فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

موانع سیر الی الله

2. تخیلات و توهمات
بحث جلسه گذشته درباره این بود که افرادی که در راهند و راه مستقیم یعنی آن راهی که همه انبیاء برای نشان دادن آن آمدند یافته اند دشمنان فراوانی دارند؛ نظیر آدمی که در وسط آب بوده و آب بر او محیط است انسان هم در این دنیا ولو راه پیدا کرده باشد به وسیله دشمنانی در احاطه است و این دشمنان دشمنهای سرسختی هم هستند و قرآن شریف برای این ها زنگ خطر زده است. انبیاء آمدند که هم راه را نشان بدهند و هم این دشمنان را به انسان معرفی کنند؛ همه کوشش انبیاء درباره نشان دادن راه است و این که این راه دشمن دارد دشمنان خطرناکی دارد.
اولین دشمنی که در جلسه گذشته معرفی شد غفلت بود که یک دشمن درونی است و از بحث گذشته فهمیدیم که این دشمن به قدری خطرناک است که هویت انسان را هم تغییر می دهد و او را به صورت حیوانی در می آورد. قرآن شریف زنگ خطر را به قدری محکم زده است که فرموده: اولئک کالانعام بل هم اضل، اولئک هم الغافلون. و از طرف دیگر به حالت توجه بسیار اهمیت داده و فرموده:
تفکر ساعه خیر من عباده سبعین سنه.
انسان بایستی در شبانه روز لحظه ای به خود فرو رود و به این مسئله توجه کند که از کجا آمده، برای چه آمده، به کجا می خواهد برود و منتهای سیر او کجاست؟ این امری به قدری ارزش دارد که مثل عبادت هفتاد سال است.
عرفاء و علمای اخلاق قانون مشارطه، مراقبه و محاسبه درست کرده اند برای این که حال غفلت برود و به جای آن حال توجه بیاید. و در آخر کار هم به همه شما سفارش کردم که اقلا ساعتی در شبانه روز به خود بیایید و فکر کنید که از کجا آمدید؛ برای چه آمدید و به کجا می خواهید بروید و این روایت آقا امیرالمومنین (سلام الله علیه) سرمشق شما باشد: رحم الله امرء عرف من این فی این الی این، یعنی درود و رحمت خدا بر آن کسی باد که بداند از کجا آمده، برای چه آمده و به کجا می خواهد برود.
حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) به شما فرموده است: لیس منا من لم یحاسب نفسه فی کل یوم، یعنی شیعه نیست کسی که در 24 ساعت مقداری به فکر خود نباشد.
اگر قانون مشارطه، مراقبه و محاسبه ندارید اقلا موقع خواب باید فکر کنید که امروز چه کرده اید؟ این عمری که برای آن نمی شود قیمت گذاشت چگونه صرف شد؟
این که در میان ما مشهور است که عمر طلاست اشتباه است، عمر طلا نیست؛ طلا سنگی بیش نیست؛ طلا از نظر افرادی که به این دنیا دلبستگی ندارند فلزی بیش نیست؛ فلز کمی است که میان مردم قیمت پیدا کرده. ارزش عمر به اندازه خودش است؛ خودش ارزش خودش است و هیچ وقت هم این خودش پیدا نمی شود یعنی امروز گذشت و دیگر تا هم ندارد. انسان باید فکر کند این عمری که تا ندارد، این عمری که قیمت ندارد امروز صرف چه شد؟
امیرالمومنین (علیه السلام) می فرماید: اگر دیروز و امروزت مثل هم بوده مغبون هستی یعنی عمر را دادی و در مقابل آن چیزی نگرفتی؛ چیز گرانبهایی را از دست دادی و استفاده نکردی و اگر دیروزت از امروز بهتر باشد ملعونی، آدم بدی هستی و رانده درگاه خدایی.
انسان باید موقع خواب فکر کند که آیا مغبون است؛ ملعون است یا این که نه، این عمری را که داده در عوضش چیزی گرفته که برای او مفید است.
این بحث جلسه گذشته بود و تقاضا دارم که به آن اهمیت بدهید، بسیاری از فرصتها را غفلت از دست ما می گیرد؛ بسیاری از نعمتها را غفلت از ما می گیرد و بالاتر از همه غفلت رضایت خدا را از ما می گیرد و رضایت شیطان را برای ما می آورد. لذا امیرالمومنین (علیه السلام) می فرماید: غفلت از نظر مستی، از شراب هم بدتر است.
این دنیا مردنی است نه ماندنی؛ زندگی پس از مرگ است. انسان یک وقت بیدار می شود و می بیند که شصت سال، هفتاد سال در این دنیا مثل حیوانی که در لانه خود لولیده، مثل کرم ابریشمی که به دور خود تنیده تا خفته شده، او هم تکرار مکررات داشته است؛ صبح به مدرسه می رفت، درسی می گفت و ظهر بر می گشت و ناهاری می خورد؛ شب شامی صرف می کرد و می خوابید و این تکرار مکرر شده، این مردگی تکرار شده ناگهان زنده می شود اما آن وقت چیزی جز حسرت و ندامت و رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فیما ترکت ندارد.
وقت خواب، یک جای خلوت در یک لحظه به خود آیید، به خود فرو روید و به این دنیای فانی مقداری فکر کنید، به این که امروز چه شد کمی فکر کنید و ببینید امروز چند دروغ گفتید، چند غیبت کردید، چند تهمت زدید؛ ببینید امروز چند شایعه از حلقوم شما بیرون آمد و حلقومتان بلندگوی دشمن شد. روز اینها مقداری فکر کنید. دشمن دوم که موضوع بحث امشب ماست و این هم دمن سرسختی است که باید با آن مبارزه کرد و از آن به خدا پناه برد تخیلات، وسوسه ها، آمال و آرزوها، تلقین ها و توهمات است.
تخیل، توهم، وسوسه و تلقین بی جا در زندگی خیلی موثر است؛ برای پرت کردن انسان از راه مستقیم خیلی موثر است. بسیاری از صفات رذیله زیر سر همین تخیلات، توهمات و آمال و آرزوهاست. انسان خیال می کند چیزی است لذا تکبر می کند.
