عدل الهی

نویسنده : متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

مقدّمه

عصر ما از نظر دینى و مذهبى- خصوصا براى طبقه جوان- عصر اضطراب و دودلى و بحران است. مقتضیات عصر و زمان، یك سلسله تردیدها و سؤالها بوجود آورده و سؤالات كهنه و فراموش شده را نیز از نو مطرح ساخته است.
آیا باید از این شك و تردیدها و پرس و جوها- كه گاهى به حد افراط مى رسد- متأسف و ناراحت بود؟
به عقیده من هیچگونه ناراحتى ندارد؛ شك، مقدمه یقین؛ پرسش، مقدمه وصول؛ و اضطراب، مقدمه آرامش است. شك، معبر خوب و لازمى است هر چند منزل و توقفگاه نامناسبى است. اسلام كه اینهمه دعوت به تفكر و ایقان مى كند، بطور ضمنى مى فهماند كه حالت اولیه بشر، جهل و شك و تردید است و با تفكر و اندیشه صحیح باید به سرمنزل ایقان و اطمینان برسد.
یكى از حكما مى گوید:
«فائده گفتار ما را همین بس كه تو را به شك و تردید مى اندازد تا در جستجوى تحقیق و ایقان برآئى».
شك، ناآرامى است، اما هر آرامشى بر این ناآرامى ترجیح ندارد. حیوان شك نمى كند، ولى آیا به مرحله ایمان و ایقان رسیده است؟! آن نوع آرامش، آرامش پائین
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 38
شك است، برخلاف آرامش اهل ایقان كه بالاى شك است.
بگذریم از افراد معدود مؤیّد من عند اللّه، دیگر اهل ایقان، از منزل شك و تردید گذشته اند تا به مقصد ایمان و ایقان رسیده اند. پس صرف اینكه عصر ما عصر شك است نباید دلیل بر انحطاط و انحراف زمان ما تلقى شود. مسلّما این نوع از شك، از آرامشهاى ساده لوحانه اى كه بسیار دیده مى شود پائین تر نیست.
آنچه مى تواند مایه تأسف باشد این است كه شك یك فرد، او را به سوى تحقیق نراند؛ و یا شكوك اجتماعى، افرادى را برنیانگیزد كه پاسخگوى نیازهاى اجتماع در این زمینه بوده باشند.
این بنده از حدود بیست سال پیش كه قلم به دست گرفته، مقاله یا كتاب نوشته ام، تنها چیزى كه در همه نوشته هایم آن را هدف قرار داده ام حلّ مشكلات و پاسخگوئى به سؤالاتى است كه در زمینه مسائل اسلامى در عصر ما مطرح است.
نوشته هاى این بنده، برخى فلسفى، برخى اجتماعى، برخى اخلاقى، برخى فقهى و برخى تاریخى است. با اینكه موضوعات این نوشته ها كاملا با یكدیگر مغایر است، هدف كلى از همه اینها یك چیز بوده و بس.
دین مقدّس اسلام یك دین ناشناخته است. حقایق این دین تدریجا در نظر مردم، واژگونه شده است، و علت اساسى گریز گروهى از مردم، تعلیمات غلطى است كه به این نام داده مى شود. این دین مقدّس در حال حاضر بیش از هر چیز دیگر از ناحیه برخى از كسانى كه مدعى حمایت از آن هستند ضربه و صدمه مى بیند. هجوم استعمار غربى با عوامل مرئى و نامرئیش از یك طرف، و قصور یا تقصیر بسیارى از مدعیان حمایت از اسلام در این عصر از طرف دیگر، سبب شده كه اندیشه هاى اسلامى در زمینه هاى مختلف، از اصول گرفته تا فروع، مورد هجوم و حمله قرار گیرد. بدین سبب این بنده وظیفه خود دیده است كه در حدود توانایى در این میدان انجام وظیفه نماید.
همچنانكه در برخى از نوشته هاى خود یادآور شده ام، انتشارات مذهبى ما از نظر نظم، وضع نامطلوبى دارد. بگذریم از آثار و نوشته هائى كه اساسا مضر و مایه بى آبروئى است، آثار و نوشته هاى مفید و سودمند ما نیز با برآورد قبلى نیست، یعنى بر اساس محاسبه احتیاجات و درجه بندى ضرورتها صورت نگرفته است؛ هر كسى به سلیقه خود آنچه را مفید مى داند مى نویسد و منتشر مى كند، بسى مسائل ضرورى و لازم كه یك كتاب هم درباره آنها نوشته نشده است و بسى موضوعات كه بیش از حد
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 39
لازم كتابهائى درباره آنها نوشته شده است و هى پشت سر هم نوشته مى شود.
از این نظر، مانند كشورى هستیم كه اقتصادش پایه اجتماعى ندارد، هر كسى به سلیقه خود هر چه مى خواهد تولید مى كند و یا از خارج وارد مى نماید، بدون آنكه یك نیروى حسابگر، آنها را رهبرى كند و میزان تولید كالا یا وارد كردن كالا را بر طبق احتیاجات ضرورى كشور، تحت كنترل درآورد. به عبارت دیگر همه چیز به دست «تصادف» سپرده شده است. بدیهى است كه در چنین وضعى برخى كالاها بیش از حد لزوم و تقاضا عرضه مى شود و بى مصرف مى ماند و برخى كالاها به هیچ وجه در بازار یافت نمى شود.
اینكه راه علاج چیست؟ ساده است. هسته اولى این كار اصلاحى را همكارى و همفكرى گروهى از اهل تألیف و تصنیف و مطالعه مى تواند بوجود آورد.
ولى متأسفانه غالبا ما آنچنان شیفته و عاشق سلیقه خود هستیم كه هر كدام فكر مى كنیم تنها راه صحیح همان است كه خود ما یافته ایم. من گاهى به برخى از اهل تألیف، این پیشنهاد را عرضه كرده ام، اما آنها بجاى استقبال، رنجیده و این را نوعى تخطئه سلیقه خود تلقى كرده اند.
این بنده هرگز مدعى نیست كه موضوعاتى كه خودش انتخاب كرده و درباره آنها قلمفرسائى كرده است لازم ترین موضوعات بوده است، تنها چیزى كه ادعا دارد این است كه به حسب تشخیص خودش از این اصل، تجاوز نكرده كه تا حدى كه برایش مقدور است در مسائل اسلامى «عقده گشائى» كند و حتى الامكان حقایق اسلامى را آنچنانكه هست ارائه دهد، فرضا نمى تواند جلوى انحرافات عملى را بگیرد، بارى حتى الامكان با انحرافات فكرى مبارزه نماید و مخصوصا مسائلى را كه دستاویز مخالفان اسلام است روشن كند؛ و در این جهت «الاهمّ فالاهمّ» را- لااقل به تشخیص خود- رعایت كرده است.
در سه چهار سال اخیر، قسمت زیادى از وقت خود را صرف مسائل اسلامى مربوط به زن و حقوق زن كردم، بسیارى از آنها به صورت سلسله مقالات در برخى جرائد و مجلات و یا به صورت كتاب منتشر شد.
از اینرو وقت خودم را صرف این كار كردم كه احساس كردم جریان، تنها این نیست كه عملا انحرافاتى در این زمینه پدید آمده است، جریان این است كه گروهى در سخنرانیها، در سر كلاس مدارس، و در كتابها و مقالات خود، نظر اسلام را درباره حقوق و حدود و وظایف زن به صورت غلطى طرح مى كنند و به مصداق «خود مى كشى و خود تعزیه مى خوانى» همانها را وسیله تبلیغ علیه اسلام قرار مى دهند و متأسفانه توده
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 40
اجتماع مسلمان ما با منطق اسلام در این موضوعات- مانند بسیارى از موضوعات دیگر- به هیچوجه آشنا نیست. لهذا با كمال تأسف افراد زیادى را اعمّ از زن و مرد نسبت به اسلام، بدبین ساخته اند. این بود كه لازم دانستم منطق اسلام را در این زمینه روشن كنم تا بدانند نه تنها نتوان ایرادى بر منطق اسلام گرفت، بلكه منطق مستدل و پولادین اسلام درباره زن و حقوق زن و حدود و وظائف زن بهترین دلیل بر اصالت و حقانیت و جنبه فوق بشرى آن است.
همچنانكه در مقدمه چاپ اول یادآور شدم، مطالب این كتاب تدوین یافته و تفصیل داده شده چند سخنرانى است كه در مؤسسه اسلامى حسینیه ارشاد ایراد شده است. البته آنچه به صورت سخنرانى ایراد مى شود- لااقل سخنرانیهاى من اینچنین است- قابل چاپ شدن نیست مگر اینكه از نو دستكارى شود. به علاوه وقتى كه بنا است چاپ شود نمى توان به مطالبى كه به صورت سخنرانى ادا شده قناعت كرد. این بود كه هم در چاپ اول و هم در چاپ دوم، مجددا بحث را مورد مطالعه قرار دادم و مطالب زیادى بر اصل افزودم.
