فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

در اعتبارات صفات

اکنون که مطالب فوق را دانستی، بدان که صفات دارای اعتباراتی است:
اعتبار اول این است که صفات عین ذاتند، یعنی ذات در حد خود از همه اشیا کفایت می کند (و به هیچ چیز نیازی ندارد).
اعتبار دوم صفات این است که علم صفتی در عرض صفات دیگر از قدرت و وجود و حیات و سمع و بصر است، بنابراین اعتبار باید ملاحظه خصوصیات ممیزه علیم را از قدرت و دیگر صفات با ذات در نظر گرفت تا بتوان علم را برای ذات در عرض قدرت و دیگر صفات اثبات کرد، تا گفته شود که: همه ذات علم و همه ذات قدرت و یا علمش، عین ذات و قدرتش عین ذات است و یا صفات ذاتیه چند صفت هستند؟ این عالم، عالم تنزل ذات به عالم صفات و عالم تمیز اجمالی هر صفت از دیگری است، پس از ذات در این عالم به مثل علم و قدرت و حیات تعبیر می شود، مثل مثلهای قبلی.
اعتبار سوم صفات اعتبار ثبوت همیشگی آنها برای ذات به لحاظ نفی اضداد و تنزیه ذات از آنها بدون ملاحظه تنزل آنها به اسماء نوعیه است که ارباب انواع خلقند، از ذات در این اعتبار به مثل علیم و قدیر تعبیر می شود.
اعتبار چهارم آن اعتبار تنزل صفات به عالم اسماء که ارباب انواعند می باشد، پس از آن صفات به مثل قادر و عالم تعبیر می شود.
اعتبار پنجم آن اعتبار تشخص جزئیات هر نوع است و این که هر کدام از جزئی دیگر تشخص پیدا می کنند، لذا به این اعتبار معلوم و مقدور و دیگر صفات است.
اکنون که این مطلب معلوم شده است، بدان که رحمن همان رحمت به اعتبار سوم است، و به همین خاطر بر همه اشیاء استیلا یافت، و همه اجزاء عالم امکان قابلیت گنجایش آن را دارند، اما اعتبار چهارم صفات و در پی آن اعتبار پنجم ویژه مومنان است و اسم رحمن در غیر مومن به اعتبار چهارم است که به اسم باری تنزل کنند و در همین اعتبار در مومنین به اسم رحیم تنزل می کند، و در اعتبار پنجم در مومنین رحم می کند و در غیر مومن خشم می گیرد و خشم می گیرد، و لذا امام صادق (علیه السلام)(207) فرمود: الرحمن اسم خاص لصفة عامة، و الرحیم اسم عام لصفة خاصة: رحمن اسم خاص برای صفت عام و رحیم اسم عام برای صفت خاصه است. یعنی چون رحمانیت به این است که خداوند وجود را به همه موجودات بدهد بدون این که وجود به مومنین اختصاص داشته باشد، پس اسم رحمن ویژه خدای تعالی است، زیرا این معنا نمی تواند دی دیگران پیاده شود، ولی رحیم عطوفت است به طوری که در پی آن سودی باشد، این اسم عام است که غیر حق تعالی نیز به آن موصوفند.
از این مطلب معلوم شد که رحمت دو بخش است: رحمت ابتدایی و رحمت جزایی، اولین رحمت رحمت رحمانیه است که به همه موجودات وجود می دهد، وجودی که اصل همه خیرات و قوام همه شرور است.
رحمت دوم رحمت رحیمیه است و این رحمت همان است که در پی ایمان به خدا درآمد و پاداش بر آن است، مثل توفیق دادن برای انجام طاعات و رسوخ ایمان در دلهای مومنان و خوش آیندی ایمان برای مومنین و ناخوشایندی فسوق و نافرمانی و نیز پایان بخشی عواقب مومنان به خیر مثل ترس و خشیت و امید و گمان خوش به خدای تعالی و امثال آن، پس خدای تعالی رحمن رحیم در دنیاست، ولی در آخرت اصل وجودی که مبدأ همه اشیاء و آشکار کننده شؤون خیر است را در مومنان حفظ می کند و این وجود را به بهشت و حوریان زینت می دهد، بلکه هر چه را نفوس خواهانند و چشم را می نوازند، ده برابر تا آنچه که در آیه شریفه به آنها بشارت داده که: مثل الذین ینفقون أموالهم فی سبیل الله کمثل حبة أنبتت سبع سنابل فی کل سنبلة مئة حبة والله یضاعف لمن یشاء والله واسع علیم؛(208) و مثل کسانی که اموال خویش در راه خدا انفاق نمایند همانند دانه ای است که هفت سنبله آورده که در هر سنبله صد حبه است و خداوند برای هر کس که بخواهد چند برابر می کند و خداوند وسعت بخش داناست. پس او رحمن و رحیم در آخرت است، لذا در دعا فراوان آمده است یا رحمن الدنیا و الاخرة و رحیمهما.(209)
فرمود:

و خزان العلم

خزان بر وزن رمان جمع خازن است ذخیره کردن مال، حفظ کردن مال و حرز به کسره جایگاه مطمئن.

در اطلاقات علم

علم مصدر است، علم بر وزن سمع، یعنی دانست، و بیشتر در معنای حدثی (یعنی مصدری) به کار نمی رود بلکه بر معلوم اطلاق می شود، چنانکه ستر گفته می شود و مراد ما یستریه یعنی پرده از آن اراده شود، پرده آلت ستر است و معلوم وسیله علم می باشد.
همین مطلب در باب اطلاق غسل بر آبی که با آن غسل کنند جاری است، پس مراد از علم چیزی است که با آن معلوم دانسته می شود و مشخص می گردد، گرچه هنوز معلوم، یا مشخص نشده یا مشخص گردیده و به نزد عالم حاضر نمی شود مگر این که به آن التفات کند. از این که علم را آلت علم (معلوم) گرفتیم به خاطر ادله ای چند است، اول این که عرف بر آن دلالت دارد، اطلاقات اسامی علوم مثل علم فقه و علم نحو و صرف و غیر آن دلیل ماست، زیرا این اطلاقات بر سه گونه است: اطلاقات علم بر ملکات مثل این که فلانی علم فقه دارد، یا فلانی استاد در علم فقه است، با این که هنوز مسأله ای آن را استنباط نکرده است به گونه ای که اگر از وی مسأله ای را بپرسند در پاسخ می گوید: نمی دانم تا مراجعه کنم، پس مراد این است که وی ملکه ای دارد که اگر آن را اعمال کند احکام موضوعات را به لحاظ این که ترک آنها لازم و یا فعل آنها واجب است به دست می آورد.
اطلاق دوم علم در به کارگیری این ملکا برای استنباط جزئیات است و آن اجتهاد می باشد که در روایت شریفه: الملائکة تفرش اجنحتها فی مجلس العلم؛ فرشتگان بالهای خویش را در مجلس دانش می گسترانند مراد است.
اطلاق سوم علم، اطلاق علم بر خود مسائل است، مثل این که می گویند: کتابهای علم فقه، کتابهای علم اصول، و بر این وزان مراد از این اطلاق های سه گانه معنای حدثی (مصدری) نیست، چنان که مقصود از آن ها صور حاصله حاضر در ذهن که اگر عالم ولو بعد از استنباط به آنها استحضار نداشته باشد جاهل می شود نیست.
دلیل دوم کتاب است، خدای تعالی فرمود: قل هل عندکم من علم فنخر جوه لنا؛(210) آیا چیزی می دانید که برای ما بیان کنید؟. و در حق یعقوب فرمود: و انه لذو علم لما علمناه؛(211) او دانشی دارد که ما به او آموختیم. و فرمود: و ینذر الذین قالوا اتخذ الله و لدا ما لهم به من علم و لا لابآئهم کبرت کلمة تخرج من أفواههم ان یقولون الا کذبا(212) و انذار می کند کسانی را که گفتند، خدای تعالی فرزندی برای خود گرفته، در حالی که به آن علم ندارند، و پدران آنها نیز به آن علم ندارند، کلمه ای بسیار بزرگ (و اشتباه) است که از دهن ایشان خارج می شود، ایشان جز دروغ نمی گویند. معنای آن این است که ایشان از ناحیه خدا دلیلی از کتاب و غیر آن ندارند تا اثبات آن کند، وگرنه ایشان چنین اعتقاد دارند که خدای تعالی فرزندی برای خود گرفته است.
و فرمود: و لئن اتبعت أهواءهم من بعد ما جاءک من العلم انک اذا لمن الظالمین؛(213) اگر بعد از این که از ناحیه پروردگارت به علم رسیدی از هواهای ایشان پیروی کنی از ستمگران خواهی بود.
و فرمود: و لئن اتبعت أهواءهم بعد الذی جاءک من العلم ما لک من الله من ولی و لا نصیر(214) یعنی: اگر بعد از این که به تو علم داده شده از هواهای ایشان پیروی نمایی از جانب خدا ولی و یاوری نخواهی داشت.
و فرمود: و ما أوتیتم من العلم الا قلیلا؛(215) دانشی جز اندک به شما داده نشده است.
