علل گرایش به مادّیگری

نویسنده : متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

آیا انسان بالفطره الهى است یا مادّى؟

طرح این بحث به این كیفیّت كه علل گرایشهاى مادّى چیست، طبعاً نمودار این است كه ما مدّعى هستیم انسان بالطّبع نمى بایست گرایش مادّى پیدا كند؛ مادّیگرى یك جریان مخالف طبیعت و فطرت انسان است و چون برخلاف اصل است، باید به جستجوى علّت آن پرداخت و از سببى كه آن را برخلاف اصل و قاعده به وجود آورده كاوش نمود. و به عبارت ساده تر، اعتقاد به خدا حكم سلامت را دارد و گرایش مادّى حكم بیمارى را. هیچ گاه از سرّ سلامت نباید پرسید، زیرا سلامت بر طبق مسیر و جریان طبیعى نظام خلقت است؛ امّا اگر دیدیم فردى یا جمعیّتى بیمارند، آنجا باید پرسید: چرا این افراد بیمار شدند؟ چه موجباتى سبب بیمارى آنها شده است؟
این نظر ما درست برخلاف آن است كه در كتب «تاریخ ادیان» معمولًا اظهارنظر مى كنند. نویسندگان آن كتب غالباً به دنبال این مى گردند كه چرا بشر گرایش دینى پیدا كرد؟ از نظر ما گرایش دینى نیازى به پرسش ندارد. آن، كشش فطرت است، بلكه باید كاوش كرد كه چرا بشر گرایش به بى دینى پیدا كرد؟ فعلا نمى خواهیم این بحث را دنبال كنیم كه آیا دینى بودن یك امر طبیعى است و بى دینى امرى غیر طبیعى و یا بر عكس است؟ زیرا از نظر موضوع بحث اصلى، ضرورتى نمى بینیم.
البتّه این مطلب را باید توجّه داشت كه مقصود این نیست كه چون گرایش توحیدى یك گرایش فطرى و طبیعى است، آنگاه كه در سطح تعقّلات علمى و فلسفى
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 473
طرح مى شود هیچ گونه سؤالى به وجود نمى آورد. خیر، مقصود این نیست. این مسأله مانند هر مسأله دیگر هر چند مورد تأیید یك غریزه فطرى باشد، آنگاه كه در سطح تعقّل طرح مى شود، طبعاً سؤالات و اشكالات و شكوك و شبهاتى براى مبتدى به وجود مى آورد و راه حلهاى لذّت بخشى هم در همان سطح دارد. علیهذا ما نمى خواهیم شكوك و شبهاتى كه واقعاً براى افرادى پیش مى آید نادیده بگیریم و یا آنها را ناشى از خبث طینت و سوء سریره آنها بدانیم. خیر، چنین نیست. پیدایش شكوك و شبهات در این زمینه آنگاه كه بشر مى خواهد همه مسائل مربوط به این موضوع را حل كند، یك امر طبیعى و عادى است و همین شكوك است كه محرّك بشر به سوى تحقیق بیشتر است. و لهذا ما این نوع شكوك را كه منجر به تحقیق بیشتر مى شود، مقدّس مى شماریم، زیرا مقدّمه وصول به یقین و ایمان و اطمینان است. شك آنگاه بد است كه به صورت وسواس درآید و آدمى را به خود سرگرم كند، آنچنانكه مى بینیم بعضى افراد از اینكه مى توانند در مسائل تردید كنند لذّت مى برند و آخرین منزل سیر فكرى خود را تردید و دودلى مى دانند. این حالت، حالت بسیار خطرناكى است، برخلاف حالت اوّل كه مقدّمه كمال است. لهذا مكرّر گفته ایم كه شك، گذرگاه خوب و لازمى است امّا توقّفگاه و سرمنزل بدى.
بحث ما اكنون درباره افراد یا گروههایى است كه شك را توقّفگاه و آخرین منزل خویش ساختند. به عقیده ما ماتریالیسم هر چند خود را یك مكتب جزمى معرّفى مى كند، ولى جزء مكاتب شك است. منطق قرآن نیز درباره اینها همین است. قرآن مى گوید: «حدّاكثر این است كه دچار برخى شكوك و ظنون هستند، ولى در عمل، آن را به صورت جزم و علم و یقین در مى آورند.»

