فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

مراد از امانت چیست؟

همین جمله مراد از آیه شریفه است: انا عرضنا الأمانة علی السماوات و الأرض و الجبال فأبین أن یحملنها و أشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا(402) یعنی: ما امانت را بر آسمانها و زمین و کوه ها عرضه کردیم، پس ایشان از به دوش کشیدن آن شانه خالی کردند و از آن هراسیدند، ولی انسان آن را بدوش کشید، چه این که انسان بسیار ستم کننده (به خویش) و نادان است.
در بسیاری از روایات امانت به ولایت تفسیر شده است.
از جمله روایت بصائر الدرجات(403) به اسنادش از ابو بصیر است: قال سمعت أبا عبدالله یقول ان ولایتنا عرضت علی السماوات و الأرض و الجبال و الأمصار ما قبلها قبول أهل الکوفة یعنی: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که می فرمود: ولایت ما بر آسمانها و زمین و کوه ها و شهرها عرضه گردید هیچ یک آن گونه که کوفه پذیرفت نپذیرفت.
و در کافی(404) از محمد بن یحیی از محمد بن حسین (علیه السلام) از امام جعفر بن محمد روایت شده که: فی قول الله عزوجل (انا عرضنا الأمانة علی السماوات و الأرض و الجبال فأبین أن یحملنها و أشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا) قال هی ولایة أمیر المومنین یعنی: خدا می فرماید: (انا عرضنا... الخ) مراد از امانت ولایت علی بن ابی طالب است.
و از مناقب(405) ابوبکر شیرازی در نزول قرآن در شأن علی به اسنادش از مقاتل از محمد بن حنفیه از امیرالمومنین در این آیه شریفه (انا عرضنا الأمانة) فرمود: عرض الله أمانتی علی السماوات السبع بالثواب و العقاب فقلن ربنا لا تحملنا بالثواب و العقاب لکنا نحملها بلا ثواب و لا عقبا و ان الله عرضی أمانتی و ولایتی علی الطیور فأول من آمن بها البزاة البیض و القنابر و أول من جحدها البوم و العنقاء فلعنهما الله تعالی من بین الطیور فأما البوم فلا تقدر أن تظهر بالنهار لبغض الطیر لها و أما العنقاء فغابت فی البحار لاتری و ان الله عرض أمانتی علی الأرضین فکل بقعة آمنت بولایتی جعلها طیبة زکیة و جعل نباتها و ثمرها حلوا عذبا و جعل ماؤها زلالا و کل بقعة جحدت امامتی و أنکرت ولایتی جعلها سبخا و جعل نباتها مرا علقما و جعل ثمرها العوسج و الحنظل و جعل ماءها ملحا أجاجا ثم قال و حملها الانسان یعنی أمتک یا محمد ولایة امیرالمومنین و امامته بما فیها من الثواب و العقاب انه کان ظلوما لنفسه جهولا لأمر ربه من لم یؤدها بحقها فهو ظلوم غشوم یعنی: خداوند امانت مرا بر آسمانهای هفت گانه در مقابل ثواب و عقاب عرضه کرد، ایشان گفتند: پروردگارا! ما با ثواب و عقاب آن را بر نمی داریم، بلکه اگر بدون آندو باشد می پذیریم و خداوند امانت و ولایت مرا به پرندگان عرضه داشت، اولین پرنده ای که ایمان آورد بازهای آبی و قناری ها بودند و اولین منکرش بوم و عنقا، خداوند ایشان را از بین پرندگان دور کرد، لذا بوم نمی تواند در روز آشکار شود، چه این که پرندگان دشمن او هستند، و عنقا در دریاها پنهان شد و دیده نمی شود.
و خداوند امانت مرا بر سرزمینها عرضه کرد، هر قطعه زمینی که به ولایت من ایمان آورد، پاک و بالنده شده و روییدنی های آن شیرین و گوارا گردیده اند و آبهای آن زلال شده اند و هر سرزمینی که انکار ولایت نموده خداوند آن را نمکزار کرده گیاه آن را تلخ و ناگوار گردانیده و میوه آن را خار و حنظل قرار داده و آب آن را شور تلخ نموده است، آنگاه فرمود: (حملها الانسان) انسان یعنی امت تو ای محمد ولایت و امامت امیرالمومنین را در قبال ثواب و عقاب پذیرفت چه این که وی بسیار ستمگر و جهول و نادان به دستور پروردگارش بوده و هر کس حق آن را ادا نکند، ظلوم و غشوم (ستمکار) است.
و اخبار در این باره فراوان است، هر کس خواهد به کتاب امامت بحارالانوار(406) مراجعه کند و روشن است که عرضه کردن ولایت بر موجوداتی که بهره ای از آن ندارند، از خداوند صحیح نیست و در این باره باید در جای خویش بحث شود و خدا توفیق دهنده است.
بدانکه بین این فقره از این حیث که به اطلاق دلالت دارد بر این که آثار در هر موجود مستند به آن مرتبه خاصه از حقیقت نبوت است که مبدای وجودش از آنجا آغاز شده برخلاف دو فقره گذشته از گفتار آن حضرت: و عناصر الابرار و دعائم الاخیار می باشد چه این که این دو فقره دلالت دارند بر این که این حقیقت در خصوص ابرار و اخیار موثرند، و نه در فاجران و اشرار. زیرا که در کافی(407) به اسنادش به امیرالمومنین (علیه السلام) در حدیث جاثلیق که پرسید: آیا خداوند عرش را حمل می کند و یا عرض خداوند را به دوش می کشد؟ امیرالمومنین فرمود: الله حامل العرش... فقال امیرالمومنین (علیه السلام): ان العرش خلقه الله تبارک و تعالی من أنوار أربعة نور أحمر احمرت منه الحمرة، و نور أخضر اخضرت منه الخضرة، و نور أصفر اصفرت منه الصفرة، و نور أبیض ابیض منه البیاض و هو العلم الذی حمله الله الحملة، و ذلک نور من عظمته، فبعظمته و نوره ابیضت قلوب المومنین، و بعظمته و نوره عاداه الجاهلون، و بعظمته و نوره ابتغی من فی السماوات و الأرض من جمیع خلائقه الیه الوسیلة بالأعمال المختلفة و الأدیان المتشتتة، و کل محمول یحمله الله بنوره و عظمته و قدرته لا یستطیع لنفسه نفعا و لا ضرا و لا موتا و لا حیاة و لا نشورا، و کل شی ء محمول و الله عزوجل الممسک لهما أن تزولا، و المحیط بهما و بما فیهما من شی ء، و هو حیاة کل شی ء و نور کل شی ء سبحانه و تعالی (عما یقولون علوا کبیرا) یعنی: خداوند حامل عرش است... و فرمود: خداوند عرش را از چهار نور آفرید: 1 - نور سرخ، همه نورهای سرخ از آن سرخ شده اند. 2 - نور سبز، همه نورهای سبز از آن سبز شده اند. 3 - و نور زرد، همه نورهای زرد از آن زرد شده اند. 4 - و نور سفید، که سفیدی از آن است.
و عرش علم است که خداوند آن را بر شانه حاملین گذاشت و آن نور عظمت اوست، پس با عظمت و نورش دلهای مومنان بینا (سفید و نورانی) شده و به عظمت و نورش جاهلان عداوت پیشه کرده اند و با عظمت و نورش همه خلایق از آسمانی ها و زمینی ها با اعمال گوناگون و ادیان همگون به سوی او خواهان وسیله و راهی شده اند، پس هر باری را خداوند به نور و عظمت و قدرت خود می کشد و ایشان از خود بر زیان و سود و مرگ و زندگی و حشری توانا نیستند، پس همه اشیاء متکی و محمول است و خدای تعالی نگهدار آن دو از زوال می باشد و احاطه بر آن ها دارد او زندگی همه اشیاء و نور همه آنهاست، خداوند بسیار منزه و متعالی است از آنچه می گویند. شرح و بیان دلالت حدیث این است که: طبیعی است که عداوت و دشمنی نادانان با خدا نمی تواند به نور عظمت به لحاظ نور بودن باشد، بلکه مراد این است که عرض از نور عظمت آفریده شود و نزول آن مراتبی دارد که اصول دیگر مراتب چهارگانه است، هر چه از عالم تجرد دورتر شود یعنی به عالم تنگنا و حدود پایین تر آید تاریکی و رنگ و کمی درخشش او بیشتر خواهد شد، به همین خاطر به هنگامی که به مرتبه جسم رسید تاریک می شود، پس اگر آن نور به مراتب پایین آید به طوری که عنوان حرفی آلی به خود گیرد عقل نامیده می شود و دارای میمنت و برکت خواهد شد، پس پیوسته نورانی می باشد، گرچه در حجاب ظلمت جسم فرو رفته باشد و اگر نزولش به اندازه ای باشد که مستقل گردد و به معنای اسمی رسد، در این صورت نام جهل می گیرد و اندک و بی برکت می شود.
و از آنجایی که خداوند در هر موجود از آن نور چیزی قرار داده و همین نور مبدای پیدایش و عرش آن شی ء است، چه این که حقیقت اختیار در آن شی ء نیز وجود دارد، پس اگر بینا باشد و فقر و ناداری خود به خدا را ببیند و سپس در قبضه خدا بمیرد چنین وجودی به مراتب نازله به عنوان حرفیت تنزل کرده و اعتراف می کند که بر هیچ سود و زیان و زندگی و مرگ و حشری توانایی ندارد و از اصحاب یمین می گردد، زیرا وی به بقاء خدا باقی می شود، و بقای خدا فنایی ندارد و هر کس خود را مستقل ببیند و خود را قائم به ذات خود بداند، به مراتب استقلالی نزول می کند و از اصحاب شمال گردیده و وزن کمی پیدا می کند و برکتی در وی نخواهد بود، زیرا چنین موجود مستقلی حادث بوده و فانی می شود، و ولی آیات پروردگار و وجه الله را منکر می شود، وجه الله همانست که همه اشیاء بدون آن از بین می روند.
از این بیان روشن گردید که دلهای مومنان به واسطه نور و عظمت خدای تعالی بینا شده و جاهلان به نور و عظمت وی با خدا دشمنی نمودند.
و در گذشته بیان شد که آن انوار شؤون حقیقت محمدیه الهیه ای هستند که سر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل پاکش (علیه السلام) می باشند، ایشان مظاهر کلی او بوده و او ظل (سر) همه اشیاء و مبدا و رحمتی است که خداوند همه اشیاء را به وی وسعت داده است و با کفر ورزی به چنین رحمتی خداوند آن را به غضب منقلب می کند و نور را به تاریکی بدل خواهد کرد، چنان که در قول امام و قادة الامم، تحقیق کردیم.
و اخباری(408) که درباره عرض ولایت بر اشیاء آمده بر همین دلالت دارند و نیز آیه شریفه: ذلک بأن الله لم یک مغیرا نعمة أنعمها علی قوم حتی یغیروا ما بأنفسهم و أن الله سمیع علیم.(409) یعنی: چه این که خدای تعالی نعمتی را که به قومی داد تغییر نمی دهد مگر این که ایشان خودشان را تغییر دهند و خداوند شنوای داناست.
و نیز آیه شریفه: بل طبع الله علیها بکفرهم(410) یعنی: بلکه خداوند به واسطه کفرشان بر دلهای ایشان مهر زده است. این مطلب را سابقا بیان کردیم.
و همین معنای اخباری است که درباره ارکان زمین بودن ائمه (علیهم السلام) آمده(411) و مراد این است که به سر آن محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) زمین قوت می گیرد و به آن قیام دارد، و نیز اخباری که دلالت دارند(412) بر این که زمین قبل از خلقت آدم موجود بوده و در آن مردم فراوانی بوده اند که در آن فساد می کرده اند و خون ریز می نموده اند، چنانکه فرمود: و اذ قال ربک للملائکة انی جاعل فی الأرض خلیفة قالوا أتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء(413) یعنی: به هنگامی که پروردگارت به فرشتگان فرمود: من در زمین خلیفه ای قرار می دهم، گفتند: آیا در زمین کسی را خلق می کنی که در آن فساد کند و خون بریزد. چنانکه ائمه (علیهم السلام) ارکان آسمانها هستند، زیرا خدای تعالی فرمود: الله الذی رفع السماوات بغیر عمد ترونها یعنی: خدایی که آسمانها را بدون هیچ ستونی بالا برد.
و در این زیارت نیز فرمود: بکم یمسک السماء ان تقع علی الارض علی الارض الا باذنه یعنی به واسطه شما آسمان بر زمین جز به اذنش فرود نمی آید.

در معنای ایمان

فرمود:
و أبواب الایمان
حقیقت ایمان عبارت از این است که بنده همه نعمت هایی که خداوند به او داده است به کسی که ایمان به وی واجب است تسلیم کند و چنین اعتقاد داشته باشد که تصرف آن کس در وی جز به وجه مصلحت وی نیست و او امین در رفتار با بنده است، اگر چه دست به کشتن او زند و یا همه اموال او را بگیرد و یا فرمان به کشتن فرزندانش دهد و یا بین او و زنش جدایی افکند.
زیرا خدای تعالی فرمود: فلا و ربک لا یؤمنون حتی یحکموک فیها شجر بینهم ثم لا یجدوا فی أنفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیما(414) و فرمود: و ما کان لمومن و لا مومنة اذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة من أمرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا(415) یعنی: به هنگامی که خدا و پیامبرش امری را حکم کردند مرد و زن مومن در آن امر اختیاری ندارند، و هر کس خدا و رسولش را نافرمانی کند به گمراهی آشکار مبتلا شده است.
قمی(416) از امام باقر روایت کرده که: ذلک أن رسول الله خطب علی زید بن حارثة زینب بنت جحش الأسدیة من بنی أسد بن خزیمة و هی بنت عمة النبی، فقالت یا رسول الله حتی أوامر نفسی فأنظر، فأنزل الله و ما کان لمومن و لا مومنة اذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة الایة فقالت یا رسول الله أمری بیدک فزوجها ایاه یعنی: رسول خدا بعد از طلاق زید بن حارثه زینب را خواستگاری کرد، زینب دختر جحش اسدی از بنی اسد بن خزیمه و دختر عموی آن حضرت بود. پاسخ داد: ای رسول خدا با خود بیاندیشم و بنگرم! خدای عزوجل آیه فوق (و ما کان لمومن...) را فرو فرستاد، زینب گفت: ای رسول خدا امر ازدواج من در دست شماست، رسول خدا او را به ازدواج خود در آورد.
دلیل دیگر حدیث رسول خدا است، کافی(417) به اسناد خود از حضرت امام باقر نقل کرد: بینا رسول الله فی بعض أسفاره اذ لقیه رکب فقالوا السلام علیک یا رسول الله فقال ما أنتم فقالوا نحن مومنون یا رسول الله قال فما حقیقة ایمانکم قالوا الرضا بقضاء الله و التفویض الی الله و التسلیم لأمر الله فقال رسول الله ص علماء حکماء کادوا أن یکونوا من الحکمة أنبیاء فان کنتم صادقین فلا تبنوا ما لا تسکنون و لا تجمعوا ما لا تأکلون و اتقوا الله الذی الیه ترجعون؛ رسول خدا در سفری بودند، ناگهان کاروانی با او برخوردند، گفتند: درود بر تو ای پیامبر خدا پرسید شما کیستید؟ گفتند: ای رسول خدا! ما مومنانیم. پرسید حقیقت ایمان شما چیست؟ پاسخ دادند: خشنودی به قضای الهی واگذاری و تفویض به خدا و تسلیم فرمان الهی. فرمود: دانشمندانی حکیم هستید که از حکمت در شرف پیامبری می باشید، اگر در آن چه گفتید راست می گویید: آنچه را که در آن سکونت نمی گزینید بنا نکنید و آنچه را نمی خورید نیاندوزید، و از خدایی که به سوی او باز می گردید پروا پیشه کنید.
از آنجایی که انسان که حاوی عالم اکبر است و ارکان وجودی اش را اسماء پر کرده و کتاب مبین الهی است که همه نهانها با حروف وی آشکار می شود دارای عوالمی است، بنابراین به حقیقت ایمان نمی رسد، مگر اینکه همه عوالم خویش را تسلیم خداوند کرده و به او تفویض نماید و به قضای الهی در همه آن عوالم رضایت دهد.

در این که هر عضوی ایمانی ویژه به خود دارد

در اخبار آمده است که ایمان در جوارح بدن پخش شده و خداوند برای هر یک از جوارح تکلیف و وظیفه ویژه ای قرار داده تا همه آن اجزاء به ایمان برسند و از کفر ویژه به آنها برهند.
از جمله روایت کافی(418) به اسناد به ابو عمر و زبیر به امام صادق است:
180
قَالَ قُلْتُ لَهُ أَیُّهَا الْعَالِمُ أَخْبِرْنِی أَیُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ قَالَ مَا لَا یَقْبَلُ اللَّهُ شَیْئاً إِلَّا بِهِ قُلْتُ وَ مَا هُوَ قَالَ الْإِیمَانُ بِاللَّهِ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ أَعْلَی الْأَعْمَالِ دَرَجَةً وَ أَشْرَفُهَا مَنْزِلَةً وَ أَسْنَاهَا حَظّاً قَالَ قُلْتُ أَ لَا تُخْبِرُنِی عَنِ الْإِیمَانِ أَ قَوْلٌ هُوَ وَ عَمَلٌ أَمْ قَوْلٌ بِلَا عَمَلٍ فَقَالَ الْإِیمَانُ عَمَلٌ کُلُّهُ وَ الْقَوْلُ بَعْضُ ذَلِکَ الْعَمَلِ بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ بَیَّنَ فِی کِتَابِهِ وَاضِحٍ نُورُهُ ثَابِتَةٍ حُجَّتُهُ یَشْهَدُ لَهُ بِهِ الْکِتَابُ وَ یَدْعُوهُ إِلَیْهِ قَالَ قُلْتُ صِفْهُ لِی جُعِلْتُ فِدَاکَ حَتَّی أَفْهَمَهُ قَالَ الْإِیمَانُ حَالَاتٌ وَ دَرَجَاتٌ وَ طَبَقَاتٌ وَ مَنَازِلُ فَمِنْهُ التَّامُّ الْمُنْتَهَی تَمَامُهُ وَ مِنْهُ النَّاقِصُ الْبَیِّنُ نُقْصَانُهُ وَ مِنْهُ الرَّاجِحُ الزَّائِدُ رُجْحَانُهُ قُلْتُ إِنَّ الْإِیمَانَ لَیَتِمُّ وَ یَنْقُصُ وَ یَزِیدُ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ کَیْفَ ذَلِکَ قَالَ لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی فَرَضَ الْإِیمَانَ عَلَی جَوَارِحِ ابْنِ آدَمَ وَ قَسَّمَهُ عَلَیْهَا وَ فَرَّقَهُ فِیهَا فَلَیْسَ مِنْ جَوَارِحِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ قَدْ وُکِّلَتْ مِنَ الْإِیمَانِ بِغَیْرِ مَا وُکِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا فَمِنْهَا قَلْبُهُ الَّذِی بِهِ یَعْقِلُ وَ یَفْقَهُ وَ یَفْهَمُ وَ هُوَ أَمِیرُ بَدَنِهِ الَّذِی لَا تَرِدُ الْجَوَارِحُ وَ لَا تَصْدُرُ إِلَّا عَنْ رَأْیِهِ وَ أَمْرِهِ وَ مِنْهَا عَیْنَاهُ اللَّتَانِ یُبْصِرُ بِهِمَا وَ أُذُنَاهُ اللَّتَانِ یَسْمَعُ بِهِمَا وَ یَدَاهُ اللَّتَانِ یَبْطِشُ بِهِمَا وَ رِجْلَاهُ اللَّتَانِ یَمْشِی بِهِمَا وَ فَرْجُهُ الَّذِی الْبَاهُ مِنْ قِبَلِهِ وَ لِسَانُهُ الَّذِی یَنْطِقُ بِهِ وَ رَأْسُهُ الَّذِی فِیهِ وَجْهُهُ فَلَیْسَ مِنْ هَذِهِ جَارِحَةٌ إِلَّا وَ قَدْ وُکِّلَتْ مِنَ الْإِیمَانِ بِغَیْرِ مَا وُکِّلَتْ بِهِ أُخْتُهَا بِفَرْضٍ مِنَ اللَّهِ تَبَارَکَ اسْمُهُ

گفت: از آن حضرت پرسیدم، ای عالم به من بگو کدام اعمال به نزد خدا از همه اعمال افضل و برتر است؟
پاسخ داد: عملی که خداوند هیچ چیزی را بدون آن نمی پذیرد.
پرسیدم: آن عمل چیست؟
فرمود: ایمان به خدا که خدایی جز او نیست بالاترین درجه و شرافتمندترین منزلت و زیباترین بهره از اعمال را داراست.
گفت: پرسید آیا برا یمن نمی گویی که آیا ایمان گفتار و عمل است و یا گفتار بدون عمل؟
حضرت پاسخ فرمود: ایمان کامله عمل است و قول و گفتار بخشی از عمل است که خدای تعالی در کتاب خود آن را بیان فرموده است، نور آن روشن و حجت او استوار و کتاب به حجت آن شهادت می دهد و به آن می خواند
پرسیدم: فدایت شوم آن را بیان نما، تا بفهمیم؟
پاسخ داد: ایمان حالات و درجات و طبقات و منازلی دارد، برخی تمام و کامل هستند و در منتهای کمالند، و برخی ناقصند و نقصان آن روشن، و برخی رجحان دارند، و رجحان آن بیشتر است.
پرسیدم: آیا ایمان کامل می شود و یا کمی و زیاد می پذیرد؟
در پاسخ فرمود: آری، پرسیدم: چگونه؟ فرمود: خدای تبارک و تعالی ایمان را بر اعضاء و جوارح فرزند آدم واجب کرد و آن را بر اعضاء و جوارح بخش کرد و پخش نمود، بنابراین هر عضوی از اعضاء ایمانی ویژه دارد که به غیر از ایمان به دیگر اعضاءست.
از جمله آن اعضاء قلب است که عقل و فهم بر عهده آن است، قلب امیر بدن اوست، جوارح و اعضاء بدون اجازه او وارد و خارج نمی شود مگر این که او نظر و فرمان دهد.
و بخشی از آن چشمانش می باشد که با آن می بیند و گوشهایش که با آن می شنود و دستانش که با آن می گیرد و پاهایش که با آن می رود و فرج او که قوه باه از ناحیه آن می باشد، و زبانش که با او می گوید و سرش که صورتش در آن است، هر یک از این اعضاء ایمانی ویژه دارند که دیگری ندارد، این اختصاص را خداوندی داده که نامش مبارک است. اکنون که روشن شد که انسان به لحاظ جوارح عوالم و درجاتی از ایمان دارد پس حقیقت ایمان در او پیاده نمی شود مگر این که همه اعضاء و جوارحش ایمان آورند.
روشن است که هیچکس به شناخت ایمان مربوط به جوارح نائل نمی شود، مگر این که کسی به او بشناساند، و بگوید که کدام مرتبه از ایمان به کدام عضو اختصاص دارد و معرفت و شناخت آن بدون شناخت همه اسماء ممکن نیست، شناخت همه اسماء در اعضا به این است که بفهمد که هر اسمی در مرتبه نزول خود به عالم ملکات و عالم افعال در صورت انفرادی و یا ترکیب با اسماء دیگر و یا با شأنی از شؤون اسم دیگر و یا اسمای گوناگون و یا شؤون متعدد چه صورتی دارد، فهم و دست یابی به چنین علمی تنها از کسی ممکن است که خداوند منصوب کرده چه این که چنین انسانی را تنها خداوند می شناسد و بدون معرفی خدا نمی توان او را یافت، و او بعد از رسول خدا کسی جز امیرالمومنین (علیه السلام) و اولاد طاهرین (علیه السلام) او نیست، پس ایشان ابواب ایمانند، و لذا نمی توان به ایمان جوارح دست پیدا کرد، مگر این که ایشان ایمان ویژه هر عضوی را بیان کنند چنان که رسول خدا فرمود: أنا مدینة العلم و علی بابها(419) یعنی: من شهر علم هستم و علی در آن است.
دانستید که یکی از اعضاء قلب است و عمل آن شناخت و معرفت می باشد، چنان که در روایت بیان شده است، پس ایمانی که بر قلب واجب شده اقرار و معرفت و اعتقاد و رضایت و پذیرفتن این است که لا اله الا الله وحده لا شریک له الها واحدا و این که وی همسر و فرزندی ندارد، و محمد بنده و پیامبرش (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد، و اقرار و اعتراف به این که آنچه آن حضرت آورده از ناحیه خداست.
روشن است که معرفت بناگذاری بر این نیست که خدایی جز خدای یکتا نیست و او شریکی ندارد و محمد بنده و رسولش (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد، بلکه معرفت عبارت از دریافت دل و آرامش و اعتقاد به مراتب فوق است، چنان که روایت تصریح کرده است، بلکه معرفت عبارت از این نیست که اجمالا بدانیم که اشیاء سازنده و آفریننده ای دارند که از سنخ آنها نیست، گرچه این مقدار انسان را از کفر خارج می کند و به حزب مسلمانان داخل می نماید.