فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

بخش دوم: گفتار نهم

سیر الی الله (3)

پیرو مبحث گذشته گفتیم که انسان، بلکه همه موجودات سیری دارند به نام سیر الی الله - تبارک و تعالی - و قرآن مجید این مطلب را متذکر می گردد:
الا الی تصیر الامور(324) ان الی ربک الرجعی(325) ان الی ربک المنتهی(326) یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه.(327)
نظیر این آیا در قرآن شریف زیاد است و از مجموع این آیات استفاده می کنیم که عالم وجود در حرکت است و منتهای حرکت آنها حق تعالی است. و در خصوص انسانها گفتیم که در این راه به سه دسته منقسم می شوند:
1. دسته اول افرادی هستند که راه را پیدا کرده اند و در راه افتاده اند؛ آن راهی که همه پیامبران برای آن آمدند. منتهای سیر آنها خداست؛ منتهای سیرشان بهشت است؛ منتهای سیر آنها رسیدن به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه طاهرین (علیه السلام) و صلحاء و شهداست:
و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقا؛(328) افرادی که از خدا و رسول اطاعت کنند یعنی افرادی که در راه مستقیمند؛ راهی که پیامبران نشان دادند و در نتیجه از خدا و رسول اطاعت کنند منتهای سیرشان رسیدن به پیامبران، اوصیاء شهداء و افراد صالح است و مردم در این راه منتهای سیرشان رسیدن به پیامبران، اوصیاء، شهداء و افراد صالح است و مردم در این راه متفاوتند تا ببینیم کوشش آنها در این دنیا چه مقدار است؛ رابطه با خدا در این راه چه اندازه است؛ سرعت سیرشان در این دنیا چقدر است. هر چه سرعت بگیرند، هر مقدار کوشش کنند در آنجا از نظر منزلت و رفعت متفاوتند. چنانچه در روایات می خوانیم که در قیامت مردم باید از پل صراط بگذرند. قرآن مجید می فرماید: ان منکم الا واردها،(329) یعنی هیچ کس نیست مگر این که وارد جهنم می شود یعنی از روی پلی که در روی جهنم است باید بگذرد.
مردم در گذشتن از این پل متفاوتند: یک دسته می گذرند اما مثل برق جهنده می گذرند؛ بعضی می گذرند اما افتان و خیزان می گذرند، با مشقت و سختی زیاد خود را از این پل نجات می دهند.
اگر ما بخواهیم حقیقت آنجا را درک کنیم باید ببینیم وضع ما در این دنیا چگونه است؛ اگر در راه مستقیم هستیم و رابطه ما با خدا محکم است، اصلا در زندگی ما گناه دیده نمی شود و در اینجا دست عنایت خدا روی سرماست و اگر از این پل یعنی پلی که روی هوی و هوس و نفس زده شد بگذریم، در آنجا هم از روی جهنم و آن پلی که روی جهنم است می گذریم و سرعت سیرمان هم مثل برق است. اما اگر در اینجا در راه مستقیم بودیم ولی گاهی سقوط داشتیم و تدارک نکردیم، گاهی هم افتادن داشتیم و جبران نکردیم و رابطه ما با خدا خیلی محکم نبود، متابعت و پیوند ما با پیامبر و اوصیاء خیلی محکم نبود، در آنجا هم از پل می گذریم اما افتان و خیزان و با مشقت.
در روایت داریم که شخصی گاهی اوقات در جهنم می افتد اما خود را نجات می دهد و از جهنم بیرون می آید. اگر در این دنیا در جهنم هوی و هوس بیفتد ولی خود را نجات بدهد، در جهنم نفس اماره و صفات رذیله بیفتد و خود را نجات بدهد در آنجا هم افتان و خیزان خود را نجات می دهد و خود را به بهشت می رساند.
منتهای سیر در این دنیا گاهی رحمت خدا و بهشت است، آنجا هم منتهای سیر انسان رحمت خدا و بهشت خواهد بود اما گاهی سیر انسان در این دنیا به جایی می رسد که مصداق این آیه واقع می شود: یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک،(330) یعنی ای بنده ام بیا، بیا؛ به سوی من بیا. آنجا دیگر منتهای سیر او بهشت نخواهد بود بلکه بالاتر از بهشت است؛ دوستان او اهل بهشت نیستند بالاتر از اینها هستند. به جایی می رسد که پشت پا به بهشت و حور العین و قصر و غذای بهشتی می زند؛ لذت او غیر از لذت مادیات است؛ غیر از لذت بهشت است، لذت آنجا برای او تکلم با خداست، حرف زدن خدا با او و حرف زدن او با خداست؛ در مقام عشق به خدا آنجا مبهوت است؛ در مقام رحمت ربوبی در آنجا حیران است.
در روایات می خوانیم که بعضی افراد در بهشت مات و حیرانند؛ مثل یک عاشق به تمام معنا و اله هستند و چیزی بجز خدا در دلشان نیست و جز خدا چیزی نمی بینند؛ جز حرف خدا چیزی نمی شنوند و چندین هزار سال مبهوت و حیرانند به طوری که حورالعین شکایت می کنند که خدایا، آنها به ما اعتنایی ندارند. خطاب می شود: آنها عاشق من هستند و در عالم وحدت غوطه ورند؛ آنها غرق در مقام الوهیت هستند و چیزی که در دلشان نیست بهشت و حورالعین است و به قول آن شاعر الف قامت یار او را از همه چیز بازداشته و چه کند حرف دگر یاد نداد استادش.
این یک دسته از مردمند که در این دنیا راه را پیدا کردند و در راه مستقیمند، در راه اسلامند، حرف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، را شنیدند و راهنمایی او را پذیرفتند. معلوم است که این دسته نیز متفاوتند و به قول ما طلبه ها وضع آنها مقول به تشکیک است. اینها از نظر سیر مراتبی دارند و از نظر رسیدن به هدف هم دارای مراتبی هستند ولی به هر حال باید گفت: خوشا به حال اینها، از نظر قرآن اینها یا اصحاب الیمین هستند، یا سبقت گرفته اند چه سبقت گرفتنی و بر اصحاب یمین مقدمند و اصحاب الیمین ما اصحاب الیمین،(331) یعنی کسانی که در راه مستقیمند، بارک الله بر آنها، چقدر مبارکند، چقدر میمونند، چقدر با سعادتند. و السابقون السابقون اولئک المقربون،(332) اما یک دسته از آنها از این اصحاب یمین هم بالا گرفته اند. سبقت گرفته اند چه سبقت گرفتنی. به مقاماتی رسیده اند چه رسیدنی.
روی هم رفته چه از اصحاب یمین باشند و چه از اصحاب یمین سبقت گرفته باشند به آنها باید گفت: بارک الله؛ به آنها باید گفت: خوشا به حال شما؛ باید گفت: منتهای سیرتان خدا و رحمت خداست؛ منتهای سیرتان پیامبران و شهداء و اولیاء و افراد صالح هستند.
2. دسته دوم اصحاب شمالند که قرآن می فرماید: و اصحاب الشمال ما اصحاب الشمال یعنی آنهایی که راه را پیدا نکرده اند و در راه نیستند، چقدر شرمنده اند؛ چقدر نامبارکند. بدا به حال اینها که در راه مستقیم نیفتاده اند.
این اصحاب شمال به دو دسته تقسیم می شوند: یک دسته از آنها می دانند که راه مستقیم چیست اما عناد دارند، لجوجند و دانسته از راه مستقیم منحرف شده اند. اینها منافقین هستند؛ اینها آدمهایی لجوج و عنودند.
دسته دیگر کسانی هستند که راه را پیدا نکرده اند، گرچه تقصیر دارند، قصور دارند اما لجوج و عنود نیستند و بالاخره در راه مستقیم نیستند. هر دو دسته را قرآن شریف اصحاب شمال می داند و باید به آنان گفت: بدا به حال شما. اصحاب الشمال ما اصحاب الشمال. یعنی اصحاب دست چپ، اصحاب کژی ها، اصحاب چپی ها، چقدر شوم و نامبارکند.
هر دو دسته از این افراد هم مراتبی دارند، تا ببینیم در این دنیا چه مقدار به کثری رفته اند؛ چه مقدار پا روی حق گذاشته اند.
در روایت می خوانیم که جهنم طبقات دارد؛ طبقه اول تا هفتم. و نیز در روایات داریم که در همان طبقه هفتم هم چاهها وجود دارد؛ آن چاه ها هم تابوتها و سلولها دارد؛ هر که در اینجا سرعتش در بدبختی و ضلالت بیشتر باشد در آنجا جهنمش گودتر است و بیشتر پایین می رود: ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار.(333) آدمهای عنود، آدمهایی که حق را می دانند اما پا روی آن می گذارند و آدمهای منافق جایشان در جهنم و در طبقه آخر جهنم است؛ جای آنها اسفل السافلین است یعنی پایین تر از همه.
در روایات می خوانیم که بعضی ها را که به جهنم می اندازند چندین هزار سال فرو می روند.
فرو رفتن اینها به پستی، و به طبقات جهنم چندین هزار سال طول می کشد. آنها کم کم بالا می آیند - من نمی توانم درک کنم، هیچ کس نمی تواند درک کند و ان شاء الله هیچ کس هم به آنجا نمی رود. اما به هر حال آنها کم کم بالا می آیند و چندین هزار سال طول می کشد تا می تواند خود را به لبه جهنم برسانند، وقتی به لب جهنم می رسند گرزی از گرزهای آتشین به سرشان کوبیده می شود و دوباره چندین هزار سال به زیر می روند. تا ببینیم در این دنیا چه مقدار نزول کرده اند؛ چه مقدار به انحراف کشیده شده اند و چه قدر در این انحراف سرعت داشته اند.
در روایات می خوانیم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با اصحاب نشسته بودند؛ حضرت خطی کشیده فرمودند: این راه مستقیم است، بعد خطوط منحرفی یکی پس از دیگری پهلوی آن خط کشیدند؛ خطوط منحنی، خطوط کج، خطوطی به طرف راست و چپ فرمودند: اینها راه های غیر مستقیمند؛ راه مستقیم یکی است اما راه های انحرافی خیلی زیاد است. اگر انسان در راه مستقیم، یعنی آن راهی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده، آن راهی که قرآن نشان داده، آن راهی که همه پیامبران برای آن آمده اند نباشد راه های دیگر کج است و راه جهنم است؛ دیگر راه، راه انحراف است و هر که در این راه بیفتد از راه مستقیم دور می شود.
فرض کنید از راه مستقیم آسفالته ای منحرف شوید، هر قدمی که بر می دارید از راه مستقیم دورتر می شوید. انحرافها در این دنیا زیادند، اگر متابعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشد دیگر راه، راه انحرافی است. گاهی یهودیگری است، گاهی نصرانیت است، گاهی فسق. گاهی ظلم گرایی است و بالاخره راه انحراف فراوان است.
این دو دسته اصحاب شمالند و معلوم است که کار دسته دوم خیلی سخت است. به قدری کارشان سخت است که قرآن شریف درباره این دسته می فرماید: اینها دیگر جهنمی هستند و منتهای سیر این عنودها و لجوجها قهر خداست.
3. دسته سوم افرادی هستند که اصلا راه را پیدا نکردند و قرآن شریف می فرماید: این ها ضالین یعنی گمراهان هستند. قسم دوم گمراه نیستند بلکه مغضوب علیهم هستند و ضربت علیهم الذله و المسکنه و باؤو بغضب من الله.(334) بدبختی در ذات آنها جا گرفته است و این انسانهای عنود مورد غضب پروردگار واقع شدند.
دسته سوم گمراهند و منتهای سیر آنها قهر خدا و جهنم است اما نه به اندازه دسته دوم بلکه در این جهان دارای یک دنیا اضطراب خاطر، نگرانی، غم و غصه و شک و شبهه می باشند و به قول قرآن شریف با همین شک و شبهه ها و با این دلهره ها و اضطراب خاطرها دلها پاره پاره می شود تا بمیرند: لایزال بنیانهم الذی بنوا ریبه فی قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم،(335) یعنی سرتاپای آنها را شک و شبهه گرفته است؛ از شکی به شک دیگر و از این شبهه ای به شبهه دیگرند. دلهایشان پاره پاره شده و از خدا طلب مرگ می کنند اما از مرگ خبری نیست؛ و من یشرک بالله فکانما خرمن السماء فتخطفه الطیر اوتهوی به الریح فی مکان سحیق،(336) یعنی دسته سوم، آنها که در دلشان بتها حکومت دارد، به قدری ضعف آنها را فرا گرفته که اعصابشان له شده است. لاشخورهای معنوی اطراف آنها را گرفته اند؛ لاشخوری مثل شیطان او را مهار کرده؛ لاشخوری مثل نفس اماره او را مهار کرده؛ لاشخوری چون حب به دنیا او را مهار کرده؛ لاشخوری مثل تکبر و غرور و منیت و حسادت او را مهار کرده و او را پاره پاره می کند. به قدری دلهره و اضطراب خاطر دارد مثل کسی که در این دنیا هیچ کسی را ندارد.
معلوم است کسی که در این دنیا خدا ندارد هیچ کس را ندارد؛ کسی که در این دنیا پناهگاهی مثل خدا ندارد دیگر هیچ چیزی نمی تواند پناهگاه او باشد. اگر انسان بتواند پناهگاهی مثل خدا پیدا کند آسوده خاطر است راحت است، در راه مستقیم است؛ ولو تنها باشد ولی همه چیز را دارد. بر عکس اگر پناهگاهی مثل خدا نداشته باشد؛ دیگر هیچ چیز ندارد. بله، به قول قرآن مجید یک چیز را دارد: دلهره، اضطراب خاطر، غم و غصه، چه کنم چه کنم تا از این دنیا برود.
