فهرست کتاب


امام خمینی(رضوان الله تعالی علیه) و سلوک در تقدیر توحیدی زمانه

اصغر طاهرزاده

رابطه‌ی انقلاب اسلامی با تاریخ‌سازی حکمت متعالیه

حضرت امام خمینی(ره) در عین آن‌که بر تحقق حکومت اصرار داشتند ولی حکومت را ظهور اسماء الهی در روابط انسانی می‌دانستند و سخت به حضور دین در تاریخ و در روابط بین انسان‌ها معتقد بودند و بر آن تأکید می‌کردند و در راستای تحقق چنین هدفی ملاصدرا را به صورت‌های گوناگون و با تعبیرات خاصی توصیف می‌کنند، از جمله این‌که می‌فرمایند: «و ما ادراک مَا الْملاصدرا». یا می‌فرمایند: «صدر الحکماء والمتألهین و شیخ عرفای کاملین». این تجلیل‌ها در رابطه با نگاهی است که حضرت امام به استعداد حکمت متعالیه برای تحقق حیات تاریخی اسلام دارد. امام می‌دانند حکمت متعالیه حکمت تاریخ‌سازی است. بنده در همین رابطه می‌خواهم باب این بحث را با شما باز کنم که اگر ما بخواهیم وارد تاریخ جدید بشویم نمی‌توانیم نسبت به حکمت متعالیه بی‌تفاوت باشیم و نمی‌توانیم موضوع حکمت متعالیه را ساده بگیریم. در کتاب سلوک ذیل شخصیت امام خمینی(ره) عرایضی در این مورد داشته‌ام و جا دارد آن موضوع را در آن‌جا با دقت دنبال بفرمایید. شما با اعتقاد به وجود مقدس امام زمان(عج) و ظهور آن حضرت برای تحقق تمدن و تاریخ آینده، عملاً تقابل با فرهنگ مدرنیته را کلید زده‌اید و تقابل ما با مدرنیته به جهت اعتقاد به انقلاب مهدوی است. و در همین راستا ما رویکرد غرب به عالم و آدم را نمی‌پذیریم، چون نحوه‌ی دیگری از زندگی را می‌شناسیم که در عین الهی‌بودن قابل تحقق در این دنیا است.
اگر موضوع مهدویت را نتوانید به عنوان نظر به امامی که حیّ و حاضر است اثبات کنید، تمام مهدویت می‌شود یک باور خیالی و واردشدن در سوبژکتیویته‌ای که هیچ رجوعی به واقعیت ندارد. یک امام زمان خیالی که هرکس می‌تواند با او خوش باشد و بقیه را نیز به او دعوت کند بدون آن‌که دغدغه‌ی حضور جدّی او را در آینده‌ی تاریخ خود داشته باشد. این‌طور نظر به حضرت مهدی(عج) داشتن، خیلی خطرناک است و عملاً مهدی(عج) واقعی را که حیّ و حاضر است از ما می‌گیرد. با همین روحیه‌ی خوش‌بودن با مهدی خیالی دکتر سروش با تمام مثنوی مأنوس خواهد بود و با پیغمبرِ خیالی خود -که از نظر او به عنوان پیامبر، واقعیت خارجی ندارد- زندگی می‌کند، چون می‌خواهد فقط با آن خوش باشد، اصلاً کاری ندارد که در بیرون از ذهن‌ها هست یا نیست.(116) سوبژکتیویته یعنی این و بهتر است که عزیزان این روح و روحیه را بشناسید تا جایگاه اصالت وجودی که جناب ملاصدرا مطرح می‌کند روشن شود و متوجه شوید چرا ملاصدرا بر «وجود» به عنوان یک حقیقتِ تشکیک‌بردار تأکید دارد و از اصالت‌دادن به مفهوم و ماهیت ما را می‌رهاند تا از دام سوبژکتیویته و زندگی با خیال برهاند و ما را به «وجود» که عین کمال است متصل کند تا واقعاً از نظر وجودی و کمالی شدت پیدا کنیم.
وقتی شما وارد فرهنگ غربِ امروز می‌شوید به‌کلی جا می‌خورید که چگونه همه‌ی مردم تلاش‌شان آن است تا با عقایدی بهداشتی و به ظاهر زیبا خوش باشند. با عقایدی که هیچ دغدغه‌ای برای واقعی‌بودن آن در خارج ندارند. معلوم است اگر دغدغه‌ی واقعی‌بودن در ما نباشد و سعی کنیم با خیالات خود خوش باشیم و آرام بگیریم و زندگی را همین بدانیم و بس، حتماً ما هم به همین غرب می‌رسیم و این‌که بشر تنها باید تلاش کند با تعاملی که با خود پیدا می‌کند روانش را آرام نماید، حتی اگر توانست در عین عدم باور به نبوت حضرت محمد(ص) با آن حضرت یک نوع تعامل روحی داشته باشد و با او خوش باشد و او را بزرگ بشمارد. مگر آقای سروش نمی‌گوید حضرت محمد(ص) می‌پنداشت پیامبر است. خوب حالا به نظر شما اگر کسی می‌پندارد پیامبر است باید به او ایمان آورد یا نه؟! ما چون برای باورهایمان دغدغه‌ی واقعیت داریم به چنین کسی که می‌پندارد پیامبر است، ایمان نمی‌آوریم اما اگر کسی سوبژکتیویته را پذیرفته باشد به او ایمان می‌آورد و با او و با سخنان او در یک تعامل روحی قرار می‌گیرد. مثل تعامل با مولوی و یا شکسپیر، بدون آن‌که بخواهد قدمی از عالم ذهنی و خیالی که برای خود ساخته، بیرون بگذارد. این غیر از آن رجوعی است که شیعیانِ حضرت سید الشهداء(ع) به آن حضرت می‌کنند و با امام خود مأنوس می‌شوند، چون آن‌ها اولاً: متوجه فطرت خود به عنوان جنبه‌ی بالقوه‌ی خود می‌باشند. ثانیاً: امام را صورت فعلیت‌یافته‌ی فطرت خود می‌نگرند و به همین جهت امام را از خود می‌دانند و فدای امام می‌شوند تا خودِ مادون را در مقابل خودِ مافوقِ خود قربانی کرده باشند. امام حسین(ع) را مظهر انوار جامع اسماء الهی می‌دانند نه این‌که عزاداری آنان برای آن حضرت صرفاً جنبه‌ی ذهنی داشته باشد.
از یک جهت توصیه‌ی بنده آن است که؛ غرب و مبنای فکری آن را مورد مطالعه قرار دهید و از جهت دیگر، عرض می‌کنم مواظب باشید گرفتار نگاه غربی به عالم و آدم نشوید. لازم است عمق سوبژکتیویته s(ع)bjectivity را بفهمید، مشروط به این‌که در فهمِ اصالت وجود به عنوان یک حقیقت تشکیکی، فربه شده باشید، چون ممکن است قصه‌ی شما قصه‌ی آن کسی شود که رفته بود آب بیاورد، آب او را برده بود و ما از این نوع افراد کم نداریم.
می‌خواهم عرض کنم؛ امام زمانی که شما بحمداللّه به عنوان یک وجود متعالی و واسطه‌ی فیض بین ارض و سماء، معتقد به وجودشان هستید، بدون نظر به اصالت وجود، قابل اثبات برای طرف مقابل نیست و نمی‌توانید تمدنی را که می‌خواهید در زیر سایه‌ی مهدویت بنا کنید، درست معرفی نمایید. امروز از یک طرف بدون طرح مهدویت نمی‌توانیم تمدنی را که مدّ نظر داریم پایه‌گذاری کنیم و از طرف دیگر نمی‌توانیم بدون اصالت وجودی که ملاصدرا با طلوع غربِ مبتنی بر سوبژکتیویته مطرح کرد، مهدویت را اثبات و از غرب عبور نماییم. راه‌کارِ تقابل با غرب، تأکید بر اصالت وجود است و اگر خداوند در آن زمان آن بصیرت را به قلب ملاصدرا الهام نفرموده بود ما امروز در مقابل غرب در زیر سایه‌ی نظر به حضرت مهدی(عج) امکان به‌وجودآوردنِ تمدنی را که مدّ نظر داریم، نداشتیم، هرچند می‌پذیرم عرایضم احتیاج به توضیح دارد و باید با ارائه‌ی مقدمات مناسب به این نتیجه‌ای که مطرح کردم رسید. با این‌همه با اندکی تأمل بر روی نگاه غرب به عالم و آدم بر اساس سوبژه‌کردن همه‌چیز بعد از رنسانس از یک طرف و اصالت وجودِ ملا صدرا از طرف دیگر می‌توان متوجه بود اصالت وجود دقیقاً در مقابل تبلیغات مستشرقین غربی که در دربار صفوی رفت و آمد داشتند و ملاصدرا متوجه اصل حرف آن‌ها بوده، ارائه گردیده است. ملاصدرا با آن نبوغ و هوش سرشارش خیلی زود فهمید تاریخ با حضور دکارت عوض شده و تاریخی که در آن علم و عمل متحد بود به حاشیه رفته و علم معنای دیگری پیدا کرده و غربی شروع شده که در نگاه آن، دانایی عین عمل نیست. تقید به عبودیت در ذیل ایمان به وجود خدا در محاق خواهد رفت تا آن‌جا که آن فرهنگ در اوج خود از طریق «پوپر» بحث جدایی «هست» از «باید» را مطرح کرد و پیوند بین «وجودِ حق» و «حضور اوامر حق» در زندگی بشر از هم گسست. زیرا باوری از خداوند مطرح شد که تنها کافی است در ذهن خود به آن خدا باور داشته باشی ولی درک لوازم آن باور، کار انسان بصیری چون ملاصدرا بود تا ثابت کند هویت هست‌ها عین تعلّق به هستِ مطلق است و این تعلّق در موطن روح انسانی با عبودیت و پذیرفتن بایدهای الهی از واقعیت و هستِ انسان جدایی‌ناپذیر است.
این‌که تعجب می‌کنید چگونه قبلاً اگر عالم یا دانشمندی مطلبی را اثبات می‌کرد دیگر دغدغه‌ی عملِ مطابق آن نبود بلکه آن علم به خودی خود عمل را به همراه می‌آورد، به جهت آن بود که روحی مثل روح مدرنیته در آن زمان حاکم نبود و ملاصدرا تاریخی را که منجر به سوبژکتیویته می‌شد خوب فهمید. سوژه یعنی آنچه که در ذهن من است، «من» را تشکیل می‌دهد، «من» همان دانایی‌ام هستم. در صورتی‌که دانایی در عمل معنا داشت و عالم بی‌عمل مورد تنفر بود.
مهدویتی که در واقع ادامه‌ی تشیع است با این تفکری که ملاصدرا مطرح می‌کرد از خطر سوبژه‌شدن رهید و شیعه در ذیل اعتقاد به اصالت وجود، با غرب هم‌زبان نخواهد شد، چون می‌تواند ثابت کند مهدی(عج) یک حقیقت وجودی است که به عنوان خلیفه‌ی بالفعل خداوند جامع همه‌ی کمالات الهی می‌باشد. این عقیده با اصالت ‌وجود، قابل طرح برای عقل بشریت است. شما اگر امروز اصالت وجود را به میدان نیاورید، مهدویت تنها یک باور خواهد شد که عده‌ای آن را پذیرفته‌اند و عده‌ای هم آن را نپذیرفته‌اند، بدون آن‌که این دو رجحانی بر همدیگر داشته باشند. در نهایت می‌توان گفت: اعتقاد به مهدویت باور خوبی است. مثل آن‌که فویرباخ در مورد خدا و معاد می‌گوید که البته خدا و معادی نیست ولی باورهای خوبی است. این همان سوبژه‌شدن عقاید است. حضرت امام خمینی(ره) با تأکید بر روی مکتب ملاصدرا و اصالت وجود، متوجه هستند تاریخی که با توحید شروع شده نیاز به چنین پشتوانه‌ی فلسفی دارد.
توصیه‌ی بنده آن است که عزیزان متوجه باشند بهترین نحوه‌ی زندگی وقتی شروع می‌شود که بتوانید اندیشه‌ی خود را به تقدیری که در عالم جاری شده گره بزنید و بیرون از تاریخ زندگی نکنید وگرنه در خلأ و پوچی و بی هویتی گرفتار می‌شوید. در کنار زندگی در ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام(ره)، توجه به حکمت متعالیه‌ی ملاصدرا، زندگی در تاریخی است که در مقابل ظلمات غرب نظر به تمدن مهدوی دارد. هرچند می‌دانم حضور در تاریخی که بیرون از تاریخ تجدد است کار مشکلی است و با تذکر مدام و حضور در ماوراء زمانه ممکن است. گفت:
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

ریشه‌ی بصیرت تاریخی

در رابطه با این‌که اهل ایمان وقتی متوجه حضور تقدیر الهی و شروع تاریخ جدید می‌شوند، بر خلاف فضای فرهنگ حاکم، جایگاه هر حرکتی را به‌خوبی درک می‌کنند، نظر عزیزان را متوجه آیات 18 و 19 سوره‌ی احزاب می‌کنم زیرا قرآن در این آیات نکته‌ی بسیار دقیقی را مطرح کرده است:
در سال پنجم هجری، احزاب یعنی همه‌ی جبهه‌ی کفر جزیرة‌العرب، همراه با یهودیانی که از مدینه اخراج شده بودند، در جبهه‌‌ای متحد برای از بین‌بردن اسلام به طرف مدینه آمدند و وقتی با خندق روبه‌رو شدند به مدت یک ماه مدینه را محاصره کردند، قصدشان هم این بود که کار اسلام را تمام کنند. سوره‌ی احزاب بعد از جنگ احزاب برای بازخوانی آنچه در این یک‌ماه گذشت، نازل شد. قرآن خطاب به مسلمانان می‌فرماید: ما شما را با باد و لشکریانی که «لَمْ تَرَوْها» آن‌ها را نمی‌دیدید، مدد کردیم. و بالاخره «وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِینَ كَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ لَمْ یَنَالُوا خَیْرًا... »(احزاب/25) و خداوند کفار را در عین آن‌که ناراحت بودند از این‌که به اهدافشان نرسیدند، بازگرداند. حال قرآن آمده آن جنگ را بازخوانی می‌کند تا روشن شود در تاریخی که با ظهور اسلام شروع شد و دشمنان با آن‌همه تهدید و تحریم و محاصره به جایی نرسیدند، چه پیش آمد. مسلمانان پیروز شدند در حالی‌که نه‌تنها دشمنانِ بیرونی حتی بنی‌قریضه‌ای که با مسلمانان در داخل مدینه اتحاد داشتند، از پشت به آن‌ها خنجر زدند به طوری که پیامبر خدا مجبور شدند 500 نفر از لشکر 3000 نفری خود را وارد شهر مدینه کنند تا با بنی‌قریضه بجنگند، از طرف دیگر منافقان در درون جبهه و در بین مسلمانان روحیه‌ها را خراب می‌کردند و ضعیف‌الایمان‌ها را از ادامه‌ی کار مأیوس می‌نمودند. سوره‌ی احزاب با این آیه شروع می‌شود که «یا أَیُّهَا النَّبِیُّ اتَّقِ اللَّهَ وَ لا تُطِعِ الْكافِرینَ وَ الْمُنافِقینَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلیماً حَكیما» ای پیامبر با حفظ تقوای الهی کافران و منافقان را که می‌خواهند با فشار روانی تو را مجبور کنند مطابق میل‌شان تصمیم‌گیری کنی، اطاعت مکن. منافقین در گرماگرم دفاعی که مسلمانان در مقابل احزاب داشتند، جوّ ساختند «...یا أَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَكُمْ فَارْجِعُوا... » (احزاب/13) ای اهل یثرب این‌جا نمانید، از پشت خاکریز به شهر برگردید. عده‌ای از مسلمانان که همان ضعیف‌الایمان‌‌ها بودند و قرآن تعبیر «الَّذینَ فی قُلُوبِهِمْ مَرَض » را در موردشان به‌کار برده و علامه طباطبایی(ره) می‌فرمایند این‌هایی که قرآن در موردشان می‌فرماید در قلب‌هایشان مرض بود، همان ضعیف‌الایمان‌ها بودند. آن‌ها به خدا و نبوت پیامبر(ص) اعتقاد داشتند اما به تمدن اسلامی در مقابل تمدن جاهلیت معتقد نبودند، به همین جهت یک نحوه نزدیکی با منافقان و کفار در خود احساس می‌کردند و لذا به‌راحتی تحت تأثیر منافقان قرار می‌گرفتند و دل به جنگ نمی‌دادند. در این فضا قرآن می‌فرماید: مؤمنین واقعی وقتی با تهدید و محاصره‌ی احزاب روبه‌رو شدند متوجه گشتند آن وعده‌ای که خداوند در تحقق تاریخِ توحید داده، در حال وقوع است. در فضایی که همه متحد شدند تا مسلمانان را به تاریخ گذشته برگردانند و همه‌چیز حکایت از این می‌کرد که مسلمانان شکست می‌خورند، عده‌ای به جهت بصیرت تاریخی، چیز دیگری می‌دیدند. می‌فرماید: «وَلَمَّا رَأَى الْمُؤْمِنُونَ الْأَحْزَابَ قَالُوا هَذَا مَا وَعَدَنَا اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَصَدَقَ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَمَا زَادَهُمْ إِلَّا إِیمَانًا وَتَسْلِیمًا»(احزاب/22) و چون مؤمنین با احزاب روبه‌رو شدند گفتند این همانی است که خدا و رسولش وعده داده و خدا و رسولش راست گفتند و در این رابطه بر آن‌ها چیزی افزوده نشد مگر ایمان و تسلیم. چون آن‌ها متوجه بودند بستر حضور اسلام در آن تاریخ، تقابل جدّی اسلام با مجموعه‌ی کفر است و از این طریق حضور تاریخی اسلام شروع می‌شود.
