فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

بخش دوم: گفتار هجدهم

موانع سیر الی الله

حسد، کبر و ریا (2)
بحث هفته گذشته درباره دشمن چهارم انسان بود، دشمن درون، به نام صفات رذیله. چنانچه هفته گذشته استفاده کردیم دشمن برای انسان، بالاترین دشمنهاست و قرآن هم این را تصدیق می کند، صفات رذیله زود انسان را منحرف می کند، صفات رذیله در فکر انسان اثر می گذارد، در گفتار و کردار انسان تاثیر کامل دارد و بالاخره صفات رذیله است که انسان را از راه مستقیم از راهی که موجب سعادت اوست به بیراهه می برد.
هفته گذشته استفاده کردیم که بعثت همه انبیاء و از جمله بعثت پیامبر اسلام برای تهذیب نفس است یعنی همه پیغمبران از جمله پیغمبر اسلام آمدند تا صفات رذیله را ببرند و صفات خوب را جایگزین آن کنند بلکه می توانیم بگوئیم که تمام عبادات در اسلام هم برای این است که انسان مهذب شود، حتی دعا و راز و نیاز با خدا که یکی از عبادات مهم در اسلام است، آن را هم وقتی ریشه یابی کنیم برای تهذیب نفس است، قرآن یعنی کلام نازل، دعا، یعنی کلام صاعد، هر دوی اینها برای تهذیب نفس است لذا می توان گفت قرآن یعنی کتاب آدم سازی، کارخانه آدم سازی و دعا یعنی مفاتیح شیخ عباس قمی، علیه الرحمه، را هم می توان گفت کتاب آدم سازی است کارخانه آدم سازی است، هفته گذشته استفاده کردیم که قرآن شریف بقدری به تهذیب نفس اهمیت داده است که در سوره والشمس که سوره ای است از نظر تاکید منحصر به فرد یازده قسم است و پس از آن می گوید: قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها(407) یعنی رستگاری و سعادت فقط و فقط مرهون تهذیب نفس است اگر کسی سعادت می خواهد باید خود را تزکیه کند، باید صفات رذیله را ببرد و صفات خوب را جایگزین آن کند و شقاوت و بدبختی و بی بهره ای در دنیا و آخرت هم فقط و فقط بواسطه صفات رذیله است، مرهون آن است، صفت رذیله ولو بسیار کوچک اما برای شقاوت و بدبختی در دنیا و آخرت خیلی اهمیت دارد، خلاصه قرآن می فرماید:
یوم لا ینفع مال و بنون الا من أتی الله بقلب سلیم.(408)
در روز قیامت هیچ چیزی به درد نمی خورد، هیچ چیزی نمی تواند انسان را به سعادت و بهشت برساند فقط و فقط چیزی که انسان را بهشتی می کند، دل پاک است، دلی که در آن تکبر نباشد، دلی که در آن امنیت نباشد، خودخواهی و خود فکری نباشد، دلی که در آن لجاجت، حسد و کینه نباشد و بالاخره دلی که از صفات انسانیت پر شده باشد، و صفات خوب در آن رسوخ کرده باشد؛ این لسان قرآن است، آن روایت مشهور هم، که همه شما شنیدید و گفتید که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است بعثت لاتمم مکارم الاخلاق یعنی مبعوث شدم برای اینکه مردم را آدم کنم، مبعوث شدم برای اینکه صفات رذیله را از دلها ببرم و صفات خوب را جایگزین آن کنم، این جمله بعثت لاتمم مکارم الاخلاق همان تفسیر آیه ای است که در قرآن شریف تکرار شده:
لقد من الله علی المومنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه.(409)
خدا به همه مومنین منت گذاشت، پیغمبر با معجزه فرستاد و این پیغمبر با معجزه آمده تا آدم بسازد، برای تربیت آمده، آمده تا معلومات را بالا ببرد. و بالاخره قرآن می گوید: بعثت همه انبیاء برای آموزش و پرورش است، فقط نکته ای که در قرآن است این است که می گوید پرورش و آموزش یعنی اول تربیت، اول تهذیب بعد تعلیم و تعلم برای اینکه اگر تعلیم و تعلم باشد و تربیت نباشد همان علم برای صاحبش همان علم برای جامعه اش بغیر از وزر و وبال و بدبختی چیزی در بر ندارد و بالاخره از نظر علمای علم اخلاق و از جمله استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب اوجب از همه واجبات تربیت است، تهذیب است، شما نمی توانید در اسلام واجبی پیدا کنید که از تهذیب نفس واجب تر باشد، همه علمای علم اخلاق اقرار به این مطلب دارند، شهید علیه الرحمه در کتاب منیه المرید اقرار می کند مرحوم نراقی در جامع السعادات ادعای ضرورت می کند و رهبر عظیم الشان انقلاب هم در درسهای خودشان مرتب گوشزد می کردند که اوجب همه واجبات در اسلام خودسازی است، دیگرسازی است، از نماز واجب تر، از روزه واجب تر، از حج و جهاد واجب تر و بالاخره از همه چیز واجب تر مبارزه کردن با صفات رذیله است و این که انسان کاری کند که صفت خوب در دلش رسوخ کند، این از وظایف سنگین هر مسلمان و هر انسان است، هم باید خود را بسازد و هم باید دیگران را بسازد هر کسی بفراخور حالش. امور تربیتی که الان در آموزش و پرورش هست، فقط برای معلمانی که مربی امور تربیتی هستند وظیفه نیست، آنها وظیفه خاصی دارند، بلکه همه دبیرها، همه معلمها هم این وظیفه را به اندازه ای که می توانند دارند هم باید خود را بسازند و هم دیگران را، هر کسی بقدر همت خود، دبیر شیمی، دبیر فیزیک باید بطور غیر مستقیم یا مستقیم شاگردهایش را بسازد چنانچه باید خود را بسازد، یک دبیر نه فقط باید در علوم ریاضی تعلیم و تعلم کند، باید با مثل روزه، مثل نماز، مثل جهاد هم خود را بسازد و هم بطور مستقیم در کلاس شاگرد را بسازد، چیزی را که بهمه زن و مرد باید گوشزد کنم این است که ما نمی خواهیم فقط دبیرها یا معلم ها یا افرادی که مربوط به امور تربیتی هستند، معلم اخلاق باشند، نه، هر کسی به اندازه فراخور حالش. لذا دبیران نباید از معلم هایی که در امور تربیتی هستند توقع بیجا داشته باشند، خانمی که مربوط به امور تربیتی است، بفراخور حالش باید خود و دیگران را بسازد، قرآن یاد بدهد. اگر تفسیر نمی داند همین مقدار که می داند یاد بدهد اگر تفسیر می تواند تفسیر بگوید، آن اندازه که یاد گرفته است به دیگران بگوید چنانچه رسم پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) این بود که شاگردهایی داشت، آیاتی که نازل می شد برای شاگردانش می فرمود و بعد می فرمود این آیاتی را که خواندم و خواندید و یاد گرفتید به آن عمل کنید. برای دیگران هم بگویید. همین جلسه نه فقط باید اینجا باشد بلکه این جلسه فردا باید بوسیله شما به دبستانها و مدارس منتقل شود، یعنی شما آقای مدیر، آقای معلم، خانم مدیر، خانم معلم، باید فردا آنچه که یاد گرفته ای به آن عمل کنی و بطور مستقیم یا غیر مستقیم بدیگران گوشزد کنی. بازاری هم همین قضیه را دارد، یک نفر بازاری وقتی جمله ای را از کسی شنید که مربوط به خودسازی است باید به او عمل کند، فردا هم سر کسب خود، اگر فرصتی پی آمد اگر می تواند بطور مستقیم یا غیر مستقیم مطرح کند باید آنچه را که می دانید به مشتری خود و دیگران منتقل کند این جلسه باید فردا برای دوستانتان گفته شود تا آن اندازه که یادداشت کردید، این جلسه باید برای شاگردانتان تا اندازه ای که می شود منتقل بشود.
اسلام این را می خواهد اسلام این را واجب کرده است اسلام با کمال صراحت می فرماید:
بسم الله الرحمن الرحیم والعصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصاحلات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.(410)
یعنی همه زیان کارند، همه بدبخت هستند جز یک طایفه و آن طایفه کسی است که دو کار داشته باشد اول ایمان بخدا و بر طبق ایمان عمل کردن، خود تربیت شدن، تا اندازه ای که می تواند خود را ساختن اما این یک بال است بال دیگر لازم دارد. بال دیگرش نظارت همگانی است. آنچه می داند بدیگران منتقل بکند، سفارشی به شما بکنم حال وسواسی گری را کنار بگذارید، بسیاری از آقایان، خانمها به من تلفن می کنند، مخصوصا معلمان امور تربیتی این که ما خود عمل نمی کنیم چطور به دیگران بگوئیم، نه، به دیگران باید گفت. خود هم باید عمل کرد، این دو واجب مستقل است و هیچکدام ربطی به هم ندارد، اگر شما خود را ساختید و بدیگران نگفتید. دیگران را نساختید مسئولید. مرغ یک بال هستید و پرواز به سعادت نمی توانید بکنید.
و اگر به دیگران گفتید و خود را نساختید باز هم مسئولید، مرغ بی پر و بالید، لذا اینها هیچ ربطی به هم ندارد. اگر خانم معلمی العیاذ بالله خود عمل نمی کند باز هم واجب است آنچه را می داند به دیگران بگوید، امر به معروف و نهی از منکر است، نظرات همگانی است، وظیفه است. یک آقا باید خود را بسازد، اگر نساخت، واجب دیگر به نام نظارت ملی، به نام امر به معروف و نهی از منکر از گُرده او برداشته نمی شود، باید دیگران را بسازد، باید آنچه می داند بدیگران منتقل کند. خلاصه حرف این است که واجب تر از همه واجبات در اسلام مسئله خودسازی و دیگرسازی است، هر کسی به اندازه حالش. به اندازه عملش، این جلسه امشب باید در خانه ها گفتگو شود، به خانه ها منتقل، اگر زن در جلسه بوده و شوهر نبوده، بچه هایش نبودند، تا آن اندازه که می تواند باید جلسه را به خانه، به شوهر و به فرزندانش منتقل کند، اگر آقا در جلسه بوده و خانم و بچه ها نبودند باید امشب این جلسه را به خانه منتقل کند به خانم و فرزندان منتقل شود، این وظیفه است، آمدن به این جلسه از اوجب واجبات است، منتقل کردن جلسه به دیگران از اوجب واجبات است، اینها را سرسری نشمارید سرسری شمردن است که ما را به اینجا رسانده، اهمیت ندادن به علم اخلاق است که طاغوتها برای ما می آورد زمان طاغوت برای ما می آید، نساختن خود و دیگران است که نعمت انقلاب را از ما می گیرد و با کمال صراحت به شما بگویم این انقلاب مرهون خودسازی و دیگرسازی است و اگر ما خود نسازیم، دیگران را هم نسازیم این نعمت بزرگ حتما از ما گرفته می شود.
و اتقوا فتنه لاتصیبن الذین ظلموا منکم خاصه(411) خود را بساز، تا آن اندازه که می توانی دیگران را هم بساز برای اینکه اگر نسازی فتنه می شود و این فتنه فقط دست و پا پیچ خودت نمی شود، دست و پا پیچ جامعه هم می شود. چرا اسلام این مقدار به خودسازی اهمیت داده است؟ یعنی چرا اسلام می گوید، خانم: حسود نباش و به دیگران هم بگو حسود نباشند، چرا اسلام می گوید اگر مردی حتی مقدار کمی تکبر در دلش باشد به بهشت نمی رود؟ چرا اسلام می گوید اگر مرد یا زن ذره ای لجاجت و عصبیت در دلش باشد به بهشت نمی رود؟ لجاجت را رفع کن، خودبینی، منیت و تکبر را از بین ببر آدم متواضعی شو حسد را از بین ببر آدم رئوفی باش. چرا اسلام این اندازه به خودسازی اهمیت می دهد و بالاخره علمای اسلام می گویند خودسازی از واجب واجبات است؟
هفته گذشته یک آیه خواندم خیلی کوچک و رسا و علت را تعیین کردم. قرآن می فرماید: قل کل یعمل علی شاکلته(412) از کوزه همان برون تراود که در اوست. زن حسود مثل یک کوزه ای است که در آن شراب باشد. کوزه اگر در آن شراب باشد تراوش آن هم شراب است. معنا ندارد شراب تراوشش آب گوارا باشد. یک کوزه کوزه اگر آب شور تلخ در آن باشد، معلوم است که تراوش آن هم آب تلخ و شور است معنا ندارد که تراوش شیرین داشته باشد: یک زن که حسود است گفتارش حسادت است و ضرر برای دیگران، کردارش حسادت است، فکرش هم فکر حسودانه ای است، یک آدم متکبر افکار و گفتار و کردارش تکبرآمیز است، مثل شراب در کوزه، این انسان هم دلش مثل کوزه است، صفت رذیله شرابست، آنچه از او تراوش می کند شراب است، بدبختی و نکبت است هم برای خودش و هم برای دیگران. بر عکس اگر دل پاک باشد، یک دلی که در آن رأفت و رحمت رسوخ کرد سر کلاس فکرش مهربانی است، گفتارش رأفت است کردارش رأفت و مهربانی است، دیگر چوب نمی زند تلطف می کند، او دیگر فحش نمی دهد بد اخلاقی نمی کند، اوقات بچه ها را تلخ نمی کند اعصاب خودش را هم ناراحت نکرده بلکه از اول تا آخر کلاس با شادی با رأفت و مهربانی برگزار می شود، یک زن وقتی عاطفه داشته باشد به جای حسادت و بجای کینه رأفت داشته باشد، وقتی وارد کلاس می شود نگاهش به بچه ها مثل نگاه به بچه های خودش است، فکر و گفتار و کردارش رأفت است، بچه های دیگران را زیر دست خود امانت حساب می کند بلکه بالاتر از بچه های خود، با آنها آنطور می گوید که با دختر و پسر عزیزش می گوید و کار می کند. کردار و گفتار و نیت او هم رأفت است قل کل یعمل علی شاکلته معنا ندارد که یک آدم متکبر گفتار او خدمت به جامعه باشد معنی ندارد که یک زن خودگرا، رفتارش دیگر گرایی باشد، گفتار ما، کردار ما، نیات ما سرچشمه می گیرد از دل ما، اگر سرچشمه خراب است آب شور، اگر سرچشمه را گل آلود کردی دیگر توقع نداشته باش آبی که بعد از چشمه است زلال باشد! سرچشمه خرابست، سرچشمه گفتار، کردار و فکر ما چیست؟ دل ما، قرآن تشبیهی دارد، تشبیه چه رساست قرآن چه دلنشین است، می سازد، خوب می سازد خداوند در این آیه شریفه تشبیه می کند بقول ما طلبه ها تشبیه معقول به محسوس یعنی یک امر عقلی را برای اینکه در فکرها جا بیندازد به یک امر محسوس تشبیه می کند می فرماید:
و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذی خبث لا یخرج الا نکدا.(413)
قرآن این طور می فرماید: زمین آباد است. از نظر ذاتش خاک خوبی دارد، این زمین شخم زده است، زارع مواظب تخمی که در آن می ریزد می باشد مواظب گرفتن علف هرزه هایش هم است، معلوم است که این زمین آباد است، حاصلش خوب است، اگر درخت سیب در آن باشد سیب عالی می دهد، اگر هم گندم در آن کشت شود یک دانه از هفتصد دانه به بالا ثمر می دهد، چرا؟ چون زمین آباد است علف هرزه هم ندارد اما یک زمین شوره زار است، زمینی که شخم زده نیست، سنگهای فراوان دارد، هرزه های زیادی در این زمین است، علف هرزه های این زمین را هم نگیریم و زارع مواظب تخمش، آب دادنش و گرفتن علفهای هرزش هم نباشد، این زمین چه می دهد؟ لا یخرج الا نکدا تخمی را هم آن می ریزد نمی تواند برداشت کند، دیگر چه رسد به حاصل خوب، از زمین شوره زار شما چه توقع دارید؟ بوته آنهم خاردار، خاری که هم به دست خود برود، هم به پای دیگران قرآن می گوید دل پاک و ناپاک این طور است، اگر دل پاک شد برای زمین آب بود، علف هرزه نبود لذا فکرش آباد است گفتارش آباد است، کردارش آباد است، هم برای خود مفید است و هم برای جامعه اما دل ناپاک دلی است که حسادت، رقابت سرتاپایش را گرفته این دل شوره زار است، فکرش شور است گفتارش چیزی جز ضرر نیست، کردارش هم بوته خاردار است. هم خود را اذیت می کند هم دیگران را تقاضا دارم اگر یک آدم متکبری در جلسه داریم، اگر حسودی در جلسه داریم، اگر یک زن یا مرد بدبین بدیگران در جلسه داریم، اگر در جلسه کینه توزی است، حسادت هست، مرتبا این حسود این کینه توز این متکبر این خودخواه این آیه را بخواند.
و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذی خبث لا یخرج الانکدا.(414)
با کمال صراحت به همه شما زن و مرد بگویم، هفته گذشته هم گفتم بدانید صفت رذیله دارید، اگر گناه در زندگی شما اصلا و ابدا نیست پی ببر که دل پاک است، اما اگر گناه حتی کوچک در زندگی شما هست پی ببر و ریشه یابی کن که ناپاکی، صفت رذیله ای بر دل حکومت دارد، ببین این گناه از کجا و از چه صفت رذیله ای سرچشمه گرفته است.
قرآن شریف برای بحث ما دو تشبیه دارد که تقاضا دارم امشب روی این دو تشبیه فکر کنید و به دیگران هم منتقل کنید، برای دل ناپاک یک تشبیه و برای دل سالم هم یک تشبیه دارد.
برای دل ناپاک می فرماید: انسان اگر ناپاک و حسود شد، اگر متکبر شد، خودخواه شد، لجوج شد، کارش به اینجا می رسد که می گوید:
اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجاره من السماء او ائتنا بعذاب الیم.(415)
یعنی حق، است من حاضرم جهنمی بشوم، حاضرم در همی دنیا بسوزم اما زیر بار حق نمی روم قرآن می گوید: این آدم حالش این است، گفتارش و فکرش این است می گوید خدایا اگر حق است من نمی توانم. بپذیرم از آسمان سنگی بیاور، آتشی بیاور تا من نابود شوم که مفسرین عالیقدر در ذیل این آیه شریفه می گویند: وقتی امیرالمومنین (سلام الله علیه) به خلافت منصوب شد یک عرب بلند شد اما لجوج حسود، متکبر. گفت یا رسول الله این کاری که کردی از طرف خودت است یا از طرف خدا، اگر از طرف خودت است قبول ندارم اگر از طرف خداست نمی توانم ببینم، از خدا بخواه سنگی بر سرم بیاید، آتشی بیاید و مرا نابود کند برای اینکه نمی توانم زیر بار علی و ولایت علی بروم آیه شریفه آمد، فرمود ببین بشر چه مقدار پست می شود از نظر صفت رذیله، ببین صفت رذیله با انسان چه می کند که می گوید:
شما اگر در خود و در دوستانتان دقتی بکنید که بعضی اوقات انسان چنین است، حاضر است رسوا بشود اما زیر بار حق نرود حاضر است جان بدهد، آبروی بدهد اما زیر بار حق نرود و دست از لجاجت خود بر ندارد.
شدت و ضعف دارد، الان صدام با این وضعش، آمریکا با آن وضعش، تمام اینها مصداق این آیه شریفه اللهم ان کان هذا هو الحق هستند، شما فکر نکنید که قضیه افغانستان و شوروی قضیه ساده ای است، حزب مارکسیسم که بعد سوسیالیسم شد، هفتاد سال است که تبلیغ می کند تا بگوید خلقی هستیم، الان در این منجلاب افغانستان که افتاده آبرویش در خطر است آنهم آبروی مکتبش، اما لجوج است، حاضر است مکتب هفتاد ساله اش زیر پا برود اما از افغانستان بیرون نرود، آمریکا فرانسه، مخصوصا با این جنگی که الان پیش آمده دارند آبروی خود را می ریزند شما خیال نکنید مطلب ساده ای است، شما خیال نکنید که انگلستان بمب شیمیائی می دهد این امر ساده است، نه این برای انگلستان آبروریزی، آن انگلستانی که داد می زند خلقی هستم، آن آمریکائی که گنجشک به ماشینش می خورد، پای گنجشک می شکند، گنجشک را بر می دارد و به بیمارستان می برد، پای او را پانسمان می کند بعد هم در روزنامه ها تبلیغ می کنند که ما از حیوانات حمایت می کنیم، الان شاید هر ساله چندین میلیون دلار خرج همین برنامه حمایت از حیوانات فقط در کشور آمریکا می شود. این تبلیغات برای چیست؟ خیال نکنید که اینها ساده است، پس اگر چنین است چرا قضیه لبنان جلو می آید، چرا از انگلستان بمب شیمیائی می آید، چرا فرانسه خود را افتضاح می کند، چرا آمریکا به این لجنزار فرو رفته؟ چرا؟ اینها همه و همه یک چیز است، و آن لجاجت است، لج کرده است. خدا نکند آدم لج کند، وقتی لج کند اگر خر سیاه باشد حاضر است خود را بکشد برای اینکه به صاحبش ضرر بزند، اگر شوروی شد حاضر است مکتب را زیر پا بگذارد، همان مکتبی که استالین شش میلیون نفر را برای آن کشت، اما حاضر است، لج کرده است، اگر هم امریکا بشود حاضر است حمایت از حیواناتش را با آن تبلیغات از بین برود اما حرفش از بین نرود، لج است، تکبر و منیت است، خودخواهی است، این خودخواهی یک دفعه در یک معلم پیدا می شود یکدفعه در یک زن خانه دار با یک شوهر بی سواد پیدا می شود یک وقت در انگلستان.
در زن خانه دار اگر باشد حاضر است خود را و فرزندانش را فدای لجاجتش کند، چه بسیار سراغ دارم، زن خودش را بدبخت کرد، بچه هایش را هم بدبخت کرد، هرچه به این زن گفته می شود خانم انسان وقتی شوهر کرد باید خودش را فدای فرزندانش کند در مقابل مصیبت و بلا صبر کند، لج کرده می گوید: باید طلاق بگیرم، طلاق می گیرد عقده ها برای بچه ها درست می شود، دخترش را بیچاره می کند، پسرش را جنایتکار می کند اما بالاخره می گوید هر چه می خواهد بشود، من خر سیاه هستم باید خود را بکشم برای اینکه به صاحبم ضرر برسانم، این چنین می شود. عزیزانم این همه صفت رذیله داریم، خطرناکست، خیلی خطرناکست، بر عکس، قرآن شریف راجع به افرادی که لجوج نیستند، دل پاک دارند، منیت خود محوری و خودفکری ندارند این طور می فرماید:
و اذا سمعوا ما أنزل الی الرسول تری اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق یقولون ربنا امنا فاکتبا مع الشاهدین و ما لنا لانؤمن بالله و ما جائنا من الحق و نطمع ان یدخلنا ربنا مع القوم الصالحین(416)
می فرماید وقتی قرآن می شنود اشک شوق از چشمهایش جاری می شود، می گوید خدایا ایمان آوردم خدایا تو شاهد باش می خواهم با مومنین باشم بعد هم جانش، نیت و گفتارش، می گوید حق آمد چرا نپذیرم و ما لنا لانؤمن بالله و ما جائنا من الحق چرا نپذیرم، من که دلم می خواهد سعادتمند شوم من که دلم می خواهد فردی شایسته بشوم، حق آمد چرا نپذیرم، چرا زیر بار حق نروم؟ آن آیه را با این آیه پهلوی هم بگذار قرآن می فرماید آدم لجوج می گوید خود جهنمی می شوم اما دست از لجاجت بر نمی دارم اما آدم با دل پاک می گوید دست از همه چیز بر می دارم و حق را می پذیرم، این آیه دوم مربوط به بعضی از علمای نصرانیت است، با پادشاه حبشه است، وقتی در مقابل پادشاه حبشه قرآن می خوانند گریه شوق می کند مثل باران گریه می کند در همان جلسه اول اسلام را می پذیرد. اما ابو جهل ها، ابو سفیان ها از مکه بلند می شوند به حبشه می روند برای اینکه نمامی و سخن چینی کنند، سعایت کنند، مسلمانهایی که از بند این ظلمها رها شدند دو دفعه آنها را در بند کنند، همه اینها برای چیست؟ او دل پاک است پادشاه حبشه می شود، عالم نصرانی می شود، گریه شوق می کند، خوشحال است، برای اینکه حق را پیدا کرده، آن دیگری دارای دل ناپاک است، در مکه است اما حق را نمی پذیرد.
در تاریخ می خوانیم که اینها قانون وضع کردند که کسی به قرآن گوش ندهد، برای اینکه دیدند هر کسی که به قرآن گوش می دهد جذابیت قرآن او را می گیرد اما این قرآن جذاب بقدری جذابیت دارد که همان کسانی که قانون وضع کردند در دل شب که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قرآن می خواند، مخفیانه به پشت دیوار خانه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می آیند و به تلاوت قرآنش گوش می دهند. آن یکی از آن طرف، ابوجهل از یک طرف، مغیره از جایی دیگر بعد همدیگر را می بینند و افتضاح می شوند، می گوید ما خود قانون وضع کردیم برای اینکه دیگران به قرآن گوش ندهند خودمان چرا؟ می داند، خدا دارد، می داند از طرف خداست اما همین که می داند از طرف خداست قانون وضع می کند برای اینکه قرآن را زیر پا بگذارد، آن را نابود کند. بحث ناقص است انشاء الله باز در این باره صحبت می کنم تقاضا دارم یک مقدار روی این بحثها فکر کنید و تا آن اندازه هم که می توانید برداشت کنید به دیگران منتقل کنید.
شب شهادت زهرای مرضیه سلام الله علیها است. بنا بر روایت صحیح که عقیده بسیاری از بزرگان روز شهادت زهرا (سلام الله علیه) امروز بوده، نود و سه روز بعد از پدر زنده بود اما ظلم ها کشیده، خون جگرها خورد بقدری خون جگر خورد که دیگر طلب مرگ از خدا می کرد و این جمله که از خدا طلب مرگ می کرد، پیغامی برای شما زن و مرد است. یک زن که خیلی علاقه به شوهرش دارد، زنی که می داند اگر از دنیا برود شوهرش بی کس و مونس می شود، زنی که علاقه اش به مثل زهرا نسبت به امیرالمومنین (علیه السلام) باشد پیدا نشد و نمی شود، زنی که چهار بچه دارد. آنهم بچه کوچک این بچه ها بی سرپرست می شوند اما بقدری به زهرا (سلام الله علیه) ظلم کردند بقدری برای زهرا سخت شده که حاضر است بچه هایش را بگذارد و از این دنیا برود حاضر است شوهرش را بگذارد و از این دنیا برود، بقدری مصیبت به زهرا (سلام الله علیه) وارد می شود که در روایات می خوانیم زهرا بقدری لاغر شده بود که از او سایه ای بیشتر باقی نمانده بود پهلوی شکسته زهرا (سلام الله علیه) بجای خود، بازوی ورم کرده زهرا به جای خود، آن که زهرا را زجر می داد، مظلومیت علی (علیه السلام) بود آن که زهرا را زجر می داد این بود که می دید زحمت بیست و سه ساله بابا دارد به هدر می رود، بقول خودش زنها برای دیدنش آمده بودند به زنها می گفت زنها نمی دانید چه خبر است شتری آبستن است می زاید، شیر او زهر است و این زهر برای مسلمانها خطرناکست.
زهرای مرضیه (سلام الله علیه) قضیه بنی امیه و بنی عباس و انحراف اسلام را می دید، رنج می برد، غصه می خورد آه و ناله می کرد آه و فریادش هم بجائی نمی رسید، زهرا مرضیه (سلام الله علیه) پهلو شکسته است اما نمی خواهد علی (علیه السلام) و بچه هایش را ناراحت کند. از درد می نالد و می سوزد اما به کسی نمی گوید، بازویش ورم کرده است این بازوی ورم کرده را امام صادق (علیه السلام) می فرماید: شهادت زهرا (سلام الله علیه) روز سوم جمادی الثانی یعنی امروز بوده است بعد هم می گوید سبب شهادت همان بازوی ورم کرده مادرم زهرا (سلام الله علیه) بوده اما زهرا (سلام الله علیه) با این بازوی ورم شده بخود می پیچید دلش نمی خواست داد بزند، آه بکشد، بچه ها و شوهرش را ناراحت کند. لذا این زن با عاطفه و با رأفت دلش نمی خواست بعد از مرگ هم بازوی ورم شده اش را علی (علیه السلام) ببیند، دستور داده بود از زیر پیراهن غسلش بدهند، شاید امروز بوده، فضه خادمه می گوید دیدم بی بی بلند شد، خوشحال شدم از اینکه امروز حال بی بی خوبست. فرمود یک مقدار آب بیاور می خواهم غسل کنم، مثل اینکه می خواست پهلوی شکسته اش را بشوید، می خواست بازوی ورم شده اش را بشوید تا برای آقا امیرالمومنین (علیه السلام) خیلی در زحمت نباشد من نمی دانم لباسهای بچه اش را هم شست یا نه شاید چنین هم باشد یعنی به شما زنها بفهماند عاطفه را که دم مرگم لباسهای بچه هایم را شستم، پیراهن خود را هم شست، اما پیراهن را دو دفعه پوشید، به فضه گفت فضه من به اطاق می روم، قدری صبر کن بعد مرا صدا کن اگر جواب ندادم بدان که بی زهرا شدی، فضه گفت فهمیدم که این غسل، غسل مردن بود، می گوید بچه ها را بیرون کرده بود، مولا امیرالمومنین (علیه السلام) هم شاید رفت، زهرا (سلام الله علیه) با خدا خلوت نمود یک وقت در را باز کردم دیدم بی زهرا شدم، دیدم، بچه های زهرا (سلام الله علیه) آمدند، می خواستم بچه ها به اطاق نروند آنها می دانستند داخل اطاق رفتند، این بچه ها خودشان را روی جسد مادر انداختند، امشب هم این بچه ها خود را روی مادر انداختند، مولا امیرالمومنین (علیه السلام) گلشن و عزیزش را غسل داد. یک وقت نگاه کرد دید بچه ها دارند به جنازه مادر نگاه می کنند گفت بیائید با مادر خداحافظی کنید این بچه ها آمدند و خودشان را روی جنازه مادر انداختند، مولا امیرالمومنین (علیه السلام) در عالم مکاشفه می گوید والله دیدم زهرا (سلام الله علیه) بچه هایش را بغل گرفت والله شنیدم آهی از دل زهرا بیرون آمد، بچه ها می نالند زهرا (سلام الله علیه) می نالد.
و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء.

بخش دوم: گفتار نوزدهم