فهرست کتاب


امام خمینی(رضوان الله تعالی علیه) و سلوک در تقدیر توحیدی زمانه

اصغر طاهرزاده

انسان مناسب انقلاب اسلامی

در کتاب سلوک روشن شده با نظر به شخصیت و سلوك ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام«رضوان الله‌تعالى علیه» مى توان به مبادى تمدن اسلامی دست یافت و در بستر آن مبادى، عقلى قدسى که مناسب انقلاب اسلامی است طلوع می‌کند، عقلی که به «وجود» نظر دارد. این عقل نه عقل ریاضی صرف است که تمدن غرب بر آن بنا شده و نه عقل انتزاعی است که ما را در محدوده‌ی مفاهیم متوقف کند. در کتاب «فرهنگ مدرنیته و توهّم» عرض شد: رنسانس، انسانِ مناسب خود را ظهور داد که همان انسان ابزارساز است. انسان ابزارساز امروز همان تکنوکرات‌ها هستند که برای زندگی زمینی شما انواع وسایل راحتی را می‌سازند تا در اعتقاد به ابزارِ برتر در زندگی دنیایی، در بندگی ابزارها و تکنیک‌ها متوقف باشید. به عنوان مثال می‌بینید نفت را می‌فروشند و برایتان هواپیما می‌خرند. به همین جهت گفته می‌شود اصالت‌دادن به تکنیک حتی در زیر لوای جمهوری اسلامی، بسط غرب است. زیرا انسانی که به حقایقِ قدسی رجوع دارد و با عقل قدسی به‌سر می‌برد انسان دیگری است. در انقلاب اسلامی اگر انسان‌هایی ظهور کردند که مبادی شخصیت‌شان را حضرت امام خمینی(ره) قرار دادند خبر از آن می‌دهد که انقلاب می‌تواند انسانِ مناسب خود را بپروراند و بدین لحاظ فرهنگ دفاع مقدس را باید بسیار جدّی بگیریم، ادامه‌ی حیات ما مطابق تاریخی که شروع شده است با توجه کامل به فرهنگ دفاع مقدس و سیره‌ی شهداء عملی خواهد بود.
انسانِ مناسب انقلاب اسلامی به «وجود» نظر دارد، زیرا نظر به «وجود» و تفکر را تفکرِ وجوددانستن، مقتضی احساس دائمی در راه‌بودن است و اساساًنظر داشتن به وجود، نظرداشتن نظر به حقیقتی است که سراسر پر از رمز و راز است و ما تنها بر اساس آن نظر، قادر به تفکر واقعی یعنی تفکرِ حضوری می‌شویم که در آن صورت عقل و قلب هر دو در صحنه‌اند. روح انسانی به واسطه‌ی نحوه‌ی وجودداشتنش، با «وجود» خویشاوند است و می‌تواند آماده باشد تا حقیقت، او را مورد خطاب قرار دهد، در آن صورت از فضای متافیزیک که «وجود» را به حجاب می‌برد و فرهنگ حضوری اهل‌البیت(ع) را نامفهوم می‌نماید، رهایی می‌یابد. بدین لحاظ به گفته‌ی هایدگر: تأکید بر «وجود»، تأکید بر یک واژه نیست بلکه با نظر به حقیقت وجود سرنوشت دیگری برای ما رقم می‌خورد و ما وارد گستره‌ی دیگری می‌شویم که آن گستره، دریافت نسبتِ وجود و ذات انسان در افقی جدید است، افقی که انسان در انکشاف وجود واقع می‌شود و عرصه‌ی تفکر ظاهر می‌گردد.(64) در این حالت یعنی در ظهور امکان تفکر، ذات انسان برای انسان معنای خود را می‌یابد و خود را دارای نسبتی خاص با انسان‌های ملکوتی احساس می‌کند و از این جهت نسبت دو طرفه‌ای بین حقیقت شما و ملکوت حضرت امام خمینی(ره) در این عصر ظهور می‌کند. دیگر فرق نمی‌کند که با نظر به شخصیت اشراقی امام خمینی به حقیقت خود نظر کنید و یا با نظر به حقیقت خود با ملکوت حضرت امام رابطه برقرار نمایید. زیرا هر بار به آنچه خویشتن می نامیم رجوع کنیم، در آن خویشتن، آثاری از خویشتنِ والای خود را که با آن نسبتی خاص داریم، می‌یابیم و در نهایت به عالی‌ترین وَجه انسانی یعنی انسان کامل رجوع خواهیم کرد و از این جهت این انقلاب حتماً به انقلاب حضرت مهدی(عج) ختم می‌شود.