کافی است شما اعتقاد داشته باشید زمانه،‌ زمانه‌ی تحقق تمدن اسلامی است و لذا جایگاه هر پیش‌آمدی را که در تقابل با تمدن اسلام رخ می‌دهد می‌توانید درست تشخیص دهید و ملاحظه کرده‌اید بعد از جنگ احزاب دیگر جنگی که لازم باشد مسلمانان از خود دفاع کنند نداشتند و در جنگ سرنوشت‌ساز احزاب هم همین‌ اندازه کافی بود که مسلمانان اعتقاد به حضور تاریخی خود داشته باشند و تحت تأثیر آن‌هایی که هنوز در گذشته زندگی می‌کردند قرار نگیرند. خداوند در آیه‌ی 18 سوره‌ی احزاب ما را متوجه معوّقینِ بی‌تاریخ می‌کند که بعد از شکست احزاب باز باور نمی‌کردند احزاب رفته‌اند زیرا هنوز در گذشته زندگی می‌کردند و از این جهت در اوج بی‌فکری بودند. می‌فرماید: «قَدْ یَعْلَمُ اللَّهُ الْمُعَوِّقینَ مِنْكُمْ وَ الْقائِلینَ لِإِخْوانِهِمْ هَلُمَّ إِلَیْنا وَ لا یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلیلاً» خداوند معوّقینِ شما را که نظر به گذشته دارند می‌شناسد و نیز آن‌هایی را هم که به برادرانشان که در دفاع شرکت کرده‌اند می‌گویند به سوی ما بیایید و خودشان آن طور که لازم است در دفاع شرکت نمی‌کنند، می‌شناسد.
«معوّقین» تعبیر دقیق و لطیفی است برای افرادی که می‌خواهند ما را به عقب برگردانند تا از حیاتی که با نور اسلام شروع شده فاصله بگیریم و با این‌که در بین رزمندگان قرار داشتند و قیافه‌ی حزب‌اللهی و انقلابی هم ممکن است به خود بگیرند ولی «وَ لا یَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلیلاً» برای آن‌که بخواهند تاریخ کفر را عوض کنند به طور جدّی وارد مقابله با دشمن نمی‌شوند. و در ادامه می‌فرماید: «أَشِحَّةً عَلَیْكُمْ فَإِذَا جَاء الْخَوْفُ رَأَیْتَهُمْ یَنظُرُونَ إِلَیْكَ تَدُورُ أَعْیُنُهُمْ كَالَّذِی یُغْشَى عَلَیْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ سَلَقُوكُم بِأَلْسِنَةٍ حِدَادٍ أَشِحَّةً عَلَى الْخَیْرِ أُوْلَئِكَ لَمْ یُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ یَسِیرًا»(احزاب/19) نسبت به شما بخل می‌ورزند و چنانچه خطری برای جامعه‌ی اسلامی پیش آید این‌ها آنچنان می‌ترسند که شما می‌بینید مثل کسی که در حال احتضار، مرگ او را احاطه کرده، به شما می‌نگرند، پس چون خطر و ترس برطرف شود با انواع سخنان و تحلیل‌ها به شما طعنه می‌زنند. این‌ها چون دل در گرو تمدن گذشته دارند برایشان سخت است که شما موفق شوید. می‌فرماید: معوّقین با این‌که از نظر عباداتِ فردی ایمان آورده بودند و مطابق شریعت اعمال فردی خود را انجام می‌دادند، ولی به‌واقع ایمان نیاورده‌اند و در نتیجه بهره‌ای از اعمالشان برایشان نمی‌ماند، همه‌ی آن اعمال را خدا حبط می‌کند و این استبعادی ندارد و برای خدا آسان است.
