فهرست کتاب


امام خمینی(رضوان الله تعالی علیه) و سلوک در تقدیر توحیدی زمانه

اصغر طاهرزاده

آینده‌ی ما چه آینده‌ای است؟

جایگاه تاریخی جنگ احزاب را حتماً متوجه‌اید که چگونه همه‌ی جریان‌ِ کفر متحداً برای هدم اسلام، مدینه را به مدت یک‌ماه محاصره کردند، حرفشان این بود که می‌خواهند شرّ اسلام را بکنند. حتی وقتی ابوسفیان با جماعتی از بزرگان بنی‌النضیر به مذاکره نشستند با این نیت گفتگو کردند که کار اسلام را تمام می‌کنند، همه با همدیگر برای چنین هدفی متحد شدند و از این طرف هم مسلمانان به پیشنهاد جناب سلمان موضوعِ کندن خندق را در دستور کار قرار دادند و با پشت‌کاری مثال‌زدنی به کار مشغول شدند. عمربن عوف می‌گوید: در آن قسمت که مربوط به گروه سلمان بود از شكم خندق صخره اى بسیار بزرگ و سفید و گِرد، نمودار شد، هرچه كلنگ زدیم كلنگ‌ها از كار افتاد و آن صخره تكان نخورد، به سلمان گفتیم برو بالا و به رسول خدا(ص) جریان را بگو، یا دستور مى دهد آن را رها كنید، چون چیزى به كف خندق نمانده، و یا دستور دیگرى مى دهد، چون ما دوست نداریم از نقشه اى كه آن جناب به ما داده تخطى كنیم. سلمان از خندق بالا آمده، جریان را به رسول خدا(ص) گفت و عرضه داشت: یا رسول اللَّه(ص)! سنگى گِرد و سفید در خندق نمایان شده كه همه آلات آهنى ما را شكست و تكانى نخورده، حتى خراشى هم بر نداشت، نه كم و نه زیاد، حال هر چه دستور مى فرمایى عمل كنیم. رسول خدا(ص) به اتفاق سلمان به داخل خندق پایین آمد و كلنگ را گرفته ضربه اى به سنگ فرود آورد و از سنگ جرقه اى برخاست كه دو طرف مدینه از نور آن روشن شد، به طورى كه گویى چراغى در دل شبى بسیار تاریك روشن كرده باشند، رسول خدا(ص) تكبیرى گفت كه در همه‌ی جنگ‌ها در هنگام فتح و پیروزى به زبان جارى مى كرد، دنبال تكبیر آن جناب همه‌ی مسلمانان تكبیر گفتند، بار دوم ضربتى زد، و برقى دیگر از سنگ برخاست، بار سوم نیز ضربتى زد، و برقى دیگر برخاست.
سلمان عرضه داشت: پدر و مادرم فدایت، این برق‌ها چیست كه مى بینیم؟ فرمود: اما اوّلى نویدى بود بر این‌كه خداى عز و جل به زودى یمن را براى من فتح خواهد كرد، و اما دومى نوید مى داد كه خداوند شام و مغرب را برایم فتح مى كند و سومى نویدى بود كه خداى تعالى به زودى مشرق را برایم فتح مى كند.(110)
عرض بنده آن است که جایگاه این قضیه کجاست؟ رسول خدا(ص) تقدیری را در متن آن حادثه می‌بینند که شاهدی است بر پیروزی اسلام در آینده‌ی تاریخ، در حالی‌که در همان زمان دشمن بنا دارد از همه‌ی جهات آن‌ها را محاصره کند و مسلمانان برای دفع آن خطر بزرگ مجبور می‌شوند خندق حفر کنند. این نمونه‌ای است از درک چگونگی تحقق تاریخ جدید و فهم ظریفی که رسول خدا(ص) نسبت به تحقق آن از خود نشان دادند.
عنایت داشته باشید همیشه حضور تاریخ جدید را باید با شواهد و قرائن متوجه شد و خود را در تحقق آن سهیم کرد وگرنه وقتی آن تاریخ تحقق یافت، نقشِ تاریخی را که می‌توانستید برای خود داشته باشید دیگر نمی‌توانید به‌دست آورید. درست است ما به قدر توانایی تاریخی خود از عهده‌ی کارها برمی‌آییم، ولی اگر آن توانایی را بشناسیم در تاریخ خود حاضر می‌شویم و جان تازه‌ای می‌گیریم و فکری مناسب زمانه در ما شکوفا می‌شود و در آن حال است که می‌فهمیم در عین آن‌که هرکاری و هر فکری وقتی و جایی دارد، جای ما کجا است و ما بر چه موضوعاتی باید تأکید کنیم. در نگاه به تقدیر تاریخیِ خودمان می‌فهمیم مسائل ما غیر از مسائل جهان غرب است و می‌توانیم به آینده‌ی خودمان فکر کنیم.
در راستای ریزش‌های انقلاب، مشکل امثال دکتر سروش و آقای کدیور و آقای مهاجرانی در آن است که در عین حضور در انقلاب می‌خواستند خود را در ادامه‌ی تمدن غربی پیدا کنند. برعکسِ شهداء و بسیجیان که خود را در تاریخِ توحیدی که شروع شده یافتند. آقای دکتر سروش و آقایانی که نام برده شد همه مذهبی و انقلابی بودند، بنده حدود 40 جلسه در مورد حرکت جوهری با آقای دکتر سروش جلسه داشتم، خیلی هم طرفدار انقلاب بود، حتی قبل از ریاست جمهوری آقای بنی‌صدر می‌گفت بنی‌صدر آدم خطرناکی است و توصیه می‌کرد به آقای دکتر حبیبی رأی بدهیم. آقای کدیور هم همین‌طور و آقای مهاجرانی را هم که کتاب‌هایش را شما دیده‌اید. پس مشکل در مذهبی‌بودن آن‌ها نیست، مشکل در آن است که تاریخی را که ماورای تاریخ غربی شروع شده متوجه نیستند، می‌خواهند خود را در عین مذهبی‌بودن، در ادامه‌‌ی تاریخ غربی پیدا کنند. این‌ها اسلامی را پذیرفته‌اند که تنها جواب نیازهای فردی ما را بدهد، بدون آن‌که داعیه‌ی تمدن‌سازی داشته باشد. بر عکسِ شهدا و بسیجیان که خود را در تاریخی وارد کردند که در متن آن تاریخ صدای توحید شروع به وزیدن می‌کند و ملاحظه کردید آن آقایان چگونه با اصالت‌دادن به تمدن غربی، در محاسبات خود به خطا افتادند و وارد جریان فتنه‌ی سال 88 شدند و در اتاق فکر آن فتنه ورود پیدا کردند، به گمان این‌که تمدن غربی به عنوان تمدنی ریشه‌دار و اصیل باید جایگاه هر فکر و جریانی را تعیین کند. امثال آن آقایان نتوانستند بفهمند که انقلاب اسلامی یک تاریخ جدید است. چطور می‌شود آدم‌های با سوادی مثل این‌ها در آن حدّ مسئله‌دار ‌شوند که مقابل انقلاب اسلامی قرار گیرند؟ این‌ها دآدم
با سلطنت‌طلب‌ها فرق می‌کنند، سلطنت‌طلب‌ها که روبه‌روی انقلاب ایستادند برای این‌که منافعشان از دست رفته بود ولی این آقایان انقلابی و مبارز بودند. سرنوشت این افراد نمونه‌ی خوبی است تا ما متوجه شویم اگر جایگاه تاریخ توحیدی این انقلاب را به عنوان تقدیری خاص در این عصر، نفهمیم عملاً در ذیل فرهنگ مدرنیته قرار می‌گیریم که لازمه‌اش تقابل با انقلابی است که ادعای تمدن‌سازی دارد. یک طرف این تقابل می‌تواند بسیاری از مذهبی‌های باسواد باشند - مثل آقای بازرگان- که اصالت را از جهت تمدنی به غرب می‌دهند. برداشت بنده نسبت به رویش‌های انقلاب، آن است که افرادی که به‌خوبی متوجه جایگاه تاریخی انقلاب هستند برای معنابخشیدن به خود، انقلاب اسلامی را می‌پذیرند و روز به روز حضور چنین افرادی اضافه می‌شود به‌خصوص با بصیرتی که این افراد نسبت به انقلاب اسلامی به عنوان حضور مشیت الهی در این عصر و زمان دارند.

نحوه‌ی ظهور تمدن‌ها در تاریخ

یکی از منتقدین در رابطه با بعیددانستن تحقق تمدن اسلامی حرفشان به بنده این بود که بر خلاف آنچه شما می‌گویید واقعیت جامعه‌ی ما این را نشان نمی‌دهد و نمونه‌هایی از ضعف‌های موجود در جامعه را در همه‌ی سطوح مطرح کردند.
در جواب ایشان گفته شد: تأمل بر نحوه‌ی ظهور سنت‌های بزرگ در تاریخ می‌تواند مقدمه‌ی مناسبی باشد برای آن‌که بدانیم آینده چگونه شکل می‌گیرد. این‌که شاه به عنوان مظهر خودباختگی یک ملت نسبت به تفکر غربی، رفت و این‌که در حال حاضرآمریکا هر تصمیمی که با روحیه‌ی استکباری‌اش می‌گیرد موفق به انجام آن - آن‌طور که او تصمیم می‌گیرد- نمی‌شود و این‌که روح مردم جهان به سوی معنویت گرایش پیدا کرده؛ حکایت از آن دارد که خداوند تقدیر دیگری را برای ما رقم زده، هرچند برای ظهور فعلیت آن تقدیر باید فرایندی طی شود. بنده نمی‌گویم آنچه در حال وقوع است بدون تفکر در منظر دید همگان قرار می گیرد تا شما بفرمایید چرا قابل رؤیت نیست. مگر آن زمانی که حضرت امام(ره) فرمودند: «شاه رفتنی است» در ظاهرِ جامعه چیزی نمایان بود؟ یا وقتی از شکست مارکسیسم لنینیسم خبر دادند، از ظاهر حرکات کشور شوروی و مردم آن می‌شد چنین شکستی را دید؟ اگر بتوانیم ماوراء آنچه ظاهر است، با آنچه تفکر حضوری در اختیار ما می‌گذارد مأنوس شویم، در تاریخ زمانه‌ی خود حضوری از تقدیر الهی را احساس می‌کنیم که مانند هوایی تازه می‌خواهد تاریخ جدیدی را بسازد و ما در صورتی از حضور در این فرآیند محروم نمی‌شویم که احساس خود را از چهارچوب مفهوم، به چیزی بالاتر معطوف داریم که آن «وجود» است. در آن حال در منظر خود انسانی مدّ نظر ما قرار می‌گیرد و ما با او سخن می‌گوییم که در حال ظهور است و نه با انسانی که دوره‌اش گذشته، و آن‌وقت برایتان روشن می‌شود چگونه حرکتی که مربوط به این دوره‌ از تاریخ نیست نمی‌ماند همان‌طور که حرکات شاه و صدام نماند.
به نظر شما چه کسی در دوران خود زندگی می‌کند؟ آن کسی‌که با وضع موجود همرنگ است یا آن‌هایی که نسبت خود را با تاریخی که شروع شده، تعریف کرده‌اند؟ شهدای عزیز ما سنت جاری‌شده در تاریخ را با تذکر حضرت روح اللّه(ره) شناختند و همرنگ تاریخی شدند که با وجود خود باید احساس می‌کردند و البته احساس کردند. آن‌ها چون می‌خواستند باشند، متفاوت از ظاهر زمانه‌ی خود شدند و مسئولیت تحقق تاریخی را که شروع شده است به گردن دیگری نینداختند، مسئولیت دوران خود را به تنهایی به دوش کشیدند. این درک دیگری است از زمانی که در آن زندگی می‌کنیم.