در چاپ دوم در حدود یك پنجم بر مطالب چاپ اول افزوده شد، به علاوه اصلاحاتى لفظى و تغییراتى از لحاظ نظم و ترتیب مطالب به عمل آمد. از اینرو این كتاب در این چاپ با چهره نسبتا تغییر یافته اى منتشر مى شود.
آنچه درباره مباحث این كتاب مى توانم بگویم این است كه همه، مباحثى «انتخاب شده» است، هیچیك بطور تصادف و به موجب علل اتفاقى طرح نشده است. اینها مسائلى است كه فراوان از طرف گروههاى مختلف، بالخصوص طبقه جوان، با من در میان گذاشته مى شود. آنچه در این كتاب آورده ام در حقیقت یك پاسخ عمومى است به همه كسانى كه مكرر در این زمینه از من پرسشهائى كرده و مى كنند. فراوانى پرسشها در حدى است كه لازم آمد پاسخ عمومى تهیه شود.
مباحث طرح شده، هم جنبه نقلى دارد و هم جنبه عقلى. بدیهى است كه از جنبه نقلى به آیات كریمه قرآن و روایات مأثوره از رسول اكرم و ائمه اطهار (صلوات اللّه علیه و علیهم) استناد شده است. اما از جنبه عقلى به دوگونه ممكن بود بحث شود: كلامى و فلسفى. ولى نظر به اینكه مشرب استدلالى متكلمین را در اینگونه مسائل صحیح نمى دانم و برعكس، مشرب حكماى اسلامى را صحیح و متقن مى دانم از سبك متكلمین بطور كلى پرهیز كردم و از سبك حكما استفاده كردم. البته هر جا كه مقتضى
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 41
بوده به مشرب اهل كلام و احیانا به برخى مشربهاى دیگر از قبیل مشرب اهل حدیث و مشرب اصحاب حس نیز اشاره كرده ام.
اهل فن مى دانند كه حكماى اسلامى- برخلاف متكلمین- در الهیات بابى تحت عنوان «عدل» باز نكرده اند. عقاید حكما را درباره این مسأله از لابلاى سایر مباحث باید بدست آورد. از اینرو این بحث براى من خالى از دشوارى نبود.
من تاكنون در میان آثار حكما به رساله یا مقاله یا فصلى برخورد نكرده ام كه مستقیما مسأله «عدل الهى» را طرح كرده باشند و به سبك حكیمانه در این موضوع بحث كرده باشند. ابن الندیم در «الفهرست» مى نویسد: «یعقوب بن اسحاق كندى رساله اى در عدل الهى نوشته است.»
من نمى دانم این رساله اكنون موجود است یا نه؟ و هم نمى دانم كه آن را به سبك حكیمانه نوشته است یا به شیوه متكلّمانه. برخى از حكما مانند خواجه نصیر الدین طوسى در نوشته هاى خود به سبك متكلمان وارد و خارج شده اند، اما اگر آراء حكمى آنها را ملاك قرار دهیم باید بگوئیم غرضشان بیان اقناعى و خطابى بوده نه برهانى.
یعقوب بن اسحاق كندى كه ابن الندیم از كتابى از او یاد مى كند، اقدم حكماى اسلامى است و چون از نژاد عرب است به «فیلسوف العرب» معروف است. بعید است كه الكندى به شیوه متكلمان بحث كرده باشد، على القاعده به شیوه حكما وارد و خارج شده است.
اخیرا از یكى از فضلاى عالیقدر شنیدم كه شیخ فلاسفه اسلام، ابو على بن سینا رساله كوچكى در این موضوع نوشته است و این رساله در پاسخ سؤالى بوده است كه از آن حكیم در این مسأله شده است، ولى متأسفانه این بنده هنوز به آن رساله یا مقاله دست نیافته است.
على رغم كوتاهى حكما در طرح این مسأله، متكلمان به علل خاص مذهبى و تاریخى، بحث در عدل الهى را سرلوحه مباحث خود قرار داده اند. بحث عدل در كلام آنچنان اصالت یافت كه گروهها با این اصل مشخص شدند.