ملاحظه می‌فرمایید که در دل آیه‌ی فوق آنجا که می‌فرماید: «فَإِذَا ذَهَبَ الْخَوْفُ» خبر از رفتن تحریم‌ها و تهدیدها می‌دهد. این‌که مقام معظم رهبری«حفظه‌اللّه» می‌فرمایند: مطمئن باشید شما پیروزید، به استناد این نوع آیات است که هر تهدیدی که جبهه‌ی کفر بر جبهه‌ی توحیدی اعمال کند حتماً رفتنی است، هرچند بعد از رفع تهدید و تحریم با انواع طعنه‌های تیز و شمشیرگونه عقده‌گشایی خواهند کرد. این طعنه‌زنندگان کسانی‌اند که به ظاهر در کنار شما هستند ولی تقابل جدّی با جبهه‌ی کفر ندارند و در صدداند شما را به زیر یوغ فرهنگ کفر برگردانند.
عرض بنده از طرح این چند آیه آن است که متوجه باشید در بین شما جریانی است که نمی‌پذیرد تاریخ جدیدی بیرون از اردوگاه کفر و استکبار، شروع شده و چشم دیدن پیروزی‌های شما را که می‌خواهید تاریخ توحیدی را به فعلیت برسانید، ندارند و به تعبیر قرآن: «أَشِحَّةً عَلَى الْخَیْرِ» نسبت به خیری که به شما می‌رسد بخل دارند. می‌فرماید تصور نکنید چون این‌ها کنار شما بوده‌اند به آرمان‌های شما ایمان داشته‌اند و اعمالشان مورد قبول خداوند است، خیر، این‌ها چون به حاکمیت کفر و به ادامه‌ی حاکمیت آن فرهنگ راضی بوده‌اند و تقابل جدّی با آن فرهنگ و تمدن نداشته‌اند، نه ایمان‌شان قبول است و نه اعمال‌شان برایشان ثمری خواهد داشت. «فَأَحْبَطَ اللَّهُ أَعْمَالَهُمْ» شما با دقت در این قسمت از آیه می‌فهمید جهت‌گیری آن‌ها با آن‌همه سابقه‌ی فعالیت، پوچ و بی‌ثمر بوده چون تاریخ توحیدی را به رسمیت نمی‌شناسند و هنوز چشم‌ها به ابوسفیان است. عجیب آن نکته‌ای است که در آیه‌ی 20 سوره‌ی احزاب به میان آورده و می‌فرماید: «یَحْسَبُونَ الْأَحْزابَ لَمْ یَذْهَبُوا وَ إِنْ یَأْتِ الْأَحْزابُ یَوَدُّوا لَوْ أَنَّهُمْ بادُونَ فِی الْأَعْرابِ یَسْئَلُونَ عَنْ أَنْبائِكُمْ وَ لَوْ كانُوا فیكُمْ ما قاتَلُوا إِلاَّ قَلیلاً» آن گروهی که در کنار شما هستند و به ظاهر ایمان آورده‌اند ولی باور به حضور تاریخی اسلام ندارند، با این‌که احزاب از محاصره‌ی مدینه دست برداشته و رفته‌اند، باورشان نیامده که احزاب رفته‌اند. چون هنوز در تاریخ گذشته زندگی می‌کنند.

ملاک تفکر و بی‌فکری

این آیات به بنده و به شما می‌گوید: در تاریخی که پیش روی دارید بدانید بعضی‌ها در عین آن‌که در جبهه‌ی خودی هستند ولی نمی‌فهمند چه‌چیزی واقع شده است و شما مواظب باشید مثل آن‌ها گرفتار توهّمات خود نباشید. شما با اندکی دقت می‌توانید حس کنید تاریخ توحیدی جدید به میدان آمده و اگر متوجه این موضوع نباشید در اوج بی‌فکری قرار می‌گیرید، چون ملاک تفکر و بی‌تفکری در فهم و عدم فهمِ تقدیر زمانه است و فهم و درکِ تقدیر زمانه بدون سلوک ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی(ره) محال است، زیرا ما با صورت متعین تاریخ توحیدی خود یعنی حضرت امام می‌توانیم تاریخ خود را بفهمیم و مطابق آن عمل کنیم تا جزء معوّقین نباشیم و آن شور و شعفی را که عرفا همیشه با حسِ تاریخی خود برای خودشان داشتند از دست ندهیم و به تعبیرحضرت امام(ره) بتوانیم راه صدساله را یک شبه طی کنیم. مشروط بر این‌که به جای آن‌که بپرسید چگونه در این تاریخ حاضر شوید، نظر کنید و بیابید. نور را باید دید و با فکرکردن به نور هرگز با آن نور درخشانی که در مقابل شما است مرتبط نمی‌شوید. این حضور با گفتن و شنیدن حل نمی‌شود، باید متذکر شد و نظر کرد. لازم است به عقل و درک جدیدی ورود پیدا کنیم. گفت:
چون گهر در بحر گوید بحر کو

وآن خیالِ چون صدف دیوار او

گفتن آن کو، حجابش می‌شود

ابر تابِ آفتابش می‌شود

نکته‌ای که در آخر إن‌شاءاللّه کمک می‌کند تا متوجه معنای حضور تاریخی خود باشیم، توجه به این سخن قرآن است که قرآن برای جامعه و قوم و ملت شخصیت خاص قائل است و این بدین‌معنی است که هر جامعه‌ای حضور خاصی در تاریخ دارد و پیامبران به عنوان برادران آن قوم از طرف خدا مبعوث می‌شدند تا مردم حضور تاریخی خود را درست درک کنند. مرحوم شهید مطهری(ره) در آخرین اثر خود که شهادتش مانع شد آن را تمام کنند، یعنی در کتاب «جامعه و تاریخ» به تأسی از علامه طباطبایی(ره) در المیزان می‌فرماید:
قرآن برای «امت»ها (جامعه ها) سرنوشت مشترك، نامه‌ی عمل مشترك، فهم و شعور، عمل، طاعت و عصیان قائل است.(117)
بدیهی است كه «امت» اگر وجود عینی نداشته باشد، سرنوشت و فهم و شعور و طاعت و عصیان معنی ندارد، این‌ها دلیل است كه قرآن به نوعی از حیات قائل است كه آن، حیات جمعی و اجتماعی است. حیات جمعی صرفاً یك تشبیه و تمثیل نیست، یك حقیقت است، همچنان‌كه مرگ جمعی نیز یك حقیقت است. در سوره‌ی اعراف آیه‌ی 34 می فرماید: «وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا یَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا یَسْتَقْدِمُونَ» هر امتی (هر جامعه ای) مدت و پایانی دارد (مرگی دارد). پس آن‌گاه كه پایان كارشان فرا رسد، ساعتی عقب تر یا جلوتر نمی افتند. در این آیه سخن از یك حیات و زندگی است كه لحظه‌ی پایان دارد و تخلف ‌ناپذیر است، نه پیش‌افتادنی است و نه پس‌افتادنی و این حیات به «امت» تعلق دارد نه به افراد. بدیهی است كه افراد امت نه با یكدیگر و در یك لحظه بلكه به طور متناوب و متفرق حیات فردی خود را از دست می دهند. در سوره‌ی مباركه‌ی جاثیه، آیه‌ی 28 می فرماید: «كُلُّ أُمَّةٍ تُدْعى إِلى كِتابِهَا» هر امت و جامعه ای به سوی «كتاب» و نوشته‌ی خودش برای رسیدگی خوانده می شود.
پس معلوم می شود نه تنها افراد، هركدام كتاب و نوشته و دفتری مخصوص به خود دارند، جامعه ها نیز از آن جهت كه در شمار موجودات زنده و مكلّف و قابل تخاطب هستند و اراده و اختیار دارند، نامه‌ی عمل دارند، و به سوی نامه‌ی عمل خود خوانده می شوند. در سوره‌ی انعام، آیه‌ی 108 می فرماید: «زَیَّنَّا لِكُلِّ أُمَّةٍ عَمَلَهُم » عمل هر امتی را برای خود آن‌ها زیبا قرار دادیم.
این آیه دلالت می كند كه یك امت، شعور واحد، معیارهای خاص، طرز تفكر خاص پیدا می كند، و فهم و شعور و ادراك هر امتی مخصوص خود آن است. هر امتی با معیارهای خاصی قضاوت می كند (لااقل در مسائل مربوط به ادراكات عملی). هر امتی ذوق و ذائقه‌ی ادراكی خاص دارد، بسا كارها كه در دیده‌ی امتی زیبا و در دیده‌ی امتی دیگر نازیباست. جوّ اجتماعی امت است كه ذائقه‌ی ادراكی افراد خود را اینچنین می سازد. در سوره‌ی غافر، آیه‌ی 5 می فرماید: «وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِیَأْخُذُوهُ وَ جادَلُوا بِالْباطِلِ لِیُدْحِضُوا بِهِ الْحَقَّ فَأَخَذْتُهُمْ فَكَیْفَ كانَ عِقاب » و هر امتی آهنگ پیامبر خویش كردند كه او را بگیرند و به باطل با او جدل كردند تا حق را به این وسیله بشكنند. و چون چنین كردند من آن‌ها را گرفتم. پس چگونه بود عقاب من؟ در این آیه سخن از یك تصمیم و اراده‌ی ناشایسته‌ی اجتماعی است، سخن از تصمیمی اجتماعی برای معارضه‌ی بیهوده با حق است و سخن در این است كه كیفر چنین آهنگ و تصمیم اجتماعی، عذاب عمومی و اجتماعی است.
مرحوم شهید مطهری در این رابطه‌ در ادامه می‌فرماید:
«در قرآن كریم مواردی دیده می شود كه كار یك فرد از افراد یك اجتماع را به همه آن اجتماع نسبت می‌دهد و یا كار یك نسل را به نسل‌های بعدی نسبت داده» و مطلب را به المیزان ، جلد 4، صفحه‌ی 102 ارجاع می‌دهند.(118)
نیازهای مشترك اجتماعی و روابط ویژه زندگی انسانی، انسان‌ها را آنچنان به یكدیگر پیوند می زند و زندگی را آنچنان وحدت می بخشد كه افراد را در حكم مسافرانی قرار می دهد كه در یك اتومبیل و یا یك هواپیما یا یك كشتی سوارند و به سوی مقصدی در حركت اند و همه با هم به منزل می رسند و یا همه با هم از رفتن می مانند و همه با هم دچار خطر می گردند و سرنوشت یگانه ای پیدا می كنند.
چه زیبا مثلی آورد رسول اكرم(ص) آنجا كه فلسفه‌ی امر به معروف و نهی از منكر را بیان می كرد و فرمود: «گروهی از مردم در یك كشتی سوار شدند و كشتی سینه‌ی دریا را می شكافت و می رفت. هر یك از مسافران در جایگاه مخصوص خود نشسته بودند. یكی از مسافران به عذر این‌كه اینجا كه نشسته ام جایگاه خودم است و تنها به خودم تعلق دارد، با وسیله ای كه در اختیار داشت به سوراخ‌كردن همان نقطه پرداخت. اگر سایر مسافران همان‌جا دست او را گرفته و مانع می شدند، غرق نمی شدند و مانع غرق‌شدن آن بیچاره نیز می شدند».(119)
این نوع تأکیدها همه حکایت از آن دارد که باید واقع‌بینی را در تقدیر زمانه‌ی خود دنبال کنیم و از طرف دیگر از شخصیتی که صورت تعین‌یافته‌ی سرنوشت امتی است که خداوند برای آن امت اراده کرده است نباید غفلت کرد و تنها با ارتباط با ملکوت آن شخصیت که محل اراده‌ی الهی است، می‌توان زندگی را معنا کرد و آن شخصیت را مبنای تفکر خود قرار داد، تفکری که با رجوع وجودی به آن شخصیت به حضور و ظهور می‌آید.
البته باز تأکید می‌کنم ممکن است گمان کنید ساختن جامعه و تمدّنی که مدّ نظر حضرت امام خمینی(ره) است دشوارتر از آن است که در ابتدا به ذهن می‌آید ولی نباید فراموش کرد که این تنها راهِ به معنارساندنِ زندگی در این عصر و زمانه است و لذا هر قدمی که جهت زیرساخت‌های آن هدف برداریم یک قدم به معناداری خود افزوده‌ایم و در این رابطه باید متوجه باشید کار نظری به مراتب بیش از کار عملی کارساز است. و ما فعلاً وظیفه داریم خود را و جامعه‌ی خود را با سلوکی خاص، برای فهم جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی آماده کنیم.
«والسلام علیكم و رحمةالله و بركاته»