فهرست کتاب


امام خمینی(رضوان الله تعالی علیه) و سلوک در تقدیر توحیدی زمانه

اصغر طاهرزاده

راه جدایی از غرب

از جمله کسانی که به نظرم می‌خواهد ما متوجه امر جدایی از فرهنگ و تفکر غربی شویم آقای دکتر سید احمد فردید است که از زاویه‌ای مخصوص به این موضوع نظر دارد، همان‌طور که حضرت امام خمینی(ره) را می‌یابید که به صورتی گسترده و همه‌جانبه نظر به تحقق فضایی دارند که دیگر غرب امکان نفوذ در زندگی‌ها را از دست می‌دهد. به همین جهت دکتر فردید با ظهور انقلاب اسلامی به حضرت امام رجوع کرد آن‌هم رجوعی خاص. رجوعی که در حرکت امام خمینی(ره) طلوع تمدنی را دید که آن تمدن دیگر تمدن غربی نیست.
واژه‌ی «پس‌فردایی» که دکتر فردید برای انقلاب اسلامی و در نهایت برای انقلاب مهدوی استفاده می‌کند نظر به نکته‌ی خاصی دارد. خوب است روشن شود فردید در رابطه با این واژه و در پشت این واژه چه تصوری دارد که می‌گوید ما باید وارد تاریخِ پس فردا بشویم. بعضی‌ها ما را متهم می‌کنند که شما فردیدی هستید؛ در حالی‌که ما به دنبال فکری هستیم که امروز و فردای ما را درست تعریف کند و تاریخی را که در آن هستیم به ما بنمایاند. فکر نمی‌کنم اگر ما از واژه‌هایی مثل جوهر و عرض استفاده کنیم ارسطویی شده باشیم با این‌که می‌دانیم با این واژه‌ها می‌توانیم حالات جهان ماده را به نحوی که قابل قبول عقل باشد تعریف و تبیین کنیم. هرچند قبول دارم اگر از واژه‌هایی مثل جوهر و عرض استفاده کردید در همان افقی فکر می‌کنید که ارسطو فکر کرد ولی این فکر از سر تقلید نیست بلکه یک نوع همفکری با ارسطو است. در هر صورت امثال فردید چه می‌خواهند بگویند که انقلاب اسلامی را «پس‌فردایی» تعبیر می‌کنند و امام خمینی(ره) را «پس‌فردایی» می‌دانند ولی فلان دانشمند را پس‌فردایی نمی‌دانند؟ چون سخنان آن دانشمند متذکر فضایی ماورای فرهنگ مدرنیته نیست.
در نگاه فردید حضرت مهدی(عج) پس‌فردایی است و ما را در فضایی ماوراء فضایی که فرهنگ مدرنیته در آن قرار دارد می‌برد، همچنان‌که پیامبر(ص) به همین اعتبار پس‌فردایی است و شما در همین رابطه در دعای ندبه اظهار می‌دارید: «اللَّهُمَّ وَ نَحْنُ عَبِیدُكَ التَّائِقُونَ إِلَی وَلِیِّكَ الْمُذَكِّرِ بِكَ وَ بِنَبِیِّكَ خَلَقْتَهُ لَنَا عِصْمَةً وَ مَلاذا» اى خدا! ما بندگان تو، مشتاق ظهور وَلىّ توایم كه او مذکِّر تو و رسول توست . تو او را آفریده اى براى عصمت و نگاهدارى و پناه دین و ایمان ما. شما از طریق این فراز از دعا، حضور حضرت مهدی(عج) در آینده‌ی تاریخ را به حضور رسول خدا(ص) در گذشته، پیوند می‌زنید.
همه‌ی حرف آن است که تاریخی شروع شده ماورای نگاهی که فرهنگ مدرنیته به عالم و آدم دارد و به عالم و آدم می‌نگرد و از این جهت پس‌فردایی است. تاریخی که شروع شده، تاریخی است حضوری، تاریخِ تفاهم به معنای رجوع به «وجود» و عبور از علم حصولی است و از این جهت فردایی نیست. به تعبیر دکتر فردید فردا ادامه‌ی همین تاریخی است که تحت عنوان مدرنیته فعلاً در آن قرار داریم و ما را به توسعه‌ای می‌خواند که ادامه‌ی مدرنیته است و نه به پیشرفتی که مقام معظم رهبری بر آن تکیه دارند و در افقی دیگر باید به دنبال آن بود. «پس‌فردا» دیگر از جنس فردا نیست و در افقی دیگر باید آن را دنبال کرد و به این معنا حضرت امام خمینی(ره) جنس پس‌فردایی است، یعنی از جنس عبور از عالم غربی است، عالمی که هنوز هست و فردا هم ادامه دارد.
این‌که عرض کردم حس جدیدی باید به صحنه آید تا تاریخ مهدوی را درک کنیم به این معنا است که باید با حسّ حضوری در فضای ملکوتِ اولیاء معصوم قرار گیریم و این با سلوک ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی(ره) ممکن است، این حالت با تفکر حصولی و علم بیرون از عمل حاصل نمی‌شود. باید از فضایی که دکارت با جمله‌ی «من فکر می‌کنم پس هستم» مطرح کرد، آزاد شد تا بلکه متوجه شویم همان احساسی که با علم حضوری به خودمان داریم، فکر است. مشهور است که نفسانیت در فلسفه‌ی غرب با دكارت آغاز شد و با عبارت «من مى اندیشم، پس هستم » انسان محور شد. چرا كه تا آن زمان اصالت با حقایق غیبى بود و انسان به عالم بالا توجه داشت ولى با این جمله انسان محور شد و اصالت هم به فهم حصولی انسان داده شد. با این جمله شهود قلبى و معارف حاصل از تزكیه تماماً دفن مى شود. بنده انتظار ندارم در حال حاضر بتوان این مسائل را با افکار عمومی در میان گذاشت زیرا افکار عمومی طوری با این سخنان برخورد می‌کنند که ویتگنشتین با حرف‌های هگل برخورد کرد. می‌گویند ویتگنشتین نظرات هگل را خوانده بود و در جواب کسانی که نظر او را در مورد هگل خواسته بودند، گفته بود: تا حالا آدم‌ها در دیوانه‌خانه‌ها این حرف‌ها را می‌زدند و حالا در دانشگاه‌ها هم از این حرف‌ها می‌زنند. ولی با توجه به این نوع نقدهایی که به سخنان هگل می‌شد صاحب‌نظران می‌گویند تاریخ غرب با هگل یک معنای دیگری پیدا کرده و هنوز هم عموماً فیلسوفان به هگل رجوع دارند. در هر حال باید از فضایی که دکارت با آن جمله‌ی مشهورش تاریخ مدرنیته را به صحنه آورد، آزاد شویم تا به جای آن‌که بگوییم «من فکر می‌کنم پس هستم» متوجه باشیم هستِ ما همان علم و فکر است منتها علم و فکر حضوری که با احساسِ نسبت به تاریخی که در آن هستیم ظهور می‌کند.

برکات نگاه وجودی به موضوعات

تاریخ «پس‌فردایی»، تاریخی است ماورای امروز و فردا و با فکری که امروز و ادامه‌ی امروز یعنی فردا را می‌توان تصور کرد و فهمید، نمی‌توان آن را درک کرد. برای درک آن باید ماورای این نوع فکرها، احساس ماورای تاریخی داشت، فکری که عموم ما می‌شناسیم، همانی است که دیروز و امروز و فردا را می‌فهمد و تنها در این فضا می‌تواند تعقل کند در حالی‌که در کتاب «سلوک ذیل شخصیت امام خمینی(ره)» تحت عنوان «بی‌توجهی به نهادهای دنیای مدرن توسط حضرت امام خمینی(ره)» عرض شد جنسِ نگاه اشراقی حضرت امام، نگاه به تاریخی است ماورای تاریخی که مدرنیته در آن ظهور و بروز دارد. به همین جهت بنده تأکید می‌کنم از خود بپرسید چه چیزی را در امام خمینی(ره) باید ببینیم؟ آیا قاعده‌ای برای دیدن حضرت امام داریم تا او را به عنوان تقدیر زمانه‌ی خود مدّ نظر قرار دهیم، به عنوان کسی که می‌خواهد تاریخ جدیدی ایجاد کند با هویتی خاص؟ و آیا در این موضوع به ربط شخصیت امام(ره) و فرهنگ امامان معصوم(ع) به اندازه‌ی کافی فکر شده است؟ آنچنان باید دقیق و همه‌جانبه زاویه‌های مختلف این حضور تاریخی را که به صورت کثیر الاضلاع به صحنه آمده است، بررسی کرد که غفلت از هر ضلع آن موجب غفلت از همه‌ی آن می‌شود، شبیه «یؤمِنُ بِبَعْضٍ و یكْفُرُ بِبَعْضٍ» خواهد بود که عملاً موجب کفر به همه‌ی آن است و آن نتیجه‌ای را که می‌توانیم از آن ببریم از دست می‌دهیم. نتیجه‌ا‌ی که تنها با حضور جمعی در تحقق نظام توحیدی به‌دست می‌آید.
بنده سخن خود را این‌طور یادداشت کرده‌ام که: «تنها در تفاهم قدسی است که تفکرِ حقیقی ظهور می‌کند، تفکری که به "وجود" نظر دارد». مقدمه‌ی این سخن را در جلسات قبل ملاحظه فرمودید، به نظرم روشن شد وقتی موضوعی با تفکر حصولی دیده می‌شود و به جنبه‌ی وجودی آن نظر نمی‌شود و اصلاً مفاهمه‌ای صورت نمی‌گیرد و هرکس با مفهومی که در ذهن خود از آن موضوع یا پدیده دارد زندگی می‌کند. در حالی‌که مفهومِ یک پدیده هرگز خودِ آن پدیده نیست. حقیقت هر پدیده‌ای، مرتبه‌ای از وجود است و وجود در عینی که شدت و ضعف برمی‌دارد مثل ماهیات کثرت برنمی‌دارد. حال اگر هرکدام از ما توانستیم به وجود نظر کنیم و موضوعات و پدیده‌ها را در حقیقت وجود بنگریم، دیگر کثرت به معنایی که هر چیزی کاملاً از چیز دیگری جدا باشد و عالم انبار پدیده‌های متکثر باشد، در منظر ما نیست.
آن‌جایی ما همدیگر را نمی‌فهمیم و به تفاهم نمی‌رسیم که بنده یک وجه از یک موضوع را می‌نگرم و شما وجه دیگر آن را. یعنی با نظر به کثرات است که نمی‌توانیم با همدیگر تفاهم داشته باشیم. اما با نظر به جنبه‌ی وجودی هر موضوعی نگاه هر کدام از ما به آن موضوع، نگاه به همه‌ی آن موضوع است و سخن هرکدام تذکری است به دیگری تا از مرتبه‌ی بالاترِ موضوع غافل نشود. در نگاه وجودی به عالم و آدم، عملاً همه با کلّ موضوع روبه‌رو هستند هرچند بعضی به صورتی اجمالی به آن موضوع نظر دارند و با تذکری که دیگران می‌دهند، نگاه اجمالی آن‌ها به تفصیل در می‌آید و نظر دیگران را در آن فضا تصدیق می‌کنند. این‌جاست که معلوم می‌شود چرا فرموده‌اند: «المؤمنُ مرآتُ المؤمن» هر مؤمنی آینه‌ای است برای مؤمنی دیگر. زیرا در این حالت است که انسان‌ها نسبت ایمانی با همدیگر برقرار می‌کنند و هر کدام وجوهی از حقیقت را در آینه‌ی وجود مؤمن دیگر می‌نگرند.
شما در نظر به «ماهیت»، چیزی از آن موضوع نمی‌بینید تا بخواهید با کلّ آن موضوع روبه‌رو شوید. این‌که فیلسوفان ‌می‌گویند: ماهیت حدّ وجود است، چون می‌فهمند ماهیت مرزهایی است که وجود در آن محدوده دیگر ادامه نیافته، و آن مرزها عدمِ ادامه‌ی وجود را می‌نمایاند. چطور ما با وجوه عدمی یک پدیده می‌خواهیم آن پدیده را بشناسیم؟ می‌فرمایند: وجود تعریف‌بردار نیست زیرا در ذات خود مرزی ندارد تا مطابق آن مرز در ذهن خود از آن تصوری بسازیم. ماهیات را می‌توان تعریف کرد زیرا جنبه‌های عدمی پدیده‌ها و موضوعات را می‌نمایاند. حال اگر خواستیم آن موضوع را تعریف کنیم چون با جنبه‌ی عدمی آن، آن را تعریف می‌کنیم، عملاً آن را در حجاب برده‌ایم، از این جهت باید حق بدهیم که در رجوعِ غیر وجودی به موضوعات و پدیده‌ها آن‌طور که باید با آن پدیده‌ها روبه‌رو نخواهیم بود که منجر به تفاهم بشود و هر کدام نگاه دیگری را تصدیق کند، بلکه برعکس، در نگاه به ماهیتِ موضوعات هرکدام نگاه دیگری را نفی می‌کند زیرا متوجه ربط و تعلق موجودات به حضرت حق نیستند. حاجی‌ سبزواری‌ در بحث‌ إصالة‌ الوجود می‌فرماید:
لو لَم‌ یُؤَصِّل‌ وَحدَةٌ ماحَصَلَتْ

إذ غَیرُه‌ُ مَثارُ كَثرةٍ أتَت‌

در شرحش‌ آورده‌ : ‎بیانُه‌ أنّه‌ لو لم‌ یكن‌ الوجودُ أصیلاً لم‌ یحصُل‌ وحدة‌ أصلاً، لانّ الماهیّةَ مَثارُ الكثرة‌. اگر وجود اصیل نباشد، وجودِ رابط هم که قسمی از آن است اعتباری خواهد بود، در این صورت حمل در قضایا صورت نمی‌گرفت. بنابراین تباین در وجود به خاطر خود وجود، غیر معقول است زیرا وجود، حقیقتِ واحدِ بسیطی است که تنها ذومراتب است و نه متباین و به همین جهت می‌توان گفت کثرتش عین وحدتش است.
در موضوع خدا اگر همه‌ی شما رجوعِ وجودی به حضرت حق داشته باشید همه واقعاً با او روبه‌روئید، هرچند ممکن است شدت توحید شما نسبت به توحید دیگری متفاوت باشد ولی یکی از شما در خطا نیستید و دیگری در صحت. حضرت امام(ره) بر همین اساس فرمودند اگر پیامبران با هم یک‌جا جمع می‌شدند اختلافی نداشتند. چون همه با حضور قلب و با نگاه توحیدی به یک حقیقت که عین کمال است، نظر می‌کردند و قرآن در همین رابطه می‌فرماید: «تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْض »(بقره/253) آن رسولان را بعضی بر بعضی برتری دادیم. یعنی در عین آن‌که همه معصوم‌اند و همه به یک حقیقت وَحدانی رجوع دارند تفاوتشان در شدت و ضعف توحیدشان بود و لذا اسم حیّ در منظر وجود مقدس حضرت موسی(ع) همان اسم حیّ است که در منظر وجود مقدس حضرت محمد(ص) هست. تفاوت در شدت حضور است نه آن‌که یکی درست ببیند و دیگری غلط. این در مورد نظر به هر موضوعی صادق است و اگر ما به موضوعات و پدیده‌ها نگاه وجودی داشته باشیم دیگر یکی درست نمی‌بیند و دیگری خطا، تا گرفتار عدم تفاهم نسبت به آن موضوع شویم. از این جهت عرض کردم اگر موضوعات و پدیده‌ها با نگاه حصولی فهم شوند مفاهمه ایجاد نخواهد شد ولی اگر در عین نگاه حصولی به موضوعات و پدیده‌ها از نگاه وجودی به آن‌ها غفلت نشود، نه‌تنها تفاهم حاصل می‌شود بلکه در تحلیلِ نظر افراد به موضوعات به خودآگاهی می‌رسیم و خاستگاه نگاه افراد را نیز می‌فهمیم.

