فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

موانع سیر الی الله

1. غفلت
در جلسات گذشته گفته شد که انسان، بلکه همه موجودات سیری دارند به نام سیر الی الله - تبارک و تعالی - و منتهای سیر همه موجودات، از جمله انسان خداست: انا لله و انا الیه راجعون. انسانها در این سیر به سه دسته منقسم می شوند:
یک دسته افرادی که راه را پیدا کرده اند و در راه مستقیم به هدف و مقصود می رسند و رسیده اند.
قسمت دوم افرادی هستند که با وجودی که راه یافتند از روی عناد و لجاج در راه نیفتادند و دسته سوم افرادی هستند که در ضلالتند یعنی در راه مستقیم نیستند و راه را هم پیدا نکردند و آخر سوره حمد را هم بر این سه دسته تطبیق کردم.
آن دسته از افرادی که منتهای سیر آنها خداست به انبیاء و اوصیاء و شهداء و افراد صالح می رسند و با آنها در بهشتند؛ اهدنا الصراط المستقیم، صراط الذین انعمت علیهم.
دسته دیگر که پروردگار عالم به آنها غضب کرده اینها هم راهی دارند اما راه غیر مستقیم، راه عناد، راه لجاج، و این ها المغضوب علیهم هستند.
دسته سوم کسانی هستند که در ضلالت و گمراهی بسر می برند و این گروه الضالین هستند.
بحث این جلسه این است که افرادی که در راه مستقیم هستند، افرادی که راه را پیدا کرده اند و در راه هستند خطرهایی دارند؛ خطرهای درونی و خطرهای بیرونی. از بیرون و درون دشمنهایی آنها را محاصره کرده اند و تلاش همه این دشمنان یک چیز و آن این است که انسان را از راه مستقیم بیرون ببرند؛ راهی را که فهمیدیم چقدر مشکل است: از مو باریکتر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزاننده تر است. این راه مستقیم است و این خطرها را هم دارد و باید به خطرهای این راه توجه کرد که اگر انسان یک آن از این خطرها غفلت کند به کفر کشیده می شود.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) بارها می فرمودند: انسان باید همیشه به خود توجه داشته باشد و قسمتی از شبانه روز را در خود فرو رود برای این که اگر انسان به خود توجه نکند و در خود فرو نرود گاهی به کفر کشیده می شود.
چه بسیار افرادی را سراغ داریم که در راه مستقیم بودند، مقدس بودند، عالم بودند اما عاقبت آنها به خیر نشد و به کفر کشیده شدند، به بدبختی کشیده شدند و اگر بخواهیم برای این بحثم مثال ساده ای بزنم که همه شما متوجه بشوید مثال روز و انقلاب است.
دشمنان همه و همه این انقلاب را محاصره کرده اند و اگر این انقلاب یک آن متوجه خود نباشد، دشمنانش آن را نابود می کنند. قضیه انسان و در راه مستقیم بودن او چنین است. دشمن یکی دوتا نیست آن هم دشمنان سرسخت درون و بیرون که یکی پس از دیگری دزد انسانند، دزد ایمانند، مهیا هستند تا انسان را از این راه دور کنند، از این راه منحرف کنند. این دشمنان فراوانند و بحث امسال ما - ان شاء الله - راجع به همین دشمنهاست که در آخر کار چه کنیم تا از این دشمنها رهایی یابیم.
اول دشمنی که برای انسان است و این دشمن درونی هم هست غفلت است، بی توجهی و بی تفاوتی است و این غفلت اگر راجع به دنیا باشد خیلی از فرصتها را از دست ما می گیرد؛ راجع به آخرت هم اگر باشد بسیاری از فرصتها را از دست ما می گیرد.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بارها روی منبر می فرمودند: الا ان فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها،(341) یعنی مواظب باشید در زندگی شما فرصتهایی وجود دارد، این فرصتها را از دست ندهید؛ همیشه در زندگی شما نسیمهای رحمانی می وزد، مواظب باشید این نسیمهای رحمانی را از دست ندهید، خود را در معرض این نسیمها قرار بدهید.
چه بسیار دیدیم که غفلت و بی توجهی و بی تفاوتی، دنیای انسان را از بین برد، چنانچه آخرت انسان را هم از بین می برد و همین بی توجهی و غفلت است که قرآن شریف می فرماید: هویت انسان را تغییر می دهد و انسانیت را از انسان می گیرد:
و لقد ذرأنا لجهنم کثیرا م الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم اذان لا یسمعون بها اولئک کالاانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون.(342)
یعنی غفلت از خود، غفلت از دشمن، بی تفاوتی در دین بی حسابی در عمر، اینها انسان را کور می کند. کور دل، چشم دارد اما نمی بیند. انسان را کر می کند یعنی گوش دارد اما نمی شنود؛ دل دارد اما نمی فهمد. غفلت انسان را بی فهم می کند. بعد می فرماید: اولئک کالاانعام بل هم اضل، اینها دیگر هویتشان از بین رفته است.
چه خوب است که ما همیشه این آیه را در نظر داشته باشیم و هر صبح و شام آن را بخوانیم.
اگر ما این گونه آیات را سرمشق زندگی خود قرار می دادیم حسابمان جدای از امروز بود. اگر راستی صبح به صبح و شب به شب همین آیه را بخوانیم و بگوییم: غفلت است که انسان را از انسانیت بیرون می برد و از نظر واقع انسان غافل را آن صورت حیوانی بیش نیست. انسان غافل است که یک مرتبه وارد صف محشر می شود، مردم می بینند و خود نیز می بیند که الاغی بیش نیست. چنانچه این آیه شریفه این چنین دلالت دارد که انسانیت خود را از دست می دهند: اولئک کالا انعام بل هم اضل، بلکه از حیوان هم پست ترند. اینها غافلند یعنی غفلت این بلا را بر سر آنها آورده است؛ این بدبختی را غفلت به سر آنها آورده است. این غفلت که یکی از دشمنان سرسخت انسان است اگر خدای نکرده بر اسنانی مستولی شود انسان را بیچاره می کند. بسیاری از ما در این دنیا و زندگی این دنیا غوطه وریم و در مورد دین و معنویت و اخلاق بی تفاوتیم، بسیاری از ما چیزی را که به فکرش نیستیم معنویت است. مثلا ممکن است برای این که وارد جهنم نشود نمازی بخواند، روزه ای بگیرد، خمسی و زکاتی بدهد، به حجی برود اما شاید بیش از نود درصد مردم راجع به معنویت و اخلاق بی تفاوت هستند؛ حتی شاید بیش از نود درصد شما نخبه هایی که سعادت نسل آینده مرهون شما و به دست شما زن و مرد است به مسائل اخلاقی بی توجهید. شاید نود درصد افراد این جلسه اگر صفات رذیله ای دارند در صدد رفع آن نیستند؛ در این فکر نیستند که اگر من حسود باشم چه می شود؟ اگر منیت و تکبر داشته باشم کارم به کجا می رسد؟ اگر صفت رذیله ای بر من حکمفرما شود این بت با من چه می کند؟
شاید بسیاری از افراد این جلسه اصلا تا به حال فکرش را هم نکرده اند تا چه رسد بخواهد در صدد رفع آن ها برآیند و این مصیبت است. این غفلت و این مصیبت کی نمایان می شود یعنی کی حسرتش پیدا می شود؟ قرآن کریم می فرماید: از دم مرگ!
انسانها معمولا در خواب غفلت به سر می برند. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بارها می فرمود:
الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا.
یعنی مردم در خوابند، وقتی که مردند بیدار می شوند. دیگر بیداری در آن وقت فایده ای جز حسرت و ندامت و بدبختی ندارد. یعنی وقتی بیدار می شود که هویت و حقیقت خود را از دست داده است؛ وقتی بیدار می شود که آن صفت رذیله برایش دوستها و رفیقهای بدی انتخاب کرده است. وقتی در قبر بیدار می شود، می بیند پلنگی آنجاست و در قبر پلنگهایی رفیق و دوست او هستند، آن وقت توجه پیدا می کند.
آنجا دیگر علم نمی خواهد، دیپلم و لیسانس نمی خواهد؛ آنجا بیدار می شود و توجه پیدا می کند که این پلنگ است! چرا؟ برای این که زن متکبر خودخواه و با منیتی بود؛ پلنگ است برای اینکه من من داشته؛ برای اینکه آدم لجوجی بوده. این خودش پلنگ کوچولوها چیستند؟ بیدار شده و می فهمد تکبری که در فلان جلسه به خرج داده، منیتی که در آن جلسه از او سر زده، تکبری را که نسبت به آن زن از او سر زده، آن لجاجتی که در خانه و در فلان مکان از او سر زده همه به شکل پلنگ کوچولوهایی شدند و با او تا صف محشر هستند و در صف محشر هم با او خواهند بود یعنی با همین پلنگ ها به صف محشر می آید؛ پلنگ بزرگ یعنی خودش در جلو و پلنگ های کوچکی هم از دنبال سر او می آیند. قرآن می گوید به قدری ناراحت است که می گوید: ای کاش بین من و این پلنگها خیلی فاصله بود.
یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تودلو ان بینها و بینه امدا بعیدا و یحذرکم الله نفسه،(343) یعنی ای بشر، خدا دارد تو را می ترساند، بترس؛ بترس از روزی که اعمالت مجسم شده و اعمال بدت اطرافت را گرفته، آن وقت حسرت می خوری که ای کاش بین من و این اعمال من فاصله خیلی دوری بود. آن وقت بیدار می شوی اما بیداری آن وقت دیگر فایده ای ندارد، غفلت کار خود را کرده است، بی توجهی کار خود را کرده است و حالا این آقای خوابیده و به قول آقا امیرالمومنین - (سلام الله علیه) - این آقای مست بیدار شده و بهوش آمده است.
امیرالمومنین - (سلام الله علیه) - می فرماید: الغفله و الغرور اشد سکرا من الخمور، یعنی غرور و غفلت از هر شرابی بیشتر آدمی را مست می کند، بی تفاوت و بدبخت می کند.
قرآن کریم در مورد آدم غافل می فرماید: اولین نکبت این بدبخت در دم مرگ است، آن وقتی که نگاه می کند و می بیند که کار از کار گذشته است.
در روایت می خوانیم که ملک غضب می آید، ملک رحمت می آید، آقا امیرالمومنین (علیه السلام) می آید، عزرائیل می آید، آن وقت وضع بدی است، خیلی وضع خطرناک است. او نگاه می کند و می بیند که هیچ ندارد. شصت سال در غفلت بوده، شصت سال مثل حیوانی که در لانه خود می لولد در دنیا لولیده، صبح به دبستان و دبیرستان می آمده و شب هم غذایی می خورده و می خوابیده، صبح دوباره از خواب بر می خاسته و به مدرسه می رفته و دوباره کار می کرده، غذا می خورده و می خوابیده، یک زندگی همراه با تکرار و مکررات داشته. آن وقت می گوید:
رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فیما ترکت کلا انها کلمه هو قائلها و من ورائهم برزخ الی یوم یبعثون.(344)
این اولین نتیجه غفلت انسان است، می گوید: مرا برگردان تا دیگر آدم خوبی شوم، دیگر عمل خوب انجام دهم، برای آخرت فکری بکنم. خطاب می شود: نه، دیگر برگشتی نیست؛ محال است برگردی. مثل آدمی که خیلی خوابش می آید اگر بیدار شود دوباره می خوابد، در خواب است. این اول سختی اوست.
وقتی وارد صف محشر می شود اول چیزی که با او حساب می کنند غفلت است.
العبد لا یزول قدماه یوم القیمه حتی یسئل عن شبابه فیما ابلاه و عن عمره فیما افناه.(345)
یعنی هنوز قدم از قدم بر نداشته، وارد صف محشر که می شود از جوانی سوال می کنند که جوانیت را در چه مصرف کردی؟ چه بگوید بگوید در استکمال، بگوید در تهذیب نفسم؛ بگوید در غفلت و بی تفاوتیم صرف کردم؟ خطاب و سوال دوم می آید که عمرت را در چه مصرف کردی؟ عمر را در تکرار مکررات صرف کردی؟ آن بعد معنوی را چه کردی؟ همین مقدار که به فکر بعد مادی خود بودی و برای خوراکت، برای لباست و برای مسکنت شبانه روز دویدی و به جایی نرسیدی، برای بعد معنوی خودت چکار کردی؟ آخر انسان موجودی مرکب و دو بعدی است حیوان که نیست تا یک بعدی باشد؛ یک بعد معنوی دارد و یک بعد مادی. هفتاد سال برای بعد مادی دویدی پس برای جنبه معنوی چه کردی؟ این هم دوم بدبختی انسان غافل در دنیاست که نمی تواند جوابی بدهد و از همین جاست که به بدبختی کشانده می شود. نظیر کسی است که به محاکمه برود و پیش از این که پیش میز محاکمه برود در همان ابتداء اقرارهایش را بکند و بدبختی هایش ثابت بشود، پرونده سیاه شود؛ این چنین آدمی به صف محشر می آید و می بیند کار خیلی خراب است. اینجا عمل می خواهند و می بیند هر که در دنیا کار کرده اینجا آباد است، روشن است و هر که هم در دنیا برای اینجا کار نکرده بی بهره است، در ظلمت است. الدنیا مزرعه الاخره، این دنیا کشتزار است، اگر اینجا کشتی، آنجا درو می کنی، آنجا برداشت می کنی و اگر نکشتی آنجا هیچ نداری.
حضرت لقمان انسان دانایی بود شاید هم پیغمبر بود. اول غلام بود تا اینکه شخصی او را خرید؛ خریدار، آدم خوبی بود، اما آدمی بی تفاوت و مغرور به خدا. شب که شد موقع خواب لقمان خوابید، مقداری که خوابید بلند شتا برای آخرت خود بهره ای بردارد. نزدیک های اذان صبح دید که اربابش خوابیده و از او خبری نیست، تعجب کرد که مگر او اعتقاد به معاد و آخرت ندارد؟ چرا به فکر آخرتش نیست؟ آمد بالای سر اربابش و گفت: آقا بلند شو، موقع نماز شب است، غافله نماز شب خوانها بیدارند، زمزمه هایشان بلند است، سبوح و قدوس های آنها در این جهان طنین انداز است، بلند شو. گفت: خوابم می آید، خدا ارحم الراحمین است، بگذار بخوابم، و تا اذان صبح خوابید، اول اذان صبح لقمان آمد و او را بیدار کرد و گفت: غافله نماز شب خوانها نماز شبهای خود را خواندند و بهره هایشان را بردند و رفتند، حالا موقع نماز اول وقت است؛ بلند شو و اقلا نماز اول وقت صبح خودت را بخوان. گفت: خدا ارحم الراحمین است، بگذار بخوابم، و تا دم آفتاب خوابید و نزدیک طلوع آفتاب لقمان بالای سرش آمد و گفت: بلند شو، دنیا متلاطم است، خروس را ببین که چگونه قبل از طلوع آفتاب این طرف و آن طرف می دود و چیزی می گوید؛ می گوید: ایها الغافلون، قوموا.
ای بی خبرها، بلند شوید. گفت: خدا ارحم الراحمین است، بگذار بخوابم. تا مدتی بعد از طلوع آفتاب خوابید. وقتی که برای صبحانه بلند شد مقداری گندم به لقمان داد و گفت: آن را به فلان مزرعه ببر و بکار. لقمان هم برای این که او را آدم کند مقداری ارزن تهیه کرد و برد و در آن زمینها ریخت و برگشت. مدتی بعد ارباب متکبر جلو و لقمان عقب سرش به مزرعه رسیدند. نگاه کرد، دید که فقط علف سبز شده! گفت: لقمان! مگر گندمهایی را که به تو دادم نکاشتی؟ گفت نه برای این که از شما یاد گرفتم؛ شما مرتبا می گفتی: خدا ارحم الراحمین است دیدم. دیدم گندم گران است لذا به جای گندم ارزن به زمین پاشیدم که خدا ارحم الراحمین است و به ما گندم می دهد ارباب گفت: مگر دیوانه شدی؟ چگونه ممکن است ما ارزن بکاریم و گندم برداریم؟ گفت: آقا، اگر این چنین است چگونه می شود آدم از اول شب تا به صبح بخوابد بعد هم بگوید که خدا ارحم الراحمین است و من بهشت و حورالعین و قصر دارم و در صف محشر نور دارم. چگونه می شود؟
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر - کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
همیشه این شعر را بخوانید، برای شاگردانتان هم بخوانید. همیشه بگوییم که صف محشر عمل می خواهد و عملش هم باید از این دنیا تهیه شود. آنجا خورشید نیست، نور می خواهد و نورش باید از اینجا باید تهیه شود. لذا وارد صف محشر می شود و می بیند وضع خراب است.
قرآن درباره قیامت جمله ای دارد که خیلی متاثر کننده است؛ می فرماید:
یود المجرم لویفتدی من عذاب یومئذ ببنیه و صاحبته و اخیه و فصیلته التی تئویه و من فی الارض جمیعا ثم ینجیه کلا انها لظی(346)
یعنی یک وقت می بینید عذاب دردناک است، حاضر است تمام پسرهایش را بدهد، دختران و همسرش را بدهد، پدر و مادرش را بدهد، تمام جهان را حاضر است بدهد تا از این صحنه و از این عذاب نجات پیدا کند. قرآن می فرماید: کلا محال است؛ آنجا نه زور است، نه زر است و نه پارتی؛ نه تقلب، نه حقه بازی. آنجا روز حساب و کتاب است؛ روز برداشت است. اگر کسی بخواهد بگوید که من پسرم را، همسرم را و تمام جهان را می دهم دیگر کارم نداشته باشید به او خطاب می شود: کلا.
آنجا که چیزی ندارد تا بدهد و اگر تمام جهان هم مال او باشد و بدهد فایده ای ندارد. هر چه کشتی باید برداشت کنی.
حسرت و ندامت دیگر برای غافل این است که می بیند یک دسته ای با چه شکوهی مشغول رفتن به بهشت هستند؛ قرآن می فرماید:
یوم تری المومنین و المومنات یسعی نورهم بین ایدیهم و بایمانهم بشریکم الیوم جنات تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ذلک هو الفوز العظیم.(347) یعنی یک دسته می روند در حالی که نور جلوی آنهاست. آنجا تاریک است و باید از این دنیا برای آنجا نور تهیه کرد. لذا در روایات می خوانیم آن کسانی که در دنیا وضوی خوب می گیرند در قیامت دستهاشان می درخشد. آن کسانی که دلی بدست آوردند، خدمتی کردند، دل بینوایی را خوش کردند، دل زیردست را خوش کردند، دیگران را عفو کردند آنجا نور دارند. یسعی نورهم بین ایدیهم، یعنی ملائکه در جلو چراغ کش آنها هستند و یک دسته از ملائکه هم اطراف آنها را گرفته و بشارت می دهند یعنی به تعبیر ما زنده باد، زنده باد می گویند و به او خطاب می کنند: خوشا به حالت، جایت در بهشت است، به چه فوز و سعادتی رسیدی!
افراد بی تفاوت که در این دنیا کاری نکردند یک دفعه به التماس می افتند: یوم یقول المنافقون و المنافقات للذین آمنوا نظرونا نقتبس من نورکم.(348)
بنا می کنند به داد زدن تن ای شمایی که نور دارید، صبر کنید، بایستید تا ما هم از نور شما استفاده کنیم. اما آنها را مسخره می کنند:
قیل ارجعوا وراءکم فالتمسوا نورا، یعنی به آنها می گویند: به دنیا باز گردید و در آنجا نر تهیه کنید. ما هر چه داریم در دنیا تهیه کردیم. اینجا که نمی توانیم به شما نور بدهیم؛ نور ما مال خود ماست و عذاب شما هم مال خود شماست. اگر نور می خواهید باید برگردید و نمی توانید برگردید.
در همین گفتگو یک وقت جهنمی ها در جهنم و بهشتی ها در بهشت خواهند بود:
فضرب بینهم بسور له باب باطنه فیه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب.(349)
آنها که نور نداشتند و آن را تهیه نکردند، بلکه بواسطه گناهانشان جهنم، مار، مور، عقرب و زقوم تهیه کردند می بینید که در جهنمند و بهشتی ها هم دور هم در بهشتند. بهشتیها جهنمی ها را می بینند که در جهنمند و جهنمی ها هم بهشتی ها را می بینند و با هم حرف می زنند. یکی از حرفهای بهشتیها و جهنمیها این است که جهنمی ها به آنها رو می کنند و می گویند الم نکن معکم(350) یعنی تو یک خانم معلم بودی من هم یک خانم معلم بودم، مگر با هم نبودیم؟ تو یک مدیر بودی من هم یک مدیر بودم؛ تو یک دبیر بودی من هم یک دبیر بودم الم نکن معکم؟ همه ما فرهنگی بودیم، چه شد که تو بهشتی شدی و من جهنمی شدم؟
قالوا بلی، می گویند: بلی درست است، ما همه فرهنگی بودیم، من و تو در یک دبیرستان بودیم، من و تو در یک دبستان بودیم اما فرق ما و شما این است: ولکنکم فتنتم انفسکم،(351) تا می خواستید بیدار شوید دوباره خوابتان می برد و اگر هم در یک جلسه ای برایت توجهی پیش می آمد خود را گول می زدی و می گفتی: خدا ارحم الراحمین است، انشاء الله درست می شود. ولکنکم فتنتم انفسکم و تربصتم. در انتظار نشستید و گفتید: حالا که جوانیم، ان شاء الله وقتی پیر شدیم، بازنشسته شدیم آن وقت با منبر و محراب و حرم سر و کار پیدا خواهیم کرد. و ارتبتم و با شک و شبهه و دلهره و اضطراب خاطر و درست است و درست نیست، آیا این چه سخنانی است، آیا او از خودش می گوید یا از قرآن می گوید و... با این حرفها زندگی می کردید تا این که غرکم بالله الغرور شیطان شما را گول زد.
به عبارت دیگر بهشتی ها به جهنمی ها یک جمله می گویند؛ می گویند: من و تو هر دو فرهنگی بودیم، هر دو در یک دبیرستان و در یک دبستان بودیم، هر دو زن بودیم، هر دو مرد بودیم اما فرق من و تو این بود که من بیدار بودم و تو خواب بودی؛ فرق ما همین بود. من متوجه بودم اما تو بی تفاوت بودی؛ من به فکر بودم و تو بی فکر. تو فکر داشتی اما برای لباس فکر داشتی، برای بعد مادی فکر داشتی؛ تو فکر داشتی اما شبانه روز مثل کرم ابریشم دور خود تنیدی برای این که فقط مسکنی، زنی، فرزند و شکمی به دست بیاوری اما من علاوه بر این که این ها را داشتم به فکر بعد معنوی خودم هم بودم؛ به فکر این که برای جای دیگر خلق شده بودم. جهنمی ها مایوس می شوند و وقتی مایوس شدند، این غافل ها، این بی تفاوت ها و بی توجه ها در آخر کار به خدا التماس می کنند.
در اول بحث گفتم که این ندامت از دم مرگ شروع می شود و به اینجا می رسد. در اینجا جهنمی ها مایوس می شوند؛ وقتی مایوس شدند می سوزند و می سازند، چاره ای هم ندارند. قرآن می فرماید: و هم یصطرخون فیها(352) وقتی که صحبتها تمام می شود دیگر جهنمی ها از بهشتی ها مایوس می شوند و شاید با بهشتی مادر و دختر باشند، زن و شوهر باشند، خویش و قوم یکدیگر باشند اما یکی جهنمی است و آن دیگری بهشتی. مثلا پسر جهنمی است به پدر می گوید: بابا جان، مقداری از این آبها را بده بخورم؛ جگرم می سوزد، آتش گرفته ام. پدر جواب می دهد: می خواهم بدهم اما نمی شود برای اینکه خداوند این آب را بر شما حرام کرده است. و من خیال می کنم این حسرتها و ندامتها در جهنم از آتش جهنم بالاتر باشد. آتش جهنم پوست را می سوزاند، گوشت را می سوزاند و به قول قرآن شریف استخوان می شکند و از همه بالاتر آتش جهنم دل را می سوزاند، روح را می سوزاند: نار الله الموقده التی تطلع علی الافئده.(353) جهنم جامعه همه این عذابهاست، مستجمع جمع نقمات است، مظهر قهر خداست. - پناه بر خدا - اما این عذابها را خود تهیه کرده ای، نقماتش را خود تهیه کرده ای.
بارها گفتم که وقتی یک زن در خانه زبان دراز شد، به علمش مغرور شد؛ نق نقش در خانه شروع شد و محیط خانه را سرد و تلخ کرد، این زن در همین دنیا برای خودش زقوم می سازد درخت زقوم را چه کسی در جهنم کاشته؟ خودش کاشته است. وقتی اعصاب ضعیف شد، به جای این که به دکتر برود، به جای این که از خدا بخواهد تا اعصابش خوب بشود نق و نق او در خانه شروع می شود، نیش زدنها در خانه شروع می شود و این نیشهاست که برای او گرز می شود. گرز را خود انسان به دست ملک می دهد.
این بدبخت با یک نکبت و خواری، با یک کندی از جهنم بالا می آید اما تا بالا آمد با یکی از این گرزهایی که خود تهیه کرده است، یعنی نق زدنهایش در خانه، زخم زبانهایی که در خانه به همسرش زده، با این گرزها بر سرش می زنند و او چندین هزار سال به پایین می رود تا بار دیگر بالا می آید؛ بقیه عذابها هم به همین صورت است. آتش جهنم را خود تهیه می کند.
جهنم همین الان هم موجود است، بعد هم هست اما بارها گفته ام که مار و مور و عقربش را خود تهیه می کند. اگر مارهای بزرگی در آنجاست که نه تنها می گزد بلکه می بلعد، این مار را ما در این دنیا تهیه کرده ایم.
یک دنیا بی تفاوتی و بی توجهی کرد، یک عمر چیزی که به فکر او نیامده بعد معنوی بوده است، آخرت و قبر و قیامت و برزخ اوست. لذا قرآن می فرماید: و هم یصطرخون فیها، آه و زاری می کنند که ای خدا، ای خدا: ربنا آخرجنا صالحا غیر الذی کنا نعمل،(354) ای خدا، مرا برگردان تا آدم خوبی بشوم، عمل خوب به جا بیاورم، دیگر کارهای بدی را که در دنیا کردم نمی کنم و به جایش کار خوب می کنم؛ مر برگردان. قرآن می گوید که به او خطاب می شود:
اولم نعمرکم ما یتذکر فیه من تذکر؟(355)
آیا شصت سال، هفتاد سال عمر به تو ندادیم؟ آیا به مقداری که متذکر شوی و از خواب بیدار شوی به تو عمر ندادیم؟ اگر یک وقت در خواب جوانی بودی چرا بعد بیدار نشدی؟ یک وقت جنون داشتی چرا بعد بیدار نشدی؟
این قهر خداست؛ بچش! در جهنم بمان. فما للظالمین من نصیر، آن کس که به خود ظلم کند ظالم است، یاوری ندارد، ما یاورش نیستیم؛ ما یاور کسی هستیم که مظلوم باشد؛ ما یاور کسی هستیم که عادل باشد و یاور کسی که ظالم باشد نیستیم. بالاترین ظلم این است که انسان خود را نشناسد؛ بالاترین ظلم این است که انسان نداند به کجا آمده، برای چه آمده و به کجا می رود. این بالاترین ظلم است لذا قرآن در آیه امانت می فرماید: ای بشر، قدر و منزلت تو این اندازه است که می توانی مورد امنت خدا باشی و این برای انسان خیلی مقام است.
انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان،(356) یعنی ما امانت را به جهان عرضه داشتیم - این که این امانت چیست هر کسی چیزی گفته اما به هر حال چیز مهمی است، امانت خداست - اما جهان نتوانست از نظر تکوین آن را بپذیرد این لیاقت را نداشت اما انسان پذیرفت ولی خیانت کرد. بعد می فرماید: انه کان ظلوما جهولا(357) این انسان خیلی به خود ظلم کرده، این انسان خیلی به خود جاهل است و نمی داند چه دارد، نمی داند برای چه آمده، نمی داند به کجا می رود و همه بدبختیها هم همین جاست.
در آخر بحثم از همه شما زن و مرد یک تقاضا دارم و آن این است که این روایت کوچک امیرالمومنین (سلام الله علیه) همیشه در فکر و در نظر شما باشد.
امیرالمومنین (علیه السلام) بارها می فرمود: ارحم الله امرء عرف من این فی این الی این.
یعنی خدا رحمت کند آن کسی را که بداند از کجا آمده، در کجا آمده برای چه آمده و به کجا خواهد رفت یعنی خدا رحمت کند آن کسی را که یک مقدار متوجه باشد، غافل نباشد؛ اقلا در 24 ساعت، قدری در خود فرو رود که ثوابش هم بسیار است؛ تفکر ساعه خیر من عباده سبعین سنه، یعنی یک آن به خود فرو رفتن و این که فکر کنیم که از کجا آمده ایم، برای چه آمده ایم و به کجا می خواهیم برویم، راستی اگر برای خوردن، آشامیدن و زحمت کشیدن آمده باشیم این که شعار کمونیستهاست، این که الاغی بیش نیست، این که عبث است و بر می گردد به این که خدا - نعوذ بالله - کار بیهوده کرده است.
ما برای این خلق نشدیم که مدتی زحمت بکشیم بعد هم آسایش بدست آوریم، که البته آسایش نیست زیرا هر آسایشی در این دنیا و هر نوشی در این دنیا، نیشها دارد. در این جلسه کیست که بگوید من لذت صد در صد دارم یا پنجاه درصد دارم؟ لذت اگر باشد دفع الم است و هر نوشی نیشها دارد. معلوم است که انسان برای لذت خلق نشده است، پس اقلا در 24 ساعت مقداری در خود فرو برود، فکر کند و بگوید که امیرالمومنین (علیه السلام) فرموده رحم الله امرء عرف من این فی این الی این.

بخش دوم: گفتار یازدهم

موانع سیر الی الله

2. تخیلات و توهمات
بحث جلسه گذشته درباره این بود که افرادی که در راهند و راه مستقیم یعنی آن راهی که همه انبیاء برای نشان دادن آن آمدند یافته اند دشمنان فراوانی دارند؛ نظیر آدمی که در وسط آب بوده و آب بر او محیط است انسان هم در این دنیا ولو راه پیدا کرده باشد به وسیله دشمنانی در احاطه است و این دشمنان دشمنهای سرسختی هم هستند و قرآن شریف برای این ها زنگ خطر زده است. انبیاء آمدند که هم راه را نشان بدهند و هم این دشمنان را به انسان معرفی کنند؛ همه کوشش انبیاء درباره نشان دادن راه است و این که این راه دشمن دارد دشمنان خطرناکی دارد.
اولین دشمنی که در جلسه گذشته معرفی شد غفلت بود که یک دشمن درونی است و از بحث گذشته فهمیدیم که این دشمن به قدری خطرناک است که هویت انسان را هم تغییر می دهد و او را به صورت حیوانی در می آورد. قرآن شریف زنگ خطر را به قدری محکم زده است که فرموده: اولئک کالانعام بل هم اضل، اولئک هم الغافلون. و از طرف دیگر به حالت توجه بسیار اهمیت داده و فرموده:
تفکر ساعه خیر من عباده سبعین سنه.
انسان بایستی در شبانه روز لحظه ای به خود فرو رود و به این مسئله توجه کند که از کجا آمده، برای چه آمده، به کجا می خواهد برود و منتهای سیر او کجاست؟ این امری به قدری ارزش دارد که مثل عبادت هفتاد سال است.
عرفاء و علمای اخلاق قانون مشارطه، مراقبه و محاسبه درست کرده اند برای این که حال غفلت برود و به جای آن حال توجه بیاید. و در آخر کار هم به همه شما سفارش کردم که اقلا ساعتی در شبانه روز به خود بیایید و فکر کنید که از کجا آمدید؛ برای چه آمدید و به کجا می خواهید بروید و این روایت آقا امیرالمومنین (سلام الله علیه) سرمشق شما باشد: رحم الله امرء عرف من این فی این الی این، یعنی درود و رحمت خدا بر آن کسی باد که بداند از کجا آمده، برای چه آمده و به کجا می خواهد برود.
حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) به شما فرموده است: لیس منا من لم یحاسب نفسه فی کل یوم، یعنی شیعه نیست کسی که در 24 ساعت مقداری به فکر خود نباشد.
اگر قانون مشارطه، مراقبه و محاسبه ندارید اقلا موقع خواب باید فکر کنید که امروز چه کرده اید؟ این عمری که برای آن نمی شود قیمت گذاشت چگونه صرف شد؟
این که در میان ما مشهور است که عمر طلاست اشتباه است، عمر طلا نیست؛ طلا سنگی بیش نیست؛ طلا از نظر افرادی که به این دنیا دلبستگی ندارند فلزی بیش نیست؛ فلز کمی است که میان مردم قیمت پیدا کرده. ارزش عمر به اندازه خودش است؛ خودش ارزش خودش است و هیچ وقت هم این خودش پیدا نمی شود یعنی امروز گذشت و دیگر تا هم ندارد. انسان باید فکر کند این عمری که تا ندارد، این عمری که قیمت ندارد امروز صرف چه شد؟
امیرالمومنین (علیه السلام) می فرماید: اگر دیروز و امروزت مثل هم بوده مغبون هستی یعنی عمر را دادی و در مقابل آن چیزی نگرفتی؛ چیز گرانبهایی را از دست دادی و استفاده نکردی و اگر دیروزت از امروز بهتر باشد ملعونی، آدم بدی هستی و رانده درگاه خدایی.
انسان باید موقع خواب فکر کند که آیا مغبون است؛ ملعون است یا این که نه، این عمری را که داده در عوضش چیزی گرفته که برای او مفید است.
این بحث جلسه گذشته بود و تقاضا دارم که به آن اهمیت بدهید، بسیاری از فرصتها را غفلت از دست ما می گیرد؛ بسیاری از نعمتها را غفلت از ما می گیرد و بالاتر از همه غفلت رضایت خدا را از ما می گیرد و رضایت شیطان را برای ما می آورد. لذا امیرالمومنین (علیه السلام) می فرماید: غفلت از نظر مستی، از شراب هم بدتر است.
این دنیا مردنی است نه ماندنی؛ زندگی پس از مرگ است. انسان یک وقت بیدار می شود و می بیند که شصت سال، هفتاد سال در این دنیا مثل حیوانی که در لانه خود لولیده، مثل کرم ابریشمی که به دور خود تنیده تا خفته شده، او هم تکرار مکررات داشته است؛ صبح به مدرسه می رفت، درسی می گفت و ظهر بر می گشت و ناهاری می خورد؛ شب شامی صرف می کرد و می خوابید و این تکرار مکرر شده، این مردگی تکرار شده ناگهان زنده می شود اما آن وقت چیزی جز حسرت و ندامت و رب ارجعون لعلی اعمل صالحا فیما ترکت ندارد.
وقت خواب، یک جای خلوت در یک لحظه به خود آیید، به خود فرو روید و به این دنیای فانی مقداری فکر کنید، به این که امروز چه شد کمی فکر کنید و ببینید امروز چند دروغ گفتید، چند غیبت کردید، چند تهمت زدید؛ ببینید امروز چند شایعه از حلقوم شما بیرون آمد و حلقومتان بلندگوی دشمن شد. روز اینها مقداری فکر کنید. دشمن دوم که موضوع بحث امشب ماست و این هم دمن سرسختی است که باید با آن مبارزه کرد و از آن به خدا پناه برد تخیلات، وسوسه ها، آمال و آرزوها، تلقین ها و توهمات است.
تخیل، توهم، وسوسه و تلقین بی جا در زندگی خیلی موثر است؛ برای پرت کردن انسان از راه مستقیم خیلی موثر است. بسیاری از صفات رذیله زیر سر همین تخیلات، توهمات و آمال و آرزوهاست. انسان خیال می کند چیزی است لذا تکبر می کند.
اگر ریشه یابی کنیم که تکبر از کجا پیدا شده می بینیم که از تخیل و وسوسه و تلقینات بیجاست. خیال می کنند که دیپلم گرفته چیزی شده، یا ما طلبه ها چند تا اصطلاح یاد گرفته ایم و خیال می کنیم که چیزی هستیم لذا تفاخر می کنیم. به دیپلمش به لیسانسش، به دکترایش، به اجتهادش، به سطحش و به ادبیاتش می نازد. تفاخر از همین جا پیدا می شود.
تفاخر در میان زنها زیاد است؛ همچنین در میان اهل علم یعنی در فرهنگی ها که من، من خیلی می گویند. این من من گفتن ها از کجا پیدا شده؟ از تخیلات، خیال می کند که علم دارد اما فکر نمی کند علم او که هیچ اگر علوم اولین و آخرین را هم داشت علمش در مقابل جهلش قطره ای در مقابل دریا بود! و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا.(358)
نیوتن با آن علم و اختراعش می گوید: پشت این تلسکوپ خودم عوالمی را می بینم که علم من در مقابل مجهولاتم یک قطره در مقابل دریاست!
از همه این ها که بگذریم یک آدم متفکر فکر کند که این علم از کجا آمده؟ چه کسی داده؟ مگر مال من است که به این من من تفاخر کنم؟ اگر از نظر صورت باشد مگر مال تو است که تکبر و تفاخر کنی؟ و از نظر سیرت هم مال تو نیست که تفاخر کنی، اما تخیل و توهم آدم را وا می دارد که با دانستن چند اصطلاح ادبی یا چند فرمول ریاضی یا علوم طبیعی یا با داشتن یک مدرک که همه ما می دانیم چیست یک دنیا تفاخر کند.
انسان خیال می کند که مال، چیزی است؛ ریاست چیزی است در حالی که راست یک امر اعتباری است، مال، امری اعتباری است. او وقتی پول یا ریاستی را که از امور اعتباری و پوچ هستند پیدا کرد خیال می کند که چیزی شده است لذا به قول قرآن شریف تخیل او را جهنمی می کند. می فرماید: ویل لکل همزه لمزه، الذی جمع مال و عدده، یحسب ان ماله اخلده،(359) یعنی وای به کسی که غیبت می کند؛ این غیبت کردن و شخصیت کسی را کوبیدن از تکبر پیدا می شود که آن هم ناشی از تخیل و توهم است؛ از تلقین پیدا می شود. ویل لکل همزه لمزه وای بر کسی که زبانش نیسش داشته باشد و نیش زبان از کجا پیدا می شود؟ زخم زبانها از تکبر و تفاخر پیدا می شود، از این که خیال می کند چیزی است.
بعد می فرماید: الذی جمع مالا و عدده وای به آن کسی که دلبستگی به پول دارد. این دلبستگی به پول از کجا پیدا می شود که خود مفاسدی دارد؟
حب الدنیا راس کل خطیئه، راس همه خطاها دلبستگی به دنیا است. وقتی انسان به پول دلبستگی پیدا کرد دزدی می کند، تقلب و حقه بازی می کند، گرانفروشی و غش در معامله می کند، خون مردم را می مکد. وقتی انسان به این دنیا و پول دلبستگی پیدا کرد دیگر خمس و زکات نمی دهد، به فقراء رسیدگی نمی کند، به ضعفاء رسیدگی نمی کند حتی به خویشان خودش هم رسیدگی نمی کند. اینها از کجا پیدا می شوند؟
قرآن می فرماید از تخیل پیدا می شود: یحسب ان ماله اخلده خیال می کند که این مال می تواند او را نجات بدهد می فرماید: کلا، این تخیل است. این تکبرها و تفاخرها، دلبستگی های به ریاست، دلبستگی های به دنیا و پولها و تمکنها همه جز تخیل چیزی دیگر نیست. آدم عاقل توهمی و تخیلی نیست.
خلاصه آن که قرآن می فرماید: ان الله لا یحب کل مختال فخور.(360) این مختال یعنی خیال باف را خدا دوست ندارد برای این که همین خیال بافی هاست که تکبر می آورد؛ این خیال بافی هاست که فخر فروشی می آورد. این خیال بافی هاست که انسان را از راه مستقیم به بیراهه و جهنم سقوط می دهد.
آمال و آرزوها هم همین طور است. خود آمال و آرزو نوعی تخیل و توهم است و پیامبر اکرم و امیرالمومنین (علیه السلام) مرتبا از این آمال و آرزوها می ترسانیدند پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امیرالمومنین (علیه السلام) فرمودند:
ان اخوف ما اخاف علیکم اثنان اتباع الهوی و طول الامل فاما اتباع الهوی فیصد عن الحق و اما طول الامل فینسی الاخره.
یعنی برای شما از دو چیز خیلی می ترسم: اول هوی و هوس و دوم آمال و آرزوها. می فرمایند: اگر هوی و هوس بر کسی مسلط شود فیصد عن الحق، دیگر این هوی و هوس برای او بت می شود؛ جای خدا در دل خالی می شود؛ دیگر وقتی حق جلو می آید پا روی حق می گذارد. و اما طول الامل فینسی الاخره، طول آرزو انسان را از نظر در خود تنیدن مثل کرم ابریشم می کند؛ امروز و فردا می کند و این امروز و فرداها، این آمال و آرزوهای بیجا، این که فکر صد سال دیگر را می کند و معلوم نیست وضعش چیست، آیا امشب شب اول قبرش است یا نه، اینها آخرت را به فراموشی می اندازد و بدا به حال کسی که به فکر آخرتش، به فکر هدف و مقصود از خلقتش نباشد.
آمال و آرزوها و هم چنین حرص از تخیل و توهم پیدا می شود. انسان اگر در آدمیت مقداری جلو نرفته باشد این تخیل خیلی او را اذیت می کند، مخصوصا تخیلات و وسوسه ها بیدار می شوند. وقتی که شما سر کارتان هستید، در مقام تدریس هستید این تخیلات و توهمات کمتر است اما وقتی برای استراحت به رختخواب رفتید، این دشمن سرسخت بیدار می شود و سر به سر شما می گذارد؛ تخیل جلو می آید. همین تخیلات و توهمات است که انسان را موقع خواب هم راحت نمی گذارد یعنی تخیل در عالم خواب هم کار می کند و شخص خوابهای پرت و مهیبی می بیند و هشت ساعت خوابیده و کوفته و بی نشاط است. این بی حالی از کجا پیدا شده؟ هشت ساعت خوابیده ولی یکی دو ساعت قبل از خواب تخیل داشته، در عالم خواب هم تخیل داشته و چیزهای پرتی جلو آمده است.
شخص گاهی در عالم خواب چیزهایی را می بیند که وقتی از خواب بیدار می شود آنها را فراموش می کند. مخصوصا افرادی که اشتغالات زیادی داشته باشند خیلی خواب می بینند اما از یادشان می رود اینها کوبندگی برای روح و جسم دارد. این تخیلات موقع استراحت بیدار می شود و برای روح و جسم ضرر دارد.
قرآن شریف مرتبا برای این تخیلات و توهمات و وسوسه ها زنگ خطر می زند. آیه مفصلی را هفته گذشته راجع به غفلت برای شما خواندم که در آخر این آیه شریفه می فرماید: و یوم یقول المنافقون و المنافقات للذین آمنوا انظرونا نقتبس من نورکم.(361)
در روز قیامت افرادی نور دارند؛ آنهایی که در این دنیا برای آخرت خود نور تهیه کردند این نورها در جلوی آنهاست و آنها در حال رفتن به بهشت هستند و ملائکه اطراف آنها را گرفته اند: بشریکم الیوم جنات تجری من تحت الانهار،(362) یعنی زنده باد این خانم، زنده باد این آقا که داریم او را به بهشت می بریم.
اما یک دسته بدبخت که در ظلمت و بیراهه فرو رفته اند و جهنمی شده اند آنجا حیرانند و شروع به التماس می کنند: یوم یقول المنافقون و المنافقات للذین آمنوا انظرونا نقتبس من نورکم. می گویند آی، قدری صبر کنید؛ ما در ظلمت فرو رفته ایم. صبر کنید تا ما از نور شما استفاده کنیم. به آنها خطاب می شود: ارجعوا، این خطاب را یا بهشتی ها می کنند یا ملائکه، نمی دانم ولی به هر حال هر که این خطاب را به آنها می کند آنها را مسخره می کند. می گویند: ارجعوا وراءکم فالتمسوا نورا، به دنیا برگردید و در آنجا نور تهیه کنید. این نور را ما در آنجا تهیه کدیم و برای خود ماست. در آخرت نمی شود نوری را که یکی تهیه کرده به دیگری بدهد این جا وظیفه است چیزی را که داریم به همدیگر بدهیم اما در عالم آخرت این طور نیست.
وقتی جهنمی ها به بهشتیها می گویند که یک مقدار از آب خود را به ما بدهید تا بخوریم می گویند: که خدا این آبها را برای شما حرام کرده است و نمی شود آنها را به شما داد.
وزر آن، هم همین طور است: و لا تزر وازرة وزر اخری،(363) وزر و بال هر کسی به دوش خودش است سعادت و نورش هم مال خودش است. بعد بهشتی ها به بهشت و جهنمی ها به جهنم می روند:
فضرب بینهم بسور له باب باطنه فیه الرحمه و ظاهره من قبله العذاب ینادونهم الم نکن معکم.(364)
با یک دنیا حسرت و ندامت جهنمی ها به بهشتی ها می گویند: مگر ما با شما نبودیم؟ مگر ما همسایه و همکلاس نبودیم؟ مگر ما رفیق نبودیم؟
قالو بلی و لکنکم فتنتم انفسکم، شما خودتان را گول زدید؛ نفس اماره شما، شما را گول زد و تربصتم، به خیال زنده ماندید؛ به تخیل و توهم و وسوسه در خود لولیدید و انتظار کشیدید و ارتبتم، به شک و شبهه افتادید و شک و شبهه خود یک نحو وسوسه است، خودش نوعی تخیل است و غرتکم الامانی، آمال و آرزوها شما را گول زد: وقتی پیر شدید انشاء الله درست می شود؛ حالا خدمت در فرهنگ ما تمام شود ببینیم چه می شود؛ ان شاء الله سال دیگر درست می شود. حتی جاء امرالله یک وقت مردگی زندگی شد و غرکم بالله الغرور.
دشمن دیگری که شما را گول زد شیطان بود. این آیه شریفه به ما چه می گوید؟ می گوید: ای آقا، ای خانم، مواظب باش تخیلی نباشی، توهمی نباشی. مواظب باش در آمال و آرزو نلولی، مثل کرم ابریشم که در ابریشم خود می تند تا بمیرد. مواظب باش که تخیل دشمن سرسخت تو است.
به شما بگویم که تلقین و تخیل از غفلت خیلی قوی تر است از جهت این که بتواند به مراد خود جامه عمل بپوشاند. تخیل گاهی اوقات برای انسان چیز نبود را بود می کند، مجسم می کند؛ اگر یک شخص ترسو به قبرستان برود، یک وقت می بیند که مرده از قبر بیرون آمده! به راستی هم می بیند و ترس او زیادتر می شود. یک وقت می بیند که مرده او را تعقیب می کند، او فرار می کند و مرده هم می دود. یک وقت حس می کند که مرده او را گرفته و غش می کند در حالی که مرده بدبخت زیر خروارها خاک خفته. زنده اش چه مقدار می توانست بدود که حالا مرده اش بدود! نه از قبر بیرون آمده و نه او را گرفته. پس چه چیزی است که مرده را از قبر بیرون می آورد؟ تخیل و توهم. چه چیزی باعث می شود که او می بیند مرده را در حال دویدن است و قوه لامسه را گول می زند؟ تخیل و توهم.
بعضی از این خوابها از اینجا سرچشمه می گیرد؛ خواب می بیند که دارند تازیانه اش می زنند؛ وقتی از خواب بیدار می شود می بیند عرق کرده و کوبیده شده است.
تخیل حتی روی جسم هم اثر می گذارد؛ با وجودی که کسی در رختخواب به او تازیانه نزده تخیل او را واداشته که تازیانه بخورد. تلقین هم همین طور است. داستانی را که مولوی در مثنوی راجع به همین تخیلات و وسوسه ها و تلقینات دارد مثال باشد یا واقعیت اما راستی همینطور هم است.
مثنوی می گوید: یک آخوند مکتبی بود که خیلی جدی بود و هیچ وقت مکتب را تعطیل نمی کرد و شاگردان می خواستند سر به سرش بگذارند و مدرسه را تعطیل کنند. بالاخره بچه ها تصمیم گرفتند که آقا معلم را گول بزنند لذا توطئه ای کردند. یک روز صبح یک بچه آمد و لام کرد و معلم جوابش را داد. شاگرد گفت: چرا رنگتان زرد شده است. آخوند گفت: نه، رنگم زرد نیست. برو بنشین. رفت و نشست بچه دوم آمد و سلام کرد و گفت: چر رنگتان زرد شده است. گفت برو بنشین حالم خوبست. سومی و چهارمی و پنجمی همین طور آمدند و همین حرف را زدند در مرحله چهارم و پنجم آقای معلم رنگش زرد شد و شاگردان ششم و هفتم و هشتم که آمدند و همین حرف را زدند آقا تب کرد. شاگردان نهم و دهم که آمدند آقا دیگر خوابید و بچه ها همانجا مدرسه را تعزیل کردند! این قضیه از نظر روان شناسی راست است، درست است.
الان پزشکان روانی حتی همین پزشکان اگر کمی وارد باشند تب 41 درجه ای را با تلقین به 30 درجه تنزل می دهند. فراوان دیده شده که افرادی بستری هستند و نمی توانند بلند شوند اما با تلقین آقای دکتر بلند می شوند و سر کارشان می روند. تلقین خیلی موثر است. اگر در راه شفا بیفتد مریض را شفا می دهد و اگر در راه مرض بیفتد صحیح را مریض می کند. لذا تخیلات، توهمات، آمال و آرزوها انسان را زود از راه بیرون می برد و باید از این تخیلات و توهمات به خدا پناه برد.
آخرین سوره قرآن کریم به همه ما این امر را گوشزد می کند. زمانی به شما عزیزان می گفتم که در این دو سوره نکات لطیف بکار برده شده که قابل توجه است. در سوره اول یک مرتبه به خدا پناه برده شده و چهار چیز خیلی مهمی را اشاره می فرماید:
بسم الله الرحمن الرحیم. قل اعوذ برب الفلق. من شر ما خلق.
یعنی خدایا، از شر مردم به تو پناه می برم. این من شر ما خلق چیز بزرگی است. یعنی از شر آمریکا، شوروی، صدام خدایا به تو پناه می برم. و دیگر و من شر غاسق اذا وقب یعنی خدایا به تو پناه می برم وقتی که غریزه جنسی طغیان کند، طوفانی شود. راستی هم مشکل است؛ مرد می خواهد، زن می خواهد که در آن موقع بتواند از شر غریزه جنسی نجات پیدا کند، تا طوفان نشده خیلی اهمیت ندارد اما اگر طوفانی شود و انسان بتواند یوسف وار فرار کند مشکل است مشکل! یوسف (علیه السلام) هم می گوید: خیلی مشکل است. قرآن هم می فرماید: و لقد همت به و هم بها لولا ان رءابرهان ربه. اگر عصمت یوسف (علیه السلام) نبود چنانچه زلیخا رفته، یوسف (علیه السلام) هم رفته بود.
من شر النفاثات فی العقد یعنی خدایا، به تو پناه می برم در وقتی که زن عشوه گری کند. مرد می خواهد که در آن موقع گول نخورد ته مشکل است. قرآن هم در سوره یوسف می فرماید: خیلی مشکل است. لذا باید اختلاط زن و مرد نباشد و الا اگر باشد برای افراد عادی مفسده جلو می آید لذا به خدا پناه می برد از این که زن عشوه گری کند.
و من شر حاسد اذا حسد یعنی خدایا، از شر حسود وقتی که حسادتش گل کند به تو پناه می برم و به راستی هم باید به خدا پناه برد. آدم حسود اگر حسادتش گل کند قابیل می شود هابیل را می کشد، با وجود این که قابیل پسر پیغمبر است، پسر حضرت آدم (علیه السلام) است اما همین قابیل برادرش را می کشد چرا؟ برای این که حسود است و حسادتش گل کرده.
برادران یوسف پسران پیغمبرند و می دانند که یوسف (علیه السلام) بی گناه است؛ کودک بی گناهی که اذیتی به این برادرها نکرده اما تصمیم گرفتند که او را بکشند و بالاخره هم او را در چاه می اندازند. چرا؟ برای این که حسادت آنها گل کرده بود. یکی از بزرگان ارزیابی کرده و به این نتیجه رسیده بود که بسیاری از گناهان از زمان حضرت آدم (علیه السلام) تا به حال زیر سر حسادت است و با کمال تاسف باید بگوییم که این حسادت در میان ما اهل علم زیاد است. لذا در قدسیات می خوانیم که اگر چنین باشد علماء برای حسادت به جهنم می روند.
به قول یکی از مراجع که به ما طلبه ها می گفت: آن شترش در خانه خودمان خوابیده. و نیز با کمال تاسف باید بگویم که در میان شما فرهنگیها زیاد است و این از امتیازات شماست. چون عالم هستید این طورید ولی خوب است که عالم باشید اما حسود نباشید.
حسادت بد صفتی است؛ ضعف اعصاب می آورد، نگرانی و دلهره و اضطراب خاطر می آورد، دشمنی می آورد، آدم را از جامعه پرت می کند، گناهان را زیاد می کند، گناهان را به نامه عمل انسان می آورد و ثوابهای ما را به نامه عمل آن که به او حسادت می کنیم می برد. از همه اینها که بگذریم آدم حسود در قیامت مثل خوک وارد صف محشر می شود. حسود نباشید و با کمال صراحت بگویم کم تر کسی پیدا می شود که بگوید من ریشه حسادت را سوزانیده ام. به این زودی ها نمی شود.
به قول استاد بزرگوارم، رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) می گفتند: بیست سال خون جگر می خواهد، مبارزه می خواهد تا انسان بتواند بگوید ریشه یک صفت رذیله را خشکانده ام و از دلم ریشه کن کرده ام و به جای آن درخت سعادت و فضیلت را کاشته ام. به این زودی ها نمی شود. تقاضا دارم با این صفت حسادت که غالبمان داریم مبارزه کنید. بد است که یک فرهنگی به صورت خوک وارد صف محشر شود، بد است.
در این سوره از چهار چیز مهم یک مرتبه به خدا پناه برده شده اما در سوره دوم سه چهار مرتبه از یک چیز به خدا پناه برده می شود. معلوم است که این یک چیز از آن چهار چیز بدتر است.
بسم الله الرحمن الرحیم. قل اعوذ برب الناس. ملک الناس. اله الناس. من شر الوسواس الخناس. الذی یوسوس فی صدور الناس. من الجنه و الناس.
یعنی خدایا، به تو پناه می برم، خدایا به تو پناه می برم از شر افرادی که وسوسه می کنند؛ وسوسه ای که بد را به صورت خوب در آورده و زهر را در کپسولهای رنگارنگ ریخته و با توجیه گریها انسان را گول می زند.
انسان گاهی خودش از شیطان جنی و انسی بدتر است؛ وسوسه های که خودش برای خودش دارد، تخیلات و تلقین ها و آمال و آرزوهایی که خوش برای خودش دارد، اصلا شیطان با او کاری ندارد.
شخصی شیطان را در خواب دیده بود، در حالی که طنابهای مختلف در دستش بود. پرسید: اینها چیست؟ گفت: مردم را مهار می کنم و به جهنم می برم. گفت طناب من کو؟ جواب داد: تو و امثال تو طناب لازم ندارید، خودتان می آیید!
اینها شیطان لازم ندارند، خودشان شیطانند: و من یعش عن ذکر الرحمن تقیض له شیطانا فهو له قرین،(365) یعنی شیطان دوست آنهاست. بعضی اوقات خانم طوری است که خودش شیطان است.
در انتها باید به شما تذکر بدهم که این تخیلات، این وسوسه ها، این تلقینات بی جا و این توهمات این آمال و آرزوها بسیار خطرناک است. شما عالمید، شما نخبه اید، نسل آینده مرهون شماست؛ آدم متفکر عاقلی باشید. مواظب باشید که توهمات، تخیلات، آمال و آرزوها شما را به سقوط نکشاند.