فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

در مرتبه خلّت

و مرتبه خلت که رسول خدا در روایت وارده در تفسیر امام(634) حسن عسکری (علیه السلام) از امام صادق (علیه السلام) از پدرانش (علیه السلام) از امیرالمومنین (علیه السلام) بدان اشاره فرمود:
280
أَنَّهُ اجْتَمَعَ یَوْماً عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص أَهْلُ خَمْسَةِ أَدْیَانٍ الْیَهُودُ وَ النَّصَارَی وَ الدَّهْرِیَّةُ وَ الثَّنَوِیَّةُ وَ مُشْرِکُو الْعَرَبِ
فَسَکَتُوا إِلَّا رَجُلًا وَاحِداً مِنْهُمْ قَالَ لَهُ یَا مُحَمَّدُ أَ وَ لَسْتُمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلُ اللَّهِ قَالَ قَدْ قُلْنَا ذَلِکَ فَقَالَ إِذَا قُلْتُمْ ذَلِکَ فَلِمَ مَنَعْتُمُونَا مِنْ أَنْ نَقُولَ إِنَّ عِیسَی ابْنُ اللَّهِ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص إِنَّهُمَا لَمْ یَشْتَبِهَا لِأَنَّ قَوْلَنَا إِنَّ إِبْرَاهِیمَ خَلِیلُ اللَّهِ فَإِنَّمَا هُوَ مُشْتَقٌّ مِنَ الْخَلَّةِ أَوِ الْخُلَّةِ فَأَمَّا الْخَلَّةُ فَإِنَّمَا مَعْنَاهَا الْفَقْرُ وَ الْفَاقَةُ وَ قَدْ کَانَ خَلِیلًا إِلَی رَبِّهِ فَقِیراً وَ إِلَیْهِ مُنْقَطِعاً وَ عَنْ غَیْرِهِ مُتَعَفِّفاً مُعْرِضاً مُسْتَغْنِیاً وَ ذَلِکَ لَمَّا أُرِیدَ قَذْفُهُ فِی النَّارِ فَرُمِیَ بِهِ فِی الْمَنْجَنِیقِ فَبَعَثَ اللَّهُ تَعَالَی جَبْرَئِیلَ ع وَ قَالَ لَهُ أَدْرِکْ عَبْدِی فَجَاءَهُ فَلَقِیَهُ فِی الْهَوَاءِ فَقَالَ کَلِّفْنِی مَا بَدَا لَکَ فَقَدْ بَعَثَنِی اللَّهُ لِنُصْرَتِکَ فَقَالَ بَلْ حَسْبِیَ اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ إِنِّی لَا أَسْأَلُ غَیْرَهُ وَ لَا حَاجَةَ لِی إِلَّا إِلَیْهِ فَسَمَّاهُ خَلِیلَهُ أَیْ فَقِیرَهُ وَ مُحْتَاجَهُ وَ الْمُنْقَطِعَ إِلَیْهِ عَمَّنْ سِوَاهُ وَ إِذَا جُعِلَ مَعْنَی ذَلِکَ مِنَ الْخُلَّةِ [الْخَلَلِ ]وَ هُوَ أَنَّهُ قَدْ تَخَلَّلَ مَعَانِیَهُ وَ وَقَفَ عَلَی أَسْرَارٍ لَمْ یَقِفْ عَلَیْهَا غَیْرُهُ کَانَ مَعْنَاهُ الْعَالِمَ بِهِ وَ بِأُمُورِهِ وَ لَا یُوجِبُ ذَلِکَ تَشْبِیهَ اللَّهِ بِخَلْقِه
آن حضرت فرمود: روزی اهل پنج دین از یهود و نصاری و دهریه و ثنویه و مشرکان عرب در نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) جمع شدند، بحث به اینجا کشید که همه ساکت شدند و یک مرد از بین ایشان گفت: ای محمد! آیا شما درباره ابراهیم چنین نمی گویید که او خلیل الله است پس چرا ما را منع می کنید که ما به عیسی روح الله بگوییم؟ حضرت فرمود: بلی ما چنین می گوییم.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: این دو سخن همانند هم نیستند، چه این که سخن ما درباره خلیل و دوست بودن ابراهیم است و خلیل یا مشتق از خَلّت است و یا از خُلت. خلت به فتح به معنای فقر و فاقه است، چه این که ابراهیم خلیل پروردگارش بوده یعنی فقیر بوده و به تمام وجود ملتفت به پروردگار بوده و از دیگران اعراض نموده و بی نیاز، زیرا به هنگامی که خواسته او را به آتش بیفکنند، او را در منجنیق انداختند، خداوند جبرئیل را به سوی وی فرستاد و فرمود: بنده ام را دریاب، جبرئیل به نزد خلیل آمد و او را در هوا ملاقات کرد، به او گفت: هر چه می خواهی مرا دستور ده، چه این که خداوند مرا فرستاده تا تو را یاری کنم.
فرمود: خداوند مرا کافی است و خوب وکیلی است، من از غیر او چیزی نمی خواهم، من به جز او به احدی نیاز ندارم، به همین خاطر خداوند او را خلیل خویش نامید یعنی کسی که فقیر و محتاج و ملتفت به اوست و به دیگران توجه و نیازی ندارد، اکنون که معنای خلت معلوم گردید حضرت ابراهیم به معنای آن رسید و بر اسرار آن دست یافت، و هیچ کس دیگر بدان دست نیافت، پس معنای خلت دانای به خدا و امور خداست، این معنا باعث تشبیه خدا به خلقش نمی شود... حدیث یاد شده طولانی است ما به اندازه نیازمان نقل کرده ایم.
خدای تعالی فرمود: الذی خلق الموت و الحیاة لیبلوکم أیکم أحسن عملا(635) یعنی: کسی که مرگ و زندگی را آفرید تا شما را آزمایش کند که کدامین کس بهتر عمل می کند.
در این که مرگ را بر حیات مقدم داشته دلیل روشن بر این است که مراد از مرگ بیرون رفتن روح از بدن نیست، بلکه مرتبه فقر و عدم می باشد، و این مرتبه از ایمان، ایمان خاص الخاص اهل ولایت و طبقه چهارم در آیه از مرتبه احسان است.
و بعد از رسیدن به این مرتبه تو را راهنمایی می کند که این مرتبه فقر صرف است، بنابراین چگونه می تواند وجود را بیافریند و انشاء و احیاء زندگان و اماته مردگان نماید، در حالی که خود به دیگری ثابت و موجود است و قیوم و نگه دار وی از حد عدم، منزه و از عروض وجود بر آن برتر است. او از همه مراتب غایب و در هر منزلتی شاهد، موجودیت او به واسطه وجود، (عارض نیست) و در تصرف خود به نزول و صعود نیاز ندارد، نزدیک از او دور نیست و بعید به او نزدیک نیست، عالمی بدون علم و زنده ای بدون حیات است، پیوسته بوده است.
علم و قدرت و وجود و حیات و سمع و بصر عین ذات او هستند.
هنگامی که در او متحیر و سرگردان شدی و عالم عدم در او غوطه ور شد و بهای آن در سنای آن مضمحل گردید، به وجود و حقیقت خود دست پیدا کردی، حقیقتی که به انانیت تو محدود می باشد، و همان آیة الله کبری و مثل اعلی و اسم اعظم خداست در هر موجود مثل او موجود است و این مرتبه مرتبه حیرت است که اسم و رسمی ندارد، و وقتی سناء این عالم آشکار شد، به آخرین مراتب امکان رسیدی، و هیچکس هر کس خواهد باشد نمی تواند از این مرحله بگذرد.

تأویلی از آیه ارائه ملکوت به ابراهیم (علیه السلام)

و به مراتب چهارگانه سخن حق تعالی اشاره دارد: و کذلک نری ابراهیم ملکوت السماوات و الأرض و لیکون من الموقنین فلما جن علیه اللیل رأی کوکبا قال هذا ربی فلما أفل قال لا أحب الافلین فلما رأی القمر بازغا قال هذا ربی فلما أفل قال لئن لم یهدنی ربی لأکونن من القوم الضالین فلما رأی الشمس بازغة قال هذا ربی هذا أکبر فلما أقلت قال یا قوم انی بری ء مما تشرکون انی وجهت وجهی للذی فطر السماوات والأرض حنیفا و ما أنا من المشرکین یعنی: این گونه به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان دادیم تا از یقین کنندگان باشد، هنگامی که شب آمد ستاره ای دید، گفت: این پروردگار من است، و هنگامی که غروب کرد گفت: من غروب کنندگان را دوست ندارم، و هنگامی که دید ماه طلوع کرد گفت: این پروردگارم می باشد و هنگامی که دید غروب کرد گفت: اگر پروردگار من مرا هدایت نکند من از گمراهان خواهم بود هنگامی که دید خورشید طلوع کرد گفت: این پروردگار من است، چون که خورشید از آنها بزرگتر است هنگامی که غروب کرد گفت: ای قوم من از آنچه شرک می ورزید بیزارم من روی خود را به سوی کسی که آسمانها و زمین را آفرید نمودم در حالی که هرگز منحرف و از مشرکان نیستم.
این که خداوند فرمود: فلما جن علیه اللیل یعنی: هنگامی که تاریکی بدنش غطای سرش گردید کوکبی را دید، یعنی ولایت نوریه خود را دید، توهم نمود که این ولایت پروردگارش می باشد، عنایت الهی او را دریافت و آن حقیقت غروب کرد هنگامی که آن کوکب غروب کرد ماه را دید، یعنی مرتبه ولایت کلیه و وجود صرف را مشاهده نمود، و از آن به ماه و از مرتبه الله به کوکب تعبیر نمود، زیرا عالم وجود کلی نسبت به کوکب و نورانیت آن وسعت بیشتری داشت به همین لحاظ خیال کرد ولایت قمری پروردگارش می باشد، عنایت الهی دست او را گرفت و وجود او نیز افول کرد و عالم عدم که اولین ظهور حقیقت نبوت در عالم شهادت و عالم مفاتیح است ظهور نمود، و از این حقیقت به خورشید تعبیر کرد، زیرا شدت ظهورش مانع از ادراک است، چنان که نور خورشید مانع از دیدن خورشید است، در حالی که هیچ ابری مانع نمی باشد، هنگامی که عالم عدم نیز به عنایت الهی غروب کرد چه این که این مراتب در عالمشان حادثند و فانی می شوند ولی او باقی است، پس آنها حادث و مخلوق هستند و محدث و خالقی می خواهند، لذا فرمود: یا قوم انی بری ء مما تشرکون یعنی: از آنچه شما شرک می ورزید متنفرم. چه این که در خود حقیقتی یافتم که بی نهایت است، این حقیقت قبل از وجود همه مراتب موجود بود و بعد از آنها نیز باقی است، با این که من مخلوق و حادث هستم، و آن حقیقت در عالم من شریک و ضد و ندی ندارد، بعد از ایجاد مراتب من، از بین می روند و او هر چه بخواهد انجام می دهد و هر چه اراده کند حکم می کند، پس چگونه درباره پدید آورنده و ایجاد کننده و آفریننده و کسی که منزه از شباهت با من و اتصاف به صفت من هست می اندیشید، من از آنچه شرک می ورزید بیزارم.
و من روی خود را به سوی او کردم یعنی انانیت خویش را که بیان کردم به طرف خداوندی که آسمانها و زمین را هماهنگ آفرید نمودم و من از شرک ورزندگان نیستم، یعنی به خداوندی که مبدای عوالم علوی و سفلی در خودم می باشد روی می آورم، و این انانیت خود را متوجه پروردگار و محدث و خالق و آفریننده و کسی که ناصیه من در دست اوست می نمایم، و از هر چه فانی است دور می شوم و به سوی ازلی و ابدی می روم، و من از کسی که با خدا و دیگران را شریک قرار می دهد بیزارم.
هنگامی که ابراهیم ملکوت خداوند را دید و به مرتبه یقین و موت رسید، آنگاه مرگش نسبت به خدای تعالی را دید، چنان که خداوند از او حکایت نموده: قل ان صلاتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین لا شریک له و بذلک أمرت و أنا أول المسلمین(636) در این هنگام خداوند به او افتخار امامت را عنایت فرمود و فرمود: انی جاعلک للناس اماما قال و من ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین.
در کافی(637) از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود: عن أبی جعفر (علیه السلام) قال سمعته یقول ان الله اتخذ ابراهیم عبدا قبل أن یتخذه نبیا و اتخذه نبیا قبل أن یتخذه رسولا و اتخذه رسولا قبل أن یتخذه خلیلا و اتخذه خلیلا قبل أن یتخذه امام فلما جمع له هذه الأشیاء و قبض یده قال له یا ابراهیم انی جاعلک للناس اماما یعنی: خداوند ابراهیم را قبل از اینکه نبی قرار دهد، عبد گرفت؛ و او را نبی گرفت قبل از اینکه رسولش قرار دهد؛ و او را رسول گرفت قبل از اینکه خلیل قرار دهد، و او را خلیل قرار داد قبل از اینکه امام قرار دهد، هنگامی که همه اشیاء برای او جمع شد فرمود: انی جاعلک للناس اماما... الحدیث.
و در عیون(638) از امام رضا (علیه السلام) در حدیثی طولانی نقل شده است که: ان الامامة خص الله بها ابراهیم الخلیل (علیه السلام) بعد النبوة و الخلة مرتبة ثالثة و فضیلة شرفه بها و أشاد بها ذکره فقال عز و جل انی جاعلک للناس اماما یعنی: خداوند امامت را بعد از نبوت و خلت ویژه ابراهیم خلیل قرار داد، لذا امامت مرتبه سوم آن حضرت است و خداوند او را به امامت مشرف ساخت و آیه شریفه انی جاعلک للناس اماما به آن اشاره کرده است.
و در کافی(639) همانند این از آن حضرت روایت شده است.
دلیل بر تأویل آیه به مطالب فوق روایت قمی است، گفت: سئل أبو عبدالله عن قول ابراهیم هذا ربی أشرک فی قوله هذا ربی فقال لا من قال هذا الیوم فهو مشرک، و لم یکن من ابراهیم شرک و انما کان فی طلب ربه و هو من غیره شرک یعنی: از امام صادق (علیه السلام) از سخن ابراهیم که فرمود: هذا ربی پرسیدند، آیا در این گفته مشرک شد. فرمود: هر کس امروز چنین بگوید مشرک است، و از ابراهیم شرکی روی نداده است، چه این که ابراهیم در جستجوی پروردگارش بوده، ولی اگر دیگری چنین بگوید مشرک است. عیاشی(640) نظیر آن را روایت کرده و این را اضافه کرده است که: به علت این که ابراهیم جویای پروردگارش بوده ولی به کفر نرسیده بود، لذا هر کس چنین تفکری نماید منزلتی همانند ابراهیم دارد.
پس مرتبه اسم الله مرتبه عبودیت و مرتبه نبوت مرتبه وجود است و مرتبه رسالت رساندن و تبلیغ دریافت هایش به مردم است، پس ای مرتبه ظاهر نبوت بوده و مرتبه دیگری به شمار نمی رود. و مرتبه عدم مرتبه خلت است و امامت مرتبه ای است که به عالم حیرت می رساند، و در آنجا به حقیقت و انانیت خویش دست پیدا کند که منتهای سیر مردم است. به همین خاطر جبرئیل حامل منصب نبوت و رساننده احکام رسالت و عزرائیل حامل منصب خلت می باشد، ولی خداوند برای منصب امامت حاملی قرار نداده، و فرمود: انی جاعلک للناس اماما و در فقره مهبط الوحی تفاوت بین این مراتب و روایات آن بیان شد.
اکنون که مطالب فوق بیان شد، روشن شد که ایشان ائمه (علیهم السلام) هستند و دعاة به خدا و رهبران هدایت هستند، چه اینکه هدایت از اسم الله نشأت گرفته و اسم الله سر ایشان است و بعد از طی درجات با آن به مرتبه احسان و حقیقت می توان رسید.
و فرمود:

والسادة الولاة

در مجمع فرمود: ساد یسود سیادة، و اسم سودد و به معنای مجد و شرف است، به مرد، سید و به زن، سیده گفته می شود و گفت: سید به معنای رئیس که در قوم بزرگ است و در فامیل فرمان برده می شود گرچه هاشمی و یا علوی نباشد، و نیز سید به معنای کسی است که در خیر از دیگران پیشی می گیرد و نیز سید به معنای مالک است، و بر رب و شریف و فاضل و کریم و حلیم و کسی که اذیت های قوم خود را تحمل می کند و بر زوح و مقدم اطلاق می شود.
گویم: ظاهر این است که حقیقت سیادت به معنای مجد و شرف است و دیگر معانی از لوازم آن می باشد، و مجد عبارت از علو است که کنه آن درک نمی شود، و تفاوت بین مجد و شرف این است که مجد به لحاظ ذات و شرف به لحاظ ملکات و صفات می باشد، و به خواست خدا در و مجدتم کرمه شاهد آن را می آوریم، و لذا رسول خدا مجد ذاتی و شرافت صفاتی و ملکاتی را در جمله سید در لفظ أنا سید ولد آدم و لا فخر(641) جمع کرده است.
ولاة جمع والی است و ولی به معنای اولی به تصرف در مواردی که بر آن ولایت دارد می باشد.
و دانستید که ایشان به همه آن معانی، سادات خلقند و والیان ایشان می باشند چه این که خداوند فرمود: انما ولیکم الله و رسوله و الذین آمنوا(642) و نیز سخن خدای تعالی: النبی أولی بالمومنین من أنفسهم...(643) و نیز رسول خدا فرمود: من کنت مولاه فهذا علی مولاه(644) و نیز دیگر اخبار بر مطلب بالا دلالت دارد.
فرمود: