فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

بخش دوم: گفتار شانزدهم

موانع سیر الی الله

4. نفس اماره
بحث ما با شما عزیزان درباره سیر الی الله تبارک و تعالی بود از قرآن استفاده کردیم که انسان بلکه همه موجودات سیری دارند، حرکتی دارند، به نام سیر الی الله تبارک و تعالی و این عالم وجود نظیر قافله ای که در حال حرکت است در حال حرکت بسوی خداست و این افرادی که در حال حرکت بسوی خدا هستند از نظر قرآن به سه قسم منقسم شده اند:
یک قسم از آن ها افرادی بودند که راه را پیدا کرده اند بنام راه مستقیم، همان راهی که انبیاء و اوصیاء برای نشان دادن آن آمده بودند و در راه افتادند، این افراد دشمنان فراوانی دارند دزدهای فراوانی برای این افراد هستند که آنها را از راه بیراه کنند، از این حرکت باز بدارند دشمنانی که برای انسان است دو قسم هستند یک قسم دشمنان درون و قسم دیگر دشمنان بیرون، بحث ما راجع به دشمنهای درونی برای انسان، یکی از آنها غفلت بود که درباره آن فی الجمله صحبت کردم و تقاضائی که از حضار محترم دارم این است که مواظب این دشمن سرسخت باشید که اگر حال توجه همیشه برای شما نباشد ممکنست یک آن سقوط کنید و شما زن و مرد را سفارش کردم و گفتم که انسان در این راه مانند مورچه است که دانه ای در دم دهان دارد و بسوی لانه اش در حرکت است و اگر یک آن غفلت کند سقوط کرده تمام حرکتها و جهدهایش هم از بین می رود و انسان باید همیشه این حال توجه را داشته باشد که اگر مبدل به حال غفلت شد انسان را بیچاره می کند دشمن دوم که از این سرسخت تر بود و مخصوصا برای مقدس مابها این دشمن زودتر می آید و او را بیچاره می کند تخیلها، توهمها، و وسوسه ها و تلقین ها بود و معمولا حتی در همین مجلس مقدس در بسیاری از ما یا تخیل و توهم یا سوءظن به دیگران یا وسوسه ها و یا تلقینهای بی جا حکمفرماست و چنانکه فی الجمله از بحثهای قبلی استفاده کردیم این دشمن سرسختی است مخصوصا اگر تخیل از راه دین باشد، وسوسه گری بنام دین انسان را بیچاره می کند اینجا هم از همه شما زن و مرد تقاضا دارم مواظب باشید که توهمات، تخیلها، سوءظنها، تلقین ها و مخصوصا وسوسه ها شما را از راه به بیراهه نبرد و به شما عزیزان تذکر بدهم که یکی از ضررهائی که برای انقلاب ما بود و هست همین تخیلها، توهمها، وسوسه ها و بالاخره کارهائیکه به نام انقلاب، به نام دین از افراد نادان یعنی دوست نادان یا دشمن دانا بود، افراط گریها، تفریطها بود و الان هم هست که کمتر شده و این برای انقلاب ما خیلی ضرر داشت همین طور که برای اجتماع و انقلاب افراط گریها، تفریط گریها ضرر دارد برای روح انسان هم این افراط گریها نحوی تخیل است، تفریط گریها که یک نوع وسوسه است هم خیلی ضرر دارد، مواظب باشید تخیل شما را نبرد مواظب باشید سوءظن به دیگران شما را بدبخت نکند، مواظب باشید وسواسی گری مخصوصا در عبادت شما را از بین نبرد یکنفر آدم سالم، یعنی سالم از نظر روح تخیل ندارد توهم و وسوسه نداد، اگر حال وسوسه در عبادت دارید بدانید مریض هستید مرض شما هم مرضی است بسیار مشکل و خطرناک و اگر به دیگران سوءظن دارید بدانید که مریض هستید و این مرض، مرض خطرناکی است اگر خدای نکرده تخیل و توهم نمی گذارد استراحت کنید آمال و آرزوهای بی جا، استراحت در رختخواب را از شما می گیرد بدانید مریض هستید از نظر جسم ضعف عصب دارید، از نظر روح بالاتر از ضعف عصب مریض هستید و این مرض خطرناک است مواظب باشید این را رفع کنید این دشمن دوم بود که درباره آن فی الجمله صحبت کردم.
دشمن سوم که از دشمن اول و دوم مهمتر است نفس اماره است این هم دشمن درون بود این نفس اماره یعنی تمایلات و غرائز، یعنی هوی و هوس، یعنی دلخواهی های بی جا، بقدری برای انسان خطرناکست که قرآن شریف زنگ خطر می زند و می فرماید مثل یوسف صدیق که می گوید اگر عنایت خدا نباشد نفس اماره مرا می برد. قرآن درباره یوسف صدیق می فرماید:
ولقد همت به وهم بها لولا ان رءا برهان ربه.(390)
یعنی زلیخا تمایل به یوسف پیدا کرد یوسف هم تمایل به زلیخا پیدا می کرد اگر رأفت و عنایت خدا و عصمت یوسف نبود لولا ان رءا برهان ربه برهان در اینجا بمعنی عصمت است یعنی اگر عصمت یوسف نبود نفس اماره او را هم می برد، یا وقتیکه حضرت یوسف از دست زنها نجات پیدا می کند.
می گوید:
الا تصرف عنی کیدهن اصب الیهن و اکن من الجاهلین.(391)
یعنی خدایا اگر تو بفریادم نرسی شهوت جنسی و نفس اماره مرا می برد و من هم از افراد زیانکار جاهل محسوب می شوم و این دو آیه شریفه زنگ خطر است برای هر زن و مردی زنگ خطر است اینکه بدانید که تمایلات و غرائز انسان را می برد.
عنایت خدا، فعالیت و همت من، اینها همه باید جمع شود تا انسان بتواند از دست این دشمن خطرناک نجات پیدا کند.
شما عزیزان می دانید که قرآن نمی خواهد قصه زلیخا و یوسف بگوید، قرآن کتاب قصه و سرگرم کننده نیست قرآن کتاب تاریخ نیست، نمی خواهد تاریخ یک پیغمبر را با یک زن شهوتران بگوید بلکه قرآن کتاب اخلاقست، کارخانه آدم سازی است، اگر قضیه یوسف و زلیخا را می گوید، می خواهد به زنها و به مردها زنگ خطر بزند که بدانید نفس اماره عجیب است زن هر چه با عفت باشد اگر مواظب نباشد می رود و مرد هر چه با عفت اگر مراقبت نکند می رود قرآن برای این است، و این نفس اماره عجیب است، قبل از آنکه انسان وارد عمل شود انسان را ترغیب و تحریص می کند که کار بد را انجم بدهد، وقتیکه وارد عمل شد باز تحریص می کند که انسان کار بد را انجام بدهد وقتی هم کار بد را انجام داد تشویق و تحسین می کند که بارک الله که این کار بد را انجام دادی و در همین سوره یوسف حضرت یوسف می فرماید:
ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربی.(392)
یعنی نفس اماره من تمایلات و غرائز من، هوی و هوس او دلخواهیهای من مرا به بدی امر می کند، آنهم اماره است و اماره صیغه مبالغه است یعنی خیلی امر می کند، آنها که با ادبیات آشنا هستند می دانند که صیغه مبالغه گاهی برای کثرت استعمال می کنند مثل علامه به کسی می گویند که خیلی علم دارد اما گاهی صیغه مبالغه را می آورند تا بگویند حرفه اش این است مثل عطار، قصاب، کلمه عطار و قصاب صیغه مبالغه است این را می آورند تا بگویند حرفه آقا گوشت فروشی است، یا عطر فروشی است نه این که خیلی گوشت یا عطر می فروشد و اماره در اینجا از معنی دوم است یعنی تمایلات و غرائز انسان در ذاتش شر خوابید است، در ذاتش بدی خوابیده است در ذاتش خوابیده که انسان را به انحراف وادار کند و چیزی که باید به آن توجه داشته باشیم این است که سیر نخواهد شد، تمام تمایلات و غرائز انسان این طور هست که سیر نمی شود حد و مرز ندارد، مثل کسی نیست که در غرائز جنسی برایش حد و مرزی باشد چنین کسی وجود ندارد، لذا می بینید که مثلا یک فرد شهوت پرست برای خود حرمسرا درست می کند با فرضی که نمی تواند که بزنهایش برسد اما باز هم دنبال یکنفر دیگر است، یا یک آدم شهرت طلب اگر کره جهان را هم بگیرد باز برای او کم است و دنبال این است که کره دیگری را تسخیر کند و به آنجا برود و در آنجا ریاست کند، اگر این قوه سیرائی نبود، می خورد تا می ترکید! معمولا غرایز و تمایلات این طور هستند، حد معینی ندارد و این هم که از چه راه باید ارضاء بشود این حرف را درک نمی کند بلکه از راه نامشروع بهتر می خواهد خود را ارضاء کند تا از راه مشروع لذا در روایات می خوانیم: روانشناسان هم گفته اند یک مرد یا یک زن شهوت پرست زنا را بهتر از همبستری با همسر خود می خواهد. حتی روایات به ما می گوید شیطان لذت گناه را بهتر از لذت حلال جلوه می دهد، این نفس اماره است که هندوانه حرام را بهتر از هندوانه حلال می خواهد، لقمه حرام را بهتر از لقمه حلال می خواهد، حد توقف هم ندارد هر کدام از غرائز و تمایلات که مسلط بر انسان بشود انسان را منحرف می کند، هر کدام از غرائز و تمایلات انسان را افسار کند به جهنم می برد، وقتی به جهنم رفت و خودش و او را سوخت رهایش می کند.
همین طور که شعرا در این باره شعر گفته یا قصه نقل می کنند که ذوالقرنین با آن فتوحاتی که کرد گفت دست مرا از تابوت بیرون بگذارید، هر کجا که من دستم را جمع کردم آنجا مرا دفن کنید دست او در بیرون تابوت بود و هیچ کجا دست را جمع نکرد، بزرگی رسید، روانشناسی دینی رسید، مقداری خاک در کف دست ذوالقرنین ریخت، ذوالقرنین دستش را جمع کرد، همانجا خاکش کردند، بعد این بزرگ گفت معنایش این است که انسان را چیزی جز قناعت یا خاک گور سیر نمی کند، همانطور که شاعر هم گفته، غریزه جنسی را هیچ چیزی سیر نمی کند جز مردن، جز خاک گور، یا قناعت، که درباره آن صحبت می کنم نمی تواند انسان را سیر کند، جز خاک گور یا قناعت، بقیه غرائز همه و همه این چنین هستند خلاصه حرف این است که این تمایلات و غرائز که سال گذشته آن را بعد حیوانی انسان نامیده بودیم، از نظر فلاسفه به آن جسم می گویند و از نظر قرآن به آن نفس اماره می گویند، در روایات به آن هوی و هوس گویند، قرآن به آن هوی می گوید افرایت من اتخذ الهه هواه هوی و هوس، تمایلات، دلم می خواهد، این دشمن خیلی خطرناکی است از دشمن غفلت بالاتر است از دشمن تخیل و وسواس با آن قوی بودنش باز این بالاتر است و برای انحراف خیلی مهم است ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربی که باید به آن توجه داشته باشیم و من بارها به آن توجه داده ام این است که به قول عوام نیاییم سرمه به چشمش کنیم، کورش کنیم، اسلام نمی گوید نفس اماره را بکش، نفس کشی در اسلام حرام است از امتیازات بزرگ اسلام این است که می گوید این غرائز و تمایلات باید سیر بشود، باید ارضاء بشود، اگر کسی بخواهد غریزه خود را بکشد، بخواهد ریاضت بکشد و در شبانه روز یک مغز بادام بخورد، بخواهد ریاضت بکشد و زن نگیرد یا زن شوهر نکند، بخواهد آدم کناره گیری باشد و به بیابان برود تا کسی او را نشناسد تا چه رسد که بخواهد شهرت، عزتی، مکنتی پیدا بکند، اصلا زن نمی گیرد تا بچه پیدا کند تا مال بخواهد و بالاخره یک جائی تنهائی زندگی می کند، بدون اینکه مالی داشته باشد، از مال هم بدش می آید، این چنین آدم اصلا مسلمان نیست لا رهبانیه فی الاسلام این مسلمانیش لنگ است، قبلا برای شما روایتی را خوانده بودم و همه باید این روایت را در نظر داشته باشیم تا اینکه بحث ما بتواند مفید باشد.
فیض علیه الرحمه در تفسیر صافی نقل می کند که سه نفر مسلمان وقتی آیه عذاب آمده بود از قرآن و آیات عذاب ترسیده بودند لذا به بیابان رفتند و آنجا عبادت می کردند روزها روزه می گرفتند شبها عبادت می کردند، از مردم دور شده بودند، یکی از اینها تصمیم گرفته بود که دیگر با زن تماس نگیرد، اتفاقا زن هم داشت، یکی از اینها هم تصمیم گرفته بود که دیگر با مردم معاشرت نکند، در میان مردم نباشد دیگری تصمیم گرفته و نذر کرده بود که غذای لذیذ نخورد، این نذر باطل بود، اگر کسی نذر کند غذای لذیذ نخورد، زن نگیرد، شوهر نکند، اصلا آن نذر باطل است نذر کند با مردم تماس نداشته باشد نذر باطل است، نذر کند با مردم تماس نداشته باشد نذر باطل است، زن یکی از اینها پیش عایشه آمد و با عایشه کاری داشت، عایشه دید که او مهیا برای شوهرداری نیست، تعجب کرد، گفت مگر شوهر نداری؟ گفت چرا، گفت اگر شوهر داری چرا ترا از نظر لباس و زینت یک شوهردار نمی بینم گفت شوهرم مرا ترک کرده و به بیابان رفته وقتی زن رفت عایشه آمد قضیه را به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) گفت که در امت شما این چنین چیزها هم پیدا شده.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بقدری عصبانی شد، عجولانه به مسجد آمد، بدون وقت هم آمد، بقدری هم تند می آمد که راوی می گوید یک طرف عبا از دوش مبارک ایشان افتاده بود و بروی زمین می کشید پیغمبر به آن اهمیتی ندادند و به همین وضع با عجله به مسجد آمدند، بی وقت بود، امر کردند تا مردم جمع شوند گفتند چه خبر است؟ چه جنگی جلو آمده، همه به مسجد ریختند و پیغمبر رفت و در روی پله اول ایستاد همه اینها دلیل بر این است که حساسیت مطلب را بفهماند و الا می توانستند موقع ظهر که نماز می آیند وقتی به منبر رفتند آنجا بفرمایند اما بی وقت آمدن، تند آمدن، مردم را خواستن، روی پله اول ایستادن، ننشستن همه اینها برای این است که بجامعه بشریت به امت اسلامی بفهماند که امر خیلی مهم است بعد فرمودند، مردم من که پیغمبر شما هستم با زن تماس دارم، من که پیغمبر شما هستم غذای لذیذ می خورم، گوشت می خورم من که پیغمبر شما هستم با اجتماع سر و کار دارم، در میان مردم هستم فمن رغب عن سنتی فلیس منی هر کسی که از روش من اعراض کند، مثل من نباشد، اصلا مسلمان نیست، لذا همه شما زن و مرد بدانید که نفس کشی، پا روی نفس گذاشتن از نظر اسلام گناه است، قرآن با کمال صراحت یهودیها را می کوبد، البته بعضی از یهودیها را و می فرماید:
قل من حرم زینه الله التی اخرج لعباده و الطیبات من الرزق.(393)
بگو کجا خدا غذای لذیذ را برای انسان حرام کرده است کجا زینت را، لباس خوب را بر انسان حرام کرده؟ انسان باید در میان مردم عزیز باشد، تمیز باشد، لباس تمیز داشته باشد، انسان باید از نعمتهای پروردگار عالم استفاده کند، کلو و اشربو و لا تسرفو(394) بخورید و بیاشامید، اسراف و تبذیر نکنید یا بنی ء آدم خذوا زینتکم عند کل مسجد(395) وقتی وارد اجتماع شدید خیلی تمیز، با لباس پاکیزه با بدن تمیز، این طور وارد جامعه شوید.
و ابتغ فیما اتاک الله الدارالاخره و لاتنس نصیبک من الدنیا.(396)
یعنی خدا بتو پول و سلامتی داده، خدا بتو عقل داده از آن برای آخرت خود استفاده کن اما دنیایت را فراموش مکن، عقلت را بکار ببر و دنیایت را آباد کن، اراده خود را بکار بند و دنیایت را آباد کن، مالت را برای رفاه دنیایت بکار ببر و احسن کما احسن الله علیک(397) خدا بتو مکنت داده هم خود استفاده کن هم بدیگران کمک کن ولا تبغ الفساد فی الأرض یک آدم مفسد در زمین نباش، مفسد فی الأرض دو قسم است، یک قسم آنهائی هستند که پول دارند و بدیگران نمی دهند قسم دیگر آنهایی هستند که پول ندارند و خودشان نمی خورند یا اصلا بدنبال کار نمی روند تا پول پیدا کنند، زن و فرزندان بیچاره شان در حسرت و بدبختی بسر می برند و او با تنبلی بعنوان ریاضت دینی، بعنوان گوشه نشینی در مسجد بسر می برد، مسلما گناه است. امیرالمومنین (سلام الله علیه) به مسجد تشریف بردند، همان دفعه اول که به کوفه آمده بودند وارد مسجد شدند و دیدند گروهی نشسته اند در مسجد و دارند ریاضت می کشند، بی وقت دارند عبادت می کنند امیرالمومنین پرسید اینها چه کسانی هستند؟ گفتند اینها رجال الحقند، این لغت برای حضرت تازگی داشت فرمود رجال الحق چه کسانی هستند؟ گفتند اینها عده ای هستند که شبانه روز در مسجد هستند، اگر چیزی به دست آنان رسید می خورند و اگر نیامد صبر می کنند. امیرالمومنین (علیه السلام) عصبانی شدند و فرمودند، سگ هم این طور است، اگر چیزی به او بدهند می خورد و اگر ندهند صبر می کند، بعد هم تازیانه را بر سرشان کشیده و فرمود بلند شوید بروید بیرون کار کنید، برای خودتان، برای رضای زن و بچه تان و برای دیگران، بقول آن مثال که می گوید انسان باید شیر باشد، صید کند خودش بخورد و بدیگران هم بدهد نه شغال متقلب که به دنبال شیر براه بیفتد تا شیر صید کرده بخورد، قدری هم به او بدهد! این برای انسان ذلت است، این که عزت نیست، عزیز آن است که کار کند هم بخورد هم بدیگران بدهد، لذا تمایلات و غرائز بسیار بد است اما کشتن آن بدتر است، پس چه باید کرد؟
باید این اسب چموش را دهنه زد، باید تعدیل کرد و از آن استفاده کرد، از بحثهای سال گذشته استفاده کردیم که اصلا حرکت انسان و ترقی او بواسطه نفس اماره است و اگر نفس اماره نباشد انسان ترقی و استکمال ندارد، وقتی انسان می تواند استکمال پیدا کند که نفس اماره داشته باشد و الا ملک هیچ ترقی ندارد، چنانکه حیوان هم هیچ ترقی ندارد بخاطر اینکه هر دو یک بعدی هستند آنها ترقی دارد انسان است، چون دو بعدی است، هم بعد حیوانی دارد به نام نفس اماره. تمایلات و غرائز، هم بعد انسانی و ملکوتی دارد بنام روح، عقل، بنام جنبه ملکوتی او می تواند ترقی کند و بجائی برسد که بجز خدا نبیند، لذا اگر بعد حیوانی خود را بکشد هیچ ترقی ندارد، پس چه باید کرد؟
باید از این نفس اماره استفاده کرد، باید آنرا تعدیل کرد، باید آنرا کنترل کرد، باید آنرا از راه مشروع سیر کرد از راه معقول، از راهی که خدا می پسندد، به این تعدیل غریزه می گویند کنترل کردن نفس به این می گویند استفاده کردن از اسب چموش تا اینجا بحث این شد که اسب چموش ما، بنام نفس اماره دشمن سرسختی است، اگر دهنه نداشته باشد، اما اگر همین اسب چموش را توانستیم دهنه بزنیم از آن بخوبی می توانیم استفاده کنیم، اگر دهنه نداشته باشد خود را بیچاره می کند، صاحبش را هم که روی آن نشسته بیچاره می کند اگر دهانه داشته باشد می شد صاحب این اسب بسر حد مقصود برسد، نه اسب بیچاره شد نه صاحبش که رویش نشسته است، این خلاصه سخن بود، چون سال گذشته مقداری در این باره صحبت کردم، امشب اشاره بکنم تا هفته آینده بخواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در مورد دشمن چهارم صحبت کنیم... و آن برای انسان زنگ خطر است به این که مواظب باشید تمایلات و غرائز حرکتش از دست شما بیرون نرود، وای بر کسی که یکی از تمایلات و غرائز او را قبضه کرده باشد یعنی حرکت نفس اماره بدست خودش باشد و بعبارت قرآن هوی و هوس بر دل او مسلط شده باشد، بجای اینکه این اسب چموش را دهنه کند، اختیار او بدست اسب چموش بیفتد، وای بر او که بنده هر تمایلی باشد همین است، یعنی مثلا اگر انسان شکم پرست بشود، همین شکم پرستی انسان را بیچاره می کند حتی بیچارگی او به اینجا می رساند که حاضر است عفت خود را در این راه شکم پرستی بدهد، حتی حاضر است آبرویش را روی شکمش بگذارد. شما دیده اید بعضی از گداها که نود درصد آنها برای پر کردن شکم نیست اینها شکمو هستند با فرضی که پول دارد، خرج فردا و پس فردا و یکسال دیگرش را دارد اما شبانه روز آبروی به آن مهمی را دارد از دست می دهد شبانه روز حاضر است فحش بشنود اما چند ریال پول بدست بیاورد و اگر انسان در غریزه پول پرستی بیفتد مثل مورچه جمع می کند، بقول آقائی مورچه را ببین چقدر حریص است که بعضی اوقات پای انسان را می گیرد و می خواهد انسان را به سوراخش ببرد، اینقدر حریص است: شاید نیم فرسخ می رود تا یک دانه جمع کند و اگر می دانست آدم را بداخل لانه خود می کشید، آدم پول پرست هم این طور است. یادم نمی رود بچه بودم گدایی بود در اصفهان که با وضع بدی گدایی می کرد بچه کوچک و الاغی داشت. پالان خیلی مندرسی روی الاغش بود، لباس های پاره پاره ای به بچه بی گناه پوشانده بود و افسار این الاغ را دست داشت این آقا شل بود و بدترکیب هم بود. روی الاغ به طوری التماس می کرد که دل شمربن ذی الجوشن هم برای او آب می شد با این وضع گدایی می کرد، مریض شد و او را به مریضخانه بردند. دم مرگ مرتب می گفت پالان الاغم را بیاورید. یکی از دکترها گفت پالان الاغش را بیاورید، پالان را در مقابلش گذاشتند، مرتبا با حسرت و ندامت به این پالان نگاه می کرد تا مرد. بعد پالان را شکافتند، به پول آن زمان هجده هزار تومان درون آن پالان بود، همه اسکناس بود! آدم اگر پول پرست شود این طور می شود، حاضر است از هر راهی پول به دست بیاورد، پناه بر خدا! علی بن اسماعیل از نظر نسب خیلی عالی است، یعنی عمویش حضرت موسی ابن جعفر (علیه السلام) است پدر بزرگش امام صادق (علیه السلام) است. خود اسماعیل آدم فوق العاده مهمی است هم عالم است هم زاهد که اسماعیلیه او را امام می داند، در زمان خود امام صادق (علیه السلام) از دنیا رفت اما این بن اسماعیل آدم پول پرستی بود، ببینید انسان به کجا می رسد! تمام تمایلات و غرائز همین طور هست، او پول پرست بود، آل برامکه می خواستند برای حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) سعایتی بکنند و حضرتش را بزندان بیندازند و شهید کنند. برای اینکه تخیلات و آمال غلطی داشتند که تخیلات غلط آنها نابودشان کرد بالاخره از حضرت سعایت کردند گفت یک آدم حسابی را از مدینه بخواهید تا با او حرف بزنیم، اینها مثل اینکه شناخته بودند که این آقا پول پرست است، علی ابن اسماعیل را خواستند، آمد، شب یحیی برمکی وزیر هارون الرشید او را خواست، او را تطمیع کرد و گفت هر چه می خواهی بتو می دهم، برای عمویت (حضرت موسی بن جعفر) سعایت کن. عمویش حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) هم وقتی علی بن اسماعیل می خواست به بغداد برود او را خواست و به او فرمود: عزیز من نرو! گفت قرض دارم، فرمود قرضت را می دهم معلوم است او پول می خواست، پول هارونی می خواست. حضرت که این گونه پولها ندارد. فرمودند خطر دارد گفت باید بروم. فرمود پس اقلا در خونم شرکت نکن. گفت یعنی چه؟ فرمود به تو گفتم که در خونم شرکت نکن! به او توجه داده بود، موسی بن جعفر (علیه السلام) را و پدرش را امام می داند اما پول پرست است یعنی غریزه حب مال او را کنترل کرده است، یحیی برمکی او را تطمیع کرد و گفت اگر سعایت کردی هر چه بخواهی به تو می دهم، هارون هم بتو جایزه خوبی می دهد. فردا پهلوی هارون آمد و هنوز هارون حرف نزده گفت آقای هارون ما نمی فهمیم در یک مملکت دو خلیفه چرا؟ اگر تو خلیفه هستی موسی بن جعفر چه می گوید دارد اسلحه جمع می کند دارد تجهیزات لشکر می کند، فردا خروج می کند، اگر او خلیفه است تو چه می گویی. هارون از این حرف خیلی خوشحال شد دستور داد دویست هزار درهم به او بدهید. از خانه هارون که بیرون آمد حناق کرد، به خانه آمد، دکترهای مخصوص آمدند دیگر حناق از خداست نمی شود کاری کرد، دست قهاریت خدا، دست قهاریت ولایت او را گرفت، مرتبا ناله می کرد، دکترها آمدند ولی نتوانستند کار بکنند یک وقت دویست هزار درهم آمد: یعنی این زرق و برق ها، این طلا و نقره ها را در دو طبق پر از پول جلوی او قرار دادند نگاه کرد و کرد تا بدرک واصل شد! بعد پولها را سر جای اولش برگرداند. علی ابن اسماعیل از نظر حسب و نسب عالی است عالم است، پدرش اسماعیل است، جدش امام صادق (علیه السلام) است، پسر پیغمبر است، عمویش موسی بن جعفر (صلی الله علیه و آله و سلم) است اما زمانی که پول پرست می شود دیگر پول پرستی او را می برد تا بدانجا می رساند که برای موسی بن جعفر (علیه السلام) و شهادتش نمامی و سخن چینی می کند! تقاضایی که از شما زن و مردت بنام خواهرم و بنام برادرم دارم، این است که با نامحرم نشست و برخاست نکن، بنام روحانیت، بنام مدیریت، بنام همکار با نامحرم نشست و برخاست مکن خطر دارد، خطرش بزرگ است، به شما خانمها سفارش کنم مقدس اردبیلی با آن مقام عجیبش با مرجع تقلید بودنش، با پیرمرد بودنش، با خدمت امام زمان (علیه السلام) رسیدنش از او سوال می کند که آقا اگر شما با یک زن نامحرم در یک خانه باشید کسی هم در آنجا نباشد آیا مرتکب زنا می شوی یا نه؟ نگفت نه. شیخ انصاری علیه الرحمه از او نقل می کنند گفت پناه می برم به خدا که چنین صحنه ای برای من جلو بیاید! خواهرم، برادرم، همکارم، روحانیم، مدیرم، پیرمرد و پیرزنم، این عنوان ها چیست؟ غریزه جنسی این ها سرش منی شود، ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربی غریزه جنسی این است که خدا می فرماید یوسف هم می رود اگر عصمت نبود لقد همت به وهم بها لولا ان را برهان ربه! غریزه جنسی این است که خدا می فرماید یوسف هم می رود اگر عصمت نبود لقد همت به وهم بها لولا ان را برهان ربه! تو خانم می خواهی بگویی من عفیفم، من محکم هستم، یک وقت در زمان طاغوت به نامهای دیگری مثل تمدن، روشنفکری می برد، اگر زنی قدری با چادر بیشتر رو می گرفت، امل و ارتجاعی و گوشه گیر به حسابش می آوردند و از این راه او را می بردند، در انقلاب ما هم به نام خواهر و برادر! خواهر و برادر چیست؟ خواهر و برادر یعنی آنکه از یک پدر و مادر متولد شده باشد، اسلام می گوید حتی خواهر و برادر در یک اتاق بخوابند، در یک رختخواب بخوابند، دختر 8 - 10 ساله با پسر 10 - 12 ساله حق ندارد در یک رختخواب بخوابند مستحب است پشتی یا متکا یا چیزی میان خود قرار دهند، مکروه است در یک رختخواب بخوابند، اینها چیست که در اسلام است؟ دو خواهر بزرگ چهل ساله اگر در یک رختخواب بخوابند مکروه است دو مرد بزرگسال اگر در یک رختخواب بخوابند مکروه است، یک زن و مرد نامحرم اگر بخواهند در یک اطاق نماز بخوانند غالب فقها می گویند نماز باطل است. رهبر عظیم الشأن انقلاب می فرماید نماز درست است ولی حرام است. لذا تقاضا دارم از همه شما مخصوصا از خانمها مواظب هوی و هوسها، مواظب تمایلات، مواظب نفس اماره مخصوصا مواظب غریزه جنسی باشید، باید از آن استفاده کرد، نباید آن را کشت. اگر دختر یا پسری بگوید همسر اختیار نمی کنم غلط می گوید، باید زن گرفت، باید شوهر کرد، باید آنرا ارضاء کرد اما از راهش و بدانید هر کدام از این تمایلات و غرائز که بر انسان حکمفرما شود انسان را می برد، خانم تمایلات و غرائز کارش به اینجا می رسد که زن حاضر است اگر گرسنه شده بچه خود را بخورد.
گفت سر بریده بچه اش در دستش بود و گریه می کرد و بعد گفت گریه ام از این نیست که سر بچه ام را بریده ام از این است که سر بچه ام را بریدم گوشت او را بردند و به من چیزی جز سر نرسید! در تاریخ بغداد می نویسد شکایت آورده بود اینکه من و این زن با هم بنا گذاشتیم که بچه هایمان را بکشیم و بخوریم. من بچه ام را کشتم و دو نفری خوردیم حالا نوبت بچه اوست و او حاضر نیست که بچه اش را بکشد. بشر این طور است اگر گرسنه شدم آدم می خورد در انقلاب اکتبر شوروی دو سه سال بعد از انقلاب مردم سگ خوردند، گربه خوردند، الاغ خوردند، آدم اگر گرسنه شود هم الاغ می خورد هم سگ و گربه می خورد هم آدم می خورد حتی خانم بچه اش را می خورد غریزه جنسی هم این چنین است، غریزه جنسی اگر بر انسان مسلط شد، با مادر و خواهر خود زنا می کند! مواظب باشید که طوفانی نشود کنترلش کنید، اسب چموش را دهنه بزنید و الا اگر او دهنه به دهان شما زد دیگر حاضر است انسان در گرسنگی شدید فرزندش را بخورد حاضر است بچه یتیم را بکشد و بخورد، حاضر است صدام بشود این صدام آدم است اما شهوت طلبی او وی را بجایی می رساند که دکمه ماشین را خودش می زند، می خندد برای چه؟ بچه بی گناه را خاکستر می کند بشر این است امیدوارم یک مقدار بیشتر روی جلسه امشب مطالعه کنید.
تقاضا دارم نوارش را در دفعه دوم و سوم مطالعه کنید. تقاضا دارم جزوه جلسه را تمرین کنید دفعه اول و دوم و سوم، هفته ای یک روز مطالعه کنید و امیدوارم جلسه برای من و برای شما مفید بوده باشد وضع استثنائی است و وضعی است که الان کفر با اسلام تقابل کرده است جوانهای عزیزمان در جبهه همه الان خود همت دارند و از شما کمک می خواهند و کمکی که از شما می خواهد دعا است، امشب از شما دعا می خواهند از شما راز و نیاز می خواهند، از شما گریه و توسل می خواهند، گرچه من خیلی خسته شدم اما دو سه کلمه مصیبت برای جبهه مان می خوانم و امیدوارم دل شکسته ای در این جلسه پیدا شود و امیدوارم نه در این جلسه، بعد از نیمه شب، امشب برخیزید نماز شب بخوانید، حاجات دیگر را بکنار بگذارید هم و غم شما جنگ باشد، دعای شما پیروزی عزیزان در جبهه باشد عزیزان شما الان در جبهه زیر خمپاره ها، زیر آتشها و برای شما دارند جنگ می کنند، لااقل، شما دعا کنید خدایا به دم مظلوم قسمت می دهم، خدایا بدم مظلوم قسمت می دهیم خدایا بدم مظلوم قسمت می دهیم، آن دمی که امام صادق (علیه السلام) برایش گریه می کرد و می فرمود اگر کسی خدا را به سه مرتبه بدم مظلوم قسم بدهد هر حاجتی که داشته باشد مستجاب می شود، سوال کردند آقا دم مظلوم چه دمی است؟ فرمود خون گلوی علی اصغر حسین (علیه السلام) این بچه کوچک مظلوم است، آنهم چه مظلومی، معلوم است مظلوم تر از این بچه در کربلا نبوده است، معلوم است شهادتی دلخراش تر هم از این بچه در کربلا نبوده است، آقا امام حسین (علیه السلام) این بچه را به میدان آوردند مشهور این است که آقا امام حسین اسلحه را کنار گذاشته بود عبا بدوش گرفت، عمامه به سر گذاشته بود، این خود یک نحو تحریم عاطفه بود که به مردم بگوید مردم نیامده ام با شما جنگ کنم. آمده ام شما را آدم کنم آمده ام از این راه عاطفه شما را تحریک کنم، این بچه، بنا بر آنچه نوشته اند زیر عبا بود، نمایان نبود، اینها خیال می کردند که ابا عبدالله (علیه السلام) قرآن را آورده بود، بله بالاتر از قرآن را آورده بود یک وقتی بچه را سر دست بکند وضع بچه خیلی ناراحت کننده بود یعنی از اثر بی شیری و بی آبی این بچه دیگر یارای حرکت نداشت، دست و پا حرکت نمی کرد، بدن حرکت نمی کرد، حتی سر به عقب افتاده بود و نمی توانست سرش را نگاه بدارد این بچه کوچک فقط می توانسته گاهی زبان کوچکش را بیرون بیاورد برگرداند گاهی لبها را باز کند بهم بزند و این حال ماهی است وقتی که از آب بیرون افتاده خود را بلند می کند و بزمین می زند و در آخر کار که نمی تواند کاری کند مرتبا دهانش را باز می کند و بهم می زند، آقا ابا عبدالله همین را تذکر دادند فرمودند اما ترونه کیف یتلظی عطشا یعنی مردم بچه ام دم مرگ است این بچه دیگر حال حرکت ندارد، از بی شیری و بی آبی نمی تواند حرکت کند، به بینید سرش به عقب افتاده ببینید که فقط می تواند زبانش را بیرون بیاورد، فقط می تواند دهانش را باز کند یک مقدار آب به این بچه من بدهید آب ندادند همان جایی که نمایان بود یعنی گلوی علی اصغر را هدف قرار دادند یک وقت تیر سه شعبه زهرآلود آمد، بچه سر دست بابایش است، آقا ابا عبدالله نگاه کردند، دیدند از گوش تا گوش علی اصغر بریده شده معلوم است تیر سه شعبه زهرآلود با گلوی نازک تر از گل چه می کند، فسیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون.(398)

بخش دوم: گفتار هجدهم