فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

در تفویض جان و مال به ائمه (علیهم السلام)

فرمود:
و مفوض فی ذلک کله الیکم
دانستید که حقیقت ایمان واگذار کردن بنده همه مایملک خویش از عالم ذات تا عالم افعال و همه ویژگی های خود از اهل و اولاد و اموال به مولی است که خداوند او را نصب نموده. علاوه بر این که اعتقاد داشته باشد که همه تصرفات چنین امامی به صلاح و مصلحت اوست و هیچ چیزی را برای خویش اختیار نکند مگر این که آن را برای او اختیار کند، اگر هم او را بکشد و همه اموال او را بگیرد و بسوزاند، لازمه آن تفویض و واگذاری سر و علانیه و اول و آخر به مولی است و او را سزاوارتر نسبت به جان و مال خود از خودش بداند. زیرا که خدای - تعالی - فرمود: و ما کان لمومن و لا مومنة اذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة من أمرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا(1424) یعنی: هیچ مومن و مومنی نیست که وقتی خدا و پیامبرش در امری حکم کنند اختیار امر خویش را داشته باشند، هر کس خدا و پیامبرش را نافرمانی کند به گمراهی آشکار دچار شده است.
و نیز به دلیل این که خدای - تعالی - فرمود: فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فیما شجر بینهم ثم لا یجدوا فی أنفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما(1425) نه به پروردگارت قسم، ایشان ایمان نمی آورند مگر این که در مشاجرات خود تو را حکم قرار دهند و پس از حکم تو در خود احساس ناخوشایندی ننمایند، و کاملا بپذیرند.
و فرمود: انما کان قول المومنین اذا دعوا الی الله و رسوله لیحکم بینهم أن یقولوا سمعنا و أطعنا و أولئک هم المفلحون(1426) یعنی: مومنین هنگامی که به سوی خدا و رسولش دعوت شدند تا بر ایشان قضاوت کند، می گویند: شنیدیم و پیروی کردیم، ایشان رستگارند.
و در کافی(1427) به اسنادش به امام باقر (علیه السلام) روایت کرده که گفت: رأس طاعة الله الصبر و الرضا عن الله فیما أحب العبد أو کره و لا یرضی عبد عن الله فیما أحب أو کره الا کان خیرا له فیما أحب أو کره؛ یعنی: سر فرمانبرداری از خدا شکیبایی و خوشنودی از خدا - در آنجایی که بنده دوست داشته و یا ناخوش داشته باشد - می باشد هیچگاه بنده ای از خداوند در امور دلخواه و یا ناپسند خشنود نمی شود مگر این که آنچه را خدا پسندیده بهتر از محبوب و یا مبغوض خودش بداند.
و در همان کتاب(1428) از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود: أن فیما أوحی الله عزوجل الی موسی بن عمران (علیه السلام) یا موسی بن عمران ما خلقت خلقا أحب الی من عبدی المومن فانی انما ابتلیه لما هو خیر له و ازدی عنه ما هو تشتر له لما هو خیر له و انا اعلم بما یصلح علیه عبدی، فلیصبر علی بلائی و لیشکر علی نعمائی و لیرض بقضائی أکتبه فی الصدیقین غدی، اذا عمل برضائی و اطاع امری؛ از زمره مطالبی که خداوند به موسی بن عمران وحی کرده این است که: ای موسی بن عمران! هیچ آفریده ای را محبوب تر از بنده مومنم نیافریده ام که من او را دچار چیزی می کنم که برای او بهتر است و او را از آنچه که برای او بهتر است صحت و عافیت می دهم، و از او آنچه را که برای او بهتر است دور می کنم و من بهتر می دانم که چه چیزی برای بنده ام بهتر است. بنه بر بلای من شکیبایی کند و از نعمت های من سپاسگزار باشد و به قضای من خشنود باشد در این صورت او را از جمله صدیقان محسوب می دارم. هنگامی که به رضایت من عمل کند و دستور مرا اطاعت نماید.
و در همان کتاب(1429) از آن حضرت (علیه السلام) روایت شده است که فرمود: عجبت للمرء المسلم لا یقضی الله عزوجل له قضاء الا کان خیرا له و ان قرض بالمقاریض کان خیرا له و ان ملک مشارق الأرض و مغربها کان خیرا له؛ یعنی از بنده مسلما در شگفتم که هیچ حکمی خداوند برای او نمی نماید مگر این که آن حکم برای او بهتر است، اگر با مقراض ها تکه تکه شود برای او بهتر است و اگر سلطنت سرزمین های مشرق و مغرب را بگیرد برای او بهتر است. بدون شک حکم رسول و اولیایش حکم خداست، پس باید همه امور را به ایشان سپرد، خداوند ما را توفیق دهد.
فرمود:

و مسلم فیه معکم و قلبی لکم مسلم و رأیی لکم تبع و نصرتی لکم معدة

این جمله انشاء وجوب واگذاری رعیت و سپردن همه مایملک به امام است، چه این که ایشان سروران و آقای مردمند، پس مراد این است که دلم عقد عبودیت شما را با خود بسته و نظری بر خلاف نظر شما اختیار نمی کند و هیچ اختیاری جز اختیار شما ندارد. مراد از نصرت کمک کردن است، و آن عبارت از روی نگردانیدن به جان و مال و اولاد از امام است، چنان که مقتضای ولایت ایشان است، پس این سه فقره به مراتب سه گانه ای که ایمان دارد یعنی به سپردن جان و ملکات و افعال و میراندن نفس در مسیر اراده مولی اشاره دارد.

مراد از مرگ و حیات دین

فرمود:
حتی یحیی الله تعالی دینه بکم
دین اسمی از فعل دادن یدین به معنای عزت در اینجاست. مثل ستر به پرده ای که با آن می پوشانند و غسل به کسر به آبی که با آن می شویند. مراد از دین آن است که به آن عزت می یابند و یا ذلیل می شوند. و لذا گفتند: دین، اسلام و شهادت لا اله الا الله و محمد رسول الله است چه این که هر کس شهادت بدان دهد، عزت می یابد و هر کس کفر بورزد ذلیل می شود.
و حقیقت اسلام رسیدن به مرتبه اسم الله و شناختن و چنگ زدن به آن است. و شهادت به لا اله الا الله و محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) در عالم لفظ آن است.
اگر اقرار به این دو شهادت از شناخت آن اسم مبارک سرچشمه گرفته باشد وگرنه سودی جز حفظ خون و احکام ظاهری اسلام که فقها بیان کرده اند ندارد.
و دانستید که الله اسم برای مرتبه حیرت و حقیقت عبودیت است. چه این که الله مشتق از اله بالفتح الهة یعنی عبادت کردن است و یا از اله مثل فرح به معنای تحیر و واله شدن می آید و بنابر هر دو تقدیر لازمه آن اسلام و مرگ بین دو انگشت رحمن و فنا در دست کسی که خداوند برای خلافت خویش اختیار کرده می باشد.
و لذا در کافی(1430) به اسنادش به عبدالعظیم بن حسنی از امام باقر از پدرش از جدش (علیهم السلام) روایت شده که گفت: امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: خداوند اسلام را آفریده و برای آن محیط و نور و قلعه و ناصری قرار دارد.
محیط و عرصه آن قرآن و نور آن حکمت و قلعه آن معروف (و خوبی ها) و ناصر و یاران آن من و اهل بیتم و شیعیان ما هستند. پس اهل و شیعه و انصار ایشان را دوست بدارید، زیرا که به هنگام معراج وقتی به آسمان دنیا رسیدم جبرئیل به اهل آسمان معرفی کرد. من دوستی خود و دوستی اهل بیت و شیعیان ایشان را در دلهای ملائکه گذاشته و این حب در دل آنها تا روز قیامت ودیعه است، آن گاه مرا به سوی زمین فرود آورد و جبرئیل را به اهل زمین معرفی کرد. من دوستی خود و اهل بیت و شیعه ایشان را در دلهای مومنین امت خویش گذاشتم، بنابراین مومنین امت این ودیعه را تا روز قیامت حفظ می کنند آگاه باشید اگر احدی از امتان من خداوند را تا روز قیامت عبادت کند ولی خداوند را با بغض اهل بیت و شیعه ام ملاقات کند، خداوند سینه اش را فقط از نفاق پر کرده است.
و نیز در همان کتاب(1431) از امیرالمومنین (علیه السلام) روایت شده که فرمود: من اسلام را به گونه ای انتساب دهم و نسبت آن را بیان کنم که احدی قبل از من و بعد از من نکرده است، مگر این که همانند من نسبت دهد، اسلام به معنای تسلیم است و تسلیم یعنی یقین و یقین تصدیق و تصدیق اقرار عمل و عمل ادا کردن است. مومن دین خود را از فکر و رأی خود نمی گیرد بلکه دین او از پروردگارش به او می رسد و او می گیرد. مومن یقین خود را در عمل خود می بیند و کافر انکار خود را در عمل خود می بیند، به آن کس که جانم در دست اوست کار خود را نفهمیدند، انکار منکران و منافقان را از کارهای زشت آنها بفهمید.(1432)
و در همان کتاب(1433) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) روایت شده که اسلام عریان و برهنه است، لباس اسلام حیاء، زینت آن حیاء (و در نسخه ای زینت آن وقار) و مروت اسلام عمل صالح و تکیه گاه و ستون آن ورع است. هر چیزی اساس و پایه ای دارد، پایه اسلام دوستی اهل بیت است.
و در همان کتاب(1434) از امام صادق (علیه السلام) همانند این حدیث نقل شده است.
و اسم الله سر آل محمد و مبدأ ظهور ایشان است که با عقل نمی توان به آن رسید و نمی توان به آن رسید مگر این که به آنچه دوست دارد، انفاق کند و لذا فرمود: لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون(1435) از آنچه از عالم اجسام و غیر آن دوست دارید باید انفاق کنید تا به عالم فنا برسید و همین است که وقتی بنده بدان رسید خداوند بزرگی و جلالت و عظمت موقعیت و شأن شما را به همه خلق شناسانید. چنان که در همین زیارت جامعه فرمود: لا یبقی ملک مقرب... الا عرفهم جلالة امرکم... و او الله است که ولی مومنان و عروة الوثقی است که پاره نمی شود. چنان که بیان هر کدام از این معانی تا اینجا گذشت و گفتیم محمد و آل محمد (علیهم السلام) مظاهر کلیه آن و انبیاء و پیروان و دوستان ایشان و مومنان امت های گذشته مظاهر جزئیه ایشان هستند. و ستمگران که مظاهر طاغوتند تا بیست هزار سال او را میرانده اند و زمانی که ابتدای دولت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) شود، یعنی ظهور حضرت قائم (علیه السلام) گردد خداوند الله (اله الالهه) را با مظاهرش که محمد و آل او هستند حیات می بخشد و الله سر ایشان است و مراد از موت الله در دولت طاغوت از بین بردن آثار اوست. یعنی مراتب و شؤون او را ممانعت کردند و نگذاشتند تا به واسطه سلطنت و قدرت مظاهرش ظاهر شود و طاعت ها و خیرات فراوان گردد. و مظاهر جزیی او به حقایق خویش برسند، چه این که طاغوت ها بر ایشان چیره شد و پیامبران و ائمه در دولت ایشان مغلوب گردیدند و مراد از احیای آن غلبه و قدرت شان در زمین و پاکی از طاغوت ها و شاخه های آن از قبیل فحشا و منکر و ستم و دیگر زشتی ها و مغلوب شدن طاغوتها می باشد که ریشه همه قبایح و فحشاها و فجور است.