فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

موانع سیر الی الله

3. وسوسه
در جلسه گذشته گفته شد که تکبر، عجب، منیت، سوءظن و امثال اینها از همین تخیلات، وسوسه ها، تلقینات و آمال و آرزوها سرچشمه می گیرد.
انسان وقتی خیال کرد که چیزی است، تکبر می کند لذا آقا امیرالمومنین (علیه السلام) برای این که این فکر را بکوبد می فرماید: انسان را از نظر بعد مادی حساب کنند اول نطفه ای بیش نبوده و در آخر کار هم جیفه ای بیش نخواهد بود و در این وسط یعنی در این دنیا که زندگی می کند حامل است.
این فرموده برای همین است که این فکر را بکوبد و انسان خیال نکند که چیزی است و دچار تکبر شود یا خیال کند عملی را که انجام داده مربوط به خودش است، عمل خوبی است، عملی است که دیگران انجام نمی دهند و در نتیجه برای او عجیب پیدا می شود و همین تخیل او را بدبخت می کند و عمل خویش را هم از بین می برد. یا این که خیال می کند اگر خودنمایی کرد و کار خود را به دیگران نشان داد، مردم از او تعریف می کنند و او عزت و شخصیت پیدا می کند و در نتیجه یک آدم متظاهر و ریاکار می شود. یا خیال می کند که پول برای تامین آتیه اش مفید است و آدمی پول دوست و حریص در دنیا می شود. لذا همان طور که گفته شد می توان گفت که غالب رذائل و صفات بد مرهون همین تخیلات، وسوسه ها، تلقینات و آمال و آرزوهاست و باید از این تخیلات به خدا پناه برد مخصوصا در این زمان که اکثرا دچار ضعف اعصاب هستیم و تخیل و وسوسه و تلقینات بی جا بر ما حکم فرماست.
معمولا با این تخیلات آدم خیالی می شود و مثل کرم ابریشم که در خود می تند در آمال و آرزوهای خود می تند، برای این است که ضعف اراده دارد زیرا اگر اراده قوی باشد، چنانچه می تواند بر نفس اماره مسلط شود، می تواند بر قوه خیال هم مسلط شود. ضعف اعصاب که خود یک مرض جسمی است یک مرض روانی یعنی توهم و تخیل را نیز جلو می آورد و انسان خیال باف می شود و همین خیالهاست که روی اعصابش اثر می گذارد و آن را ضعیف و اراده انسان را ضعیف تر می کند. معمولا صفات بد یا خوب در انسان این چنین است که در یکدیگر اثر دارد؛ نظیر باطری ماشین، در حالی که باطری ماشین برق را می دهد، برق را هم می گیرد. ضعف اعصاب هم در حالی که خیال و توهم و تفکرات و وسوسه های بی جا را باعث می شود، ضعف اعصاب را شدیدتر می کند لذا باید خیلی مواظب باشیم که این تفکرها، تخیلات و توهمات و آمال و آرزوها را کم کنیم. همین مقدار بس است که انسان به این فکر باشد که این تخیلات چه فایده دارند؟ این آمال و آرزوها چه نتیجه ای دارند؟
سعدی در مورد همین خیالبافی ها مثالی می زند و اگر انسان خیالباف و توهمی باشد به همین مثال سعدی می تواند خود را اصلاح کند و با خود بگوید که فکر و خیال فایده ای ندارد. به جای اینکه خیال کنیم و نتیجه ای نگیریم، به جای این که وسوسه های دل را بمیراند و بالاخره به جای اینکه این دشمن سرسخت مرا از راه مستقیم به انحراف بکشاند خوب است که دست از تخیلات، تفکرات بیجا، وسوسه ها و تلقینات و آمال و آرزوها بردارم. مثال سعدی شاید واقعیت نداشته باشد اما به هر حال خیال یعنی این که سعدی می گوید و این داستان در کتابهایی که شما برای بچه ها تدریس می کنید آمده و آن این است:
درویشی کوزه روغنی داشت که بالای سرش بود. شبی تنها شد، به فکر فرو رفت و با خود گفت: فردا این کوزه روغن را می فروشم و به جای آن گوسفندی می خرم. بعد فکر کرد که این گوسفند سال دیگر دو تا گوسفند می شود و سال بعدش چهار گوسفند و... و با تخیل و توهم برای خود گله گوسفندی تهیه کرد. بعد گفت که از این گله گوسفند قصری خواهم ساخته، زنی می گیرم، کلفتی استخدام می کنم، وجاهتی کسب می کنم تا بالاخره همین کوزه روغن او را یکی از متمکنین کرد. بعد گفت: اگر نوکرم با من مخالفت کند و حرف مرا نشنود با این عصا به سرش می زنم و قوه خیال عصا را بالا برد و عصا بالا رفت که بر سر نوکر تخیلی بخورد اما به کوزه روغن خورد و کوزه شکست و روغنها بزیرش ریخت!
معلوم نیست این مثال تا چه اندازه واقعیت خارجی داشته باشد اما نود درصد تخیلات ما، وسوسه ها و آمال و آرزوهای ما این چنین است.
آمال و آرزوهای درویش او را متمکن نمی کند بلکه امیدش را ناامید می کند و علاوه بر این که امیدش ناامید می شود مسلما از آن حالت استقامت هم منحرف می شود.
ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان اتباع الهوی، و طول الامل فاما اتباع الهوی فیصد عن الحق و اما ظول فینسی الاخره.
