فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

ایام الله

(12 بهمن)
امروز روز دوازدهم بهمن است، روزی است که استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب از تبعید به ایران آمدند و می دانید. شوری که در ملت در آن روز بود از نظر تاریخ بی سابقه است می دانید شعار دین در آن روز که مردم به پا داشتند بی سابقه است و می دانید از آن روز می شود استفاده هایی کرد و می شود گفت از مصادیق آیه شریفه است که فرموده: و ذکرهم بایام الله(369) یعنی ای پیامبر، مردم را متذکر به روزهای خدا کن، تذکر به روزهای خدا یک معنایش این است که انسان باید متذکر به روزهای استثنایی شود و از آن روز عبرت بگیرد، از آن روز استفاده کند و این همان است که در قرآن شریف به آن زیاد سفارش کرده.
فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبه المکذبین.(370)
یعنی ای بشر در تاریخ (و در زمین) سیر کن و از سیر در تاریخ از گذشتگان عبرت بگیر، از آن افرادی که خدا آنها را عزیز نمود عبرت بگیر و ببین چرا عزیز شدند، از آن افرادی که زمین خوردند و ذلیل شدند، از آن افرادی که خودشان و به دست دیگران خانه شان را بر سرشان خراب کردند.
یخربون بیوتهم بایدیهم و ایدی المومنین فاعتبروا یا اولی الابصار.(371)
از تاریخ عبرت بگیر از افراد عبرت بگیر، از روزها عبرت بگیر و چیز دیگری که در این آیه شریفه باید گفت این که و ذکرهم بایام الله یعنی ای پیغمبر مردم را به آن روزهایی که مربوط به خداست متذکر کن، یعنی توحید افعالی حق در آن روز بروز می کند و اتفاقا اگر در 12 بهمن مقداری تامل کنیم، قبل و بعدش، همان روز را تفکر کنیم، توحید افعالی حق بخوبی برای ما بروز و ظهور می کند. بحث امشب من مربوط به آیه و ذکرهم بایام الله باشد، از هر دو جنبه، از این بعد که سیر در تاریخ به انسان خیلی چیزها نشان می دهد، سیر در تاریخ برای انسان سازندگی عجیبی دارد، سیر در تاریخ و دقت در تاریخ نه مطالعه، فرق است بین مطالعه در تاریخ و سیر در تاریخ، یعنی انسان گاهی کتاب تاریخ را از اول تا آخر می بیند اما از آن برداشتی نمی کند، نه برداشت اخلاقی، نه سیاسی، نه اجتماعی، فقط می فهمد برای اسلام از اول ظهورش تا کنون چه قضایائی اتفاق افتاده است، این خیلی اهمیت ندارد، قرآن هم به این امر نمی کند، آنچه که قرآن به آن امر می کند پند گرفتن از تاریخ است، بدست آوردن نکته تاریخ است که چرا این تاریخ را ضبط کرده است، مطالعه در قرآن و تاریخ های قرآن.
انسان تاریخ یوسف و زلیخا را از قرآن بخواند، بعد از آن برداشت کند، برداشت سیاسی و اجتماعی کند، برداشت اخلاقی کند، مطالعه کند و ببیند که یوسف، کسی که در چاهش انداختند، ببیند چرا در چاهش انداختند، و از این برسی نکته برگیرد، آوردن و او را فروختند، چرا این بی گناه را فروختند، نکته برگیرد، مدتی پیش زلیخا بود و آن حالت زلیخا جلو آمد، چرا آمد، یک زن شوهردار با عنوان چرا باید چنین کند؟ رسوائی زلیخا پیش آمد و او زندان رفت، چرا ظالم با فرضی که رسوا شده باید تبرئه شود، اما یوسف مظلوم چرا باید به زندان بیفتد. چرا باید در زندان مدتی بماند، از زندان بیرون می آید، و حکومت را به دست می گیرد، چه شده کسی که هیچ چیز نداشت حتی خودش هم مال دیگری بود چرا حکومت به دست گرفت؟ برادرها می آیند، برای چه می آیند، وقتی آمدند، تماس یوسف با برادرها چگونه بود؟ پدر می آید، نحوه صحبت یوسف با پدر چگونه بود؟ در آخر کار نتیجه بگیرید، آنهم چه نتایجی، اگر نتیجه عفت بخواهید بگیرید می شود، اگر نتیجه پاکدامنی بخواهید بگیرید می شود، اگر نتیجه اجتماعی بخواهد بگیرد می تواند، اگر استفاده اخلاقی بخواهد می تواند، قرآن شریف در آخر کار جمله ای دارد، می فرماید:
من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجرالمحسنین.(372)
وقتی برادرها با آن حالت در مقابل یوسف آمدند، و یوسف را شناختند، یوسف جمله ای را فرمود؛ فرمود برادرها می دانید چرا من به این مقام رسیده ام و می دانید که چرا شما به این ذلت رسیده اید که برای یک بار گندم باید از کنعان به اینجا بیایید؟ می دانید چرا شما به این ذلت و من به این مقام بلند رسیده ام؟ برای خاطر این بود که: هر که تقوی پیشه کند، هر که پاکدامنی نشان بدهد، هر که در مشکلات صبر داشته باشد و بتواند مشکلات را پشت پا بزند، حتما به مقام بلندی می رسد برای اینکه پروردگار عالم اجر نیکوکاران را از بین نخواهد برد مابقی داستانهای قرآن هم همین است، اگر داستان حضرت نوح دارد برای این است که ما از آن پند بگیریم، اگر داستان ابراهیم و بت شکنی او را دارد برای این است که ما از آن پند بگیریم اگر داستان قوم ثمود و نابود شدنشان، داستان قوم لوط و از بین رفتنشان، داستان حضرت یونس و این که قوم در شرف هلاکت بودند و بالاخره نجات پیدا کردند، همه آنها بخاطر این است که ما از آن برداشت اخلاقی کنیم.
لذا زمانی به شما می گفتم که قرآن شریف از نظر ظاهر، به طور مستقیم بیشتر از نصف آن مربوط به اخلاق است اما با یک دقت مختصری پی می بریم که اصلا قرآن همه آیاتش حتی آیات احکامش مربوط به خودسازی است، کارخانه آدم سازی است، همه آیاتش مربوط به این است که انسان خود را بسازد و راستی اگر با این عینک یعنی با عینک خودسازی وارد قرآن بشویم می بینم که همه آیات قرآن برای این است که ما آدم شویم و اگر بگوییم که قرآن کارخانه آدم سازی است اشتباه نکرده ایم.
و ذکرهم بایام الله، ای پیغمبر، آن روزهای استثنایی را به یاد مردم بیاور: هم روزهای استثنایی قبل از اسلام و هم روزهای استثنایی در اسلام را به یاد مردم بیاور، اسلام روزهای استثنایی زیاد دارد و همه آنها به خاطر این است که مردم از آن روزهای استثنایی پند بگیرند.
دوازدهم بهمن یک روز استثنایی است و انسان می تواند از آن پند بگیرد، انسان یک نگاهی به قبل از دوازدهم بهمن بکند و قدرت شاه و بی قدرتی رهبر عظیم الشان انقلاب را به خاطر بیاورد، یک نگاهی به ظلم شاه و مظلومی ملت بکند، یک نگاهی به دوازدهم بهمن بکند و به آن محبتی که طوفانی شده بود، آن عشقی که طوفانی شده بود آن عشق از کجا پیدا شده، نگاهی به دهه فجر بکند و اینکه چه شد، چرا کودتا نشد، مگر ملت چه داشت که آنها نداشتند، این ابهت ملت، این ابهت رهبر عظیم الشان انقلاب در دل دشمن از کجا آمد، چه شد که در 22 بهمن ناگهان همه و همه تسلیم شدند، تسلیم توپ در مقابل شعار، تسلیم پادگان در مقابل ملت که فقط شعار داشت، چرا وقتی هم انقلاب پیروز شد تا امروز این همه دشمنان یکی پس از دیگری، این کمبودها، این جنگ ها اینها چه شد، برای چه جلو آمد و چه شد که این ملت پیروز شد؟ این جوانهای عزیز نمونه در جبهه را چه کسی به جبهه برد؟ روی اینها فکر کنید و از اینها پند بگیرید، چه پندی از اینها می گیرید؟
روایتی از امام دوم (علیه السلام) است و این روایت را امشب به شما عیدی بدهم و این روایت همیشه در نظر شما باشد، جناده می گوید: دم مرگ امام دوم (سلام الله علیه) خدمت ایشان رفتم و به امام گفتم به من نصیحتی کنید. نصیحت کردند، از جمله نصیحت های امام (علیه السلام) این بود فرمودند جناده:
من اراد عزا بلا عشیرة و هیبه بلا سلطنه فیخرج من ذل معصیه الله الی عز طاعته. فرمودند ای جناده می خواهی بدون اینکه کسی را داشته باشی عزیز باشی، قومت، عشیره ات، ملتت تو را عزیز نکرده باشد، عزیز خدائی باشی؟ می خواهی عزیز باشی؟ می خواهی محبت تو در دل همه ریخته شود و تو را دوست داشته باشند؟ می خواهی ابهت تو در دل دشمن ریخته شود فرمود جناده اگر این را می خواهی که بهترین چیزها برای انسان همین است، دوستان او را دوست داشته و دشمنان از وی حساب ببرند، انسان حاضر است هستی خود را بدهد و این را بگیرد، اگر هم این طرف و آن طرف بزند از نظر اخلاقی و ریشه یابی به همین بر می گردد، می خواهد عزیز باشد. می خواهد در دل دشمن ابهت داشته باشد فرمودند جناده اگر این را می خواهی فلیخرج من ذل معصیه الله الی عز طاعته لباس ذلت معصیت را بکن، گناه نکن، در زندگیت گناه نباشد، لباس اطاعت خدا را بپوش، رابطه ات با خدا محکم باشد، نماز را اول وقت بخوان، به روزه اهمیت بده، اگر رابطه ات با خدایت محکم شد رابطه ات با شیطان بریده شد برایت این حالت پیدا می شود، یعنی این صفت که همه ترا دوست بدارند و دشمن از تو حساب ببرد. چرا آمریکا از رهبر عظیم الشان انقلاب می ترسد، چرا؟ یکی از وزرا در زمان طاغوت پیش یکی از مراجع تقلید آمده بود. ایشان می فرمودند من پیغامی از جمله مربوط به رهبر عظیم الشان انقلاب، به شاه داشتم، گفت، هر چه بگوئید من به وی می گویم غیر از این، برای خاطر اینکه تا اسم ایشان پیش شاه می آید رنگش تغییر می کند و می لرزد، یکنفر در ترکیه است، هیچکس هم ندارد، اما در دل شاه ابهت دارد، الان ابهت ایشان در دل دشمن ریخته شده، کیست که از رهبر عظیم الشان انقلاب حساب نبرد؟ آیا دوست و دشمن می تواند بگوید که شوروی از ایشان حساب نمی برد؟ آمریکا از ایشان حساب نمی برد؟ مگر چه دارد؟ چرا چنین است؟ خود ایشان می فرمودند دفعه اول که مرا می بردند (نصف شب ایشان را گرفته و برده بودند) - می فرمودند از سرهنگها و سپهبدها و سرلشکرها زیاد بودند، یک ماشین پر بودند، در راه اینها می لرزیدند، می ترسیدند و رنگشان تغییر کرده بود، من آنها را دلداری می دادم می گفتم چرا می ترسید؟ بجای اینکه او بترسد، سرلشکر می ترسید. امام در دست اوست اما می ترسید می فرمود آنها بقدری می ترسیدند که من به آنها گفته بودم موقع نماز صبح است، من می خواهم نماز بخوانم، آنها می گفتند نمی شود فرمودند، گفتم اجازه بدهید من تیمم کنم گفتند نمی شود، نمی شود که پیاده شوید، می فرمودند پس بگذارید من در ماشین باشم و دستم را روی خاک بزنم. آنها حاضر شدند که ماشین ترمز کند و من از درون ماشین دستم را روی خاک زدم و ماشین براه افتاده، می لرزیدند و می ترسیدند تا مرا به آنجا رساندند. این چیست؟ این عشقی است که الان ملت به رهبر عظیم الشان انقلاب دارند چیست؟ چه کی آورده هر چه کرده بواسطه این عشق است، شما از زمان صدر اسلام و زمان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که اینطور بود، در هیچ انقلاب و سیاستی در هیچ تمدنی سراغ دارید که یک میلیون جوان را با این عشق به بیابان بکشانند؟ در مقابل توپ و تانک بعد هم که می گویند برو، مثل باران اشک می ریزد جوان مادرش خواب است، دست مادرش را می گیرد و روی کاغذ می گذارد و امضا جعلی می برد تا به جبهه برود چه کسی این را درست کرده؟ و ذکرهم بایام الله، پند بگیرد، چرا چنین است، از صحبتها پی ببریم که چرا چنین است در دلش خداست، بنام خدا، برای خاطر خدا امر خدا امر به این که همه در محضر ربوبی هستند، یکنفر را به این مقام می رساند، قرآن می فرماید:
ان الذین آمنوا و علموا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا(373)
یعنی اگر کسی ایمان داشته باشد، ایمان درست، بر طبق ایمان عمل کند پروردگار عالم محبتش را در دل همه می ریزد، سیجعل لهم الرحمن ودا وقتی می خواهید چیزی بگویید همیشه در فکر داشته باشید که خدا دیر گیر است، اما سختگیر است، وقتی می خواهید کاری را انجام بدهید بگوئید خدا دیرگیر است اما اگر بخواهد بگیرد سخت می گیرد، نمرود را وقتی بخواهد بگیرد با او می آید و می آید تا آنجا که می گوید با خدا جنگ دارم، حتی بالا می رود، قصر می سازد به آسمان تیر می اندازد تا خدا را بکشد، خدا با او می آید بعد می دانید در آخر کار چه شد؟ پشه ها می آیند وقتی پشه آمدند یک پشه به مغز نمرود می رود، این مامور است که نمرود را بکشد، لشکرش را کشت، به مغز نمرود که رفت به این نظامی خطاب شد او را نکش، او را زجر کش کن تا بدانجا که می گویند روی تختش می نشست و دو نفر مامور بودند چکش به سرش بزنند، تا چکش می زدند ساکت بود، همینکه چکش را متوقف می کردند پشه وزوز می کرد، مرتبا به سرش چکش کوبیدند تا اینکه به درک واصل شد، خدا دیر می گیرد اما سخت می گیرد. آن آقا گفت خدایا اگر امسال حاصلم خوب شد، ده یک آنرا به فقرا و ضعفا و بیچاره می دهم، حاصلش خیلی خوب شد وقتی که کاه از گندم جدا شد دید که ده یک آن خیلی می شود، نتوانست بدهد، گفت خدایا تو می دانی که من امسال قرض دارم اجازه بده که من امسال قرضهایم را بدهم این شاء الله سال دیگر اگر حاصلم خوب شد نصفش مال من و نصفش ما تو، گندم را برداشت. اتفاقا سال دیگر بهتر از سال قبل شد، قانون استدراج است وقتی که گندم از کاه جدا شد دید که اگر نصفش را بخواهد بدهد نمی شود. گفت خدایا می دانی که من امسال می خواهم دختر شوهر بدهم و پسر داماد کنم، وضعم خوب نیست، اجازه بده امسال همه اش مال من باشد سال دیگر همه اش مال تو باشد، سال سوم شد، همه مال خدا باید می شد، وقتی کاه از گندم جدا شد دید خیلی است، دیگر اینجا آن پیش آمد که قرآن می فرماید:
ثم کان عاقبه الذین اساؤ السوای ان کذبوا بایات الله(374)
آدمهای متقلب، آدمهای حقه باز، آدمهای گنهکار کم کم زیر همه چیز می زنند، می گویند دین کدام است، لذا دید نمی تواند بدهد، خیلی است چطور همه گندمها را بدهد، گفت خدایا برای چه؟ فقرا بروند کار کنند، زحمت ها کشیدم، همه اش را چطور به فقرا بدهم، نمی شود، لذا گفت بروید، ظرفهای خودم کم است ظرفهای مردم را هم قرض کنید الاغهای خودمان کم است، قاطرهایمان کم است، بروید قاطر هم بیاورید تا اینکه گندمها را ببریم و بخوریم، آنها رفتند برای اینکه ظرف بیاورند، از آن دور هم ابری پیدا شد، لشکر خدا پیدا شد بنا کرد به باریدن بارید، بارید، تا به آنجا رسید که سیل بلند شد، آمد سیل، قاطرها و الاغهای مردم آمده بودند، ظرفهای مردم را آورده بودند، سیل آمد، دید الان او را می برد، بروی تپه ای رفت و ایستاد، دید سیل آمد، و همه گندمها را برد، قاطرهای مردم را هم برد، ظرفهای او و مردم را هم برد، آنجا عصبانی شد و گفت: خدایا، گندمها مال تو بود، دیگر قاطرها که مال تو نبود، خدایا گندمها مال تو بود اما ظرفها که مال تو نبود، اما آتش گرفت، آتش که گرفت خشک وتر می سوزد خانم وقتی که آتش را برافروزی، بچه ات می سوزد، بخواهی می سوزد، نخواهی می سوزد، خانه ای که آتش غیبت، آتش تهمت در آن بلند باشد، بچه را می سوزاند، آن آدمی که متقلب و حقه باز باشد، آتش برافروخته و وقتی آتش برافروخت قرآن می فرماید: بچه ات را می سوزاند.
ولیخش الذین لوترکوا من خلفهم ذریه ضعفا خافوا علیهم فلیتقوا الله و لیقولوا قولا سدیدا(375)
یعنی اگر می خواهی که بچه هایت زندگی خوش داشته باشند، اگر برای بچه هایت تامین آتیه می خواهی در گفتارت مواظب باش، مواظب باش که شهادت ناحق ندهی، مواظب باش مال مردم را نخوری، مواظب باش حقه باز نباشی، مواظب باش خانم که شخصیت دیگران را نکوبی، اگر شخصیت دیگران را بکوبی، بدان شخصیت دخترت را می کوبند، آن زنی که با عروسش نسازد، یقین داشته باشد که مادر شوهر دخترش با دخترش نمی سازد، این اختلافاتی که بین عروس و مادر شوهر است برای چیست؟ چرا؟ معلوم است که حسادت است، از هر دو طرف حسادت است تا ببینم تقصیر با کیست؟ چرا؟ یک چیز دیگر هم هست و آن این است که مادر دختر آتش برافروخته، دخترش می سوزد، لذا تقلب و حقه بازی آدم را بجایی نمی رساند، می دانید چه چیزی آدم را به جایی می رساند که اگر هم مال ندارد، اما بچه هایش در رفاه و آسایش هستند، زندگی خوشی دارند، فقط تقوی و رابطه با خدا، وقتی گناه در زندگی نباشد زندگی خوب است، اینها را من نمی گویم، قرآن می فرماید:
فای الفریقین احق بالا من ان کنتم تعلمون.(376)
یعنی کدام یک از این دو دسته در امنیت هستند در رفاه و آسایشند؟
الذین آمنوا ولم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الا من و هم مهتدون.(377)
آن کسی که ایمان دارد و ایمانش مشوب به ظلم نیست یعنی به خدا ظلم نمی کند، در امنیت و هدایت هستند، ظلم به خدا چیست؟ شرک، گناه.
و اذ قال لقمان لابنه و هو یعظه یا بنی لا تشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم.(378)
پرستیدن شیطان، متابعت از شیطان ظلم به خداست، به خود ظلم نکند کسی باید بجایی برسد که به جز خدا نداند، به جز خدا نبیند، خود را به قدری پست می کند، که از هر حیوانی پست تر می شود ظلم بخود می کند، مثل کرم ابریشم در خود می لولد تا بمیرد، آیا این ظلم نیست؟ ظلم به دیگران، غیبت می کند، نمامی می کند، برچسب می زند، شایعه پراکنی می کند، بعد هم می گوید من مسلمانم، نه، او امنیت ندارد، این راه آسایش ندارد، قرآن می فرماید رفاه و آسایش حق آن کسی است که:
الذین آمنوا ولم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الا من.
حتما او رفاه و آسایش دارد و هم مهتدون؛ دست عنایت خدا همیشه روی سر اوست.
می خواستم در جنبه دوم و ذکرهم بایام الله یعنی مثل دوازدهم بهمن که روز بروز توحید افعالی خداست صحبت کنم و نمی خواستم این جنبه، قدری طولانی شود، دیگر گذشت، ان شا الله هفته آینده هم درباره این جمله، مخصوصا هم که مربوط به بیست و دوم بهمن است با شما صحبت می کنم، امیدوارم که این بحث برای من و برای شما مفید باشد.

بخش دوم: گفتار چهاردهم

ایام الله

(22 بهمن)
هفته گذشته درباره ایام الله فی الجمله با شما صحبت کردم و بحث ناقص ماند بنا شد. به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقیة الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف،) بقیه بحث را امشب عرض کنم، بحثهای ما ان شاء الله برای هفته بعد باشد.
در این که این روزها از ایام الله است اشکالی نیست و قرآن شریف می فرماید و ذکرهم بایام الله یعنی پیغمبر: مردم را متذکر به روزهای خدا کن، این امری که از طرف پروردگار عالم آمده برای چیست؟ یعنی چرا ما باید متذکر ایام الله بشویم؟ هفته گذشته گفتم از این ایام الله که روزهای استثنائی است می توانیم پند بگیریم. خودسازی کنیم و این همان چیزی است که قرآن روی آن تاکید دارد که در تاریخ سیر کنید و از سرنوشت دیگران پند بگیرید. حتی انسان می تواند، در گذشته خود مطالعه کند و از گذشته خود پند بگیرد. برای انسان فرصتهایی جلو می آید، تجربه هائی جلو می آید آن فرصتها از دست داده می شود و انسان از تجربه ها پند نمی گیرد. و اگر در حالات خود مقداری مطالعه کند می تواند خودسازی کند چنانچه در حالات دیگران، مخصوصا افراد موجه مطالعه کند. می تواند خودسازی کند، در این باره هفته گذشته فی الجمله صحبت کردم در آخر بحث به شما گفتم که یکی از معانی ایام الله و این که پروردگار عالم امر می کند که متذکر ایام الله باشید. این است که این روزها، روزهای توحید افعالی است و انسان می تواند در این روزها توحید افعالی را به دست بیاورد و اگر کسی به توحید افعالی موحد شد، سعادت دنیا دارد، سعادت آخرت دارد، غمها، غصه ها، دلهره ها اضطراب خاطرها می رود و به جایش یک دنیا سکوت و وقار، یک دنیا طمأنینه بر دل او حکمفرما می شود، بسیاری گناهان از زندگی او می رود. بسیاری از خوبیها در زندگی او می آید.
توحید افعالی یعنی چه؟: بحث امشب من همه راجع به توحید است تا توحید افعالی معلوم شود. بحث مقداری مشکل است اما اگر به عرایضم توجه بفرمائید. امیدوارم بتوانم بحث را آسان کنم. فلاسفه و علمای علم کلام توحید را به چهار قسم منقسم کردند:
1. توحید ذاتی: معنی توحید ذاتی همین توحیدی است که پدران ما وقتی بچه بودیم می گفتند: اول اصول دین است و معنایش این است که خدا یکی است و دو نیست، این توحید ذاتی است یعنی در عالم وجود یک واجب الوجود حکم فرماست، در این عالم هستی یک خدا هست، دو خدا نیست، دلیل اینکه خدا یکی است و دو نیست دلایل واضحی دارد و بقول صدرالمتالهین که در اسفار می فرماید.
توجه به واجب الوجود توحید ذاتی را می فهماند، یعنی معنای واجب الوجود این است که یک وجودی که بی نهایت است، محدود به حدی نیست و الا اگر محدود به حد باشد دیگر واجب نیست، معنای واجب الوجود یعنی آن وجودی که در همه جا هست، در ازل بوده و تا ابد هست وقتی ما تصور چنین وجودی را بکنیم دیگر دو تا بودن و دو گانگی، محالست. برای اینکه معنای واجب الوجود، یعنی دو نبودن، اگر دو شد محدود می شود، هر دو محدود می شوند و هر دو از واجب الوجود بودن می افتند لذا معنای توحید ذاتی یعنی خدا یکی است و دو نیست دلیلش هم از نظر فلسفه و عرفان بسیار واضح است و همین مقدار که انسان واجب را درک کند، درک اینکه او یکی است و دو نیست به این توحید ذاتی می گویند.
2. توحید صفاتی: که این توحید صفاتی منحصر به شیعه می باشد، در مقابل سنی ها که صفات پروردگار را زائد بر ذات او می دانند اما شیعه این امتیاز را دارد که صفات پروردگار عالم را عین ذاتش می داند و اگر بخواهیم برای شما مثال بزنم تا قدری قریب به ذهن باشد. به قول ما طلبه ها معنا را تقریب به ذهن می کند. نظیر شوری برای نمک یا نظیر تری برای آب. نمک یعنی شوری؛ اینطور نیست که نمک یک ذاتی باشد و شوری بر آن عارض شده باشد، نظیر ما و علم ما، نظیر ما و قدرت ما، نظیر ما و اراده و شعور ما که اینها زائد بر ذات ما است یک وقتی شما عالم نبودید بعد عالم شدید، یک وقت هم پیر می شوید و این قدرت از شما گرفته می شود اما اگر بخواهی شوری را از نمک بگیری نمی شود، شوری را از نمک گرفتن یعنی نمک را معدوم کردن اگر بخواهی تری را از آب بگیری نمی شود،تری را از آب گرفتن یعنی آب را معدوم کردن، صفات پروردگار عالم یعنی علم خدا، اراده خدا، قدرت خدا، شعور خدا، اینها زائد بر ذاتش نیست، عین ذاتش است، وجودی، یعنی علم، یعنی اراده، یعنی قدرت، مثل نمک، یعنی شور، شور یعنی نمک، این همان چیزی است که امیرالمومنین (علیه السلام) در اول نهج البلاغه در همان خطبه اول می فرماید: و کمال التوحید نفی الثفات عنه، یعنی انسان موحدی که می خواهد، مرتبه دوم توحید را پیدا کند، باید صفات را از خدا سلب کند و باید بگوید صفات عین ذات است، مثل ما نیست که صفات ما عارض بر ذات باشد و عین ذات نباشد، دلیل بر این مطلب هم واضح است برای اینکه واجب الوجود خدا، یعنی آنکه محتاج نیست و اگر احتیاج داشت مثل من و شما بود ممکن بود، معنی واجب الوجود و خدا و این طور الفاظ مترادف نظیر الله یعنی آنکه به هیچ کس و به هیچ چیز احتیاج ندارد، بنابراین اگر صفات پروردگار عالم عین ذاتش نباشد لازم می آید که احتیاج به صفاتش داشته باشد، نظیر ما که احتیاج به قدرت داریم، نظیر ما که احتیاج به علم داریم، احتیاج به شعور و اراده داریم، اگر پروردگار عالم مثل ما باشد یعنی به علم احتیاج داشته باشد. به اراده و قدرت احتیاج داشته باشد، محتاج است، محدود و ممکن است و خدای محتاج دیگر خدا نیست، این جا هم به قول صدر المتالهین علیه الرحمه در اسفار قدری که انسان واجب را تصور کند، واجب را درک کند که یعنی چه، توحید صفاتی برایش پیدا می شود.
همین قدر درک کند واجب آنست که محتاج نیست، پس ملتزم می شود که: علم خدا، قدرت خدا، و اراده خدا عین ذات اوست. نظیر شوری برای نمک وتری برای آب، باز تکرار می کنم که این مثال فقط برای تقریب به ذهن است و الله از نظر عرفان و فلسفه مثال غلط است بالاتر از این حرفها است. این هم مرتبه دوم از توحید که به آن توحید صفاتی می گوئیم، درک کردن این دو نحوه توحید کار آسانی است یعنی انسان می تواند با درک این دو از نظر عقیده موحد باشد. اما باید از نظر رفتار و کردار هم موحد باشد، یعنی آن چیزی که پاها در آن لنگ است و معمولا هم در آنجا لنگیم مرتبه سوم از توحید است.
3. توحید عبادی: معنی توحید عبادی این است که انسان برای چیزی، برای کسی کار نکند، جز برای خدا کاری انجام ندهد و به عبارت دیگر چیزی و کسی جز خدا در دلش حکومت نداشته باشد و اگر کسی ادعا کند که من این چنین توحیدی را دارم، ادعا خیلی بزرگ است و قرآن شریف با کمال صراحت می فرماید اگر جز خدا بر دلت حکومت داشته باشد، بت پرست هستی! اگر از غیر خدا اطاعت کنی، از طاغوت، از شیطان متابعت کنی، کرنش در مقابل شیطان کنی بت پرست هستی. وقتی انسان می تواند بگوید من توحید عبادی دارم که هوی و هوس محرک او نباشد اگر بگوید دلم می خواهد چنین و چنان کنم و اگر هوی و هوس بر گردنش رشته ای انداخت و از هر طرف که خواست او را برد این آدم موحد نیست. قرآن می گوید: او بت پرست است.
افرأیت من اتخذ الهه هواه و اضله الله علی علم(379)
یعنی ای پیغمبر آیا می بینی افرادی که هوی و هوس را می پرستند؟ بت پرستیدن فقط این نیست که سنگی را مثل زمان جاهلیت یا چوبی را بپرستند، این یک نحو بت پرستی است. غیر خدا را پرستیدن، در مقابل غیر خدا کرنش کردن، این هم از نظر قرآن بت پرستی است و به عبارت دیگر مرتبه سوم از توحید یعنی عبادی را ندارد توحید عبادی یعنی فقط در مقابل خدا کرنش کردن، این همان جمله ای است که ما در نماز می خوانیم ایاک نعبد در جلسه افرادی که ادبیات آنها خوب باشد می دانند که تقدیم ما هو حقه التاخیر مفید به حصر است باید بگوید: نعبدک در ایاک نعبد، ضمیر مقدم شده، تقدم ضمیر دلالت بر حصر می کند، معنایش این است خدایا فقط و فقط ترا می پرستیم، نه هوی و هوس، نه، شیطان و بت های دیگر نه، اما اگر کسی شهوت پرست باشد، دنیا پرست باشد، پول پرست باشد، چه کسی پول پرست است؟ آنکه از هر راهی که بشود پول بدست بیاورد می آورد، چه کسی پول پرست است؟ آنکه از هر راهی که بشود پول بدست بیاورد می آورد، چه کسی پول پرست است؟ آن کسی که دلبستگی به پول نمی گذارد حقوق واجبش را بدهد و نمی گذارد که به فقرا و ضعفا رسیدگی کند. او پول پرست است، آن کسی که زمان جاهلیت بود. خرما پرست بود، چوب پرست و سنگ پرست بود، یا الان هم در هندوستان و ژاپن متمدن افرادی هستند که بت پرستند و بت پرستی بعضی از آنان را به حدی با عار و ننگ است که اصلا نمی شود گفت مثلا الان در این زمان علم در هندوستان افرادی هستند که آلت رجولیت یا آلت انوثیت را می پرستند، سجده می کنند: و این در ایران نیست، در امریکا و شوروی نیست اما اگر بخواهیم برایش مصداق پیدا کنیم آن کسیکه غریزه جنی مهارش کرده باشد، بواسطه غریزه جنسی گناه کند. اگر نتواند جلوی غریزه جنسی را بگیرد، او بت پرست است، آن آلت رجولیت یا انوثیت می پرستد، این هم غریزه جنسی را می پرستد، آن سنگ می پرستد، این پول می پرستد آن از خرما بتی می ساخت و به آن سجده می کرد، این هم زن می پرستد قبلتهم نسائهم دنیا پرست به این بدبختی ها گرفتار است خلاصه حرف این که معنای توحید افعالی یعنی ایاک نعبد یعنی فقط و فقط در مقابل خدا کرنش کردن نه در مقابل شیطان، نه در مقابل نفس اماره و نه در مقابل هوی و هوس.
در سوره یس که سوره خوبی است و تقاضا دارم این سوره را صبح به صبح بخوانید که در زندگی دنیا و آخرت شما خیلی موثر است، در این سوره می خوانیم:
الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین(380)
یعنی بنی آدم مگر در ازل با هم معاهده نکردیم که تو بت پرست و شیطان پرست نباشی، چرا شیطان را می پرستی؟ آن هم آن دشمن مگر به تو نگفتم که شیطان دشمن تو است؟ مگر نگفتم دشمن بابای تو بود و او را از بهشت بیرون کرد؟ مگر نگفتم چندین مرتبه قسم خورده که ترا اغواء کند، چرا این دشمن را پرستیدی می بینیم چنانچه در آن آیه می فرماید، آن کسیکه هوی و هوس بر دلش حکمفرما باشد هوی و هوس را می پرستد، یعنی پول پرست و شهوت پرست است، شهرت پرست است، ریاست طلب یعنی ریاست پرست است این آیه هم می فرماید، آن کسی که شیطان او را مهار کرده باشد و شیطان او را به آنجا که می خواهد بکشد، شیطان پرست است، فرقش با توحید ذاتی این است که اگر العیاذ بالله توحید ذاتی را قبول نداشته باشیم، مشرک و نجس هستیم و اما اگر کسی توحید عبادی را قبول نداشته باشد یا به آن عمل نکند نجس نیست اما در زندگیش یک نوع شرک موجود است و از نظر قرآن و روایات اهلبیت هم این مطلب فهمیده می شود.
4. توحید افعالی: این مقدمه مشکل را که عنوان کردم برای مرتبه چهارم از توحید است.
معنای توحید افعالی این است که انسان باید در این عالم موثری جز خدا نبیند، معنای توحید افعالی را قرآن شریف بیان می فرماید این آیه خوبی است و همیشه بخوانید. می فرماید:
قل اللهم مالک الملک توتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شی ء قدیر.(381)
یعنی ای پیغمبر بگو خدا مالک تو، شهرت و مال و جاه و وجاهت تو است، عزت را خدا می دهد، ذلت را خدا می دهد، یعنی عزتت را می گیرد، معنای ذلت را خدا می دهد یعنی اینکه عزت را می گیرد، ملک و قدرت را خدا می دهد، و همین خداست که گاهی ملک و قدرت را می گیرد، به این می گویند توحید افعالی: لا اله الا الله معنایش همین است، معنای لا اله الا الله یعنی لا موثر فی الوجود الا الله، هیچ چیزی در این عالم جز خدا، نمی تواند تاثیر کند، اگر هم مسببی بنام سبب ظاهری در این عالم هست این وسیله ای بیشتر نیست و این وسیله را هم خدا مقرر فرموده است، سعادت من مرهون خداست، اگر بواسطه علم یا بواسطه قدرت و شهرت و مکنت سعادتمند می شویم این هم دست خداست، یعنی خدا بواسطه علم و قدرت و شهرتتان به شما سعادت می دهد که همین واسطه را هم خدا آفریده است، خدا به شما علم داده، خدا به شما داده، خدا به شما وجاهت ملی داده خدا به شما نعمت داده و شما کسی نیستید که بتوانید نعمتی بدست بیاورید، او به شما داده است، وسیله برای سعادت شماست این معنای لا اله الا الله است.
اگر در توحید عبادی، پای نود درصد لنگ بود اینجا پای نود و پنج درصد بلکه بیشتر لنگ است، لذا در سوره یوسف پس از آنکه زلیخا را با آن نکبت معرفی می کند و آن را قدرت اول معرفی می کند بعد قرآن یک جمله دارد و می فرماید: و ما یومن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون(382) یعنی مردم غالبشان ایمان به خدا دارند، یعنی خدا را یکی می دانند ایمان به خدا دارند. قول امیرالمومنین (علیه السلام) را می پذیرند صفاتش را عین ذات می دانند، حتی توحید عبادی دارند، چیز و کسی بر دل آنان حکمفرما نیست اما وقتی به توحید افعالی برسد لنگ است، اراده من، قدرت من، علم من، جاه من، جلال من خواست من، و این ها با توحید افعالی تناسبی ندارد، خواست خداوند است، و علم از خداست، مال از خداست، قدرت از خداست و این که انسان بتواند چنین توحیدی را در دل رسوخ داده و بر طبق آن عمل بکند، کاری است بسیار مشکل. اگر کسی توحید افعالی نداشته باشد غم و غصه، دلهره اضطراب خاطر، نگرانی و خوف و ترس از دیگران بر دلش حکمفرماست و اگر توحید افعالی داشته باشد غم و غصه ندارد. در دوازدهم بهمن، وقتی که استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب ادام الله ظله از فرانسه می آمدند، خبرنگار در هواپیما از ایشان سوالی کرد. گفته بود الان چه حال و خاطره ای داری؟ فرمودند هیچ، وقتی که برای تبعید می رفت هیچ. الان هم که برگشته هیچ:
به قول قرآن شریف لکیلا تأسوا علی مافاتکم و لا تفرحوا بماء اتاکم(383)
توحید افعالی داشته باش تا اینکه نعمتی برایت آمده خوشحال نشوی و از این که نعمتی از تو سلب شده بدحال نشوی هر چه خدا بخواهد آن خوبست.
زنی عارفه، دم مرگ بود، عرفا در اطرافش بودند، یکی از آن عرفا گفت ما کسی را عارف نمی دانیم مگر اینکه بر نعمتها شکر کند. دیگری گفت ما عارف را عارف نمی دانیم مگر اینکه در بلا شکر کند، آن زن جمله ای در دم مرگ گفت که عالی است. گفت عارف را عارف نمی دانم مگر اینکه در عالم هستی بغیر از خوبی چیزی نبیند! آنچه از طرف حق می آید خوب است، توحید افعالی این است هر چه باشد، آنچه از طرف حق می آید سرنوشت است و باید بیاید می آید. غم خوردن سرنوشت را تغییر نمی دهد خوشحال شدن هم تغییر سرنوشت نمی دهد. غمهای بی جا، خوشی ها بی جا که هر دو برای اعصاب انسان ضرر دارد باید کنار برود. یکی هم این است که دیگر از علمش، از قدرتش سوء استفاده نمی کند عزیزانم: مقداری در قضیه پهلوی و خاندانش، رضاشاه محمد رضا شاه و اطرافیانش، قضیه ساواک، مطالعه کنید و مخصوصا در این انقلاب ما باید از روش زمان طاغوت پند بگیریم سپاه، بسیجی، جهادی، مسئولین مخصوصا روحانیت، مخصوصا فرهنگیها باید پند بگیرند، باید نگاه کنند، مطالعه کنند ببینند چطور شد که آن قدرت با آن عظمت ناگهان نابود شد. رضاشاه بیک ساعت عزل کردند. اینها پند است.
از تهران و اصفهان او را به جزیزه موریس بردند و در آنجا مرد. در منزل یکی از متمولین اصفهان بود و در ایوان قدم می زد، چه می گفت؟ همین جمله رضا خان قلدر در زندگی ما خیلی موثر است تا توحید افعالی حق را درک کنیم، می گفت مرتبا در ایوان قدم می زد از این طرف به آن طرف می رفت و مرتب این جمله را تکرار می کرد می گفت: اعلیحضرتا، قدرقدرتا، شاهنشاها، رضاشاه پهلوی، زکی! مرتب می گفت، راستی خوب گفت: قدرقدرتا کو؟ چرا رفت؟ مگر می شود با آخوند در افتاد، از شما فرهنگیان تقاضا دارم این را همیشه در نظر داشته باشید. با آخوند نمی شود در افتاد. عمامه را نمی شود برداشت، هر که خیال کند می شود، اشتباه کرده. در حال رضا شاه مطالعه کنید، خیلی قدرت بود، اسمش در میان مردم یک لولوی به تمام معنا بود، بعد در مورد پسرش، اگر پسرش این جمله باباش را همیشه در نظر می داشت، من خیال می کنم اگر پسر این جمله چهارپا دار منشی را در کاخ سعد آبادش با طلا نوشته بود که بابایم در وقت رفتن مرتب تکرار کرد: اعلیحضرتا، قدرقدرتا، شاهنشاها، رضاشاه، زکی بس بود. به این توحید افعالی می گویند، در عرض یک ساعت بساطش جمع شد در سوره الرحمن می خوانیم که کل یوم هو فی شأن یعنی پروردگار عالم هرآنی در یک شان و مقامی است. پادشاهی به وزیرش گفت معنای این آیه چیست؟ هر چه کردند نتوانستند برای آن معنای دلپسند پیدا کنند. یک آخوند مکتبی را دیدند به او گفتند کل یوم هو فی شأن یعنی چه؟ گفت این را برای که می خواهید؟ گفتند برای شاه می خواهیم. گفت برویم نزد شاه جوابش را همانجا می گویم. بآنجا رفت و گفت وقتی من جواب می دهم که من وزیر بشوم یعنی وزیر، آخوند مکتبی بشود شاه قبول نمود و پست را تبدیل کرد؟ وقتی بجای وزیر نشست گفت معنای کل یوم هو فی شان یعنی همین، یعنی یک وزیر را در یک آن تبدیل به آخوند مکتبی کرد و یک آن آخوند مکتبی را به وزارت رساند. قدرت محمدرضا خیلی زیاد بود اما سوء استفاده کرد، ساواکش با آنهمه جنایت تیشه به ریشه همه آنها زد و این آقا با آنهمه قدرت که می دانیم این روزها دنیا پشت به پشت یکدیگر کرده بود که او نرود، دستها یکی پس از دیگری، داخلی و خارجی کار می کرد که او نرود، اما خدا می خواست برود، بدست و پای خودش بدون زور سوار هواپیما شد و رفت می دانست هم که رفت، لذا وقت رفتن گریه کرد او رفت بچه ها از دبستانها و راهنمائی ها و دبیرستانها در خیابانها ریختند و می گفتند محمد رضا برو؛ تمام شد، اینهمه قدرت، پَر! محمد رضا پَر، یعنی مثل کلاغ مثل مرغ که از این طرف به آنطرف می پرد این قدرت هم تمام شد اما این قدرت امام که در دنیا مثلش را ندارد یعنی شما در تاریخ غیر از پیغمبر و ائمه طاهرین نمی توانید کسی را پیدا کنید که این قدر محبوبیت داشته باشد نمی توانید پیدا کنید، این قدر نفوذ کلمه داشته باشد: نفوذ کلمه به اینجا برسد که الان اگر امر کند که همه باید به جهاد بروند، همه باید به جبهه ها بروند مثل اینکه امر کند همه باید جشن بگیرند آن روز را جشن می گیرند، دشمن با اینهمه کمبودها ما را در محاصره اقتصادی می افکند ما الان کمبود و مصیبت خیلی داریم، اما این ملت با این کمبودها، با این مصیبتها، با این جنگها نه تنها می سازد بلکه استقبالش می کند چرا؟ چون به آن کسی که در جماران است عشق می ورزد این محبت از کجا پیدا شده؟ چه کسی این محبت را داده؟ در آخر سوره (یس) می خوانیم:
قل اللهم مالک الملک، توتیالملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شی ء قدیر.
می خوانیم: ای خدائی که فرمان همه اشیاء به دست تست، در دعا می خوانیم بیده ملکوت کل شی ء فرمان عالم در دست خداست، لذا سوء استفاده از مقام، از علم از شهرت غلط است. و آنکه سوء استفاده می کند توحید افعالی او لنگ است. دلهره اضطراب خاطر، نگرانی، تخیل ها، وسوسه ها، ترسها، غلط است، ترس کسی دارد که خدا را نداشته باشد، دلهره و اضطراب خاطر کسی دارد که توحید افعالی نداشته باشد و الا اگر توحید افعالی داشته باشد. اصلا و ابدا ترس نیست، دیگر از هیچ چیز نمی ترسد، روایت داریم من خاف الله خاف عنه کلشی ء هر که از خدا بترسد همه از او می ترسند و من لم یخف من الله خاف عن کلشی ء و هر که از خدا نترسد از همه چیز می ترسد، اگر از کسی ترس دارید برای این است که از خدا نمی ترسید، اگر غم و غصه دارید، اگر غم و غصه بر دل شما مستولی شده، دلهره و اضطراب خاطر از خود دارید برای این است که توحید افعالی را هضم نکرده اید. بحث قدری مشکل بود اما امید است با توجه شما عزیزان بحث مفید باشد و تقاضا دارم از این روزهای استثنائی توحید افعالی حق را درک کنید. توحید افعالی حق را هضم کنید کاری کنید که لااقل مقداری از توحید عبادی و توحید افعالی را داشته باشید تا بتوانید بگوئید من آنم که چهار مرتبه از توحید را دارم به توحید ذاتی عقیده دارم، به توحید صفاتی عقیده دارم به توحید عبادی و افعالی عمل می کنم.