موانع تفاهم قدسی

این مقدمات برای آن بود که روشن شود تفاهم قدسی یعنی چه و چگونه می‌توان از طریق نظر به حضرت امام خمینی(ره) به آن تفاهم قدسی رسید. مضافاً این‌که تفاهم هرجا صورت گیرد حتماً آن تفاهم قدسی است، زیرا در نگاه غیر قدسی و غیر وجودی تفاهمی واقع نمی‌شود به همان دلیل که ماهیات مثار و خاستگاه کثرت‌اند. چون در نگاه غیر وجودی ما چیزی نمی‌بینیم تا بخواهیم بر اساس آن به تفاهم برسیم، حدّ وجود که خارجیت ندارد، اعتبار ذهن است تا انسان بتواند ما فِی الضَّمیر خود را برای بقیه تعریف کند، موانع تفاهم قدسی در اصالت‌دادن به کثرت و ماهیات است.(74)
در راستای تفاهم قدسی بحث مبادی وجودی پیش می‌آید که ما باید بدان رجوع کنیم و در تاریخ خود به تفاهم برسیم. امروز «وجود» در کلیت تاریخ ما در چه مظهری تعین دارد که باید به آن رجوع کنیم؟ در اعتقادمان نسبت به اهل‌البیت(ع) می‌گوییم که اینها مظهر کامل اسماء الهی‌اند و به تعبیر حضرت زهرا( اگر به حضرت علی(ع) رجوع می‌شد امت گرفتار اختلاف نمی‌شد و جهان اسلام در یک تفاهم کامل، ادامه‌ی حیات می‌داد. چون حضرت علی(ع) و همه‌ی اهل‌البیت(ع) مظهر کامل اسماء الهی‌اند و هرکس به آن‌ها رجوع قلبی بکند با حقیقت مرتبط می‌شود. مگر حضرت صادق(ع) نمی‌فرمایند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى»(75) به خدا سوگند ما اسماء حسنای الهی هستیم؟ و از آن جهت که ما تنها باید اسم جامع الهی یعنی حضرت اللّه را بپرستیم تا بندگی ما پذیرفته شود، ائمه(ع) خلیفة اللّه هستند و مظهر کامل اسم اللّه می‌باشند. به همین جهت حضرت صادق(ع) در ادامه‌ی روایت می‌فرمایند: «الَّتِی لَا یَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»(76) اسمای حسنایی که عملی از بندگان قبول نمی‌شود مگر به معرفت ما.
بنده معتقدم این روایت از آن روایت‌های پس فردایی است که به این زودی آن‌طور که قابل فهم عموم باشد ظهور نمی‌کند. درست است در دستگاه علم حصولی خود از آن‌ استفاده‌ها کرده‌ایم اما روح روایت با مقدمه و مؤخره‌ای که دارد فوق درک فهم‌هایی است که در سایه‌ی تمدنی غیر از تمدن الهی زندگی اسلامی دارند. این نوع روایات برای دیندارانی است که قلب و جان خود را به صحنه می‌آورند تا خدا را با نظر به مظاهر کاملش عبادت کنند. می‌پرسید چرا روایت می‌فرماید: هیچ عبادتی قبول نمی‌شود الاّ با معرفت به اهل‌البیت؟ برای این‌که عبادت حقیقتاً رجوع به الله است و رجوع به اللّه غیر از تعقل و تفکر نسبت به اللّه است و مشکل همین‌جا است و با وهّابی‌ها هم همین‌جا مشکل داریم که متوجه نیستند رجوع به اللّه فقط با رجوع به مظاهرش که اسمای الهی را می‌نمایانند ممکن است و از آن‌جایی که ائمه خلیفة اللّه و مظهر کامل اسمای حسنای الهی هستند، با رجوع به آن‌ها به حضرت اللّه رجوع کرده‌ایم وگرنه به جای رجوع به اللّه، صرفاً به اللّه فکر کرده‌ایم. بعضی‌ها از نظر فکری اگر به خود آیند وهّابی‌اند و موانع تفاهم قدسی در این روحیه‌ها پنهان است. از این جهت که نمی‌دانیم چرا نمی‌شود بدون اهل‌البیت(ع) به خدا رجوع کرد، لایه‌ای از وهابیت در ما هست.
عبادت وقتی قبول است که به حضرت الله رجوع کنیم، از طرفی حضرت حق فرمود: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى فَادْعُوهُ بِها»(77) برای خدا اسماء حسنایی هست، از طریق اسماء حسنا او را بخوانید. یعنی شما باید برای رجوع به اللّه و خواندن او، به این اسماء حسنا نظر کنید، و اسماء حسنای خداوند در مظاهرش ظهور دارد و در رابطه‌ با این آیه است که حضرت صادق(ع) فرمودند: «نَحْنُ واللّه الأسْمَاءُ الْحُسْنَى » از آن جهت باید به اهل‌البیت(ع) رجوع داشته باشیم تا به الله رجوع کرده باشیم زیرا الله در مظاهرش حضور و وجود دارد و اگر در غیر مظاهرش بخواهیم به او نظر کنیم به مفهوم خدا در ذهن و اندیشه‌ی خود نظر کرده‌ایم که به قول مولوی:
هر چه اندیشى پذیراى فناست

وانكه در اندیشه ناید آن خداست

حضرت امام خمینى «رضوان الله‌تعالی‌علیه» در رابطه با آیت كبرى بودن امامان معصوم(ع) مى فرمایند: انسان كامل مَثَلِ اعلاىِ الهى و آیت كبراى او و نبأ عظیم است و اوست كه بر صورت حق آفریده شده و كلید معرفت خداوند است. هركس او را بشناسد، در حقیقت خداى سبحان را شناخته است، زیرا انسان كامل با هر یك از اوصاف و جلوه هاى وجودىِ خود آیتى از آیات الهى است.(78)
امیدوارم به این جمله دقت كافى بفرمائید تا تصور نشود مى توان بدون نظر به مظاهر اسمای الهى، به خدا رجوع كرد، چرا كه در آن صورت به جاى رجوع به خدا به فكرى كه از خدا داریم رجوع كرده ایم و نه به خداى واقعى.(79) عزیزانِ من خدا اسماء حسنا دارد، كجا دنبال خدا مى گردید؟ مى خواهى خدا را بخوانى باید او را در اسمای حسنایش جستجو كنى كه در مظاهر او نمایان مى شوند، پس باید مظاهر كامل اسماء الهى را پیدا كنى تا خدا را پیدا كرده باشى. در همین رابطه حضرت امیرالمؤمنین(ع) مى فرمایند: «نَحْنُ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَى الَّتِی إِذَا سُئِلَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَا أَجَاب»80 مائیم آن اسماء حسنایى كه وقتى از خدا با نظر به آن اسماء تقاضایی شود، جواب داده مى شود. یعنى باید به آن اسماء حسنا رجوع كنید تا خداوند به شما رو كند.
کافی است شما به خدا معرفت لازم را داشته باشید در آن صورت به حضور و وجود خدا در عالم نظر می‌کنید و نه به خدایی که در ذهن و فکر دارید، وقتی بخواهید به خدایی که در عالم حاضر و ظاهر است نظر کنید متوجه مظاهر حضرت حق می‌شوید و این‌که مظاهر تامّ و اتمّ حضرت حق، وجود مقدس اولیاء معصومین(ع) هستند.
تا نکته‌ی مهم فوق در شیعه حل نشود نمی‌تواند تاریخ تشیع را ادامه بدهد و شیعه نمی‌تواند تاریخی بسازد که به حضرت مهدی(عج) ختم بشود. و اگر جامعه و ملّتی نظر به حضرت مهدی(عج) نداشته باشد رجوعی به حق نداشته بلکه زندگی آن‌ها جان‌کندنی است بی‌هدف و بی‌انگیزه چون عملاً به مظاهر حق رجوع نداشته است و علت آن‌که حضرت امام خمینی(ره) برای ادامه‌ی انقلاب اسلامی مباحث عرفانی خود را به میراث گذاشت آن است که از طریق معارف عرفانی می‌توان نگاه وجودی را به جامعه برگرداند و در مسیر نگاه وجودی، به اسماء حسنای الهی نظر کرد و حضرت مهدی(عج) را که مظهر کامل اسماء الهی است، در منظر خود یافت.
در راستای تفاهم قدسی که عرض شد، بحث مبادی وجودی پیش می‌آید و نه مبادی مفهومی. به این معنا که وقتی می‌خواهید به حضرت حق رجوع کنید تا در واقع به «وجود» رجوع کرده باشید، این رجوع با رجوع به مظاهر متعیَّن معنا دارد که آن مظاهر در کلّ عالم اهل‌البیت(ع) هستند و در این زمان وجود مقدس مهدی(عج) می‌باشد و به صورت جزئی‌تر که مربوط به این تاریخ خاص باشد، حضرت امام خمینی(ره) است. زیرا اگر که در این تاریخ برای مهدی«صلوات‌الله‌علیه» مظهری نیابید عملاً بی‌مهدی(عج) شده‌اید و در تاریخ دیروز و فردا و امروز زندگی کرده‌اید و تاریخ پس‌فردایی در منظر شما قرار نمی‌گیرد تا از ظلمات این دوران رهایی یابید.