این خبر شریف که: العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء؛(216) دانش نوری است که خداوند در دل هر کس بخواهد می اندازد. برای اثبات مطلوب ما کافی است و می تواند شاهد ما بوده و بیان کننده آیات فوق باشد.
علاوه این که خداوند به اشیاء قبل از وجود خارجی آنها علم داشت، بلکه علم خدای تعالی ازلی و عین ذاتش می باشد، پس چگونه ممکن است که معنای حدثی (مصدری) و یا صور حاصله عین ذات او باشد؛ پس به ناچار یکی از این دو امر لازم است: 1 - ازلیت اشیاء 2 - حدوث علم خدای تعالی در نظر بدوی بر برخی از آیات مثل: أحسبت الناس أن یترکوا أن یقولوا آمنا و هم لا یفتنون؛(217) آیا مردم گمان بردند که با این گفته که ایمان آوردیم به حال خود گذاشته می شوند و امتحان نمی گردند. و لقد فتنا الذین من قبلهم فلیعلمن الله الذین صدقوا و لیعلمن الکاذبین؛(218) کسانی که پیش از ایشان می زیستند را آزمودیم، پس خدا باید کسانی را که راست گفتند بداند و کسانی را که دروغ گفتند بشناسد.
و فرمود: و لیعلمن الله الذین آمنوا و لیعلمن المنافقین؛(219) خداوند باید کسانی را که ایمان آورده اند بشناسد و بفهمد منافقان کیانند. در این چهار فعل (لیعلمن) که برای انشاء است دلالت می کند که هنوز آنها وقوع نیافته اند.
و نیز خدای تعالی فرمود: و تلک الایام نداولها بین الناس و لیعلم الله الذین آمنوا و یتخذ منکم شهداء...(220) و این روزها را بین مردم دست بدست می گردانیم تا خداوند کسانی را که ایمان آورده اند بشناسد و از شما شاهدانی بگیرد.
و فرمود: أم حسبتم أن تدخلوا الجنة و لما یعلم الله الذین جاهدوا منکم و یعلم الصابرین؛(221) آیا گمان کرده اید که داخل بهشت می گردید در حالی که هنوز خداوند کسانی از شما را که جهاد کرده اند نمی داند و صابران را در نیافته است. زیرا آیه نخست مثل دو آیه اول و دوم علم خدا را در دو موضع نفی می کنند، در حالی که بدیهی است که علم خدای تعالی به اشیاء قبل از حدوث ازلی است و امثال آن در قرآن کریم فراوان است اکنون به توفیق کسی که همه عنایات را تنها او می بخشد رمز این آیات را می گشاییم، شما در گذشته تفاوت بین رحمت رحمانیه و رحمت رحیمیه را فهمیدید و این که صفات دارای مراتب و اعتباراتی اند:
اعتبار و مرتبه اول: این است که صفت عین ذات می باشد معنای این که ذات به لحاظ این که ذات است از همه چیز کفایت می کند. به معنای این است که ذات موجود است نه به وجود، عالم است نه به علم، حی است نه به حیات، چنان که مولای ما امیرالمومنین در خطبه وسیله فرمود: علم وی به ادات و آلاتی نیست که بدون آن نتواند علم پیدا کند، بین وی و معلومش علمی دیگر نیست که به آن عالم به معلومش گردد.
اعتبار دوم: این که صفات حق تعالی متعددند و آنها عبارتند از: علم و قدرت و حیات و وجود و سمع و بصر، در هر کدام از این صفات باید امری اعتبار شود که هر صفتی از آن در عرض صفت دیگر باشد. پس به ناچار باید ذات در عالم صفات به حجابی محجوب گردد، آن حجاب باعث تنوع و گوناگونی صفات می گردد و هر صفتی در عرض دیگری قرار می گیرد. این عالم، عالم تجلی اسم مستأثر به جلوه های صفات است.
اعتبار سوم: این است که هر صفتی مثلا علم، ذاتی اسم مستأثر است، و به نادانی بدل نمی شود، لذا به این اعتبار به ذات علیم گفته می شود، و این اسم دلالت دارد که مبدأ اشقاق آن ذاتی موصوف است بدون اعتبار احتجاب آن به اسماء نوعیه ای که هر یک از آنها رب هر یک از انواع علوم متباینه اند.
اعتبار چهارم: احتجاب اسم مستأثر به این حجاب هاست پس به اعتبار یاد شده از وی به مثل اسم عالم تعبیر می شود، این اسم دلالت می کند که موصوف آن در صدد تنزل از قوه به فعل است بدون این که اعتبار بالفعل شدن آن شود، به طوری که می توان از فعلیت مبدأ و از صدورش از موصوف و از وقوعش بر مفعول خبر داد به طوری که مفعول مصداق و محل انجام فعل در عرض مصداق دیگر می گردد.
اعتبار پنجم: فعلیت اسم مزبور به لحاظ یاد شده است، پس به این اعتبار می توان از موصوف خبر داد که مثلا دانست و می داند، در حالی که در آن مراحل نمی توانستیم چنان خبری بدهیم، زیرا این مرتبه فعل است و قبل از صدور فعل از صدور آن از فاعل نمی توانستیم خبر دهیم، اگر چه مبدأ ذاتی موصوف بوده باشد. زیرا می دانید که اگر کسی ملکه فقاهت و اجتهاد را در بالاترین مرتبه داشته باشد ولی مشغول اجتهاد و استنباط نشده باشد، نمی توان از او نفی علم کرد و نادانی را برای او ثابت کرد، بلکه علیم و عالم را برای او اثبات می کنیم و بدان حکم می نماییم، لذا می گوییم وی چون علیم و عالم است می تواند قضاوت کند، و هر چه که بر فقیه جایز باشد برای او ثابت است. و نیز می توانیم از او خبر دهیم که دانست و می داند، و یا همانند چنین خبرهایی درباره او می توان داد.
اکنون که مطالب فوق را دریافتی پس اعتباری که اسم مستأثر بدان محتجب شده و لذا علم در عرض قدرت و دیگر صفات قرار گرفت. این اعتبار همان احاطه وی به مفاتیح اشیاء است، و آن وجودات ماهیات متمایز در عالم تمایز معلومات می باشد، این مرتبه همان مرتبه چهارم حقیقت نبوت است که در آیه شریفه: و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو؛(222) و به نزد او کلیدهای غیب موجود است که جز او کسی آن را نمی داند. به آن اشاره شده است، این مرتبه ای است که قابل اشاره وجودی جز در آن عالم نمی باشد، و او در هر شی ء مفتاح همه مراتب و مبدأ همه عوالمش می باشد و جوهر همه عوارض آن همان مرتبه کتاب است، این مرتبه کتاب از همان خصال هفتگانه ای است که در روایت حضرت ابو عبدالله امام صادق (علیه السلام) و ابوالحسن بیان شد، در آنجا بیان کردند که هر چیز در آسمان و زمین به کمال نمی رسد مگر به مرتبه کتاب پس مرتبه کتاب مرتبه ای است که همه اشیاء در عالم الهی تعین پیدا می کند و مرتبه غیب همه اشیاء است، آنگاه به مشیت الهی و اراده و قدر و قضا و اذن و اجل خداوند در عالم خلق متعین می گردد، بدون این که مراتب آن معین گردد و شؤون آن معلوم شود، پس همه مراتب عالم ابر در وی منطوی است، لذا در تعیین هر مرتبه و شأنی باید خصال هفت گانه اعمال گردد.
پس معنای علم خدا این است که خداوند مرتبه غیب اشیا و معلوماتش را تمیز و تشخص داد، ولی نه به این معنا که تمیز و تشخص آنها به گونه ای باشد که در عرض شی ء دیگر به این و آن اشاره شود و در عین حال خداوند احاطه علمی به آنها دارد، چنانکه مفاد آیه شریفه: و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو چنین است.
پس از این که تعبیر به عنده کرد برای فهماندن این است که اسم مستأثر وی بر آنها احاطه دارد، و از این که به (لا یعلمها الا هو) به آن اشاره کرد تا بفهماند که تشخص دادن مفاتح مزبور در آینده ویژه حق تعالی است، لذا هم اکنون تشخص علمی ندارد و در ضمن دلالت دارد که معلومات حدوث پیدا می کنند، و در عین حال علم وی به آن ها احاطه دارد، پس احاطه علمی حق تعالی به اشیاء مستلزم وجود آنها نیست و علت تامه برای تعین آنها نمی باشد، بنابراین احاطه علمی نه در عالم الهی باعث تعین آنهاست و نه در عالم خلق و هنگامی که در عالم حق - تبارک و تعالی - تعین یافت به واسطه مشیت و اراده و قدر و قضا و اذن و اجل در عالم خلق تعین می یابد، ولی در این مرحله هنوز مراتب آن تشخص نیافته و شؤون آن متعین نمی باشد.
آنگاه به آن هفت خصال الهی (مشیت و اراده...) تک تک مراتب تشخص می یابند، بنابراین احاطه علمی حق با نفی علم در گذشته و آینده منافاتی ندارد.