قرآن کریم می فرماید: لایزال الذین کفروا تصیبهم بما صنعوا قارعه(337) یعنی افرادی که از راه مستقیم کج شده اند، کوبندگی روی کوبندگی برای آنها می آید. قارعه یعنی کوبندگی. از این غم و غصه که فارغ می شود غم و غصه دیگری می آید؛ از یک مصیبت فارغ می شود مصیبتی دیگر برایش پیش می آید: لایزال الذین کفروا تصیبهم بما صنعوا قارعه. یعنی مرتبا برایش کوبندگی می آید او تحل قریبا من دارهم نه تنها برای او که برای فرزندانش نیز کوبندگی می آید؛ و برای همسرش کوبندگی می آید؛ اختلاف خانواده رخ می دهد. دنیای این افراد چنین می باشد.
معلوم است که آخرت هم دلهره است، آخرت هم اضطراب خاطر است، آخرت هم شک و شبهه است: من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخره اعمی و اضل سبیلا،(338) هر که در این دنیا کور و در ضلالت است خیال نکند که در روز قیامت چشم خواهد داشت؛ نه، من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا و نحشره یوم القیمه اعمی.(339)
در روایات می خوانیم که یکی از مصادیق اعراض از ذکر خدا این است که نماز نخواند، یا این که نماز را در اول وقت نخواند؛ وقت ظهر کارهای دنیا را بر کارهای آخرت مقدم بدارد؛ به نماز اهمیت ندهد و بالاخره حالی انحرافی پیدا کرده باشد و در یکی از آن خطوطی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) کشیده، افتاده باشد. می فرماید که اگر چنین باشد دو مصیبت دارد؛ مصیبت اول: فان له معیشه ضنکا یک زندگی ناخوشی برای اوست. زندگی خوش به این نیست که انسان فقط همسر خوبی داشته باشد؛ به مال و ریاست و تمکن هم نیست، چیز دیگریست. آن که خدا را دارد زندگی خوش دارد ولو فقیر باشد، گرچه دردها دارد اما می تواند به تمام دردها پشت پا بزند و با دل نه زبان بگوید:
یکی درد و یکی درمان پسندد - یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران - پسندم آنچه را جانان پسندد
اگر این حالت برای شخص پیدا شود بهترین خوشیها، بهترین آرامش ها و بهترین لذتها برایش خواهد بود.
زندگی ناخوش چیست؟ آن کس که خدا را ندارد و با خدا رابطه ندارد ممکن است از نظر تمکن مالی دنیا را داشته باشد اما همین دنیا برایش کوبندگی دارد؛ همین دنیا برای او دردسر است، اگر ریاست باشد دردسر است، پول باشد دردسر است و به قول قرآن کریم قارعه می باشد و کوبندگی است.
اگر انسان در راه مستقیم باشد تمام مسائل حل است؛ در دنیا صد در صد در رفاه و آسایش است. ممکن است در خمره زندگی کند اما به همه چیز پشت پا می زند.
راجع به یکی از فلاسفه می گویند که خانه او یک خمره بود. اسکندر آمده بود و همه به دیدن اسکندر رفته بودند ولی او نرفته بود. اسکندر گفت: من به دیدن او می روم. وقتی اسکندر آمد او سرش را از خمره بیرون کرد تا کمی از آفتاب استفاده کند. اسکندر مقابل او آمد به طوری که سایه اش روی سر آن فیلسوف افتاد. مقداری با او صحبت کرد و بعد به او گفت: آقا، از من حاجتی چیزی نمی خواهی؟ یک جواب داد و این جواب خیلی برای اسکندر کوبندگی داشت و برای ما بلکه جامعه بشرت سرمشق است. به اسکندر گفت: حاجتم این است که سایه ات را از سرم برداری تا از آفتاب استفاده کنم.
راجع به یکی از عرفا نیز نقل می کنند که در بازار بغداد مغازه ای داشت؛ به او خبر دادند که بازار بغداد سوخت اما مغازه تو نسوخت. گفت: الحمدلله رب العالمین یک وقت متوجه شد که این جمله یعنی چه؟ یعنی الحمدلله که مغازه های دیگران سوخت و مغازه من نسوخت؛ فهمید که ساخته نشده است. این عارف می گوید: مدت سی سال از این جمله الحمدلله رب العالمین توبه می کردم.
اینها حالاتی است برای انسان که به همه کس دست نمی دهد، ریاضت می خواهد، عبادت می خواهد، مشقت می خواهد، بیرون کردن بت از دل می خواهد تا انسان بتواند سی سال بگوید: خدایا، بد کردم که الحمد لله رب العالمین گفتم.
اگر می گویند پل صراط از مو باریکتر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزاننده تر است، در این است.
می گویند: دیگی که برای من نجوشد سر سگ در آن بجوشد. اگر عارفی این را بگوید، سی سال می گوید: خدایا، بد کردم؛ خدایا، توبه کردم، اما اگر دل ما را بشکافند می گوید: آب بیاید عالم را بگیرد اما به خانه من آسیبی نرساند! معلوم است که او انحراف دارد گرچه مدعی باشد که در راه مستقیم است اما لف است و معلوم است که یک حال انحرافی بر او حکمفرماست.
انسانی که باید به مقامی برسد که به اسکندر بگوید: اسکندر، عقب برو تا سایه ات از سرم کوتاه شود و از آفتاب استفاده کنم؛ کسی که باید به اینجا برسد که سی سال از این که گفته الحمدلله رب العالمین توبه کند، به آنجا می رسد که می گوید: دیگی که برای من نجوشد سر سگ در آن بجوشد!
ما وقتی که می خواهیم دیگران را نصیحت کنیم می گوییم: آقا، کلاه خودت را بگیر که باد نبرد. اینها حالات انحرافی است و این حالات انحرافی قطعا دلهره می آورد؛ قهرا اضطراب خاطر و زندگی ناخوش می آورد. اگر این اضطرابها در همین دنیا بود بس بود؛ قرآن می فرماید: نه، و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا و نحشره یوم القیمه اعمی(340) یعنی روز قیامت به صف محشر می آید اما کور است. این چه کوری است؟ در این دنیا کور بود و به فکر دیگران نبود؛ در این دنیا ایثارگری نداشت، نه تنها ایثارگری نداشت بلکه خود محوری داشت، خودگرایی و خود فکری داشت و چون کرم ابریشم به خود می تنید برای این که خود را اداره کند نه دیگران را. در این جا کور است، آنجا هم کور است. کوری در این دنیا این نیست که دو چشم نداشته باشد؛ ممکن است دو چشم نداشته باشد اما دل زنده ای داشته باشد.
کوری نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد؛ او از نظر دو چشم کور بود. کور دیگری نزد حضرت نشسته بود اما از نظر دل کور بود. این نابینا عصازنان آمد و در مقابل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و پهلوی آن کوردل نشست. کور دل خیلی متمول بود و متکبر بود، خودش را جمع کرد؛ تا خود را جمع کرد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عصبانی شدند و فرمودند: چرا خودت را جمع کردی؟ ترسیدی از فقر او به تو مالیده شود؟ به خود آمد و عرض کرد: نه یا رسول الله. فرمودند: ترسیدی از ثروت تو به او سرایت کند؟ گفت: نه یا رسول الله. فرمودند: ترسیدی از کوری او تو کور شوی؟ چرا خودت را جمع کردی؟ چرا این کار را کردی؟ معلوم می شود خیلی زیاد هم کور نبود چون برای جبران کارش عرض کرد یا رسول الله، حاضرم نصف مالم را به او بدهم تا از دست من راضی شود و من هم این لغزش را جبران کنم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن نابینا فرمودند: می خواهی نصف مال او از آن تو شود؟ عرض داشت: نه یا رسول الله، برای اینکه می ترسم با این دارایی من هم مثل او بشوم، یعنی می ترسم کور دل بشوم. الان دو چشم ندارم اما می ترسم چشم دلم هم از بین برود و به این جا برسم که اگر یک زن دهاتی را ببینم خودم را جمع کنم. به اینجا برسم که اگر یک آدم ساده ای را ببینم مسخره اش کنم، به خود ببالم و تکبر کنم، می ترسم به اینجا برسم که اگر یک آدم فقیری را ببینم بر او فخر فروشی کنم.
ما باید خیلی مواظب این چیزها باشیم و معمولا هم نیستیم؛ ممکن است یک النگوی طلا ما را جهنمی کند؛ ممکن است یه دست لباس ما را به سقوط بکشاند.
درباره یکی از اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) می گویند که این آقا فرمانده لشکر بود؛ به او گفتند: وقتی می خواهی در جبهه مقابل دشمن بروی، قدری تمیز شو. یک پیراهن عربی سفید برای او تهیه کردند و یک اسب هم برایش آماده کردند؛ وقتی لباس را پوشید و سوار بر اسب شد دو سه قدم که رفت داد و فریاد زد که صبر کنید. پیاده شد، پیراهن را کند و همان پیراهن کهنه را پوشید و گفت: وقتی پیراهن نو را پوشیدم و سوار بر اسب شدم مثل اینکه چیزی شد، گفتم: من من!