خواستم روشن کنم سایر سنت‌ها و تمدن‌هایی هم که در تاریخ شروع شده‌اند در ابتدا چندان ملموس نبوده و تمدن حاکم مانع از آن بوده که به‌خوبی دیده شوند ولی در دل همان نطفه‌ی اولیه‌ی خود رشد می‌کردند و عالم‌گیر می‌شدند. وقتی حضرت علی(ع) به عنوان نوجوانی11 ساله با آن انسان 40 ساله بیعت کردند، در ابتدا در آن فضای حاکمیت فرهنگ جاهلیت، اصلاً حسابی روی آن‌ها باز نمی‌شد ولی حقیقتاً اگر امیرالمؤمنین(ع) نبودند آیا اسلام پا می‌گرفت؟ یا درست در نقطه‌های عطفی که فرهنگ جاهلی همه‌ی توان خود را آورده است تا کارها را تمام کند، علی(ع) است که موازنه را به نفع اسلام تغییر می‌دهد؟
در جنگ خندق عمرو بن عَبدوَد آمده است این طرف خندق و عربده می‌زند کسی بیاید با من بجنگد، می‌گوید خسته شدم از بس عربده زدم و هیچ‌کس برای مبارزه با من نیامد. ملاحظه کنید در این فضا تنها امیرالمؤمنین(ع) است که بلند می‌شود و کار را به نفع اسلام تمام می‌‌کند. به همین جهت زهرای مرضیه( در آن خطبه‌ی مشهور می‌فرمایند: «كُلَّما اَوْقَدُوا ناراً لِلْحَرْبِ اطْفَأَهَا اللهُ» هرگاه كه آتش جنگ برافروختند، خدا خاموشش فرمود. «اوْ نَجَمَ قَرْنٌ لِلشَّیْطانِ» یا هر هنگام كه شاخ شیطان سربرآورد. «اوْ فَغَرَتْ فاغِرَةٌ مِنَ الْمُشْرِكینَ» یا اژدهایى از مشركین دهان باز كرد. «قَذَفَ اخاهُ فی لَهَواتِها» رسول خدا(ص) برادرش على(ع) را در كام اژدها و گلوگاه آن افكند.
عرضم این‌جا است که تأمل بر نحوه‌ی ظهور سنت‌ها در تاریخ کمک می‌کند تا ما به موضوعِ حضور انقلاب در آینده با تأمل بیشتری فکر کنیم و گمان نبریم اگر حاکمیت تمدن مدرن در نظام ما نفوذ کرده پس آینده از آنِ فرهنگ مدرنیته است. تجربه‌های تاریخ گذشته نشان می‌دهد می‌باید نسبت به آینده امیدوار بود.
حوادثی که در عالَم در حال وقوع است مثل رفتن شاه ایران و گرایش مردم جهان به سوی معنویت، همه و همه آیا حکایت از آن ندارد که خداوند تقدیر دیگری برای بشر امروز رقم زده است؟ هرچند برای حاکمیت آن تقدیر باید فرایندی طی شود و این احتیاج به زمان دارد تا قلعه‌ی تمدن مدرن آرام‌آرام بی‌سکنه گردد و شما آرام‌آرام با تمدنی روبه‌رو شوید که نظر به ملکوت عالم دارد و به ابعاد متعالی انسان‌ها توجه می‌کند.
در جلسات قبل در معنای فرایندی‌بودن هر انقلابی عرایضی داشتم و روشن شد واژه‌ی فرایند یعنی یک شروع طولانی، و عرض شد حتی تمدن غربی که نسبت به تمدن‌های گذشته از نظر زمانی نزدیک‌ترین تمدن به ما است، در طول 200 سال ظهور کرد و حالا بعد از چهارصدسال شما با فرایند سقوطش روبه‌رو شده‌اید. ابتدا دویست سال قبل از رنسانس یک فضای تاریخی ایجاد شد تا آن‌که فرانسیس بیکن در سال 1627 کتاب «آتلانتیس نو» را نوشت و آرام‌آرام آرمان‌های آن تاریخ ظهور کرد و آنچه در ابتدا به عنوان یک آرمان مطرح بود به مرور به فعلیت رسید. در مورد تمدنی هم که با انقلاب اسلامی ظهور می‌کند، بنده نمی‌گویم بدون تفکر حضوری در منظر دید همگان قرار می‌گیرد تا شما بفرمایید چرا قابل رؤیت نیست بلکه عرض بنده آن است که ملاحظه کنید چگونه در زیر پوست این ظاهر، سنتی در حال وقوع است که آن سنت، ادامه‌ی فرهنگ غربی نیست. باز تأکید می‌کنم؛ مگر آن زمانی که حضرت امام(ره) فرمودند: «شاه رفتنی است» در ظاهر جامعه چیزی نمایان بود؟ یا وقتی از شکست مارکسیست و لنینیسم خبر دادند از ظاهر حرکات کشور شوروی و مردم آن چیزی پیدا بود؟ اتفاقاً گورباچف آمد تا پروستاریکای مارکسیسم لنینیسم را احیاء کند و شتاب بخشد، با یک امیدی هم آمد، حضرت امام خمینی(ره) همان وقت برایش نوشتند دیگر باید سراغ مارکسیسم و لنینیسم را در موزه‌ها گرفت. چون امام با شعورِ حضوری خود متوجه تقدیری شده بودند که در آن تقدیر دیگر مارکسیسم لنینیسم امکان ادامه‌‌یافتن نداشت و این بصیرت با نگاه «وجودی» به عالم قابل درک است.

انسانی که در حال تولد است

اگر بتوانیم ماوراء آنچه ظاهر است شواهدی را بیابیم که خلاف روح مدرنیته در حال وقوع است و آن‌ شواهد را با آنچه تفکر در رابطه با سنتِ ظهور و سقوط تمدن‌ها در اختیار ما می‌گذارد ارزیابی کنیم، حضور خاصی در تاریخ زمانه‌ی خود احساس می‌کنیم که چون هوای تازه‌ای می‌خواهد تاریخ جدیدی را بسازد و شما می‌توانید از حضور در این فرایند محروم ‌نشوید به شرطی که درک خود را از چهارچوب مفهوم‌ها به چیزی بالاتر معطوف دارید که آن «وجود» است. در آن حال نگاه شما به انسانی می‌افتد که در حال ظهور است و از هم‌اکنون او را مورد خطاب قرار می‌دهید، چون متوجه حضور جدّی انسانی هستید که دیگر در فضای اصالت‌دادن به فرهنگ مدرن تنفس نمی‌کند و در همین رابطه به شما صادقانه عرض کنم بنده سعی دارم مخاطب خود را انسان دیگری قرار دهم که بتواند ماورای اصالت‌دادن به فرهنگ مدرنیته فکر کند، هرچند می‌دانم چنین انسان‌هایی امروز زیاد نیستند، ولی مطمئن هستم در حال تولد می‌باشند.
مخاطب ما انسان‌هایی نیستند که دوره‌شان گذشته و در تاریخی که باید حضور داشته باشند قرار ندارند. این جمله را همه شنیده‌اید که قبل از پیروزی انقلاب، امام فرمودند: شاه رفتنی است. قبل از قبول قطع‌نامه‌ی 598 هم فرمودند: صدام رفتنی است. ممکن است ساده از این دو جمله بگذریم در حالی‌که با کم‌ترین دقت متوجه می‌شوید این ادبیات، ادبیات مرسومی نیست و این جملات نشان می‌دهد ایشان نظر به سنتی دارد که در عالم در حال وقوع است. آدمی مثل حضرت امام که در اظهار جملات، اهل شعاردادن و سیاسی‌بازی نیست، این جملات را با این ادبیات و با آن قاطعیت اداء کردند که اگر محقق نمی‌شد برای مکتب تشیع آبرویی نمی‌ماند ولی چون متوجه حضور سنتی خاص در این تاریخ هستند این‌طور سخن می‌گویند و به همین جهت وقتی آن زمان فرمودند شاه رفتنی است، کسانی که امام را می‌شناختند فهمیدند یعنی قصه‌ی حاکمیت شاه تمام است و شما دیدید در دل آن‌ بصیرت و شناختی که نسبت به زمانه داشتند فرمودند صدام رفتنی است و شما بعداً با سقوط صدام روبه‌رو شدید.
آنچه بنده بر آن تأکید دارم این است که رفقا متوجه احساسی بشوند که این مرد الهی داشته و سعی کنند در این احساس با او مشترک شوند و این غیر از آن است که از او تبعیت و اطاعت کنند، بلکه همان‌طور که عرض شد باید اشراق امام را پیدا کرد و عجیب است که هنوز بعضی از دوستان سؤال می‌کنند چگونه؟ در حالی‌که اساساً موضوع مورد بحث یک موضوع حصولی نیست که با سؤال و جواب حل شود. حضرت خضر به حضرت موسی«علیهماالسلام» گفتند جهت رسیدن به این علمی که بنا است در کنار من به‌دست آوری، سؤال نکن، این‌طور هم نباشد که آنچه من می‌کنم تو هم باید انجام بدهی، فقط دنبال من بیا. ملاحظه کردید که خودِ حضرت خضر آن کودک را به قتل رساند و خودِ حضرت، کشتی را سوراخ کرد. نمی‌شود که حضرت خضر(ع) به حضرت موسی(ع) بگوید من به عنوان شیخِ تو به تو دستور می‌دهم کشتی را سوراخ کن، این نوع مریدبازی‌ها در کار نبود. باید حضرت موسی(ع) به بصیرتی که حضرت خضر(ع) داشت می‌رسید و مطابق بصیرت خودش عمل می‌کرد. روش حضرت امام(ره) این‌طور بود که به بسیجی‌ها بصیرت لازم را می‌دادند و سرداران ما با یک شعور فوق‌العاده از جنس بصیرت حضرت امام در تاریخ حاضر شدند، باز تأکید می‌کنم باید به آن بصیرت و احساسی که حضرت امام داشتند می‌رسیدند تا بتوانند آن‌گونه عمل کنند که کردند. به گفته‌ی شهید آوینی:
«اینان، بسیجی‌ها، جنود خدا و مجاری تحقق اراده‌ی حق در سیاره‌ی زمین هستند و بار دیگر زمان در انتظار واقعه‌ای عظیم است. آن‌ها خود را به پناه حق می‌سپارند و پای در عرصه‌ای می‌گذارند که در عرصه‌ی تحقق بزرگ‌ترین واقعه‌ی تاریخ است.»(111)
و با توجه به این‌که بسیجی متوجه تحقق بزرگ‌ترین واقعه‌ی تاریخ است، مرحوم شهید آوینی در توصیف بسیج می‌گوید:
«بسیج مدرسه عشق است، بسیجی خود را در نسبت میان مبدأ و معاد می‌بیند و انتظار موعود، با این انتظار، هویت تاریخی انسان را باز می‌یابد، او آسایش تن را قربانی کمال روح می‌کند و خود را نه در روز و ماه و سال و شهر و کوچه و خیابان، که در فاصله‌ی میان مبدأ و موعودِ تاریخ باز می‌شناسد و برای مبارزات فردا آماده می‌شود.»(112)
سرداران دفاع مقدس،این بسیجیان واقعی، با بصیرت اشراقی خود توانستند جایگاه تاریخی انقلاب را احساس کنند و این با پرسیدن و جواب‌گرفتن حل نمی‌شود، رابطه‌ای دیگر باید در میان آید که از پرسیدن و جواب‌گرفتن آزاد شوید. در عرفان واقعی، اطاعت مرید به معنای تقلید از شیخ معنی ندارد که شیخ دستور بدهد و مرید عمل کند، شیخ باید مرید را به شعوری برساند که شخصیت خود را مطابق شعور استاد اقامه کند و در اشراق شخصیت استاد مثلاً صد بار ذکر «لا إله إلاّ الله» بگوید. همان‌طور که اهل‌البیت(ع) کاری می‌کردند که شیعیانشان در ذیل محبت به آن‌ها در احساسی مشترک با امامشان قرار گیرند و در جلسه‌ی قبل به این موضوع اشاره شد که حضرت امام حسین(ع) فرمودند: «من أَحَبَّنَا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ جَاءَ مَعَنَا یَوْمَ الْقِیَامَةِ كَهَاتَیْنِ، وَ قَرَنَ بَیْنَ سَبَّابَتَیْه »(113) كسى كه ما را براى خدا دوست بدارد، ما و او مانند این دو انگشت مى باشیم، و دو انگشت خود را کنار هم گذاشتند .