فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

در پیمان هایی که از انبیاء گرفته اند

از اینجا روشن شد که راز این خبر دانسته می شود که: خداوند هیچ پیامبری را به نبوت مبعوث ننموده مگر اینکه از او سه پیمان گرفته: 1. اقرار به بندگی 2. دست کشیدن از امداد خدایان دیگر 3. و اینکه خداوند آن چه را بخواهد به جلو می اندازد و بخواهد آن چه را به تاخیر می اندازد. چنان که در توحید صدوق و تفسیر عیاشی از محمد بن مسلم از امام صادق و غیر ایشان روای شده است، به همین خاطر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به همان گونه که خدایش فرمود: ما کنت بدعا من الرسل و ما أدری ما یفعل بی ولا بکم ان أتبع الا ما یوحی الی و ما أنا الا نذیر مبین؛(263) من بر خلاف دیگر پیامبران نیستم و نمی دانم که با من چه رفتاری می شود و نمی دانم با شما چه می کند، جز از آن چه که بر من وحی می شود پیروی نمی کنم، من جز ترساننده روشنگر نیستم. چگونه خردمند از اینکه تنها توانسته بدون گناه و بی عیب به نزد پروردگارش رسیده می تواند آرام یابد در حالی که بنده ای مملوک بیش نیست و بر هیچ چیز توانایی ندارد، آیا گناهی از این بزرگ تر و زشتی از این سزاوار ملامت تر که خویش را می بیند، و بر مولای خود ادعای حقی می نماید، و یا اینکه گمان می کند که حقوق مولایش را ادا کرده، و پس از آن مستحق کرامت و عطوفت وی شده است؟ چگونه کسی که چنین گناه بزرگی از او سر زده امید نجات و رهایی دارد و از عدالت احکم الحاکمین و جزا دهنده و روز جزا نمی هراسد و به کارهای خویش اعتماد می کند و به فضل او میل نمی کند؟ چگونه به طاعت های خویش دلخوش می شود ولی به غفران و بخشش او میل نمی نماید در حالی که امام سجاد (علیه السلام) و آقای عبادت کنندگان فرمود: و لست أتکل فی النجاة من عقابک علی .عمالنا، بل بفضلک علینا، فانک أهل التقوی و المغفرة، اللهم انا نعذو بک من شر أنفسنا فأعذنا و نستغفرک فاغفرلنا و نستعصمک فیما بقی من أعمارنا فاعصمنا، فانا عبیدک نتقلب فی قبضتک و لا حول و لا قوة الا بک و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین؛(264) خدایا من در نجات از عقاب، بر اعمال خویش تکیه نمی کنم، بلکه امید به فضل توست، زیرا تو اهل تقوا و اهل آمرزشی! خدایا ما از شر نفوس خویش به تو پناه می بریم پس به ما پناه ده، خدایا به درگاه تو استغفار می کنیم پس ما را بیامرز و در بقیه عمر خویش از تو خواهانیم که ما را از گناه مصون بداری، پس به ما عصمت بده! ما بندگان تو هستیم در دست تو به این سو و آن سو رویم، نیرو و توانی جز از تو نداریم، و درود خدا بر محمد و آل پاکش باد!
فرمود:

و منتهی الحلم

مراد از منتهای یک چیز غایت آن است که بعد از آن خبری از آن چیز نیست. مراد از حلم عقل و جمع آن احلام است، لذا در گفتار خدای تعالی: أم تأمرهم أحلامهم بهذا أم هم قوم طاغون؛(265) آیا خرد ایشان چنین برایشان حکم می کند یا اینکه ایشان گروهی طغیان گرند؛ معنایش عقل است.

در معنای عقل و خرد

عقل رویی به سوی حق تعالی دارد و به این اعتبار به آن عقل گویند، زیرا عقل به معنای منع است و عقل حجاب خداست که مردم از حریم او دور می کند تا چیزی را که لایق عزت و جلال و روی گرامیش نیست نیاورد. بنابراین عقل مرتبه ای از وجود به اعتبار تنزل به عالم کثرت به عنوان آلیت است و او اسم الله است.
به همین خاطر مولای ما ابوالحسن موسی بن جعفر (علیهما السلام) در روایت اصول کافی(266) فرمود: ای هشام! شکیبایی بر وحدت علامت نیروی عقل است، پس هر کس در زمینه خدا تعقل کند از اهل دنیا دوری می گزیند یعنی: هر کس حجاب بین خود و خدا را بر دارد، و اموری را که لایق بلندی عزتش نیست از آن درگاه دور کند وی کسی است که انحصار کمالات را در وی ادراک کرده و فهمیده است که ماسوای او ناقصند، لازمه این ادراک اعتزال و دوری از مردم است، و انس خویش را تنها به خدا مقصور می کند و نیز فرمود:(267) ای هشام! خداوند انبیاء و رسولانش را به سوی بندگانش نفرستاد مگر به این هدف که بندگان از خدا حقایق را تعقل کنند و بهترین پذیرندگان دارای بهترین معرفت هستند، و داناترین ایشان به امر خدا عقلی بهتر و کامل تر دارد و درجه آن ها در دنیا و آخرت برتر است.
و عقل را رویی به خلق است، و به این اعتبار به آن حلم می گویند، و لازمه آن ضبط و حفظ نظم به هنگام هیجان، خم و آرامش است.
البته این معانی را در معنای حلم آورده است و در واقع معانی حلم نیستند، بلکه استعمال حلم در این معانی استعمال و لوازم آن است موید آن روایت نبوی(268) است که در پاسخ برخی از حواریانش که از عقل پرسید فرمود: فینشعب من العقل الحلم، و من الحلم العلم، و من العلم الرشد، و من الرشد العفاف، و من العفاف الصیانة، و من الصیانة الحیاء، و من الحیاء الرزانة، و من الرزانة المداومة علی الخیر، و من المداومة علی الخیر کراهة الشر، و من کراهة الشر طاعة الناصح، فهذه عشرة أصناف من أنواع الخیر، و لکل واحد من هذه العشرة الاصناف أنواع...؛ از عقل حلم منشعب می گردد، و از حلم علم و از علم رشد و از رشد عفاف و از عفاف صیانت و از صیانت حیاء و از حیاء رزانت و سنگینی و از وقار و رزانت مداومت بر خیر و از مداومت بر خیر بد داشتن شر و از بد داشتن از شر پیروی از ناصح است، اینها ده صنف از انواع خیرند، و هر کدام از این ده صنف دارای انواعی اند... .
پس چون حقیقت عقل به طور کلی حقیقت محمدیه الهیه است که صادر اول در هر موجود است، و او کتاب خداست که خداوند به دست خویش آن را نوشته است، که در آن کتاب آیات محکم موجود است، و همین آیات محکم، عقل است که در مقابل آن جهل است و جهل آیات متشابه می باشد، پس عقل به طور مطلق همانست که گفته شده که اولین موجودی است که خداوند آن را خلق کرده و در عرض وی موجودی نیست، و آن عقلی که در عرض جهل و شیطنت قرار دارد، آن چیزی است که به عالم کثرت تنزل کرده و به عنوان معنای آلی حرفی اسم الله است که در عرض آن طاغوت قرار دارد.
به همین خاطر در مرفوعه ای که در کافی(269) روایت شده و به امام صادق می رسد گفت: من از آن حضرت پرسیدم که عقل چیست؟ فرمود: ما عبد الرحمن واکتسب به الجنان قال قلت: فالذی کان فی معویة؟ فقال: تلک النکراء تلک الشیطنة و هی شبیهة بالعقل و لیست بالعقل؛ عقل آن است که پروردگار رحمن به آن عبادت شود و بهشت به آن کسب گردد. راوی گفت: از آن حضرت پرسیدم: پس آن عقلی که در معاویه بود چیست؟ پاسخ فرمود: آن نکراء است، آن شیطنت می باشد که شباهت به عقل دارد و عقل نیست. در این کتاب روایات فراوانی است که عقل را با جهل مقابل قرار داده است و برای این معنا به خواست خدا تحقیقی بیشتر داریم و آن در ضمن جمله آن حضرت و ذی النهی می آید.
پس اسم الله به اعتبار این که حجاب و مانع از حریم خدای تعالی است همان عقل می باشد، و همین عقل به اعتبار این که به مراتبش به عنوان آلیت حرف بودن تنزل می کند حلم می باشد (یعنی اسم الله به اعتبار تنزل مزبور حلم) است، و چون آل محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) مظاهر کلی آن اسم مبارک هستند، پیروان ایشان مظاهر جزیی آن هستند به همین خاطر امامان پاک منتهای حلم و رسول الله نیز منتهی امامان است، زیرا بیان داشتیم که ایشان مظهر حقیقت الهیه محمدیه هستند.
فرمود: