فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

در این که هر عضوی ایمانی ویژه به خود دارد

در اخبار آمده است که ایمان در جوارح بدن پخش شده و خداوند برای هر یک از جوارح تکلیف و وظیفه ویژه ای قرار داده تا همه آن اجزاء به ایمان برسند و از کفر ویژه به آنها برهند.
از جمله روایت کافی(418) به اسناد به ابو عمر و زبیر به امام صادق است:
180
قَالَ قُلْتُ لَهُ أَیُّهَا الْعَالِمُ أَخْبِرْنِی أَیُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ قَالَ مَا لَا یَقْبَلُ اللَّهُ شَیْئاً إِلَّا بِهِ قُلْتُ وَ مَا هُوَ قَالَ الْإِیمَانُ بِاللَّهِ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَعْلَی الْأَعْمَالِ دَرَجَةً وَ أَشْرَفُهَا مَنْزِلَةً وَ أَسْنَاهَا حَظّاً قَالَ قُلْتُ أَ لَا تُخْبِرُنِی عَنِ الْإِیمَانِ أَ قَوْلٌ هُوَ وَ عَمَلٌ أَمْ قَوْلٌ بِلَا عَمَلٍ فَقَالَ الْإِیمَانُ عَمَلٌ کُلُّهُ وَ الْقَوْلُ بَعْضُ ذَلِکَ الْعَمَلِ بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ بَیَّنَ فِی کِتَابِهِ وَاضِحٍ نُورُهُ ثَابِتَةٍ حُجَّتُهُ یَشْهَدُ لَهُ بِهِ الْکِتَابُ وَ یَدْعُوهُ إِلَیْهِ قَالَ قُلْتُ صِفْهُ لِی جُعِلْتُ فِدَاکَ حَتَّی أَفْهَمَهُ قَالَ الْإِیمَانُ حَالَاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ فَمِنْهُ التَّامُّ الْمُنْتَهَی تَمَامُهُ وَ مِنْهُ النَّاقِصُ الْبَیِّنُ نُقْصَانُهُ وَ مِنْهُ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ رُجْحَانُهُ قُلْتُ إِنَّ الْإِیمَانَ لَیَتِمُّ وَ یَنْقُصُ وَ یَزِیدُ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ کَیْفَ ذَلِکَ قَالَ لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فَرَضَ الْإِیمَانَ عَلَی جَوَارِحِ ابْنِ آدَمَ وَ قَسَّمَهُ عَلَیْهَا وَ فَرَّقَهُ فِیهَا فَلَیْسَ مِنْ جَوَارِحِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ قَدْ وُکِّلَتْ مِنَ الْإِیمَانِ بِغَیْرِ مَا وُکِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا فَمِنْهَا قَلْبُهُ الَّذِی بِهِ یَعْقِلُ وَ یَفْقَهُ وَ یَفْهَمُ وَ هُوَ أَمِیرُ بَدَنِهِ الَّذِی لَا تَرِدُ الْجَوَارِحُ وَ لَا تَصْدُرُ إِلَّا عَنْ رَأْیِهِ وَ أَمْرِهِ وَ مِنْهَا عَیْنَاهُ اللَّتَانِ یُبْصِرُ بِهِمَا وَ أُذُنَاهُ اللَّتَانِ یَسْمَعُ بِهِمَا وَ یَدَاهُ اللَّتَانِ یَبْطِشُ بِهِمَا وَ رِجْلَاهُ اللَّتَانِ یَمْشِی بِهِمَا وَ فَرْجُهُ الَّذِی الْبَاهُ مِنْ قِبَلِهِ وَ لِسَانُهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ رَأْسُهُ الَّذِی فِیهِ وَجْهُهُ فَلَیْسَ مِنْ هَذِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ قَدْ وُکِّلَتْ مِنَ الْإِیمَانِ بِغَیْرِ مَا وُکِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ تَبَارَکَ اسْمُهُ

گفت: از آن حضرت پرسیدم، ای عالم به من بگو کدام اعمال به نزد خدا از همه اعمال افضل و برتر است؟
پاسخ داد: عملی که خداوند هیچ چیزی را بدون آن نمی پذیرد.
پرسیدم: آن عمل چیست؟
فرمود: ایمان به خدا که خدایی جز او نیست بالاترین درجه و شرافتمندترین منزلت و زیباترین بهره از اعمال را داراست.
گفت: پرسید آیا برا یمن نمی گویی که آیا ایمان گفتار و عمل است و یا گفتار بدون عمل؟
حضرت پاسخ فرمود: ایمان کامله عمل است و قول و گفتار بخشی از عمل است که خدای تعالی در کتاب خود آن را بیان فرموده است، نور آن روشن و حجت او استوار و کتاب به حجت آن شهادت می دهد و به آن می خواند
پرسیدم: فدایت شوم آن را بیان نما، تا بفهمیم؟
پاسخ داد: ایمان حالات و درجات و طبقات و منازلی دارد، برخی تمام و کامل هستند و در منتهای کمالند، و برخی ناقصند و نقصان آن روشن، و برخی رجحان دارند، و رجحان آن بیشتر است.
پرسیدم: آیا ایمان کامل می شود و یا کمی و زیاد می پذیرد؟
در پاسخ فرمود: آری، پرسیدم: چگونه؟ فرمود: خدای تبارک و تعالی ایمان را بر اعضاء و جوارح فرزند آدم واجب کرد و آن را بر اعضاء و جوارح بخش کرد و پخش نمود، بنابراین هر عضوی از اعضاء ایمانی ویژه دارد که به غیر از ایمان به دیگر اعضاءست.
از جمله آن اعضاء قلب است که عقل و فهم بر عهده آن است، قلب امیر بدن اوست، جوارح و اعضاء بدون اجازه او وارد و خارج نمی شود مگر این که او نظر و فرمان دهد.
و بخشی از آن چشمانش می باشد که با آن می بیند و گوشهایش که با آن می شنود و دستانش که با آن می گیرد و پاهایش که با آن می رود و فرج او که قوه باه از ناحیه آن می باشد، و زبانش که با او می گوید و سرش که صورتش در آن است، هر یک از این اعضاء ایمانی ویژه دارند که دیگری ندارد، این اختصاص را خداوندی داده که نامش مبارک است. اکنون که روشن شد که انسان به لحاظ جوارح عوالم و درجاتی از ایمان دارد پس حقیقت ایمان در او پیاده نمی شود مگر این که همه اعضاء و جوارحش ایمان آورند.
روشن است که هیچکس به شناخت ایمان مربوط به جوارح نائل نمی شود، مگر این که کسی به او بشناساند، و بگوید که کدام مرتبه از ایمان به کدام عضو اختصاص دارد و معرفت و شناخت آن بدون شناخت همه اسماء ممکن نیست، شناخت همه اسماء در اعضا به این است که بفهمد که هر اسمی در مرتبه نزول خود به عالم ملکات و عالم افعال در صورت انفرادی و یا ترکیب با اسماء دیگر و یا با شأنی از شؤون اسم دیگر و یا اسمای گوناگون و یا شؤون متعدد چه صورتی دارد، فهم و دست یابی به چنین علمی تنها از کسی ممکن است که خداوند منصوب کرده چه این که چنین انسانی را تنها خداوند می شناسد و بدون معرفی خدا نمی توان او را یافت، و او بعد از رسول خدا کسی جز امیرالمومنین (علیه السلام) و اولاد طاهرین (علیه السلام) او نیست، پس ایشان ابواب ایمانند، و لذا نمی توان به ایمان جوارح دست پیدا کرد، مگر این که ایشان ایمان ویژه هر عضوی را بیان کنند چنان که رسول خدا فرمود: أنا مدینة العلم و علی بابها(419) یعنی: من شهر علم هستم و علی در آن است.
دانستید که یکی از اعضاء قلب است و عمل آن شناخت و معرفت می باشد، چنان که در روایت بیان شده است، پس ایمانی که بر قلب واجب شده اقرار و معرفت و اعتقاد و رضایت و پذیرفتن این است که لا اله الا الله وحده لا شریک له الها واحدا و این که وی همسر و فرزندی ندارد، و محمد بنده و پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد، و اقرار و اعتراف به این که آنچه آن حضرت آورده از ناحیه خداست.
روشن است که معرفت بناگذاری بر این نیست که خدایی جز خدای یکتا نیست و او شریکی ندارد و محمد بنده و رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد، بلکه معرفت عبارت از دریافت دل و آرامش و اعتقاد به مراتب فوق است، چنان که روایت تصریح کرده است، بلکه معرفت عبارت از این نیست که اجمالا بدانیم که اشیاء سازنده و آفریننده ای دارند که از سنخ آنها نیست، گرچه این مقدار انسان را از کفر خارج می کند و به حزب مسلمانان داخل می نماید.

در شناخت حقیقی خدا

چنان که در کافی(420) روایت شده و بابی برای آن باز شده و عنوانی این چنین دارد: ادنی المعرفة؛ یعنی: کمترین مرتبه معرفت. بلکه حقیقت معرفت جدا کردن خالق از مخلوق و روشن کردن و یافتن خدا به حقیقت ایمان است.
و به همین جهت امیرالمومنین (علیه السلام) بنابر روایت کافی(421) به اسنادش به امام صادق (علیه السلام) فرمود: اعرفوا الله بالله و الرسول بالرسالة و أولی الأمر بالأمر بالمعروف و العدل و الاحسان و معنای معرفت خدا به وسیله خدا این است که خداوند افراد و انوار و جواهر و اعیان را آفرید، اعیان ابدانند و جواهر ارواح می باشند، و خداوند شبیه جسم و روح نیست و هیچکس در خلقت روح حساس دراک دستی ندارد و تنها او به آفرینش ارواح و اجسام متفرد است، و چون شباهت خدا به ارواح و ابدان منتفی شود، لذا خداوند به خودش شناخته شده است و اگر خداوند به روح و یا بدن تشبیه شود، پس خداوند به خودش شناخته شده است. در کافی از و معنی قوله اعرفوا الله بالله یعنی ان الله... فلم یعرف الله بالله از کلام کلینی است نه از فرمایش امام صادق.
و نیز در کافی(422) روایت شده که از آن حضرت پرسیدند: بم عرفت ربک قال بما عرفنی نفسه قیل و کیف عرفک نفسه قال لا یشبهه صورة و لا یحس بالحواس و لا یقاس بالناس قریب فی بعده بعید فی قربه فوق کل شی ء و لا یقال شی ء فوقه أمام کل شی ء و لا یقال له أمام داخل فی الأشیاء لا کشی ء داخل فی شی ء و خارج من الأشیاء لا کشی ء خارج من شی ء سبحان من هو هکذا و لا هکذا غیره و لکل شی ء مبتدأ یعنی: چگونه پروردگارت را شناختی؟ فرمود: آن گونه که خود مرا با خودش آشنا کرد.
پرسیدند: خداوند چگونه خودش را به شما شناسانید؟
پاسخ داد: هیچ صورتی با او شباهت ندارد، و هیچ حسی او را در نمی یابد، با مردم مقایسه نمی شود، در عین دور بودن نزدیک است و در عین نزدیک بودن دور، بالاتر از همه اشیاءست و نمی گویند چیزی بالاتر از او است، جلوی هر چیزی است و نمی گویند او جلویی دارد، در اشیاء داخل است نه اینکه همانند چیزی داخل در چیز دیگر باشد و از اشیاء بیرون است نه این که همانند چیزی باشد که از چیز دیگر بیرون است، منزه است خدایی که چنین است و غیر این نیست و هر چیزی ابتدایی دارد.
