فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

فعظمتم جلاله

مراد از جلال عالم تنزیه خداوند از وصف وصف کنندگان است، پس مراد از تعظیم و بزرگداشت جلالش این است که ایشان در تنزیه خداوند به جایی رسیده اند که همه حجاب ها را بدرند تا به عالم عظمت برسند، آن عالم، عالم وجود مطلق و عالم نفی اسماء و عالم قاب قوسین می باشد، سپس با نفی این عالم در عالم عدم و عالم أو ادنی افتادند. آنگاه خداوند ایشان را به عالم دیگری که در آن نفی و اثبات نیست بالا برد؛ در آن عالم امکان اثبات نفی و همچنین نفی اثبات نبوده، لذا ایشان واله و متحیر گردیدند، چنان که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)(851) روایت شده است که: هنگامی که همه اشیاء را نفی کرد و به بالاتر از همه عوالمی که به تصور در می آید برده شد به چیزی رهنمون نگردید، در این هنگام فرمود: رب زدنی فیک تحیرا همین گفتار ائمه (علیهم السلام) درباره کمال توحید است که فرمود: کمال توحیده نفی الصفات عنه و مولی امیرالمومنین (علیه السلام)(852) فرمود: الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق أبصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمة و تصیر أرواحنا معلقة بعز قدسک

در معنای تکبیر

فرمود:
و أکبرتم شأنه
یعنی با تنزیه خدا از صفت، شأن خدا را بزرگ دانستید، چه این که هر صفتی شهادت می دهد که غیر از موصوفش می باشد و هر موصوفی شهادت می دهد که غیر از صفت است.
و در کافی(853) به اسنادش به امیرالمومنین (علیه السلام) روایت کرده که آن حضرت در کوفه این خطبه را خواند از جمله آن: فمن وصف الله فقد حده و من حده فقد عده و من عده فقد أبطل أزله؛ یعنی: هر کس خداوند را وصف کند، او را محدود کرد و هر کس او را محدود کند او را به شماره در آورده و هر کس او را به شماره در آورد ازلیت او را از بین برده است.
و در همان کتاب(854) به سند دیگر به ابو ابراهیم (علیه السلام) همانند آن را روایت فرموده است و بر آن چنین اضافه کرده است که: أول الدیانة به معرفته و کمال معرفته توحیده و کمال توحیده نفی الصفات عنه بشهادة کل صفة أنها غیر الموصوف و شهادة الموصوف أنه غیر الصفة و شهادتهما جمیعا بالتثنیة الممتنع منه الأزل فمن وصف الله فقد حده و من حده فقد عده و من عده فقد أبطل أزل؛ یعنی:؛ اولین مرحله دیانت معرفت خدا و کمال معرفت توحید و کمال توحید نفی صفات از خداست. چه این که هر صفتی شهادت می دهد که غیر از موصوف است و هر موصوفی شهادت می دهد که غیر از صفت است و هر دو شهادت می دهند که دوگانه است، و لذا ازل او زائل می شود و هر کس خداوند را وصف کند او را محدود کرده و هر کس او را محدود کند، او را به شماره در آورده و هر کس او را بشمارد ازل او را ابطال کرده است.
و در کافی(855) به اسنادش از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که گفت: قال رجل عنده الله أکبر فقال الله أکبر من أی شی ء فقال من کل شی ء فقال أبو عبدالله (علیه السلام) حددته فقال الرجل کیف أقول قال قل الله أکبر من أن یوصف؛ یعنی: مردی در خدمت آن حضرت گفت: الله اکبر، حضرت فرمود: خداوند از چه چیز بزرگ تر است؟ پاسخ داد: از همه اشیاء؛ امام صادق (علیه السلام) فرمود: او را محدود کرده ای، مرد پرسید: پس چه بگویم؟ فرمود: بگو خداوند بزرگ تر از آن است که وصف گردد.
و نیز در کافی(856) به اسنادش از آن حضرت روایت شده است که حضرت (علیه السلام) پرسید: معنای الله اکبر چیست؟ من پاسخ دادم: خداوند از همه اشیاء بزرگ تر است، فرمود: پس در آنجا چیزی هست که خداوند از او بزرگ تر است، آنگاه پرسیدم: پس معنای آن چیست؟ فرمود: خداوند از وصف شدن بزرگ تر است.
پس وقتی شما شأن خدا را بزرگ شمردید او را از وصف پاک و منزه می کنید، در این صورت او را چیزی می یابید که همانند اشیاء دیگر نیست، شیئت اشیاء دیگر به حدود خود قائم است، ولی او چیزی است که شیئت او به شیئت خودش قائم است، پیوسته بوده و خواهد بود و علم و قدرت و وجود و حیات و سمع و بصر عین ذات او هستند، هنگامی که خواست اشیاء را بیافریند و آنها را ایجاد نماید، با خلقت آنها اطوار و حالات گوناگونی را آشکار کرد و فهمانید که او موجودیت دارد و عالم و قادر و سمیع و بصیر و مدرک وحی است، پس با ایجاد هر موجودی مرتبه ای از صفات خویش را نشان داد و با خلقت انسان مرتبه جامعیت همه کمالات را آشکار نمود، و روشن نمود که هیچ صفتی در آنجا مفقود نیست و او بی نیاز از اشیاء است.

در عینیت صفات حق با ذات

فرمود:
و مجدتم کرمه
حقیقت مجد عبارت از این است که امری به خاطر بلندی و رفعت به وصف در نیاید و هر صفتی که برای آن آورده شود آن امر رفیع تر و بلندتر باشد، چه این که حضرت ادریس (علیه السلام) در دعای معروف سحر(857) فرمود: یا مجید فلا یبلغ الأوهام کل شأنه و مجده
و در قاموس آمده است: مجید به معنای رفیع عالی است. و کرم عبارت از جمال حق تعالی است.
پس مراد این است که صفات خداوند به گونه ای است که کمترین آن متحیر کننده برترین عقول و خردمندان است و هر چه وصف شود خداوند از آن برتر است، پس شما صفات خدا را برتر از همه اوصاف دانستید و حدی برای آن قرار نداده اید. صفات را تکثیر نکرده اید و آنها را به شماره در نیاورده اید و به علم و قدرت و غیر آن محدود نکرده اید، چه این که محدودیت و شمارش ملازم به تناهی است، و لازمه آن از بین رفتن ازلیت و ابدیت می باشد، بنابراین همه متناهی ها را از او نفی کرده اید، و دانستید که ذات خدا از هر صفتی کفایت می کند.
بنابراین می داند، ولی نه به علم (زائد بر ذات) و تواناست نه به قدرت و زنده است نه به حیات و موجود است نه به وجود و همین طور صفات دیگر.
و این گونه شما را تمجید به کرامت خدا کرده و او را به اوصافی که خود را به آن اوصاف وصف کرده وصف نموده اید، همانندی ندارد و او شنوای بیناست.
چنان که در کافی(858) به اسنادش به ابو هاشم جعفری روایت شده است که گفت:
364
کُنْتُ عِنْدَ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی ع فَسَأَلَهُ رَجُلٌ فَقَالَ أَخْبِرْنِی عَنِ الرَّبِّ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَهُ أَسْمَاءٌ وَ صِفَاتٌ فِی کِتَابِهِ وَ أَسْمَاؤُهُ وَ صِفَاتُهُ هِیَ هُوَ فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِنَّ لِهَذَا الْکَلَامِ وَجْهَیْنِ إِنْ کُنْتَ تَقُولُ هِیَ هُوَ أَیْ إِنَّهُ ذُو عَدَدٍ وَ کَثْرَةٍ فَتَعَالَی اللَّهُ عَنْ ذَلِکَ وَ إِنْ کُنْتَ تَقُولُ هَذِهِ الصِّفَاتُ وَ الْأَسْمَاءُ لَمْ تَزَلْ فَإِنَّ لَمْ تَزَلْ مُحْتَمِلٌ مَعْنَیَیْنِ فَإِنْ قُلْتَ لَمْ تَزَلْ عِنْدَهُ فِی عِلْمِهِ وَ هُوَ مُسْتَحِقُّهَا فَنَعَمْ وَ إِنْ کُنْتَ تَقُولُ لَمْ یَزَلْ تَصْوِیرُهَا وَ هِجَاؤُهَا وَ تَقْطِیعُ حُرُوفِهَا فَمَعَاذَ اللَّهِ أَنْ یَکُونَ مَعَهُ شَیْ ءٌ غَیْرُهُ بَلْ کَانَ اللَّهُ وَ لَا خَلْقَ ثُمَّ خَلَقَهَا وَسِیلَةً بَیْنَهُ وَ بَیْنَ خَلْقِهِ یَتَضَرَّعُونَ بِهَا إِلَیْهِ وَ یَعْبُدُونَهُ وَ هِیَ ذِکْرُهُ وَ کَانَ اللَّهُ وَ لَا ذِکْرَ وَ الْمَذْکُورُ بِالذِّکْرِ هُوَ اللَّهُ الْقَدِیمُ الَّذِی لَمْ یَزَلْ وَ الْأَسْمَاءُ وَ الصِّفَاتُ مَخْلُوقَاتٌ وَ الْمَعَانِی وَ الْمَعْنِیُّ بِهَا هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا یَلِیقُ بِهِ الِاخْتِلَافُ وَ لَا الِائْتِلَافُ وَ إِنَّمَا یَخْتَلِفُ وَ یَأْتَلِفُ الْمُتَجَزِّئُ فَلَا یُقَالُ اللَّهُ مُؤْتَلِفٌ وَ لَا اللَّهُ قَلِیلٌ وَ لَا کَثِیرٌ وَ لَکِنَّهُ الْقَدِیمُ فِی ذَاتِهِ لِأَنَّ مَا سِوَی الْوَاحِدِ مُتَجَزِّئٌ وَ اللَّهُ وَاحِدٌ لَا مُتَجَزِّئٌ وَ لَا مُتَوَهَّمٌ بِالْقِلَّةِ وَ الْکَثْرَةِ وَ کُلُّ مُتَجَزِّئٍ أَوْ مُتَوَهَّمٍ بِالْقِلَّةِ وَ الْکَثْرَةِ فَهُوَ مَخْلُوقٌ دَالُّ عَلَی خَالِقٍ لَهُ فَقَوْلُکَ إِنَّ اللَّهَ قَدِیرٌ خَبَّرْتَ أَنَّهُ لَا یُعْجِزُهُ شَیْ ءٌ فَنَفَیْتَ بِالْکَلِمَةِ الْعَجْزَ وَ جَعَلْتَ الْعَجْزَ سِوَاهُ وَ کَذَلِکَ قَوْلُکَ عَالِمٌ إِنَّمَا نَفَیْتَ بِالْکَلِمَةِ الْجَهْلَ وَ جَعَلْتَ الْجَهْلَ سِوَاهُ وَ إِذَا أَفْنَی اللَّهُ الْأَشْیَاءَ أَفْنَی الصُّورَةَ وَ الْهِجَاءَ وَ التَّقْطِیعَ وَ لَا یَزَالُ مَنْ لَمْ یَزَلْ عَالِماً فَقَالَ الرَّجُلُ فَکَیْفَ سَمَّیْنَا رَبَّنَا سَمِیعاً فَقَالَ لِأَنَّهُ لَا یَخْفَی عَلَیْهِ مَا یُدْرَکُ بِالْأَسْمَاعِ وَ لَمْ نَصِفْهُ بِالسَّمْعِ الْمَعْقُولِ فِی الرَّأْسِ وَ کَذَلِکَ سَمَّیْنَاهُ بَصِیراً لِأَنَّهُ لَا یَخْفَی عَلَیْهِ مَا یُدْرَکُ بِالْأَبْصَارِ مِنْ لَوْنٍ أَوْ شَخْصٍ أَوْ غَیْرِ ذَلِکَ وَ لَمْ نَصِفْهُ بِبَصَرِ لَحْظَةِ الْعَیْنِ وَ کَذَلِکَ سَمَّیْنَاهُ لَطِیفاً
یعنی: من در نزد امام ابو جعفر دوم (امام هادی) (علیه السلام) بودم. مردم از آن حضرت پرسید مرا از پروردگار تبارک و تعالی خبر ده، خداوند در قرآن اسماء و صفاتی آورده، آیا اسماء و صفات خود پروردگار است؟
امام فرمود: این سخن دو صورت دارد: اگر مراد از این که خداوند عین صفات است این است که او صفات متکثره می باشد، این صحیح نیست و خداوند از آن برتر است، و اگر مرادت این است که این صفات و اسماء پیوسته بوده است، ازلی بود صفات دو معنا دارد. اگر بگویی صفات در نزد پروردگار و در علمش بوده و او شایسته و مستحق آن صفات بوده است، این کلام درست است و اگر می خواهی بگویی این صفات صورتی ازلی داشته و حروف و اصوات آنها در ازل بوده است معاذ الله که خداوند غیر از آن صفات باشد.
بلکه خداوند بود و مخلوقی نبود، آنگاه صفات را به عنوان وسیله ای بین خود و مخلوقات خلق کرده است تا مردم به آن اسماء و صفات زاری کنند و او را بپرستند و یاد صفات، یاد خداوند است و خداوند بود و ذکری نبود و مذکور به ذکر خدای قدیمی است که ازلی است و اسماء و صفات و معانی مخلوقند، و مراد از این صفات خداست که اختلاف و جدایی و ائتلاف و پیوستگی در آنجا شایسته نیست، چه این که جدایی و پیوستگی در مرکبات صحیح است، لذا نمی گویند خداوند تألیف و ترکیب شده و بر او اطلاق قلیل و کثیر نمی گردد. ولیکن خداوند در ذاتش قدیم است، همان طور که غیر از خدای واحد تجزیه پذیرند و خداوند واحدی است که تجزیه نمی پذیرد و قلت و کثرت در آنجا تعقل نمی شود. و هر چیزی که تجزیه شود و یا تعقل کثرت و قلت در آن شود مخلوق است، و لذا به خالقی بر می گردد.
این که می گویی خداوند قدیر است، خبر می دهی که هیچ چیز او را عاجز نمی سازد، در اینجا از خداوند عجز را نفی کرده ای، و عجز را غیر از خدا قرار دادی، وقتی می گویی خداوند عالم است، با کلمه عالم جهل را از او دور کردی و جهل را غیر از خدا قرار دادی، و هنگامی که خداوند اشیاء را از بین می برد صورت و هجا و حروف را از بین می برد در حالی که خداوند در ازل و ابد عالم است.
مرد پرسید: پس چگونه خداوندمان را به سمیع نامیدیم؟
فرمود: چون که خداوند هر آنچه را که با گوش ها درک می شود، می داند و ما خداوند را با گوش سر وصف نمی کنیم، چنانکه وقتی خداوند را با بصیر وصف کردیم، مرادمان این است که هرچه چشمان می بینند بر خداوند معلوم است، خواه رنگ و خواه چیزهای دیگر باشد. ولی مراد از وصف خدا به دیدن خدا نگاه با چشم سر نیست، و نیز وقتی خداوند را به لطیف وصف کردیم این چنین است... الحدیث.
علت این که کرم را به صفات جمالیه معنا کرده ایم این است که با صفات جلال متقابل شد و کرم را بر صفات جمالیه اطلاق کرد چه این که صفات خدا به لحاظ صفات بودن بهترین صفاتند، زیرا این صفات، صفات خدا هستند که نسبتی با دیگر مخلوقات ندارند و با آنها مقایسه نمی شوند.
و علت این که کرم را مفرد آورده برای نشان دادن این که صفات جمالیه یک صفت است، و کثرتی در آن وجود ندارد، چه این که علم او به همان است که بر آن قدرت دارد، و قدرت او به همان است که به آن علم دارد، علمش عین قدرت و سمع و بصر و وجود حیات می باشد. چنانکه جلال او عین جمال اوست و جمال او عین جلالش، و همه این صفات عین ذاتند. به معنای این که ذات و صفات خدا دو چیز بوده اند که یکی گردیده اند، بلکه به معنای این که هیچ چیز با خدا نیست و ذات بما هی ذات از همه اشیاء کافی است، و خداوند منزه از وصف واصفان است، و الحمدلله رب العالمین.