فهرست کتاب


راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه

اصغر طاهرزاده

عامل اصلی شهادت امام حسین(ع)

در مورد ریشه‌ی تاریخی کربلا و این‌که چه شد جریانات صدر اسلام به حادثه کربلا منجر شد، از زبان امامان معصوم(ع) و یا یاران و اطرافیان حضرت اباعبدالله(ع) نکاتی مطرح شده که موضوع را بسیار حساس می‌کند. از جمله این‌که: فردای روز عاشورا همه‌ی آن‌هایی كه برای یزید خطرناك بودند كشته شدند، یك جوان مریض و نحیفی مانده است به نام حضرت‌ سجاّد(ع) كه فكر می‌كردند تا فردا زنده نباشد وگرنه حضرت را هم شهید می‌کردند، و تعدادی زن و كودك خردسال. حال حضرت زینب(س) بالای سر بدن تكه‌تكه شده‌ی برادرش قرار دارد جمله‌ای می‌گوید كه در آن جمله جایگاه تاریخی کربلا مشخص می‌شود. خطاب به برادرش عرض می‌کند: «بِاَبِی، اَلْمَقْتُولُ بِیَوْم‌‌ الْجُمُعَه، اَوِالْاِثْنَیْن؟»؛(1) پدرم فدایت، تو كشته‌ی روز جمعه‌ای یا روز دوشنبه؟
شهادت حضرت اباعبدالله(ع) روز جمعه دهم محرم سال 61 هجری بوده است، ولی چرا حضرت زینب(س) روز دوشنبه را به میان می‌آورند؟ حضرت امام رضا(ع) در مورد روز دوشنبه می‌فرمایند: «...وَ یَوْمُ الْإِثْنَیْنِ یَوْمُ نَحْسٍ قَبَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ نَبِیَّهُ وَ مَا أُصِیبَ آلُ مُحَمَّدٍ إِلَّا فِی یَوْمِ الْإِثْنَیْنِ فَتَشَأَّمْنَا بِهِ وَ تَبَرَّكَ بِهِ عَدُوُّنَا وَ یَوْمُ عَاشُورَاءَ قُتِلَ الْحُسَیْنُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ»؛(2)
دوشنبه روزى نحسى است كه خدا در آن روز پیامبر خود را قبض روح كرد. آل محمّد(ص) دچار مصیبت نشدند مگر در روز دوشنبه. لذا ما آن را شوم مى دانیم. ولى دشمنان ما به آن تبرك می‌جویند و روز عاشورا حسین(صلوات الله علیه) به قتل رسید.
روز دوشنبه روز سقیفه است، روزی كه مسیر اسلام از حاکمیت امامی معصوم به حاکم‌کردن انسانی غیر معصوم تغییر جهت داد. روز دوشنبه 28 صفر سال یازدهم هجری، پیامبر(ص) رحلت می‌كنند، و غروب روز سه‌شنبه حضرت(ص) را به خاك می‌سپارند، در این مدت درست وقتی كه پیامبر(ص) توسط حضرت علی(ع) و سلمان و مقداد و اباذر و بعضی از صحابه، غسل و كفن می‌شوند، عدّه‌ای برای پیامبر اکرم(ص) جانشین تعیین می‌کنند. حال حضرت زینب(س) بر سر جسد حضرت سیدالشداء(ع) می‌فرمایند: «ای برادر تو كشته‌ی روز جمعه‌ای، یا كشته‌ی روز دوشنبه‌ای؟!» حضرت زینب(س) با طرح این جمله می‌خواهند ذهن ها را از روز جمعه دهم محرم سال 61 هجری که امام حسین(ع) شهید شدند،متوجه یك فكر و بینش کنند. یعنی اگر خواستید ببینید چه شد كه كربلا به‌وجود آمد، ببینید چه اندیشه‌ای دست‌اندركار حذف حاکمیت امام معصوم شد.و پیام غدیر را نادیده گرفت. در همین رابطه باید به تعبیر مقام معظم رهبری(حفظه الله تعالی)، بین مباحث علمی با مخالفت علنی فرق بگذاریم.(3) ما در این بحث به ریشه‌های تاریخی واقعه کربلا می‌پردازیم بدون آن که بخواهیم آن را به شخصی خاص نسبت دهیم. زیرا آنچه موجب می‌شود ما از تکرار آن حادثه در آینده مصون بمانیم، عبور از فکری است که در سقیفه ظهور کرد.
آن شاعر در رابط بین آتش‌زدن خانه‌ی حضرت فاطمه(ع) و حمله به خیام امام حسین(ع) می‌گوید: «خیمه‌گاه كربلا را آتش از این‌جا زدند» پس اشاره به جریان سقیفه، اشاره به یک نوع فکر است، فکری که هیچ‌چیزی را مقدس نمی‌داند و برای خود چنین حقی قائل است که قداستی برای دختر پیامبر خدا(ص) نیز قائل نباشد و لذا همین فکر در شکستن حریم شخصیت امامی معصوم آنقدر جلو می‌آید که او را در کربلا شهید می‌کند.
طبری نقل می‌کند که معاویه در جواب محمد بن ابابکر که به او اعتراض کرده بود چرا حرمت علی(ع) را نگه نمی‌داری، چنین می‌گوید: «در آن زمان پدر تو در میان ما بود، ما به فضل و برتری فرزند ابوطالب آگاه بودیم و بر خود لازم می‌دانستیم که حق او را رعایت کنیم، ولی بدان که پدر تو و عمر از نخستین کسانی بودند که حق علی را پایمال کردند و با او به مخالفت برخاستند، بنابراین اگر راهی که در پیش گرفته‌ایم، باطل است، پدرت بنیانگذار آن بود و ما آن را ادامه داده‌ایم. اگر پدرت در گذشته آن گونه عمل نمی‌کرد، نه تنها ما با فرزند ابوطالب مخالفت نمی‌کردیم بلکه دستور وی را اطاعت می‌نمودیم ولی چون برخورد پدرت را با ایشان در آن زمان ملاحظه کردیم ما نیز به همان شیوه رفتار نمودیم».(4) بنده در عین این‌که معتقدم معاویه از این طریق می‌خواهد ظلم‌های خود را توجیه کند و باید حساب عمر و ابابکر را از حساب معاویه و امویان جدا کرد، با این همه توجه دادن حضرت زینب(س) به سقیفه نکته‌ای است تا ما از جایگاه تاریخی حادثه‌ها غفلت نکنیم.
باز در روایت داریم که زینب(س) در کنار نعش برادر بزرگوارش عرضه داشت: «بِأَبِی مَنْ أَضْحَى عَسْكَرُهُ فِی یَوْمِ الْإِثْنَیْنِ نَهْبا»؛(5) پدرم فداى عزیزى كه سپاهش در روز دوشنبه تار و مار شد. این بدین‌معنی است که در سقیفه جاده‌ای گشوده شد که امویان توانستند آرام‌آرام خود را در نظام تصمیم‌گیری وارد نمایند و عنصر نفاق در بدنه‌ی نظام اسلامی جا باز کند و حضرت سیدالشهداء(ع)‌ کاری کردند که جهان اسلام متوجه وجود چنین نفاقی بشوندو به همین جهت نباید نهضت عاشورا را تقابل میان امام حسین(ع)‌ با اهل سنت دانست، بلکه تقابل اسلام است و نفاق و لذا کلیه‌ی مسلمانان امام حسین(ع)‌ را از خود می‌دانند.

غفلت از قداست‌ها

حرکات و سکنات اصحاب کربلا می‌فهماند که موضوعِ فاجعه‌ی کربلا در رابطه با یك نوع فكر پدید آمد، اگر آن فكر شناخته شد می‌توان در مراحل بعدی جامعه را از آن مصون داشت تا حرمت‌ها و قداست‌ها محفوظ بماند و حسینِ دیگری کشته نشود و کشتن امام حسین(ع)‌ تقبیح گردد. وگرنه باز به صورت‌های دیگر مردم به فرهنگ اهل البیت(ع) پشت می‌‌کنند و ناخواسته با فكر آن‌ها دشمنی می‌نمایند. اگر متوجه نباشیم بینشی در میدان بود كه كار را تا آن‌جا کشید که مقدس‌ترین انسانِ روی زمین را به شهادت رساندند و احساس شرمساری هم نکردند، از واقعه‌ی كربلا استفاده‌ی لازم و عبرت کافی نگرفته‌ایم.
در زیارت عاشورا یزید را پنجمین متجاوز به حقوق اهل البیت(ع) قلمداد می‌كنید، زیرا متوجه‌اید یزید شروع كننده‌ی حادثه نیست. زیارت عاشورا که از امامی معصوم صادر شده، نظرها را به اصل آن تفكّری می‌كشاند كه با انسان‌های مقدسِ تاریخ مقابله كردند و یزید را به عنوان كارگزار آن فکر نام می‌برد.(6) زیارت عاشورا را یك انسان معصوم به ما ارائه داده و نه یك گروه تند سیاسی و یا جناح رادیكال و گروه اپوزوسیون، تا بگوییم یك عكس‌العمل سیاسی است، بلكه یك خط هدایت است تا با حادثه درست برخورد کنیم.
لازم است همین‌جا عرض كنم هرگز از زیارت عاشورا غافل نشوید. زیارت عاشورا ادب عزاداری صحیح و تحلیل درست از واقعه‌ی كربلا است. هر عزاداریِ معقولی كه می‌توانید، انجام دهید، ولی روشی را كه معصوم به شما آموخته است فراموش نكنید. زیارت عاشورا نمی‌گذارد كه تحلیل شما از كربلا منحرف گردد، هم‌چنان‌كه نمی‌گذارد فرهنگِ حیات‌بخش كربلا فراموش شود، زیرا بی‌ارتباط با فرهنگ كربلا، ما ملّتی پوسیده خواهیم شد، و بنابراین ارتباط صحیح با آن حادثه را در سخنان امامان معصوم(ع) باید دنبال کرد.

نقش حزب اموی در شهادت امام حسین(ع)

در زیارت عاشورا با همان بینشی که حضرت زینب(س) در کربلا با حادثه برخورد کردند، لعنت را به سوی فرهنگی سوق می‌دهید که از حاکمیت انسان‌هایی معصوم غافل است و سقیفه یکی از جلوه‌های آن فرهنگ است که در مقابل غدیر به‌پا شد. نباید فكر كنیم كه سیاستِ عدمِ اختلاف بین شیعه و سنی - كه مسلّم سیاست مقدّسی است وحیله‌های استعمار را خنثی می‌كند - به آن معنی است که نقش حزب اموی را در انحراف از اسلام فراموش کنیم و از آن جریان و فکری که بستر ظهور حزب اموی شد غافل گردیم، تا دوباره به همان ورطه‌ای از هلاکت سقوط کنیم که در صدر اسلام سقوط کردیم. ما معتقدیم برای حفظ اسلام مدیریت امام معصوم شرط است و غدیر محل طرح چنین موضوعی بود، حال در سقیفه به هر دلیلی از این موضوعِ مهم غفلت شد و ناخواسته نتیجه آن شد که پس از پنجاه سال یزید بر سر کار آمد و حاکمیت جهان اسلام را تصاحب کرد و فرزند رسول خدا(ص) یعنی امامی معصوم را به قتل رساند و فجیع‌ترین حادثه تاریخ را پدید آورد.
مسلّم قصد خلیفه‌ی اول و دوم آن نبود که کار به حاکمیت یزید کشیده شود ولی مگر سنت خدا این است که ما هر طور خواستیم عمل کنیم و نتیجه‌، مطابق عمل ما نباشد؟ در خبر داریم چون عمربن خطاب به شام وارد شد و معاویه را دید گفت: «هَذا کِسْرَی الْعَرَب»؛(7) این پادشاه عرب است. حاکی از آن که خلیفه‌ی دوم متوجه است خطرِ به سلطنت‌کشیدن خلافت از طریق معاویه می‌رود. ولی آیا توانستند کاری بکنند که کار به آنجا منجر نشود؟ وقتی ارزش امام معصوم یعنی علی(ع) با سایرین مساوی قلمداد شد، نتیجه آن می‌شود که همه‌ی قبایل حکومتِ بر جامعه مسلمین را حق خود می‌دانند، و لذا تفاوتی بین امام حسین(ع) و یزید در میان نمی‌ماند و تاکید بنده آن است که اگر از این زاویه سقیفه مورد نقادی قرار گیرد، اختلاف بین شیعه و سنی به یک بحث علمی تبدیل می شود که برکات خود را به همراه دارد.
اگر روحیه‌ای که در سقیفه پیام غدیر را نادیده گرفت شناخته نشود، دوباره مقدسات به مسلخ می‌روند. روح و روحیه‌ای که نمی‌تواند بفهمد پروردگار عالم انسان‌هایی را جهت هدایت بشر، منوّر به عصمت و طهارت کرده است، نه تنها چنین مقاماتی را نفی می‌کند، بلکه اساساً نسبت به چنین انسان‌هایی کینه‌ورزی می‌نماید، و این است آن خسارت بزرگی که در کربلا بروز کرد. لعن‌هایی که در زیارت عاشورا اظهار می‌شود، برای فاصله گرفتن از آن نوع تفکری است که جایگاه انسان‌های قدسی را در اداره امور جامعه انکار می‌کند، چه آن نوع تفکر در قابیل ظاهر شود، و چه در کشنده‌ی ناقه‌ی صالح(ع) و چه در قاتل حضرت یحیی(ع) و چه در قاتل امیرالمؤمنین(ع)، همه و همه یک وجه مشترک دارند و آن نفی قداست انسان های مقدس و معصوم ‌است و کینه‌ورزی نسبت به آن‌ها.
وقتی مشکل اساسی بشر فهمیده شد و کربلا را به عنوان آینه‌ی نمایش چنین مشکلی نظاره کردیم، لعنت‌های مطرح شده در زیارت عاشورا، لعنت‌هایی از سر معرفت خواهد بود و موجب دست‌یابی به جایگاهی می‌شود که در طول تاریخ متوجه نقش انسان‌های معصوم بوده است و دیگر نه تنها انسان‌های معصوم را رقیب خود احساس نمی‌کنیم - تا بخواهیم به آن‌ها کینه‌ورزی کنیم - بلکه آن‌ها را هدیه‌ی الهی می دانیم که خداوند به ما نشان داده تا راه را گم نکنیم.
پیام حضرت سیدالشهداء(ع) و یاران آن حضرت در کربلا آن است تا انسان‌ها از خود بپرسند چرا اسلام آن‌طور که باید و شاید نتوانست نقش خود را ایفاء کند و چرا کار جهان اسلام تا به آنجا کشیده شد که روبه‌روی پاک‌ترین انسان روزگار ایستادند؟ وقتی آن پیام درست دریافت شد همه‌ی آحاد جهان اسلام نسبت به سیری که پس از رحلت رسول خدا(ص) پیش آمد، به تأمل فرو می‌روند.
اگر در باره‌ی طرز تفکر خلفای سه‌گانه یعنی ابابكر و عُمَر و عثمان مطالعه کنید می‌توان به این نتیجه رسید که خداوند حتماً انسان‌هایی بالاتر از آن افراد برای ادامه دین‌داریِ امت اسلام پروریده است. به عبارت دیگر کربلا می‌خواهد بگوید خداوند در غدیر چیزی بالاتر از آنچه در سقیفه به بشریت عرضه شد، برای بشریت آماده کرده بود، پس بیائید به راهی برگردید که از آن جدا شده‌اید.
