فهرست کتاب


شرح زیارت جامعه کبیره (ترجمه الشموس الطالعه)

علامه سید حسین همدانی درود آبادی‏ محمد حسین نائیجی‏

نتیجه گیری از روایات

گویم: این برخی از روایاتی از عامه در تفسیر آیه تطهیر بود که درباره اهل بیت نازل شد که خواستم نقل نمایم و شما بعد از روشن بودن اینکه ام سلمه و زینب از اهل بیت سکنی هستند، آن حضرت ایشان را از داخل شدن در کساء نهی کرد و دور نمود و ایشان را به خیر بشارت داد و به علی و فاطمه و حسنین - (علیهم السلام) - اشاره کرد و فرمود: ایشان اهل بیت من هستند و خدا از ایشان پلیدی را دور ساخته و ایشان را تطهیر نموده است، پس شکی برای شما باقی نمی ماند و مراد از بیت، بیت نبوت اوست نه بیت سکنی.
پس این اخبار دلالت می کند که این چهار تن از همه گناهان معصوم بوده و از لغزش و خطا و پیروی از هوی درباره خود و فرزندان و اموال معصومند و شرک نورزیده و به اندازه چشم به هم زدنی شرک نخواهند ورزید و همانا اهل بیت نبوت باید مخصوص به همان چیزی باشند که پیامبران به همان چیز مخصوص بودند و تنها بر خیر بودن کفایت نمی کند و حقیقت نبوت منصبی الهی است که خرد خردمندان به آن نمی رسد تا برای خود پیامبری بگزیند و یا وصی انتخاب نماید، و ما کان لمومن و لا مومنة اذا قضی الله و رسوله أمرا أن یکون لهم الخیرة من أمرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالا مبینا(66) هیچ مومن و مومنه ای را نرسد که وقتی خدا و رسولش در امری حکم کردند، در آن امر مختار باشند و هر کس خدا و رسولش را نافرمانی کند، به گمراهی آشکار گمراه شد.
و دلیل بر مطالب یاد شده سخن حضرت نوع (علیه السلام) است، آن حضرت پروردگارش را صدا کرد و عرضه داشت:(67) پروردگارا! پسرم از اهل بیت من است وعده تو حق است و تو بهترین قضاوت کنندگانی پس خدای تعالی فرمود: ای نوح! این شخص از اهل بیت تو نیست و او عمل ناشایست است، پس از من آنچه را که تو را بدان علم نیست نخواه! من تو را موعظه می کنم از این که از نادان باشی! یعنی: وی از اهل تو که من وعده نجات تو را دادم نمی باشد، زیرا وی بر دین تو نیست.
و در مجمع و عیاشی(68) از امام صادق (علیه السلام) و در عیون(69) از امام رضا (علیه السلام) روایت شده که: خدای تعالی به نوح فرمود: او از اهل بیت تو نیست، زیرا مخالف با نوح بوده، کسانی را که از نوح پیروی کرده اند را خدای تعالی از اهل بیت وی قرار داد.
و در عیون(70) از امام رضا (علیه السلام) روایت شده که فرمود: چگونه این آیه را قرائت می نمایند؟ عرضه داشتند: عده ای از مردم آن را به صورت اسم یعنی انه عمل غیر صالح(71) می خوانند و عده ای به صورت فعل می خوانند: انه عمل غیر صالح. آن کس که به صورت اسم می خواند او را فرزند پدرش ندانست، حضرت فرمود: هرگز! او فرزند نوع (علیه السلام) بود لیکن چون خدا را نافرمانی کرد، او را از پدرش نفی کرد، به همین خاطر فرزندانی را که از ما هستند و اطاعت خدا نمی کنند از ما نیستند.
و در روایت دیگر(72) او را به هنگامی که با دینش مخالفت کرد، از خود نفی کرد. و در تفسیر عیاشی(73) به معنی روایت دوم روایتی آمده است.
و در سخن حق تعالی گفتند: ... یا لوط انا رسل ربک لن یصلوا الیک فأسر بأهلک بقطع من اللیل...؛(74) ای لوط! ما فرستادگان خدایت هستیم ایشان به تو دست پیدا نخواهند کرد، پس شبانگاه با خانواده ات روانه شو!.
مراد از اهل لوط (علیه السلام) همسر وی نمی باشد، زیرا عذاب وارده بر قوم بر وی نیز رسید زیرا با لوط در دینش مخالفت کرد، پس خدای تعالی وی را از خانواده اش بیرون کرد، یعنی از اهل بیت نبوتش آن زن را بیرون کرد و الا چه اشکالی دارد آن زن از اهل بیت سکنای لوط باشد پس دانستیم که مراد از اهل بیت علی و فاطمه و فرزندان ایشان امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) و نُه فرزند حسین هستند و ایشان را خدای تعالی و رسولش و امیرالمومنین معین کرده و هر امامی امام بعدی را معین نموده و در این معنا نص صریح موجود است.
و وقتی حقیقت نبوت و اهل بیت نبوت و نیز اینکه ایشان اولین تجلیات حق تبارک و تعالی و اولین نوری هستند که از ذات خود اختراع کردند و اولین موجودی هستند که حق تعالی در عالم خلق به واسطه ایشان یادآوری می شود و لذا به او ذکر گفتند و هر کس از مردم به این مرتبه برسد خدای تبارک و تعالی او را نیز به این اعتبار ذکر می نامد فهمیدید می فهمید که نامیدن این مرتبه به بیت به اعتبار این است که در آن یاد حق تعالی می شود و نه جای دیگر پس گویی این خانه، خانه سکنای آن حضرت و بیعت وی می باشد و هر کس می خواهد یاد حق تعالی کند باید توجه به این بیت کرده و با اهل بیت پیوند پیدا کند و در تحت ولایت ایشان درآید و از دیگران روی گردان شود و ایشان آل محمد (علیهم السلام) هستند، چنانکه خدای تعالی فرمود: فی بیوت أذن الله أن ترفع و یذکر فیها اسمه...(75) در خانه هایی که خدای تعالی اجازه رفعت آنها را داده و اجازه فرموده که در آنها یاد وی شود. این بیوت به آل محمد (علیهم السلام) تفسیر شده و صدر این فرموده خدا: و الذین یصلون ما أمر الله به أن یوصل... و یقطعون ما أمر الله به أن یوصل...؛(76) و کسانی که آنچه را خدا فرمان داد که با آن بپیوندند، می پیوندند... و آنچه را که خدا فرمان داده که با آن پیوند داشته باشند، قطع می کنند. تفسیر به اهل بیت شده است و چه بسا در زیارت ها آل الله بر اهل بیت (علیهم السلام) شده است، پس معلوم شد که اضافه بیت به نبوت (اهل بیت نبوت) بیانی است و امام نامگذاری ایشان به آل به این جهت است که حقیقت نبوت جز با تجلی به یکی از این مراتب دوازده گانه ای که آل محمد علیهم اسلام مظاهر آنها هستند امکان ظهور ندارند.

در مراتب حقیقت

سپس این که حقیقت مراتبی دارد، مرتبه نخست مرتبه تقرر و اضمحلال و فنای ایشان در عالم الهی است و امکان اشاره وجودی یا عدمی به آن در عالم نیست، این مرتبه، مرتبه غیبت مطلقی است که مفاتیح آن را جز حق تعالی در اختیار ندارد، به همین اشاره در این آیه و امثال آن شده که: و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو؛(77) به نزد او کلیدهای غیبت و پنهان است، جز او آن را کسی نمی داند.
این قبیل آیات غیب را مختص خدای تعالی دانستند.

در عدم اشاره به ذات و صفات

پس این که به این حقیقت در عالم ظهور صفات از قبیل علم و قدرت و حیات و سمع و بصر و غیر آن به نحو اجمال نیز نمی توان اشاره کرد و نیز در عالم تمایز صفات و تنزل به اسماء کلیه که اضافه بر متعلقات از قبیل معلوم و مقدور و مسموع و دیگر امور معتبر نیست، بلکه تنها اتصاف ذات به آن صفات مورد نظر است، نظیر ثبوت ملکات برای صاحبان ملکه پس ذات به اعتبار این که این حقایق به نحو کلیت برای وی ثابتند بدون اعتبار تعلق به متعلقات ذات به اعتبار این که این حقایق به نحو کلیت برای وی ثابتند بدون اعتبار تعلق به متعلقان مراد است در مقابل خلو ذات از این حقایق کلی، پس ذات را به اعتبار مذکور به مثل علیم و قدیر و سمیع و بصیر و امثال آنها که بر صیغه های صفات مشبهه است و دلالت بر دوام این مبادی و ثبوتش بر ذات دارد تعبیر می کنند و به آن اشاره نمی توان کرد. و همچنین در عالم ثبوت این معانی برای ذات به اعتبار تعلق و اضافه متعلقات و احاطه ذات به آن متعلقات از قبیل معلومات و مقدورات به وی نمی توان اشاره نمود. و نیز بدون وقوع این صفات بر متعلقات و تعلق هر یک به تعلقات به گونه ای که معلوم به لحاظ معلوم بودن و یا مسموع و یا مبصر جدا نگردد و از ذات به این اعتبار به مثل عالم و قادر و مبصر غیر آن تعبیر می شود و به آن حقیقت نبوت نمی توان اشاره کرد، مظاهر این مرتبه ملائکه (فالمدبرات أمرا)(78) هستند؛ چنان که مظاهر مرتبه قبل (والصافات صفا)(79) هستند و هنگامی که اتصافات ذات به صفات مدنظر باشد و تعلق آن صفات به متعلقات و صدورشان از ذات وقوعشان در متعلقات به گونه ای که اخبار از صدور آنها بتوان داد به طوری که معلوم به لحاظ معلوم بودن از مسموع به لحاظ مسموع بودن متمایز گردد و نیز دیگر صفات از همدیگر جدا شوند در این صورت از آن صفات و اسنادشان به ذات به لحاظ اسناد به علم یعلم و سمع و یسمع یعنی به دانست و می داند و شنید و می شنود و لازم این مرتبه آنست که اشیاء به وجودشان حادث شوند و از دیگران به حدود معین و با تشخص به مشخصات متمایز و از اشخاص عرضی متمایز گردند، گرچه ذاتا کلی بوده و به لحاظ شؤون و مراتب غیر متناهی باشند.
همه این مطالب به اشاره در کلام امام صادق (علیه السلام) در روایت کافی به اسنادش به ابو بصیر موجود است، وی گفت: از ابو عبدالله (علیه السلام) شنیدم که می گفت:(80) لم یزل الله - عزوجل - ربنا والعلم ذاته و لا معلوم، والسمع ذاته و لا مسموع، والبصر ذاته و لا مبصر، والقدرة ذاته و لا مقدور، فلما أحدث الاشیاء و کان المعلوم وقع العلم منه علی المعلوم والسمع علی المسموع والبصر علی المبصر و القدرة علی المقدور؛ ذات حق تعالی متصف به همه صفات، بلکه صفات عین ذات بوده و صفتی جز ذات نداشته و وقتی خواست اشیاء را خلق و ایجاد کند، پس به علمش مرتبه معلومیت را ایجاد نموده و به قدرتش مقدوریت را تمیز داد و به شنوائیش انشای سمع کرد و به چشمش بصرش را ایجاد نمود و با دیگر صفات، صفات دیگر در موجودات کامل می گردند.
و مظاهر این مرتبه از صفات ملائکه (تالیات ذکرا)(81) هستند، زیرا ایشان کتاب خدا را که خدا به دست خود نوشته و از شؤون حقیقت نبوت می باشند که ذکر اوست و هر موجودی آیه ای از آنست تلاوت می کنند.
وقتی آن حقیقت به این مرتبه رسید قابل اشاره الهیه در عالم الهی شده و موجود و معدوم و مسموع و مبصر و مقدور شده و هر یک از دیگری از عالم حق تعالی ممتاز می شود و این عالم، عالم مفاتیحی است که جز خدا آن را نمی داند و قابل اشاره در عالم خلق نبوده و معدوم و به اشاره عدمی به آن اشاره می گردد و بعد از تنزیل به عالم مشیت به واسطه این که در عالم خلق ظهور نموده و به اشاره وجودی به آن اشاره می شود و به عالم تقرر آن در عالم الهی سخن حق تعالی اشاره دارد که أولا یذکر الانسان أنا خلقنا من قبل ولم یک شیئا؛(82) آیا انسان به خاطر نمی آورد که ما او را از پیش خلق کردیم و او هیچ چیز نبود. و در کافی(83) به اسناد خود به مالک جهنی روایت شده که گفت: از ابا عبدالله (علیه السلام) از سخن وی أولا یذکر الانسان... پرسیدم، فرمود: او مقدر و مکون نبود.
و احمد بن محمد بن خالد برقی به اسنادش به زراره از حمران از ابو جعفر (علیه السلام)(84) روایت کرده و گفت: به آن حضرت عرضه داشتم: أولا یذکر الانسان... آیا او شی ء بوده؟ فرمود: او در کتاب و علم چیزی نبود، آنگاه بعد از اظهار آن در عالم خلق به واسطه ایجادش موجود و در عالم خلق مذکور شده و در کنار دیگر اشیاء قابل گردید و مورد اشاره واقع شد و همین مرتبه در آیه هل أتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا؛(85) آیا بر انسان برهه ای از زمان گذشت که در آن امر قابل ذکری نبود. مورد اشاره قرار گرفته. یعنی در عالم خلق به اشاره خلقی مورد اشاره نبود و الا چگونه روزگاری بر وی گذشت و امر قابل ذکری نبود. و لذا امام صادق (علیه السلام) در روایت کافی(86) به اسنادش به مالک جهنی بعد از سوال وی از آیه فرمود: مقدر ولی غیر مذکور بوده است. و در صدر روایت حمران(87) بعد از پرسش از آیه امام باقر (علیه السلام) فرمود: او چیزی بوده ولی مذکور نبوده است.
و این مرتبه عالم وجود کلی لابشرطی بود که قابلیت اشاره وجودی در عالم خلق و عالم فطرت داشت که خدای تعالی خلایق را در آن بر فطرت معرفت ربوبیت خویش در حالی که رنگ کفر و ایمان را نگرفته سرشته است، در این مرتبه صرف الوجود بودند و اسمی به نام عقل و غیر آن نداشتند و گاه این مرتبه را به عنوان عالی و حرفی عدل نامند، زیرا نسبت آن به عوالم نزول مساوی است و به این اعتبار به آن الله و عقل و نور گویند و همین مرتبه مرتبه ولایت نوری است که خدای تعالی با این گفتارش: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور(88) به آن اشاره کرده است و همین مبدأ تمام اسماء حسنی است و در دار وجود چیزی نیست، مگر این که فرع این اسم است و نسبت به وی به عوالم نزول به عنوان استقلال و معنای اسمی است و لذا به این اعتبار به آن جهل و ظلمت و نکری و ولایت طاغوتی می گویند، مرتبه ای که مبدأ همه اسماء غیر حسنی است و هیچ بشری در عالم نیست، مگر این که فرع این اسم است و به همین مرتبه خدای تعالی به والذین کفروا أولیاؤهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات(89) اشاره کرده است.
پس اینها شش عالم برای حقیقت نبوتند که در سه عالم مطلق قابلیت اشاره ندارد:
اول: عالم ظهور صفات به طور اجمال؛
دوم: عالم صفات به اعتبار نبوت برای ذات بدون اعتبار تعلق به متعلقات؛
سوم: عالم نبوت صفات برای ذات به اعتبار تعلق متعلقات؛
این سه عالم که مضاف آنها را معین نموده قابل اشاره نیست، به گونه ای که نه اشاره وجودی و نه عدمی به آنها تعلق نمی گیرد، چنان که اشاره الهی و خلقی بر نمی دارد.
چهارم: عالم تنزل این حقیقت به مرتبه معلوم در این عالم قابل اشاره وجودی در علم الهی قرار می گیرد و اشاره الهی بر می دارد و البته در عالم خلق به صورت اشاره عدمیه مورد اشاره قرار می گیرد.
پنجم: عالم وجود مطلق، در این عالم وی قابل اشاره وجودی در عالم خلق نیز واقع می شود؛
ششم: عالم وجود نوری؛
این آیات به عوالم شش گانه مزبور اشاره دارند:
1. ان ربکم الله الذی خلق السماوات والأرض فی ستة أیام ثم استوی علی العرش(90)
2. ان ربکم الله الذی خلق السماوات والأرض فی ستة أیام ثم استوی علی العرض یدبر الأمر ما من شفیع الا من بعد اذنه ذلکم الله ربکم فاعبدوه أفلا تذکرون(91)
3. و هو الذی خلق السماوات والأرض فی ستة أیام و کان عرشه علی الماء لیبلوکم أیکم أحسن عملا.(92)
4. الذی خلق السماوات والأرض و ما بینهما فی ستة أیام ثم استوی علی العرش الرحمن فاسأل به خبیرا.(93)
5. الله الذی خلق السماوات والأرض و ما بینهما فی ستة أیام ثم استوی علی العرش ما لکم من دونه من ولی و لا شفیع أفلا تتذکرون.(94)
6. ولقد خلقنا السماوات والأرض و ما بینهما فی ستة أیام و ما مسنا من لغوب.(95)
7. هو الذی خلق السماوات والأرض فی ستة أیام ثم استوی علی العرش یعلم ما یلج فی الأرض و ما یخرج منها و ما ینزل من السماء و ما یعرج فیها و هو معکم أینما کنتم و الله بما تعملون بصیر.(96)
بیان دلالت این که روز و شب متعارف در پی سیر خورشید و ماه در آسمان چهارم و هفتم دنیا پدید می آیند، بنابراین چگونه خلقت آسمان و زمین در شش روز به این معنا ممکن است؟ پس تحقیق این است که روز و شب عبارت از عالم ظهور و خفای اشیاء هستند، چنان که مفاد سخن حق تعالی در این آیه: و جعلنا اللیل لباسا و جعلنا النهار معاشا(97) و سخن حق تعالی: واللیل اذا یغشی و النهار اذا تجلی(98) و در قول حق تعالی: و النهار اذا جلیها و اللیل اذا یغشیها(99) پس مراد از جلا و روشنی روز و پوشیدگی شب این است که در روز خورشید آشکار و در شب خورشید پوشیده می باشد و این دو آیه و نشانه روز و شب است، نه این که خود آن دو باشد، چنانکه ظاهر است، لذا خدای تعالی فرمود: و جعلنا اللیل و النهار آیتین فمحونا آیة اللیل و جعلنا آیة النهار مبصرة(100) پس مراد این است که پروردگارتان خدایی است که خلق اول را بر دوازده مرتبه قرار داد و مظاهر فاعلیت خود را شش مرتبه قرار داد، چنان که مظاهر قابلیت خود را نیز شش مرتبه کرد، پس علم و قدرتش بر عرش که همان عالم امکان است قرار گرفت، چنان که در تفسیر قول خدای تعالی: الرحمن علی العرش استوی گفتند: و بر همین مطلب سخن امام صادق (علیه السلام) در روایت خود از محمد بن الحسن صفار در بصائر الدرجات اشاره دارد وی گفت: امام صادق (علیه السلام) فرمود: ان أمرنا هو الحق و حق الحق و هو الظاهر و الباطن الظاهر و باطن الباطن و هو سر و سر المستسر و سر مقنع بالسر(101) پس مراد از حق و ظاهر مرتبه الله است که مبدأ تمام اسماء حسنی است، آنگاه مراد به حق الحق و باطن الظاهر مرتبه وجود مطلق است که مبدأ اسم الله است آن گاه مراد از باطن الباطن مرتبه معلومیت و تمیز در عالم حق است که قابل اشاره عدمی در عالم خلق و اشاره وجودی در عالم حق است، زیرا نسبت به عالم وجود سر است.
بعد از این مرتبه عالم تقرر آنها در عالم صفات به اعتبار تعلق آنها به متعلقات می باشد در این مرتبه قابل اشاره وجودی و عدمی نیستند، در روایت از آن به سر السر تعبیر کرده است. بعد از آن عالم تقرر آنها در عالم صفات به اعتبار ثبوت آنها برای ذات بدون اعتبار تعلق آنها به متعلقات می باشد از آن به سر المستسر در روایت تعبیر شده است. بعد از آن عالم تقرر در عالم صفات به نحو اجمال است که از آن در روایت به سر مقنع بالسر تعبیر شده است. بعد از آن عالم اسم مستأثر است که عالم الهی و غیب مطلق می باشد.
و مولای ما آقای عبادت کنندگان و افتخار سجده کنندگان در روایت بحار در باب معرفت ایشان به نورانیت، به آن اشاره کرد در آن باب برخی از فضائل ایشان را از کتابی کهنه که برخی از اصحاب ما جمع کرده بود که وی از احمد بن عبدالله از سلیمان بن احمد از جعفر بن محمد از ابراهیم بن محمد موصلی از ابو خالد از قسم از جابر بن یزید جعفی از علی بن حسین (علیهما السلام) روایت نمود. آنگاه روایت را به اینجا رساند که جابر گفت: الحمد لله الذی من علی بمعرفتکم و ألهمنی فضصلکم و وفقنی لطاعتکم و موالات موالیکم و معادات أعدائکم. قال (علیه السلام): یا جابر أتدری ما المعرفة؟ المعرفة اثبات التوحید أولا، ثم معرفة المعانی ثانیا، ثم معرفة الأبواب ثالثا، ثم معرفة الامام رابعا، ثم معرفة الأرکان خامسا، ثم معرفة النقبآء سادسا، ثم معرفة النجبآء سابعا، و هو قوله تعالی: (لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل أن تنفد کلمات ربی ولو جئنا بمثله مددا(102)) وتلا أیضا: (ولو أنما فی الأرض من شجرة أقلام و البحر یمده من بعده سبعة أبحر ما نفدت کلمات الله ان الله عزیز حکیم(103)) یا جابر! اثبات التوحید و معرفة المعانی، أما اثبات التوحید معرفة الله القدیم الغائب الذی (لا تدرکه الأقبصار و هو یدرک الأبصار و هو اللطیف الخبیر(104)) و هو غیب باطن ستدرکه کما وصف به نفسه، و أما المعانی فنحن معانیه و مظاهره فیکم، اخترعنا أراد الله و نحن أحلنا الله - عزوجل - هذا المحل و اصطفانا من بین عباده...؛ یعنی ستایش خدایی را که بر ما من گذاشت و معرفت شما را به ما داد و فضیلت شما را به ما الهام نمود و توفیق طاعت و موالات دوستان و دشمنی دشمنان داد. آن حضرت (علیه السلام) فرمود: ای جابر! آیا می دانی معرفت چیست؟ اولا معرفت اثبات توحید، آنگاه معرفت معانی در مرحله دوم و ثالثا معرفت ابواب و سپس معرفت امام در مرحله چهارم آنگاه در مرحله پنجم شناخت ارکان و سپس شناخت قضا در مرحله ششم و در مرحله هفتم معرفت نجباء است. چنان که فرمود: اگر دریا مرکب می شد تا کلمات حق را بنویسد، دریا قبل از پایان کلمات پروردگارم پایان می پذیرفت، گرچه دریای دیگری را به کمک آن آورده (و مرکب شود) و نیز این آیه را تلاوت کرد، اگر درختان روی زمین قلم می شدند و دریا با کمک هفت دریای دیگر مرکب می شدند کلمات خدا پایان نمی یافت و خداوند عزیز حکیم است، ای جابر اثبات توحید و معرفت خدای قدیم غائب است که دیده ها او را نمی بیند و او دیده ها را می بیند و اما ما معانی و مظاهر او در بین شما هستیم، خداوند ما را از نور ذات خود آفرید و امور بندگان را به ما واگذار نمود، پس ما به اذن خدا آنچه خواستیم انجام می دهیم و هنگامی که خواستیم خدا می خواهد و هنگامی که اراده کردیم خداوند اراده می کند و خداوند ما را در این مکانت قرار داد و ما را از بین بندگانش برگزید. حدیث طولانی است که ما آن را به اندازه نیاز آوردیم.
پس مراد از اثبات توحید معرفت این است که خدای - تبارک و تعالی - دارای نام های گوناگون است، یک نام وی مبدأ همه عوالم است که از همه نامهای دیگر غائب می باشد و به حاسه ای حواس ادراک نمی گردد و حس هر متوهمی از آن محجوب می باشد و همین اسم مستأثر خداست.
بعد از آن عالم معانی قرار دارد در آن عالم مظهر صفات حق به نحو اجمال و کلیت است که خدا آن را مبدأ آل محمد (علیهم السلام) قرار داد و ایشان را در آن سکنی داد، پس نامگذاری آن به معانی یا به این خاطر است که این عالم عالمی است که قصد خدای تعالی ممکن نیست، مگر از این عالم، زیرا مافوق آن عالم غیب مطلق است یا به این خاطر به آن عالم معانی می گویند که این عالم معانی همه عوالم پائین تر است و این عالم، عالم، سر مقنع السر است.
بعد از آن عالم ابواب و عالم سر المستسر است که عالم صفا می باشد، البته صفات به لحاظ اینکه تعلق به متعلق های خود ندارد بلکه تنها برای ذات ثبات است و علت نامگذاری آن به ابواب این است که خدای تعالی این در را برای ذکر خویش در بیتش که همان عالم معانی در قوس صعود است باز کرده است و نیز برای اینکه اسم مستأثر به عالم خلق نزول پیدا کند آن را ابواب نامیدند.
و بعد از آن عالم سرالسر قرار دارد که همان عالم صفات به اعتبار تعلق به متعلقات و عالم امام می باشد و علت تسمیه آن به امام این است که این عالم امام همه عوالم وجود است. بعد از آن عالم سر و باطن الباطن و عالم ارکان قرار دارد و علت نامگذاری به ارکان این است که قوام عالم وجود به آن است، زیرا وی عالم تمیز معلومات در علم حق - تبارک و تعالی - است که جز به اشاره وجودی الهی به آن نمی توان اشاره کرد و همه عالم وجود سایه آن است. بعد از عالم باطن ظاهر و حق الحق و عالم وجود کلی و علم نقباء است و علت نامگذاری به نقیب آن است که نقیب هر قومی شاهد و ضامن و سرپرست آنهاست و عالم وجود کلی نسبت به مراتب خود چنین است.
بعد از آن عالم وجود نوری و اسم الله و عالم ظاهر و حق و عالم نجباء می باشد، علت نامگذاری به نجیب آنست که نجب پوست درخت و یا پوست ریشه آنست، گویی پوستش را گرفته و او را از مراتبی از اسماء حسنی که در تحت وی می باشد تجرید و برهنه کردند.
پس روشن شد که اولین تعیین این حقیقت مرتبه معلوم در عالم تمیز معلومات از عالم حق و عالم وجود کلی در عالم خلق است پس به اعتبار اولی به آن نبوت و ذکر می گویند زیرا اولین عالمی است که به آن از حضرت حق - تبارک و تعالی - خبر داده شده و اولین صادری که از وی صادر شده است و لذا به آن ذکر گفتند و مرتبه وجود مطلق مرتبه ولایت کلیه و قاب قوسین است. پس به اعتبار تلقی از حق - جل ذکره - به او نبی گویند و به اعتبار افاضه آنچه از حق تعالی گرفته و به خلق داده، به وی ولی و رسول می گویند. پس از آنچه یاد کردم روشن شد که مراد از عدم قابلیت اشاره به طور اطلاق در عوالم سه گانه عدم اشاره مشخص خلقی در قبال حق است و الا او در عالم صفات علم است و در عالم اسمای کلیه علیم می باشد و در عالم اسمای نوعیه عالم است.