سابقه تاریخى

این طرز تفكّر چیز تازه و جدیدى نیست. نباید پنداشت كه پیدایش این طرز تفكّر از نتایج تحوّلات علمى و صنعتى جدید است و در یكى دو قرن اخیر براى اوّلین بار به وجود آمده است، مانند بسیارى از نظریّات علمى كه در دورانهاى قبل نبود و سپس بشر بر آنها دست یافت. نه، مسلّما گرایش مادّى بشر پدیده مخصوص قرنهاى اخیر نیست، بلكه از جمله افكار بسیار قدیمى است. در تاریخ فلسفه مى خوانیم كه
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 474
بسیارى از فلاسفه یونان باستان، قبل از دوران سقراط و نهضت فلسفى او، مادّى بوده و ماوراى مادّه را انكار مى كردند.
در میان مردم جاهلیّت مقارن زمان بعثت نیز گروهى چنین فكرى داشتند و قرآن در مقام مبارزه با آنها برآمده، سخنشان را نقل و انتقاد مى كند:
و قالوا ما هى الّا حیاتنا الدّنیا نموت و نحیا و ما یهلكنا الّا الدّهر «25»
و گفتند: زندگى نیست جز همین زندگى دنیاى ما. مى میریم و زنده مى شویم و نمى میراند ما را جز دست روزگار.
این جمله كه قرآن از مردمى نقل مى كند، هم انكار خدا را در بر دارد و هم انكار معاد را.

ماتریالیسم در دوره اسلامى

كلمه «دهر» یعنى روزگار. به مناسبت همین آیه و همین كلمه كه در این آیه آمده است، در دوره اسلامى افرادى را كه منكر خدا بودند، «دهرى» مى گفتند. در دوره اسلامى به افرادى برخورد مى كنیم كه دهرى و مادّى بوده اند، خصوصاً در دوران عبّاسیان كه فرهنگها و روشهاى مختلف فلسفى وارد جهان اسلام شد. به واسطه آزادى فكرى كه در آن دوره براى افكار علمى و فلسفى و دینى (البتّه تا حدودى كه با سیاست عبّاسیین تضاد نداشت) وجود داشت، رسماً عدّه اى به عنوان مادّى مسلك و منكر خدا شناخته مى شدند. این عدّه با مسلمانان و سایر پیروان ادیان و معتقدین به خدا مباحثه و مجادله مى كردند و دلایل خود را بازگو مى نمودند و به دلایل اهل توحید ایراد مى گرفتند و بالاخره مى گفتند و مى شنیدند و آزادانه عقاید خود را ابراز مى داشتند. تاریخچه اینها در متن كتب اسلامى ثبت شده است.
افرادى در زمان امام صادق (علیه السّلام) در مسجد پیغمبر (ص) جلسه مى كردند و از این نوع سخنان مى گفتند. كتاب توحید مفضّل زاییده یكى از این جریانهاست.
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 475
یكى از اصحاب امام صادق (ع) به نام مفضّل بن عمر مى گوید: در مسجد پیغمبر نماز خواندم و سپس در اندیشه فرو رفتم و درباره پیغمبر (صلّى اللّه علیه و آله) و عظمت آن حضرت فكر مى كردم. در همان حال عبد الكریم بن ابى العوجاء- كه به اصطلاح آن وقت زندیق بوده است- آمد و به فاصله دورترى نشست. سپس یكى دیگر از هم مسلكان وى آمد. دو نفرى شروع كردند به كفر گفتن؛ یعنى خدا را انكار كردند و پیغمبر را فقط به عنوان یك مفكّر و نابغه بزرگ- نه به عنوان فرستاده خدا و مبعوث از جانب او و به عنوان كسى كه از مبدئى غیبى وحى تلقّى مى كرده است- یاد كردند.
مى گفتند او نابغه اى بود كه افكارش را به صورت وحى عرضه داشت تا بتواند در مردم نفوذ كند، و الّا نه خدایى هست و نه وحیى و نه قیامتى.
مفضّل از شنیدن سخنان آنها سخت ناراحت شد و به آنها ناسزا گفت. سپس به محضر امام صادق (علیه السّلام) آمد و جریان را به عرض رسانید. حضرت او را دلدارى داد و فرمود من تو را مجهّز مى كنم به سخنانى كه بتوانى با آنان مواجه شوى و سخنانشان را جواب گویى. سپس امام صادق (علیه السّلام) در چند جلسه طولانى تعلیماتى به مفضّل داد؛ مفضّل نوشت و به این ترتیب كتاب توحید مفضّل به وجود آمد.