علل گرایش به مادّیگری

نویسنده : متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

خداپرستى یا زندگى

در اینجا مقدّمتاً باید مطلبى را خاطر نشان كنیم تا منظور كاملًا روشن گردد:
بشر محكوم است از غرایز خود پیروى كند. در وجود بشر غرایزى نهاده شده تا او را به سوى هدفى كه در متن خلقت منظور است، بكشاند. البتّه مقصود این نیست كه بشر چشم بسته باید تابع غرایز خود باشد؛ مقصود این است كه وجود غرایز، عبث نیست، نتوان آنها را نادیده گرفت، نتوان آنها را مهمل گذاشت و نباید به معارضه و مبارزه كلّى آنها پرداخت. غرایز را باید اصلاح و تعدیل و رهبرى كرد، كه این مطلب دیگرى است.
مثلًا در انسان تمایل به فرزند هست. این تمایل امر كوچكى نیست؛ از شاهكارهاى خلقت الهى است. اگر این تمایل نبود، خلقت ادامه نمى یافت. منتها در كارخانه خلقت، این تمایل به صورت یك امر لذیذ و شیرین در كام هر حیوانى ریخته شده است تا هر نسلى در خدمت نسل آینده خویش باشد و از این خدمت نیز لذّت ببرد. این علاقه را تنها در نسل قبلى قرار نداده است. در انسان، نسل بعد را نیز به نسل قبلى علاقمند گردانیده است، امّا نه به آن شدّت كه گذشته را به آینده علاقمند كرده است. این علاقه ها رمز پیوندهاست.
یكى دیگر از غرایز بشرى، حسّ حقیقت جویى و دانش طلبى و كاوش است.
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 562
ممكن است مردم را در زمانى موقّت از تحقیق و دانش و كاوش منصرف كرد، امّا براى همیشه نمى توان بر ضدّ روح حقیقت جویى و دانش طلبى بشر قیام كرد.
از جمله غرایز انسان مال دوستى است. البتّه مال دوستى یك غریزه مستقیم در انسان نیست؛ یعنى اینچنین نیست كه انسان مال را به خاطر مال دوست بدارد و مورد علاقه او باشد، امّا چون به حسب طبع و غریزه، حوایج مادّى زندگى خود را مى خواهد رفع كند و در پاره اى اجتماعات مانند اجتماع ما وسیله رفع حوایج، پول و ثروت است- اگر انسان پول داشته باشد كلید همه قفلها را در دست دارد و اگر نداشته باشد همه درها به رویش بسته مى ماند- از این نظر، آدمى پول را به عنوان كلید همه قفلها از نظر مادّیات زندگى دوست مى دارد.
همچنانكه گفتیم با یك امر طبیعى و غریزى نمى توان مبارزه كرد؛ بدین معنى كه براى همیشه نمى توان آن را تعطیل كرد، هر چند ممكن است در یك مدّت محدود جامعه را بدان سو كشاند و هم ممكن است افرادى محدود را براى همیشه بدان سو كشاند، امّا بشر و جامعه بشرى را نمى توان از مقتضیات یكى از غرایز براى همیشه منصرف كرد.
مثلًا امكان ندارد كه بتوانیم همه افراد را براى همیشه قانع كنیم كه راضى شوند همه درها به رویشان بسته باشد و از آن كلید مرموز و جادویى به نام «پول» یا «ثروت» به عنوان یك شى ء پلید و منفور دورى گزینند.
حالا اگر با نام خدا و با نام دین، با این غرایز مبارزه شود، اگر تحت نام و عنوان دین، تجرّد و رهبانیّت مقدّس شمرده شود و ازدواج پلیدى، اگر تحت آن نام و عنوان، جهل موجب نجات معرّفى گردد و علم سبب گمراهى، اگر با آن نام و عنوان، ثروت و قدرت و تمكّن مایه بدبختى شناخته شود و فقر و ضعف و دستنارسى مایه سعادت و خوشبختى، چه عوارضى دست مى دهد؟ انسانى را در نظر بگیرید كه از طرفى تحت تأثیر جاذبه دینى و تلقینات دینى است و از طرف دیگر تحت تأثیر جاذبه شدید این امور؛ بالاخره یا این طرف را مى گیرد یا آن طرف را و یا مانند بسیارى از مردم در كشاكش این دو جاذبه گرفتار مى شود؛ از كسانى مى شود كه درباره شان گفته اند:
یك دست به مصحفیم و یك دست به جام گه نزد حلالیم و گهى نزد حرام
روحیّه مذبذب پیدا مى كند: «لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء». در واقع و نفس الامر، یك
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 563
بیمار روانى درست و حسابى مى شود با همه عوارض و آثارش.
كار دین و رسالت دین محو غرایز نیست؛ تعدیل و اصلاح و رهبرى و حكومت و تسلّط بر آنهاست. چون غرایز را نمى توان و نباید از بین برد، قهراً در اجتماعاتى كه با نام خدا و دین و مذهب براى نابودى غرایز قیام مى كنند و خداپرستى را با زندگى، متضاد معرّفى مى كنند، خود این معانى و مفاهیم عالى شكست مى خورند و ماتریالیسم و سایر مكتبهاى ضدّ خدایى و ضدّ دینى رواج مى گیرد. لهذا بدون تردید باید گفت كه زاهدمآبان جاهل هر محیطى- كه بدبختانه در میان خود ما هم زیاد هستند- از عوامل مهمّ گرایش مردم به مادّیگرى مى باشند.
راسل مى گوید تعلیمات كلیسایى، بشر را در میان دو بدبختى و حرمان قرار مى دهد: یا بدبختى دنیا و حرمان از نعمتهاى آن، و یا بدبختى و حرمان از آخرت و حور و قصور آن. مى گوید از نظر كلیسا انسان الزاماً باید یكى از دو بدبختى را تحمّل كند:
یا به بدبختى دنیا تن دهد و خود را محروم و منزوى نگه دارد و در مقابل در آخرت و جهان دیگر از لذّتها بهره مند گردد، یا اگر خواست در دنیا از نعمتها و لذّتها بهره مند باشد باید بپذیرد كه در آخرت محروم خواهد ماند.
اوّلین سؤال و ایرادى كه بر این منطق وارد است از ناحیه منطق توحید و خداشناسى است. آخر چرا خدا الزاماً بشر را به تحمّل یكى از دو بدبختى محكوم كرده است؟ چرا جمع میان دو خوشبختى ناممكن است؟ مگر خداوند بخیل است؟! مگر از خزانه رحمت او كم مى شود؟! چه مانعى دارد خدا، هم خوشبختى دنیا را براى ما بخواهد و هم خوشبختى آخرت را؟ اگر خدایى دركار است كه از وجود و قدرت غیر متناهى لبریز است، بایستى سعادت كامل ما را بخواهد، و اگر سعادت كامل ما را مى خواهد، هم خوشبختى دنیاى ما را مى خواهد و هم خوشبختى آخرت ما را.
برتراند راسل از كسانى است كه این تعلیم كلیسایى سخت او را آزار مى داده است و شاید این تعلیم تأثیر فراوانى در گرایشهاى ضدّ خدایى و ضدّ دینى او داشته است.
كسانى كه این فكر را تبلیغ كرده و مى كنند، خیال كرده اند كه علّت اینكه در دین یك سلسله چیزها از قبیل شراب و قمار و زنا و ظلم و غیره نهى شده این است كه این امور سعادت و خوشبختى و بهجت مى آورد و دین با خوشى و بهجت مخالف است و خدا خواسته او در دنیا خوشى و سعادت و مسرّت نداشته باشد تا بتواند در آخرت
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 564
خوشبخت باشد! و حال اینكه امر، درست برعكس این است.
این جلوگیریها و محدودیّتها به خاطر این است كه این امور موجب بدبختى و تیرگى زندگى مى گردد. اگر خدا گفت شراب مخور، معنایش این نیست كه اگر شراب بخورى در دنیا خوشبخت مى شوى و خوشبختى دنیا با خوشبختى آخرت ناسازگار است، بلكه چون شراب موجب بدبختى است، هم در دنیا و هم در آخرت از آن جلوگیرى شده است. تمام محرّمات اینچنین اند؛ یعنى اگر موجب بدبختى نبودند حرام نمى شدند.
و همچنین در مورد واجبات؛ یعنى واجبات چون موجب خوشبختى هستند و در همین زندگى دنیا نیز اثر نیك دارند، واجب شده اند، نه اینكه واجب شده اند تا قدرى از خوشبختى دنیا بكاهند.
قرآن با كمال صراحت فواید و مصالح واجبات و مضار و مفاسد محرّمات را توضیح مى دهد. مثلًا در دو آیه نیرو بخشى نماز و روزه را بیان مى كند، مى فرماید:
استعینوا بالصّبر و الصّلاة و انّها لكبیرة الّا على الخاشعین «61»
از شكیبایى و نماز كمك جویید و آن [نماز] بسى سنگین است مگر براى خشوع پیشگان.
و درباره روزه مى فرماید:
یا ایّها الّذین آمنوا كتب علیكم الصّیام كما كتب على الّذین من قبلكم لعلّكم تتّقون «62»
اى كسانى كه ایمان آورده اید! روزه بر شما نوشته شده است، همچنانكه بر كسانى كه قبل از شما بودند نوشته شد، شاید كه با تقوى شوید.
یعنى نماز بخوانید و روزه بگیرید تا روحتان نیرومند گردد و اخلاق زشت از شما زدوده شود. نماز و روزه نوعى كار و عمل و نوعى تمرین و تربیت اند كه جلوى فحشاء و كارهاى زشتتان را مى گیرند.
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 565
در این تعلیمات، نه تنها مسائل زندگى و مسائل معنوى را با یكدیگر متناقض نمى داند، بلكه مسائل معنوى را وسیله سازش بیشتر با یك محیط زندگى سعادتمندانه معرّفى مى كند.
تعلیمات خلاف حقیقت برخى مبلّغین، موجب گشت كه مردم از دین فرارى شوند و خداشناسى را مستلزم قبول محرومیّت و تحمّل بدبختى و ذلّت این جهانى بپندارند.
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 567

محیط اخلاقى و اجتماعى نامساعد

علّت دیگر گرایشهاى مادّى این است كه جوّ روحى و اخلاقى انسان با اندیشه خداشناسى و خداپرستى نامساعد باشد. خداشناسى و خدا پرستى طبعاً مستلزم یك نوع تعالى روحى خاصّى است؛ بذرى است كه در زمینهاى پاك رشد مى كند. زمینهاى فاسد و شوره زار، این بذر را فاسد مى كند و از میان مى برد. اگر انسان در عمل، شهوتران و مادّه پرست و اسیر شهوات گردد، تدریجاً افكار و اندیشه هایش هم به حكم اصل انطباق با محیط، خود را با محیط روحى و اخلاقى او سازگار مى كنند، یعنى اندیشه هاى متعالى خداشناسى و خداپرستى و خدادوستى جاى خود را به افكار پست مادّیگرى و اینكه هستى لغو و بیهوده است، حساب و كتابى دركار عالم نیست، دم غنیمت است و امثال اینها مى دهد.
هر فكر و اندیشه اى براى اینكه رشد كند و باقى بماند، زمینه روحى مساعدى مى خواهد. چقدر زیبا و عالى در آثار دینى گفته شده است كه:
لا یدخل الملائكة بیتا فیه كلب او صورة كلب «63»
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 568
فرشتگان به خانه اى كه در آن خانه، سگ یا تصویر سگ وجود داشته باشد وارد نمى گردند.
گفتیم جوّ روحى نامساعد. ممكن است پرسش شود كه جوّ اجتماعى چطور؟
جواب این است كه ما علّت نزدیك و مباشر را گفتیم. شك نیست كه جوّ اجتماعى نیز باید مساعد باشد. ولى تأثیر جوّ اجتماعى بر روى عقاید، تأثیر مستقیم نیست، تأثیر غیرمستقیم است. جوّ فاسد اجتماعى جوّ روحى را فاسد مى كند و جوّ فاسد روحى زمینه رشد اندیشه هاى متعالى را ضعیف و زمینه رشد اندیشه هاى پست را تقویت مى كند. به همین جهت است كه در اسلام به اصلاح محیط اجتماعى اهتمام زیاد شده است و باز به همین جهت است كه سیاستهایى كه مى خواهند اندیشه هاى متعالى را در مردمى بكشند، زمینه فساد اخلاقى و عملى آنها را فراهم مى كنند و براى فراهم كردن این زمینه، محیط اجتماعى را با وسایلى كه در اختیار دارند فاسد مى نمایند.
ما براى اینكه تأثیر جوّ نامساعد روحى را در گرایشهاى مادّى روشن سازیم، ناچاریم مطلبى را كه قبلا به آن اشاره كردیم مجدّدا توضیح دهیم.
قبلًا گفتیم كه مادّیگرى گاهى اعتقادى است و گاهى اخلاقى. مادّیت اخلاقى یعنى اینكه شخص هر چند از نظر اعتقاد معتقد به ماوراى طبیعت است ولیكن از نظر اخلاق و عمل، مادّى است. مادّیت اخلاقى- همچنانكه گفته شد- یكى از علل و موجبات مادّیت اعتقادى است. به عبارت دیگر، شهوترانیها و افسار گسیختگیها و غرق شدن در منجلاب شهوت پرستى یكى از موجبات گرایشهاى فكرى مادّى است.
مادّیت اخلاقى یعنى اینكه انسان از حیات و زندگى هیچ گونه ایده اخلاقى و معنوى نداشته باشد.
آیا ممكن است كسى اعتقادا الهى باشد ولى عملش جلوه گاه اعتقادش نباشد و از نظر عمل، مادّى باشد؟ و آیا ممكن است كسى از نظر اعتقاد، مادّى باشد ولى از نظر عمل، مادّى نباشد و زندگى اش زندگى منزّه و بى آلایش از تندروى و تجاوز و ستم باشد؟ بالاخره آیا انفكاك مادّیت اخلاقى از مادّیت اعتقادى امكان پذیر است؟
پاسخ این است كه آرى امكان پذیر است و زیاد واقع مى شود، امّا چیزى نیست كه دوام یابد و روى آن بتوان حساب كرد، زیرا یك حالت غیر طبیعى است و آنچه برخلاف طبیعت و روش طبیعى نظام اسباب و مسبّبات است دوام نخواهد یافت. و
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 569
بالاخره آنجا كه انفكاك است، یا روش و عمل در اعتقاد مؤثّر مى افتد و آن را منقلب مى كند و یا اعتقاد و ایده تأثیر مى كند و طرز عمل را منقلب مى سازد. و بالاخره یا اعتقاد فداى عمل مى شود و یا عمل فداى اعتقاد.
این را نمى توان باور كرد كه كسى بتواند یك عمر زندگى كند كه فكراً و ایماناً الهى باشد ولى عملًا مادّى؛ عاقبت یكى از دو طرف غالب خواهد شد، یا به این سو و یا به آن سو خواهد رفت. كما اینكه آن كسى هم كه از نظر فكر و ایمان مادّى است، خواه ناخواه، دیر یا زود یا برمى گردد و الهى مى شود و یا اینكه تنزّه اخلاقى او تبدیل به مادّیت اخلاقى مى گردد. این دو نحو مادّیت (مادّیت اعتقادى و مادّیت اخلاقى) علّت و معلول یكدیگرند و از نوع علّت و معلولهاى متقابل هستند؛ یعنى هر كدام، هم علّت دیگرى واقع مى شوند و هم معلول آن.
وقتى انسان فكرش به اینجا منتهى گشت كه جهان بدون هدف است و هوش و عقل و ادراك در آن وجود ندارد و خلقت افراد انسانى هم تصادفى است و خلقتى است بر اساس عبث و پرونده انسانها نیز پس از مرگ بكلّى بسته مى شود، طبعاً به فكر مى افتد «پس دم را باید غنیمت شمرد. تا كى در فكر خوب و بد بودن و عمر را بیهوده تلف كردن؟». طرز تفكّر بیهوده شمارى هستى و حیات و آفرینش طبعاً به مادّیت اعتقادى منتهى مى گردد؛ مخصوصاً كه این طرز تفكّر فوق العاده رنج آور و طاقت فرساست. غالباً صاحبان این اندیشه ها از خود، یعنى از اندیشه هاى خود كه مانند مار و عقرب آنها را مى گزد، فرار مى كنند و به دنبال وسیله اى هستند كه آن اندیشه هاى گزنده و خرد كننده را از آنها دور سازد. در پى امور فراموشى آور مى روند؛ به مخدّرات و مسكرات پناه مى برند؛ حدّاقل این است كه به مجالس و محافل عیش و عشرت براى فراموش كردن خود و اندیشه هاى خود رو مى آورند و تدریجاً غرق در مادّیت اخلاقى مى گردند.
پس علّت اینكه مادّیت اعتقادى منجر به مادّیت اخلاقى مى گردد تنها این نیست كه منطقاً اساس اخلاق مبتنى بر عفاف و تقوا متزلزل مى گردد و دلیلى براى چشم پوشى از لذّتهاى مادّى باقى نمى ماند؛ تنها این نیست كه با از میان رفتن سدّ معنوى افكار الهى، جاذبه شهوات كار خود را مى كند؛ بلكه علّت دیگرى هم دركار است و آن اینكه اندیشه هاى ماتریالیستى درباره جهان و حیات و خلقت، آدمى را سخت در رنج و فشار مى گذارد و در آدمى حالت میل به فرار از این اندیشه ها و
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 570
پناه بردن به امور فراموشى آور، اعمّ از عیش و عشرتها و یا مخدّرات و مسكرات، به وجود مى آورد. تأثیر دافعه این اندیشه هاى سهمناك كمتر از تأثیر جاذبه لذّت مادّیات نیست.
عكس این حالت نیز ممكن است. یعنى همانطور كه مادّیت اعتقادى منجر به مادّیت اخلاقى مى شود، مادّیت عملى و اخلاقى نیز در نهایت امر منجر به مادّیت اعتقادى مى شود؛ یعنى همان طور كه فكر و اندیشه بر روى اخلاق و عمل اثر مى گذارد، اخلاق و عمل نیز روى فكر و اعتقاد و اندیشه اثر مى گذارد. مقصود اصلى در این بحث- كه از علل گرایشهاى مادّى بحث مى كنیم و سخنمان به مسأله جوّ نامساعد روحى و اخلاقى رسیده است- همین قسمت است.
ممكن است سؤال شود چه رابطه اى ما بین عمل و فكر هست؟ مسأله فكر از مسأله عمل مجزّاست. ممكن است انسان جورى فكر كند و نظام فكرى اش ثابت بماند، امّا عمل و اخلاقش مطابق آن نباشد و به نحو دیگرى سیر كند.
جواب این است كه ایمان و اعتقاد، یك فكر مجرّد و خشك نیست كه گوشه اى از ذهن را اشغال كند و با سایر قسمتهاى هستى انسان سر و كارى نداشته باشد. در بین افكار انسان، افكار بى ارتباط به عمل، بسیار است، مانند افكار و اطّلاعات ریاضى انسان و قسمتهاى بسیارى از اطّلاعات طبیعى و یا جغرافیایى. امّا بعضى از افكار است كه وقتى در انسان پیدا شد، به حكم اینكه با سرنوشت انسان پیوند دارد، مى خواهد بر سراسر وجود انسانى تسلّط یابد و همه را در قبضه خویش قرار دهد؛ هنگامى كه پیدا مى شود، زنجیروار یك عدّه اندیشه هاى دیگرى را به دنبال خویش مى آورد و خطّ مشى انسان را عوض مى كند. عینا داستان كودك مكتبى است كه هر چه استاد مى گفت بگو «الف»، نمى گفت. پس از آنكه اصرار بسیار كردند كه «الف» گفتن براى تو چه ضررى دارد؟ جواب داد كه اگر «الف» بگویم، به آن ختم نمى شود؛ پس از آن باید بگویم «ب» و بالاخره سلسله درازى خواهد داشت. من از اول، «الف» نمى گویم كه تا به آخر راحت باشم.
سعدى مى گوید:
دل گفت مرا علم لدنّى هوس است تعلیمم كن اگر ترا دسترس است
گفتم كه «الف» گفت: دگر؟ گفتم: هیچ در خانه اگر كس است یك حرف بس است

مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 571
مسأله خدا عیناً همان «الف» مكتبى است كه انسان وقتى گفت، بلافاصله بعدش باید بگوید «ب» و به ترتیب سایر الفباى معرفت به دنبال آن. انسان وقتى خدا را پذیرفت باید بپذیرد كه خدا عالم السّرّ و الخفیّات است، قادر مطلق است، حكیم على الاطلاق است، عبث و بیهوده دركار او وجود ندارد؛ پس، از خلقت انسان نیز هدف و غرضى دركار است و بیهوده نیست. قهراً این فكر به دنبال مى آید: آیا زندگى انسان به همین حیات و زندگى محدود است و یا اینكه انسان تكلیف و وظیفه دیگرى دارد؟ آیا آن كه انسان را آفریده است، وظیفه اى را هم به عهده او گذاشته است یا اینكه نگذاشته است؟ و اگر وظیفه اى هست، آن وظیفه چیست و چگونه باید رفتار كرد؟
این است «الفى» كه تا آخر گریبان انسان را رها نمى كند، مگر اینكه سراپاى زندگى خود را تسلیم این «الف» كند؛ یعنى این خطّ سیرى است كه «الف خدا» براى انسان معیّن مى كند.
روى این حساب است كه خداشناسى، جوّ روحى و عملى مساعدى لازم دارد و اگر جوّ روحى و عملى مساعدى نبود، همان ریشه اصلى نیز خشك مى گردد؛ همچون بذرى كه در زمینى افشانده مى شود كه اگر محیط مساعد نباشد فاسد مى گردد و از بین مى رود.
توحید اقتضا مى كند یك زمینه آماده روحى را براى تعالى. توحید مقتضى تعالى روحى است؛ مى خواهد روح را برترى دهد و با هدفهاى حیات و خلقت سازگارى دهد و به همین جهت در قرآن كریم همه سخن از قابلیّت و پاكى و استعداد است؛ مى گوید:
«هدى للمتّقین» «64» هدایت است براى پرهیزكاران. «لتنذر به من كان حیّا» «65» قرآن براى این است كه تو به وسیله آن زنده ها را اعلام خطر كنى.
از طرف دیگر، عصیانهاى اخلاقى و عملى، روح را از آن مقام قدس والا تنزّل مى دهند و لذا این فكر و آن عمل دو نیروى متضاد با یكدیگرند.
نه تنها در مفاهیم مقدّس مذهبى مطلب اینچنین است، بلكه در تمام مفاهیم مقدّس، ولو غیر مذهبى، مطلب به همین منوال است. شرافت و شهامت و شجاعت
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 572
روح در همه كس رشد نمى كند. عزّت و آزادگى و عدالتخواهى و خیرخواه بشر بودن در همه كس رشد ندارد. در انسان شهوتران و عیّاش، اینها رو به زبونى و فرسودگى مى روند؛ در انسان از خود گذشته و از تن رهیده رشد مى كنند، و لذا در آنجا كه انسان به شهوت و عیش و نوش گراییده است، همه سجایاى انسانى مرده است و انسان در لجن سیّئات اخلاقى فرو رفته است و بدان سبب جامعه و انسانها در راه سقوط مى افتند. یك نمونه تاریخى این مطلب، داستان سقوط اسپانیاى اسلامى است. كلیسا هر چه خواست آن را از چنگال مسلمانان به در آورد، نتوانست تا نقشه اى ماهرانه كشید و تعالى روح را از آنان گرفت؛ آنان را به باده گسارى و عیّاشى عادت داد و غیرت و شرفشان را برد و به دنبال آن سیادت و استقلالشان و سپس دین و اعتقاداتشان همه را نابود ساخت.
اولیاى حقّ حتّى از بسیارى از لذّات مباح چشم مى پوشیدند و از گرفتارى در لذّات حلال نیز پرهیز داشتند، زیرا مى دانستند آنجا كه انسان پاى بند لذّت شد تعالى روح از او گرفته مى شود چه رسد به آنجا كه پاى بند گناه باشد.
در آثار اسلامى ما این مطلب به این صورت طرح شده كه گناه، سیاه دلى مى آورد و سیاه دلى، بى ایمانى. به عبارت دیگر سیه كارى، سیه دلى مى آورد و سیه دلى، سیه فكرى: «ثمّ كان عاقبة الّذین اساؤا السّوأى ان كذّبوا بآیات اللّه» «66»
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 573

سنگر قهرمانى و پرخاشگرى

علل و عواملى كه قبلًا تحت عناوین نارسایى مفاهیم كلیسایى، نارسایى مفاهیم فلسفى، نارسایى مفاهیم اجتماعى و سیاسى، نقص روشهاى تبلیغى و نامساعد بودن جوّ اخلاقى و اجتماعى از آنها یاد شد، یا تنها به گذشته و تاریخ مربوط است و در گرایشهاى مادّى عصر ما نقشى ندارد و یا از عوامل مشترك همه عصرهاست و در عصر ما نقش بخصوصى ندارد.
اكنون مى خواهیم گرایشهاى مادّى عصر خودمان را بررسى كنیم. در عصر ما كم و بیش ماتریالیسم نوعى كشش و جاذبه دارد، البتّه نه از نوع كشش و جاذبه اى كه در دو قرن پیش از نظر روشنفكرى و هماهنگى با علوم داشت. در قرن هجدهم و نوزدهم در اثر همان نارسایى مفاهیم كلیسایى و مفاهیم فلسفى اروپایى، موجى پدید آمده بود مبنى بر اینكه یا علم و دانش و یا مذهب و خدا. امّا طولى نكشید كه این موج كاذب درهم شكست و روشن گشت كه پوچ و بى اساس است.
جاذبه و كشش ماتریالیسم در عصر ما از ناحیه دیگر است؛ از ناحیه خاصیّت انقلابى و پرخاشگرى و مبارزه طلبى اى است كه بدان معروف شده است.
امروز كم و بیش اینچنین در مغز جوانان فرو رفته است كه یا باید خداپرست بود و مسالمت جو و عافیت طلب و ساكت و ساكن و بى تفاوت، و یا باید ماتریالیست بود و
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 574
متحرّك و پرخاشگر و دشمن استعمار و استثمار و استبداد.
چرا چنین اندیشه اى در مغز جوانان راه یافته است؟ چرا ماتریالیسم به آن خاصیّت شناخته شده و مكتب الهى به این خاصیّت؟ از كجاى ماتریالیسم، آن استنباط مى شود و از كجاى مكتب الهى این؟
پاسخ این پرسشها واضح است. لزومى ندارد كه منطقاً از ماتریالیسم، آن استنباط شود و از مكتب الهى این. جوان كه با این استنتاجات منطقى سر و كار ندارد.
جوان یك چیز مى بیند و همان كافى است براى نتیجه گیرى او. جوان مى بیند كه قیامها و انقلابها و نبردها و مبارزه ها را طرفداران ماتریالیسم اداره مى كنند و الهیّون غالبا در جناح بى تحرّكها و بى تفاوتها قرار دارند. براى جوان همین قدر كافى است كه در قضاوت خود مكتب الهى را محكوم و مكتب مادّى را تأیید نماید.
در حال حاضر قسمت عمده مبارزات قهرمانانه ضدّ استبداد و استثمار را افرادى رهبرى مى كنند كه كم و بیش تمایلات ماتریالیستى دارند. بدون تردید سنگر قهرمانى را تا حدود زیادى آنها اشغال كرده اند. خاصیّت تحرّك و انقلابى بودن را آنها نسبتاً به خود اختصاص داده اند. باید اعتراف كنیم كه مفاهیم دینى در عصر ما از هرگونه حماسه اى تهى گشته است. و از آن طرف با توجّه به عكس العملى كه ظلم و ستمگرى در روح طبقه محروم و ستمكش ایجاد مى كند و با توجّه به روح قهرمان پرستى كه در همه افراد بشر وجود دارد، كافى است كه ارزش مثبت این تبلیغ عملى را به نفع ماتریالیسم و ارزش منفى آن روش عملى را كه اكنون الهیّون ما دارند، علیه خدا و مذهب درك كنیم.
این جریان، عجیب به نظر مى رسد؛ قاعدتاً مى بایست برعكس باشد، زیرا لازمه خداشناسى و خداپرستى این است كه انسان را به هدفهاى ما فوق مادّیات وابسته مى كند و او را در راه هدفهاى عالى خود باگذشت مى نماید، برخلاف ماتریالیسم كه طبیعتا آدمى را با مادّه و مادّیات و آنچه مربوط به حیات فردى و شخصى- آن هم در حدود شؤون مادّى زندگى- است پاى بست مى كند.
بعلاوه، تاریخ نشان مى دهد كه همواره پیامبران و پیروان آنها بوده اند كه در مقابل فرعونها و نمرودها و صاحبان قدرت به پا خاسته اند و قدرتهاى اهریمنى را در هم كوفته اند. پیامبران بودند كه با نیروى ایمان، از طبقه محروم و استثمار شده قدرتى عظیم علیه «ملأ» و «مترفین» به وجود مى آوردند.
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 575
قرآن كریم در سوره قصص مى فرماید:
و نرید ان نمنّ على الّذین استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثین. و نمكّن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا یحذرون «67»
ما مى خواهیم بر خوار شمرده شدگان در زمین منّت نهیم و آنها را پیشوا و وارث موهبتها و قدرتهایى كه ستمگران به زور تصاحب كرده اند، قرار دهیم و قدرت و نیروى آنها را (كه قدرت و نیروى ملّى است) در زمین مستقر سازیم و به فرعون و هامان (سمبلهاى زور و استبداد) به دست این خوار شمرده شدگان، آن را بنمایانیم كه از آن پرهیز مى كردند.
در جاى دیگر مى فرماید:
و كایّن من نبىّ قاتل معه ربّیون كثیر فما و هنوا لما اصابهم فى سبیل اللّه و ما ضعفوا و ما استكانوا و اللّه یحبّ الصّابرین. و ما كان قولهم الّا ان قالوا ربّنا اغفرلنا ذنوبنا و اسرافنا فى امرنا و ثبّت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرین. فآتیهم اللّه ثواب الدّنیا و حسن ثواب الآخرة و اللّه یحبّ المحسنین «68»
چه بسیار پیامبرانى كه مردان الهى بسیارى به همراهى آنها به پیكار برخاستند و به هیچ وجه بر اثر سختیها و مصائبى كه به آنها در راه خدا رسید، سست نشدند و ضعیف نگشتند و آهنگ زارى سر ندادند. آرى، خداوند صابران را دوست مى دارد.
سخن و تقاضایشان از پروردگارشان جز این نبود كه: پروردگارا! از تقصیرهاى ما و زیاده رویهاى ما دركار درگذر و ما را ثابت قدم بدار و بر كافران پیروز گردان. پس خداوند هم پاداش دنیا و پاداش نیك آخرت به آنها داد. خداوند نیكوكاران را دوست مى دارد.
در آیات سوره قصص چنین آمده بود: «مى خواهیم آنها را در زمین مستقر سازیم». اكنون آیه اى از قرآن ذكر مى كنیم كه روشن مى كند پیروان مكتب انبیاء آن روزى كه قدرتشان در زمین مستقر گردد، چگونه عمل مى كنند. در سوره حجّ مى فرماید:
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 576
الّذین ان مكّنّاهم فى الارض اقاموا الصّلوة و آتوا الزّكوة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و للّه عاقبة الامور «69»
آنان كه چون قدرت آنها را در زمین مستقر سازیم، نماز را (كه مظهر و آیینه پیوند آنها با خداست) به پا مى دارند و زكات را (كه مظهر و سمبل و وسیله كمك به خلق خداست) ادا مى كنند و امر به معروف و نهى از منكر مى نمایند (یعنى در اشاعه خوبیها و ازاله بدیها كوشش مى كنند)، و البتّه عاقبت و سرانجام به دست خداست.
یعنى آنها به هر حال در انجام وظیفه خود كوشا مى باشند، امّا به نتیجه رسیدن و نرسیدن به طور قطع، امرى است كه تابع یك سلسله شرایط و مصالح است كه به دست خداست.
ایضاً در همان آیات سوره قصص چنین آمده بود: «مى خواهیم ... آنها را پیشواى دیگران قرار دهیم». اكنون آیه اى از قرآن ذكر مى كنیم كه در آنجا روشن مى كند كه بر حسب سنّت الهى چه قومى صلاحیّت پیشوایى دارند. در سوره الم سجده مى فرماید:
و جعلنا منهم ائمّة یهدون بامرنا لمّا صبروا و كانوا بآیاتنا یوقنون «70»
ما از میان آنها (قومى كه تحت فشار و شكنجه بودند) پیشوایانى قرار دادیم كه به فرمان ما دیگران را رهبرى مى كنند، بدین جهت كه مقاومت كردند و سرسختى نشان دادند و تسلیم نشدند، و دیگر اینكه به آیات ما و وعده هاى بر حقّ ما و سنن و نوامیس ما یقین داشتند.
قرآن كریم در جاى دیگر مى فرماید:
فضّل اللّه المجاهدین على القاعدین اجرا عظیما «71»
خداوند مجاهدان و پیكار كنندگان و به پا خاستگان را بر نشستگان، به اجر و پاداش عظیمى برترى داده است.
در جاى دیگر مى فرماید:
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 577
انّ اللّه یحبّ الّذین یقاتلون فى سبیله صفّا كانّهم بنیان مرصوص «72»
خداوند دوست مى دارد مردمى را كه در راه او پیكار مى كنند در حالى كه صفى رویین بنیان به وجود آورده اند.
در جاى دیگر خواسته هاى قهرمانانه و پرخاشگرانه آنها را اینچنین منعكس مى كند:
ربّنا افرغ علینا صبرا و ثبّت اقدامنا و انصرنا على القوم الكافرین «73»
پروردگارا! ظرف قلوب ما را از نیروى پایدارى و خویشتن دارى لبریز فرما؛ قدمهاى ما را ثابت بدار و ما را بر كافران پیروزى ده.
منحصر به این آیات نیست، فراوان است. آیا از این بیشتر و بهتر حماسه مى توان یافت؟ سراسر قرآن، حماسه پیكار و جهاد و امر به معروف و نهى از منكر است. با این حال، چگونه است كه سنگر انقلاب و پرخاشگرى از الهیّون گرفته شده و ماتریالیستها این سنگر را تصاحب كرده اند؟ آنچه مایه تعجّب است این است كه حتّى پیروان قرآن نیز این سنگر را از دست داده اند. از كلیسا تعجّبى نیست. كلیسا قرنها قرآن و اسلام و پیامبر گرامى اسلام را مورد طعن و شماتت قرار داد كه چرا پا از گلیم رهبانیّت و صومعه نشینى درازتر كرده است؟ چرا با ستمگران زمان به نبرد برخاسته است؟ چرا علیه قدرتهاى دنیوى به پا خاسته است؟ چرا كار قیصر را به قیصر و كار خدا را به خدا وانگذاشته است؟
امّا الحقّ از مدّعیان پیروى قرآن جاى تعجّب است. به عقیده ما خالى كردن این سنگر از طرف خداپرستان و همچنین اشغال این سنگر به وسیله پیروان مكتب مادّى، هر كدام علّت جداگانه دارد.
این سنگر از طرف خداپرستان آنگاه خالى شد كه در مدّعیان پیشوایى دینى، روح عافیت طلبى پدید آمد. و به عبارت صحیح تر، این پدیده از آن وقت رخ داد كه مردمى عافیت طلب و اهل زندگى روزمرّه و به تعبیر خود دین، مردمى اهل دنیا، به جاى
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 578
پیامبران و پیشوایان دینى نشستند و مردم به غلط، اینها را كه روحیّه اى بر ضدّ روحیّه پیامبران و امامان و تربیت شدگان واقعى آنها داشتند- و اگر تشابهى دركار بود اندكى در قیافه و لباس بود- نماینده و مظهر و جانشین آنها دانستند.
بدیهى است كه اینها مفاهیم دینى را آنچنان توجیه كرده و مى كنند كه تكلیفى براى خودشان ایجاد و ایجاب نكند و با عافیت طلبى كوچكترین تضاد و تصادمى نداشته باشد. دانسته و یا ندانسته مفاهیمى از دین را تغییر دادند و علیه خود دین به كار بردند.
در شیعه مفهوم معقول و خردمندانه اى وجود دارد كه هم قرآن آن را تأیید مى كند و هم خرد، و آن مفهوم «تقیّه» است. تقیّه عبارت است از تاكتیك معقول به كار بردن در مبارزه براى حفظ بهتر و بیشتر نیروها. بدیهى است كه هر فردى، چه از نظر جانش و چه از نظر امكانات اقتصادى اش و چه از نظر حیثیّات اجتماعى اش، براى جبهه اى كه در آن جبهه پیكار مى كند یك نیرو است، یك سرمایه است. حدّاكثر كوشش براى حفظ این نیروها و سرمایه ها باید به كار برده شود. چرا نیروها بى جهت هدر برود؟
چرا قدرتها بى جهت ضعیف گردد؟ باید جبهه هر چه بیشتر قوى و نیرومند بماند.
تقیّه نوعى سپر به كار بردن است در مبارزه. این كلمه از مادّه «وقى» است كه به معنى نگهدارى است. وظیفه یك فرد مبارز در مبارزه تنها این نیست كه حریف را بكوبد؛ خود نگهدارى تا حدّ امكان نیز وظیفه مبارز است. تقیّه یعنى هر چه بیشتر زدن و هر چه كمتر خوردن. به هر حال، تقیّه تاكتیك معقول و خردمندانه اى است در مبارزه.
ولى امروز مى بینیم كه این كلمه از مفهوم اصلى خود بكلّى تهى گشته و مفهوم ضدّ مبارزه به خود گرفته است. از نظر عافیت طلبان، تقیّه یعنى از میدان به در رفتن و صحنه را به دشمن واگذار كردن، و در مقابل، به جرّ و بحث و هو و جنجال پرداختن.
امّا چگونه شد كه مادّیین این سنگر را اشغال كردند؟ ممكن است گفته شود علّت اینكه مادّیین این سنگر را اشغال كردند، این بود كه الهیّون تخلیه كردند. ولى این گفته صحیح نیست؛ علّت دیگرى دركار است.
در این جهت كلیسا بیش از همه مسؤول است. در غرب- همچنانكه قبلًا اشاره شد- از یك طرف مفاهیم نامعقولى درباره خدا و جهان دیگر و عیسى مسیح عرضه شد كه افكار حرّ و آزاد و روشن نمى توانستند بپذیرند. آنچه هم به عنوان حكمت الهى عرضه مى شد كه وابسته به كلیسا بود نیز همین طور؛ به اضافه اینكه نوعى ارتباط
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 579
مصنوعى میان ایمان به خدا و مشروع شمردن استبدادها و اختناقها از یك طرف و میان بى خدایى و حقّ حاكمیّت ملّى و پیكار در راه كسب حقوق، از طرف دیگر برقرار شد.
اینها موجب شد كه برخى مصلحان اجتماعى و داعیه داران، براى اینكه خود را در راه مبارزات اجتماعى یكسره از این قیود آزاد كنند، از اساس منكر خدا و هر معنى و مفهومى كه از فكر خدا منشعب شود گشتند و به سوى ماتریالیسم رو آوردند.
پیروان آنها كه از نظر اجتماعى شیفته و فریفته آنها بودند، تدریجاً چنین فكر كردند كه شاید اندیشه ماتریالیسم چنین معجزه اى دارد و چنین افراد مبارز و پرخاشگرى به وجود مى آورد، و حال آنكه آن افراد از ماتریالیسم نیرو نگرفته بودند، بلكه این ماتریالیسم بود كه از این افراد نیرو گرفت و اعتبار و حیثیّت كسب كرد. علّت گرایش آن افراد به ماتریالیسم محاسن ماتریالیسم نبود، بلكه مفاسدى بود كه در دستگاههاى به اصطلاح مذهبى از جنبه هاى فكرى، اخلاقى، علمى و اجتماعى پدید آمده بود.
الان مى بینیم كه نوعى ارتباط تصنّعى میان سوسیالیسم- كه مربوط است به وضع اقتصادى و اجتماعى و سیاسى اجتماع- و میان ماتریالیسم در نظر برخى كوته نظران موجود است و حال اینكه هیچ ارتباطى نیست. در حقیقت، به مقدار زیادى در عصر حاضر ماتریالیسم به واسطه پیوند دروغینى كه با سوسیالیسم پیدا كرده است، حیثیّت و اعتبار یافته است.
البتّه نمى خواهیم مبالغه كرده باشیم؛ نمى خواهیم ادّعا كنیم كه در حال حاضر ماتریالیسم توانسته است تمام سنگرهاى انقلاب و نوجویى و نوسازى و پرخاشگرى را از دست الهیّون بگیرد. مخصوصاً در جهان اسلام این كلّیّت به هیچ وجه صادق نیست. تاریخ نیم قرن اخیر مبارزات ضدّ استعمارى در سرزمینهاى اسلامى بهترین شاهد مدّعاست و پیش بینى مى شود كه مسلمانان بیدار دل تدریجا این سنگر را كه بحقّ مال خودشان است تصاحب كنند. حتّى گفته مى شود آنچه در جنوب شرقى آسیا مى گذرد كه اعجاب جهانیان را برانگیخته است، برخلاف برخى تبلیغات، با نوعى معنویّت و جنبه هاى ضدّ ماتریالیستى توأم است. ولى انكار هم نباید بكنیم كه در گذشته نزدیك، چنین بوده است و هنوز هم صاحب اصلى این سنگرها همان بى خداها قلمداد مى شوند.
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 581