فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

در عدم اشاره به ذات و صفات

پس این که به این حقیقت در عالم ظهور صفات از قبیل علم و قدرت و حیات و سمع و بصر و غیر آن به نحو اجمال نیز نمی توان اشاره کرد و نیز در عالم تمایز صفات و تنزل به اسماء کلیه که اضافه بر متعلقات از قبیل معلوم و مقدور و مسموع و دیگر امور معتبر نیست، بلکه تنها اتصاف ذات به آن صفات مورد نظر است، نظیر ثبوت ملکات برای صاحبان ملکه پس ذات به اعتبار این که این حقایق به نحو کلیت برای وی ثابتند بدون اعتبار تعلق به متعلقات ذات به اعتبار این که این حقایق به نحو کلیت برای وی ثابتند بدون اعتبار تعلق به متعلقان مراد است در مقابل خلو ذات از این حقایق کلی، پس ذات را به اعتبار مذکور به مثل علیم و قدیر و سمیع و بصیر و امثال آنها که بر صیغه های صفات مشبهه است و دلالت بر دوام این مبادی و ثبوتش بر ذات دارد تعبیر می کنند و به آن اشاره نمی توان کرد. و همچنین در عالم ثبوت این معانی برای ذات به اعتبار تعلق و اضافه متعلقات و احاطه ذات به آن متعلقات از قبیل معلومات و مقدورات به وی نمی توان اشاره نمود. و نیز بدون وقوع این صفات بر متعلقات و تعلق هر یک به تعلقات به گونه ای که معلوم به لحاظ معلوم بودن و یا مسموع و یا مبصر جدا نگردد و از ذات به این اعتبار به مثل عالم و قادر و مبصر غیر آن تعبیر می شود و به آن حقیقت نبوت نمی توان اشاره کرد، مظاهر این مرتبه ملائکه (فالمدبرات أمرا)(78) هستند؛ چنان که مظاهر مرتبه قبل (والصافات صفا)(79) هستند و هنگامی که اتصافات ذات به صفات مدنظر باشد و تعلق آن صفات به متعلقات و صدورشان از ذات وقوعشان در متعلقات به گونه ای که اخبار از صدور آنها بتوان داد به طوری که معلوم به لحاظ معلوم بودن از مسموع به لحاظ مسموع بودن متمایز گردد و نیز دیگر صفات از همدیگر جدا شوند در این صورت از آن صفات و اسنادشان به ذات به لحاظ اسناد به علم یعلم و سمع و یسمع یعنی به دانست و می داند و شنید و می شنود و لازم این مرتبه آنست که اشیاء به وجودشان حادث شوند و از دیگران به حدود معین و با تشخص به مشخصات متمایز و از اشخاص عرضی متمایز گردند، گرچه ذاتا کلی بوده و به لحاظ شؤون و مراتب غیر متناهی باشند.
همه این مطالب به اشاره در کلام امام صادق (علیه السلام) در روایت کافی به اسنادش به ابو بصیر موجود است، وی گفت: از ابو عبدالله (علیه السلام) شنیدم که می گفت:(80) لم یزل الله - عزوجل - ربنا والعلم ذاته و لا معلوم، والسمع ذاته و لا مسموع، والبصر ذاته و لا مبصر، والقدرة ذاته و لا مقدور، فلما أحدث الاشیاء و کان المعلوم وقع العلم منه علی المعلوم والسمع علی المسموع والبصر علی المبصر و القدرة علی المقدور؛ ذات حق تعالی متصف به همه صفات، بلکه صفات عین ذات بوده و صفتی جز ذات نداشته و وقتی خواست اشیاء را خلق و ایجاد کند، پس به علمش مرتبه معلومیت را ایجاد نموده و به قدرتش مقدوریت را تمیز داد و به شنوائیش انشای سمع کرد و به چشمش بصرش را ایجاد نمود و با دیگر صفات، صفات دیگر در موجودات کامل می گردند.
و مظاهر این مرتبه از صفات ملائکه (تالیات ذکرا)(81) هستند، زیرا ایشان کتاب خدا را که خدا به دست خود نوشته و از شؤون حقیقت نبوت می باشند که ذکر اوست و هر موجودی آیه ای از آنست تلاوت می کنند.
وقتی آن حقیقت به این مرتبه رسید قابل اشاره الهیه در عالم الهی شده و موجود و معدوم و مسموع و مبصر و مقدور شده و هر یک از دیگری از عالم حق تعالی ممتاز می شود و این عالم، عالم مفاتیحی است که جز خدا آن را نمی داند و قابل اشاره در عالم خلق نبوده و معدوم و به اشاره عدمی به آن اشاره می گردد و بعد از تنزیل به عالم مشیت به واسطه این که در عالم خلق ظهور نموده و به اشاره وجودی به آن اشاره می شود و به عالم تقرر آن در عالم الهی سخن حق تعالی اشاره دارد که أولا یذکر الانسان أنا خلقنا من قبل ولم یک شیئا؛(82) آیا انسان به خاطر نمی آورد که ما او را از پیش خلق کردیم و او هیچ چیز نبود. و در کافی(83) به اسناد خود به مالک جهنی روایت شده که گفت: از ابا عبدالله (علیه السلام) از سخن وی أولا یذکر الانسان... پرسیدم، فرمود: او مقدر و مکون نبود.
و احمد بن محمد بن خالد برقی به اسنادش به زراره از حمران از ابو جعفر (علیه السلام)(84) روایت کرده و گفت: به آن حضرت عرضه داشتم: أولا یذکر الانسان... آیا او شی ء بوده؟ فرمود: او در کتاب و علم چیزی نبود، آنگاه بعد از اظهار آن در عالم خلق به واسطه ایجادش موجود و در عالم خلق مذکور شده و در کنار دیگر اشیاء قابل گردید و مورد اشاره واقع شد و همین مرتبه در آیه هل أتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا؛(85) آیا بر انسان برهه ای از زمان گذشت که در آن امر قابل ذکری نبود. مورد اشاره قرار گرفته. یعنی در عالم خلق به اشاره خلقی مورد اشاره نبود و الا چگونه روزگاری بر وی گذشت و امر قابل ذکری نبود. و لذا امام صادق (علیه السلام) در روایت کافی(86) به اسنادش به مالک جهنی بعد از سوال وی از آیه فرمود: مقدر ولی غیر مذکور بوده است. و در صدر روایت حمران(87) بعد از پرسش از آیه امام باقر (علیه السلام) فرمود: او چیزی بوده ولی مذکور نبوده است.
و این مرتبه عالم وجود کلی لابشرطی بود که قابلیت اشاره وجودی در عالم خلق و عالم فطرت داشت که خدای تعالی خلایق را در آن بر فطرت معرفت ربوبیت خویش در حالی که رنگ کفر و ایمان را نگرفته سرشته است، در این مرتبه صرف الوجود بودند و اسمی به نام عقل و غیر آن نداشتند و گاه این مرتبه را به عنوان عالی و حرفی عدل نامند، زیرا نسبت آن به عوالم نزول مساوی است و به این اعتبار به آن الله و عقل و نور گویند و همین مرتبه مرتبه ولایت نوری است که خدای تعالی با این گفتارش: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور(88) به آن اشاره کرده است و همین مبدأ تمام اسماء حسنی است و در دار وجود چیزی نیست، مگر این که فرع این اسم است و نسبت به وی به عوالم نزول به عنوان استقلال و معنای اسمی است و لذا به این اعتبار به آن جهل و ظلمت و نکری و ولایت طاغوتی می گویند، مرتبه ای که مبدأ همه اسماء غیر حسنی است و هیچ بشری در عالم نیست، مگر این که فرع این اسم است و به همین مرتبه خدای تعالی به والذین کفروا أولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات(89) اشاره کرده است.
پس اینها شش عالم برای حقیقت نبوتند که در سه عالم مطلق قابلیت اشاره ندارد:
اول: عالم ظهور صفات به طور اجمال؛
دوم: عالم صفات به اعتبار نبوت برای ذات بدون اعتبار تعلق به متعلقات؛
سوم: عالم نبوت صفات برای ذات به اعتبار تعلق متعلقات؛
این سه عالم که مضاف آنها را معین نموده قابل اشاره نیست، به گونه ای که نه اشاره وجودی و نه عدمی به آنها تعلق نمی گیرد، چنان که اشاره الهی و خلقی بر نمی دارد.
چهارم: عالم تنزل این حقیقت به مرتبه معلوم در این عالم قابل اشاره وجودی در علم الهی قرار می گیرد و اشاره الهی بر می دارد و البته در عالم خلق به صورت اشاره عدمیه مورد اشاره قرار می گیرد.
پنجم: عالم وجود مطلق، در این عالم وی قابل اشاره وجودی در عالم خلق نیز واقع می شود؛
ششم: عالم وجود نوری؛
این آیات به عوالم شش گانه مزبور اشاره دارند:
1. ان ربکم الله الذی خلق السماوات والأرض فی ستة أیام ثم استوی علی العرش(90)
2. ان ربکم الله الذی خلق السماوات والأرض فی ستة أیام ثم استوی علی العرض یدبر الأمر ما من شفیع الا من بعد اذنه ذلکم الله ربکم فاعبدوه أفلا تذکرون(91)
3. و هو الذی خلق السماوات والأرض فی ستة أیام و کان عرشه علی الماء لیبلوکم أیکم أحسن عملا.(92)
4. الذی خلق السماوات والأرض و ما بینهما فی ستة أیام ثم استوی علی العرش الرحمن فاسأل به خبیرا.(93)
5. الله الذی خلق السماوات والأرض و ما بینهما فی ستة أیام ثم استوی علی العرش ما لکم من دونه من ولی و لا شفیع أفلا تتذکرون.(94)
6. ولقد خلقنا السماوات والأرض و ما بینهما فی ستة أیام و ما مسنا من لغوب.(95)
7. هو الذی خلق السماوات والأرض فی ستة أیام ثم استوی علی العرش یعلم ما یلج فی الأرض و ما یخرج منها و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها و هو معکم أینما کنتم و الله بما تعملون بصیر.(96)
بیان دلالت این که روز و شب متعارف در پی سیر خورشید و ماه در آسمان چهارم و هفتم دنیا پدید می آیند، بنابراین چگونه خلقت آسمان و زمین در شش روز به این معنا ممکن است؟ پس تحقیق این است که روز و شب عبارت از عالم ظهور و خفای اشیاء هستند، چنان که مفاد سخن حق تعالی در این آیه: و جعلنا اللیل لباسا و جعلنا النهار معاشا(97) و سخن حق تعالی: واللیل اذا یغشی و النهار اذا تجلی(98) و در قول حق تعالی: و النهار اذا جلیها و اللیل اذا یغشیها(99) پس مراد از جلا و روشنی روز و پوشیدگی شب این است که در روز خورشید آشکار و در شب خورشید پوشیده می باشد و این دو آیه و نشانه روز و شب است، نه این که خود آن دو باشد، چنانکه ظاهر است، لذا خدای تعالی فرمود: و جعلنا اللیل و النهار آیتین فمحونا آیة اللیل و جعلنا آیة النهار مبصرة(100) پس مراد این است که پروردگارتان خدایی است که خلق اول را بر دوازده مرتبه قرار داد و مظاهر فاعلیت خود را شش مرتبه قرار داد، چنان که مظاهر قابلیت خود را نیز شش مرتبه کرد، پس علم و قدرتش بر عرش که همان عالم امکان است قرار گرفت، چنان که در تفسیر قول خدای تعالی: الرحمن علی العرش استوی گفتند: و بر همین مطلب سخن امام صادق (علیه السلام) در روایت خود از محمد بن الحسن صفار در بصائر الدرجات اشاره دارد وی گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: ان أمرنا هو الحق و حق الحق و هو الظاهر و الباطن الظاهر و باطن الباطن و هو سر و سر المستسر و سر مقنع بالسر(101) پس مراد از حق و ظاهر مرتبه الله است که مبدأ تمام اسماء حسنی است، آنگاه مراد به حق الحق و باطن الظاهر مرتبه وجود مطلق است که مبدأ اسم الله است آن گاه مراد از باطن الباطن مرتبه معلومیت و تمیز در عالم حق است که قابل اشاره عدمی در عالم خلق و اشاره وجودی در عالم حق است، زیرا نسبت به عالم وجود سر است.
بعد از این مرتبه عالم تقرر آنها در عالم صفات به اعتبار تعلق آنها به متعلقات می باشد در این مرتبه قابل اشاره وجودی و عدمی نیستند، در روایت از آن به سر السر تعبیر کرده است. بعد از آن عالم تقرر آنها در عالم صفات به اعتبار ثبوت آنها برای ذات بدون اعتبار تعلق آنها به متعلقات می باشد از آن به سر المستسر در روایت تعبیر شده است. بعد از آن عالم تقرر در عالم صفات به نحو اجمال است که از آن در روایت به سر مقنع بالسر تعبیر شده است. بعد از آن عالم اسم مستأثر است که عالم الهی و غیب مطلق می باشد.
و مولای ما آقای عبادت کنندگان و افتخار سجده کنندگان در روایت بحار در باب معرفت ایشان به نورانیت، به آن اشاره کرد در آن باب برخی از فضائل ایشان را از کتابی کهنه که برخی از اصحاب ما جمع کرده بود که وی از احمد بن عبدالله از سلیمان بن احمد از جعفر بن محمد از ابراهیم بن محمد موصلی از ابو خالد از قسم از جابر بن یزید جعفی از علی بن حسین (علیهما السلام) روایت نمود. آنگاه روایت را به اینجا رساند که جابر گفت: الحمد لله الذی من علی بمعرفتکم و ألهمنی فضصلکم و وفقنی لطاعتکم و موالات موالیکم و معادات أعدائکم. قال (علیه السلام): یا جابر أتدری ما المعرفة؟ المعرفة اثبات التوحید أولا، ثم معرفة المعانی ثانیا، ثم معرفة الأبواب ثالثا، ثم معرفة الامام رابعا، ثم معرفة الأرکان خامسا، ثم معرفة النقبآء سادسا، ثم معرفة النجبآء سابعا، و هو قوله تعالی: (لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل أن تنفد کلمات ربی ولو جئنا بمثله مددا(102)) وتلا أیضا: (ولو أنما فی الأرض من شجرة أقلام و البحر یمده من بعده سبعة أبحر ما نفدت کلمات الله ان الله عزیز حکیم(103)) یا جابر! اثبات التوحید و معرفة المعانی، أما اثبات التوحید معرفة الله القدیم الغائب الذی (لا تدرکه الأقبصار و هو یدرک الأبصار و هو اللطیف الخبیر(104)) و هو غیب باطن ستدرکه کما وصف به نفسه، و أما المعانی فنحن معانیه و مظاهره فیکم، اخترعنا أراد الله و نحن أحلنا الله - عزوجل - هذا المحل و اصطفانا من بین عباده...؛ یعنی ستایش خدایی را که بر ما من گذاشت و معرفت شما را به ما داد و فضیلت شما را به ما الهام نمود و توفیق طاعت و موالات دوستان و دشمنی دشمنان داد. آن حضرت (علیه السلام) فرمود: ای جابر! آیا می دانی معرفت چیست؟ اولا معرفت اثبات توحید، آنگاه معرفت معانی در مرحله دوم و ثالثا معرفت ابواب و سپس معرفت امام در مرحله چهارم آنگاه در مرحله پنجم شناخت ارکان و سپس شناخت قضا در مرحله ششم و در مرحله هفتم معرفت نجباء است. چنان که فرمود: اگر دریا مرکب می شد تا کلمات حق را بنویسد، دریا قبل از پایان کلمات پروردگارم پایان می پذیرفت، گرچه دریای دیگری را به کمک آن آورده (و مرکب شود) و نیز این آیه را تلاوت کرد، اگر درختان روی زمین قلم می شدند و دریا با کمک هفت دریای دیگر مرکب می شدند کلمات خدا پایان نمی یافت و خداوند عزیز حکیم است، ای جابر اثبات توحید و معرفت خدای قدیم غائب است که دیده ها او را نمی بیند و او دیده ها را می بیند و اما ما معانی و مظاهر او در بین شما هستیم، خداوند ما را از نور ذات خود آفرید و امور بندگان را به ما واگذار نمود، پس ما به اذن خدا آنچه خواستیم انجام می دهیم و هنگامی که خواستیم خدا می خواهد و هنگامی که اراده کردیم خداوند اراده می کند و خداوند ما را در این مکانت قرار داد و ما را از بین بندگانش برگزید. حدیث طولانی است که ما آن را به اندازه نیاز آوردیم.
پس مراد از اثبات توحید معرفت این است که خدای - تبارک و تعالی - دارای نام های گوناگون است، یک نام وی مبدأ همه عوالم است که از همه نامهای دیگر غائب می باشد و به حاسه ای حواس ادراک نمی گردد و حس هر متوهمی از آن محجوب می باشد و همین اسم مستأثر خداست.
بعد از آن عالم معانی قرار دارد در آن عالم مظهر صفات حق به نحو اجمال و کلیت است که خدا آن را مبدأ آل محمد (علیهم السلام) قرار داد و ایشان را در آن سکنی داد، پس نامگذاری آن به معانی یا به این خاطر است که این عالم عالمی است که قصد خدای تعالی ممکن نیست، مگر از این عالم، زیرا مافوق آن عالم غیب مطلق است یا به این خاطر به آن عالم معانی می گویند که این عالم معانی همه عوالم پائین تر است و این عالم، عالم، سر مقنع السر است.
بعد از آن عالم ابواب و عالم سر المستسر است که عالم صفا می باشد، البته صفات به لحاظ اینکه تعلق به متعلق های خود ندارد بلکه تنها برای ذات ثبات است و علت نامگذاری آن به ابواب این است که خدای تعالی این در را برای ذکر خویش در بیتش که همان عالم معانی در قوس صعود است باز کرده است و نیز برای اینکه اسم مستأثر به عالم خلق نزول پیدا کند آن را ابواب نامیدند.
و بعد از آن عالم سرالسر قرار دارد که همان عالم صفات به اعتبار تعلق به متعلقات و عالم امام می باشد و علت تسمیه آن به امام این است که این عالم امام همه عوالم وجود است. بعد از آن عالم سر و باطن الباطن و عالم ارکان قرار دارد و علت نامگذاری به ارکان این است که قوام عالم وجود به آن است، زیرا وی عالم تمیز معلومات در علم حق - تبارک و تعالی - است که جز به اشاره وجودی الهی به آن نمی توان اشاره کرد و همه عالم وجود سایه آن است. بعد از عالم باطن ظاهر و حق الحق و عالم وجود کلی و علم نقباء است و علت نامگذاری به نقیب آن است که نقیب هر قومی شاهد و ضامن و سرپرست آنهاست و عالم وجود کلی نسبت به مراتب خود چنین است.
بعد از آن عالم وجود نوری و اسم الله و عالم ظاهر و حق و عالم نجباء می باشد، علت نامگذاری به نجیب آنست که نجب پوست درخت و یا پوست ریشه آنست، گویی پوستش را گرفته و او را از مراتبی از اسماء حسنی که در تحت وی می باشد تجرید و برهنه کردند.
پس روشن شد که اولین تعیین این حقیقت مرتبه معلوم در عالم تمیز معلومات از عالم حق و عالم وجود کلی در عالم خلق است پس به اعتبار اولی به آن نبوت و ذکر می گویند زیرا اولین عالمی است که به آن از حضرت حق - تبارک و تعالی - خبر داده شده و اولین صادری که از وی صادر شده است و لذا به آن ذکر گفتند و مرتبه وجود مطلق مرتبه ولایت کلیه و قاب قوسین است. پس به اعتبار تلقی از حق - جل ذکره - به او نبی گویند و به اعتبار افاضه آنچه از حق تعالی گرفته و به خلق داده، به وی ولی و رسول می گویند. پس از آنچه یاد کردم روشن شد که مراد از عدم قابلیت اشاره به طور اطلاق در عوالم سه گانه عدم اشاره مشخص خلقی در قبال حق است و الا او در عالم صفات علم است و در عالم اسمای کلیه علیم می باشد و در عالم اسمای نوعیه عالم است.

در حقیقت محمدیه

وقتی مطالب فوق در این که حقیقت نبوت دارای مراتبی است و مرتبه یقین و نامگذاری وی به این اسم مرتبه معلومیت است را دانستی پس بدان که حقیقت پیامبر ما محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) یکی از جزئیات این حقیقت می باشد و خزانه وی به نزد خدای سبحانه به واسطه خلق مثل وی تا بی نهایت پایان نمی پذیرد، چنان که مقتضای قول خدای تعالی: و ان من شی ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم(105) چنین است. و مقتضای اخباری که دلالت بر اشتقاق نور وی از نور ذات و عظمت حق تعالی چنین می باشد، این اخبار به حد استفاضه و تظاهرند؛ و به زودی برخی از آنها را نقل خواهیم کرد.
حقیقت محمدیه مثالی از امثله و مظهری تام از مظاهر آن و مرآتی کامل و وسیع می باشد که حکایت از همه اوصاف جلالی و جمالی می کند و حاوی تمام مراتب این حقیقت از کلی و جزئی می باشد، زیرا خدای تعالی فرمود: ثم دنا فتدلی فکان قاب قوسین أو أدنی(106) و شرح این آیه قبلا بیان شد و نیز فرمود: ما زاغ البصر و ما طغی لقد رأی من آیات ربه الکبری.(107)
در توحید(108) از امیرالمومنین (علیه السلام) در تفسیر (ما زاغ البصر...) فرمود: آن حضرت دو بار جبرئیل را در صورت واقعی اش دیده است یک بار همین مرحله و بار دیگر در موقع دیگر و علت آن این که جبرئیل خلقتی عظیم و از روحانیان است که خلقت و صفت ایشان را جز خدای پروردگار عالمیان نمی داند.
و قمی(109) در تفسیر این آیه می گوید: سخنی شنید که اگر چنین قوی نبود... . و دیگر انبیاء (علیهم السلام) هر کدام مظهری از مرتبه ای خاص هستند، مبدأ ایشان از مراتبی که پایین تر از مرتبه آن حضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) می باشد، این مرتبه بالاترین مرتبه نبوت است که بالاتر از آن مرتبه ربوبیت است و مبدأ دیگر مخلوقات از مراتب جزئیه آن حقیقت می باشد که در عرض مرتبه آن حضرت بوده و مبدأ موجودات از خدا و بازگشت همه به خدای تعالی است و او در همه موجودات بدون واسطه موثر است.
و آیه زیر بر این مطلب دلالت دارد: (انما أنت منذر.)(110) و نیز قول حق تعالی: (انما أنت مذکر)(111) و نیز قول حق تعالی: انک لا تهدی من أحببت ولکن الله یهدی من یشاء و هو أعلم بالمتهدین(112) و نیز گفتار حق تعالی: و ما أکثر الناس ولو حرصت بمومنین(113) و نیز آیاتی دیگر که دلالت دارند که شأن آن حضرت بشارت و انذار است و وظیفه وی رساندن خلق به حقیقت ایمان نیست بر مطلوب دلالت دارند.
و نیز خدای تعالی فرمود: و ان کان کبر علیک اعراضهم فان استطعت أن تبتغی نفقا فی الأرض أو سلما فی السماء فتأتیهم بأیة ولو شآء الله لجمعهم علی الهدی فلا تکونن من الجاهلین.(114)
و قول حق تعالی: و ما کنت لدیهم اذ یلقون أقلامهم أیهم یکفل مریم و ما کنت لدیهم اذ یختصمون.(115)
و قول حق تعالی: و ما کنت بجانب الغربی اذ قضینا الی موسی الأمر و ما کنت من الشهادین.(116)
و قول حق تعالی: و ما کنت ثاویا فی أهل مدین تتلو علیهم آیاتنا ولکنا کنا مرسلین(117)
و قول حق تعالی: و ما کنت بجانب الطور اذ نادینا ولکن رحمة من ربک لتنذر قوما ما أتاهم من نذیر من قبلک لعلهم یتذکرون.(118)
این آیات بر غیبت خلق از مرتبه پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) ما دارد، اگر آنها جزئی از عالم وی بودند باید به گونه ای باشند که او در آنها موثر باشد.
چگونه آن حضرت در آنها موثر باشد در حالی که برخی آیات به طور وضوح دلالت دارند بر این که آن حضرت متمکن بر تاثیر نبوده، گرچه حریص بر آن بوده است. چنان که مفاد این آیه است: قل لا أملک لنفسی نفعا و لا ضرا الا ما شاء الله ولو کنت أعلم الغیب لاستکثرت من الخیر و ما مسنی السوء ان أنا الا نذیر و بشیر لقوم یؤمنون(119) و فرمود: فذکر انما أنت مذکر لست علیهم بمصیطر(120) و نیز فرمود: قل انی لا أملک لکم ضرا و لا رشدا.(121)

در تحلیل طینت

و بسیاری از اخبار دلالت دارند بر این که طینت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) و آل وی و طینت شیعیان ایشان یکی هستند و طینت ایشان از اعلای آن و طینت شیعه ایشان از اسفل آن خلق شده اند، این روایات به حد تواتر می رسد.
و از آن جمله: روایت بصائر(122) به اسناد خود به جابر جعفی است وی گفت: با محمد بن علی (علیهما السلام) بودم، فرمود: ای جابر ما و دوستان ما از یک طینت سپید پاکیزه از اعلی علیین خلق شده ایم، ما از بالای آن و دوستداران ما از پائین آن آفریده شده اند... وقتی روز قیامت شود قسمت بالا به پائین متوجه شود و در قیامت ما دست به دامن پیامبرمان می زنیم و پیروان ما دست به دامن ما خواهند شد، پس رأی تو در این که خدای تعالی پیامبر و ذریه او را به کجا می برد چیست؟ و خدا هر کجا ایشان را ببرد ذریه و دوستان آنها نیز به همان صوب روانه خواهند شد، پس جابر دست بر دست زد و گفت به خدای کعبه قسم ما هم وارد شدیم.
و نیز از وی(123) به اسنادش به ابو جعفر (علیه السلام) و ابو عبدالله (علیه السلام) روایت شده که به آن حضرت فرمود: خدا حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را از طینتی که از جوهره ای تحت عرش بود خلق کرده است، از طینت آن حضرت تراوشی حاصل شده بود و طینت امیرالمومنین را از تراوش طینت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) آفرید و طینت امیرالمومنین تراوشی داشت، از تراوش آن طینت ما را خلق کرد و طینت ما تراوشی داشت و طینت شیعیان ما را از تراوش طینت ما خلق کرد، لذا دلهای ایشان به سوی ما گرایش دارد و دلهای ما به سوی ایشان میل دارد همان گونه که پدر به فرزند میل دارد و ما برای ایشان خیر هستیم و ایشان برای ما خیرند و رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) برای ما خیر است و ما برای او.
و شما با اندیشه در این دو خبر شریف شکی نخواهید داشت که مراد از آن دو روایت به سان دیگر روایات آن باب، خلق اهل بیت و شیعه ایشان از یک طینت است و آن طینت از علیین است جز اینکه ایشان از پاکیزه آن و شیعه ایشان از پایین تر از آن خلق شده اند، پس شیعه ایشان گرچه از نظر فضیلت و شرافت طینت در طول ایشان هستند ولکن ایشان از حیث تاثر از خدای - تبارک و تعالی - در عرض آنها هستند که همه بدون واسطه از خدا متأثرند، زیرا طینت بالا و پایین هر کدام تجلی جدا و یوم علیحده ای برای خداوند تعالی هستند و خدای تعالی در هر روز در کاری است.