فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

در تفاوت واحد واحد

اکنون که تفاوت آن دو را دانستید پس تفاوت واحد واحد در اسماء الله حسنی را دانستید که واحد به این اعتبار بر آن اطلاق می شود که عدم حق تعالی را محدود و منقطع نمی کند، عدم در ابتداء محدودیت نمی آورد لذا خداوند ازلیت دارد، و در نهایت نیز عدم بر او طاری نمی شود و او را قطع و محدود نمی سازد لذا ابدیت وی را از بین نمی برد، و وجود طارد عدم نیز او را قطع نمی کند، بلکه وجود خدا عین ذات اوست که از عدم وجود پیشی گرفته است.
همانطور که در خطبه امیرالمومنین (علیه السلام) در بیان(684) حقیقت نبوت روایت شده است فرمود: لا تصحبه الأوقات و لا ترفده الأودات سبق الأوقات کونه و العدم وجوده و الابتداء أزله یعنی: زمان با او همراهی ندارد و از ادوات کمک نگرفته است وجود خداوند از زمان پیشی گرفته و وجودش از عدم سبقت گرفته و ازلیت او از ابتدا جلو زده است.
بنابراین نمی توان چیزی را در عرض ذات قرار داد، گرچه به عنوان ابطال و عدم باشد.
و این که فرمودند: کان الله و لا شی ء(685) یعنی: خداوند بود و هیچ چیز با او نبود.
برای بیان عدم انقطاع ذات و عدم امکان تصور چیزی در عرض ذات بوده است.
اما احد به اعتبار عدم اجزاء برای ذات است، چه این که ذات همانند اعداد کامل تجزیه نمی پذیرد، مثلا نمی تواند علم جزیی و وجود جزیی دیگر و قدرت جزیی دیگر باشد، و همین طور دیگر اجزاء بلکه خداوند عین علم و قدرت و وجود است.
آنچه را که بر آن قدرت دارد می داند، و به آنچه می داند قدرت دارد، بلکه کمال توحید حق نفی صفت از اوست، چنان که مولی امیرالمومنین (علیه السلام) در خطبه وسیله(686) که در کافی روایت شده فرموده است و از آن جمله این است: بل هو الذی لا یتفاوت فی ذاته و لا یتبعض بتجزئة العدد فی کمال یعنی: اوست خدایی که ذاتش بسیط است و در عین کمال همانند عدد اجزاء ندارد.
و مولی سیدالساجدین(687) در دعای خود در حالی که به سوی خداوند بی قرار می کرد فرمود: لک یا الهی وحدانیة العدد، و ملکة القدرة الصمد یعنی: هر کس متصف به کمال شود کمالش همانند عدد که دارای اجزایی است اجزاء دارد، پس قدرت او غیر از علم و علمش غیر از دیگر کمالات می باشد در حالی که اگر کمالات تو را استقصا کنیم و آن ها را جمع نماییم و یکی کنیم همان ذات تو می شود که از همه اشیاء کفایت می کند ولی هیچ چیز نمی تواند بدون آن خودکفا باشد، پس این که آن حضرت فرمود: لک وحدانیة العدد یعنی: توحید اعداد شود یعنی اعداد یکی گردد.
وقتی مطلب یاد شده را فهمیدید پس مراد از وحدت وحدت ذاتیه است و نه وحدت عددیه، به همین خاطر بعد از آن فرمود: لا شریک له یعنی چون غیر متناهی است فرض شریک امکان ندارد، نه این که شریک ندارد. ولی پشت سر آن نفرمود: او متعدد نیست و یا دو تا نیست.
پس از این مطلب معلوم گردید که مراتب توحید چهار است:
1. توحید آثار، یعنی بازگشت همه آثار به اسماء حسنی است و اسماء حسنی نیز مراتب و شؤون اسم الله هستند و او واحد است.
2. و اسم الله نیز اثر وجود مطلق است که فعل و شعاع مرتبه عدم است، و این وجود مطلق نیز واحد است.
3. و مرتبه عدم صفت چیزی است که در اسم مستأثر فانی و مستهلک می باشد، و مرتبه عدم واحد است.
4. و وحدت اسم مستأثر ذاتی آن است.

در مراتب توحید

فرمود:
کما شهد الله لنفسه و شهدت له ملائکته
و أولوا العلم من خلقه
اشاره به آیه شریفه: شهد الله أنه لا اله الا هو و الملائکة و أولوا العلم قائما بالقسط لا اله الا هو العزیز الحکیم(688) مستفاد از آیه شریفه این است که شهادت به توحید سه مرتبه دارد:
مرتبه نخست: شهادت خداوند به آن، و این مرتبه عبارت از شهود خداوند در مرتبه ذات و صفات و افعال و آثار و نفی غیر در همه عوالم، پس هو الأول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بکل شی ء علیم(689)
چنان که مولی امام حسین (علیه السلام) در دعاء عرفه(690) فرمود: کیف أترجم بمقالی و هو منک برز الیک یعنی: چگونه از مطالب خود پرده بردارم در حالی که آن مطالب از توست و به سوی تو ظاهر شده است.
و همانطور که خداوند به رسول خدا فرمان داد که بگوید: قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین لا شریک له و بذلک أمرت و أنا أول المسلمین(691) و نیز مفاد روایت امام صادق (علیه السلام)(692) در معنای قلب سلیم است که: انه قلب یری ربه فلم یبق احد سواه یعنی: آن قلبی است که پروردگارش را می بیند و هیچ کس در آن باقی نمانده است.
و مفاد روایت رسول خداست که در کافی(693) به اسنادش به حماد بن بشیر آمده که گفت: از امام صادق شنیدم که می فرمود: رسول خدا فرمود: خدای عزوجل فرمود: من أهان لی ولیا فقد أرصد لمحاربتی و ما تقرب الی عبد بشی ء أحب الی مما افترضت علیه و انه لیتقرب الی بالنافلة حتی أحبه فاذا أحببته کنت سمعه الذی یسمع به و بصره الذی یبصر به و لسانه الذی ینطق به و یده التی یبطش بها.
مرتبه دوم توحید ملائکه است که ادعا نموده اند که وجودی در قبال وجود حق تعالی دارند: و گفتند: و نحن نسبح بحمدک و نقدس(694)
مرتبه سوم: توحید اولی العلم هست که در دست رب العالمین فانی شدند و گمان کرده اند که مرده اند با این که نمرده بودند تا این که مرگ خود را از خدا نیز دیدند، مثل حضرت ابراهیم (علیه السلام) و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و اهل بیت (علیهم السلام) آن حضرت که گفتند: قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین.
برترین مراتب توحید مرتبه اول است، چه این که فرمود: قائما بالقسط این جمله فقط حال الله است چه این که مفرد است، پس دلالت می کند که ملائکه و اولواالعلم به مرتبه قسط در توحید نرسیده اند، پس امام بار اول به وحدانیت با همه مراتب سه گانه شهادت داد، ولی با همه معانی توحید موحد بود، آنگاه استدراک کرد و فرمود: لا اله الا هو العزیز الحکیم و خواست بفهماند که برترین مراتب شهادت آنست که خداوند با آن در کتاب خود شهادت داده چه این که موثری جز هو نیست، و لذا خداوند به پیامبرش توحید خالص را تلقین کرد که بندگانش می توانند آنرا بیاورند و فرمود: شهد الله أنه لا اله الا هو و خواست بفهماند که همه تأثیرات از آن کسی است که از همه عوالم غائب است و در عین حال در همه عوالم شاهد است، و لذا فرمود: لا اله الا هو العزیز الحکیم.
و روایتی(695) که سابقا از امیرالمومنین بیان شد بر آن دلالت دارد.
و آن در آموختن خضر (علیه السلام) اسم اعظم را به آن حضرت و تصدیق پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمده است که فرمود: یا هو یا من لا هو الا هو. بلکه اگر در این مرتبه اندیشه کنی آن را مرتبه وحدت می یابید نه مرتبه توحید.
و نیز روایت(696) امام صادق (علیه السلام) که قبلا روایت شد بر آن دلالت دارد که فرمود: ان الله أجل و أکرم من أن یعرف بخلقه بل الخلق یعرفون بالله بفهم و غنیمت شما!

در معنای عزیز

فرمود:
لا اله الا هو العزیز الحکیم
عزیز آنست که از کمی وجود نزدیک است که یافت نشود، این اشاره دارد به این که امکان ندارد که هویت خداوند در عالمی از عوالم آشکار شود، چه این که عوالم گنجایش وجود حق را ندارند، زیرا وجود عین ذات اوست و ذات او پایان ندارد، نه عدم او را محدود می کند و نه وجود طارد عدم، بلکه او به همه عوالم احاطه دارد، در اشیای است ولی نه این که با آنها ممزوج باشد و از اشیاء بیرون است نه این که با آنها مباین باشد موجودی که به واسطه وجود موجود نیست، در این باره روایات فراوانی آمده و کلینی بابی در کافی از آن روایات باز کرده از جمله به اسنادش از امیرالمومنین در جواب از سوال راس الجالوت که پرسیده بود: متی کان ربنا! قال: انما یقال متی، کان لمن لم یکن فکان و متی کان هو کائن بلا کینونة یا یهودی! کائن کان بلا کیف یکون یعنی: از چه زمانی پروردگار ما موجود بود؟ فرمود: ای یهودی! به کسی می گویند که از چه زمانی بوده که نبوده و موجود شده، او بدون وجود دیگر موجود است، موجودی که کیفیت و چگونگی ندارد.
معنایی که برای عزت کردیم در روایت کافی(697) به اسنادش به محمد بن عطیه نیز آمده است:
304
مردی از اهل شام خدمت امام باقر (علیه السلام) رسید و گفت: ای ابو جعفر آمدم تا از مطلبی بپرسم که دریافتن کسی که پاسخ درستی به من بدهد خسته شدم، من از سه صنف پرسیدم: هر صنفی پاسخی داد که غیر از پاسخ اصناف دیگر بود. امام باقر (علیه السلام) فرمود: آن مسأله چیست؟ گفت: من از اولین مخلوق خدا پرسیدم، برخی گفتند: قدر، برخی گفتند: قلم و برخی گفتند: آن روح است.
ابو جعفر پاسخ داد: ایشان مطلب درستی نیاورده اند. تو را خبر می دهم که خدای تبارک و تعالی بود و هیچ چیز نبود، و عزیز بود و هیچ کس قبل از عزتش عزیز نبود، و این مراد از فرموده خداست: سبحان ربک رب العزة عما یصفون(698) و خلق قبل از مخلوق بود، اگر حتما می بایست اولین مخلوق خدا از چیزی می بود باید هرگز این سلسله به جایی ختم نشود، و همیشه با خدا چیزی باشد در حالی که خداوند بود و هیچ چیز با او نبود، لذا خداوند چیزی را خلق کرد که همه اشیاء از آن چیزند، آن چیز آب است که خداوند اشیاء را از آن خلق کرد، پس همه اشیاء به آن نسبت دارند، ولی آب نسبتی به چیزی ندارد تا به آن اضافه پیدا کند، و باد را از آب آفرید... بنابراین عزت را عبارت از نفی اشیاء غیر خدا قرار داد و آن عالم عدم است که عالم تنزه ذات از صفت می باشد.
و امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود:(699) الهی! هب لی کمال الانقطاع الیک و أنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق أبصار القلوب حجب النور فتصل الی معدن العظمة و تصیر أرواحنا معلقة بعز قدسک... و ألحقنی بنور عزک الأبهج فأکون لک عارفا و عن سواک منحرفا؛ پروردگارم! وجود مرا به کلی فانی در خود نما! و چشم دلهای ما را به تشعشع نظرت نورانی گردان تا بتواند نور چشمان دل ما حجاب های نور را بدرد و به معدن عظمت برسد و ارواح ما به عزّ قدس تو آویخته گردد... خدایم مرا به نور عز متلالو خود ملحق نما تا شناسای تو گردم و از دیگران جدا شوم.
این جمله دلالت دارد بر این که تا هنگامی که حجابی باقی باشد فنای کلی رخ نمی دهد و خداوند شناخته نمی گردد. بنابراین باید به عالم عدم رسید و فهمید که خداوند بالاتر از آن است. اسم حکیم نام مرتبه ولایت کلیه است، برای آن آورده شده تا اشاره نماید به این که خداوند از چیزی موجود نشده و از چیزی خلایق را خلق نکرده و دوستی ندارد تا او را از ذلت برهاند. بلکه او خود از وراء حجاب حکیم است. خداوند از اوصافی که برای او می آورند بسیار برتر است. والحمد لله رب العالمین کما هو أهله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
فرمود: