فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

در عرض ولایت بر همه موجودات

و شاهد بر این که نور ائمه (علیهم السلام) در همه نفوس مختفی و مکنون است. روایت کافی(1107) درباره عرض ولایت ایشان بر همه است، در کافی به اسنادش به زراره از حمران از امام باقر (علیه السلام) روایت شده که فرمود:
443
إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی حَیْثُ خَلَقَ الْخَلْقَ خَلَقَ مَاءً عَذْباً وَ مَاءً مَالِحاً أُجَاجاً فَامْتَزَجَ الْمَاءَانِ فَأَخَذَ طِیناً مِنْ أَدِیمِ الْأَرْضِ فَعَرَکَهُ عَرْکاً شَدِیداً فَقَالَ لِأَصْحَابِ الْیَمِینِ وَ هُمْ کَالذَّرِّ یَدِبُّونَ إِلَی الْجَنَّةِ بِسَلَامٍ وَ قَالَ لِأَصْحَابِ الشِّمَالِ إِلَی النَّارِ وَ لَا أُبَالِی ثُمَّ قَالَ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا یَوْمَ الْقِیامَةِ إِنَّا کُنَّا عَنْ هذا غافِلِینَ ثُمَّ أَخَذَ الْمِیثَاقَ عَلَی النَّبِیِّینَ فَقَالَ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ وَ أَنَّ هَذَا مُحَمَّدٌ رَسُولِی وَ أَنَّ هَذَا عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ قَالُوا بَلَی فَثَبَتَتْ لَهُمُ النُّبُوَّةُ وَ أَخَذَ الْمِیثَاقَ عَلَی أُولِی الْعَزْمِ أَنَّنِی رَبُّکُمْ وَ مُحَمَّدٌ رَسُولِی وَ عَلِیٌّ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ أَوْصِیَاؤُهُ مِنْ بَعْدِهِ وُلَاةُ أَمْرِی وَ خُزَّانُ عِلْمِی ع وَ أَنَّ الْمَهْدِیَّ أَنْتَصِرُ بِهِ لِدِینِی وَ أُظْهِرُ بِهِ دَوْلَتِی وَ أَنْتَقِمُ بِهِ مِنْ أَعْدَائِی وَ أُعْبَدُ بِهِ طَوْعاً وَ کَرْهاً قَالُوا أَقْرَرْنَا یَا رَبِّ وَ شَهِدْنَا وَ لَمْ یَجْحَدْ آدَمُ وَ لَمْ یُقِرَّ فَثَبَتَتِ الْعَزِیمَةُ لِهَؤُلَاءِ الْخَمْسَةِ فِی الْمَهْدِیِّ وَ لَمْ یَکُنْ لآِدَمَ عَزْمٌ عَلَی الْإِقْرَارِ بِهِ وَ هُوَ قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَقَدْ عَهِدْنا إِلی آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِیَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً قَالَ إِنَّمَا هُوَ فَتَرَکَ ثُمَّ أَمَرَ نَاراً فَأُجِّجَتْ فَقَالَ لِأَصْحَابِ الشِّمَالِ ادْخُلُوهَا فَهَابُوهَا وَ قَالَ لِأَصْحَابِ الْیَمِینِ ادْخُلُوهَا فَدَخَلُوهَا فَکَانَتْ عَلَیْهِمْ بَرْداً وَ سَلَاماً فَقَالَ أَصْحَابُ الشِّمَالِ یَا رَبِّ أَقِلْنَا فَقَالَ قَدْ أَقَلْتُکُمُ اذْهَبُوا فَادْخُلُوا فَهَابُوهَا فَثَمَّ ثَبَتَتِ الطَّاعَةُ وَ الْوَلَایَةُ وَ الْمَعْصِیَةُ
خداوند هنگامی که خلایق را آفرید آبی گوارا و آبی شور و تلخ آفرید. این دو آب را در آمیخت و گلی از سطح زمین گرفت، و آن را به سختی بر هم زد و به اصحاب یمین که به سان مورچه بودند فرمود: با آرامش به سوی بهشت روید، و به اصحاب شمال فرمود: به سوی جهنم، و باکی ندارم. آنگاه فرمود: آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری، ما شهادت دادیم، در قیامت نگویید که ما از این غافل بودیم.
آنگاه بر پیامبران میثاق گرفت و فرمود: آیا من پروردگار شما نیستم و محمد پیامبرم و علی امیرالمومنین نیست؟ گفتند: آری پس نبوت برای ایشان ثابت شد و بر اولوالعزم میثاق گرفت که من پروردگارشان هستم و محمد رسول و علی و اوصیایش والیان امر و خزائن علم من و مهدی یاور دینم هستند که با او دولت خود را غالب و چیره می کنم و از دشمنان انتقام می کشم و به طوع و کره عبادت شوم؟ پاسخ دادند: پروردگارا اقرار کردیم و شهادت دادیم و آدم انکار نکرد و اقرار نیز نمود، پس در بین انبیاء این پنج تن دارای عزیمت درباره مهدی شده و آدم عزم بر اقرار به مهدی پیدا نکرد و این مراد از آیه شریفه: و لقد عهدنا الی آدم من قبل فنسی و لم نجد له عزما(1108) فرمود: و آنگاه کاری به آدم نداشت و او را واگذاشت.
آنگاه دستور داد که آتشی برافروزند، به اصحاب شمال فرمود: وارد آن شوید از آن بیمناک شدند و به اصحاب یمین فرمود: داخل آتش شوید، ایشان داخل شدند. آتش برایشان خنک و امن گردید، اصحاب شمال گفتند: پروردگارا! از ما بگذر، فرمود: گذشتم اکنون وارد آتش شوید، خواستند وارد شوند لیکن از هیبت آن بر خود هراسیدند، از آن طاعت و ولایت و معصیت پدید آمد.
بیان دلالت آن این که اگر در ایشان حقیقت نبوت و ولایت نبود، ایشان صرف ظلمت بودند. چگونه از عادل حکیم تصور می رود که ایشان را وادار به اقرار به توحید و نبوت کند در حالی که خداوند فرموده بود: لا یکلف الله نفسا الا وسعها(1109) و فرمود: لا نکلف نفسا الا وسعها(1110) و نیز دیگر آیات وارده در این زمینه.
و در ابواب الایمان و غیر آن مطالبی بیان کرده ایم که این جا روشن می سازد.
بنابراین ایشان حجت های خدا بر همه شیعیان و ارکان و استوانه ها و عناصر مردمند - به آن معانی که بیان شد - و به خواست خدا در من اراد الله بدء بکم و من وحده قبل عنکم توضیح بیشتری می دهیم و خداوند به پیشرفت و تکامل هدایت می کند.

در این که چگونه ائمه (علیهم السلام) نور واحدند

و فرمود:
و أن أرواحکم و نورکم
و طینتکم واحدة
بیان این فقرات می طلبد که چند قبس نورانی را بیان کنیم.

قبس اول: در چگونگی ارتباط موجودات با حقیقت مطلقه

روشن شد که مبدأ انسان بلکه همه موجودات شأنی از شؤون حقیقت نبوت الهیه بعد از تعیین در عالم تمیز معلومات بود که نامی و صفتی خاص و قیدی مخصوص نداشت و عقل و روح و نفس نبود، بلکه حتی قابل اشاره وجودی به آن ممکن نبود مگر این که اشاره الهی در آن عالم به آن شود.
بعد از فرود آمدن از آن مرتبه به مرحله عالم وجود مطلق کلی قابل اشاره وجودی در عالم خلق می شود که نامی خاص ندارد، مگر این که اسم وجود بر آن گذاشته شود، این حقیقت در آن مرتبه جامع همه مراتب نزول و صعود به نحو اجمال بوده و امکان نفی حقایق آن نیست، چنان که امکان اثبات حقیقت آن نیز نیست. مثل دریایی که آب مورد نیاز همه موجودات در آن موجود است. و قبل از جدا شدن نمی توان اثبات سهمیه هر تن و نفی آن نمود. و اشاره بدان به این که این سهمیه فلان و آن سهمیه بهمان است ممکن نمی باشد. و اگر هم سهم آب تک تک را از دریا جدا کنند بر دریا چیزی افزوده نمی شود و آن مقدار و آب دریا سهمه آب زید و عمرو و بکر است، بلکه چنین جدایی کیفیتی بر خود آب دریا و در آن نهفته و مکنون است. ولی فاعل با جدا کردن آن ها را اظهار کرده است. و اگر این جدا کردن به معنای جدا کردن از دریا نباشد به طوری که سهم هر کدام به صاحبش نرسد، در این صورت در این جدایی می توان گفت: این سهمیه ها همان دریاست، بنابراین کسی نمی تواند تو را تکذیب کند، چه این که جز دریا چیزی را پیش روی ندارید. و اگر گویی دریا غیر از این سهمیه هاست نیز درست گفتی. چه این که کیفیت دریا غیر از کیفیت سهام است، زیرا دریا نامحدود و این سهمیه ها محدود است ولیکن دریا به علت این محدودیت ها محدود نشد. زیرا اگر با یکی از حدود سهمیه ها محدود گردد نمی تواند در ضمن سهمیه های دیگر باشد. چه این که هر چیزی که به حدی محدود شد در ضد آن موجود نیست در حالی که دریا باید با همه سهام موجود باشد به طوری که نمی توان دریا را از سهام جدا کرد و دریا در همه سهام داخل است نه این که با آنها ممزوج شود و از آنها بیرون است نه این که مباین با آنها باشد و داخل در آنهاست نه همانند داخل شدن چیزی در چیزی و خارج است نه خارج شدن چیزی از چیزی، بلکه چون هویت هر سهمی داخل در آن است و دریا نیز محدود به حدی نیست بلکه بر همه وجودات آنها احاطه دارد و در بالا و پایین و پیش رو و عقب و راست و چپ موجود است. و از همه سهام خارج است، زیرا این سهم بر هر سهمی به اعتبار حد اطلاق شده نه به اعتبار هویت آن.
وقتی تو هویت خود را تصور کنی، تو آن دریا وجودت در همه عوالم از قبیل عالم عقل و نفس و وهم و خیال و جسم و ملکات و حواس و اعضا و با استخوان ها و با گوشت و با اعصاب و با رگ ها و با موها و دندان ها هستی. و تو عاقل و خودت عالم و خودت شنوا و بینا و خودت قدیر و خودت نادان و خودت غافل و خودت سالم و خودت بیمار و خواب و بیدار و خندان و گریان و زنده و مرده و نشسته و ایستاده و معدوم و موجود و خورنده و آشامنده و یقین کننده و شک کننده هستی و تو هستی که در سر و صورت و چشم و بینی و زبان و سینه و دست و پا و فرج و همه اعضا و اجزا و تمام نقاط وجودت حضور داری. آیا این نسبت ها و اضافات با تو مجاز است و یا تو دو تن گردیده ای، یکی عالم و یکی جاهل یکی ایستاده و یکی نشسته و یا چون تو قادری نمی توان شنیدن را به تو نسبت داد و همچنین دیگر صفات و یا به واسطه اتصاف به صفتی می توان از تو نفی دیگر صفات کرد.
فانت الکتاب المبین الذی - باحرفه یظهر المضمر
أتزعم انک جرم صغیر - و فیک انطوی العالم الاکبر
ودائک فیک و لم تبصر - ودائک فیک و لم تشعر
یعنی: تو کتاب مبینی هستی که با حروف آن پنهانی آشکار می شود. آیا گمان می کنی که تو فقط جسم کوچکی هستی در حالی که در تو عالم اکبر پنهان است.
و تو دردمندی ولی نمی دانی دوای تو نیز در تو است ولی احساس نمی کنی.
هنگامی که خودت را این گونه یافتی پس چگونه به امام که نبأ عظیم و اسم اکبر و آیت کبری و کلمه علیا و دریای بی پایان است، نتوان موجودات را نسبت داد، در حالی که نسبت تو به او همانند قطره به دریاست و لذا تمام سزاوارتر از تو به این انتساب است. چه این که بیان کردیم که امام مظهر کلی و مثال کامل حقیقت نبوی است و وی نسبت به خاتم انبیا نیز این طور است چنان که در کلمات مولی امیرالمومنین (علیه السلام) آمد: أنا عبد من عبید محمد و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت به اسم مستأثر که حقیقت نبوت الهیه است این چنین است، چه این که آن حضرت آیه ای از آن و از نور ذات آن حضرت آفریده شده و اسم او مشتق از اسم حمید خدای - تعالی - است.
پس هر موجودی نسبت به امام محدود است و امام نسبت به پیامبر و پیامبر نسبت به اسم مستأثر و اسم مستأثر نسبت به اله الالهه و رب الارباب - جلت عظمته و عظم کبریائه - این گونه اند. گرچه هر یک نسبت به عوالم خود غیر متناهی اند. پس هر اسمی خواه کلی و خواه جزئی به اسم نامیده شده و آن اسم به اعتبار حدش که در عالم تمیز معلومات بدان محدود بوده بر وی گذاشته شده و نه این که آن اسم به اعتبار مراتب و شؤونی که به آن تنزل نموده بر وی نهاده شده باشد.
بله اسماء صفات مثل علیم و قادر و غیر اسم مرتبه خاصی از صفاتند و یا به شأنی از شؤون هر صفتی گرفته شده اند، بنابراین آن اسم به لحاظ آن مراتب و شؤون بر وی گذاشته شده است. و به همین خاطر گفتیم که ذات اسم و رسمی ندارد و اسم الله برای ثابت به اعتبار جامعیت آن نسبت به صفات ثبوتیه ای است که مظاهر آن اسماء حسنی هستند.