این روایت هم از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و هم از امیرالمومنین (علیه السلام) آمده است یعنی پیغمبر و امام، نبوت و ولایت هر دو برای ما از دو چیز خیلی می ترسند یکی تسلط هوی و هوس بر دل ما، تسلط نفس اماره، تخیلات و تفکرات بی جا و وسوسه ها و آمال و آرزوها بر ما و می فرمودند: اگر هوی و هوس بر انسان مسلط شود انسان دیگر حق را نمی بیند؛ اولئک کالانعام بل هم اضل دیگر لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم آذان لا یسمعون بها و لهم اعین لا یبصرون بها اولئک کالانعام بل هم اضل.
هوی و هوس پرده هایی برای پوشاندن حق است.
فیصد عن الحق و دیگری آمال و آرزوها و تفکرات بی جاست که دیگر انسان را نمی گذارد که به یاد آخرت بیفتد؛ همیشه به یاد دنیاست و آخرت را فراموش می کند و وقتی آخرت را فراموش کرد معلوم است که بیچاره است، برای آخرت کاری نمی کند و در آمال و آرزوها و تخیلات خود می تند و وقتی که مرد بیدار می شود و می بیند که برای آخرت خود کاری نکرده است، فینسی الاخره.
خلاصه حرف این است که از این دشمن سرسخت باید پرهیز کرد؛ نحوه پرهیز کردنش بحث مفصلی دارد تحت این عنوان که چگونه باید از صفات رذیله پرهیز کنیم، یعنی به قول عرفاء کیفیت تخلیه چیست؟ چگونه باید صفات رذیله را بیرون کرد و صفات خوب را جایگزینش ساخت؟ که این خود بحث مفصل یک ساله دارد و اگر الان در جلسه ما آدمی تخیلی باشد که هست - چون بسیاری از ما ضعف اعصاب داریم لذا خیال بافی در ما فراوان است - طرز معالجه اش فعلا این است که اولاد از خدا بخواهد که تمام صفات رذیله را که ما زمینه ساز آن هستیم رفع کند: ولولا فضل الله علیکم و رحمته ما زکی منکم من احد ابدا ولکن الله یزکی من یشاء.(366)
یعنی اگر یاری و فضل و رحمت خدا نباشد هیچ کس نمی تواند خود را مهذب کند؛ هیچ کس نمی تواند صفت خیال و تکبر را، صفت حسادت را از خود دور کند. فقط خداست که انسان را مهذب می کند لذا باید نتیجه گرفت، همت هم می خواهد؛ به قول سعدی با توکل زانوی اشتر ببند.
یکی از مواردی که دعا مستجاب نمی شود این است که انسان در خانه بنشیند، فعالیت و کار نکند و بعد بگوید: خدایا، مخارج مرا بده. خدایا، روزی مرا وسیع کن. خدایا در کارم گشایشی بوجود بیار. این دعا مستجاب نمی شود و علت آن این است که توفیق از اوست اما همت از ماست.
در مورد بحث ما اگر شخصی بخواهد تخیلات و تفکرات بی جایش از بین برود باید فکرش را پرت کند. مثلا اگر خوابیده است و فکر دنیا برایش جلو می آید، مال و آرزوی بی جایی برایش پیش می آید، سوءظن و وسوسه ای جلو می آید تا چنین فکری جلو آید باید فکر را پرت کند یعنی روی آن فکر نکند. اگر این قدرت را دارد که فکر و خیال را پرت کند که بسیار خوب است، اما اگر این قدرت را ندارد، اگر خوابیده است بنشیند و اگر نشسته است کتابی بردارد و مطالعه کند، اگر تنهاست کسی را پیدا کند و با او حرف بزند. خلاصه این که فکر بیجا و تخیل و وسوسه را پرت کند، رویش پافشاری نکند، نگذارد که فکر بر او مسلط شود. منظور از فکر در اینجا یعنی وسوسه، تخیل، تلقین و آمال و آرزوها. نگذارد که اینها بر او مسلط شوند بلکه او بر تخیل مسلط شود.
البته اول مقداری این کار مشکل است اما همین پرت کردنها کم کم برای او ملکه ای می شود تا آنجا که دیگر به طور خودکار و ناخودآگاه تخیل نمی آید، تفکر بی جا و وسوسه نمی آید، تلقین نمی آید، آمال و آرزو نمی آید و این کار را باید بکند برای اینکه چه بسیار از وسوسه ها که انسان را بیچاره می کند. وسوسه در طهارت و نجاست که برای بعضی از مقدس بابها هست بالاترین درد برای یک انسان است. دنیا و آخرتش را از بن می برد؛ به نام آخرت و به نام دین وسواسی می شود که این بدعت است؛ حرمت است نه حلیت، بدبختی است نه خوشبختی؛ دین تراشی است نه دین اسلام. و این مصیبت بزرگی است و باید طرد شود و راه طردش هم همین است که به طور کلی گفتم.
راجع به آدمهای وسواسی هم همین طور است یعنی مدتی باشد بی تفاوت باشند.
استاد بزرگوار ما، مرحوم آیت الله بروجردی - رحمت الله علیه - با کمال صراحت و جدیت می فرمودند: اگر کسی مثلا در نماز وسواسی است وقتی به نماز می ایستد بدون وسواس نماز را بخواند؛ وقتی هم که نماز می خواند بگوید که مثلا دو رکعت نماز صبح باطل به جا می آورم قربه الی الله این راهش است. اگر براستی گفت که می خواهم نجس بخورم، نجس بپوشم، با نجس نماز بخوانم مدتی این طور باشد بعد از ده پانزده روز خوب می شود. البته ریشه اش نمی سوزد بلکه پنج و شش ماه باید بی تفاوت باشد، وقتی که مدتی بی تفاوت شد عادی می شود و می فهمد که دیوانه بوده و حالا عاقل شده است.
راجع به سوءظن به دیگران هم همین طور است. بعضی ها سوءظنی هستند و این ضعف بسیار بدی است و گناهش خیلی بزرگ است؛ به اندازه ای بزرگ است که افرادی که به دیگران سوءظن دارند، در روز قیامت به صورت مرغکی منقار دار وارد صف محشر می شوند و همین طور که سوءظن در این دنیا باعث شده که در حال دیگران تجسس کنند، در آنجا در خودشان تجسس می کنند. و آن به این صورت است که با منقار بزرگشان گوشتهای خود را می خورند و با این حال وارد صف محشر می شوند! اول رسوا می شوند بعد وارد جهنم می شوند.
این سوءظن گناه است و در خیلی از افرادی که دارای ضعف اعصاب هستند وجود دارد؛ برای افرادی که ضعف اراده دارند هست مخصوصا در افراد باسواد چون حساسیت دارند بیشتر است؛ در همکاران از دیگران بیشتر است و گناهش خیلی بزرگ است.
همین سوءظن است که کم کم به خانه سرایت می کند. وا مصیبتا اگر زن به شوهر و یا مرد به زنش سوءظن پیدا کند، دیگر آن خانه قابل سکونت نیست؛ آن خانه، خانه بدبختی است؛ خانه ذلت و نکبت است و از همین راه هم طلاقها جلو می آید، اختلافها پیش می آید و محیط خانه به تمام معنا زندان می شود؛ دیگر کارهای خوب زن یا شوهر بد می شود. همین سوءظن است که از مردم به خانه می آید و از خانه به خدا می رسید. کم کم به خدا سوءظن پیدا می کنید و آدمی بدبین به خدا می شود:
ثم کان عاقبه الذین اساوا اسوأی ان کذبوا بایات الله.(367)
دیگر کم کم زیر همه چیز می زند؛ یک وقت کارش به اینجا می رسد که دیگر نه خدا را قبول دارد و نه پیغمبر را. آدمهای وسواسی هم همین طورند و تفاوت نمی کند، اینها مصداقش است. یکی وسواسی است به این معنا که سوءظن به دیگران دارد و یکی وسواسی است و راجع به اسلام و خدا شک و شبهه دارد که قرآن می فرماید: لا یزال بنیانهم الذی بنوا ریبه فی قلوبهم...(368)
یک آدم شکاک و دارای سوءظن حتی به خدا سوءظن پیدا می کند و گاهی این وسوسه در نماز او هم سرایت می کند؛ خانم مقدس شده می خواهد نماز بخواند، ده مرتبه می گوید: ولاالضالین ده مرتبه غلط می کند، ده مرتبه کار حرام به جا می آورد. آقا مقدس شده در مقابل رساله قد علم می کند؛ رساله می گوید: اگر یک بار دست خود را به آب بزنی پاک می شود، اما او سه مرتبه می زند. از او می پرسند که مرجع تقلید گفته یک مرتبه، چرا سه مرتبه می زنی؟ جوابی بدهد یا نه معنایش این است که من در مقابل مجتهد یعنی خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قد علم کرده ام. او می گوید یکی اما من می گویم سه تا! این نوعی شرک و کفر است؛ این خود یک نحوه بدعت در دین است. امام صادق (علیه السلام) این شخص را دیوانه می داند.
شخصی به خدمت امام صادق (علیه السلام) آمد و از کسی تعریف مرد. مرتبا از او تعریف می کرد، تا به عقلش رسید و گفت: یابن رسول الله، آدم عاقلی است اما وسواسی است.
روایت را کافی شریف نقل می کند. امام صادق (علیه السلام) تعجب نمودند، تبسم کرده فرمودند: عاقل که نمی تواند وسواسی باشد؛ اگر وسواسی است دیوانه است؛ اگر وسواسی است ضعف اعصاب دارد؛ اگر وسواسی است ضعف اراده دارد و بالاتر از این اگر وسواسی است در دین بدعت می گذارد.
ما اگر بخواهیم تابع امام صادق (علیه السلام) باشیم باید مثل آن کسی باشیم که خدمت ایشان می آید و عرض می کند: یابن رسول الله، اگر انار را به دو قسمت کرده یک قسمت را بگویی حلال است و قسمت دیگر حرام است آن را که حلال است می خورم و از آن قسمت هم که حرام است اجتناب می کنم. با فرضی که یک انار اگر حلال است همه آن حلال است و اگر حرام است همه آن حرام است اما به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب، که بعضی اوقات می گفتند: امام صادق فرمودند: فضولی موقوف. حرف چه عالی است. اگر در مقابل امام صادق (علیه السلام) حرفی گفتم دین تراشیدم. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: وسواس غلط است، وسواس کفر است؛ وسواس بدعت در دین است و باید دست از آن برداری و به قول مرجع تقلیدت باید به عقیده خودت نماز باطل بخوانی؛ باید نجاست را بخوری، باید نجس بپوشی و با نجاست نماز بخوانی تا خوب شوی! تو تخیلی شدی، توهمی شدی.