راستی چنین است؛ یک وقت یک دست لباس، یک تکبر و یک منیت، یک گلوبند ممکن است انسان را جهنمی کند؛ یک تکبر روی همین گلوبند، نه، بالاتر از اینها بگوییم، یک دیپلم، یک لیسانس، یک اجتهاد ممکن است برای دارنده اش بدبختیها بیاورد؛ اجتهادی که غرور بیاورد؛ دیپلمی که غرور بیاورد و صاحبش را به آنجا برساند که دیگر حرف مادر پیر را نشنود؛ دیپلمی که به آنجا برسد که پدر را ارتجاعی بداند، خرافی بداند، معلوم است که این دیپلم یعنی انحراف و این اجتهاد یعنی جهنم!
باید مواظب باشیم و خیلی هم مواظب باشیم؛ از مو باریکتر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزاننده تر است. باید بدانیم که اگر راه مستقیم نشد انحرافهاست و انسان زود به انحراف ها می افتد.
علمای اخلاق می گویند که انسان باید مثل فیلبان باشد؛ می گویند کسانی که فیل را رام می کنند و سوار آن می شوند چکشی در دستشان است و مرتب آن را بر سر فیل می زنند که اگر یک چکش بر سر فیل نیاید خود و صاحبش را نابود می کند. بشر این طور است! باید شبانه روز به خود توجه داشته باشد.
فرض بفرمایید مورچه ای یک دانه در دهانش دارد و دارد بالا می رود، ممکن است از صبح تا به شام دانه را نزدیک منزل ببرد اما یک غفلت او را بر می گرداند؛ یک غفلت سقوط است و با سقوطش هم کوشش صبح تا شام او خنثی می شود.
یک تکبر، یک تفاخر و یک جمله ممکن است برای انسان بدبختیها بیاورد.
در روایات می خوانیم که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روزی هفتاد مرتبه استغفار می کرد! می فرمود: دلم مکدر می شود برای اینکه زنگار را از دلم ببرم روزی هفتاد مرتبه استغفار می کنم.
پنج نوبت نماز برای همین است. این روح غذا می خواهد، این جسم کوبندگی می خواهد، این جسم کنترل می خواهد. ماشین عالی است و شما هم از نظر رانندگی خیلی مسلط هستید، پشت رل نشسته اید اما با یک غفلت شما به همراه ماشین به دره می افتید و ممکن است چندین نفر هم به کشتن بدهید.
نفس ما، آن بعد حیوانی ما ماشین است؛ رل این ماشین باید در دست ما باشد و باید صد در صد مواظب این ماشین باشیم؛ مواظب این رل باشیم که یک آن غفلت از آن ما را به سقوط و بدبختی و انحراف می کشاند. این همان است که می گویند پل صراط از مو باریکتر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزاننده تر است اما معلوم است برای چه کسی؟ برای آن کسی که راه برای او باز است. راه باریک است اما او به خوبی می تواند از راه بگذرد؛ او به خوبی می تواند از سعادتها بگذرد. آنچه که بدبختی می آورد غفلت است بی توجهی است؛ آنچه بدبختی می آورد رل ماشین را رها کردن یا بریدن ترمز است. انسان وقتی که جلو زبانش را نگرفت سقوط می کند و ممکن است یک جمله باعث سقوط او شود.
شخصی خدمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: یا رسول الله، چه کنم تا سعادتمند شوم. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) زبانشان را در آوردند و سه مرتبه دست خود را به زبان زدند. چه حرف خوبی فرمودند، مواظب زبانت باش. اگر انسان بتواند مواظب زبانش باشد خیلی از گناهان را مرتکب نخواهد شد.
بعضی از بزرگان شماره کردند و می گویند که دویست گناه زیر سر زبان است! انسان باید جلوی زبانش را بگیرد. این زبان مصیبتها می آورد؛ برچسبها، نمامی ها، سخن چینی ها، غیبتها، اشاعه فحشاها و دروغها زیر سر این زبان است. مسخرگیها و کوبیدن شخصیت دیگران زیر سر این زبان است حرفهای بی جا که موجب فشار قبر است زیر سر زبان است.
قاعده عرفاء این است؛ اول دستوری که به شاگردان خود می دهند همین است که می گویند: ایاک ثم ایاک من توغل فی المشتهیات و ایاک ثم ایاک ثم ایاک من کثره الکلام و علیک ثم علیک ثم علیک بذرک الله بذکرک الله بذکرک الله.
این اول دستوری است که یک عارف به شاگردش می دهد. می گوید:
مواظب باش، خیلی مواظب باش، خیلی مواظب باش، وابسته به مشتهیات نشوی، دلبستگی به چیزی پیدا نکنی؛ مواظب باش، خیلی مواظب باش، تا زیاد حرف نزنی؛ اگر می خواهی سعادتمند بشوی مواظب یاد خدا باش، مواظب یاد خدا باش، مواظب یاد خدا باش.
این سخنها باید تکرار شود. هر جلسه ای هم که بگویم کم است، از قرآن یاد گرفتم. قرآن شریف چون کارخانه آدم سازی است، چون کتاب اخلاقی است تکرار زیاد دارد.
در مورد تکرار در قرآن نظرها مختلف است، هر کس چیزی گفته؛ بعضی برای این که تکرارهای قرآن را توجیه کنند خود را به دردسرها انداختند که بگویند در قرآن تکرار نیست؛ بعضی بزرگان خون جگرها خوردند و زحمتها کشیدند و برای این که برای تکرار قرآن وجهی درست کنند اما نشد.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) می فرماید: اگر تکرار نباشد ناقص است. قرآن باید تکرار داشته باشد، جلسه اخلاق باید تکرار داشته باشد، اگر تکرار نداشته باشد ناقص است چرا؟ برای اینکه باید حرفها جا بیفتد، مرتب باید گفته شود، مرتب باید تلقین شود. ما طلبه ها می گوییم: الدرس حرف و التکرار الف یعنی درس یک جلسه، اما تمرین و تکرار و فکر باید همیشه باشد، آیا هفته ای یک جلسه اخلاق بس است یا نه؟ عرفاء می گویند بس است اما به شرطی که تمرین شود، تکرار شود، روی آن فکر شود و به شرطی که به آن عمل شود. لذا معمولا حتی بزرگانی مثل شیخ انصاریها با این که پیرمرد بودند، متخصص بودند - شیخ انصاری همه چیز را به همه کس نشان داده، کتابهایش برای ما طلبه ها دایره معارف است، کتابش برای مراجع تقلید چکش است، فوائدی که نوشته تا بحال نوشته نشده است و معلوم هم نیست که مثل آن نوشته شود، مکاسبش دائره المعارف است. - اما این پیر مرد هشتاد ساله در هفته یک جلسه اخلاق داشت آن هم از شاگردش. روز چهارشنبه به بزرگانی مثل آقا میرزا حبیب الله رشتی، آن مجتهد متخصص، آخوند خراسانی، مجتهدی که هزار و چهارصد مجتهد تحویل داد می گفت: دل ما را زنگار گرفته است باید فردا به درس آخوند همدانی معلم اخلاق برویم تا این زنگارها زدوده شود. هفته ای یک روز به درس اخلاق می رفت، بس بود. برای یک هفته کافی بود اما به شرطی که تکرار می شد لذا اخلاق یعنی تکرار از گوینده، تکرار از شنونده؛ تکرار از گوینده یعنی مرتبا بگوید تا جا بیفتد و تکرار از شنونده یعنی تمرین کند و به کار بیندازد. در بیست و چهار ساعت اقلا یک ساعت را به این کار اختصاص دهد.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب می فرمودند: ما نمی دانیم چه شد که فقه، اصول و فلسفه استاد می خواهد، علوم طبیعی استاد می خواهد، علم جفر استاد می خواهد، هر چه فکر می کنیم در هر علمی استاد می خواهد، آیا علم اخلاق با این ظرافتش با این لطافتش، با این دقتش استاد نمی خواهد؟! همه اینها برای این است که ما به همه چیز توجه دارم اما به آنچه که از همه چیز لازم تر است بی تفاوتیم!
قرآن مجید تکرار دارد، باید هم داشته باشد، اگر تکرار نداشت نقص داشت، از این جهت اگر بعضی اوقات جملاتی را برای شما تکرار می کنم خیال نشود تکرار است و چیزی دیگر نمی شود گفت. این طور نیست. در یک آیه قرآن یک سال می شود بحث کرد به صورتی که تکرار هم نباشد. تکرار به خاطر این است که شما حداقل یک هفته روی آن فکر کنید، از آن متنبه بشوید، روی آن تمرین کنید.
عالمی به مطلب دکتری رفت دکترهای آن زمان دکترهای قدیمی بودند، مریض هم کم بود. مشهور است که در تمام اصفهان دو دکتر بود در دو محله دور و این دو دکتر همیشه بیکار بودند؛ می نشستند و قرآن می خواندند تا این که کسی به آنها مراجعه کند ولی حالا مرضهایی پیدا شده که خانم باید خون جگرها بخورد، زحمت ها بکشد تا برای بچه اش یک نوبت بگیرد و به دکتر مراجعه کند. تمدن روز سوغاتها آورده، یک سوغاتش شلوغی مطب هاست.