جبر و اختیار

بحثهاى كلامى آنچنانكه از تواریخ استفاده مى شود، از نیمه قرن اول هجرى آغاز شد. در میان بحثهاى كلامى ظاهرا از همه قدیم تر، بحث جبر و اختیار است.
مسأله جبر و اختیار در درجه اول، یك مسأله انسانى است و در درجه دوم یك مسأله
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 42
الهى و یا طبیعى. از آن جهت كه به هر حال موضوع بحث، انسان است كه آیا مختار است یا مجبور؟ مسأله اى انسانى است؛ و از آن جهت كه طرف دیگر مسأله خدا یا طبیعت است كه آیا اراده و مشیّت و قضا و قدر الهى و یا عوامل جبرى و نظام علت و معلولى طبیعت، انسان را آزاد گذاشته و یا مجبور كرده است؟ مسأله اى الهى و یا طبیعى است؛ و چون به هر حال مسأله اى انسانى است و با سرنوشت انسان سر و كار دارد، شاید انسانى یافت نشود كه اندك مایه تفكر علمى و فلسفى در او باشد و این مسأله برایش طرح نشده باشد، همچنانكه جامعه اى یافت نمى شود كه وارد مرحله اى از مراحل تفكر شده باشد و این مسأله را براى خود طرح نكرده باشد.
جامعه اسلامى كه به علل بسیارى، زود و سریع وارد مرحله تفكر علمى شد خواه ناخواه در ردیف اولین مسائلى كه طرح كرد مسأله جبر و اختیار بود. ضرورتى نیست كه ما براى كشف علت طرح سریع این مسأله در قرن اول هجرى، دنبال عوامل دیگر برویم. طرح این مسأله در جهان اسلام، بسیار طبیعى بود؛ اگر طرح نشده بود جاى این سؤال بود كه چگونه در چنین جامعه اى توجهى به این مسأله نشده است.
جامعه اسلامى یك جامعه مذهبى بود و در قرآن كه كتاب دینى مسلمانان است به مسائل مربوط به جبر و اختیار، و قضا و قدر الهى، و پاداشها و كیفرها زیاد برمى خوریم. توجه عمیق مسلمین به تدبّر و تفكر در آیات قرآنى، كه خود قرآن صلاى آن را داده است، خواه ناخواه منجر به بحث در جبر و اختیار گردید.

مسئله عدل

بحث جبر و اختیار، خود به خود بحث «عدل» را به میان آورد. زیرا رابطه مستقیمى است میان اختیار و عدل از یك طرف، و جبر و نفى عدل از طرف دیگر؛ یعنى تنها در صورت اختیار است كه تكلیف و پاداش و كیفر عادلانه، مفهوم و معنى پیدا مى كند. اگر انسان، آزادى و اختیار نداشته باشد و در مقابل اراده الهى و یا عوامل طبیعى، دست بسته و مجبور باشد، دیگر تكلیف و پاداش و كیفر، مفهوم خود را از دست مى دهد.
متكلمین اسلامى دو دسته شدند: دسته اى كه از همان ابتدا «معتزله» نامیده شدند طرفدار عدل و اختیار، و دسته دیگر یعنى گروه اهل حدیث كه بعدها «اشاعره» نامیده شدند طرفدار جبر و اضطرار گردیدند. البته منكران عدل، صریحا نگفتند كه منكر عدل الهى هستیم زیرا قرآن كریم كه هر دو دسته، خود را حامى آن مى دانستند،
مجموعه آثاراستادشهیدمطهرى، ج 1، ص: 43
با شدّت، ظلم را از خداوند نفى، و عدل را اثبات مى كند. آنها عدل الهى را به گونه اى خاص تفسیر كردند، گفتند: عدل، خود حقیقتى نیست كه قبلا بتوان آن را توصیف كرد و مقیاس و معیارى براى فعل پروردگار قرار داد. اساسا معیار و مقیاس براى فعل الهى قرار دادن نوعى تعیین تكلیف و وظیفه، و تحدید و تقیید مشیّت و اراده براى ذات حق محسوب مى شود. مگر ممكن است براى فعل حق، قانونى فرض كرد و آن قانون را حاكم بر او و فعل او قرار داد؟ همه قوانین، مخلوق او و محكوم اوست و او حاكم مطلق است. هر نوع محكومیّت و تبعیّت، بر ضدّ علوّ و قاهریّت مطلق ذات اقدس الهى است. معنى عادل بودن ذات حق، این نیست كه او از قوانین قبلى به نام قوانین عدل پیروى مى كند، بلكه این است كه او سرمنشأ عدل است، آنچه او مى كند عدل است نه اینكه آنچه عدل است او مى كند. عدل و ظلم، متأخر و منتزع از فعل پروردگار است.
عدل، مقیاس فعل پروردگار نیست؛ فعل پروردگار، مقیاس عدل است. «آنچه آن خسرو كند شیرین بود».
معتزله كه طرفدار عدل بودند گفتند: عدل، خود حقیقتى است و پروردگار به حكم اینكه حكیم و عادل است كارهاى خود را با معیار و مقیاس عدل انجام مى دهد.
ما آنگاه كه به ذات افعال نظر مى افكنیم، قطع نظر از اینكه آن فعل، مورد تعلق اراده تكوینى یا تشریعى ذات حق قرار دارد یا ندارد، مى بینیم كه برخى افعال در ذات خود با برخى دیگر متفاوت است؛ برخى افعال در ذات خود عدل است، مانند پاداش به نیكوكاران؛ و برخى در ذات خود، ظلم است مانند كیفر دادن به نیكوكاران؛ و چون افعال در ذات خود با یكدیگر متفاوتند و ذات مقدّس بارى تعالى خیر مطلق و كامل مطلق و حكیم مطلق و عادل مطلق است كارهاى خود را با معیار و مقیاس عدل انتخاب مى كند.