فهرست کتاب


امام خمینی(رضوان الله تعالی علیه) و سلوک در تقدیر توحیدی زمانه

اصغر طاهرزاده

تقدیری که اشراق شد

در سوره‌ی یوسف(ع) ملاحظه می‌کنید وقتی بنا است در هفت سال آینده ملتی را قحطی فرا گیرد چگونه بر ‌کسی که مسئولیت سرنوشت آن ملت را بر دوش او گذارده‌اند شکل آن قحطی الهام می‌شود و عزیز مصر مکرر خواب می‌بیند هفت گاو فربه را، هفت گاو لاغر می‌خورند و نیز هفت خوشه‌ی سبز را و هفت خوشه‌ی خشک را می‌بیند، و از طرف دیگر بر قلب سالک واصلی مثل حضرت یوسف(ع) اشراق می‌شود که قضیه از چه قرار است. این نشان می‌دهد که خداوند همواره در هر زمانی متناسب با نوری که اشراق می‌نماید، سرنوشت آن تاریخ را مدیریت می‌نماید و انسانی را جهت این امر انتخاب می‌کند. همه‌ی شواهد خبر از آن می‌دهد که آن انسان در این زمان، حضرت امام خمینی(ره) است که خداوند در جان او آن انواری از اسماء الهی را متجلی کرده که به نور آن اسماء، جهانی را که امروز از دریای وجود به خشکی پوچی افتاده، به موطن اصلی خود برگرداند و بشر نسبتِ خود با حق را بازخوانی نماید. با توجه به این امر می‌گوییم نسبتی بین انقلاب اسلامی و اراده‌ی خاص الهی در این زمان برقرار است و فیض خاصی از این طریق به بشرِ امروز خواهد رسید تا ما جهت جستجوی وطن، قادر به تفکر بشویم و از بی‌خانمانی این عصر رهایی یابیم. با توجه به این امر می‌گوییم هرکاری در صورتی اساسی و نتیجه‌بخش است که در این مسیر قرار گیرد و با چنین الهیاتی پیش رود.

عقلی که بتوان با آن انقلاب اسلامی را درک کرد

باید از خود پرسید آیا می‌توان شخصیت اشراقی و وجودی حضرت امام(ره) را به عنوان مبادی تفکرِ خود انتخاب کرد؟ در ابتدای انقلاب در آن فضایی که همه‌ی ملت ایران خود را در شخصیت امام خمینی(ره) جستجو می‌کردند این را تجربه کردیم و یگانگی غیر قابل تصوری را بین مردم احساس نمودیم. حتماً شنیده‌اید که مردم در آن شرایط از چند چیز راحت گذشته بودند، یکی از تفاوت بین ثروتمند و فقیر. بنده قبل از انقلاب در شهری تدریس می‌کردم که هنوز خان‌ها برو و بیایی داشتند. هنوز انقلاب پیروز نشده بود ولی همه‌ی نظرها به حضرت امام بود، یک روز صبح در خانه را زدند، رفتم دیدم دختر یکی از خان‌ها با شوهرش آمده و یک مشت طلا آورده است و می‌گوید: شنیدم می‌خواهید به تبعیدی‌ها سر بزنید این‌ها هدیه من به آن‌ها است. در همان زمان‌ها‌ باز یک شب در خانه را زدند و خانم بنده رفتند و برگشتند گفتند فلانی - دختر یکی دیگر از خان‌های آن شهر بود- آمده با شما کار دارد. حالا این خانم اصلاً چادر برایش معنی نمی‌داد و به همان حالتِ بدون چادر و بدون روسری آمده بود با بنده در رابطه با انقلاب صحبت کند، این اندازه فرهنگ‌ها متفاوت بود ولی چون آن خانم نیز می‌خواست در تاریخی که شروع شده حضور داشته باشد بالأخره چادری به ایشان داده شد و آمدند در رابطه با انقلاب و خاستگاه و اهداف آن صحبت کردیم، آنقدر شرایط آماده بود که به خوبی مطالب را تصدیق می‌کرد و تحت تأثیر قرار گرفت و در حال حاضر یکی از بهترین اساتید‌ می‌باشند و در خارج از ایران هم با همسرشان برای فعالیت‌های دینی و برای انقلاب سرمایه‌گذاری می‌کردند. عرض کردم ما در ابتدای انقلاب از چند چیز گذشتیم، یکی از تفاوت بین فقیر و ثروتمند و از همه مهم‌تر که اصل سخن بنده را تشکیل می‌دهد، درک همدیگر و تفاهمی که نسبت به همدیگر داشتیم، در عین سلایق مختلف. همه متوجه فهم و شعور همدیگر می‌شدند، کسی به‌عنوان نفهم در بین جامعه در آن فضا، معنا نداشت چون هرکس جایگاه آن شخص دیگر را درک می‌کرد. و در واقع هرکس دیگری را ذیل شخصیت حضرت امام درک می‌نمود و همه در فضای شخصیت حضرت امام اهل فکر بودند و هیچ‌کس بی‌فکر نبود.
در همین چهارباغ اصفهان کمونیست‌های تحصیل‌کرده‌ می‌آمدند و با ادعای طرفداری از حقوق کارگران، وارد بحث‌های مخصوص به مکتب فکری خودشان با مردم می‌شدند. کارگری را دیدم که فکر می‌کنم سه کلاس هم درس نخوانده بود، دستانش را که پر از پینه بود نشان داد و به عنوان یک کارگر با آن‌ها که ادعای طرفداری از کارگران را داشتند، مثل یک دانشجوی کارآزموده بحث می‌کرد و آن‌ها را محکوم می‌نمود، زیرا آن کارگر در ذیل شخصیت حضرت امام نظر به افقی داشت که ماورای علوم رسمی به او شعور تاریخی داده بود. آنچنان فکرها اوج گرفته بود و دوگانگی‌ها همه به یگانگی تبدیل شده بود که هیچ چیزی را بالاتر از آن فضای فرهنگی نمی‌توانستید تصور کنید. در دفاع مقدس هم شما دیدید چگونه مردم عادی به شعوری رسیدند که شب‌زنده‌داران، حسرت آن شعور را می‌خوردند. و امام فرمودند: آن‌ها ره صد ساله‌ای که اهل عرفان و سلوک می‌خواستند طی کنند یک شبه طی کردند.(45) تا این را حس نکنید برایتان حل نمی‌شود چرا عرض می‌کنم در ذیل شخصیت حضرت امام گوهر تفاهم به جامعه برمی‌گردد. همه‌ی ما از مرگ می‌ترسیم ولی این در جبهه‌های دفاع مقدس حقیقتاً برعکس بود. این موضوع را آقای مهدیقلی رضایی در خاطرات خود در کتاب «لشکر خوبان» با صداقت کامل ترسیم نموده است. شما می‌بینید واقعاً شب‌های حمله در راستای طلب حیات برین از طریق شهادت و ایثار، یگانگی فوق‌العاده‌ای در میان رزمندگان حاکم بود. شب شهادت شهید باکری در این کتاب خواندنی است که چگونه یک فرمانده در جایگاه یک بسیجی ساده وارد خط می‌شود.
یکی از فرماندهان می‌گوید به میدان مین رسیدیم هیچ راهی نداشتیم جز این‌که چند نفر داوطلب شوند و جلو بروند و شهادت را انتخاب کنند تا دسته از میدان مین عبور کند، هرکس اصرار داشت خودش وارد میدان مین شود، تا این‌که کار به قرعه‌کشی کشید. یکی از پیر مردها جلو می‌آید و می‌خواهد که هر کدام از افراد نام خود را روی تکه کاغذی بنویسند و بدهند به او تا بیندازد در کیسه و نام چند نفر را در آورد، بعد دیدند نام خودش و دو فرزندش در آمد، نگو سه تا از کاغذها را در کف دستش نگه داشته بود که نام خودش و دو فرزندش در آن نوشته شده بود، و خودش و دو فرزندش رفتند و شهید شدند. از این نمونه‌ها باید متوجه شویم توسط انقلاب اسلامی چه شرایطی در تاریخ امروز ما پیش آمده که هیچ‌کس در آن شرایط به فکر خودش نبود. این حادثه‌ها فکر ما را باید متوجه چه موضوعی بگرداند؟ آیا غیر از آن است که دین حقیقی با نظر به تقدیری که در زمانه ظهور کرده به صحنه می‌آید، این رزمندگان حضرت امام را چگونه می‌دیدند که برای او این‌چنین ایثارها کردند؟
وقتی می‌گوییم به دنبال مدینه‌ی فاضله‌ی واقعی هستیم، شرطش آن است که نسبت‌مان را با حضرت امام(ره) درست کنیم و این موضوع یک موضوع احساساتی نیست، احساسات تا اینجاها جواب نمی‌دهد. از طرفی هم با یک عقل عادی ریاضی هیچ وقت نمی‌توانیم درباره این موضوع با همدیگر سخن بگوییم. به گفته یکی از دانشجویان خطاب به آقای صادق زیباکلام: ما معتقدیم با این عقلِ علومِ سیاسیِ موجود نمی‌شود انقلاب اسلامی را فهمید، اصلاً دعوا نداریم ما دو نوع عقلیم. عقلی که بتواند انقلاب اسلامی را درک کند یک جنس دیگری است. مقداری از مشکلاتمان همین است که نتوانسته‌ایم آن عقلی را که می‌تواند نظر به تقدیر زمانه بکند ظهور دهیم. شما بحمدالله خیلی جلوتر از بنده هستید اما چون بنده می‌خواهم این مطلب را به صورت رابطه‌ای علمی نشان دهم به زحمت می‌افتم. ما به نوعی عادت به تفکر داریم ولی تفکرِ این دوران را هنوز نتوانسته‌ایم احیا کنیم. بنده امیدوارم عزیزان انتظار نداشته باشند موضوعى كه مربوط به عالَمى است كه در آن زندگى مى كنیم، با تفكر انتزاعى تعریف شود. عالمی به وجود آمده است که باید تلاش کنیم آن را حسّ کنیم و در پرتو چنان احساسی، نسبتِ خود را با عالَم و آدم مجدداً تعریف نمائیم. عرض کردم شهدا نشان دادند می‌شود نسبت‌ها را عوض کرد و اول انقلاب هم ما دیدیم نسبت‌ها عوض شد زیرا توانستیم نسبت خود را با حضرت امام خمینی(ره) معنا کنیم و تقدیر خود را در نسبت با ایشان فهمیدیم. عرض بنده در حال حاضر این است که آیا می‌توان آن راه را به صورت سلوکی و کاربردی ولی در همان فضای حضوری به جامعه برگرداند؟ با توجه به این که بنا است در جستجوی آن نوع مبادی باشیم که همچون هوا روح ما را در بر می‌گیرد و احساس ما را شکل می‌دهد. سخن بنده آن است که همه‌ی این‌ها را با سلوک ذیل شخصیت اشراقی حضرت امام خمینی(ره) می‌توان به دست آورد مشروط بر آن که بدانیم سلوک ذیل شخصیت اشراقی مردان الهی چگونه است.

وضع حضوری ما در جهان هستی

کافی است برای شما در این کتاب مسلّم شود که انقلاب اسلامی اراده‌ی خاص الهی است که به صورتی اشراقی بر قلب حضرت امام خمینی(ره) تجلی کرده، از آن به بعد در نسبت شما با این انقلاب تحولی اساسی رخ خواهد داد که از یک طرف از تمام پوچی‌های دوران رهایی می‌یابید و از طرف دیگر زندگی در زیر سایه‌ی انقلاب اسلامی و در اتحاد با ملکوت حضرت امام ظهور خواهد کرد و از این طریق به همه‌ی معنایی که باید برسید دست می‌یابید. آری کسی که به دنبال امری سترگ است باید خود را برای آن امر آماده ‌سازد. اتحاد با ملکوت حضرت روح اللّه(ره) کار ساده‌ای نیست و محتوای خاصی را از شما طلب می‌کند و محدودیت‌هایی را در مقابل امیال شما قرار می‌دهد.
امیدوارم تا این‌جا روشن شده باشد که مبانی یک جامعه و یک تمدن، آن حالتی است كه ریشه در وضع حضورى آن جامعه در جهان هستى دارد. از طریق مبادی می‌رسیم به حالتی که یک نوع حضور خاصی را در هستی برای خود و جامعه احساس می‌کنیم و مبتنی بر آن مبادی می‌توانیم فکر کنیم. اگر مبادی ما وَهمی باشد سراسر افکار ما وَهمی خواهد بود، در نتیجه وضع حضوری ما در جهان هستی، به هیچ حقیقتی نظر نخواهد داشت. مثل آن وضع حضوری که فرانسیس بیکن در منظر غربی‌ها قرار داد و فرهنگ غرب با شور و شوق وَهمی شروع شد و همچنان ادامه یافت. مشکل آن فرهنگ این بود که به حقایق قدسی نظر نداشت و در نتیجه کارشان به مرور از یک طرف به یأس و از طرف دیگر به لذت‌گراییِ بیشتر کشیده شد. در ابتدا به امید آن‌که به حیاتی برین دست می‌یابند شور و شوقی داشتند و لذا در مسیر رسیدن به آن آرمان، فداکاری‌هایی هم برای جامعه از خودشان نشان دادند تا آن‌جایی که آن خبرنگار می‌گوید وقتی هواپیماهای متفقین، مرکز آلمان را با خاک یکسان کردند، دیدم خانمی که همراه خانواده‌اش تازه به شهر برگشته بود و در قسمتی از خانه‌شان که خراب نشده بود زندگی می‌کردند، در بین خرابه‌ها حرکت کرد و سطل زباله را در جایی خاص خالی کرد. از او می‌پرسد چرا زباله‌ها را در بین همه‌ی خرابه‌ها این‌جا خالی کردی؟ می‌گوید: این‌جا قبل از جنگ، محل زباله‌های‌‌‌ شهر بوده، شهر ساخته می‌شود و باز همین جا محل زباله‌ها است! تا این حدّ مقید به ساختن شهر و اجتماع خود بودند. ممکن است تعجب کنید چرا آقای بازرگان و امثال ایشان برای غرب یک نوع احترام قائل‌اند، چون این‌ها غربی را می‌شناسند که هنوز در فضای امید به آینده به‌سر می‌برده است و آن غرب غیر از این غربی است که امروز بی‌آیندگی خود را احساس می‌کند و از تعادل لازم خارج شده است. بعضی‌ها نمی‌توانند تفاوت بین این دو غرب را ببینند، غربی که امید داشت به بهشتی که انبیاء وعده داده بودند برسد و غربی که امروز گرفتار هزاران بحران شده است. راسل می‌گوید ما فکر می‌کردیم بهشتی را که انبیا وعده دادند، می‌توانیم در اروپا ایجاد کنیم، و حالا با وقوع دو جنگ جهانی و کشته‌شدن بیش از 50 میلیون نفریک‌مرتبه به جهنمی رسیدیم که فکر آن را هم نمی‌کردیم. علت این‌که آن شور به یأس تبدیل می‌شود و آرام‌آرام انواع دغلکاری‌ها ظهور می‌کند را در عدم رجوع به مقصد قدسی باید جستجو کرد. انواع خودخواهی‌ها دیگر جایی برای ایثار و امید نمی‌گذارد.
وقتی روشن شد مبادی یک جامعه نه می‌تواند موضوعات وَهمی باشد و نه مفاهیم انتزاعی غیر قدسی، و در نظر به مبادی باید با حقایق متعین روبه‌رو شد و به مظاهرِ تقدیر و اراده‌ی الهی نظر انداخت، متوجه می‌شویم در این عصر و در تاریخی که با ظهور توحیدی خاصِ این دوران شروع شده باید به شخصیت اشراقی حضرت امام(ره) نظر کرد و لا غیر، تا تفکر به همان معنایی که عرض شد به جامعه برگردد. این که بنده اصرار دارم عزیزان تمدن غرب را خوب بشناسند یکی به دلیل آن است که سابقه‌ی تاریخی یک تمدن را بشناسید و دیگر این که وقتی می‌خواهید از غرب عبور کنید معنای عبور از غرب برایتان روشن باشد تا گمان نکنید این کار، کار آسانی است و بدون آن‌که اجمال را به تفصیل در آوریم عملی می‌شود.