده خیلی نزدیک است. در روایت داریم در عصر تاسوعا امام در بیرون خیمه به شمشیرشان تکیه داده بودند و خواب خفیفی بر چشمانشان مستولی شد، درست در زمانی كه شمر از عبیدالله دستور گرفته كه كار را یكسره كند، حضرت جلوی خیمه‌شان سرشان را گذاشته‌اند بر روی شمشیرشان و خوابشان برده كه حضرت زینب(س) می‌آیند تكانشان می‌دهند و می‌گویند: صدای سمّ اسب‌ها را نمی‌شنوی، حضرت می‌فرمایند: «إِنِّی رَأَیْتُ رَسُولَ اللَّهِ(ص) فِی الْمَنَامِ فَقَالَ لِی إِنَّكَ تَرُوحُ إِلَیْنَا»؛(69) رسول الله(ص) را در خواب دیدم که فرمود تو به زودی نزد ما خواهی بود. این یك پیام است از طرف رسول خدا(ص) به حضرت سیدالشهداء(ع) و لذا خودشان می‌دانند این پیام خیلی زود عملی می‌شود. با توجه به این امر حضرت و یارانشان که مطمئن شدند فردا روز شهید شدن است و باید با آن شهادت غوغایی به‌پا کنند تا بهترین مُردن را رقم بزنند، سراسر شب عاشورا را به راز و نیاز پرداختند، به‌طوری‌که راوی می‌گوید: «وَ بَاتَ الْحُسَیْنُ(ع) وَ أَصْحَابُهُ تِلْكَ اللَّیْلَةَ وَ لَهُمْ دَوِیٌّ كَدَوِیِّ النَّحْلِ مَا بَیْنَ رَاكِعٍ وَ سَاجِدٍ وَ قَائِمٍ وَ قَاعِد». امام حسین(ع) و اصحابشان آن شب را در حالی صبح کردند که مانند صدای زنبوران عسل كه موقع شب تا صبح در کندو و در حال ساختن عسل‌اند، در حال نیایش بودند، عده‌ای در حال سجده و عده‌ای به قیام و عده‌ای به قعود. تا مدد الهی را به صورت کامل برای خود رقم بزنند و صحنه‌ی کربلا به آن صورتی که حضرت می‌خواستند شکل بگیرد.

رفع فاجعه‌ی امویان از جهان اسلام

پس راز پیروزی امام حسین(ع) در به نتیجه‌رسیدن برنامه‌ها را باید در نیایش‌های شب عاشورا جستجو کرد و این که در روز عاشورا حضرت این همه امیدوارانه عمل می‌کنند چون متوجه‌اند نیایش‌ها کار خود را کرده و مدد الهی به صورت کامل به صحنه آمده که برنامه‌ها این چنین خوب پیش می‌رود. خطاب به لشکر عمر سعد می‌گویند: «اَیْمُ اللَّهِ لَا تَلْبَثُونَ بَعْدَهَا إِلَّا كَرَیْثِ مَا یُرْكَبُ الْفَرَسُ حَتَّى تَدُورَ بِكُمْ دَوْرَ الرَّحَى وَ تَقْلَقُ بِكُمْ قَلَقَ الْمِحْوَرِ عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیَّ أَبِی عَنْ جَدِّی»؛(70) به خدا كه به شما مهلتى به اندازه‌ی زمان یك سوارشدن بر اسب بیش‌تر ندهند تا آن‌كه آسیابِ زمان، شما را در زیر چرخش خرد و ریز كند. آرى این عهدى است از پدرم و از جدّم .
برنامه‌ها طوری جلو رفت که حضرت مطمئن شدند کارشان به نتیجه رسیده و فاجعه‌ی فرهنگ اموی از سر جهان اسلام در حال رفع‌شدن است. امویان با حیله‌هایی که معاویه داشت طوری برنامه‌ریزی کرده بودند که فکر خود را بر اسلام تحمیل کنند و اسلام را برای همیشه از صحنه‌ی تاریخ بیرون بیندازند و در حدّ ظاهر متوقف کنند. حضرت با مدیریتی که به مدد الهی در صحنه‌ی کربلا إعمال کردند، به آن‌ها خبر دادند که به لطف الهی گور آن‌ها کنده شد و زمانی كه از این به بعد در اختیارشان هست در آن حدّ است كه یك سوارکار سوار اسب گردد و پیاده شود!
می‌فرمایند: «عَهْدٌ عَهِدَهُ إِلَیّ ابی عن جدّی»؛ این یك عهدی است كه از طریق پدرم از جدّم به من رسیده كه كار با این برنامه به اینجا می‌رسد و تمام آن عهد با نتایج آن دارد عملی می‌شود. و در راستای آن ‌که احساس کردند خدا همه‌ی مددهای خود را به ایشان مرحمت فرموده‌، حضرت در آخرین ساعات عمر به‌شدت خوشحال‌اند و در حالی‌که دیگر توان بلندشدن نداشتند سر مبارک را بر روی خاک می‌گذارند و ندا سر می‌د‌هند: «بسم‌اللّهِ و باللّهِ وَ عَلی ملةِ رسولِ اللّه»؛ بعد از آن نیایش عجیبی كه در قتلگاه می‌كنند این آخرین جمله‌شان است كه: به نام خدا و به مدد الهی و بر دین رسول خدا(ص). و این دنیا را ترک کردند و رسالت خود را به‌خوبی به انتها رساندند، رسالتی که رسول خدا(ص) در خواب به ایشان فرمودند: «یَا حُسَیْنُ اخْرُجْ فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ یَرَاكَ قَتِیلا»(71) حسین حرکت کن، وقتش رسیده، خدا می‌خواهد تو را شهید ببیند.
«اُخْرُجْ» را معنی كرده‌اند «خارج شو» ولی معنای آن این است كه «ای حسین نهضت خود را شروع كن». حضرت در رابطه با چگونگی مقابله با امویان سال‌ها تأمّل کرده‌اند و آماده‌ی نفحه‌ای غیبی بوده‌اند و حالا آن سروش الهی توسط رسول خدا(ص) به آن حضرت رسید که زمینه فراهم است. همان‌طور که عارفان بزرگ می‌گویند مدت‌ها منتظر بودیم تا آن نفحه‌ی الهی برسد، حالا نفحه‌ی الهی براساس ظرفیت گسترده‌ای که حضرت امام حسین(ع) دارند رسید.
حضرت اباعبدالله(ع) ده سال پس از شهادت حضرت امام حسن(ع) تا مرگ معاویه در سخت‌ترین شرایط، ناظر بودند که چگونه معاویه در حال هدم ریشه‌ی اسلام است، این مدت ده ساله مدت خیلی عجیبی است. اگر خواستید واقعاً بفهمید چقدر باید برای امام حسین(ع) غصّه خورد باید به این ده سال فکر کرد. حضرت می‌بینند چگونه معاویه در هَدْم ریشه‌های اسلام برنامه‌ریزی کرده است و همین‌طور هم جلو می‌رود، اکثر صحابه مرعوب شخصیت او شده‌اند و مردم هم كه متوجه نیستند چه‌چیزی در حال وقوع است.
اگر بفهمیم در این ده سال بر حسین(ع) چه گذشت، کربلا را و شادی‌ها و امیدهای حضرت را می‌فهمیم و اگر آن وضع را درست تصور کنیم برای این ده سالِ غم حضرت سیدالشهداء(ع) اشک‌ها خواهیم ریخت.

نقشه‌ی معاویه در هدم اسلام

برای این‌که فضای آن زمان را احساس بفرمائید به عنوان نمونه قضیه‌ای را عرض می‌کنم که مسعودی درمروج الذهب از قول مُطَرِّفِ بْنِ الْمُغِیرَةِ بْنِ شُعْبَةَ آورده است. مُطَرّف می‌گوید:
«وَفَدْتُ مَعَ أَبِی الْمُغِیرَةِ عَلَى مُعَاوِیَةَ وَ كَانَ أَبِی یَأْتِیهِ فَیَتَحَدَّثُ مَعَهُ ثُمَّ یَنْصَرِفُ إِلَیَّ فَیَذْكُرُ مُعَاوِیَةَ وَ یُعْجَبُ بِمَا یَرَى مِنْهُ إِذْ جَاءَ ذَاتَ لَیْلَةٍ فَأَمْسَكَ عَنِ الْعَشَاءِ وَ رَأَیْتُهُ مُغْتَمّاً مُنْذُ اللَّیْلَةِ فَانْتَظَرْتُهُ سَاعَةً وَ ظَنَنْتُ أَنَّهُ لِشَیْ ءٍ حَدَثَ فِینَا وَ فِی عِلْمِنَا فَقُلْتُ مَا لِی أَرَاكَ مُغْتَمّاً مُنْذُ اللَّیْلَةِ فَقَالَ یَا بُنَیَّ جِئْتُ مِنْ عِنْدِ أَخْبَثِ النَّاسِ قُلْتُ وَ مَا ذَاكَ قَالَ قُلْتُ لَهُ وَ قَدْ خَلَوْتُ بِهِ إِنَّكَ قَدْ بَلَغْتَ سِنّاً یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ فَلَوْ أَظْهَرْتَ عَدْلًا وَ بَسَطْتَ خَیْراً فَإِنَّكَ قَدْ كَبِرْتَ وَ لَوْ نَظَرْتَ إِلَى إِخْوَتِكَ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ فَوَصَلْتَ أَرْحَامَهُمْ فَوَ اللَّهِ مَا عِنْدَهُمُ الْیَوْمَ شَیْ ءٌ تَخَافُهُ فَقَالَ هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ مَلَكَ أَخُو بَنِی تَیْمٍ فَعَدَلَ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَكَ فَهَلَكَ ذِكْرُهُ إِلَّا أَنْ یَقُولَ قَائِلٌ أَبُو بَكْرٍ ثُمَّ مَلَكَ أَخُو بَنِی عَدِیٍّ فَاجْتَهَدَ وَ شَمَّرَ عَشْرَ سِنِینَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَكَ فَهَلَكَ ذِكْرُهُ إِلَّا أَنْ یَقُولَ قَائِلٌ عُمَرُ ثُمَّ مَلَكَ عُثْمَانُ فَمَلَكَ رَجُلٌ لَمْ یَكُ أَحَدٌ فِی مِثْلِ نَسَبِهِ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ وَ عُمِلَ بِهِ مَا عُمِلَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا أَنْ هَلَكَ فَهَلَكَ ذِكْرُهُ وَ ذِكْرُ مَا فُعِلَ بِهِ وَ إِنَّ أَخَا بَنِی هَاشِمٍ یُصَاحُ بِهِ فِی كُلِّ یَوْمٍ خَمْسَ مَرَّاتٍ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ فَأَیُّ عَمَلٍ یَبْقَى بَعْدَ هَذَا لَا أُمَّ لَكَ لَا وَ اللَّهِ إِلَّا دَفْناً دَفْنا»؛(72)
با پدرم بر معاویه[به شام] وارد شدیم، پدرم مرتبا نزد او رفت و آمد داشت و در هر جلسه اى كه نزد او بود با وى به گفتگو مى پرداخت و پس از ترك مجلس به نزد من باز مى گشت و برایم بازگو مى نمود و از او به خوبى یاد مى كرد و بر عقل و درایت او آفرین مى گفت. در یكى از شب‌ها كه به خانه آمد، خیلى ناراحت بود و از خوردن شام امتناع كرد، ساعتى گذشت كه نه او چیزى مى گفت، نه من، ولى این سكوت در نظرم بى علت نبود، فكر كردم شاید سكوت به خاطر عملى ناپسند، یا حركتى بر خلاف ادب از سوى من بوده از این رو به خود جرات دادم و از ناراحتى او پرسیدم، در جوابم گفت: فرزندم امشب از نزد پلیدترین و خبیث ترین مردم روى زمین آمده ام! گفتم: او كیست؟ گفت: معاویه! گفتم: چرا؟ گفت: پس از ساعتى كه با او صحبت مى كردم، از او خواستم یا امیرالمؤمنین، اكنون كه عزت تو بالا گرفته و به حد عالى رسیده است چه خوب است، دامن عدالت را گسترش داده و رفتارت را نیكوتر كنى و به اعمال خیر بپردازى؟ معاویه گفت: منظورت چیست؟ گفتم: اگر این برادرانت از بنى‌هاشم را كه مدت زمانى است در حكومت تو مظلوم زیسته اند، مورد لطف و مرحمت قرار دهى و صله‌ی رحم به جا آورى بسیار به جا و مناسب است! زیرا آنان در حال حاضر پناهگاهى كه از آن هراس داشته باشى ندارند! معاویه گفت: هیهات هیهات! چنین پیشنهادى نزد من قابل قبول نیست، زیرا فردى از قبیله‌ی تیم(ابوبكر) قدرت به‌دست گرفت و با عدل رفتار نمود و كرد آنچه را كه باید بكند، ولى به خدا سوگند دیرى نگذشت كه از دنیا رفت و زیر خاك پنهان شد و نامش نیز مدفون گردید و اگر گه‌گاهى از او یاد مى شود، فقط مى گویند: ابوبكر چنین و چنان كرد، سپس این حكومت به دست یكى از افراد تیره‌ی بنى عدى (عمر) رسید؛ وى دامن همت را بالا زد و در مدت ده سال حكومتش با جدیّت و تلاش مستمر، خدماتى ارزنده انجام داد، ولى به خدا سوگند! دیرى نگذشت كه نامى و نشانى از او نماند و اگر گاهى از او نامى به میان آمد، گویند: عمر چنین و چنان كرد. سپس زمام امر به دست عثمان از قبیله‌ی بنى‌امیة كه كسى در نسب مانند او نیست رسید! و كرد آنچه كرد، اما به خدا قسم دیرى نگذشت كه از دنیا رفت و نامى و نشانى از او و عملكردش باقى نماند اما این برادر بنى هاشم یعنى رسول خدا كه ملك به دستش آمد هر روز پنج بار بر مأذنه هاى مساجد، نام او، به عظمت یاد مى شود و مردم «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه» بر زبان جارى مى كنند! آیا امیدى براى من باقى است كه این نام شنیده نشود، تو را مادرى مباد كه چنین پیشنهادى به من دادى! نه به خدا سوگند هرگز آرام نمى شوم، مگر زمانى كه این نام دفن گردد و اثرى از آن باقى نماند.
ملاحظه کنید امام حسین(ع) به‌خوبی متوجه‌اند نقشه‌ی معاویه چیست و در این ده سال، ناظر نقشه‌های معاویه برای رسیدن به چنین هدفی هستند که می‌خواهد نامی از رسول خدا(ص) بر صحنه تاریخ نماند. از آن طرف حضرت همواره فکر کرده‌اند که راه نجات اسلام در چنین شرایطی چه باید باشد و لذا پیام رسول خدا(ص) را خوب گرفتند. همان‌طور که یک عارف وقتی خوب تمرکز كرد و قلبش مستعد شد، به حقیقتی منکشف می‌شود؟