در جلسه گذشته می گفتم که تخیل به قدری روی انسان اثر می گذارد که مرده را از قبر بیرون می آورد! او فرار می کند و مرده او را می گیرد و حس می کند که مرده او را گرفته است! مرده که از قبر بیرون نیامده، ندویده و او را نگرفته اما او می بیند که مرده از قبر بیرون آمده. صد سال است که مرده، آن وقت که زنده بود کی می توانست تو را بگیرد تا حالا که مرده تو را بگیرد؟ همه اینها را هم می داند. این کسی که از مرده می ترسد و اگر در خانه اش نامی از مرده ببرند می ترسد، اگر به او بگویند که آن زمان که این مرده جان داشت آیا از او می ترسیدی؟ می گوید: نه، می گویند: حالا که جانش رفت چرا از او می ترسی؟ جوابی ندارد اما باز هم می ترسد.
تخیلات و تفکرات غلط روی ما اثر زیادی می گذارد، یعنی به قدری روی انسان اثر می گذارد که انسان عملش را، فهمش را و شعورش را زیر پا می گذارد. این خرافات در میان مردم زیاد هم هست؛ مثلا روی سر عروس خانم وقت عقد باید قند ساییده شود و اگر به خودش بگویند که این قندی که روی سرت می سایند نتیجه اش چیست؟ می گوید: مردم می گویند که عروس در مقابل شوهر شیرین می شود! می گوید: نه، برای این که وقتی عروس در مقابل شوهر شیرین می باشد که در برابر شوهر متواضع باشد، زبان دراز نباشد؛ اگر توانست خوب شوهرداری کند شیرین است، قند روی سرش بسایند یا نسایند. درست است؟ می گوید: بله. می گویند: امشب شب عقد شماست پس اجازه بدهید روی سر شما قند نسائیم. می گوید: تقاضا دارم قند را بسائید! چرا؟ برای اینکه خیال می کند؛ توهم دارد.
خیلی قدرت می خواهد که از تخیلات، وسوسه ها و از تلقینات بی جا و از آمال و آرزوها بتواند رهایی یابد. مگر به این زودیها می شود؟ اینها در میان همه ما هست. مثلا عطسه با سرفه چه تفاوتی دارد؟ می گوید: هیچ برای اینکه هر دو بادی هستند از ریه که یکی از دهان و دیگری از بینی بیرون می آید؛ تفاوتی با هم ندارند اما چرا وقتی سرفه کردی کار واجب را ترک نمی کنی ولی وقتی عطسه کردی کار واجب خود را رها می کنی؟ می گوید: باید پنج دقیقه بنشینم! این از چیست؟ از تخیلات و تفکرات غلط و از وسوسه هاست و مخصوصا آدم وسواسی کارش به اینجاها می رسد که می بیند که خون است در حالی که خون نیست. دستش را مجروح می کند بعد خون پیدا می شود در حالی که در ابتدا خون وجود نداشت آن قدر آن را می ساید تا خون می آید. خیال می کند که آب نجس به او ترشح کرده در حالی که دروغ است، مثل آن کسی که مرده را می بیند که از قبر بیرون آمده در حالیکه تخیلی بیش نیست.
یکی از مراجع بزرگ در کتاب خود می نویسد: یک کسی در طبقه سوم وضو می گرفت، یک وقت گفت: نجس شدم. گفتند: چرا؟ گفت از طبقه پایین آب بمن ترشح کرد و نجس شدم راستی خیال می کند که به او ترشح شده.
فقهای عظام از جمله رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) روی آن فتوا هم دارند که اگر انسانی در مستراح خیال کرد که به او ترشح شده باید بگوید که پاک است. برای این که تا یقین نکند، پاک است، آن هم نه یقین وسواسی گری. اگر وسواسی است که یقینش حجت نیست.
آدم عادی تا قطع و یقین پیدا نکند، پاک است.
همان کسی که فرموده بول و خون نجس هستند فرموده که: کل شی ء طاهر حتی تعلم انه قدر.
استاد بزرگوار ما، مرحوم آقا سید محمد باقر دُرچه ای که یکی از مراجع تقلید بزرگ اصفهان بود جمله قشنگی دارد؛ می فرماید: اگر کل شی طاهر نباشد خواه ناخواه اختلال نظام لازم می آید و شارع مقدس این را نمی خواهد. شارع مقدس می فرماید خون نجس است و اگر شک کردی که خون است یا نه، پاک است، تمام شد. بول نجس است اما اگر شک کردی که به تو ترشح کرده یا نه، پاک است.
اسلام این را می خواهد و اگر غیر از این شد دین تراشی در مقابل اسلام است؛ بدعت و گناهش بسیار بزرگ است.
به شما این مقدار را بگویم که وسوسه گری از اسلام نیست؛ تخیل است، بدعت در دین است گناهش هم خیلی بزرگ است. مثلا اگر زنی در طهارت و نجاست دچار وسواس شود راهش این است که بی تفاوت باشد؛ اگر می بیند دستش نجس است یک مرتبه زیر آب بشوید کافی است اما اگر این دست دو مرتبه زیر آب رفت گناه این بالاتر است از اینکه این زن دستش را عمدا به نامحرم نشان بدهد؟ گناه این بزرگتر است. اگر غسل کسی مثلا پنج دقیقه اضافه تر طول بکشد اگر این شخص به ساز و آواز گوش بدهد گناهش بیشتر است یا اینکه پنج دقیقه زیر دوش بیشتر آب بریزد؟ پنج دقیقه زیادتر آب ریختن گناهش بیشتر است. این کار ذلت در دنیا و آخرت است. بدبختی در دنیا و آخرت است، نشاط را در دنیا از بین می برد، نور را در آخرت از بین می برد؛ بدعت در دین است، نارضایتی خدا و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه علیهم السلام و مراجع تقلید است و باید وسواسی دست از وسوسه گری بردارد؛ تخیل و وسوسه در هر چه باشد: در طهارت یا نماز یا سوءظن.

بخش دوم: گفتار سیزدهم

ایام الله

(12 بهمن)
امروز روز دوازدهم بهمن است، روزی است که استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب از تبعید به ایران آمدند و می دانید. شوری که در ملت در آن روز بود از نظر تاریخ بی سابقه است می دانید شعار دین در آن روز که مردم به پا داشتند بی سابقه است و می دانید از آن روز می شود استفاده هایی کرد و می شود گفت از مصادیق آیه شریفه است که فرموده: و ذکرهم بایام الله(369) یعنی ای پیامبر، مردم را متذکر به روزهای خدا کن، تذکر به روزهای خدا یک معنایش این است که انسان باید متذکر به روزهای استثنایی شود و از آن روز عبرت بگیرد، از آن روز استفاده کند و این همان است که در قرآن شریف به آن زیاد سفارش کرده.
فسیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبه المکذبین.(370)
یعنی ای بشر در تاریخ (و در زمین) سیر کن و از سیر در تاریخ از گذشتگان عبرت بگیر، از آن افرادی که خدا آنها را عزیز نمود عبرت بگیر و ببین چرا عزیز شدند، از آن افرادی که زمین خوردند و ذلیل شدند، از آن افرادی که خودشان و به دست دیگران خانه شان را بر سرشان خراب کردند.
یخربون بیوتهم بایدیهم و ایدی المومنین فاعتبروا یا اولی الابصار.(371)
از تاریخ عبرت بگیر از افراد عبرت بگیر، از روزها عبرت بگیر و چیز دیگری که در این آیه شریفه باید گفت این که و ذکرهم بایام الله یعنی ای پیغمبر مردم را به آن روزهایی که مربوط به خداست متذکر کن، یعنی توحید افعالی حق در آن روز بروز می کند و اتفاقا اگر در 12 بهمن مقداری تامل کنیم، قبل و بعدش، همان روز را تفکر کنیم، توحید افعالی حق بخوبی برای ما بروز و ظهور می کند. بحث امشب من مربوط به آیه و ذکرهم بایام الله باشد، از هر دو جنبه، از این بعد که سیر در تاریخ به انسان خیلی چیزها نشان می دهد، سیر در تاریخ برای انسان سازندگی عجیبی دارد، سیر در تاریخ و دقت در تاریخ نه مطالعه، فرق است بین مطالعه در تاریخ و سیر در تاریخ، یعنی انسان گاهی کتاب تاریخ را از اول تا آخر می بیند اما از آن برداشتی نمی کند، نه برداشت اخلاقی، نه سیاسی، نه اجتماعی، فقط می فهمد برای اسلام از اول ظهورش تا کنون چه قضایائی اتفاق افتاده است، این خیلی اهمیت ندارد، قرآن هم به این امر نمی کند، آنچه که قرآن به آن امر می کند پند گرفتن از تاریخ است، بدست آوردن نکته تاریخ است که چرا این تاریخ را ضبط کرده است، مطالعه در قرآن و تاریخ های قرآن.
انسان تاریخ یوسف و زلیخا را از قرآن بخواند، بعد از آن برداشت کند، برداشت سیاسی و اجتماعی کند، برداشت اخلاقی کند، مطالعه کند و ببیند که یوسف، کسی که در چاهش انداختند، ببیند چرا در چاهش انداختند، و از این برسی نکته برگیرد، آوردن و او را فروختند، چرا این بی گناه را فروختند، نکته برگیرد، مدتی پیش زلیخا بود و آن حالت زلیخا جلو آمد، چرا آمد، یک زن شوهردار با عنوان چرا باید چنین کند؟ رسوائی زلیخا پیش آمد و او زندان رفت، چرا ظالم با فرضی که رسوا شده باید تبرئه شود، اما یوسف مظلوم چرا باید به زندان بیفتد. چرا باید در زندان مدتی بماند، از زندان بیرون می آید، و حکومت را به دست می گیرد، چه شده کسی که هیچ چیز نداشت حتی خودش هم مال دیگری بود چرا حکومت به دست گرفت؟ برادرها می آیند، برای چه می آیند، وقتی آمدند، تماس یوسف با برادرها چگونه بود؟ پدر می آید، نحوه صحبت یوسف با پدر چگونه بود؟ در آخر کار نتیجه بگیرید، آنهم چه نتایجی، اگر نتیجه عفت بخواهید بگیرید می شود، اگر نتیجه پاکدامنی بخواهید بگیرید می شود، اگر نتیجه اجتماعی بخواهد بگیرد می تواند، اگر استفاده اخلاقی بخواهد می تواند، قرآن شریف در آخر کار جمله ای دارد، می فرماید:
من یتق و یصبر فان الله لا یضیع اجرالمحسنین.(372)
وقتی برادرها با آن حالت در مقابل یوسف آمدند، و یوسف را شناختند، یوسف جمله ای را فرمود؛ فرمود برادرها می دانید چرا من به این مقام رسیده ام و می دانید که چرا شما به این ذلت رسیده اید که برای یک بار گندم باید از کنعان به اینجا بیایید؟ می دانید چرا شما به این ذلت و من به این مقام بلند رسیده ام؟ برای خاطر این بود که: هر که تقوی پیشه کند، هر که پاکدامنی نشان بدهد، هر که در مشکلات صبر داشته باشد و بتواند مشکلات را پشت پا بزند، حتما به مقام بلندی می رسد برای اینکه پروردگار عالم اجر نیکوکاران را از بین نخواهد برد مابقی داستانهای قرآن هم همین است، اگر داستان حضرت نوح دارد برای این است که ما از آن پند بگیریم، اگر داستان ابراهیم و بت شکنی او را دارد برای این است که ما از آن پند بگیریم اگر داستان قوم ثمود و نابود شدنشان، داستان قوم لوط و از بین رفتنشان، داستان حضرت یونس و این که قوم در شرف هلاکت بودند و بالاخره نجات پیدا کردند، همه آنها بخاطر این است که ما از آن برداشت اخلاقی کنیم.
لذا زمانی به شما می گفتم که قرآن شریف از نظر ظاهر، به طور مستقیم بیشتر از نصف آن مربوط به اخلاق است اما با یک دقت مختصری پی می بریم که اصلا قرآن همه آیاتش حتی آیات احکامش مربوط به خودسازی است، کارخانه آدم سازی است، همه آیاتش مربوط به این است که انسان خود را بسازد و راستی اگر با این عینک یعنی با عینک خودسازی وارد قرآن بشویم می بینم که همه آیات قرآن برای این است که ما آدم شویم و اگر بگوییم که قرآن کارخانه آدم سازی است اشتباه نکرده ایم.
و ذکرهم بایام الله، ای پیغمبر، آن روزهای استثنایی را به یاد مردم بیاور: هم روزهای استثنایی قبل از اسلام و هم روزهای استثنایی در اسلام را به یاد مردم بیاور، اسلام روزهای استثنایی زیاد دارد و همه آنها به خاطر این است که مردم از آن روزهای استثنایی پند بگیرند.
دوازدهم بهمن یک روز استثنایی است و انسان می تواند از آن پند بگیرد، انسان یک نگاهی به قبل از دوازدهم بهمن بکند و قدرت شاه و بی قدرتی رهبر عظیم الشان انقلاب را به خاطر بیاورد، یک نگاهی به ظلم شاه و مظلومی ملت بکند، یک نگاهی به دوازدهم بهمن بکند و به آن محبتی که طوفانی شده بود، آن عشقی که طوفانی شده بود آن عشق از کجا پیدا شده، نگاهی به دهه فجر بکند و اینکه چه شد، چرا کودتا نشد، مگر ملت چه داشت که آنها نداشتند، این ابهت ملت، این ابهت رهبر عظیم الشان انقلاب در دل دشمن از کجا آمد، چه شد که در 22 بهمن ناگهان همه و همه تسلیم شدند، تسلیم توپ در مقابل شعار، تسلیم پادگان در مقابل ملت که فقط شعار داشت، چرا وقتی هم انقلاب پیروز شد تا امروز این همه دشمنان یکی پس از دیگری، این کمبودها، این جنگ ها اینها چه شد، برای چه جلو آمد و چه شد که این ملت پیروز شد؟ این جوانهای عزیز نمونه در جبهه را چه کسی به جبهه برد؟ روی اینها فکر کنید و از اینها پند بگیرید، چه پندی از اینها می گیرید؟
روایتی از امام دوم (علیه السلام) است و این روایت را امشب به شما عیدی بدهم و این روایت همیشه در نظر شما باشد، جناده می گوید: دم مرگ امام دوم (سلام الله علیه) خدمت ایشان رفتم و به امام گفتم به من نصیحتی کنید. نصیحت کردند، از جمله نصیحت های امام (علیه السلام) این بود فرمودند جناده:
من اراد عزا بلا عشیرة و هیبه بلا سلطنه فیخرج من ذل معصیه الله الی عز طاعته. فرمودند ای جناده می خواهی بدون اینکه کسی را داشته باشی عزیز باشی، قومت، عشیره ات، ملتت تو را عزیز نکرده باشد، عزیز خدائی باشی؟ می خواهی عزیز باشی؟ می خواهی محبت تو در دل همه ریخته شود و تو را دوست داشته باشند؟ می خواهی ابهت تو در دل دشمن ریخته شود فرمود جناده اگر این را می خواهی که بهترین چیزها برای انسان همین است، دوستان او را دوست داشته و دشمنان از وی حساب ببرند، انسان حاضر است هستی خود را بدهد و این را بگیرد، اگر هم این طرف و آن طرف بزند از نظر اخلاقی و ریشه یابی به همین بر می گردد، می خواهد عزیز باشد. می خواهد در دل دشمن ابهت داشته باشد فرمودند جناده اگر این را می خواهی فلیخرج من ذل معصیه الله الی عز طاعته لباس ذلت معصیت را بکن، گناه نکن، در زندگیت گناه نباشد، لباس اطاعت خدا را بپوش، رابطه ات با خدا محکم باشد، نماز را اول وقت بخوان، به روزه اهمیت بده، اگر رابطه ات با خدایت محکم شد رابطه ات با شیطان بریده شد برایت این حالت پیدا می شود، یعنی این صفت که همه ترا دوست بدارند و دشمن از تو حساب ببرد. چرا آمریکا از رهبر عظیم الشان انقلاب می ترسد، چرا؟ یکی از وزرا در زمان طاغوت پیش یکی از مراجع تقلید آمده بود. ایشان می فرمودند من پیغامی از جمله مربوط به رهبر عظیم الشان انقلاب، به شاه داشتم، گفت، هر چه بگوئید من به وی می گویم غیر از این، برای خاطر اینکه تا اسم ایشان پیش شاه می آید رنگش تغییر می کند و می لرزد، یکنفر در ترکیه است، هیچکس هم ندارد، اما در دل شاه ابهت دارد، الان ابهت ایشان در دل دشمن ریخته شده، کیست که از رهبر عظیم الشان انقلاب حساب نبرد؟ آیا دوست و دشمن می تواند بگوید که شوروی از ایشان حساب نمی برد؟ آمریکا از ایشان حساب نمی برد؟ مگر چه دارد؟ چرا چنین است؟ خود ایشان می فرمودند دفعه اول که مرا می بردند (نصف شب ایشان را گرفته و برده بودند) - می فرمودند از سرهنگها و سپهبدها و سرلشکرها زیاد بودند، یک ماشین پر بودند، در راه اینها می لرزیدند، می ترسیدند و رنگشان تغییر کرده بود، من آنها را دلداری می دادم می گفتم چرا می ترسید؟ بجای اینکه او بترسد، سرلشکر می ترسید. امام در دست اوست اما می ترسید می فرمود آنها بقدری می ترسیدند که من به آنها گفته بودم موقع نماز صبح است، من می خواهم نماز بخوانم، آنها می گفتند نمی شود فرمودند، گفتم اجازه بدهید من تیمم کنم گفتند نمی شود، نمی شود که پیاده شوید، می فرمودند پس بگذارید من در ماشین باشم و دستم را روی خاک بزنم. آنها حاضر شدند که ماشین ترمز کند و من از درون ماشین دستم را روی خاک زدم و ماشین براه افتاده، می لرزیدند و می ترسیدند تا مرا به آنجا رساندند. این چیست؟ این عشقی است که الان ملت به رهبر عظیم الشان انقلاب دارند چیست؟ چه کی آورده هر چه کرده بواسطه این عشق است، شما از زمان صدر اسلام و زمان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که اینطور بود، در هیچ انقلاب و سیاستی در هیچ تمدنی سراغ دارید که یک میلیون جوان را با این عشق به بیابان بکشانند؟ در مقابل توپ و تانک بعد هم که می گویند برو، مثل باران اشک می ریزد جوان مادرش خواب است، دست مادرش را می گیرد و روی کاغذ می گذارد و امضا جعلی می برد تا به جبهه برود چه کسی این را درست کرده؟ و ذکرهم بایام الله، پند بگیرد، چرا چنین است، از صحبتها پی ببریم که چرا چنین است در دلش خداست، بنام خدا، برای خاطر خدا امر خدا امر به این که همه در محضر ربوبی هستند، یکنفر را به این مقام می رساند، قرآن می فرماید:
ان الذین آمنوا و علموا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا(373)
یعنی اگر کسی ایمان داشته باشد، ایمان درست، بر طبق ایمان عمل کند پروردگار عالم محبتش را در دل همه می ریزد، سیجعل لهم الرحمن ودا وقتی می خواهید چیزی بگویید همیشه در فکر داشته باشید که خدا دیر گیر است، اما سختگیر است، وقتی می خواهید کاری را انجام بدهید بگوئید خدا دیرگیر است اما اگر بخواهد بگیرد سخت می گیرد، نمرود را وقتی بخواهد بگیرد با او می آید و می آید تا آنجا که می گوید با خدا جنگ دارم، حتی بالا می رود، قصر می سازد به آسمان تیر می اندازد تا خدا را بکشد، خدا با او می آید بعد می دانید در آخر کار چه شد؟ پشه ها می آیند وقتی پشه آمدند یک پشه به مغز نمرود می رود، این مامور است که نمرود را بکشد، لشکرش را کشت، به مغز نمرود که رفت به این نظامی خطاب شد او را نکش، او را زجر کش کن تا بدانجا که می گویند روی تختش می نشست و دو نفر مامور بودند چکش به سرش بزنند، تا چکش می زدند ساکت بود، همینکه چکش را متوقف می کردند پشه وزوز می کرد، مرتبا به سرش چکش کوبیدند تا اینکه به درک واصل شد، خدا دیر می گیرد اما سخت می گیرد. آن آقا گفت خدایا اگر امسال حاصلم خوب شد، ده یک آنرا به فقرا و ضعفا و بیچاره می دهم، حاصلش خیلی خوب شد وقتی که کاه از گندم جدا شد دید که ده یک آن خیلی می شود، نتوانست بدهد، گفت خدایا تو می دانی که من امسال قرض دارم اجازه بده که من امسال قرضهایم را بدهم این شاء الله سال دیگر اگر حاصلم خوب شد نصفش مال من و نصفش ما تو، گندم را برداشت. اتفاقا سال دیگر بهتر از سال قبل شد، قانون استدراج است وقتی که گندم از کاه جدا شد دید که اگر نصفش را بخواهد بدهد نمی شود. گفت خدایا می دانی که من امسال می خواهم دختر شوهر بدهم و پسر داماد کنم، وضعم خوب نیست، اجازه بده امسال همه اش مال من باشد سال دیگر همه اش مال تو باشد، سال سوم شد، همه مال خدا باید می شد، وقتی کاه از گندم جدا شد دید خیلی است، دیگر اینجا آن پیش آمد که قرآن می فرماید:
ثم کان عاقبه الذین اساؤ السوای ان کذبوا بایات الله(374)
آدمهای متقلب، آدمهای حقه باز، آدمهای گنهکار کم کم زیر همه چیز می زنند، می گویند دین کدام است، لذا دید نمی تواند بدهد، خیلی است چطور همه گندمها را بدهد، گفت خدایا برای چه؟ فقرا بروند کار کنند، زحمت ها کشیدم، همه اش را چطور به فقرا بدهم، نمی شود، لذا گفت بروید، ظرفهای خودم کم است ظرفهای مردم را هم قرض کنید الاغهای خودمان کم است، قاطرهایمان کم است، بروید قاطر هم بیاورید تا اینکه گندمها را ببریم و بخوریم، آنها رفتند برای اینکه ظرف بیاورند، از آن دور هم ابری پیدا شد، لشکر خدا پیدا شد بنا کرد به باریدن بارید، بارید، تا به آنجا رسید که سیل بلند شد، آمد سیل، قاطرها و الاغهای مردم آمده بودند، ظرفهای مردم را آورده بودند، سیل آمد، دید الان او را می برد، بروی تپه ای رفت و ایستاد، دید سیل آمد، و همه گندمها را برد، قاطرهای مردم را هم برد، ظرفهای او و مردم را هم برد، آنجا عصبانی شد و گفت: خدایا، گندمها مال تو بود، دیگر قاطرها که مال تو نبود، خدایا گندمها مال تو بود اما ظرفها که مال تو نبود، اما آتش گرفت، آتش که گرفت خشک وتر می سوزد خانم وقتی که آتش را برافروزی، بچه ات می سوزد، بخواهی می سوزد، نخواهی می سوزد، خانه ای که آتش غیبت، آتش تهمت در آن بلند باشد، بچه را می سوزاند، آن آدمی که متقلب و حقه باز باشد، آتش برافروخته و وقتی آتش برافروخت قرآن می فرماید: بچه ات را می سوزاند.
ولیخش الذین لوترکوا من خلفهم ذریه ضعفا خافوا علیهم فلیتقوا الله و لیقولوا قولا سدیدا(375)
یعنی اگر می خواهی که بچه هایت زندگی خوش داشته باشند، اگر برای بچه هایت تامین آتیه می خواهی در گفتارت مواظب باش، مواظب باش که شهادت ناحق ندهی، مواظب باش مال مردم را نخوری، مواظب باش حقه باز نباشی، مواظب باش خانم که شخصیت دیگران را نکوبی، اگر شخصیت دیگران را بکوبی، بدان شخصیت دخترت را می کوبند، آن زنی که با عروسش نسازد، یقین داشته باشد که مادر شوهر دخترش با دخترش نمی سازد، این اختلافاتی که بین عروس و مادر شوهر است برای چیست؟ چرا؟ معلوم است که حسادت است، از هر دو طرف حسادت است تا ببینم تقصیر با کیست؟ چرا؟ یک چیز دیگر هم هست و آن این است که مادر دختر آتش برافروخته، دخترش می سوزد، لذا تقلب و حقه بازی آدم را بجایی نمی رساند، می دانید چه چیزی آدم را به جایی می رساند که اگر هم مال ندارد، اما بچه هایش در رفاه و آسایش هستند، زندگی خوشی دارند، فقط تقوی و رابطه با خدا، وقتی گناه در زندگی نباشد زندگی خوب است، اینها را من نمی گویم، قرآن می فرماید:
فای الفریقین احق بالا من ان کنتم تعلمون.(376)
یعنی کدام یک از این دو دسته در امنیت هستند در رفاه و آسایشند؟
الذین آمنوا ولم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الا من و هم مهتدون.(377)
آن کسی که ایمان دارد و ایمانش مشوب به ظلم نیست یعنی به خدا ظلم نمی کند، در امنیت و هدایت هستند، ظلم به خدا چیست؟ شرک، گناه.
و اذ قال لقمان لابنه و هو یعظه یا بنی لا تشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم.(378)
پرستیدن شیطان، متابعت از شیطان ظلم به خداست، به خود ظلم نکند کسی باید بجایی برسد که به جز خدا نداند، به جز خدا نبیند، خود را به قدری پست می کند، که از هر حیوانی پست تر می شود ظلم بخود می کند، مثل کرم ابریشم در خود می لولد تا بمیرد، آیا این ظلم نیست؟ ظلم به دیگران، غیبت می کند، نمامی می کند، برچسب می زند، شایعه پراکنی می کند، بعد هم می گوید من مسلمانم، نه، او امنیت ندارد، این راه آسایش ندارد، قرآن می فرماید رفاه و آسایش حق آن کسی است که:
الذین آمنوا ولم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الا من.
حتما او رفاه و آسایش دارد و هم مهتدون؛ دست عنایت خدا همیشه روی سر اوست.
می خواستم در جنبه دوم و ذکرهم بایام الله یعنی مثل دوازدهم بهمن که روز بروز توحید افعالی خداست صحبت کنم و نمی خواستم این جنبه، قدری طولانی شود، دیگر گذشت، ان شا الله هفته آینده هم درباره این جمله، مخصوصا هم که مربوط به بیست و دوم بهمن است با شما صحبت می کنم، امیدوارم که این بحث برای من و برای شما مفید باشد.