با توجه به حرکات سه خلیفه‌ی اول می‌توان پذیرفت که آن‌ها اسلام را به عنوان بهترین نظام برای اداره‌ی جامعه پذیرفته‌ و برای تحقق آن تلاش نموده‌اند و سعی دارند به سیره پیامبر خدا(ص) عمل کنند. در تاریخ هست که عُمَر به عنوان خلیفه‌ی مسلمین بنا دارد بازدیدی از فلسطین بكند، او و غلامش هر دو با یك شتر راه افتادند. قرار گذاشتند یك منزل عُمَر شتر را سوار شود و غلام مهار شتر را بكشد، و یك منزل غلام سوار شتر شود و عُمَر مهار شتر را به‌دست گیرد. هر كدام هم یك كیسه‌ی خرما به عنوان توشه‌ی راه به كمر داشتند. از ‌قضا وقتی به دروازه‌ی فلسطین رسیدند، موقعی بود كه غلام سوار شتر بود. چون مردمِ استقبال‌کننده از خلیفه، قبلاً او را ندیده بودند و تصور کردند کسی که سوار شتر است همان خلیفه است. پیش آمدند و از غلام تجلیل كردند، تا بالاخره معلوم شد خلیفه آن دیگری است. بنابراین از نظر ساده‌زیستی نمی‌توان تفاوتی بین خلیفه‌ی اول و دوم و حضرت علی(ع) گذاشت و مطلب را به همین خلاصه كرد، بلکه باید توجه داشت مسئله‌ی حاکمیت امام معصوم دقیق‌تر از این‌ها است که کمال او را صرفاً در سادگی و عدالت اقتصادی دنبال کنیم.
باز در تاریخ داریم؛ ابابكر وقتی در مكّه زندگی می‌کرد وضع مالی‌ خوبی داشت و اكثر مالش را در مكّه و مدینه و در جنگ احزاب خرج كرد و وقتی خلیفه شد یك بز و یك شتر و یك قطعه زمینی كه جوُ و گندم در آن می‌كاشت، چیز دیگری نداشت. شب‌هنگام كه خواست به خانه‌اش که در بیرون مدینه بود، برود، شخصی به او گفت: اجازه بدهید با شمع دنبال‌تان بیایم. او گریه كرد كه امیرالمؤمنین شدم كه با شمع بیت‌المال به خانه‌ام بروم! یعنی از نظر ظاهر مشكلی بین خلیفه‌ی اول و دوم و علی(ع) نبود كه شما روی آن دست بگذارید و بگویید چون چنین كردند، كار به مقابله با فرزند پیامبر(ص) كشید. بلكه مسئله‌ی اصلی این بود كه: جایگاه اسلام را درست تشخیص نداده بودند، منکر اسلام نبودند، ولی افقی را که اسلام در نهایت دنبال می‌کرد، نمی‌شناختند. تصورشان آن بود که اسلام آمده است که امور دنیایی ما را سرو سامان بدهد و لذا هر جا فکر می‌کردند نظر اسلام برای امور کافی نیست، نظر خود را بر نظر اسلام ترجیح می‌دادند. یعنی به جای این‌كه دست‌شان را به اسلام بدهند و بالا بروند، پای اسلام را گرفتند و پایین كشیدند. این نوع عمل‌کرد نسبت به اسلام كار را به بی‌اعتبار دانستن هر معنویّتی می‌کشاند، و موجب تقویت روحیه‌ی تقدّس‌زدایی و بی‌رنگ‌كردن جنبه‌های قدسی دین می‌شود. تمام مطلبی كه كار را به شهادت اباعبدالله(ع) کشاند در این طرز فكر اخیر نهفته است.