فهرست کتاب


راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه

اصغر طاهرزاده

غفلت از باطن قدسی اسلام

اسلام برای آبادانی دنیا و آخرت مسلمین است، یك‌ وقت شما می‌گویید اسلام را می‌خواهیم تا هم عاقبت‌مان را نورانی كنیم و هم دنیای‌مان را به سامان برسانیم، این همان است كه خداوند در قرآن به ما توصیه می‌فرماید که بگویید: «رَبَّنَا اَتِنَا فِی الدُّنْیَا حَسَنةً وَ فِی الاَخِرَةِ‌ حَسَنةً وَ قِنَا عَذَابَ النَّار»؛(8)
به فرمایش قرآن عدّه‌ای از خدا فقط دنیا را می‌خواهند و می‌گویند: «رَبَّنَا اَتِنَا فِی الدُّنْیَا» خدایا فقط دنیا را به ما بده، خدا می‌فرماید: این‌ها در آخرت هیچ بهره‌ای ندارند «وَ مَالَهُ فِی الاَخِرةِ مِنْ خَلاقٍ».(9) از حرکات و گفتار خلیفه‌ی اوّل و دوم بر می‌آید که متوجه باطن قدسی دستورات الهی نبودند، تصورشان آن بود که آن دستورات، یک مجموعه دستورات قراردادی است تا امور جامعه را به سرو سامان برساند و لذا اگر به نظرشان چیز دیگری می‌رسید که کارآیی بهتری داشت آن را عمل می‌کردند.(10)
یك‌ وقت انسان در عین توجّه كامل به قیامت، در دنیا هم طبق دستورات دینی زندگی آسوده‌ای را برای خود تهیّه می‌كند و بر این اساس به اسلام هم عمل می‌كند تا در حیاتِ ابدی،ِ معذّب نباشد. ولی یك‌ وقت اسلام را می‌خواهد كه صرفاً دنیایش را تأمین کند، حالا هرجا اسلام مزاحم دنیایش شد - طبق این بینش- اسلام را كنار می‌گذارد. در حالی که اگر با افق اصلاح قیامت به اسلام بنگریم باید وقتی بین اسلام و امیال ما تعارضی پیش آمد، آن امیال را زیر پا بگذاریم. در صدر اسلام بینشی كه بر سر كار آمد و امیرالمؤمنین علی(ع) را حذف كرد این طور بود كه هرجا زندگیِ دنیاییِ مردم با اسلام اصطكاك پیدا می‌كرد تحت عنوان «اجتهادِ خلیفه» اسلام را كنار می‌گذاشت. خلیفه دوم بار‌ها می‌گوید: «مُتْعَتان كانَتا عَلى عَهْدِ رَسُولِ اللّه (ص) أَنَا أَنْهى عَنْهُما وَ أَعاقب عَلَیْهِما»؛(11) دو متعه در زمان پیغمبر(ص) حلال بود من حرام كردم و عامل به آن دو را كیفر می‌كنم. معنی این حرف این است که پیامبر(ص) هرچه كرد، كرد، و قرآن هرچه گفت، گفت، نظر ما این است كه صلاح دنیای مردم همین است كه ما می‌گوییم. این طرز فکر چه بخواهیم چه نخواهیم جایگاه پیامبر(ص) را از آن مقام قدسی که او رسول خدا است و حکم خدا را آورده، تنزل می‌دهد و او را در حدّ یک مصلح اجتماعی پائین می‌آورد، به طوری که هرکسِ دیگر هم می‌تواند در حدّ او باشد. در این نگاه جایگاهی برای امام حسین(ع) نمی‌ماند که حق داشته باشد یزید را نپذیرد و بخواهد حکم حق را بر مناسبات جامعه حاکم کند.(12)
در تحلیل حادثه ای که در کربلا رخ داد باید نظرها رابه طرز فکری بیندازیم كه با نفی قداست نبی و نبوت، مدیران حقیقی جامعه‌ی اسلامی یعنی اهل‌البیت(ع) را نادیده گرفتند و نگذاشتند آن‌ها آن‌طور که شایسته است جامعه را رهبری کنند. اگر معرفتی پشتوانه‌ی وفاداری ما به امام حسین(ع) نباشد نه‌تنها متوجّه‌ی جایگاه تاریخی حادثه‌ی كربلا نمی‌شویم و نمی‌توانیم كربلا را درست تحلیل كنیم، بلکه ممکن است به جنگ فرقه‌ای گرفتار شویم. در حالی که بحث بر سر یک نوع تفکر است و نقد آن تفکر، و نه بحث بر سر فرد یا افراد، به همین جهت هم امیرالمومنین(ع) در خطبه 162 نهج البلاغه وقتی یکی از افراد بنی اسد در مورد جریان غصب خلافت پس از رحلت رسول خدا(ص) از آن حضرت سؤال می‌کند، می‌فرمایند: رها کن آن را، آنچه را باید به آن بپردازی پسر ابی‌سفیان یعنی معاویه است که تلاش دارد از جریان سقیفه به نفع خود استفاده کند و حزب اموی را بر سرنوشت ملت اسلام حاکم کند.
در تاریخ داریم در زمان خلیفه‌ی دوم لشكر مشغول كشورگشایی بود و بازار جنگ گرم بود، وقت اَذان شد، مؤذن در حین اذان گفت: «حَیِّ عَلَی خَیْرِ الْعَمَل»؛ یعنی بشتابید به سوی نماز كه بهترین عمل است. خلیفه حساب کرد اگر این شعار مورد توجه قرار گیرد ممکن است انگیزه جنگ و جهاد ضعیف شود. دستور داد آن قسمت را از اذان حذف کنند و به جای آن بگویند: «الصّلاةُ خَیرٌ مِنَ النَّوم». جمله‌ای كه پیامبر(ص) دستور داده بودند در اذان باشد، به دستور خلیفه‌ی دوم حذف شد!(13) و این در حالی است که خداوند فرمود: «مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ»؛(14) هر آنچه را رسول خدا برای شما آورد بگیرید و از آنچه شما را بازداشت، دست بکشید، تقوای الهی پیشه کنید، به‌درستی که خداوند شدیدالعقاب است.(15)

اسلامِ دنیایی‌شده

حرف این است كه چرا چنین برخوردی با اسلام و سخنان پیامبر خدا(ص) می‌كردند؟ عرض شد از حرکات و گفتارشان برمی‌آید که از نظر آن‌ها اسلام برای دنیا بود و هر جای اسلام با دنیا منطبق نبود باید کنار بگذارند، و این یک طرز فکر بود نه این که ‌فقط شخص خلیفه دوم چنین بینشی داشت، بلكه جریانی که دست به دست هم داد و سقیفه را در مقابل غدیر به‌وجود آورد، دارای چنین طرز فکری بود.
خلیفه‌ی اول؛ خالدبن‌ولید را فرستاد تا با از دین برگشتگان برخورد كند، خالد مردان آن‌ها را در آغل‌های چارپایان گرد آورد و همه را آتش زد، عمر به ابابكر نسبت به كار خالد اعتراض كرد و گفت: آیا اجازه می‌دهی مردی، مردم را به گونه‌ی خدای بزرگ شكنجه كند؟ ابوبكر گفت: شمشیری را كه خداوند بر روی دشمنان خویش برهنه ساخته در غلاف نخواهم كرد.(16) در حالی‌كه از قول پیامبر(ص) هست که : «كیفردادن به آتش تنها در خور پروردگار است».(17)
باز در تاریخ داریم؛ چون خبر كشتن مالك‌بن‌نویره به ابوبكر و عمر رسید، که خالدبن‌ولید، مالک‌بن‌نویره را کشت و همان شب با همسر او هم‌بستر شد. عمر به ابوبكر گفت: خالد با آن زن فحشاء نمود، تازیانه‌اش بزن. ابوبكر گفت: نه! او در امر دین گرفتار لغزش شده است. عمر گفت: او مسلمانی را كشته او را بكش، ابوبكر گفت: نه! او در امر دین گرفتار لغزش شده، و من شمشیری را كه در روی ایشان برهنه كرده در غلاف نمی‌كنم.(18)
راستی به چه جرمی مالك‌بن‌نویره آن صحابی رسول‌خدا(ص)، كشته شد؟ مگر پیامبر نفرمود: هر مردی که گواهی به یگانگی خدا و رسالت من بدهد نباید خون او را ریخت، مگر یكی از سه كار را انجام دهد، كسی را بكشد، زنای محصنه كند، دین خود را رها كند.(19)
كار آنچنان زشت بود كه وقتی عمر با ابابكر روبه‌رو شد، در بارة خالد به او گفت: «دشمن خدا بر مردی مسلمان ستم كرد، او را كشت و سپس بر زنش جهید»(20)
این فكر که نسبت به مجازات خالدبن‌ولید کوتاهی می‌کند، فكری است كه دین را فقط برای دنیا می‌خواهد و نه برای نورانی‌شدن انسان و نه برای سعادت ابدی او. این تفکری بود که امویان توانستند میوه‌های آن را بچینند و نه تنها حضرت اباعبدالله(ع) را شهید کردند که هر مؤمنی که مقید به آداب الهی بود و آن‌ها را تأیید نمی‌کرد را به مسلخ فرستادند که از جمله‌ی آن‌ها حجربن‌عدی بود که به دست معاویه شهید شد.
با غفلت از ارزش‌ تقوا و پشت‌کردن به انسان‌های قدسی، به مرور روحیه‌ای به میدان آمد که با پاسداری از ارزش‌ها سرِ جنگ دارد و از هر حامل ارزشی كه به بالاتر از دنیا فكر كند متنفّر است.
كتاب صحیح مسلم نقل می‌كند كه: پیامبر(ص) در حال احتضار بودند، فرمودند: بیایید تا نوشته‌ای برای شما بنویسم كه هرگز پس از این گمراه نشوید و كاغذ و قلم خواستند. تاریخ گواه است كه خلیفه دوم گفت: این فرد ـ اشاره به پیامبر(ص) ـ هذیان می‌گوید.(21) یعنی پیامبری را كه قرآن درباره‌اش می‌فرماید: «مَا یَنْطِقُ عَنِ‌الْهَوَی»؛(22) هرگز از روی میل خود سخن نمی‌گوید و هرچه می‌گوید حقّ است، خلیفه‌ی دوم در باره‌ی آن حضرت گفت: «اِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر»؛ این مرد هذیان می‌گوید. بعد ادامه می‌دهد و می‌گوید: «حَسْبُنَا كِتَابَ‌الله»؛ كتاب خدا ما را كافی است. یعنی ما از پیغمبر(ص) توصیه و راهنمایی نمی‌خواهیم.
مگر كتاب خدا نمی‌گوید: باید از پیامبر(ص) اطاعت كنید؟ می‌فرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِی‌الأَمْرِ مِنكُمْ...»؛(23) ای مؤمنان خدا را اطاعت کنید و رسول و اولی‌الأمر خود را نیز اطاعت نمایید... ‌و یا مگر قرآن نمی‌فرماید: «أَنزَلْنَا إِلَیْكَ الذِّكْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ یَتَفَكَّرُونَ»؛(24) ای پیامبر! ما قرآن را بر تو نازل کردیم تا برای مردم شرح و تبیین نمایی، تا تفکر کنند. پس چرا دستور پیامبر(ص) نادیده گرفته می‌شود؟
با دقت بر این نکات است که می‌توان گفت در تفکری که از سقیفه شروع شد، قرآن وسیله‌ای برای امور دنیایی گشت و لذا آن‌جا که تصور می‌شد قرآن جواب‌گوی امور آن دنیایی که آن‌ها برای خود تنظیم کرده‌اند نیست، دستورات را آن رعایت نمی‌کردند.

تفاوت دو نوع برخورد با اسلام

چنانچه ملاحظه می‌شود بحث در رابطه با اختلاف دو گروه به نام شیعه و سنی نیست، بحث بر سر دو نوع برخورد با قرآن و پیامبر(ص) است، و موضوعِ مورد بحث یك مسئله‌ی معرفتی است و توجه به آثار و تبعات آن معرفت در سیر تاریخ دارد. اگر جامعه‌ی اسلامی این موضوعات را نشناسد نمی‌تواند خطرات آینده را پیش‌بینی کند و از آن‌ها عبور نماید، عین این مشکلات ممکن است برای انقلاب اسلامی و نیروهای متدیّن آن پیش بیاید. باید فكر و بینشی را بشناسیم که در صدر اسلام علی(ع) را کنار گذاشت تا اولاً: خودمان در آن ورطه نیفتیم، ثانیاً: جریان‌هایی را که در دل جامعه شیعی همان‌طور فکر می‌کنند، بشناسیم تا انقلاب اسلامی را از گرفتارشدن در چنگال آن جریان‌ها حفظ نماییم.
بسیار پیش می آید كه رفیق بنده و رفیق جنابعالی بدون آن که متوجه شود، تجزیه و تحلیلش از اسلام شبیه همان تفکری است که در سقیفه ظهور کرد و برداشتش از اسلام همان‌طوری است كه نمی‌تواند غدیر را بپذیرد. غافل از این‌که آن طرز فکری که ابعاد الهی انسان را نمی‌شناسد و رابطه‌ی‌ بین تشریع و تکوین را نمی‌فهمد و همه‌چیز را سیاسی بررسی می‌كند، كارش به كُشتن مظاهر معنوی منجر می‌شود. باید در جریان شهادت حضرت سیدالشهداء(ع) به این موضوع فکر کرد که چرا پس از پنجاه سال از هجرت رسول خدا(ص) عده‌ای از مسلمانان حاضر شدند دست به کشتن کسی بزنند که معتقدند رسول خدا(ص) در مورد او و برادرش سفارش‌ها کرده و حضرت سیدالشهداء در مقابل لشکر عمرسعد فرمودند: «أَ وَ لَمْ یَبْلُغْكُمْ مَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِی وَ لِأَخِی هَذَانِ سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّة»(25) آیا به راستى سخن پیامبر خدا(ص) در مورد من و برادر‌ ام به شمایان نرسیده است كه فرمود: این دو؛ سید و سالار جوانان اهل بهشت‌اند؟ این‌طور نیست که منکر سخن حضرت سیدالشهداء(ع) بودند، مشکل آن بود که در فرهنگی قرار داشتند که رعایت سخن رسول خدا(ص) را مصلحت نمی‌دانستند، و این آن فرهنگی است که در سقیفه ظهور کرد.
یک نوع فکر و فرهنگی در سقیفه ظاهر شد که معتقد است از اسلام استفاده کند ولی هرجا به نظر او اسلام جواب نداد با نظر خودش کار را ادامه دهد، زیرا معتقد است اسلام هم مثل هر چیزی کهنه می‌شود و دورانی دارد. این طرز فکر را در گفته خلیفه دوم به وضوح می‌توان دید، وقتی می‌گوید: «همان‌طور كه یك شتر در طول عمرش حالات گوناگونِ توانایی و جوانی و ناتوانی و پیری دارد، اسلام همین‌طور است»(26) از این جمله بر می‌آید که اسلام هم یک طرز فکر بشری است، مثل طرز فکر افلاطون و جان لاک که در عین قابل احترام‌‌بودن نمی‌توان تا ابد به آن‌ مقید بود. حرفشان این است که اسلام مربوط به زمان پیامبر(ص) بود، امروز باید خودمان با فكر خودمان به اسلام كمك كنیم.
آیا نباید تعجّب ‌كرد که چگونه به دینی كه خالق هستی برای كلّ بشر آورده و فوق عالَم است و شامل مُرور زمان نمی‌شود، از این منظر نگاه می‌شود؟ چون فكر می‌كردند دین خدا ‌هم یك پدیده مادّی و عصری است و همان‌طور که مادّه فرسایش پیدا می‌كند، آن هم فرسایش پیدا می‌کند! حال اگر امام حسین(ع) بخواهد جامعه را به زمان رسول خدا(ص) برگرداند و بگوید: «أَنِّی لَمْ أَخْرُجْ أَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ إِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِی أُمَّةِ جَدِّی(ص) أُرِیدُ أَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَنْهَى عَنِ الْمُنْكَرِ وَ أَسِیرَ بِسِیرَةِ جَدِّی وَ أَبِی عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ(ع)»؛(27) من براى سركشى و عداوت و فساد كردن و ظلم نمودن خروج نکردم، بلكه؛ جز این نیست كه من به منظور اصلاح در دین جدّم قیام نمودم، من در نظر دارم امر به معروف و نهى از منكر نمایم. من می‌خواهم مطابق سیره‌ی جدّم رسول خدا و پدرم على بن ابى طالب(ع) رفتار نمایم. در منظر آن‌ها چنین فردی طغیان‌گر است و طبق عقل جامعه عمل نمی‌کند و می‌خواهد ما را به گذشته برگرداند.