فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

موانع سیر الی الله

5. حسد 6. کبر 7. ریا (1)
بحث ما با شما عزیزان درباره دشمنان درون و دشمن های برون بود که برای انسان هست و هر کدام از این دشمنان برای شقاوت انسان بسیار مهم است و مبارزه کردن با این دشمنها هم کاری بسیار مشکل است راجع به دشمنان درون، یکی غفلت بود که درباره آن فی الجمله صحبت کردم، دیگری تخیلات و توهمات و وسوسه ها بود که از آن هم صحبت شد، دشمن سومی که هفته گذشته درباره اش صحبت کردم نفس اماره یعنی آن که به قول قرآن شریف در ذاتش شر خوابیده است و به معنی تمایلات و غرائز انسان و به عبارت دیگر آن بعد حیوانی انسان و اگر توجه داشته باشید سال گذشته درباره این بعد حیوانی یک سال با هم صحبت کردیم از این جهت دیگر درباره دشمن سوم صحبت نمی کنم.
دشمن چهارم که بحث امشب است و باید یک مقدار دنبال کنم و بحث ارزنده ای هم هست و دشمنی بالاتر از این نیست که آن هم دشمن درون و صفات رذیله برای انسان می باشد. صفات رذیله برای انسان از غفلت، از توهم ها و وسوسه ها و از نفس اماره مهم تر است، از این جهت هم همه انبیاء مخصوصا نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ما برای همین تنبّه، برای همین مبارزه با صفات رذیله مبعوث شدند، نظیر حسد، کبر تظاهر و ریا، عجب، سوءظن بدیگران و امثال این صفات رذیله. کسی هم نمی تواند ادعا کند که من صفات رذیله ندارم یا بگوید من کسی هستم که توانسته ام صفات رذیله را ریشه کن کنم، افراد عادی این جرئت را ندارند و اگر هم ادعا کنند مسلم بی جاست. ریشه کن کردن صفات رذیله از دل، خون جگرها می خواهد مبارزه ها می خواهد و سوز و گدازها و آه و ناله ها می خواهد، زمینه ها می خواهد تا اینکه پروردگار عالم نظر لطف کند و انسان را مهذب نماید و اصلا قرآن می فرماید خود انسان نمی تواند خود را مهذب کند.
ولولا فضل الله علیکم و رحمته ما زکی منکم من احد أبدا ولکن الله یزکی من یشاء.(399)
اگر فضل خدا، عنایت و رحمت او نباشد هیچ کس نمی تواند خود را تزکیه کند و تهذیب نفس فقط و فقط مخصوص خداست ما باید زمینه فراهم کنیم، ما باید فعالیت کنیم، ما باید همت کنیم اما باید بدانیم ولکن الله یزکی من یشاء خداست که تزکیه می کند، شاید همین آیه بما بفهماند که تهذیب نفس یعنی صفت رذیله را از بین بردن، و آن را ریشه کردن کاری بسیار مشکل است و اینکه اصرار می کنم برای خاطر این است که یک دفعه زنی، مردی در جلسه خیال نکند که صفت رذیله ندارد یا اینکه داشته و آن را ریشه کن کرده، بسیاری از صفات رذیله ما نظیر آتش زیر خاکستر است در زیر خاکستر آتش پیدا نیست اما اگر خاکستر عقب برود آن آتش که زیر خاکستر است سوزندگی آن خیلی بیشتر از آن است که روی خاکستر است. صفات رذیله انسانی تا طوفانی نشده، طغیانی نشده ممکن است به انسان ضرر نزند اما وقتی غریزه حسد گل کند همکارش را ببیند جایزه ای گرفت، همکارش را ببیند پستی به دست آورد و بالاخره رفیق خود را ببیند که مقامی دارد و مخصوصا که انسان حقی داشته باشد و بحق خودش نرسیده باشد اینجاست که غریزه حسد طوفانی می شود، و وقتی این غریزه طوفانی شد دیگر چیزی در مقابل او نمی تواند قد علم کند حتی حاضر است خود را بکشد برای اینکه به شخص مورد حسد ضرر بزند همین مثال مشهور که من نمی دانستم و استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب ادام الله ظله می فرمودند این مثال از خمین است که می گوید: خر سیاه حاضر است خود را بکشد برای اینکه ضرر به صاحبش بزند! مرحوم نراقی رحمه الله علیه در معراج السعاده مثالی می زند و اگر ما در خودمان فکر کنیم شاید در جلسه ما همین جلسه منزه افرادی باشند که مثل همین مثال مرحوم محقق نراقی باشند. ایشان می گوید کسی غلامی خرید مدتها به این غلام خدمت کرد، این غلام تعجب کرد، او مرا را خریده که برای او کار کنم چطور شده که او به من این قدر خدمت می کند و به جای اینکه من برای او کار کنم او برای من کار می کند و مدتی از این خدمتها گذشت. یک روزی به این غلامش گفت من خیلی خدمت به تو کردم، گفت بله ولی نعمت منی، مولای منی و اینقدر که تو به من خدمت کردی ندیده ام که کسی به کسی این قدر خدمت کند: گفت پاداش این خدمت را فقط یک چیز می خواهم، گفت هر چه بگویی می کنم، هر چه بگویی می شنوم. گفت شب که می شود مرا ببر روی پشت بام همسایه آنجا پاها و دستهایم را ببند و سرم را ببر و جسدم را همانجا روی پشت بام همسایه بینداز و بیا! اصرار کرد برای چه؟ گفت برای اینکه این همسایه من وضعش خیلی خوب است من نمی توانم ببینم که او از من خیلی برتر باشد، خیلی در رفاه و آسایش است، من نمی توانم ببینم و نمی توانم این رفاه و آسایش او را از بین ببرم و هر چه فکر کردیم دیدم راهی نیست مگر اینکه او را به زندان و به دردسر بیندازم و بهترین راه برای این کار این است که مرده من روی پشت بام او پیدا شود و او را به زندان ببرند و بالاخره دردسری برای او درست شود و این غلام بی چاره بالاخره مجبور شد او را آنجا برده و سرش را برید، خون از ناودان به پایین ریخت، ریختند بالا او را گرفتند بالاخره غلام قضیه را گفت. گفت این همان خر سیاه است خودش را به کشتن می دهد برای اینکه ضرر به صاحبش بخورد، اتفاقا خودش کشته شد، ضرر هم به همسایه نخورد. شما اگر در خودتان فکر کنید و راستی کلاه خود را قاضی کنید راستی از تعصبات، از حب بذات بیرون آئید، حق را برفقایتان بدهید بالاخره می توانید حکم کنید، آن حکمی که وجدان می پسندد. اگر حسود در جلسه ما باشد از این کارها فراوان می کند، حاضر است خودش استفاده نبرد تا دیگران هم استفاده شان از بین برود حاضر است خود بجایی نرسد، دیگران هم بجایی نرسند، بالاتر از همه حاضر است خود جهنمی بشود برای اینکه آبروی دیگران برود، حالا از همه چیز که بگذریم از این جمله آخر نمی شود گذشت، آیا در این جلسه مقدس ما غیبت، تهمت، برچسب، مسخرگی و بالاخره کوبیدن شخصیت دیگران هست یا نه؟ یعنی معمولا شما خانمها وقتی که در دفتر جمع شدید وقت بیکاری آیا غیبت در دفتر شما هست یا نه؟ آن خانمی که شخصیت او را می کوبید یا نه؟ آیا اگر آدم ساده ای در میان شما باشد، او را مسخره می کنید یا نه؟ اگر بشنوید رفیق شما امتیازی دارد، وقتی در دفتر اطراف هم نشسته اید او را می کوبید یا نه؟ و به عبارت دیگر آیا برچسب تهمت، غیبت، مسخره کردن، کوبیدن شخصیت در شما هست یا نه؟ اگر هست همین دلیل بر حسادت است یعنی وقتی غیبت را ریشه یابی کنیم از حسادت سرچشمه می گیرد. وقتی از نظر اخلاق برچسب را ریشه یابی کنیم از حسادت سرچشمه می گیرد، وقتی کوبیدن شخصیت دیگران را دوست داشته باشیم و به قول پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نُقل مجلس ما باشد از حسادت سرچشمه می گیرد. اگر غیبت نداریم اگر برچسب نداریم، اگر نمامی در میان ما نیست باید بدانیم که حسادت ریشه کن نشده حسود حسادتش آتش زیر خاکستر است اما اگر در کلاس، در دفتر سخن چینی هست باید بدانیم حسودیم و باید بدانیم با آن آقا تفاوت نداریم، برای اینکه او خود را می کشد برای اینکه ضرر به رفیق خود بزند، ما خود را جهنمی می کنیم برای اینکه شخصیت دیگران را بکوبیم، چه تفاوتی دارد؟ آیا کسی خودش را بکشد این مهمتر است یا خودش را سگ کند؟ آیا کسی خودش را جهنمی کند این مهمتر است یا اینکه خودش را نابود کند؟ کدام مهمتر است؟
غیبت کردن گناهش از زنا بالاتر است، نمامی و سخن چینی، گناهش از آدم کشی بالاتر است، تهمت زدن گناهش بالاتر از آدم کشتن است، آبروی مسلمانی را بردن گناهش از ربا خواری بالاتر است: اما صادق (سلام الله علیه) می فرماید گناه یک درهم ربا خوردن برابر 36 مرتبه زنا با مادر خود در خانه خداست بعد، می فرماید می خواهی بتو بگویم گناه بالاتر از این چیست؟ اگر آبروی یک مسلمانی را بردی گناهش از این ربا بالاتر است، وقتی که آبروی کسی را بردی، از حسد سرچشمه گرفت معنایش این است که این آقای حسود خود را جهنمی کرده است برای اینکه ضرر به رفیقش بزند. ما خود را جهنمی می کنیم برای این که به رفیق خود ضرر بزنیم، بقیه صفات هم این طور است. بالاترین امتیاز برای انسان دانستن است، این دانستن قطع نظر از این که وجدان ما، عقل ما بر فضیلت آن حکمفرماست اسلام به اندازه ای روی آن پافشاری دارد که مثل امیرالمومنین (سلام الله علیه) می فرماید: من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا اگر کسی یک جمله به من یاد بدهد عبد او می شوم. نمی شود بگوییم در کلام امیرالمومنین (سلام الله علیه) اغراق است راستی این طور است، یعنی حقی که معلم به شاگرد پیدا می کند ولو در یک جمله حقی است که مولا به عبد خود دارد. دانستن در اسلام به قدری مهم است که اسلام می گوید اطلبوا العلم من المهد الی اللحد. ز گهواره تا گور دانش بیاموزی. علم در اسلام به قدری مهم است که می فرماید: اطلبوا العلم ولو بالصین. اگر چه به چین، به آمریکا، به شوروی بروی، اگر می شود که علم را به دست بیاوری به دست بیاور.
علم در اسلام به قدری مهم است که می فرماید: اطلبوا العلم ولو من الکافر اگر چه برای علم زیر بار کافر بروی همان اسلام که می گوید کافر را بکوب زیر بارش نرو و مواظب باش گرایش به ظالم پیدا نکنی، و گرایش به کافر پیدا نکنی مواظب باش همراز کافر نباش. اما وقتی به علم می رسد دیگر نه زمان دارد نه مکان دارد نه فرد، از هر کجا، از هر کس، در هر زمان باید چیز یاد بگیری، این نظر اسلام در مورد علم است. حالا ما بعضی اوقات بلد نیستیم، می دانیم اگر از رفیقم بپرسم یاد می گیرم، زیر بار نمی روم، نه تنها زیر بار نمی روم اگر به من گفت گوش نمی دهم، اعتنا نمی کنم بعضی اوقات هم اگر فهمیدم لجاجت می کنم می گویم درست نمی گویی، اینها از کجا سرچشمه می گیرد؟ از کبر، تکبر بعضی اوقات طوری است که زیر بار نشستن در جلسه نمی رود، برای خاطر اینکه این آقا مدیر است باید با معلم در یکجا باشند! جلسه را از دست می دهد برای اینکه زیر بار نرفته که با رفیقش که خیال می کند از او بهتر است در یک جا بنشیند؛ علم از بین رفت، گناه آمد، جهان مرکب آمد و این کبر رسوخ کرد و در روایات فراوان دارد.
لا یدخل الجنه من کان فی قبله مثقال ذره من الکبر(400)
یعنی داخل بهشت نمی شود آن کسی که یک ذره کبر دارد. ذره مقدار خیلی کم را می گویند. وقتی روز باشد اگر در یک روزنه ای خورشید بیفتد چیزهائی در وسط زمین و هوا پیداست، عرب به این ذره می گوید، مقدار خیلی کم را ذره می گوید. این روایت می گوید اگر این مقدار خیلی کم، کبر در کله ات باشد، در دلت باشد حتما به بهشت نخواهی رفت آیا در جلسه ما کبر نیست. مسلما هست، فراوان هست، مخصوصا در اهل علم بقول یکی از آیات بزرگ شترش در خانه خودمان خوابیده است و یک دیپلم، که خبری هم نیست، یک لیسانس چیزی هم نیست چند تا اصطلاح است، همه شما می دانید، برود بالا دکترا، تخصص، به قول نیوتن وقتی که به نیوتن برسد که می گوید علم من در مقابل جهل من قطره در مقابل دریاست. ظاهرا جالینوس حکیم است جمله ای دارد خیلی این آقا ادعا کرده، می گوید اگر نمی ترسیدم که بمن بگوید ادعاست می گفتم فهمیدم که هیچ نفهمیدم! بر فرض که انسان یک نحوه تسلط بر این کره زمین پیدا کند این کره زمین در مقایسه با عالم هستی کی ریگ در بیابان است، قطره ای از اقیانوس است، اگر تخصص به کره زمین داشته باشد، تخصص در همه چیز داشته باشد، از نظر علوم طبیعی متخصص باشد، از نظر علوم معنوی متخصص باشد باز بالاخره تخصص او در عالم هستی مثل ریگ در بیابان، یک قطره از اقیانوس است، این علم ماست اما بعضی اوقات دیپلم ما، ما را گول می زند، این دیپلم نیست این کبر است، این خودپسندی و خودخواهی است، این لیسانس نیست خودش هم اگر فکر بکند می فهمد که چه خبر است، این دکتری او تخصص او نیست، این کبر اوست کبر آمده او را بدبخت کرده که زیر بار نمی رود، آدم لجوج و بی معنی تحویل جامعه داده است و در میان ما فراوان است، آیا در همین جلسه مقدس می شود گفت عجب نیست؟ خودپسندی نیست؟ از کار خودش خوشش بیاید، کار خودش را از کار دیگران بهتر بداند، من آنم که دیگری نیست، من چه مقدار امروز کار خوب کرده ام، بکارش ببالد، به خودش ببالد، بعضی اوقات، به پدر و مادرش می بالد دیگر چه رسد بخودش، بقول آقا امیرالمومنین (علیه السلام) به استخوانهای پوسیده می بالد؛ من آنم که بابایم که بود، من آنم که مادرم که بود، اینها عجب است، این عجب انسان را به کجا می رساند؟ قطع نظر از اینکه هر کدام از این صفات رذیله غل هایی است و امشب ان شاء الله درباره آن صحبت می کنم - عُجب، ریا کاری و تظاهر در زندگی ما هست شما خانمها برخوردتان در حضور یکدیگر یا غیاب یکدیگر یک جور است یا دو جور؟ شما آقایان وقتی بهم می رسید به یکدیگر سلام می کنید، تعارف می کنید، گرم می گیرید می گویید ارادتمند شما هستم، اینها را می گویید یا نه؟ و همین شما که گفتی من ارادتمندم پشت سر او غیبت می کنی برایش حتی نمامی و سخن چینی می کنی تظاهر و نفاق غیر از این معنا دارد؟ نفاق یک معنایش آن نفاقی است که در زمان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود و به دل مسلمان نمی شدند، بالاخره مُرد و مسلمان نشد و برای خاطر دنیایش پیش پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می آمد و خیلی هم به اسلام اظهار ارادت می کرد حتی به جنگ هم می رفت و یک نفاق که زمان انقلاب ما پیدا شد، یک نفاق هم همین است، یادم نمی رود کسی به کس دیگر سلام کرد، جواب داد و گفت: مرید مرید مرید بابای بابایت هستم، نه تنها مرید خودش است مرید بابای بابای بابایش هم هست، هنوز این آقا ماشینش رد نشده از آن فحش های چارواداری، یک غیبت یک بدبینی انجام داد، این نفاق نیست؟ این تظاهر نیست؟ اگر در میان شما خانم معلمها، در میان شما آقا معلم ها، دبیرها نخبه های جامعه این ها وجود داشته باشد. نفاق دارید، تظاهر و ریا دارید معنای ریا همین است، معنای نفاق و تظاهر همین است. لذا یکدفعه کسی خیال نکند که صفت رذیله ندارد، سوءظن به دیگران در میان همه ما فراوان است حتی به اینجا رسیده که زن راجع به شوهر و شوهر در مورد زنش سوءظن دارد. سوی ظن در خانه و مدرسه سوءظن در بازار، سوءظن به مردم، سوءظن به بازاری، سوءظن بدولت سوءظن به مسئول، سوءظن به، به تا آخر... چیز مهمی که برای بسیاری از ما مخصوصا در این انقلاب هست و بسیار هم خطرناک است همین سوءظن به دیگران است. سوءظنی که از امام صادق (سلام الله علیه) روایت داریم می فرماید وقتی چیزی از برادرت به ذهن آمد برایش محمل درست کن و اگر نتوانستی محمل درست کنی بگو چقدر من بدم که نمی توانم محمل درست کنم و بالاخره روی آن فکر نکن، امام صادق می فرماید هفتاد محمل برایش درست کن و اگر نتوانستی رویش فکر نکن بگو من بد هستم او خوبست ضع امر اخیک علی احسنه(401) ما به همکارهای خود سوءظن داریم، ما با همکارانمان نمی سازیم بعضی اوقات مثالهائی است و خیال نکنید که این مثالها خرافه است این کلیله و دمنه را اگر مطالعه کنید، مثالهائی از زبان حیوانات است اما همین زبان حیوانات را در میان انسانها بیاورید، می بینید سر تا پای کلیله و دمنه در مدرسه شما، در دبیرستان شما حکمفرماست، مثالی است که می گویند ملا نصرالدین پسرش مرده بود، به سر قبر پسر آمده گاهی مقداری گریه می کرد بعضی اوقات بلند می شد و می خندید چند لگد روی قبر او می زد، به او می گفتند آقای ملا اگر برایش گریه می کنی چرا لگد می زنی چرا برایش می خندی و اگر برایش می خندی و از مردنش خوشحالی چرا گریه می کنی؟ گفت این پسرم است اما همکارم هم بود خوشحالم که این همکار مرده و از اینکه پسرم است غمناکم، لگد به آن می زنم برای این که الحمدلله همکارم مرد و اما پسرم است و داغ روی دلم آمده و گریه می کنم، خیال نکنید اینها خرافه باشد این طور نیست، در همین بازار قم، بازار مقدس بعضی از اوقات اتفاق می افتد اگر ببیند مغازه همسایه اش امروز بسته است، خوشحال می شود، شاید هم برای او خیلی فرق نکند اما همین مقدار که همکارش امروز مریض است، او به طور ناخودآگاه خوشحال است، خدا نکند یکی از شما خانم معلمها نتواند کلاس را خوب اداره کند و او را توبیخ کنند، علاوه بر این که پشت سرش در دفتر سرزنش می شود. علاوه بر حرفهائی که زده می شود بعضی اوقات شما نه، شما مقدس هستید بطور ناخودآگاه خوشحال است از این که همکارش توبیخ شده است، خوشحال است از اینکه همکارش یک درجه از پُستش تنزل کرده است، اینها چیست؟ حسادت، کبر، لجاجت، خودپسندی، منیت، حب بذات سوءظن به دیگران، نفاق و بالاخره ریاکاری بنابراین، این دشمن چهارم دشمن سرسختی است، دشمنی است که همه ما داریم و آنهم اطراف ما را گرفته است. ای کاش یک دشمن داشتیم یعنی ای کاش فقط حسادت بود که انسان را رنج می داد، نه، کتابها باید نوشته شود و نوشته شده و درباره صفات رذیله، کتاب معراج السعاده صفات رذیله را شمار کرده است، کتاب بسیار قطور بزرگی شده یکی از بزرگان یک کتاب عربی نوشته و دویست مفسده برای زبان من و شما نقل کرده است آدم اگر متوجه نباشد ان الانسان لفی خسر یک صفت نیست که اذیت می کند، دو صفت نیست که دشن است، ده صفت نیست که دشمن است، صفات رذیله خیلی است و از بین بردن هر کدام از آنها بقول استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشأن انقلاب ادام الله ظله بیست سال خون جگر می خواهد. یکدفعه به شما می گفتم نمی دانم تا چه اندازه درست باشد اما باید این طورها باشد: می گویند بحرالعلوم رحمه الله علیه یک روزی خیلی خوشحال سر درس آمد گفت من امروز می توانم ادعا کنم که صفت ریا را از دل ریشه کن کردم! این خیلی ادعا است اما معلوم است از بحرالعلوم می پذیریم. اما همین مقدار می خواهم بگویم که ببیند مثل بحرالعلوم پس از خون جگرها و ریاضتها آنوقت می تواند ادعا کند که من آنم که توانستم صفت ریا را از دل ریشه کن کنم، بارها این جمله را رهبر عظیم الشأن انقلاب به ما می گفتند که بیست سال خون جگر می خواهد تا بشود یک صفت رذیله ای را از دل ریشه کن کرد، ممکن است انسان مقدس باشد، از نظر اراده قوی باشد و صفات رذیله را آتش زیر خاکستر کند. این فایده ای ندارد، این هم از نظر صورت و هم از نظر سیرت کار خودش را می کند، خوب این موضوع و اصل بحث، و چاره ای هم نداریم جز اینکه چند جلسه ای راجع به این دشمن یک مقدار پافشاری کنیم.
قرآن شریف به تهذیب نفس اهمیت فوق العاده ای داده است و با کمال صراحت می فرماید که آمدن انبیاء و آمدن پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای خاطر تهذیب نفس بود، در سوره جمعه آیه دوم می خوانید.
هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه.(402)
یعنی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد با معجزه هم آمده، وقتی پیغمبر ما با معجزه برای این کار آمده باشد. همه صد و بیست و چهار هزار پیغمبر برای همین کار آمده اند، برای اینکه آن پیغمبرها زمینه ساز بودند، مقدمه بودند برای ذی المقدمه یعنی برای خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) همه برای همین آمدند لذا این آیه شریفه بما می گوید همه انبیاء آمدند برای یک کار همه انبیاء با معجزه آمدند، این همه صدمه خوردند، این همه اذیتها را کشیدند برای یک کار. و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه آمدند برای اینکه انسان را آدم کنند، آمدند برای اینکه صفات رذیله را از دل ببرند، انسان را مهذب کنند، در قرآن شریف بعضی اوقات برای تاکید مطالب قسم خورده می شود، قسمت هایی که در قرآن است برای تاکید مطلب است، گاهی لام تاکید آورده می شود. گاهی نون ناکید آورده می شود، بعضی اوقات تکرار می شود، اینها همه برای تاکید است بعضی اوقات هم قسم خورده می شود لذا نون تاکید لام تاکید، اِنّ، اَنّ و چیزهائی که برای تاکید است از جمله تکرار قرآن برای تاکید است و از جمله تاکیدها قسم قرآن است. بسم الله الرحمن و الفجر و لیال عشر(403) قسم به طلوع فجر این برای تاکید مطلب است، برای اینکه بعد بگوید برای چه قسم خورده است.
قسمتهائی که در قرآن است گاهی یکی است، گاهی دو، گاهی سه قَسَم است و آنجائی که خیلی هم باشد از پنج قسم بیشتر نیست اما در یک سوره یازده قسم می خورد، بعد از یازده قسم با دو سه تاکید یک مطلب را می گوید که باید به شما بگویم در قرآن نظیرش وجود ندارد یعنی بعضی آیات در قرآن است که این آیات بی نظیر است مثلا آیه ای که راجع به دعا است با بیست تاکید قرآن آنرا فرموده که از جمله شاهکارهائی که در باب دعا است این است که هفت مرتبه (یای متکلم) آورده شده.
و ادا سئلک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان فلیستجیبوا لی و لیؤمنوا بی لعلهم یرشدون.(404)
هفت نون تاکید آورده شد، میدانید که نون تاکید یعنی چه، هفت یاء متکلم آورده شده که دلالت بر تلطف و مهربانی می کند این آیه در قرآن منحصر بفرد است، این آیه هم از نظر تاکید منحصر بفرد است، در سوره والشمس یازده قسم می خورد، بعد از یازده قسم می فرماید قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها(405) یعنی حتما، یقین داشته باش بدون هیچ شک و شبهه ای رستگاری فقط و فقط مال افراد مهذب است، هیچ شکی نداشته باش یقین داشته باش که شقاوت مال آن کسی است که صفت رذیله ای بر دلش حکمفرما باشد. این سوره والشمس بما چه می گوید؟ قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها و اصلا جمله دیگری به شما بگویم و بحثم را تمام کنم آن جمله این است که قرآن شریف را اگر با دقت مختصری بررسی کنید نصف بیشترش برای اخلاق است، برای تهذیب نفس است و اگر یک دقت با عینک اخلاق وارد قرآن شریف شوید همه هفتهزار آیه تقریبا راجع به اخلاق است لذا بقول استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشأن انقلاب ادام الله ظله قرآن یعنی کارخانه آدم سازی یعنی کارخانه تهذیب یک آیه نمی توانی پیدا کنی که این آیه، با دقت، به تهذیب نفس بر نگردد یک کارخانه پیچ و مهره است و بالاخره این آیه یکی از پیچ یا مهره های قرآن راجع به تهذیب نفس و علم اخلاق است، چرا قرآن این مقدار اهمیت می دهد، چرا قرآن همه اش مربوط به تهذیب نفس است، چرا قرآن در سوره جمعه می گوید پیغمبر با معجزه آمد برای اینکه آدم بسازد، چرا در سوره والشمس پس از یازده قسم می گوید قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها امشب فقط یک جمله بگویم تا انشاء الله هفته آینده و آن جمله این است. خود قرآن چرایش را می گوید می فرماید: کل یعمل علی شاکلته(406) از کوزه همان برون تراود که در اوست یعنی آدم حسود گفتارش حسادت است، گرچه خودش هم نفهمد کردارش حسادت است نیت او حسادت است، آدم لجوج، آدم متکبر گفتارش لجاجت است گفتارش زیر بار نرفتن است فکرش زیر بار نرفتن است، کارش زیر بار نرفتن است. قل کل یعمل علی شاکلته بحث ناقص است، تقاضا دارم مقداری به آن اهمیت بدهید، مقداری بیشتر روی آن فکر کنید، امیدوارم بتوانیم از آن نتیجه ای بگیریم، گرچه حال من خوب نیست، اما وضع هم وضعی استثنائی است.
لذا باید ما که پشت جبهه هستیم بفکر جوانهای عزیز در جبهه باشیم، شما می دانید امروز قریب 23 نفر برایتان شهید آوردند و این مقدار کمی از آن است و شما می دانید که الان جوانهای عزیز ما زیر خمپاره هستند، جوانهای عزیز ما الان با بمبهای شیمیائی دارند مسموم می شوند، این دیگر حیله آمریکا و شوروی است، حیله ای بسیار خطرناکست، حیله ای است که برای همه حتی کره زمین ضرر دارد اما خر سیاه حاضر است خود را بکشد برای اینکه بدیگران ضرر برساند، آمریکا و شوروی فعلا حاضرند به خودشان ضرر بزنند، به کره زمین ضرر بزنند، برای اینکه جوانهای عزیز در جبهه ما را نابود کنند. الان وضع طوری است که اسلام و کفر در مقابل یکدیگر واقع شدند، اگر این جوانان شکست بخورند اسلام شکست می خورد، سیلی می خورد، سیلی به اسلام می خورد که دیگر این اسلام قد علم کردنش مشکل است مشکل، جوانهای عزیز در جبهه مرتب به من تلفن می کنند، به من نامه می نویسند، از من می خواهند و می گویند در این جلسه ها بیاد ما باشید و امید ما هم به این جلسه های شماست، لذا الان آنها در بیابان تاریک، در این هوای سر، زیر خمپاره ها اما چشم امیدشان هم به این گونه مجالس است، اتفاقا نه فقط از یک جبهه، از جبهه های مختلف مرتبا به من تلفن می کنند و چشم امیدشان به این جلسه ها است، خدا را به پهلوی شکسته زهرا (سلام الله علیه) قسمش می دهیم، آن زهرائی که دارند با رمزش جلو می روند با شهادتش دارند جلو می روند، خدا نظر لطفی به این عزیزان بکند، پهلوی شکسته زهرا برای همه ضرر داشته است، پهلوی شکسته زهرا برای همه سوزناک بوده است، بازوی ورم کرده زهرا برای همه خیلی سوزناک بوده است، راوی می گوید امام صادق (سلام الله علیه) مثل باران گریه می کرد و می فرمود سبب شهادت مادرم زهرا بازوی ورم کرده او بود آن غلاف شمشیری که بروی بازوی مادرم زهرا خورد، اسماء بنت عمیس می گوید مولا امیرالمومنین عزیزش را غسل می داد. دستور داده بود که ما بلند گریه نکنیم یک وقت دیدم که بلند بلند گریه کرد دست از غسل دادن برداشت، سر بدیوار گذاشت، گفتم آقا حق داری گل عزیزی مثل زهرا را از دست داده ای گفت اسماء دستم ببازوی ورم کرده عزیزم، به پهلوی شکسته زهرا رسید.
امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء.

بخش دوم: گفتار هجدهم

موانع سیر الی الله

حسد، کبر و ریا (2)
بحث هفته گذشته درباره دشمن چهارم انسان بود، دشمن درون، به نام صفات رذیله. چنانچه هفته گذشته استفاده کردیم دشمن برای انسان، بالاترین دشمنهاست و قرآن هم این را تصدیق می کند، صفات رذیله زود انسان را منحرف می کند، صفات رذیله در فکر انسان اثر می گذارد، در گفتار و کردار انسان تاثیر کامل دارد و بالاخره صفات رذیله است که انسان را از راه مستقیم از راهی که موجب سعادت اوست به بیراهه می برد.
هفته گذشته استفاده کردیم که بعثت همه انبیاء و از جمله بعثت پیامبر اسلام برای تهذیب نفس است یعنی همه پیغمبران از جمله پیغمبر اسلام آمدند تا صفات رذیله را ببرند و صفات خوب را جایگزین آن کنند بلکه می توانیم بگوئیم که تمام عبادات در اسلام هم برای این است که انسان مهذب شود، حتی دعا و راز و نیاز با خدا که یکی از عبادات مهم در اسلام است، آن را هم وقتی ریشه یابی کنیم برای تهذیب نفس است، قرآن یعنی کلام نازل، دعا، یعنی کلام صاعد، هر دوی اینها برای تهذیب نفس است لذا می توان گفت قرآن یعنی کتاب آدم سازی، کارخانه آدم سازی و دعا یعنی مفاتیح شیخ عباس قمی، علیه الرحمه، را هم می توان گفت کتاب آدم سازی است کارخانه آدم سازی است، هفته گذشته استفاده کردیم که قرآن شریف بقدری به تهذیب نفس اهمیت داده است که در سوره والشمس که سوره ای است از نظر تاکید منحصر به فرد یازده قسم است و پس از آن می گوید: قد افلح من زکیها و قد خاب من دسیها(407) یعنی رستگاری و سعادت فقط و فقط مرهون تهذیب نفس است اگر کسی سعادت می خواهد باید خود را تزکیه کند، باید صفات رذیله را ببرد و صفات خوب را جایگزین آن کند و شقاوت و بدبختی و بی بهره ای در دنیا و آخرت هم فقط و فقط بواسطه صفات رذیله است، مرهون آن است، صفت رذیله ولو بسیار کوچک اما برای شقاوت و بدبختی در دنیا و آخرت خیلی اهمیت دارد، خلاصه قرآن می فرماید:
یوم لا ینفع مال و بنون الا من أتی الله بقلب سلیم.(408)
در روز قیامت هیچ چیزی به درد نمی خورد، هیچ چیزی نمی تواند انسان را به سعادت و بهشت برساند فقط و فقط چیزی که انسان را بهشتی می کند، دل پاک است، دلی که در آن تکبر نباشد، دلی که در آن امنیت نباشد، خودخواهی و خود فکری نباشد، دلی که در آن لجاجت، حسد و کینه نباشد و بالاخره دلی که از صفات انسانیت پر شده باشد، و صفات خوب در آن رسوخ کرده باشد؛ این لسان قرآن است، آن روایت مشهور هم، که همه شما شنیدید و گفتید که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده است بعثت لاتمم مکارم الاخلاق یعنی مبعوث شدم برای اینکه مردم را آدم کنم، مبعوث شدم برای اینکه صفات رذیله را از دلها ببرم و صفات خوب را جایگزین آن کنم، این جمله بعثت لاتمم مکارم الاخلاق همان تفسیر آیه ای است که در قرآن شریف تکرار شده:
لقد من الله علی المومنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه.(409)
خدا به همه مومنین منت گذاشت، پیغمبر با معجزه فرستاد و این پیغمبر با معجزه آمده تا آدم بسازد، برای تربیت آمده، آمده تا معلومات را بالا ببرد. و بالاخره قرآن می گوید: بعثت همه انبیاء برای آموزش و پرورش است، فقط نکته ای که در قرآن است این است که می گوید پرورش و آموزش یعنی اول تربیت، اول تهذیب بعد تعلیم و تعلم برای اینکه اگر تعلیم و تعلم باشد و تربیت نباشد همان علم برای صاحبش همان علم برای جامعه اش بغیر از وزر و وبال و بدبختی چیزی در بر ندارد و بالاخره از نظر علمای علم اخلاق و از جمله استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب اوجب از همه واجبات تربیت است، تهذیب است، شما نمی توانید در اسلام واجبی پیدا کنید که از تهذیب نفس واجب تر باشد، همه علمای علم اخلاق اقرار به این مطلب دارند، شهید علیه الرحمه در کتاب منیه المرید اقرار می کند مرحوم نراقی در جامع السعادات ادعای ضرورت می کند و رهبر عظیم الشان انقلاب هم در درسهای خودشان مرتب گوشزد می کردند که اوجب همه واجبات در اسلام خودسازی است، دیگرسازی است، از نماز واجب تر، از روزه واجب تر، از حج و جهاد واجب تر و بالاخره از همه چیز واجب تر مبارزه کردن با صفات رذیله است و این که انسان کاری کند که صفت خوب در دلش رسوخ کند، این از وظایف سنگین هر مسلمان و هر انسان است، هم باید خود را بسازد و هم باید دیگران را بسازد هر کسی بفراخور حالش. امور تربیتی که الان در آموزش و پرورش هست، فقط برای معلمانی که مربی امور تربیتی هستند وظیفه نیست، آنها وظیفه خاصی دارند، بلکه همه دبیرها، همه معلمها هم این وظیفه را به اندازه ای که می توانند دارند هم باید خود را بسازند و هم دیگران را، هر کسی بقدر همت خود، دبیر شیمی، دبیر فیزیک باید بطور غیر مستقیم یا مستقیم شاگردهایش را بسازد چنانچه باید خود را بسازد، یک دبیر نه فقط باید در علوم ریاضی تعلیم و تعلم کند، باید با مثل روزه، مثل نماز، مثل جهاد هم خود را بسازد و هم بطور مستقیم در کلاس شاگرد را بسازد، چیزی را که بهمه زن و مرد باید گوشزد کنم این است که ما نمی خواهیم فقط دبیرها یا معلم ها یا افرادی که مربوط به امور تربیتی هستند، معلم اخلاق باشند، نه، هر کسی به اندازه فراخور حالش. لذا دبیران نباید از معلم هایی که در امور تربیتی هستند توقع بیجا داشته باشند، خانمی که مربوط به امور تربیتی است، بفراخور حالش باید خود و دیگران را بسازد، قرآن یاد بدهد. اگر تفسیر نمی داند همین مقدار که می داند یاد بدهد اگر تفسیر می تواند تفسیر بگوید، آن اندازه که یاد گرفته است به دیگران بگوید چنانچه رسم پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) این بود که شاگردهایی داشت، آیاتی که نازل می شد برای شاگردانش می فرمود و بعد می فرمود این آیاتی را که خواندم و خواندید و یاد گرفتید به آن عمل کنید. برای دیگران هم بگویید. همین جلسه نه فقط باید اینجا باشد بلکه این جلسه فردا باید بوسیله شما به دبستانها و مدارس منتقل شود، یعنی شما آقای مدیر، آقای معلم، خانم مدیر، خانم معلم، باید فردا آنچه که یاد گرفته ای به آن عمل کنی و بطور مستقیم یا غیر مستقیم بدیگران گوشزد کنی. بازاری هم همین قضیه را دارد، یک نفر بازاری وقتی جمله ای را از کسی شنید که مربوط به خودسازی است باید به او عمل کند، فردا هم سر کسب خود، اگر فرصتی پی آمد اگر می تواند بطور مستقیم یا غیر مستقیم مطرح کند باید آنچه را که می دانید به مشتری خود و دیگران منتقل کند این جلسه باید فردا برای دوستانتان گفته شود تا آن اندازه که یادداشت کردید، این جلسه باید برای شاگردانتان تا اندازه ای که می شود منتقل بشود.
اسلام این را می خواهد اسلام این را واجب کرده است اسلام با کمال صراحت می فرماید:
بسم الله الرحمن الرحیم والعصر ان الانسان لفی خسر الا الذین آمنوا و عملوا الصاحلات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.(410)
یعنی همه زیان کارند، همه بدبخت هستند جز یک طایفه و آن طایفه کسی است که دو کار داشته باشد اول ایمان بخدا و بر طبق ایمان عمل کردن، خود تربیت شدن، تا اندازه ای که می تواند خود را ساختن اما این یک بال است بال دیگر لازم دارد. بال دیگرش نظارت همگانی است. آنچه می داند بدیگران منتقل بکند، سفارشی به شما بکنم حال وسواسی گری را کنار بگذارید، بسیاری از آقایان، خانمها به من تلفن می کنند، مخصوصا معلمان امور تربیتی این که ما خود عمل نمی کنیم چطور به دیگران بگوئیم، نه، به دیگران باید گفت. خود هم باید عمل کرد، این دو واجب مستقل است و هیچکدام ربطی به هم ندارد، اگر شما خود را ساختید و بدیگران نگفتید. دیگران را نساختید مسئولید. مرغ یک بال هستید و پرواز به سعادت نمی توانید بکنید.
و اگر به دیگران گفتید و خود را نساختید باز هم مسئولید، مرغ بی پر و بالید، لذا اینها هیچ ربطی به هم ندارد. اگر خانم معلمی العیاذ بالله خود عمل نمی کند باز هم واجب است آنچه را می داند به دیگران بگوید، امر به معروف و نهی از منکر است، نظرات همگانی است، وظیفه است. یک آقا باید خود را بسازد، اگر نساخت، واجب دیگر به نام نظارت ملی، به نام امر به معروف و نهی از منکر از گُرده او برداشته نمی شود، باید دیگران را بسازد، باید آنچه می داند بدیگران منتقل کند. خلاصه حرف این است که واجب تر از همه واجبات در اسلام مسئله خودسازی و دیگرسازی است، هر کسی به اندازه حالش. به اندازه عملش، این جلسه امشب باید در خانه ها گفتگو شود، به خانه ها منتقل، اگر زن در جلسه بوده و شوهر نبوده، بچه هایش نبودند، تا آن اندازه که می تواند باید جلسه را به خانه، به شوهر و به فرزندانش منتقل کند، اگر آقا در جلسه بوده و خانم و بچه ها نبودند باید امشب این جلسه را به خانه منتقل کند به خانم و فرزندان منتقل شود، این وظیفه است، آمدن به این جلسه از اوجب واجبات است، منتقل کردن جلسه به دیگران از اوجب واجبات است، اینها را سرسری نشمارید سرسری شمردن است که ما را به اینجا رسانده، اهمیت ندادن به علم اخلاق است که طاغوتها برای ما می آورد زمان طاغوت برای ما می آید، نساختن خود و دیگران است که نعمت انقلاب را از ما می گیرد و با کمال صراحت به شما بگویم این انقلاب مرهون خودسازی و دیگرسازی است و اگر ما خود نسازیم، دیگران را هم نسازیم این نعمت بزرگ حتما از ما گرفته می شود.
و اتقوا فتنه لاتصیبن الذین ظلموا منکم خاصه(411) خود را بساز، تا آن اندازه که می توانی دیگران را هم بساز برای اینکه اگر نسازی فتنه می شود و این فتنه فقط دست و پا پیچ خودت نمی شود، دست و پا پیچ جامعه هم می شود. چرا اسلام این مقدار به خودسازی اهمیت داده است؟ یعنی چرا اسلام می گوید، خانم: حسود نباش و به دیگران هم بگو حسود نباشند، چرا اسلام می گوید اگر مردی حتی مقدار کمی تکبر در دلش باشد به بهشت نمی رود؟ چرا اسلام می گوید اگر مرد یا زن ذره ای لجاجت و عصبیت در دلش باشد به بهشت نمی رود؟ لجاجت را رفع کن، خودبینی، منیت و تکبر را از بین ببر آدم متواضعی شو حسد را از بین ببر آدم رئوفی باش. چرا اسلام این اندازه به خودسازی اهمیت می دهد و بالاخره علمای اسلام می گویند خودسازی از واجب واجبات است؟
هفته گذشته یک آیه خواندم خیلی کوچک و رسا و علت را تعیین کردم. قرآن می فرماید: قل کل یعمل علی شاکلته(412) از کوزه همان برون تراود که در اوست. زن حسود مثل یک کوزه ای است که در آن شراب باشد. کوزه اگر در آن شراب باشد تراوش آن هم شراب است. معنا ندارد شراب تراوشش آب گوارا باشد. یک کوزه کوزه اگر آب شور تلخ در آن باشد، معلوم است که تراوش آن هم آب تلخ و شور است معنا ندارد که تراوش شیرین داشته باشد: یک زن که حسود است گفتارش حسادت است و ضرر برای دیگران، کردارش حسادت است، فکرش هم فکر حسودانه ای است، یک آدم متکبر افکار و گفتار و کردارش تکبرآمیز است، مثل شراب در کوزه، این انسان هم دلش مثل کوزه است، صفت رذیله شرابست، آنچه از او تراوش می کند شراب است، بدبختی و نکبت است هم برای خودش و هم برای دیگران. بر عکس اگر دل پاک باشد، یک دلی که در آن رأفت و رحمت رسوخ کرد سر کلاس فکرش مهربانی است، گفتارش رأفت است کردارش رأفت و مهربانی است، دیگر چوب نمی زند تلطف می کند، او دیگر فحش نمی دهد بد اخلاقی نمی کند، اوقات بچه ها را تلخ نمی کند اعصاب خودش را هم ناراحت نکرده بلکه از اول تا آخر کلاس با شادی با رأفت و مهربانی برگزار می شود، یک زن وقتی عاطفه داشته باشد به جای حسادت و بجای کینه رأفت داشته باشد، وقتی وارد کلاس می شود نگاهش به بچه ها مثل نگاه به بچه های خودش است، فکر و گفتار و کردارش رأفت است، بچه های دیگران را زیر دست خود امانت حساب می کند بلکه بالاتر از بچه های خود، با آنها آنطور می گوید که با دختر و پسر عزیزش می گوید و کار می کند. کردار و گفتار و نیت او هم رأفت است قل کل یعمل علی شاکلته معنا ندارد که یک آدم متکبر گفتار او خدمت به جامعه باشد معنی ندارد که یک زن خودگرا، رفتارش دیگر گرایی باشد، گفتار ما، کردار ما، نیات ما سرچشمه می گیرد از دل ما، اگر سرچشمه خراب است آب شور، اگر سرچشمه را گل آلود کردی دیگر توقع نداشته باش آبی که بعد از چشمه است زلال باشد! سرچشمه خرابست، سرچشمه گفتار، کردار و فکر ما چیست؟ دل ما، قرآن تشبیهی دارد، تشبیه چه رساست قرآن چه دلنشین است، می سازد، خوب می سازد خداوند در این آیه شریفه تشبیه می کند بقول ما طلبه ها تشبیه معقول به محسوس یعنی یک امر عقلی را برای اینکه در فکرها جا بیندازد به یک امر محسوس تشبیه می کند می فرماید:
و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذی خبث لا یخرج الا نکدا.(413)
قرآن این طور می فرماید: زمین آباد است. از نظر ذاتش خاک خوبی دارد، این زمین شخم زده است، زارع مواظب تخمی که در آن می ریزد می باشد مواظب گرفتن علف هرزه هایش هم است، معلوم است که این زمین آباد است، حاصلش خوب است، اگر درخت سیب در آن باشد سیب عالی می دهد، اگر هم گندم در آن کشت شود یک دانه از هفتصد دانه به بالا ثمر می دهد، چرا؟ چون زمین آباد است علف هرزه هم ندارد اما یک زمین شوره زار است، زمینی که شخم زده نیست، سنگهای فراوان دارد، هرزه های زیادی در این زمین است، علف هرزه های این زمین را هم نگیریم و زارع مواظب تخمش، آب دادنش و گرفتن علفهای هرزش هم نباشد، این زمین چه می دهد؟ لا یخرج الا نکدا تخمی را هم آن می ریزد نمی تواند برداشت کند، دیگر چه رسد به حاصل خوب، از زمین شوره زار شما چه توقع دارید؟ بوته آنهم خاردار، خاری که هم به دست خود برود، هم به پای دیگران قرآن می گوید دل پاک و ناپاک این طور است، اگر دل پاک شد برای زمین آب بود، علف هرزه نبود لذا فکرش آباد است گفتارش آباد است، کردارش آباد است، هم برای خود مفید است و هم برای جامعه اما دل ناپاک دلی است که حسادت، رقابت سرتاپایش را گرفته این دل شوره زار است، فکرش شور است گفتارش چیزی جز ضرر نیست، کردارش هم بوته خاردار است. هم خود را اذیت می کند هم دیگران را تقاضا دارم اگر یک آدم متکبری در جلسه داریم، اگر حسودی در جلسه داریم، اگر یک زن یا مرد بدبین بدیگران در جلسه داریم، اگر در جلسه کینه توزی است، حسادت هست، مرتبا این حسود این کینه توز این متکبر این خودخواه این آیه را بخواند.
و البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه و الذی خبث لا یخرج الانکدا.(414)
با کمال صراحت به همه شما زن و مرد بگویم، هفته گذشته هم گفتم بدانید صفت رذیله دارید، اگر گناه در زندگی شما اصلا و ابدا نیست پی ببر که دل پاک است، اما اگر گناه حتی کوچک در زندگی شما هست پی ببر و ریشه یابی کن که ناپاکی، صفت رذیله ای بر دل حکومت دارد، ببین این گناه از کجا و از چه صفت رذیله ای سرچشمه گرفته است.
قرآن شریف برای بحث ما دو تشبیه دارد که تقاضا دارم امشب روی این دو تشبیه فکر کنید و به دیگران هم منتقل کنید، برای دل ناپاک یک تشبیه و برای دل سالم هم یک تشبیه دارد.
برای دل ناپاک می فرماید: انسان اگر ناپاک و حسود شد، اگر متکبر شد، خودخواه شد، لجوج شد، کارش به اینجا می رسد که می گوید:
اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک فامطر علینا حجاره من السماء او ائتنا بعذاب الیم.(415)
یعنی حق، است من حاضرم جهنمی بشوم، حاضرم در همی دنیا بسوزم اما زیر بار حق نمی روم قرآن می گوید: این آدم حالش این است، گفتارش و فکرش این است می گوید خدایا اگر حق است من نمی توانم. بپذیرم از آسمان سنگی بیاور، آتشی بیاور تا من نابود شوم که مفسرین عالیقدر در ذیل این آیه شریفه می گویند: وقتی امیرالمومنین (سلام الله علیه) به خلافت منصوب شد یک عرب بلند شد اما لجوج حسود، متکبر. گفت یا رسول الله این کاری که کردی از طرف خودت است یا از طرف خدا، اگر از طرف خودت است قبول ندارم اگر از طرف خداست نمی توانم ببینم، از خدا بخواه سنگی بر سرم بیاید، آتشی بیاید و مرا نابود کند برای اینکه نمی توانم زیر بار علی و ولایت علی بروم آیه شریفه آمد، فرمود ببین بشر چه مقدار پست می شود از نظر صفت رذیله، ببین صفت رذیله با انسان چه می کند که می گوید:
شما اگر در خود و در دوستانتان دقتی بکنید که بعضی اوقات انسان چنین است، حاضر است رسوا بشود اما زیر بار حق نرود حاضر است جان بدهد، آبروی بدهد اما زیر بار حق نرود و دست از لجاجت خود بر ندارد.
شدت و ضعف دارد، الان صدام با این وضعش، آمریکا با آن وضعش، تمام اینها مصداق این آیه شریفه اللهم ان کان هذا هو الحق هستند، شما فکر نکنید که قضیه افغانستان و شوروی قضیه ساده ای است، حزب مارکسیسم که بعد سوسیالیسم شد، هفتاد سال است که تبلیغ می کند تا بگوید خلقی هستیم، الان در این منجلاب افغانستان که افتاده آبرویش در خطر است آنهم آبروی مکتبش، اما لجوج است، حاضر است مکتب هفتاد ساله اش زیر پا برود اما از افغانستان بیرون نرود، آمریکا فرانسه، مخصوصا با این جنگی که الان پیش آمده دارند آبروی خود را می ریزند شما خیال نکنید مطلب ساده ای است، شما خیال نکنید که انگلستان بمب شیمیائی می دهد این امر ساده است، نه این برای انگلستان آبروریزی، آن انگلستانی که داد می زند خلقی هستم، آن آمریکائی که گنجشک به ماشینش می خورد، پای گنجشک می شکند، گنجشک را بر می دارد و به بیمارستان می برد، پای او را پانسمان می کند بعد هم در روزنامه ها تبلیغ می کنند که ما از حیوانات حمایت می کنیم، الان شاید هر ساله چندین میلیون دلار خرج همین برنامه حمایت از حیوانات فقط در کشور آمریکا می شود. این تبلیغات برای چیست؟ خیال نکنید که اینها ساده است، پس اگر چنین است چرا قضیه لبنان جلو می آید، چرا از انگلستان بمب شیمیائی می آید، چرا فرانسه خود را افتضاح می کند، چرا آمریکا به این لجنزار فرو رفته؟ چرا؟ اینها همه و همه یک چیز است، و آن لجاجت است، لج کرده است. خدا نکند آدم لج کند، وقتی لج کند اگر خر سیاه باشد حاضر است خود را بکشد برای اینکه به صاحبش ضرر بزند، اگر شوروی شد حاضر است مکتب را زیر پا بگذارد، همان مکتبی که استالین شش میلیون نفر را برای آن کشت، اما حاضر است، لج کرده است، اگر هم امریکا بشود حاضر است حمایت از حیواناتش را با آن تبلیغات از بین برود اما حرفش از بین نرود، لج است، تکبر و منیت است، خودخواهی است، این خودخواهی یک دفعه در یک معلم پیدا می شود یکدفعه در یک زن خانه دار با یک شوهر بی سواد پیدا می شود یک وقت در انگلستان.
در زن خانه دار اگر باشد حاضر است خود را و فرزندانش را فدای لجاجتش کند، چه بسیار سراغ دارم، زن خودش را بدبخت کرد، بچه هایش را هم بدبخت کرد، هرچه به این زن گفته می شود خانم انسان وقتی شوهر کرد باید خودش را فدای فرزندانش کند در مقابل مصیبت و بلا صبر کند، لج کرده می گوید: باید طلاق بگیرم، طلاق می گیرد عقده ها برای بچه ها درست می شود، دخترش را بیچاره می کند، پسرش را جنایتکار می کند اما بالاخره می گوید هر چه می خواهد بشود، من خر سیاه هستم باید خود را بکشم برای اینکه به صاحبم ضرر برسانم، این چنین می شود. عزیزانم این همه صفت رذیله داریم، خطرناکست، خیلی خطرناکست، بر عکس، قرآن شریف راجع به افرادی که لجوج نیستند، دل پاک دارند، منیت خود محوری و خودفکری ندارند این طور می فرماید:
و اذا سمعوا ما أنزل الی الرسول تری اعینهم تفیض من الدمع مما عرفوا من الحق یقولون ربنا امنا فاکتبا مع الشاهدین و ما لنا لانؤمن بالله و ما جائنا من الحق و نطمع ان یدخلنا ربنا مع القوم الصالحین(416)
می فرماید وقتی قرآن می شنود اشک شوق از چشمهایش جاری می شود، می گوید خدایا ایمان آوردم خدایا تو شاهد باش می خواهم با مومنین باشم بعد هم جانش، نیت و گفتارش، می گوید حق آمد چرا نپذیرم و ما لنا لانؤمن بالله و ما جائنا من الحق چرا نپذیرم، من که دلم می خواهد سعادتمند شوم من که دلم می خواهد فردی شایسته بشوم، حق آمد چرا نپذیرم، چرا زیر بار حق نروم؟ آن آیه را با این آیه پهلوی هم بگذار قرآن می فرماید آدم لجوج می گوید خود جهنمی می شوم اما دست از لجاجت بر نمی دارم اما آدم با دل پاک می گوید دست از همه چیز بر می دارم و حق را می پذیرم، این آیه دوم مربوط به بعضی از علمای نصرانیت است، با پادشاه حبشه است، وقتی در مقابل پادشاه حبشه قرآن می خوانند گریه شوق می کند مثل باران گریه می کند در همان جلسه اول اسلام را می پذیرد. اما ابو جهل ها، ابو سفیان ها از مکه بلند می شوند به حبشه می روند برای اینکه نمامی و سخن چینی کنند، سعایت کنند، مسلمانهایی که از بند این ظلمها رها شدند دو دفعه آنها را در بند کنند، همه اینها برای چیست؟ او دل پاک است پادشاه حبشه می شود، عالم نصرانی می شود، گریه شوق می کند، خوشحال است، برای اینکه حق را پیدا کرده، آن دیگری دارای دل ناپاک است، در مکه است اما حق را نمی پذیرد.
در تاریخ می خوانیم که اینها قانون وضع کردند که کسی به قرآن گوش ندهد، برای اینکه دیدند هر کسی که به قرآن گوش می دهد جذابیت قرآن او را می گیرد اما این قرآن جذاب بقدری جذابیت دارد که همان کسانی که قانون وضع کردند در دل شب که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قرآن می خواند، مخفیانه به پشت دیوار خانه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می آیند و به تلاوت قرآنش گوش می دهند. آن یکی از آن طرف، ابوجهل از یک طرف، مغیره از جایی دیگر بعد همدیگر را می بینند و افتضاح می شوند، می گوید ما خود قانون وضع کردیم برای اینکه دیگران به قرآن گوش ندهند خودمان چرا؟ می داند، خدا دارد، می داند از طرف خداست اما همین که می داند از طرف خداست قانون وضع می کند برای اینکه قرآن را زیر پا بگذارد، آن را نابود کند. بحث ناقص است انشاء الله باز در این باره صحبت می کنم تقاضا دارم یک مقدار روی این بحثها فکر کنید و تا آن اندازه هم که می توانید برداشت کنید به دیگران منتقل کنید.
شب شهادت زهرای مرضیه سلام الله علیها است. بنا بر روایت صحیح که عقیده بسیاری از بزرگان روز شهادت زهرا (سلام الله علیه) امروز بوده، نود و سه روز بعد از پدر زنده بود اما ظلم ها کشیده، خون جگرها خورد بقدری خون جگر خورد که دیگر طلب مرگ از خدا می کرد و این جمله که از خدا طلب مرگ می کرد، پیغامی برای شما زن و مرد است. یک زن که خیلی علاقه به شوهرش دارد، زنی که می داند اگر از دنیا برود شوهرش بی کس و مونس می شود، زنی که علاقه اش به مثل زهرا نسبت به امیرالمومنین (علیه السلام) باشد پیدا نشد و نمی شود، زنی که چهار بچه دارد. آنهم بچه کوچک این بچه ها بی سرپرست می شوند اما بقدری به زهرا (سلام الله علیه) ظلم کردند بقدری برای زهرا سخت شده که حاضر است بچه هایش را بگذارد و از این دنیا برود حاضر است شوهرش را بگذارد و از این دنیا برود، بقدری مصیبت به زهرا (سلام الله علیه) وارد می شود که در روایات می خوانیم زهرا بقدری لاغر شده بود که از او سایه ای بیشتر باقی نمانده بود پهلوی شکسته زهرا (سلام الله علیه) بجای خود، بازوی ورم کرده زهرا به جای خود، آن که زهرا را زجر می داد، مظلومیت علی (علیه السلام) بود آن که زهرا را زجر می داد این بود که می دید زحمت بیست و سه ساله بابا دارد به هدر می رود، بقول خودش زنها برای دیدنش آمده بودند به زنها می گفت زنها نمی دانید چه خبر است شتری آبستن است می زاید، شیر او زهر است و این زهر برای مسلمانها خطرناکست.
زهرای مرضیه (سلام الله علیه) قضیه بنی امیه و بنی عباس و انحراف اسلام را می دید، رنج می برد، غصه می خورد آه و ناله می کرد آه و فریادش هم بجائی نمی رسید، زهرا مرضیه (سلام الله علیه) پهلو شکسته است اما نمی خواهد علی (علیه السلام) و بچه هایش را ناراحت کند. از درد می نالد و می سوزد اما به کسی نمی گوید، بازویش ورم کرده است این بازوی ورم کرده را امام صادق (علیه السلام) می فرماید: شهادت زهرا (سلام الله علیه) روز سوم جمادی الثانی یعنی امروز بوده است بعد هم می گوید سبب شهادت همان بازوی ورم کرده مادرم زهرا (سلام الله علیه) بوده اما زهرا (سلام الله علیه) با این بازوی ورم شده بخود می پیچید دلش نمی خواست داد بزند، آه بکشد، بچه ها و شوهرش را ناراحت کند. لذا این زن با عاطفه و با رأفت دلش نمی خواست بعد از مرگ هم بازوی ورم شده اش را علی (علیه السلام) ببیند، دستور داده بود از زیر پیراهن غسلش بدهند، شاید امروز بوده، فضه خادمه می گوید دیدم بی بی بلند شد، خوشحال شدم از اینکه امروز حال بی بی خوبست. فرمود یک مقدار آب بیاور می خواهم غسل کنم، مثل اینکه می خواست پهلوی شکسته اش را بشوید، می خواست بازوی ورم شده اش را بشوید تا برای آقا امیرالمومنین (علیه السلام) خیلی در زحمت نباشد من نمی دانم لباسهای بچه اش را هم شست یا نه شاید چنین هم باشد یعنی به شما زنها بفهماند عاطفه را که دم مرگم لباسهای بچه هایم را شستم، پیراهن خود را هم شست، اما پیراهن را دو دفعه پوشید، به فضه گفت فضه من به اطاق می روم، قدری صبر کن بعد مرا صدا کن اگر جواب ندادم بدان که بی زهرا شدی، فضه گفت فهمیدم که این غسل، غسل مردن بود، می گوید بچه ها را بیرون کرده بود، مولا امیرالمومنین (علیه السلام) هم شاید رفت، زهرا (سلام الله علیه) با خدا خلوت نمود یک وقت در را باز کردم دیدم بی زهرا شدم، دیدم، بچه های زهرا (سلام الله علیه) آمدند، می خواستم بچه ها به اطاق نروند آنها می دانستند داخل اطاق رفتند، این بچه ها خودشان را روی جسد مادر انداختند، امشب هم این بچه ها خود را روی مادر انداختند، مولا امیرالمومنین (علیه السلام) گلشن و عزیزش را غسل داد. یک وقت نگاه کرد دید بچه ها دارند به جنازه مادر نگاه می کنند گفت بیائید با مادر خداحافظی کنید این بچه ها آمدند و خودشان را روی جنازه مادر انداختند، مولا امیرالمومنین (علیه السلام) در عالم مکاشفه می گوید والله دیدم زهرا (سلام الله علیه) بچه هایش را بغل گرفت والله شنیدم آهی از دل زهرا بیرون آمد، بچه ها می نالند زهرا (سلام الله علیه) می نالد.
و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء.