فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

مثالی برای احاطه علمی حق تعالی

اگر خواهی این مطلب را روشن نماییم: اقیانوسی را در نظر آور که همه مخلوقات گذشته و آینده تا انقراض دنیا از آن می نوشند، تا هنگامی که سهمی برای اهل مشرق و یا اهل مغرب جدا نشده آیا می توان به بخشی از اقیانوس اشاره کرد و گفت: آن سهم اهل مشرق و یا اهل مغرب است؟! و آیا می توان سهمیه ایشان را از دریا نفی کرد؟ و اگر سهمیه هر یک معلوم شد آیا می توان به آن اشاره کرد و گفت این سهم فلان اقلیم از مشرق و یا بهمان اقلیم مغرب است؟ آیا می توان سهم ایشان را نفی کرد؟ و نیز اگر سهمیه چنین اقلیم هایی معلوم شده باشد، ولی آیا می توان به آن اشاره کرد و گفت سهمیه فلان دولت و فلان ملت و فلان شهرها این است؟ و نیز اگر برای عده ای سهمیه جدایی در نظر گرفتند، تا هنگامی که سهمیه تک تک افراد جدا نشده آیا می توان به آن اشاره کرد و گفت سهم فلان و بهمان این است و نیز آیا می توان سهمیه ایشان را نفی کرد، پس تا هنگامی که زید از آن آب ننوشید نمی توان آن کاسه را سهمیه زید دانست، و نیز نمی توان سهمیه زید را از آن کاسه نفی کرد. زیرا سهمیه زید با توجه به این اسم از حدی که سهمیه وی برداشته انتزاع می شود، و نه از هویت آب، لذا قصه در همه اشیای محدود چنین است و اصلا تا زمانی که سهمیه زید معلوم نشده و به مشخصات ممیزه تشخص نیافت نمی توان حکم به وجود آن کرد، اما می توان به آن احاطه کرد، زیرا احاطه به هویت ممکن است و لازم نیست هویت تشخص های گوناگون پذیرفته باشد، پس مثال ما برای این بود که ممکن است احاطه بر چیزی ممکن باشد ولی آن چیز هنوز تعین حدی پیدا نکرده باشد.
به عبارت دیگر: علم به هویت های اشیاء تعلق می گیرد و متعلق دانستن اشیاء در ماضی و مستقبل (علم و یعلم) دانستن اشیاء به مشخصات و تعینات است، بنابراین بین اثبات علم و بین نفی علم (در گذشته و آینده) تنافی ندارد، همین مطلب در خطبه حضرت علی (علیه السلام) به روایت کافی(223) از فتح بن جرجانی آمده است وی گفت: من با حضرت ابوالحسن در یک مسیر حرکت می کردیم، تا این که فرمود: کان ربا اذ لا مربوب، و الها اذ لا مألوه، و عالما اذ لا معلوم، و سمیعا اذ لا مسموع؛ وی پروردگار بود در آن هنگام که هیچ مربوبی نبود، و معبودی بود که هنوز عابدان نبودند، و دانایی بود که هنوز دانسته ها محقق نبودند، و شنونده ای بود به هنگامی که شنیده ها نبودند. و تتمه ای در روایت دیگر از علی بن ابراهیم(224) نقل شده و آن این است: عالم اذ لا معلوم، و خالق اذ لا مخلوق، و رب اذ لا مربوب؛ دانا بود در زمانی که هنوز معلوم نبود، آفریننده ای بود که هنوز آفریده ای نبود، پروردگاری بود که هنوز پروریده ای نبود. پس مراد حضرت اثبات مراتب چهارگانه این صفات برای حق تعالی است، و می خواهد نفی تنزل آنها به مرتبه پنجم کند.
مرتبه پنجم مرتبه وقوع فعل از فاعل بر مفعول است، در این مرتبه می توان نفی صفات کرد و در عین حال که مبدأ اشتقاق موصوف را برای او اثبات می کنید، چنان که در بنا و نجار مادامی که بنایی نکرده و سریر را نساخته می توان گفت که وی هنوز کاری نکرده و نفی این کار (یعنی مرتبه پنجم) مستلزم نفی مراتب چهارگانه نیت، و حتی مستلزم نفی یک مرتبه هم نیست. لذا ابو عبدالله امام صادق (علیه السلام) (در روایت کافی(225) از ابو بصیر) به همین مطلب اشاره دارد: قال سمعت أبا عبدالله یقول: لم یزل الله - عزوجل - ربنا و العلم ذاته و لا معلوم، و السمع ذاته و لا مسموع، والبصر ذاته و لا مبصر، والقدرة ذاته و لا مقدور، فلما أحدث الأشیاء و کان المعلوم وقع العلم منه علی المعلوم والسمع علی المسموع و البصر علی المبصر والقدرة علی المقدور؛ پیوسته خدای - عزوجل - پروردگار ما بوده و علم عین ذات او بوده در حالی که هنوز معلوم نبوده و سمع ذات او بود ولی هنوز مسموع وجود نیافته بود و بصر عین ذات او بود و هنوز مبصری نبود و قدرت ذات او بود و هنوز مقدوری نبود، هنگامی که اشیاء را آفرید و معلوم تحقق یافت علم وی به معلوم و سمع وی به مسموع و بصر وی بر مبصر و قدرت وی بر مقدور تعلق گرفت.
پس مثال ما برای بیان همین مقدار خوب است گرچه مثال از جهات دیگر با مورد ما تفاوت دارد.

در چگونگی تعلق علم به حوادث آینده

و از اینجا ظاهر شد که کسانی که می گویند: خداوند دارای دو علم یعنی: 1 - علم قدیم 2 - علم حادث می باشد، دچار اشتباه شدند و منشأ اشتباه ایشان توجه نکردن به مراتب اشیاء و تمییز ندادن حدود صفات و اعتبارات آنهاست و این که هر هیأتی به یک اعتبار غیر از اعتبار ملحوظ در هیأت دیگر است.
اکنون دلیل دیگر بر این مطلب که متعلق علم هویت های اشیاء است و متعلق علم به ماضی و مضارع (علم و یعلم) مشخصات ممیزه اشخاص از یکدیگر است و نه مراتب و شؤون آنها این است که همه ادیان اتفاق دارند که علم حق به اشیاء ازلی است و نیز خدای تعالی بعد از خلقت اشیاء به همه مراتب و شؤون آنها علم دارد، در این صورت چگونه دیگر اسماء و صفات از قبیل خالق و باری و مقدر و مدبر و مصور و موجد و سمیع و بصیر و خبیر و... تا هزار اسم مجال بروز دارند، معنای این که علم از صفات ذات است و آن را از خدای تعالی ازلا و ابدا نمی توان نفی کرد برخلاف دیگر صفات فعلی چیست؟ و نیز معنای این که همه موجودات در آسمان ها و زمین بر خصلت های هفت گانه علم و مشیت و اراده و قدر و قضا و اذن و اجل هستند چیست؟ اگر کسی گمان برد که می تواند این قاعده را نقض کند کفر ورزیده است. بلکه از عالم (علیه السلام) در روایتی که در کافی(226) نقل شده و حدیث به اینجا رسید که فرمود: فلله تبارک و تعالی البداء فی ما علم متی شآء...؛ خدای تعالی هرگاه بخواهد در آنچه می داند تجدید نظر می کند. یعنی بعد از تنزیل از علم تمیز معلومات به عالم مشیت که عالم وجود کلی است بداء را می پذیرید، نه در عالم تمیز معلومات.
خدای تعالی فرمود: یمحو الله ما یشاء و یثبت و عنده أم الکتاب؛(227) خداوند آنچه را بخواهد محو کند و آنچه را بخواهد اثبات می کند، و ام الکتاب به نزد حق تعالی است.
مراد این است که معلوماتی که به عالم مشیت رسیده را محو می کند و در همین عالم چیز دیگری را اثبات می کند، ولی در عالم تمیز معلومات محو صورت نمی گیرد، بلکه آنچه محو می شود و اثبات می گردد در آنجا وجود دارند و آن عالم ام الکتاب و لوح محفوظ است.

در معنای بداء

پس از آنچه یاد کردیم معلوم می شود که خدای تعالی در آنچه می داند بداء حاصل می کند، لذا می تواند اراده کند و محو کند و چیزی دیگری را بخواهد و هرگاه خواست می تواند تقدیر نماید و می تواند محوش کند و چیزی دیگری را بخواهد و هرگاه مقدر نمود می تواند قضا نماید و یا آن را محو کند و چیز دیگری را تقدیر نماید، و هنگامی که قضا به چیزی تعلق گرفت نیز می تواند آن را امضا کند و یا آن را محو کند و چیز دیگری را قضا نماید، و هنگامی که امضا کرد می تواند آن را در عالم عین ایجاد کند و یا آن را محو کند و چیزی دیگری را معین نماید، و هنگامی که معین کرد و ایجاد نمود دیگر بداء نیست، پس معلوم در عالم تمیز معلومات بر عالم مشیت محیط است، و هر چه خواست آن چیز مصداقی از مصادیق و جزیی از جزییات آن است، و همین مطلب در باب مشیت و دیگر عوالم از عالم های اراده و عالم قدر و عالم قضا و عالم اذن و عالم اجل می آید، همه آنها محیط بر مادون بوده و به سان احاطه جنس عالی نسبت به جنس سافل و جزییات اضافیه بر مادون محیطند، اگر متعلق علم اشیاء متعین می بود راهی برای بداء در آنچه خدا می دانست نبود تا خداوند به هر هنگام بخواهد آن را دگرگون کند، بلکه اصلا توقف معلومات بر مشیت و دیگر خصال معنایی نداشت. زیرا علم به آن تعلق گرفته بود و نیازی به مراحل پایین نبود.
اگر گویی: لازمه سخن شما این است که اشیاء به طور متین و مشخص برای خدای تعالی معلوم نیستند، بلکه بعد از وجود معلوم می گردند! گویم: اگر معلوم نبودن اشیاء نادانی و جهل خداوند است، ما از این گفته به خدا پناه می بریم، بلکه از این جنبه علم قبل از حدوث خداوند همانند بعد از حدوث آن است و حدوث اشیاء بر دانش خداوند نیافزود، زیرا دانستید خداوند در عالم صفات به آن ها علم داشت. و اگر مراد از اینکه اشیاء برای خدا معلوم نبودند این است که اشیاء عینا و شخصا در نزد خداوند نبوده اند، (ما نه تنها قائل به آن هستیم بلکه) با این قول به خداوند تقرب می جوییم، زیرا اشیاء مخلوق و حادثند، و بعد از پیاده شدن همه اسماء حسنی از قبیل صفات ذات و صفات فعل در آنها به مرتبه غیبت رسیده اند، ولی بنابر سخن شما باید اشیاء عینا قدیم و ازلی باشند و همه صفات فعلی از مرحله فعلیت خارج شوند، و هرگز بداء در آنها راه پیدا نکند، زیرا علم حق تعالی نمی تواند دگرگون شود.
اگر گویی: علم به اشیاء به معنای حضورشان در نزد خداست لازمه آن قدم اشیاء نیست زیرا مراد از حضور اشیاء به نزد حق تعالی این است که برای خدا زمان ها تفاوتی ندارد و زمان ماضی و حال و آینده یکسان است و اشیاء زمانی در زمان وجود خود برای خدا حاضرند، گرچه در اعیان موجود نباشند، پس اگر اشیاء در زمانی موجود شوند و در زمانی نبوده اند منافات با حضورشان نزد حق تعالی ندارند.
گوییم: این سخن شما که در زمان گذشته و حال و آینده به نزد خداوند یکی است مورد پذیرش و مسلم است، ولیکن گویی: آیا زمان آینده با همه حوادث شخصا و عینا در عالمی در عوالم موجود است؟ یعنی زمان آینده با حوادث به طور مشخص و معین قابلیت اشاره مثلا در عالم الهی دارد و یا اینکه معدوم است و امکان اشاره ولو در عالم الهی و به اشاره الهی به آن نیست.
اگر گویی: زمان آینده مثلا در عالم الهی موجود است بنابراین ازلی است و لازمه آن این است که در ازل با خداوند چیزی بوده است و اگر گویی در آن عالم به اشاره الهی نیز موجود نیست در این صورت چه چیزی در آن عالم به نزد خدا حاضر بود؟
پس روشن شد که علم حق تعالی عبارت از اسم مستأثر خداست، به عبارت دیگر اینکه علم خدا به حقایق و انیت های اشیاء که بر آنها اسم شی ء اطلاق می شود احاطه دارد و بعد از وصول به مرتبه معلوم و تمیز از دیگر معلوماتی که در عرض آن است یعنی بعد از تنزل در مرتبه معلوم و در عالم الهی قابلیت اشاره در عالم خلق پیدا می کند، بنابراین پس از اینکه مشیت و دیگر خصلت های هفت گانه الهی در اشیاء تاثیر گذاشتند و در عالم خلق موجود شدند شایسته اشاره در عالم خلق شدند، چنان که در شرح قول مصنف و موضع الرسالة در شرح حدیث حدوث اسماء بیان شده است.