اگر ریشه یابی کنیم که تکبر از کجا پیدا شده می بینیم که از تخیل و وسوسه و تلقینات بیجاست. خیال می کنند که دیپلم گرفته چیزی شده، یا ما طلبه ها چند تا اصطلاح یاد گرفته ایم و خیال می کنیم که چیزی هستیم لذا تفاخر می کنیم. به دیپلمش به لیسانسش، به دکترایش، به اجتهادش، به سطحش و به ادبیاتش می نازد. تفاخر از همین جا پیدا می شود.
تفاخر در میان زنها زیاد است؛ همچنین در میان اهل علم یعنی در فرهنگی ها که من، من خیلی می گویند. این من من گفتن ها از کجا پیدا شده؟ از تخیلات، خیال می کند که علم دارد اما فکر نمی کند علم او که هیچ اگر علوم اولین و آخرین را هم داشت علمش در مقابل جهلش قطره ای در مقابل دریا بود! و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا.(358)
نیوتن با آن علم و اختراعش می گوید: پشت این تلسکوپ خودم عوالمی را می بینم که علم من در مقابل مجهولاتم یک قطره در مقابل دریاست!
از همه این ها که بگذریم یک آدم متفکر فکر کند که این علم از کجا آمده؟ چه کسی داده؟ مگر مال من است که به این من من تفاخر کنم؟ اگر از نظر صورت باشد مگر مال تو است که تکبر و تفاخر کنی؟ و از نظر سیرت هم مال تو نیست که تفاخر کنی، اما تخیل و توهم آدم را وا می دارد که با دانستن چند اصطلاح ادبی یا چند فرمول ریاضی یا علوم طبیعی یا با داشتن یک مدرک که همه ما می دانیم چیست یک دنیا تفاخر کند.
انسان خیال می کند که مال، چیزی است؛ ریاست چیزی است در حالی که راست یک امر اعتباری است، مال، امری اعتباری است. او وقتی پول یا ریاستی را که از امور اعتباری و پوچ هستند پیدا کرد خیال می کند که چیزی شده است لذا به قول قرآن شریف تخیل او را جهنمی می کند. می فرماید: ویل لکل همزه لمزه، الذی جمع مال و عدده، یحسب ان ماله اخلده،(359) یعنی وای به کسی که غیبت می کند؛ این غیبت کردن و شخصیت کسی را کوبیدن از تکبر پیدا می شود که آن هم ناشی از تخیل و توهم است؛ از تلقین پیدا می شود. ویل لکل همزه لمزه وای بر کسی که زبانش نیسش داشته باشد و نیش زبان از کجا پیدا می شود؟ زخم زبانها از تکبر و تفاخر پیدا می شود، از این که خیال می کند چیزی است.
بعد می فرماید: الذی جمع مالا و عدده وای به آن کسی که دلبستگی به پول دارد. این دلبستگی به پول از کجا پیدا می شود که خود مفاسدی دارد؟
حب الدنیا راس کل خطیئه، راس همه خطاها دلبستگی به دنیا است. وقتی انسان به پول دلبستگی پیدا کرد دزدی می کند، تقلب و حقه بازی می کند، گرانفروشی و غش در معامله می کند، خون مردم را می مکد. وقتی انسان به این دنیا و پول دلبستگی پیدا کرد دیگر خمس و زکات نمی دهد، به فقراء رسیدگی نمی کند، به ضعفاء رسیدگی نمی کند حتی به خویشان خودش هم رسیدگی نمی کند. اینها از کجا پیدا می شوند؟
قرآن می فرماید از تخیل پیدا می شود: یحسب ان ماله اخلده خیال می کند که این مال می تواند او را نجات بدهد می فرماید: کلا، این تخیل است. این تکبرها و تفاخرها، دلبستگی های به ریاست، دلبستگی های به دنیا و پولها و تمکنها همه جز تخیل چیزی دیگر نیست. آدم عاقل توهمی و تخیلی نیست.
خلاصه آن که قرآن می فرماید: ان الله لا یحب کل مختال فخور.(360) این مختال یعنی خیال باف را خدا دوست ندارد برای این که همین خیال بافی هاست که تکبر می آورد؛ این خیال بافی هاست که فخر فروشی می آورد. این خیال بافی هاست که انسان را از راه مستقیم به بیراهه و جهنم سقوط می دهد.
آمال و آرزوها هم همین طور است. خود آمال و آرزو نوعی تخیل و توهم است و پیامبر اکرم و امیرالمومنین (علیه السلام) مرتبا از این آمال و آرزوها می ترسانیدند پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمومنین (علیه السلام) فرمودند:
ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان اتباع الهوی و طول الامل فاما اتباع الهوی فیصد عن الحق و اما طول الامل فینسی الاخره.
یعنی برای شما از دو چیز خیلی می ترسم: اول هوی و هوس و دوم آمال و آرزوها. می فرمایند: اگر هوی و هوس بر کسی مسلط شود فیصد عن الحق، دیگر این هوی و هوس برای او بت می شود؛ جای خدا در دل خالی می شود؛ دیگر وقتی حق جلو می آید پا روی حق می گذارد. و اما طول الامل فینسی الاخره، طول آرزو انسان را از نظر در خود تنیدن مثل کرم ابریشم می کند؛ امروز و فردا می کند و این امروز و فرداها، این آمال و آرزوهای بیجا، این که فکر صد سال دیگر را می کند و معلوم نیست وضعش چیست، آیا امشب شب اول قبرش است یا نه، اینها آخرت را به فراموشی می اندازد و بدا به حال کسی که به فکر آخرتش، به فکر هدف و مقصود از خلقتش نباشد.
آمال و آرزوها و هم چنین حرص از تخیل و توهم پیدا می شود. انسان اگر در آدمیت مقداری جلو نرفته باشد این تخیل خیلی او را اذیت می کند، مخصوصا تخیلات و وسوسه ها بیدار می شوند. وقتی که شما سر کارتان هستید، در مقام تدریس هستید این تخیلات و توهمات کمتر است اما وقتی برای استراحت به رختخواب رفتید، این دشمن سرسخت بیدار می شود و سر به سر شما می گذارد؛ تخیل جلو می آید. همین تخیلات و توهمات است که انسان را موقع خواب هم راحت نمی گذارد یعنی تخیل در عالم خواب هم کار می کند و شخص خوابهای پرت و مهیبی می بیند و هشت ساعت خوابیده و کوفته و بی نشاط است. این بی حالی از کجا پیدا شده؟ هشت ساعت خوابیده ولی یکی دو ساعت قبل از خواب تخیل داشته، در عالم خواب هم تخیل داشته و چیزهای پرتی جلو آمده است.
شخص گاهی در عالم خواب چیزهایی را می بیند که وقتی از خواب بیدار می شود آنها را فراموش می کند. مخصوصا افرادی که اشتغالات زیادی داشته باشند خیلی خواب می بینند اما از یادشان می رود اینها کوبندگی برای روح و جسم دارد. این تخیلات موقع استراحت بیدار می شود و برای روح و جسم ضرر دارد.
قرآن شریف مرتبا برای این تخیلات و توهمات و وسوسه ها زنگ خطر می زند. آیه مفصلی را هفته گذشته راجع به غفلت برای شما خواندم که در آخر این آیه شریفه می فرماید: و یوم یقول المنافقون و المنافقات للذین آمنوا انظرونا نقتبس من نورکم.(361)
در روز قیامت افرادی نور دارند؛ آنهایی که در این دنیا برای آخرت خود نور تهیه کردند این نورها در جلوی آنهاست و آنها در حال رفتن به بهشت هستند و ملائکه اطراف آنها را گرفته اند: بشریکم الیوم جنات تجری من تحت الانهار،(362) یعنی زنده باد این خانم، زنده باد این آقا که داریم او را به بهشت می بریم.
اما یک دسته بدبخت که در ظلمت و بیراهه فرو رفته اند و جهنمی شده اند آنجا حیرانند و شروع به التماس می کنند: یوم یقول المنافقون و المنافقات للذین آمنوا انظرونا نقتبس من نورکم. می گویند آی، قدری صبر کنید؛ ما در ظلمت فرو رفته ایم. صبر کنید تا ما از نور شما استفاده کنیم. به آنها خطاب می شود: ارجعوا، این خطاب را یا بهشتی ها می کنند یا ملائکه، نمی دانم ولی به هر حال هر که این خطاب را به آنها می کند آنها را مسخره می کند. می گویند: ارجعوا وراءکم فالتمسوا نورا، به دنیا برگردید و در آنجا نور تهیه کنید. این نور را ما در آنجا تهیه کدیم و برای خود ماست. در آخرت نمی شود نوری را که یکی تهیه کرده به دیگری بدهد این جا وظیفه است چیزی را که داریم به همدیگر بدهیم اما در عالم آخرت این طور نیست.
وقتی جهنمی ها به بهشتیها می گویند که یک مقدار از آب خود را به ما بدهید تا بخوریم می گویند: که خدا این آبها را برای شما حرام کرده است و نمی شود آنها را به شما داد.
وزر آن، هم همین طور است: و لا تزر وازرة وزر اخری،(363) وزر و بال هر کسی به دوش خودش است سعادت و نورش هم مال خودش است. بعد بهشتی ها به بهشت و جهنمی ها به جهنم می روند:
فضرب بینهم بسور له باب باطنه فیه الرحمه و ظاهره من قبله العذاب ینادونهم الم نکن معکم.(364)
با یک دنیا حسرت و ندامت جهنمی ها به بهشتی ها می گویند: مگر ما با شما نبودیم؟ مگر ما همسایه و همکلاس نبودیم؟ مگر ما رفیق نبودیم؟
قالو بلی و لکنکم فتنتم انفسکم، شما خودتان را گول زدید؛ نفس اماره شما، شما را گول زد و تربصتم، به خیال زنده ماندید؛ به تخیل و توهم و وسوسه در خود لولیدید و انتظار کشیدید و ارتبتم، به شک و شبهه افتادید و شک و شبهه خود یک نحو وسوسه است، خودش نوعی تخیل است و غرتکم الامانی، آمال و آرزوها شما را گول زد: وقتی پیر شدید انشاء الله درست می شود؛ حالا خدمت در فرهنگ ما تمام شود ببینیم چه می شود؛ ان شاء الله سال دیگر درست می شود. حتی جاء امرالله یک وقت مردگی زندگی شد و غرکم بالله الغرور.
دشمن دیگری که شما را گول زد شیطان بود. این آیه شریفه به ما چه می گوید؟ می گوید: ای آقا، ای خانم، مواظب باش تخیلی نباشی، توهمی نباشی. مواظب باش در آمال و آرزو نلولی، مثل کرم ابریشم که در ابریشم خود می تند تا بمیرد. مواظب باش که تخیل دشمن سرسخت تو است.
به شما بگویم که تلقین و تخیل از غفلت خیلی قوی تر است از جهت این که بتواند به مراد خود جامه عمل بپوشاند. تخیل گاهی اوقات برای انسان چیز نبود را بود می کند، مجسم می کند؛ اگر یک شخص ترسو به قبرستان برود، یک وقت می بیند که مرده از قبر بیرون آمده! به راستی هم می بیند و ترس او زیادتر می شود. یک وقت می بیند که مرده او را تعقیب می کند، او فرار می کند و مرده هم می دود. یک وقت حس می کند که مرده او را گرفته و غش می کند در حالی که مرده بدبخت زیر خروارها خاک خفته. زنده اش چه مقدار می توانست بدود که حالا مرده اش بدود! نه از قبر بیرون آمده و نه او را گرفته. پس چه چیزی است که مرده را از قبر بیرون می آورد؟ تخیل و توهم. چه چیزی باعث می شود که او می بیند مرده را در حال دویدن است و قوه لامسه را گول می زند؟ تخیل و توهم.
بعضی از این خوابها از اینجا سرچشمه می گیرد؛ خواب می بیند که دارند تازیانه اش می زنند؛ وقتی از خواب بیدار می شود می بیند عرق کرده و کوبیده شده است.
تخیل حتی روی جسم هم اثر می گذارد؛ با وجودی که کسی در رختخواب به او تازیانه نزده تخیل او را واداشته که تازیانه بخورد. تلقین هم همین طور است. داستانی را که مولوی در مثنوی راجع به همین تخیلات و وسوسه ها و تلقینات دارد مثال باشد یا واقعیت اما راستی همینطور هم است.
مثنوی می گوید: یک آخوند مکتبی بود که خیلی جدی بود و هیچ وقت مکتب را تعطیل نمی کرد و شاگردان می خواستند سر به سرش بگذارند و مدرسه را تعطیل کنند. بالاخره بچه ها تصمیم گرفتند که آقا معلم را گول بزنند لذا توطئه ای کردند. یک روز صبح یک بچه آمد و لام کرد و معلم جوابش را داد. شاگرد گفت: چرا رنگتان زرد شده است. آخوند گفت: نه، رنگم زرد نیست. برو بنشین. رفت و نشست بچه دوم آمد و سلام کرد و گفت: چر رنگتان زرد شده است. گفت برو بنشین حالم خوبست. سومی و چهارمی و پنجمی همین طور آمدند و همین حرف را زدند در مرحله چهارم و پنجم آقای معلم رنگش زرد شد و شاگردان ششم و هفتم و هشتم که آمدند و همین حرف را زدند آقا تب کرد. شاگردان نهم و دهم که آمدند آقا دیگر خوابید و بچه ها همانجا مدرسه را تعزیل کردند! این قضیه از نظر روان شناسی راست است، درست است.
الان پزشکان روانی حتی همین پزشکان اگر کمی وارد باشند تب 41 درجه ای را با تلقین به 30 درجه تنزل می دهند. فراوان دیده شده که افرادی بستری هستند و نمی توانند بلند شوند اما با تلقین آقای دکتر بلند می شوند و سر کارشان می روند. تلقین خیلی موثر است. اگر در راه شفا بیفتد مریض را شفا می دهد و اگر در راه مرض بیفتد صحیح را مریض می کند. لذا تخیلات، توهمات، آمال و آرزوها انسان را زود از راه بیرون می برد و باید از این تخیلات و توهمات به خدا پناه برد.
آخرین سوره قرآن کریم به همه ما این امر را گوشزد می کند. زمانی به شما عزیزان می گفتم که در این دو سوره نکات لطیف بکار برده شده که قابل توجه است. در سوره اول یک مرتبه به خدا پناه برده شده و چهار چیز خیلی مهمی را اشاره می فرماید:
بسم الله الرحمن الرحیم. قل اعوذ برب الفلق. من شر ما خلق.
یعنی خدایا، از شر مردم به تو پناه می برم. این من شر ما خلق چیز بزرگی است. یعنی از شر آمریکا، شوروی، صدام خدایا به تو پناه می برم. و دیگر و من شر غاسق اذا وقب یعنی خدایا به تو پناه می برم وقتی که غریزه جنسی طغیان کند، طوفانی شود. راستی هم مشکل است؛ مرد می خواهد، زن می خواهد که در آن موقع بتواند از شر غریزه جنسی نجات پیدا کند، تا طوفان نشده خیلی اهمیت ندارد اما اگر طوفانی شود و انسان بتواند یوسف وار فرار کند مشکل است مشکل! یوسف (علیه السلام) هم می گوید: خیلی مشکل است. قرآن هم می فرماید: و لقد همت به و هم بها لولا ان رءابرهان ربه. اگر عصمت یوسف (علیه السلام) نبود چنانچه زلیخا رفته، یوسف (علیه السلام) هم رفته بود.
من شر النفاثات فی العقد یعنی خدایا، به تو پناه می برم در وقتی که زن عشوه گری کند. مرد می خواهد که در آن موقع گول نخورد ته مشکل است. قرآن هم در سوره یوسف می فرماید: خیلی مشکل است. لذا باید اختلاط زن و مرد نباشد و الا اگر باشد برای افراد عادی مفسده جلو می آید لذا به خدا پناه می برد از این که زن عشوه گری کند.
و من شر حاسد اذا حسد یعنی خدایا، از شر حسود وقتی که حسادتش گل کند به تو پناه می برم و به راستی هم باید به خدا پناه برد. آدم حسود اگر حسادتش گل کند قابیل می شود هابیل را می کشد، با وجود این که قابیل پسر پیغمبر است، پسر حضرت آدم (علیه السلام) است اما همین قابیل برادرش را می کشد چرا؟ برای این که حسود است و حسادتش گل کرده.
برادران یوسف پسران پیغمبرند و می دانند که یوسف (علیه السلام) بی گناه است؛ کودک بی گناهی که اذیتی به این برادرها نکرده اما تصمیم گرفتند که او را بکشند و بالاخره هم او را در چاه می اندازند. چرا؟ برای این که حسادت آنها گل کرده بود. یکی از بزرگان ارزیابی کرده و به این نتیجه رسیده بود که بسیاری از گناهان از زمان حضرت آدم (علیه السلام) تا به حال زیر سر حسادت است و با کمال تاسف باید بگوییم که این حسادت در میان ما اهل علم زیاد است. لذا در قدسیات می خوانیم که اگر چنین باشد علماء برای حسادت به جهنم می روند.
به قول یکی از مراجع که به ما طلبه ها می گفت: آن شترش در خانه خودمان خوابیده. و نیز با کمال تاسف باید بگویم که در میان شما فرهنگیها زیاد است و این از امتیازات شماست. چون عالم هستید این طورید ولی خوب است که عالم باشید اما حسود نباشید.
حسادت بد صفتی است؛ ضعف اعصاب می آورد، نگرانی و دلهره و اضطراب خاطر می آورد، دشمنی می آورد، آدم را از جامعه پرت می کند، گناهان را زیاد می کند، گناهان را به نامه عمل انسان می آورد و ثوابهای ما را به نامه عمل آن که به او حسادت می کنیم می برد. از همه اینها که بگذریم آدم حسود در قیامت مثل خوک وارد صف محشر می شود. حسود نباشید و با کمال صراحت بگویم کم تر کسی پیدا می شود که بگوید من ریشه حسادت را سوزانیده ام. به این زودی ها نمی شود.
به قول استاد بزرگوارم، رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) می گفتند: بیست سال خون جگر می خواهد، مبارزه می خواهد تا انسان بتواند بگوید ریشه یک صفت رذیله را خشکانده ام و از دلم ریشه کن کرده ام و به جای آن درخت سعادت و فضیلت را کاشته ام. به این زودی ها نمی شود. تقاضا دارم با این صفت حسادت که غالبمان داریم مبارزه کنید. بد است که یک فرهنگی به صورت خوک وارد صف محشر شود، بد است.
در این سوره از چهار چیز مهم یک مرتبه به خدا پناه برده شده اما در سوره دوم سه چهار مرتبه از یک چیز به خدا پناه برده می شود. معلوم است که این یک چیز از آن چهار چیز بدتر است.
بسم الله الرحمن الرحیم. قل اعوذ برب الناس. ملک الناس. اله الناس. من شر الوسواس الخناس. الذی یوسوس فی صدور الناس. من الجنه و الناس.
یعنی خدایا، به تو پناه می برم، خدایا به تو پناه می برم از شر افرادی که وسوسه می کنند؛ وسوسه ای که بد را به صورت خوب در آورده و زهر را در کپسولهای رنگارنگ ریخته و با توجیه گریها انسان را گول می زند.
انسان گاهی خودش از شیطان جنی و انسی بدتر است؛ وسوسه های که خودش برای خودش دارد، تخیلات و تلقین ها و آمال و آرزوهایی که خوش برای خودش دارد، اصلا شیطان با او کاری ندارد.
شخصی شیطان را در خواب دیده بود، در حالی که طنابهای مختلف در دستش بود. پرسید: اینها چیست؟ گفت: مردم را مهار می کنم و به جهنم می برم. گفت طناب من کو؟ جواب داد: تو و امثال تو طناب لازم ندارید، خودتان می آیید!
اینها شیطان لازم ندارند، خودشان شیطانند: و من یعش عن ذکر الرحمن تقیض له شیطانا فهو له قرین،(365) یعنی شیطان دوست آنهاست. بعضی اوقات خانم طوری است که خودش شیطان است.
در انتها باید به شما تذکر بدهم که این تخیلات، این وسوسه ها، این تلقینات بی جا و این توهمات این آمال و آرزوها بسیار خطرناک است. شما عالمید، شما نخبه اید، نسل آینده مرهون شماست؛ آدم متفکر عاقلی باشید. مواظب باشید که توهمات، تخیلات، آمال و آرزوها شما را به سقوط نکشاند.

بخش دوم: گفتار دوازدهم

موانع سیر الی الله

3. وسوسه
در جلسه گذشته گفته شد که تکبر، عجب، منیت، سوءظن و امثال اینها از همین تخیلات، وسوسه ها، تلقینات و آمال و آرزوها سرچشمه می گیرد.
انسان وقتی خیال کرد که چیزی است، تکبر می کند لذا آقا امیرالمومنین (علیه السلام) برای این که این فکر را بکوبد می فرماید: انسان را از نظر بعد مادی حساب کنند اول نطفه ای بیش نبوده و در آخر کار هم جیفه ای بیش نخواهد بود و در این وسط یعنی در این دنیا که زندگی می کند حامل است.
این فرموده برای همین است که این فکر را بکوبد و انسان خیال نکند که چیزی است و دچار تکبر شود یا خیال کند عملی را که انجام داده مربوط به خودش است، عمل خوبی است، عملی است که دیگران انجام نمی دهند و در نتیجه برای او عجیب پیدا می شود و همین تخیل او را بدبخت می کند و عمل خویش را هم از بین می برد. یا این که خیال می کند اگر خودنمایی کرد و کار خود را به دیگران نشان داد، مردم از او تعریف می کنند و او عزت و شخصیت پیدا می کند و در نتیجه یک آدم متظاهر و ریاکار می شود. یا خیال می کند که پول برای تامین آتیه اش مفید است و آدمی پول دوست و حریص در دنیا می شود. لذا همان طور که گفته شد می توان گفت که غالب رذائل و صفات بد مرهون همین تخیلات، وسوسه ها، تلقینات و آمال و آرزوهاست و باید از این تخیلات به خدا پناه برد مخصوصا در این زمان که اکثرا دچار ضعف اعصاب هستیم و تخیل و وسوسه و تلقینات بی جا بر ما حکم فرماست.
معمولا با این تخیلات آدم خیالی می شود و مثل کرم ابریشم که در خود می تند در آمال و آرزوهای خود می تند، برای این است که ضعف اراده دارد زیرا اگر اراده قوی باشد، چنانچه می تواند بر نفس اماره مسلط شود، می تواند بر قوه خیال هم مسلط شود. ضعف اعصاب که خود یک مرض جسمی است یک مرض روانی یعنی توهم و تخیل را نیز جلو می آورد و انسان خیال باف می شود و همین خیالهاست که روی اعصابش اثر می گذارد و آن را ضعیف و اراده انسان را ضعیف تر می کند. معمولا صفات بد یا خوب در انسان این چنین است که در یکدیگر اثر دارد؛ نظیر باطری ماشین، در حالی که باطری ماشین برق را می دهد، برق را هم می گیرد. ضعف اعصاب هم در حالی که خیال و توهم و تفکرات و وسوسه های بی جا را باعث می شود، ضعف اعصاب را شدیدتر می کند لذا باید خیلی مواظب باشیم که این تفکرها، تخیلات و توهمات و آمال و آرزوها را کم کنیم. همین مقدار بس است که انسان به این فکر باشد که این تخیلات چه فایده دارند؟ این آمال و آرزوها چه نتیجه ای دارند؟
سعدی در مورد همین خیالبافی ها مثالی می زند و اگر انسان خیالباف و توهمی باشد به همین مثال سعدی می تواند خود را اصلاح کند و با خود بگوید که فکر و خیال فایده ای ندارد. به جای اینکه خیال کنیم و نتیجه ای نگیریم، به جای این که وسوسه های دل را بمیراند و بالاخره به جای اینکه این دشمن سرسخت مرا از راه مستقیم به انحراف بکشاند خوب است که دست از تخیلات، تفکرات بیجا، وسوسه ها و تلقینات و آمال و آرزوها بردارم. مثال سعدی شاید واقعیت نداشته باشد اما به هر حال خیال یعنی این که سعدی می گوید و این داستان در کتابهایی که شما برای بچه ها تدریس می کنید آمده و آن این است:
درویشی کوزه روغنی داشت که بالای سرش بود. شبی تنها شد، به فکر فرو رفت و با خود گفت: فردا این کوزه روغن را می فروشم و به جای آن گوسفندی می خرم. بعد فکر کرد که این گوسفند سال دیگر دو تا گوسفند می شود و سال بعدش چهار گوسفند و... و با تخیل و توهم برای خود گله گوسفندی تهیه کرد. بعد گفت که از این گله گوسفند قصری خواهم ساخته، زنی می گیرم، کلفتی استخدام می کنم، وجاهتی کسب می کنم تا بالاخره همین کوزه روغن او را یکی از متمکنین کرد. بعد گفت: اگر نوکرم با من مخالفت کند و حرف مرا نشنود با این عصا به سرش می زنم و قوه خیال عصا را بالا برد و عصا بالا رفت که بر سر نوکر تخیلی بخورد اما به کوزه روغن خورد و کوزه شکست و روغنها بزیرش ریخت!
معلوم نیست این مثال تا چه اندازه واقعیت خارجی داشته باشد اما نود درصد تخیلات ما، وسوسه ها و آمال و آرزوهای ما این چنین است.
آمال و آرزوهای درویش او را متمکن نمی کند بلکه امیدش را ناامید می کند و علاوه بر این که امیدش ناامید می شود مسلما از آن حالت استقامت هم منحرف می شود.
ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان اتباع الهوی، و طول الامل فاما اتباع الهوی فیصد عن الحق و اما ظول فینسی الاخره.
این روایت هم از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و هم از امیرالمومنین (علیه السلام) آمده است یعنی پیغمبر و امام، نبوت و ولایت هر دو برای ما از دو چیز خیلی می ترسند یکی تسلط هوی و هوس بر دل ما، تسلط نفس اماره، تخیلات و تفکرات بی جا و وسوسه ها و آمال و آرزوها بر ما و می فرمودند: اگر هوی و هوس بر انسان مسلط شود انسان دیگر حق را نمی بیند؛ اولئک کالانعام بل هم اضل دیگر لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم آذان لا یسمعون بها و لهم اعین لا یبصرون بها اولئک کالانعام بل هم اضل.
هوی و هوس پرده هایی برای پوشاندن حق است.
فیصد عن الحق و دیگری آمال و آرزوها و تفکرات بی جاست که دیگر انسان را نمی گذارد که به یاد آخرت بیفتد؛ همیشه به یاد دنیاست و آخرت را فراموش می کند و وقتی آخرت را فراموش کرد معلوم است که بیچاره است، برای آخرت کاری نمی کند و در آمال و آرزوها و تخیلات خود می تند و وقتی که مرد بیدار می شود و می بیند که برای آخرت خود کاری نکرده است، فینسی الاخره.
خلاصه حرف این است که از این دشمن سرسخت باید پرهیز کرد؛ نحوه پرهیز کردنش بحث مفصلی دارد تحت این عنوان که چگونه باید از صفات رذیله پرهیز کنیم، یعنی به قول عرفاء کیفیت تخلیه چیست؟ چگونه باید صفات رذیله را بیرون کرد و صفات خوب را جایگزینش ساخت؟ که این خود بحث مفصل یک ساله دارد و اگر الان در جلسه ما آدمی تخیلی باشد که هست - چون بسیاری از ما ضعف اعصاب داریم لذا خیال بافی در ما فراوان است - طرز معالجه اش فعلا این است که اولاد از خدا بخواهد که تمام صفات رذیله را که ما زمینه ساز آن هستیم رفع کند: ولولا فضل الله علیکم و رحمته ما زکی منکم من احد ابدا ولکن الله یزکی من یشاء.(366)
یعنی اگر یاری و فضل و رحمت خدا نباشد هیچ کس نمی تواند خود را مهذب کند؛ هیچ کس نمی تواند صفت خیال و تکبر را، صفت حسادت را از خود دور کند. فقط خداست که انسان را مهذب می کند لذا باید نتیجه گرفت، همت هم می خواهد؛ به قول سعدی با توکل زانوی اشتر ببند.
یکی از مواردی که دعا مستجاب نمی شود این است که انسان در خانه بنشیند، فعالیت و کار نکند و بعد بگوید: خدایا، مخارج مرا بده. خدایا، روزی مرا وسیع کن. خدایا در کارم گشایشی بوجود بیار. این دعا مستجاب نمی شود و علت آن این است که توفیق از اوست اما همت از ماست.
در مورد بحث ما اگر شخصی بخواهد تخیلات و تفکرات بی جایش از بین برود باید فکرش را پرت کند. مثلا اگر خوابیده است و فکر دنیا برایش جلو می آید، مال و آرزوی بی جایی برایش پیش می آید، سوءظن و وسوسه ای جلو می آید تا چنین فکری جلو آید باید فکر را پرت کند یعنی روی آن فکر نکند. اگر این قدرت را دارد که فکر و خیال را پرت کند که بسیار خوب است، اما اگر این قدرت را ندارد، اگر خوابیده است بنشیند و اگر نشسته است کتابی بردارد و مطالعه کند، اگر تنهاست کسی را پیدا کند و با او حرف بزند. خلاصه این که فکر بیجا و تخیل و وسوسه را پرت کند، رویش پافشاری نکند، نگذارد که فکر بر او مسلط شود. منظور از فکر در اینجا یعنی وسوسه، تخیل، تلقین و آمال و آرزوها. نگذارد که اینها بر او مسلط شوند بلکه او بر تخیل مسلط شود.
البته اول مقداری این کار مشکل است اما همین پرت کردنها کم کم برای او ملکه ای می شود تا آنجا که دیگر به طور خودکار و ناخودآگاه تخیل نمی آید، تفکر بی جا و وسوسه نمی آید، تلقین نمی آید، آمال و آرزو نمی آید و این کار را باید بکند برای اینکه چه بسیار از وسوسه ها که انسان را بیچاره می کند. وسوسه در طهارت و نجاست که برای بعضی از مقدس بابها هست بالاترین درد برای یک انسان است. دنیا و آخرتش را از بن می برد؛ به نام آخرت و به نام دین وسواسی می شود که این بدعت است؛ حرمت است نه حلیت، بدبختی است نه خوشبختی؛ دین تراشی است نه دین اسلام. و این مصیبت بزرگی است و باید طرد شود و راه طردش هم همین است که به طور کلی گفتم.
راجع به آدمهای وسواسی هم همین طور است یعنی مدتی باشد بی تفاوت باشند.
استاد بزرگوار ما، مرحوم آیت الله بروجردی - رحمت الله علیه - با کمال صراحت و جدیت می فرمودند: اگر کسی مثلا در نماز وسواسی است وقتی به نماز می ایستد بدون وسواس نماز را بخواند؛ وقتی هم که نماز می خواند بگوید که مثلا دو رکعت نماز صبح باطل به جا می آورم قربه الی الله این راهش است. اگر براستی گفت که می خواهم نجس بخورم، نجس بپوشم، با نجس نماز بخوانم مدتی این طور باشد بعد از ده پانزده روز خوب می شود. البته ریشه اش نمی سوزد بلکه پنج و شش ماه باید بی تفاوت باشد، وقتی که مدتی بی تفاوت شد عادی می شود و می فهمد که دیوانه بوده و حالا عاقل شده است.
راجع به سوءظن به دیگران هم همین طور است. بعضی ها سوءظنی هستند و این ضعف بسیار بدی است و گناهش خیلی بزرگ است؛ به اندازه ای بزرگ است که افرادی که به دیگران سوءظن دارند، در روز قیامت به صورت مرغکی منقار دار وارد صف محشر می شوند و همین طور که سوءظن در این دنیا باعث شده که در حال دیگران تجسس کنند، در آنجا در خودشان تجسس می کنند. و آن به این صورت است که با منقار بزرگشان گوشتهای خود را می خورند و با این حال وارد صف محشر می شوند! اول رسوا می شوند بعد وارد جهنم می شوند.
این سوءظن گناه است و در خیلی از افرادی که دارای ضعف اعصاب هستند وجود دارد؛ برای افرادی که ضعف اراده دارند هست مخصوصا در افراد باسواد چون حساسیت دارند بیشتر است؛ در همکاران از دیگران بیشتر است و گناهش خیلی بزرگ است.
همین سوءظن است که کم کم به خانه سرایت می کند. وا مصیبتا اگر زن به شوهر و یا مرد به زنش سوءظن پیدا کند، دیگر آن خانه قابل سکونت نیست؛ آن خانه، خانه بدبختی است؛ خانه ذلت و نکبت است و از همین راه هم طلاقها جلو می آید، اختلافها پیش می آید و محیط خانه به تمام معنا زندان می شود؛ دیگر کارهای خوب زن یا شوهر بد می شود. همین سوءظن است که از مردم به خانه می آید و از خانه به خدا می رسید. کم کم به خدا سوءظن پیدا می کنید و آدمی بدبین به خدا می شود:
ثم کان عاقبه الذین اساوا اسوأی ان کذبوا بایات الله.(367)
دیگر کم کم زیر همه چیز می زند؛ یک وقت کارش به اینجا می رسد که دیگر نه خدا را قبول دارد و نه پیغمبر را. آدمهای وسواسی هم همین طورند و تفاوت نمی کند، اینها مصداقش است. یکی وسواسی است به این معنا که سوءظن به دیگران دارد و یکی وسواسی است و راجع به اسلام و خدا شک و شبهه دارد که قرآن می فرماید: لا یزال بنیانهم الذی بنوا ریبه فی قلوبهم...(368)
یک آدم شکاک و دارای سوءظن حتی به خدا سوءظن پیدا می کند و گاهی این وسوسه در نماز او هم سرایت می کند؛ خانم مقدس شده می خواهد نماز بخواند، ده مرتبه می گوید: ولاالضالین ده مرتبه غلط می کند، ده مرتبه کار حرام به جا می آورد. آقا مقدس شده در مقابل رساله قد علم می کند؛ رساله می گوید: اگر یک بار دست خود را به آب بزنی پاک می شود، اما او سه مرتبه می زند. از او می پرسند که مرجع تقلید گفته یک مرتبه، چرا سه مرتبه می زنی؟ جوابی بدهد یا نه معنایش این است که من در مقابل مجتهد یعنی خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) قد علم کرده ام. او می گوید یکی اما من می گویم سه تا! این نوعی شرک و کفر است؛ این خود یک نحوه بدعت در دین است. امام صادق (علیه السلام) این شخص را دیوانه می داند.
شخصی به خدمت امام صادق (علیه السلام) آمد و از کسی تعریف مرد. مرتبا از او تعریف می کرد، تا به عقلش رسید و گفت: یابن رسول الله، آدم عاقلی است اما وسواسی است.
روایت را کافی شریف نقل می کند. امام صادق (علیه السلام) تعجب نمودند، تبسم کرده فرمودند: عاقل که نمی تواند وسواسی باشد؛ اگر وسواسی است دیوانه است؛ اگر وسواسی است ضعف اعصاب دارد؛ اگر وسواسی است ضعف اراده دارد و بالاتر از این اگر وسواسی است در دین بدعت می گذارد.
ما اگر بخواهیم تابع امام صادق (علیه السلام) باشیم باید مثل آن کسی باشیم که خدمت ایشان می آید و عرض می کند: یابن رسول الله، اگر انار را به دو قسمت کرده یک قسمت را بگویی حلال است و قسمت دیگر حرام است آن را که حلال است می خورم و از آن قسمت هم که حرام است اجتناب می کنم. با فرضی که یک انار اگر حلال است همه آن حلال است و اگر حرام است همه آن حرام است اما به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب، که بعضی اوقات می گفتند: امام صادق فرمودند: فضولی موقوف. حرف چه عالی است. اگر در مقابل امام صادق (علیه السلام) حرفی گفتم دین تراشیدم. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: وسواس غلط است، وسواس کفر است؛ وسواس بدعت در دین است و باید دست از آن برداری و به قول مرجع تقلیدت باید به عقیده خودت نماز باطل بخوانی؛ باید نجاست را بخوری، باید نجس بپوشی و با نجاست نماز بخوانی تا خوب شوی! تو تخیلی شدی، توهمی شدی.
در جلسه گذشته می گفتم که تخیل به قدری روی انسان اثر می گذارد که مرده را از قبر بیرون می آورد! او فرار می کند و مرده او را می گیرد و حس می کند که مرده او را گرفته است! مرده که از قبر بیرون نیامده، ندویده و او را نگرفته اما او می بیند که مرده از قبر بیرون آمده. صد سال است که مرده، آن وقت که زنده بود کی می توانست تو را بگیرد تا حالا که مرده تو را بگیرد؟ همه اینها را هم می داند. این کسی که از مرده می ترسد و اگر در خانه اش نامی از مرده ببرند می ترسد، اگر به او بگویند که آن زمان که این مرده جان داشت آیا از او می ترسیدی؟ می گوید: نه، می گویند: حالا که جانش رفت چرا از او می ترسی؟ جوابی ندارد اما باز هم می ترسد.
تخیلات و تفکرات غلط روی ما اثر زیادی می گذارد، یعنی به قدری روی انسان اثر می گذارد که انسان عملش را، فهمش را و شعورش را زیر پا می گذارد. این خرافات در میان مردم زیاد هم هست؛ مثلا روی سر عروس خانم وقت عقد باید قند ساییده شود و اگر به خودش بگویند که این قندی که روی سرت می سایند نتیجه اش چیست؟ می گوید: مردم می گویند که عروس در مقابل شوهر شیرین می شود! می گوید: نه، برای این که وقتی عروس در مقابل شوهر شیرین می باشد که در برابر شوهر متواضع باشد، زبان دراز نباشد؛ اگر توانست خوب شوهرداری کند شیرین است، قند روی سرش بسایند یا نسایند. درست است؟ می گوید: بله. می گویند: امشب شب عقد شماست پس اجازه بدهید روی سر شما قند نسائیم. می گوید: تقاضا دارم قند را بسائید! چرا؟ برای اینکه خیال می کند؛ توهم دارد.
خیلی قدرت می خواهد که از تخیلات، وسوسه ها و از تلقینات بی جا و از آمال و آرزوها بتواند رهایی یابد. مگر به این زودیها می شود؟ اینها در میان همه ما هست. مثلا عطسه با سرفه چه تفاوتی دارد؟ می گوید: هیچ برای اینکه هر دو بادی هستند از ریه که یکی از دهان و دیگری از بینی بیرون می آید؛ تفاوتی با هم ندارند اما چرا وقتی سرفه کردی کار واجب را ترک نمی کنی ولی وقتی عطسه کردی کار واجب خود را رها می کنی؟ می گوید: باید پنج دقیقه بنشینم! این از چیست؟ از تخیلات و تفکرات غلط و از وسوسه هاست و مخصوصا آدم وسواسی کارش به اینجاها می رسد که می بیند که خون است در حالی که خون نیست. دستش را مجروح می کند بعد خون پیدا می شود در حالی که در ابتدا خون وجود نداشت آن قدر آن را می ساید تا خون می آید. خیال می کند که آب نجس به او ترشح کرده در حالی که دروغ است، مثل آن کسی که مرده را می بیند که از قبر بیرون آمده در حالیکه تخیلی بیش نیست.
یکی از مراجع بزرگ در کتاب خود می نویسد: یک کسی در طبقه سوم وضو می گرفت، یک وقت گفت: نجس شدم. گفتند: چرا؟ گفت از طبقه پایین آب بمن ترشح کرد و نجس شدم راستی خیال می کند که به او ترشح شده.
فقهای عظام از جمله رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) روی آن فتوا هم دارند که اگر انسانی در مستراح خیال کرد که به او ترشح شده باید بگوید که پاک است. برای این که تا یقین نکند، پاک است، آن هم نه یقین وسواسی گری. اگر وسواسی است که یقینش حجت نیست.
آدم عادی تا قطع و یقین پیدا نکند، پاک است.
همان کسی که فرموده بول و خون نجس هستند فرموده که: کل شی ء طاهر حتی تعلم انه قدر.
استاد بزرگوار ما، مرحوم آقا سید محمد باقر دُرچه ای که یکی از مراجع تقلید بزرگ اصفهان بود جمله قشنگی دارد؛ می فرماید: اگر کل شی طاهر نباشد خواه ناخواه اختلال نظام لازم می آید و شارع مقدس این را نمی خواهد. شارع مقدس می فرماید خون نجس است و اگر شک کردی که خون است یا نه، پاک است، تمام شد. بول نجس است اما اگر شک کردی که به تو ترشح کرده یا نه، پاک است.
اسلام این را می خواهد و اگر غیر از این شد دین تراشی در مقابل اسلام است؛ بدعت و گناهش بسیار بزرگ است.
به شما این مقدار را بگویم که وسوسه گری از اسلام نیست؛ تخیل است، بدعت در دین است گناهش هم خیلی بزرگ است. مثلا اگر زنی در طهارت و نجاست دچار وسواس شود راهش این است که بی تفاوت باشد؛ اگر می بیند دستش نجس است یک مرتبه زیر آب بشوید کافی است اما اگر این دست دو مرتبه زیر آب رفت گناه این بالاتر است از اینکه این زن دستش را عمدا به نامحرم نشان بدهد؟ گناه این بزرگتر است. اگر غسل کسی مثلا پنج دقیقه اضافه تر طول بکشد اگر این شخص به ساز و آواز گوش بدهد گناهش بیشتر است یا اینکه پنج دقیقه زیر دوش بیشتر آب بریزد؟ پنج دقیقه زیادتر آب ریختن گناهش بیشتر است. این کار ذلت در دنیا و آخرت است. بدبختی در دنیا و آخرت است، نشاط را در دنیا از بین می برد، نور را در آخرت از بین می برد؛ بدعت در دین است، نارضایتی خدا و رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه علیهم السلام و مراجع تقلید است و باید وسواسی دست از وسوسه گری بردارد؛ تخیل و وسوسه در هر چه باشد: در طهارت یا نماز یا سوءظن.