وقتی می‌گوئیم انسانی باید به صحنه آید که به «وجود» نظر دارد توجه ما نظر به جایگاه تکوینی حضرت مهدی(عج) است و معتقدیم تنها راه رجوع به حضرت مهدی(ع) با نظر به «وجود» ممکن است. زیرا مقام حضرت مهدی(عج) مقام واسطه‌ی فیض است که در یک شخص ظاهر شده. رسول خدا(ص) فرمودند: «اوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نُوری »(65) در این روایت، ایشان ذهن‌ها را متوجه مقام واسطه‌ی فیض‌بودنِ خود کردند تا بفهمیم در هر زمانی حجت خدا در چنین مقامی است. عقلی که نظر به «وجود» دارد و ما تحت عنوان عقل قدسی از آن نام می‌بریم، عقلی است که از عقل ریاضی و نظر به کمّیت‌ها و اصالت‌دادن به آن‌ها عبور کرده است و می‌تواند به حقیقت وجود نظر کند. غرب با عقل ریاضی شروع شد. گالیله با نگاه ریاضی‌گونه به همه‌چیز غربِ جدید را پایه‌گذاری کرد، حتی می‌گفت: کتاب مقدس با تفکر ریاضی نوشته شده است و معتقد بود؛ «ریاضی زبانی است که خدا با آن جهان را آفرید». مرحوم دکتر محمد مددپور در کتاب «تاریخ یونان‌زدگی ما» این مطلب را به خوبی روشن کرده است. آری درست است که ما نباید از عقل ریاضی فاصله بگیریم. اما باید متوجه بود در ذیل عقل قدسی می‌توانیم از عقل ریاضی به طور صحیح برخوردار شویم. ولی زبان عقل قدسی زبان دیگری است و به ساحت دیگری اشاره دارد که از تنگناهای دنیای مدرن آزاد است. اگر خدا امیدی به این ملت نداشت و استعدادی در این ملت و در این دوران نمی‌دید امام خمینی(ره) را به این ملت نمی‌داد. باید سعی کنیم دوران عبور از ظلماتِ همه‌جانبه را احساس کنیم آن هم با احساس نفس ناطقه به صورت حضوری که منجر به احساس «وجود» ‌شود.

تفاهم قدسی

در جمع‌بندی بحث إن‌شاءاللّه روشن شده باشد: رجوع به حضرت امام خمینی(ره) وقتی با عقلی باشد که آن عقل از قلب جدا نبود و به جای تقلید، تفکر را به صحنه آورد، حتماً ‌گوهر تفاهم در بین افراد و جریان‌های موجود در جامعه به صحنه می‌آید و در کتاب سلوک تحت عنوان «راز تفاهم حقیقی» از آن سخن به میان آمده است(66) و روشن می‌شود با پذیرفتن فکرِ منسجمِ امام خمینی است که اصول‌گرایی حقیقی خود را می‌نمایاند و تاریخ جدید ما شروع می‌شود و از رنج بی‌تاریخی و گسست تاریخی رها می‌شویم. حتماً در بین خود تجربه کرده‌اید که چرا بعضاً فکرِ دو شخص متعهد را که هر دو در یک موضوع سخن درستی می‌گویند، نمی‌توانیم جمع کنیم و هر کدام بر وَجه درست سخن خود تأکید دارند بدون آن که متوجه وجه درست سخن طرف مقابل خود بشوند و در سخن طرف مقابل هم فکر کنند. بنده بعضاً تأسف می‌خورم که جرا بعضی از مؤمنین و انقلابیون چطور حرف خود را می‌فهمند اما صحت حرف طرف مقابل را نمی‌فهمند. حتی در این حد هم به توحید نرسیده‌اند که بتوانند وجوه مختلف یک حقیقت را جمع کنند در حالی‌که در توحیدی که ما همه به آن معتقدیم آیه‌ی «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ»(حدید/3) هست که می‌گوید او هم اول است و هم آخر به آن صورت که از همان جهت که اول است، از همان جهت آخر است. خدا توفیقمان بدهد تا به این مرحله برسیم، این نوع توحید به سلوک نیاز دارد، سالک به جایی می‌رسد که در نظر به حضرت حق از همان جهت که او اول است او را آخر می‌بیند و درست