در توحید(423) از امیرالمومنین روایت شده که فرمود: اعرفوا الله بالله و الرسول بالرسالة و أولی الأمر بالأمر بالمعروف و العدل و الاحسان
پس مراد از این روایات این است که انسان بعد از تخلیه از صورت و جسم و روح در عالم خود به چیزی می رسد که از جواهر نیست و از انوار و اعیان نمی باشد، به حواس درک نمی شود و با چیزی سنجیده نمی گردد و می بیند که وی جلوی همه اشیاء و با همه اشیاء در عالم خود آن شی ء می باشد، دور نیست و نزدیک باشد، داخل در اشیایی که در عالم خویشند نیست و از آن خارج نمی باشد و مبدای هر چه را در عالمش ادراک می کند می باشد، و بعد از این که چنین معرفتی به شی ء پیدا کرد می فهمد که خدایی که آفریننده چنین موجودی است که این گونه می باشد، پس او فوقش و آفریننده اش و دهنده اسباب هر موجود می باشد، که می توان آن شی ء را بیافریند، پس چنین موجودی منزه از ادراک و احاطه است.
به همین جهت مولی امیرالمومنین (علیه السلام) بنابر خطبه توحیدی که در نهج البلاغه(424) آمده فرمود: لا یشمل بحد و لا یحسب بعد و انما تحد الأدوات أنفسها و تشیر الالات الی نظائرها منعتها منذ القدمة و حمتها قد الأزلیة و جنبتها لو لا التکملة یعنی: خداوند محدود به حدی نیست و به شمار در نمی آید و ادوات (احساسی) خودشان را محدود می کنند و آلت های ادراکی به نظایر خود اشاره می کنند، قدرم بودنش از داشتن آلت حادث جلوگیری کرده و ازلیت حق تعالی از داشتن آلات تازه پدید آمده منع می کند و کامل بودنش از داشتن آلات غیر کامل مانع می گردند.(425)
بنابراین شناخت خدای تعالی تنها با اسمی ممکن می گردد که خودش را به آن نامید، اسمی که در همه نفوس به ودیعت گذاشته و آن اسم خلیفه و مثل اعلی و آیت کبری در هر نفسی است، پس هر کس او را شناخت، خدا را شناخت و هر کس او را نشناخت، خداوند را نشناخت و هر کس از او خالی ماند از خدا خالی ماند و همانست که دارای ولایت نوریه مورد اشاره در آیه شریفه است: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا أولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات أولئک أصحاب النار(426) یعنی: خداوند ولی کسانی است که ایمان آورده اند ایشان را از تاریکی ها به نور بیرون می آورد و اولیای کسانی که کفر ورزیدند طاغوت است و آنها کفار را از نور به سوی تاریکی ها می برند، ایشان با آتش همنشینند...
چه اینکه مراد از الله در آیه شریفه نمی تواند اللهی باشد که رب مطلق است، زیرا در آیه شریفه وظیفه ولایت امیرالمومنین بیان شده و ولایت طاغوت که ویژه مخالفان کافر است بیان گردیده، اگر این الله همان الله آفریننده همه باشد لازم می آید که مذهب ثنویه حق باشد، چه این که ایشان قائل به دو رب و مدبرند، بر عکس اگر مراد اسم اللهی باشد که در عرض طاغوت، شیطان قرار دارد، این مطلب از آیات قرآن شواهد فراوانی دارد:
از جمله آیه: قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی(427) یعنی: رشد از گمراهی آشکار گردید، پس هر کس به طاغوت کفر بورزد و به خدا ایمان آورد، به ریسمان محکم الهی چنگ زده است.
تعبیر از الله به عروة الوثقی که هرگز پاره نمی شود دلالت بر همین معنا دارد، چه اینکه این عروة الوثقی که پاره نمی شود در مقابل عروه و دستگیره ای قرار دارد که پاره می گردد، پس از این که الله در این جا به مرتبه عروة الوثقی تنزل کرده دلالت دارد بر این که مرتبه مسمی و مدلول آن بالاتر از این مرتبه است.
آیه دیگر: و لقد بعثنا فی کل أمة رسولا أن اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت؛(428) ما در هر امتی پیامبری فرستادیم که خداوند را بپرستید و از طاغوت بپرهیزید... .
و در برخی آیات الله را صراط خود داشته مثل این آیه: و کیف تکفرون و أنتم تتلی علیکم آیات الله و فیکم رسوله و من یعتصم بالله فقد هدی الی صراط مستقیم(429) یعنی: چگونه کفر می ورزید، در حالی که بر شما آیات خدا تلاوت می گردد و پیامبرش در بین شماست و هر کس به خداوند چنگ زند به صراط مستقیم هدایت شده است.
پس مراد این است که الله خداوند همه است، تنها با الله ویژه ای که در تمام نفوس و در هر نفس ودیعت گذاشته شده و اسم و صراط و سبیل و عروة الوثقی و نور و خلیفه و حجت و مثل اعلی اوست و در هر نفس موجود است و بدایت و اعاده آنها به اوست شناخته می گردد و همین الله آیه، آن الله مطلق است چنان که در آیه شریفه به آن اشاره شده است: سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی أنفسهم(430) یعنی: ما به ایشان در آفاق و انفسشان آیات خود را نشان خواهیم داد.
و به همین خاطر مولی امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: یا من دل علی ذاته بذاته و تنزه عن مجانسة مخلوقاته(431) یعنی: ای کسی که به ذات خود بر ذات خویش دلالت می کند و از شباهت با مخلوقات پاک و منزه است.
و مولی سید الساجدین فرمود: بک عرفتک و أنت دللتنی علیک و دعوتنی الیک و لولا أنت لم أدر ما أنت یعنی: من به واسطه خودت تو را شناختم و تو مرا به سوی خودت راهنمایی کردی و به سمت خود فرا خواندی، و اگر تو نبودی من نمی دانستم که کیستی.

در این که ادراک اکتناهی خدا محال است

این دو امام خواستند بگویند: تو از این که تو را بشناسند منزهی و لیکن در هر نفسی آیه ای از خود را به ودیعت گذاشتی که از همه صفات تو حکایت می کند و صفات تو را تنزیه می کند. پس چون آن آیه را آفریدی خلایق را به سوی خودت راهنمایی نمودی و به سوی خودت خواندی و اگر آنها را نمی آفریدی احدی نمی فهمید که کیستی، چنان که در خطبه دیگری که در کافی(432) روایت شده امیرالمومنین فرمود: الدال علی وجوده بخلقه و بحدوث خلقه علی أزله یعنی: خداوند نشانگر وجودش را خلقش و دلالت کننده بر ازلش را حدوث خلقش قرار داده است.
بنابراین با معرفت آیات الهی به معرفت تو اکتفا کردم و از آنچه در آفریده هایت شناختم. به معرفت تو خشنود شدم، چه این که بندگان هر چه وسیع باشند از عالم خلق بیرون نمی روند و نمی توانند به عالم حق برسند، چگونه بندگان به معرفت تو صعود کنند در حالی که حبیب تو محمد با رسیدن به قرب تو به مقام قاب قوسین او ادنی از شناخت تو مایوس گردید و به همین خاطر از تو زیادت حیرت را خواستار شد، چگونه دیگران تو را بشناسند؟ به همین خاطر امیرالمومنین در خطبه ای که در کافی روایت شده فرمود: حال دون غیبه المکنون حجب من الغیوب تاهت فی أدنی أدانیها طامحات العقول فی لطیفات الأمور فتبارک الله الذی لا یبلغه بعد الهمم و لا یناله غوص الفطن. یعنی: حجابی از غیب مانع از رسیدن به غیب او شده و عقول بلند پرواز در پایین ترین مرحله ادراکی این حجب در امور لطیف وامانده و متحیر گردیدند. پس مبارک است خدایی که همت های والا به او نمی رسند و فطانت های غواص به او دست نمی یابند. و امام سجاد در روایت کافی به هنگام روایت این آیه و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها یعنی: اگر نعمت خدا را بشمارید نمی توانید آن را به اندازه و احصاء در آورید می فرمود: یقول سبحان من لم یجعل فی أحد من معرفة نعمه الا المعرفة بالتفصیر عن معرفتها کما لم یجعل فی أحد من معرفة ادراکه أکثر من العلم أنه لا یدر که فشکر جل و عز معرفة العارفین بالتفصیر عن معرفة شکره فجعل معرفتهم بالتقصیر شکرا کما علم علم العالمین أنهم لا یدرکونه فجعله ایمانا علما منه أنه قد وسع العباد فلا یتجاوز ذلک فان شیئا من خلقه لا یبلغ مدی عبادته و کیف یبلغ مدی عبادته من لامدی له و لاکیف تعالی الله عن ذلک علوا کبیرا یعنی: منزه است کسی که در احدی معرفت نعمتش را قرار نداده، مگر این که به وی شناساند که وی از معرفت و شناخت نعمت ها کوتاهی دارد، چنان که در احدی شناخت ادراک وی را قرار نداده، مگر این که به وی بیش از این نفهماند که نمی تواند خدا را ادراک کند، به همین خاطر رضایت و شکر خدای تعالی همین است که عارفان بشناسد که از شناخت شکر وی مقصرند، پس معرفت و شناخت تقصیر خودشان را شکر قرار داده چنان که ابعاد دانش دانشمندان را می داند که ایشان به ادراک او نمی رسند و لذا همان را ایمان آنها به خدا قرار داد، چه این که می داند که این مقدار در وسع عباد است، بنابراین از آن نمی توانند تجاوز کنند، زیرا هیچیک از مخلوقات خدا به نهایت عبادت نمی رسد، چگونه می توان به عبادت کسی که پایان و کیفیتی ندارد رسید، خداوند بسیار برتر از آن است.
و اخبار در این باره فراوان است، به ویژه خطبه هایی که از حضرت امیرالمومنین روایت شده است، با این که مطالب گفته شده آن خطب خداوند را وصف می کنند، این وصف دلالت دارد بر این که او پروردگار خود را می بیند به طوری که اگر پرده برداشته شود یقین او زیادت نمی گردد(433) بلکه در برخی از آن خطب(434) وارد شده که فرمود: ویلک ما کنت أعبد ربا لم أره یعنی: وای بر تو پروردگاری را که ندیده باشم نمی پرستم چنان که در کافی از وی روایت کرده است.
و در همان کتاب(435) از امام باقر (علیه السلام) در پاسخ از مرد خارجی که از وی پرسید: أی شی ء تعبد قال الله قال رأیته قال بلی لم تره العیون بمشاهدة الابصار و لکن رأته القلوب بحقائق الایمان یعنی: چه چیزی را می پرستی؟ پاسخ داد الله را؛ پرسید: آیا او را دیدی؟ پاسخ داد: آری، چشمان با دیدن بصری او را نمی بینند، لیکن دلها با حقایق ایمان او را می بینند.
در این باره به خواست خدا در فقره من اراد الله بدء بکم پژوهشی بیشتر خواهیم کرد؛ از آنچه یاد شد روشن می شود که مراد از عدم شناخت و معرفت، عدم معرفت خدای تعالی به لحاظ احاطه به ذات و رسیدن به کنه حق تعالی و احاطه اکتناهی به صفتی از صفات حق تعالی می باشد، مراد از رویت حق رویت اسم حق که خداوند بالاتر از وصف وصف کنندگان است می باشد و شما دانستید که آن اسم مبارک سر آل محمد و در هر نفسی می باشد، و آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مظاهر آن در عالم خلقند، پس ایشان ابواب ایمان در نهان و آشکارند.
به همین خاطر در شأن ایشان وارد شده که معرفت ایشان معرفت خداست و جهل به ایشان جهل به خدا و ایمان به ایشان ایمان به خداست و کفر به ایشان کفر به خداست، خالی بودن از ایشان خالی بودن از خداست، پس حقیقت معرفت مورد دستور همان معرفت آن اسم مبارکی است که در همه نفوس و شؤون و آیات و مرآئی به ودیعت گذاشته و این حکایت از همه عوالم جلال و جمال دارد، به همین سر آل محمد (علیه السلام) است.
و به همین خاطر امیرالمومنین در حدیث سلمان و جندب فرمود: معرفتی بالنورانیة معرفة الله(436) یعنی: معرفت من به نورانیت معرفت خداست و در بسیاری از آیات مومنان به خدا و چنگ زنندگان و عابدان به خدا به کسانی تفسیر شده اند که به ولایت ایمان آورده باشند چنان که کسانی که دستی در تفسیر دارند، می دانند. خدای پرورنده جهانیان را بر هدایت و نعمتهایش سپاس می گزاریم، آن چنان که شایسته است.
فرمود: