فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

در مراتب طهارت ائمه (علیهم السلام)

فرمود:
و طهرکم من الدنس و أذهب عنکم
الرجس و طهرکم تطهیرا
دنس به حرکت دال و نون به معنای چرک و وسخ است، و مراد چیزی که باعث نقص و شین در نزد خدا و یا مردم است و رجس به کس به معنای قذر و پلیدی است.
عین الفعل رجس نیز حرکت داده می شود، گاه راء مفتوح و جیم مکسور می گردد و به معنای مآثم (گناهان) و هر کار پلید و نیز هر کاری که منجر به عذاب و شک و عقاب و خشم می شود، می باشد.
پس مراد از دنس و رجس اشاره به اولین مراتب و آخرین مراتب ظاهری و باطنی شیطنت است، چه این که عوالم هفت گانه ای که قوام موجودات ارضی و سماوی بدان است، از قبیل عوالم علم و عالم مشیت و عالم اراده و عالم قدر و عالم قضاء و عالم اذن و عالم اجل در عالم نور و عالم ظلمت مساوی اند، و این که در هر نفسی باید مبدأ این دو عالم موجود باشد تا حقیقت اختیار در آن نفس فراهم شود، لذا مبدأ عالم نور اسم الله و مبدأ عالم ظلمت شیطنت است.
و به همین خاطر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بنا بر روایت کافی(841) از امام باقر (علیه السلام) فرمود: ای مردم! تنها خدا و شیطان و حق و باطل و هدایت و ضلالت و رشد و غی و عاجله و آجله و عاقبت و حسنات و سیئات است، هر حسنه ای از خدا و هر سیئه ای از شیطان است.
آیات قبلی در فقره سابق و عصمکم الله بر همین مطلوب نیز دلالت دارد.
پس مراد از فقره و طهرکم من الدنس و اذهب عنکم الرجس پاک کردن ایشان از مراتب شیطانی هفت گانه؛ رنگ آمیزی آنها به رنگ خدایی و دادن جبلت هفت گانه نورانی است، چنانکه در فقره اصطفیکم لعلمه... بیان کردیم و این مفاد آیه شریفه و لقد آتیناک سبعا من المثانی و القرآن العظیم(842) است.
در توحید(843) و عیاشی(844) و تفسیر قمی(845) از امام باقر (علیه السلام) روایت شده که فرمود: ما مثانی هستیم که خداوند به پیامبرش عطا فرموده است.
در بحار(846) از تفسیر فرات بن ابراهیم و از بصائر(847) و توحید(848) و تفسیر علی بن ابراهیم یازده روایت به همین مضمون موجود است و علت نامگذاری آن به مثانی این است که مثانی جمع مثنی است و معنای آن اثنان اثنان است و شما دانستید که عوالم هفت گانه باید در هر نفسی دوتایی دوتایی باشند، چه این که حقیقت اختیار تنها با همین دوگانه بودن ثابت می شود. علت اختصاص یافتن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن و نه دیگر مردم این است که هیچکس مبدأ این عوالم هفت گانه نورانی جز آن حضرت نیست و حضرت به صورت کلیت مبدأ آنهاست.
و اما روایاتی که مثالی را سوره حمد تفسیر کرده اند با تفسیر ما و اخبار مزبور تنافی ندارد، چه این که روایاتی در خصوص سوره حمد وارد شده است. مثلا در عیون(849) و تفسیر امام حسن عسکری (علیه السلام)(850) از پدرانش از امیرالمومنین (علیه السلام) روایت کرده است که گفت: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) شنیدیم که می فرمود: قال الله عزوجل قسمت فاتحة الکتاب بینی و بین عبدی فنصفها لی و نصفها لعبدی و لعبدی ما سأل اذا قال العبد...؛ یعنی: من فاتحد الکتاب را بین خود و بنده ام قسمت کرده ام. نصف آن از من و نصف آن از بنده ام است، و بنده ام آنچه بخواهد... یعنی من عالم خلق را در سوره حمد جمع کرده و در آن مندرج نموده ام، و لذا آن را بین خود و بنده ام تقسیم کرده ام، پس سوره حمد در قرآن سوره فراگیر و دارنده دو عالم است:
1. حق که اسم الله می باشد که مبدأ عوالم هفت گانه ای است که هیچ چیز در زمین و آسمان نیست، مگر این که به آن اسم قائم است و همین اسم حقیقت ولایت است که مظاهر آن آل محمد (علیهم السلام) می باشد.
2. عالم خلق که عبارت از همه مراتب و شؤون عوالم هفت گانه می باشد. ائمه (علیهم السلام) و سوره فاتحه دو کالبد یک روح اند که اسم الله می باشد.
پس آل محمد (علیهم السلام) کالبد اسم الله در عالم جسم و غیره تا عوالم عقولند و سوره فاتحه کالبد آن در عالم لفظ و نوشتار است؛ لذا سبع مثانی به ایشان تفسیر شده است؛ چنان که به سوره فاتحه نیز تفسیر شده است. همان طور که ادراکات و فهم مخاطبان مختلف بوده است، موید آن این است که الله در این سوره با صفت رب العالمین موصوف شده و در دیگر صور چنین نشده است، یعنی سور دیگری که با حمد شروع شده اند چنین وصفی ندارند، پس همین اشاره بر عوالم سبعه است.
و موید آن روایت امیرالمومنین است که معنایش چنین است: همه اشیاء در قرآن موجودند، و همه آنچه در قرآن موجود می باشد، و هر چه در بسم الله موجود است در نقطه باء موجود می باشد و من نقطه باء هستم.
فرمود:

فعظمتم جلاله

مراد از جلال عالم تنزیه خداوند از وصف وصف کنندگان است، پس مراد از تعظیم و بزرگداشت جلالش این است که ایشان در تنزیه خداوند به جایی رسیده اند که همه حجاب ها را بدرند تا به عالم عظمت برسند، آن عالم، عالم وجود مطلق و عالم نفی اسماء و عالم قاب قوسین می باشد، سپس با نفی این عالم در عالم عدم و عالم أو ادنی افتادند. آنگاه خداوند ایشان را به عالم دیگری که در آن نفی و اثبات نیست بالا برد؛ در آن عالم امکان اثبات نفی و همچنین نفی اثبات نبوده، لذا ایشان واله و متحیر گردیدند، چنان که از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)(851) روایت شده است که: هنگامی که همه اشیاء را نفی کرد و به بالاتر از همه عوالمی که به تصور در می آید برده شد به چیزی رهنمون نگردید، در این هنگام فرمود: رب زدنی فیک تحیرا همین گفتار ائمه (علیهم السلام) درباره کمال توحید است که فرمود: کمال توحیده نفی الصفات عنه و مولی امیرالمومنین (علیه السلام)(852) فرمود: الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق أبصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمة و تصیر أرواحنا معلقة بعز قدسک

در معنای تکبیر

فرمود:
و أکبرتم شأنه
یعنی با تنزیه خدا از صفت، شأن خدا را بزرگ دانستید، چه این که هر صفتی شهادت می دهد که غیر از موصوفش می باشد و هر موصوفی شهادت می دهد که غیر از صفت است.
و در کافی(853) به اسنادش به امیرالمومنین (علیه السلام) روایت کرده که آن حضرت در کوفه این خطبه را خواند از جمله آن: فمن وصف الله فقد حده و من حده فقد عده و من عده فقد أبطل أزله؛ یعنی: هر کس خداوند را وصف کند، او را محدود کرد و هر کس او را محدود کند او را به شماره در آورده و هر کس او را به شماره در آورد ازلیت او را از بین برده است.
و در همان کتاب(854) به سند دیگر به ابو ابراهیم (علیه السلام) همانند آن را روایت فرموده است و بر آن چنین اضافه کرده است که: أول الدیانة به معرفته و کمال معرفته توحیده و کمال توحیده نفی الصفات عنه بشهادة کل صفة أنها غیر الموصوف و شهادة الموصوف أنه غیر الصفة و شهادتهما جمیعا بالتثنیة الممتنع منه الأزل فمن وصف الله فقد حده و من حده فقد عده و من عده فقد أبطل أزل؛ یعنی:؛ اولین مرحله دیانت معرفت خدا و کمال معرفت توحید و کمال توحید نفی صفات از خداست. چه این که هر صفتی شهادت می دهد که غیر از موصوف است و هر موصوفی شهادت می دهد که غیر از صفت است و هر دو شهادت می دهند که دوگانه است، و لذا ازل او زائل می شود و هر کس خداوند را وصف کند او را محدود کرده و هر کس او را محدود کند، او را به شماره در آورده و هر کس او را بشمارد ازل او را ابطال کرده است.
و در کافی(855) به اسنادش از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که گفت: قال رجل عنده الله أکبر فقال الله أکبر من أی شی ء فقال من کل شی ء فقال أبو عبدالله (علیه السلام) حددته فقال الرجل کیف أقول قال قل الله أکبر من أن یوصف؛ یعنی: مردی در خدمت آن حضرت گفت: الله اکبر، حضرت فرمود: خداوند از چه چیز بزرگ تر است؟ پاسخ داد: از همه اشیاء؛ امام صادق (علیه السلام) فرمود: او را محدود کرده ای، مرد پرسید: پس چه بگویم؟ فرمود: بگو خداوند بزرگ تر از آن است که وصف گردد.
و نیز در کافی(856) به اسنادش از آن حضرت روایت شده است که حضرت (علیه السلام) پرسید: معنای الله اکبر چیست؟ من پاسخ دادم: خداوند از همه اشیاء بزرگ تر است، فرمود: پس در آنجا چیزی هست که خداوند از او بزرگ تر است، آنگاه پرسیدم: پس معنای آن چیست؟ فرمود: خداوند از وصف شدن بزرگ تر است.
پس وقتی شما شأن خدا را بزرگ شمردید او را از وصف پاک و منزه می کنید، در این صورت او را چیزی می یابید که همانند اشیاء دیگر نیست، شیئت اشیاء دیگر به حدود خود قائم است، ولی او چیزی است که شیئت او به شیئت خودش قائم است، پیوسته بوده و خواهد بود و علم و قدرت و وجود و حیات و سمع و بصر عین ذات او هستند، هنگامی که خواست اشیاء را بیافریند و آنها را ایجاد نماید، با خلقت آنها اطوار و حالات گوناگونی را آشکار کرد و فهمانید که او موجودیت دارد و عالم و قادر و سمیع و بصیر و مدرک وحی است، پس با ایجاد هر موجودی مرتبه ای از صفات خویش را نشان داد و با خلقت انسان مرتبه جامعیت همه کمالات را آشکار نمود، و روشن نمود که هیچ صفتی در آنجا مفقود نیست و او بی نیاز از اشیاء است.