از همان جهت که ظاهر است او را باطن می‌بیند. توحید تا این‌جاها انسان را در جمع اضداد جلو می‌برد حالا دو انسانِ موحد در اندیشه‌هایی که با همدیگر متضاد هم نیستند سخن همدیگر را نمی‌فهمند. ما نیاز به تفاهم قدسی داریم تا ابعاد نورانی اندیشه‌های همدیگر را احساس کنیم و از این ظلمات بزرگ آزاد شویم که اندیشه‌های افراد را در ماهیات مختلف نگاه می‌کنیم و نه در وجودی که دارای ظهورات مختلف است و در عین شدت و ضعف‌داشتن، سراسر وجود است. ماهیت‌ها منشأ کثرات‌اند و با هم جمع نمی‌شوند، «وجود» است که به عنوان یک حقیقت بدون هرگونه کثرتی در صحنه است. اگر دو سخن و دو اندیشه در ذیل توحید قرار داشته باشد و نتوانید آن دو سخن را جمع کنید به موحدبودن خود شک داشته باشید و بدانید از حقیقتِ «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» (حجرات/10) بیرون هستید زیرا «اَلْمُؤْمِنُ مِرْآتُ الْمُؤْمِن» یعنی هر مؤمنی آینه‌ی ایمان مؤمن دیگری است و هر کدام باید حقیقت را در آینه‌ی وجود دیگری ببیند، زیرا مؤمنین حقیقی به جای نظر به ماهیات و کثرات، به «وجود» نظر دارند. گاهی از بعضی از عزیزان تعجب می‌کنم که می‌پرسند در این‌ موضوع خاص علامه طباطبایی درست می‌گویند یا حضرت امام؟ طوری حرف می‌زنند که معلوم می‌شود در اسارت ماهیات‌اند. مگر می‌شود اندیشه‌ی علمائی که در ذیل توحید سخن می‌گویند و نظر به حق دارند، جمع نشود؟ همان طور که اول و آخر و ظاهر و باطن در توحید حضرت حق جمع می‌شود.
عرض بنده با توجه به موضوع فوق این است که در پذیرفتن فکر منسجمِ حضرت امام خمینی(ره) به اصولگرایی حقیقی می‌رسیم و عقل‌ها و قلب‌ها در ذیل شخصیت حضرت امام، آینه‌ی همدیگر می‌شوند و می‌بینند که هر کدام متذکر وجهی از حقیقت‌اند و همه با هم می‌توانند در کنار هم منشأ تمدنی باشند که جواب‌گوی همه‌ی ابعاد انسان‌ها است.(67)
مقام معظم رهبری با مسئولان و کارگزاران نظام، بیاناتی تحت عنوان: «شاخصه‌های اصولگرایی» داشتند، اگر بخواهیم بدانیم در کدام مرتبه از حیات معنوی هستیم باید نسبت خود را با رهنمودهای ایشان ارزیابی کنیم. با نظر به صحبت‌های ایشان افق بسیار بلندی در رابطه با راز تفاهمی که باید در ذیل شخصیت حضرت امام به دست آورید در مقابل‌تان گشوده می‌شود و ما را متوجه آن نوع اصولگرایی می‌کند که به کمک آن از بی‌تاریخی و گسست تاریخی نجات یابیم. مقام معظم رهبرى «حفظه الله» در تبیین اصول گرایى حقیقى مى فرمایند:
«ایمان و هویت اسلامى و انقلابى روشن بینانه، دورى از خرافه و سست اندیشى و تمناى دائمى عدالت از یك سو و ایمان به آینده، برخوردارى از روحیه ى مجاهدت علمى، اعتقاد به آزاداندیشى وكرامت انسانى، به كارگیرى اصل تصحیح روش ها در مدیریت و تلاش براى شكوفایى اقتصادى اجتماعى كشور، ایمان به مردم، ایمان به خود، ایمان به استقلال و وحدت ملى از سوى دیگر، از مهم ترین شاخص ها در اصول گرایى است».(68)
امیدوارم طی چند جلسه‌ای که گذشت توانسته باشم اشاراتی را که در جلسات اول و دوم کتاب سلوک طرح شده است بهتر تبیین کنم و جدّی بودن سلوک ذیل شخصیت حضرت امام خمینی(ره) برای دوستان روشن شده باشد. بنده عرایضم را همین جا با ذکر صلوات بر محمّد و آل محمّد تمام می‌کنم.

اشراقی مناسبِ طلب

سؤال: به صورت ثبوتی همه‌ی شیعیان به نحوی با امامان معصوم(ع) ارتباط وجودی دارند، فرق ارتباط وجودی با امام خمینی و ائمه(ع) در چیست و چرا نمی‌فرمائید باید با حضرت امام خمینی(ره) ارتباط علمی داشت و از نظر فقهی از آن جهت که ایشان حاکم جامعه‌ی اسلامی هستند از حکم ایشان پیروی کرد؟
جواب: ابتدا باید این قاعده روشن شود که هرکس به صورتی قلبی و وجودی به حضرت حق رجوع کرد و یا به همان صورت نظر به نور امامان معصوم نمود، با همان ظرفیتی که رجوع می‌کند نور حضرت حق و یا نور امامان بر جان او منعکس می‌شود. در کتاب «آنگاه که فعالیت‌های فرهنگی پوچ می‌شود» عرض شد که حتی اگر یک معلم که دغدغه‌اش آن است که می‌خواهد معارف حقی را به محصلانش برساند، با آن دغدغه به حضرت حق رجوع کرد، مطابق استعداد و آمادگی‌هایش نوری در ازای طلب‌ا‌ش بر قلب او تجلی می‌کند. باز تأکید می‌کنم به اندازه‌ای که آن معلم طلب کرده و دغدغه داشته است نوری بر قلبش تجلی می‌کند. در کتاب سلوک عرض شد که حضرت امام با توجه به تاریخی که در آن به سر می‌برند دغدغه‌ی نجات اسلام از دست حاکمیت فرهنگی را داشتند که موجودیت اسلام را تهدید می‌کرد.(69) حضرت امام شهادت شیخ فضل الله نوری و نیز زمان مرحوم شهید مدرس را به خوبی درک کرده‌اند و بعد در فعالیت‌های آیت الله کاشانی حضور داشته‌اند و زمان مرحوم شیخ عبدالکریم حائری و تقابل رضاخان با حوزه‌ی قم و سپس تلاش‌های آیت الله بروجردی را تماماً با گوشت و پوست خود چشیده‌اند و دیدند شاه با راه‌انداختن جریان انجمن‌های ایالتی و ولایتی در سال 1341 چگونه می‌خواهد به‌کلّی قرآن را از صحنه‌ی تاریخ ایران به حاشیه براند و به خوبی متوجه هستند از طریق غلبه‌ی فرهنگ مدرنیته، اسلام به‌کلی از صحنه‌ی تاریخ ما کنار می‌رود. حتماً می‌دانید که حرف فرهنگ مدرنیته آن است که مذهب مربوط به دوره‌ی قبل از مدرن بوده و مربوط به دوران گذشته است. آنچه ما سعی کردیم در کتاب سلوک روشن کنیم تبیین دغدغه‌ی حضرت امام بود و این که این دغدغه از چه جنسی است. هرکس در راه حق قدم بزند و ذهن و ذکر خود را متوجه حاکمیت حق در جامعه نماید حتماً خداوند مناسب دغدغه‌ای که دارد او را هدایت می‌کند و اشراقی مناسب طلب‌‌اش بر قلب او متجلی می‌شود. و از آن‌جایی که جنس دغدغه‌ی امام دغدغه‌ی تقابل تمدن غربی است با اسلام، اشراقی مناسب همین دغدغه به حضرت ایشان متجلی می‌شود و بنده فکر می‌کنم استاد ایشان یعنی مرحوم آیت الله شاه‌آبادی در توجه به این امر نقش داشته است. زیرا خود مرحوم شاه‌آبادی نیز نشان داده‌اند که نسبت به حاکمیت فرهنگ مدرن و تحقق تمدن اسلامی در مقابل تمدن غربی، حساس بوده‌اند. این‌ها متوجه بودند تمدنی دارد می‌آید تا اسلام را نفی کند و جایگاهی برای حضور تمدن اسلامی در آینده‌ی تاریخ باقی نگذارد. شاگردان حضرت امام می‌فرمودند حتی آن زمانی که ایشان در قم فقه درس می‌دادند نگاهشان به موضوعات فقهی نگاه حکومتی بود. اکثر فقها معتقدند اگر در جامعه‌ی اسلامی یک مسیحی با یک مسیحی دیگر اختلاف کردند می‌توانند هم به قضات خودشان رجوع کنند و هم به قضات مسلمان، ولی نظر حضرت امام آن بوده که باید به قضات اسلامی رجوع کنند. آقای احمدْ احمد در خاطرات خود می‌نویسد:
«بعد از آن که مرحوم نواب را شهید کردند و آیت الله بروجردی به رحمت خدا رفتند و آوازه‌ی حضرت امام خمینی به عنوان مرجعی آگاه به زمانه مطرح شد، خدمت ایشان رسیدیم تا از نوع فعالیت‌های خود در رابطه با مبارزه‌ای که با مبلغین مسیحی در پیش گرفته‌ایم گزارشی بدهیم، چون شاه هم بدش نمی‌آمد که مسیحی‌ها را رشد بدهد تا شیعه را ضعیف کند و لذا دست مبلغین مسیحی را باز گذاشته بود. یک گونی کتاب در رابطه با تبلیغ مسیحیت آوردیم خدمت امام و عرض کردیم آقا چه نشسته‌اید، اسلام رفت. آقای احمدْ احمد می‌گوید حضرت امام کتاب‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کردند و می‌فرمودند: دیده‌ام ولی باورمان نمی‌شد که این‌همه کتاب را دیده باشند، حتی یکی از آن‌ها را هم نگفتند ندیده‌ام. بغض گلویمان را گرفته بود، وقتی عناوین همه‌ی کتاب‌ها را دیدند، فرمودند دو تا کتاب دیگر هم هست و اسامی آن دو را هم ذکر کردند و در باره‌ی آن‌ها صحبت کردند، ما جا خوردیم، و بعد فرمودند؛ این کارها را رها کنید، کار از سرچشمه خراب است، باید فکری برای حاکمیت کرد.»(70)
عرضم آن است که عنایت داشته باشید حضرت امام چه نگاهی و چه نوع دغدغه‌ای داشته‌اند؛ این است که عرض می‌کنم اشراقی که به حضرت امام می‌شود متناسب با دغدغه‌ی ایشان است و آن اشراق، جواب دغدغه‌ی تمدن‌سازی را به همراه دارد. ما که نمی‌گوئیم از اساتید بزرگ اخلاق و سلوک نباید استفاده کرد، عرض ما آن است اگر می‌خواهید وارد تاریخی بشوید که آن تاریخ، تفکر مناسب خود را می‌طلبد، باید در ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام به آن تفکر برسید، در عین احترام به بقیه‌ی بزرگان اسلام و بهره‌مندی از برکات آن‌ها. و نظر به چنین جایگاهی برای حضرت امام خمینی(ره) غیر از آن است که صرفاً در یک ارتباط علمی - آن‌هم به صورت حصولی- از ایشان پیروی کرد. عرض بنده در جلسه‌ی گذشته آن بود که همان رابطه‌ای که اولیاء الهی در ذیل امامان معصوم(ع) با امامان دارند و حضرت امام خمینی(ره) نیز آن رابطه را با ائمه(ع) دارا می‌باشند، در این تاریخ اگر ما بخواهیم تاریخ حضوری و وجودی خود را بسازیم ضروری است همان رابطه را در ذیل امامان معصوم با حضرت امام خمینی داشته باشیم.