این عالم به دکتر رفته بود، دو سه نفر قبل از او بودند، آقای دکتر می خواست احترام کند و آن عالم را معالجه کند اما عالم راضی نشد و گفت: آنها زودتر از من مراجعه کردند، آنها را ببین. در میان آنها یک زن دهاتی بود - الان روی سخن با شما خانم هاست - زن دهاتی جلو آمد، این زن دیپلمه نبود، بلد نبود قشنگ حرف بزند و با همان وضع دهاتیگری خود گفت: آقای دکتر من نسخه شما را جوشاندم و خوردن اما خوب نشدم؛ دکتر عصبانی شد و علت آن این بود که نسخه را داده بود و به او گفته بود جوشانده بگیر و بخور؛ اما آن زن خود نسخه را درون قوری انداخته و خورده بود و خوب نشده بود. دکتر عصبانی شد و گفت: حیف از نانی که شوهرت به تو می دهد تا بخوری! افرادی که آنجا نشسته بودند خندیدند. بعد نسخه را نوشت، پشیمان هم شد، گفت خواهر، به تو نگفتم که نسخه را بجوشان و بخور، نسخه را به داروخانه ببر به تو جوشانده می دهد، به تو دوا می دهد؛ آن جوشانده ها را ببر و بجوشان و بخور، ان شاء الله خوب می شوی. زن رفت و آن مرد عالم فرمود: من با آقای دکتر تنها بودیم، به او گفتم: می دانی چه شده؟ می دانی چه کردی؟ می دانی چه بلایی بر سر خودت آوردی؟ گفت: چه کردم؟ آن عالم گفت: کار تو یک گناه و یک سقوط نبود، سقوطها بود. اولا به یک زن دهاتی شیعه مظلوم توهین کردی. چرا به او توهین کردی؟ این عمل تو گناهش به اندازه ای بزرگ است که امام صادق (علیه السلام) فرمود: من اهان ولیا فقد بارزنی بالمحاربه اگر مسلمانی به مسلمان دیگر توهین کند مثل این است که با خدا جنگ کرده باشد.
عالم گفت: به این زن دهاتی توهین کردی؛ او شیعه است، مسلمان است، او تقصیری نداشته و توهین به او جنگ با خداست. ثانیا او را مسخره کردی و در روایات داریم اگر کسی دیگری را مسخره کند و جبران نکند و بدون توبه از دنیا برود در روز قیامت اول کاری که با او می کنند این است که او را مسخره می کنند. - پناه بر خدا، پناه بر خدا - قرآن هم می فرماید که او را مسخره می کنند. می فرماید وقتی به جهنم می رود بهشتی ها به او می خندند، مسخره اش می کنند. و می گویند: این مسخرگیها که در دنیا کردی، به ما می گفتی امل، ارتجاعی، آی متمدن، چرا می سوزی؟! او را مسخره می کنند. لذا عالم گفت: مصیبت دوم این است که سقوط کردی برای این که یک مسلمان را مسخره کردی. چرا او را مسخره کردی؟ گناه سوم تو این است که دروغ گفتی برای این که این جمله تو حیف از نانی که شوهرت به تو می دهد دروغ است؛ برعکس این زن یک زن فعال خانه دار است، خوب شوهر داری و بچه داری می کند، اگر دنیا را هم خرجش کنند کم است پس این جمله تو دروغ است و اگر کسی یک دروغ ولو به شوهرش، ولو به زن و بچه اش بگوید روایت می نویسد که از دهان او بوی گند به آسمانها می رود، نه فقط دو ملک روی شانه های چپ و راست او را لعنت می کنند، بلکه تمام ملائک او را لعنت می کنند. یک جمله بود اما چقدر سقوطها داشت، چه ذلتها داشت.
ای خانم ها، مواظب باشید وقتی در دفتر مدرسه با هم نشستید غیبت نکنید.
ای آقا، مواظب باش غیبت نکن. غیبت آدم را سگ می کند. حیف است انسان سگ بشود. انسانی که وقتی وارد محشر می شود نور از او می درخشد.
در روایت داریم که بعضی ها وقتی وارد صف محشر می شوند مثل روز که از خورشید روشن است محضر از نور آنها روشن می شود. حیف است که انسان بواسطه زبان، به خاطر غیبت، به خاطر دروغ و برچسب مسخرگی و برای رفع خستگی کاری کند که بصورت سگ زنجیری وارد محشر شود؛ به صورت یک دزد رسوا وارد صف محشر شود.
یکی از علمای اخلاق - که خدا او را رحمت کند - بما می گفت: فکرش کمرشکن است. بیایید مواظب زبانتان باشید.

بخش دوم: گفتار دهم