فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

در معنای ایمان

فرمود:
و أبواب الایمان
حقیقت ایمان عبارت از این است که بنده همه نعمت هایی که خداوند به او داده است به کسی که ایمان به وی واجب است تسلیم کند و چنین اعتقاد داشته باشد که تصرف آن کس در وی جز به وجه مصلحت وی نیست و او امین در رفتار با بنده است، اگر چه دست به کشتن او زند و یا همه اموال او را بگیرد و یا فرمان به کشتن فرزندانش دهد و یا بین او و زنش جدایی افکند.
زیرا خدای تعالی فرمود: فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فیها شجر بینهم ثم لا یجدوا فی أنفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما(414) و فرمود: و ما کان لمومن و لا مومنة اذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة من أمرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا(415) یعنی: به هنگامی که خدا و پیامبرش امری را حکم کردند مرد و زن مومن در آن امر اختیاری ندارند، و هر کس خدا و رسولش را نافرمانی کند به گمراهی آشکار مبتلا شده است.
قمی(416) از امام باقر روایت کرده که: ذلک أن رسول الله خطب علی زید بن حارثة زینب بنت جحش الأسدیة من بنی أسد بن خزیمة و هی بنت عمة النبی، فقالت یا رسول الله حتی أوامر نفسی فأنظر، فأنزل الله و ما کان لمومن و لا مومنة اذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة الایة فقالت یا رسول الله أمری بیدک فزوجها ایاه یعنی: رسول خدا بعد از طلاق زید بن حارثه زینب را خواستگاری کرد، زینب دختر جحش اسدی از بنی اسد بن خزیمه و دختر عموی آن حضرت بود. پاسخ داد: ای رسول خدا با خود بیاندیشم و بنگرم! خدای عزوجل آیه فوق (و ما کان لمومن...) را فرو فرستاد، زینب گفت: ای رسول خدا امر ازدواج من در دست شماست، رسول خدا او را به ازدواج خود در آورد.
دلیل دیگر حدیث رسول خدا است، کافی(417) به اسناد خود از حضرت امام باقر نقل کرد: بینا رسول الله فی بعض أسفاره اذ لقیه رکب فقالوا السلام علیک یا رسول الله فقال ما أنتم فقالوا نحن مومنون یا رسول الله قال فما حقیقة ایمانکم قالوا الرضا بقضاء الله و التفویض الی الله و التسلیم لأمر الله فقال رسول الله ص علماء حکماء کادوا أن یکونوا من الحکمة أنبیاء فان کنتم صادقین فلا تبنوا ما لا تسکنون و لا تجمعوا ما لا تأکلون و اتقوا الله الذی الیه ترجعون؛ رسول خدا در سفری بودند، ناگهان کاروانی با او برخوردند، گفتند: درود بر تو ای پیامبر خدا پرسید شما کیستید؟ گفتند: ای رسول خدا! ما مومنانیم. پرسید حقیقت ایمان شما چیست؟ پاسخ دادند: خشنودی به قضای الهی واگذاری و تفویض به خدا و تسلیم فرمان الهی. فرمود: دانشمندانی حکیم هستید که از حکمت در شرف پیامبری می باشید، اگر در آن چه گفتید راست می گویید: آنچه را که در آن سکونت نمی گزینید بنا نکنید و آنچه را نمی خورید نیاندوزید، و از خدایی که به سوی او باز می گردید پروا پیشه کنید.
از آنجایی که انسان که حاوی عالم اکبر است و ارکان وجودی اش را اسماء پر کرده و کتاب مبین الهی است که همه نهانها با حروف وی آشکار می شود دارای عوالمی است، بنابراین به حقیقت ایمان نمی رسد، مگر اینکه همه عوالم خویش را تسلیم خداوند کرده و به او تفویض نماید و به قضای الهی در همه آن عوالم رضایت دهد.

در این که هر عضوی ایمانی ویژه به خود دارد

در اخبار آمده است که ایمان در جوارح بدن پخش شده و خداوند برای هر یک از جوارح تکلیف و وظیفه ویژه ای قرار داده تا همه آن اجزاء به ایمان برسند و از کفر ویژه به آنها برهند.
از جمله روایت کافی(418) به اسناد به ابو عمر و زبیر به امام صادق است:
180
قَالَ قُلْتُ لَهُ أَیُّهَا الْعَالِمُ أَخْبِرْنِی أَیُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ قَالَ مَا لَا یَقْبَلُ اللَّهُ شَیْئاً إِلَّا بِهِ قُلْتُ وَ مَا هُوَ قَالَ الْإِیمَانُ بِاللَّهِ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَعْلَی الْأَعْمَالِ دَرَجَةً وَ أَشْرَفُهَا مَنْزِلَةً وَ أَسْنَاهَا حَظّاً قَالَ قُلْتُ أَ لَا تُخْبِرُنِی عَنِ الْإِیمَانِ أَ قَوْلٌ هُوَ وَ عَمَلٌ أَمْ قَوْلٌ بِلَا عَمَلٍ فَقَالَ الْإِیمَانُ عَمَلٌ کُلُّهُ وَ الْقَوْلُ بَعْضُ ذَلِکَ الْعَمَلِ بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ بَیَّنَ فِی کِتَابِهِ وَاضِحٍ نُورُهُ ثَابِتَةٍ حُجَّتُهُ یَشْهَدُ لَهُ بِهِ الْکِتَابُ وَ یَدْعُوهُ إِلَیْهِ قَالَ قُلْتُ صِفْهُ لِی جُعِلْتُ فِدَاکَ حَتَّی أَفْهَمَهُ قَالَ الْإِیمَانُ حَالَاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ فَمِنْهُ التَّامُّ الْمُنْتَهَی تَمَامُهُ وَ مِنْهُ النَّاقِصُ الْبَیِّنُ نُقْصَانُهُ وَ مِنْهُ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ رُجْحَانُهُ قُلْتُ إِنَّ الْإِیمَانَ لَیَتِمُّ وَ یَنْقُصُ وَ یَزِیدُ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ کَیْفَ ذَلِکَ قَالَ لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فَرَضَ الْإِیمَانَ عَلَی جَوَارِحِ ابْنِ آدَمَ وَ قَسَّمَهُ عَلَیْهَا وَ فَرَّقَهُ فِیهَا فَلَیْسَ مِنْ جَوَارِحِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ قَدْ وُکِّلَتْ مِنَ الْإِیمَانِ بِغَیْرِ مَا وُکِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا فَمِنْهَا قَلْبُهُ الَّذِی بِهِ یَعْقِلُ وَ یَفْقَهُ وَ یَفْهَمُ وَ هُوَ أَمِیرُ بَدَنِهِ الَّذِی لَا تَرِدُ الْجَوَارِحُ وَ لَا تَصْدُرُ إِلَّا عَنْ رَأْیِهِ وَ أَمْرِهِ وَ مِنْهَا عَیْنَاهُ اللَّتَانِ یُبْصِرُ بِهِمَا وَ أُذُنَاهُ اللَّتَانِ یَسْمَعُ بِهِمَا وَ یَدَاهُ اللَّتَانِ یَبْطِشُ بِهِمَا وَ رِجْلَاهُ اللَّتَانِ یَمْشِی بِهِمَا وَ فَرْجُهُ الَّذِی الْبَاهُ مِنْ قِبَلِهِ وَ لِسَانُهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ رَأْسُهُ الَّذِی فِیهِ وَجْهُهُ فَلَیْسَ مِنْ هَذِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ قَدْ وُکِّلَتْ مِنَ الْإِیمَانِ بِغَیْرِ مَا وُکِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ تَبَارَکَ اسْمُهُ

گفت: از آن حضرت پرسیدم، ای عالم به من بگو کدام اعمال به نزد خدا از همه اعمال افضل و برتر است؟
پاسخ داد: عملی که خداوند هیچ چیزی را بدون آن نمی پذیرد.
پرسیدم: آن عمل چیست؟
فرمود: ایمان به خدا که خدایی جز او نیست بالاترین درجه و شرافتمندترین منزلت و زیباترین بهره از اعمال را داراست.
گفت: پرسید آیا برا یمن نمی گویی که آیا ایمان گفتار و عمل است و یا گفتار بدون عمل؟
حضرت پاسخ فرمود: ایمان کامله عمل است و قول و گفتار بخشی از عمل است که خدای تعالی در کتاب خود آن را بیان فرموده است، نور آن روشن و حجت او استوار و کتاب به حجت آن شهادت می دهد و به آن می خواند
پرسیدم: فدایت شوم آن را بیان نما، تا بفهمیم؟
پاسخ داد: ایمان حالات و درجات و طبقات و منازلی دارد، برخی تمام و کامل هستند و در منتهای کمالند، و برخی ناقصند و نقصان آن روشن، و برخی رجحان دارند، و رجحان آن بیشتر است.
پرسیدم: آیا ایمان کامل می شود و یا کمی و زیاد می پذیرد؟
در پاسخ فرمود: آری، پرسیدم: چگونه؟ فرمود: خدای تبارک و تعالی ایمان را بر اعضاء و جوارح فرزند آدم واجب کرد و آن را بر اعضاء و جوارح بخش کرد و پخش نمود، بنابراین هر عضوی از اعضاء ایمانی ویژه دارد که به غیر از ایمان به دیگر اعضاءست.
از جمله آن اعضاء قلب است که عقل و فهم بر عهده آن است، قلب امیر بدن اوست، جوارح و اعضاء بدون اجازه او وارد و خارج نمی شود مگر این که او نظر و فرمان دهد.
و بخشی از آن چشمانش می باشد که با آن می بیند و گوشهایش که با آن می شنود و دستانش که با آن می گیرد و پاهایش که با آن می رود و فرج او که قوه باه از ناحیه آن می باشد، و زبانش که با او می گوید و سرش که صورتش در آن است، هر یک از این اعضاء ایمانی ویژه دارند که دیگری ندارد، این اختصاص را خداوندی داده که نامش مبارک است. اکنون که روشن شد که انسان به لحاظ جوارح عوالم و درجاتی از ایمان دارد پس حقیقت ایمان در او پیاده نمی شود مگر این که همه اعضاء و جوارحش ایمان آورند.
روشن است که هیچکس به شناخت ایمان مربوط به جوارح نائل نمی شود، مگر این که کسی به او بشناساند، و بگوید که کدام مرتبه از ایمان به کدام عضو اختصاص دارد و معرفت و شناخت آن بدون شناخت همه اسماء ممکن نیست، شناخت همه اسماء در اعضا به این است که بفهمد که هر اسمی در مرتبه نزول خود به عالم ملکات و عالم افعال در صورت انفرادی و یا ترکیب با اسماء دیگر و یا با شأنی از شؤون اسم دیگر و یا اسمای گوناگون و یا شؤون متعدد چه صورتی دارد، فهم و دست یابی به چنین علمی تنها از کسی ممکن است که خداوند منصوب کرده چه این که چنین انسانی را تنها خداوند می شناسد و بدون معرفی خدا نمی توان او را یافت، و او بعد از رسول خدا کسی جز امیرالمومنین (علیه السلام) و اولاد طاهرین (علیه السلام) او نیست، پس ایشان ابواب ایمانند، و لذا نمی توان به ایمان جوارح دست پیدا کرد، مگر این که ایشان ایمان ویژه هر عضوی را بیان کنند چنان که رسول خدا فرمود: أنا مدینة العلم و علی بابها(419) یعنی: من شهر علم هستم و علی در آن است.
دانستید که یکی از اعضاء قلب است و عمل آن شناخت و معرفت می باشد، چنان که در روایت بیان شده است، پس ایمانی که بر قلب واجب شده اقرار و معرفت و اعتقاد و رضایت و پذیرفتن این است که لا اله الا الله وحده لا شریک له الها واحدا و این که وی همسر و فرزندی ندارد، و محمد بنده و پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد، و اقرار و اعتراف به این که آنچه آن حضرت آورده از ناحیه خداست.
روشن است که معرفت بناگذاری بر این نیست که خدایی جز خدای یکتا نیست و او شریکی ندارد و محمد بنده و رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد، بلکه معرفت عبارت از دریافت دل و آرامش و اعتقاد به مراتب فوق است، چنان که روایت تصریح کرده است، بلکه معرفت عبارت از این نیست که اجمالا بدانیم که اشیاء سازنده و آفریننده ای دارند که از سنخ آنها نیست، گرچه این مقدار انسان را از کفر خارج می کند و به حزب مسلمانان داخل می نماید.

در شناخت حقیقی خدا

چنان که در کافی(420) روایت شده و بابی برای آن باز شده و عنوانی این چنین دارد: ادنی المعرفة؛ یعنی: کمترین مرتبه معرفت. بلکه حقیقت معرفت جدا کردن خالق از مخلوق و روشن کردن و یافتن خدا به حقیقت ایمان است.
و به همین جهت امیرالمومنین (علیه السلام) بنابر روایت کافی(421) به اسنادش به امام صادق (علیه السلام) فرمود: اعرفوا الله بالله و الرسول بالرسالة و أولی الأمر بالأمر بالمعروف و العدل و الاحسان و معنای معرفت خدا به وسیله خدا این است که خداوند افراد و انوار و جواهر و اعیان را آفرید، اعیان ابدانند و جواهر ارواح می باشند، و خداوند شبیه جسم و روح نیست و هیچکس در خلقت روح حساس دراک دستی ندارد و تنها او به آفرینش ارواح و اجسام متفرد است، و چون شباهت خدا به ارواح و ابدان منتفی شود، لذا خداوند به خودش شناخته شده است و اگر خداوند به روح و یا بدن تشبیه شود، پس خداوند به خودش شناخته شده است. در کافی از و معنی قوله اعرفوا الله بالله یعنی ان الله... فلم یعرف الله بالله از کلام کلینی است نه از فرمایش امام صادق.
و نیز در کافی(422) روایت شده که از آن حضرت پرسیدند: بم عرفت ربک قال بما عرفنی نفسه قیل و کیف عرفک نفسه قال لا یشبهه صورة و لا یحس بالحواس و لا یقاس بالناس قریب فی بعده بعید فی قربه فوق کل شی ء و لا یقال شی ء فوقه أمام کل شی ء و لا یقال له أمام داخل فی الأشیاء لا کشی ء داخل فی شی ء و خارج من الأشیاء لا کشی ء خارج من شی ء سبحان من هو هکذا و لا هکذا غیره و لکل شی ء مبتدأ یعنی: چگونه پروردگارت را شناختی؟ فرمود: آن گونه که خود مرا با خودش آشنا کرد.
پرسیدند: خداوند چگونه خودش را به شما شناسانید؟
پاسخ داد: هیچ صورتی با او شباهت ندارد، و هیچ حسی او را در نمی یابد، با مردم مقایسه نمی شود، در عین دور بودن نزدیک است و در عین نزدیک بودن دور، بالاتر از همه اشیاءست و نمی گویند چیزی بالاتر از او است، جلوی هر چیزی است و نمی گویند او جلویی دارد، در اشیاء داخل است نه اینکه همانند چیزی داخل در چیز دیگر باشد و از اشیاء بیرون است نه این که همانند چیزی باشد که از چیز دیگر بیرون است، منزه است خدایی که چنین است و غیر این نیست و هر چیزی ابتدایی دارد.
در توحید(423) از امیرالمومنین روایت شده که فرمود: اعرفوا الله بالله و الرسول بالرسالة و أولی الأمر بالأمر بالمعروف و العدل و الاحسان
پس مراد از این روایات این است که انسان بعد از تخلیه از صورت و جسم و روح در عالم خود به چیزی می رسد که از جواهر نیست و از انوار و اعیان نمی باشد، به حواس درک نمی شود و با چیزی سنجیده نمی گردد و می بیند که وی جلوی همه اشیاء و با همه اشیاء در عالم خود آن شی ء می باشد، دور نیست و نزدیک باشد، داخل در اشیایی که در عالم خویشند نیست و از آن خارج نمی باشد و مبدای هر چه را در عالمش ادراک می کند می باشد، و بعد از این که چنین معرفتی به شی ء پیدا کرد می فهمد که خدایی که آفریننده چنین موجودی است که این گونه می باشد، پس او فوقش و آفریننده اش و دهنده اسباب هر موجود می باشد، که می توان آن شی ء را بیافریند، پس چنین موجودی منزه از ادراک و احاطه است.
به همین جهت مولی امیرالمومنین (علیه السلام) بنابر خطبه توحیدی که در نهج البلاغه(424) آمده فرمود: لا یشمل بحد و لا یحسب بعد و انما تحد الأدوات أنفسها و تشیر الالات الی نظائرها منعتها منذ القدمة و حمتها قد الأزلیة و جنبتها لو لا التکملة یعنی: خداوند محدود به حدی نیست و به شمار در نمی آید و ادوات (احساسی) خودشان را محدود می کنند و آلت های ادراکی به نظایر خود اشاره می کنند، قدرم بودنش از داشتن آلت حادث جلوگیری کرده و ازلیت حق تعالی از داشتن آلات تازه پدید آمده منع می کند و کامل بودنش از داشتن آلات غیر کامل مانع می گردند.(425)
بنابراین شناخت خدای تعالی تنها با اسمی ممکن می گردد که خودش را به آن نامید، اسمی که در همه نفوس به ودیعت گذاشته و آن اسم خلیفه و مثل اعلی و آیت کبری در هر نفسی است، پس هر کس او را شناخت، خدا را شناخت و هر کس او را نشناخت، خداوند را نشناخت و هر کس از او خالی ماند از خدا خالی ماند و همانست که دارای ولایت نوریه مورد اشاره در آیه شریفه است: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا أولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات أولئک أصحاب النار(426) یعنی: خداوند ولی کسانی است که ایمان آورده اند ایشان را از تاریکی ها به نور بیرون می آورد و اولیای کسانی که کفر ورزیدند طاغوت است و آنها کفار را از نور به سوی تاریکی ها می برند، ایشان با آتش همنشینند...
چه اینکه مراد از الله در آیه شریفه نمی تواند اللهی باشد که رب مطلق است، زیرا در آیه شریفه وظیفه ولایت امیرالمومنین بیان شده و ولایت طاغوت که ویژه مخالفان کافر است بیان گردیده، اگر این الله همان الله آفریننده همه باشد لازم می آید که مذهب ثنویه حق باشد، چه این که ایشان قائل به دو رب و مدبرند، بر عکس اگر مراد اسم اللهی باشد که در عرض طاغوت، شیطان قرار دارد، این مطلب از آیات قرآن شواهد فراوانی دارد:
از جمله آیه: قد تبین الرشد من الغی فمن یکفر بالطاغوت و یؤمن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقی(427) یعنی: رشد از گمراهی آشکار گردید، پس هر کس به طاغوت کفر بورزد و به خدا ایمان آورد، به ریسمان محکم الهی چنگ زده است.
تعبیر از الله به عروة الوثقی که هرگز پاره نمی شود دلالت بر همین معنا دارد، چه اینکه این عروة الوثقی که پاره نمی شود در مقابل عروه و دستگیره ای قرار دارد که پاره می گردد، پس از این که الله در این جا به مرتبه عروة الوثقی تنزل کرده دلالت دارد بر این که مرتبه مسمی و مدلول آن بالاتر از این مرتبه است.
آیه دیگر: و لقد بعثنا فی کل أمة رسولا أن اعبدوا الله واجتنبوا الطاغوت؛(428) ما در هر امتی پیامبری فرستادیم که خداوند را بپرستید و از طاغوت بپرهیزید... .
و در برخی آیات الله را صراط خود داشته مثل این آیه: و کیف تکفرون و أنتم تتلی علیکم آیات الله و فیکم رسوله و من یعتصم بالله فقد هدی الی صراط مستقیم(429) یعنی: چگونه کفر می ورزید، در حالی که بر شما آیات خدا تلاوت می گردد و پیامبرش در بین شماست و هر کس به خداوند چنگ زند به صراط مستقیم هدایت شده است.
پس مراد این است که الله خداوند همه است، تنها با الله ویژه ای که در تمام نفوس و در هر نفس ودیعت گذاشته شده و اسم و صراط و سبیل و عروة الوثقی و نور و خلیفه و حجت و مثل اعلی اوست و در هر نفس موجود است و بدایت و اعاده آنها به اوست شناخته می گردد و همین الله آیه، آن الله مطلق است چنان که در آیه شریفه به آن اشاره شده است: سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی أنفسهم(430) یعنی: ما به ایشان در آفاق و انفسشان آیات خود را نشان خواهیم داد.
و به همین خاطر مولی امیرالمومنین (علیه السلام) فرمود: یا من دل علی ذاته بذاته و تنزه عن مجانسة مخلوقاته(431) یعنی: ای کسی که به ذات خود بر ذات خویش دلالت می کند و از شباهت با مخلوقات پاک و منزه است.
و مولی سید الساجدین فرمود: بک عرفتک و أنت دللتنی علیک و دعوتنی الیک و لولا أنت لم أدر ما أنت یعنی: من به واسطه خودت تو را شناختم و تو مرا به سوی خودت راهنمایی کردی و به سمت خود فرا خواندی، و اگر تو نبودی من نمی دانستم که کیستی.