فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

ولادت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

امشب شب ولادت با سعادت منجی عالم بشریت حضرت ختمی مرتبت، اشرف مخلوقات و اشرف انبیاء ابوالقاسم محمد - (صلی الله علیه و آله و سلم) - است. بر امتیاز امشب ولادت با سعادت امام ششم (علیه السلام) که ایشان هم منجی عالم بشریت می باشند اضافه شده است. لذا می شود گفت که امشب شب ممتازی است و بهتر از امشب و فردا یا نداریم یا کم داریم. شبی است که حق آمده و باطل رفته است. چنانچه عالم غیب وقتی پیامبر اکرم بدنیا آمدند این ندا را سر داد: جاء الحق و زهق الباطل، ان الباطل کان زهوقا(317) بر این امتیازات اضافه کنید که امشب شب مکمل این حق و شبی است که اسلام به واسطه امامت تکمیل شده است. هم شب نبوت است هم شب امامت؛ هم شبی است که حق آمده و هم شبی است که حق کامل شده است.
بنابر آنچه تاریخ نویسان شیعه و سنی می نویسند امشب امر عجیب و غریبی در این دنیا رخ داد. بر اساس نوشته مورخین، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شب جمعه هفدهم ربیع الاول وقت طلوع فجر به دنیا آمد دنیا روشن شد و من بسیاری از جاها را به واسطه نور پیامبر دیدم. آمنه می گوید وقتی پیامبر به دنیا آمد سر به سجده گذاشت، انگشت مبارک را بالا برد و فرمود لا اله الا الله.
وقتی پیامبر به دنیا آمد دریاچه ساوه که برای بعضی بت بود و آن را می پرستیدند خشک شد؛ آتشکده فارس که از هزاران سال قبل تا آن زمان روشن بود ناگهان خاموش شد؛ سقف کاخ ظلم مدائن شکافت و شکافش هنوز باقی است و کنگره هایی که در ایوانش بود لرزید و بعضی از آنها ریخت، فردای آنروز همه پادشاهان و مترفین گنگ بودند و نمی توانستند صحبت کنند.
امشب و فردا که پیامبر به دنیا آمد کاهن دیگر نتوانست کار خود را بکند، شیطان سرافکنده بود و قبل از آن می توانست عروج کند با این حادثه از عروج افتاد و بالاخره به قول منادی حق؛ حق آمد و باطل نابود شد و حق مطلب هم این است که باطل نابود شدنی است این حق امشب با آیه الیوم کملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا(318) تکمیل شد. لذا می شود گفت که امشب، هم شب نبوت است و هم شب امامت.
تولد پیامبر اکرم در عام الفیل بوده است. این عام الفیل برای عرب مبداء تاریخ بود یعنی برای همه به قدری روشن بود که مبداء تاریخ شد، تا این که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هجرت فرمودند و مبداء تاریخ از عام الفیل برگشت و هجرت مبداء تاریخ گردید. این سال پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به دنیا آمد سال استثنایی بود، یعنی نظیر این سال در این عالم واقع نشد و نخواهد شد.
پادشاه حبشه تصمیم گرفته بود که خانه خدا را خراب کند لذا برای ارعاب اهل مکه یک دسته فیلبانها را فرستاد. لشکر خیلی مجهزی بود و فرماندهان لشکر سوار فیل بودند و جلودار این لشکر فیل سواران بودند. اینها آمدند و نرسیده به مکه منزل کردند و تصمیم داشتند ارعاب نموده و اهل مکه با بیرون کرده و خانه خدا را خراب کنند. وقتی منزل کردند به غارتگری پرداختند و از جمله شترهای عبدالمطلب را بردند. به حضرت عبدالمطلب خبر دادند که شترانت را بردند. آقا با کمال سکینت و وقار برای گرفتن شترانش آمدند و از فرمانده لشکر اجازه خواستند؛ اجازه ورود داده شد. ابهت حضرت عبدالمطلب به قدری بود که فرمانده را از جا بلند کرد، به استقبال آمد و آقا را پهلوی خود نشاند. مقداری سکوت بر جلسه حکمفرما بود تا این که فرمانده سکوت را شکست و گفت: برای چه به اینجا آمدی؟ او خیال می کرد که آمده تا بگوید خانه خدا را خراب نکن تا او هم جواب منفی بدهد.
حضرت عبدالمطلب فرمودند: اطرافیان تو شتران مرا برده اند، بگو بدهند. او برای این که خود را باخته بود و می خواست از این خودباختگی بیرون بیاید خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت: من خیال نمی کردم که تو این قدر کم سلیقه و کم همت باشی. ابهت تو مرا گرفت؛ تو رئیس عربی؛ رئیس حجازی و من خیال می کردم که آمدی تا مرا از کارم باز داری و بگویی که خانه خدا را خراب نکن. حضرت جمله ای گفت که این جمله فرمانده لشگر را له کرد و از همانجا هم خود را باخت که باخت.
حضرت فرمود: انا رب الابل، للبیت رب من صاحب شترهایم هستم و آمدم بگویم که شترهایم را بدهید، خانه خدا خود صاحب دارد.
شترهایش را گرفت و رفت. سپس دستور داد که اهل مکه سر به بیابانها بزنند، به کوه ها بروند و مه را خلوت بکند. خودش هم آمد در مقابل خانه خدا و عرض کرد: خدایا، تو میدانی که ما در مقابل این لشکر نمی توانیم قد علم کنیم؛ هر طور که صلاح می دانی کار را تمام کن. حضرت عبدالمطلب هم به بیابان و کوه رفت.
فردا فیل سواران برای آمدن به مکه و خراب کردن خانه خدا مهیا شدند. لشکر مجهز خدا هم بنابر آنچه خدا می فرماید مهیا شد. پروردگار عالم هم به تعداد فیل سواران پرستو فرستاد. این پرستوها - به قول قرآن شریف - در دهانشان سجیل بود. عرب به گل خشک سجیل می گوید. معلوم نیست که این گل خشک را از کجا برداشته بودند و معلوم نیست چه مواد شیمیایی در آن بود. قرآن همین مقدار می فرماید که این سجیلها در دهان پرندگان بود. تاریخ می گوید به اندازه یک فندق بود. به هر حال وقتی لشگر خدا آمد این فیلبانان هنوز داخل مکه نشده بودند. پرستو یک فیل را نشانه گیری می کرد و این سجیل، تیر خدایی را روی سر فیل سوار می انداخت و از شکم فیل بیرون می آمد. عجیب اینجاست که این تیر فقط سوراخ نمی کرد بلکه باعث می شد که سوار با فیلش مثل کاه جویده شده له شوند و به روی زمین پخش شوند همه پرستوها کار خود به نحو احسن انجام دادند. فرمانده لشکر یک دشمن نظامی داشت به نام پرستو و خطاب به این پرنده شده بود که الان با این فرمانده لشکر کاری نداشته باش او فرار کرد و پرنده هم به دنبالش رفت. بالاخره پیش پادشاه حبشه رفت و به او گفت که مغلوب شدیم. به چه چیز مغلوب شدید؟ گفت: نمی دانم، به لشگر خدا مغلوب شدیم. لشکر خدا کیست؟ خطاب شد: ای پرستو کار خود را انجام بده تا ببیند لشکر خدا کیست. همانجا، پرستو تیر را انداخت و در مقابل پادشاه حبشه فرمانده مثل کاه جویده شده گردید. قرآن شریف می فرماید: بسم الله الرحمن الرحیم. الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل یعنی ای طاغوتها، ای یاغی ها، ای کسانی که در مقابل خدا قد علم کردید، ای کسانی که از خدا نمی ترسید، مگر اصحاب فیل را ندید؟ مگر داستان اصحاب فیل را نشنیدید؟ مگر در صحت داستان اصحاب فیل شک دارید؟ مبداء تاریخ عرب بود؛ قابل شک نیست.
الم یجعل کیدهم فی تضلیل ای متقلبها، ای حقه بازها، مگر نمی دانید که اگر خدا کید کند چگونه کید می کند؟ چرا متوجه این امر نیستید؟
و ارسل علیهم طیرا ابابیل مگر نمی دانید و مگر نشنیدید و مگر ندیدید که خدا برای هر فیل سواری یک نظامی فرستاد؟
ترمیهم بحجاره من سجیل مگر مکر خدا را ندیدید؟ تیر زد.
فجعلهم کعصف ماکول این تیرها تنها آنها را سوراخ نکرد تا فقط بکشد بلکه علاوه بر این که بر مغز فرود می آمد. سوراخ می کرد و از شکم فیل بیرون می آمد، فیل و سوارش مثل کاه جویده شده بر روی زمین پخش می کرد!
این مبدا تاریخ پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است. وضع استثنایی است تولد پیامبر و نیز اضافه شدن ولایت. از امشب باید خیلی استفاده کنیم.
پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بارها فرمود: الا ان فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها یعنی در زندگانی شما فرصتهایی است که باید خود را در معرض این فرصتها قرار دهید. نسیمهای رحمت از طرف خداوند، عالم می وزد، مواظب باشید خود را در معرض این فرصتها و نسیمها قرار بدهید. امشب شب فرصت است؛ امشب ممتازی است؛ امشب شب نبوت و ولایت است و ما باید از این فرصتها استفاده کنیم؛ یک استفاده برای خود ماست که اهمیت چندانی ندارد یعنی دعای امشب مستجاب است باید به آن اهمیت داد. دعای فردا مستجاب می شود باید به آن اهمیت بدهیم و بدانیم که اگر براستی خدا را به حق نبوت و ولایت بخوانیم هر چه از خدا بخواهیم به ما می دهد، به شرطی که خوب بخواهیم. این یک فرصت است اما خیلی اهمیت ندارد. فرصتی که یک انسان باید داشته باشد و از نظر اهمیت در حد متوسط است این است که باید امشب و فردا به یاد دیگران باشد، به یاد مستضعفین و به یاد انقلاب باشد. گاهی از نبوت و گاهی از ولایت بخواهد؛ گاهی از زهرا (سلام الله علیه) و گاهی از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بخواهد؛ گاهی از خود رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و گاهی از امام صادق (علیه السلام) بخواهد. برای دردهایی که در اجتماع ماست از آنها کمک بخواهد.
بالاتر از این دو این است که از فرصت امشب استفاده کنیم و از خدا بخواهیم که تابع نبوت باشیم؛ از خدا بخواهیم که تابع ولایت شویم؛ از خدا بخواهیم تا نبوت بر دل ما حکومت کند؛ از خدا بخواهیم تا بتهایی که در دل ماست یکی پس از دیگری برود. صاحب خانه که خدا و نبوت و امامت است بیاید و بر دل ما حکومت کند.
امشب باید برای یک سال شما زمینه ساز باشد. زمینه بسازید و از خدا بخواهید و خدا را به حق پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قسم بدهید، خدا را به حق امام صادق (علیه السلام) قسم بدهید تا زمینه پیدا شود و خدا به شما توفیق بدهد که بتوانید خودسازی کنید.
این یک حاجتی است که هر انسان باید داشته باشد و اگر این حاجت همیشه در ذکر ما نباشد می دانید ناقصیم و خیلی هم ناقصیم. اگر یک زن یا یک مرد همیشه در حاجت خود بلولد، مثل کرم ابریشم است که در تنه خودش می لولد. برای یک انسان معنی ندارد که بگوید خدایا؛ به من زن بده، به من شوهر بده، به من پول و خانه بده. اینها یعنی این که خدایا به شکم من برس. نمی گویم اینها نباشد، باشد اما یک انسان به چیزهای مهمتری محتاج است.
یک وقتی برای شما نقل می کردم و می گفتم که استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) می فرمودند: بدا به حال آن اسنانی که به در خانه خدا برود، خدا را به اسماء و صفاتش یعنی به اهل بیت (علیهم السلام) برای شکم قسم بدهد، برای خاطر ریاست و دنیا؛ دنیایی که هیچ ارزشی پیش خدا و اوصیاء خدا ندارد؛ دنیایی که در روایت می خوانیم پیش خدا به اندازه یک بال مگس ارزش ندارد. اگر شما در خواب ببینید که در نجاست افتاده اید و بدنتان آلوده شده است، وقتی پیش معبر بروید می گوید: خواب خوبی است، خدا پول خوبی به تو می دهد. این معنای حقیقی دنیا است.
برای انسان حیف است وقتی که حالی پیدا می کند از این حرفها بزند. نمی گویم نباشد. خدا به حضرت موسی می فرمود: نمک آشَت را هم از من بخواه. اما آنچه که هم و غم انسان باید باشد غیر از این است.
در روایت می خوانیم: اگر کسی حالی پیدا کند اما همش دنیا باشد، هم و غمش شهوت باشد، هم و غمش پول باشد مثل کلاف سر در گم در این دنیا زندگی خواهد کرد. اما اگر کسی حالی پیدا کرد به طوری که هم او آخرت باشد، هم او این باشد که آدم باشد، غاصبها از دل برود و صاحب خانه بر دل حکومت کند خدا، هم دنیایش را اصلاح می کند و هم آخرتش را اصلاح می کند.(319)
ما باید اگر دنیا هم دعا می کنیم طولی باشد یعنی اگر دنیا برای این باشد که ممد برای حیات ابدی باشد. دنیا بخواهیم برای این که به آدم شدنمان کمک کند، باید این چنین رنگی به آن بدهیم و امشب و فردا هم به این فکر باشید که غاصبها و بتها از دل برود، نبوت بر دل ما حکومت کند، امامت بر دل ما حکومت کند. پس از آن به فکر دیگران، به فکر این جنگ باشید.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام صادق (علیه السلام) پیش خدا خیلی مقربند و خدا آنها را دوست دارد؛ خدا را به این دو بزرگوار قسم بدهید تا همه کارهای دنیا و آخرت ما اصلاح کند.
چیزی که باید متذکر بشویم این است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) 63 سال در این دنیا زندگی کرد؛ یک عمر چهل ساله دارد که قبل از بعثت است و باید گفت که در آن چهل سال روی تاریخ را سفید کرد. اگر نبودند این چنین افرادی، روی تاریخ سیاه بود سیاه. این چهل سال روی تاریخ را سفید کرد؛ چهل سال در یک محیط فوق العاده آلوده مشهور به محمد امین زندگی کرد. چهل سال در محیطی زندگی کرد و آن محیط عفت نداشت و یا در میان آنها کم بود؛ حق و صفا و حقیقت در آن محیط اندک بود؛ محیطی بود که افتخارشان به ظلم و غارتگری و آدم کشی بود؛ محیطی که کار آنها حتی در عبادتشان عشوه گری بود. چهل سال در این محیط زندگی کرد ولی رنگ محیط را به خود نگرفت و این از معجزات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
این یک دوره ای است که اگر بخواهیم درباره این صحبت کنیم شاید بیشتر از یک سال وقت می خواهد و کتاب هم در این باره زیاد نوشته شده است.
یک دوره هم دوره بعثت بود؛ سیزده سال در مکه و ده سال در مدینه که آن سیزده سالی که در مکه بود خیلی زحمت کشید. شما نمی توانید در این جهان فردی را پیدا کنید که مثل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) این مقدار اذیت شده باشد. لذا خودش می فرمود: ما اوذی نبی مثل ما اوذیت. یعنی از صد و بیست و چهار هزار پیامبر که آمدند هیچ پیامبری مثل من اذیت نشد. با وجودی که آن پیامبران را اذیت کرده بودند. حضرت ذکریا را در وسط درخت با اره نصف کردند. این یهودیهای متقلب و حقه باز به حضرت موسی خیلی اذیت کردند و به حضرت عیسی بیشتر اذیت نمودند اما هیچ پیامبری مثل پیامبر ما اذیت نشد.
سیزده سال در مکه در فقر و فلاکت و حصر اقتصادی و ظلم بود. بالاخره مثل کسی که در آب باشد و آب بر او محیط شده باشد سیزده سال در مدینه مصیبتها بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) محیط بود. یکی از ظلمهای کوچکشان به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شعب ابی طالب بود که امیرالمومنین (علیه السلام) در نهج البلاغه به معاویه می نویسد:
معاویه، شما از آن کسانی بودید که ما را در وسط بیابان زندانی کردید. یعنی وقتی دیدید کار پیامبر خیلی بالا گرفت و نزدیک است همه چیزتان از بین برود و با تطمیع هم نتوانستند پیامبر اکرم را موافق کنند، با تهدید و ظلم هم نتوانستند جلوی او را بگیرند بالاخره حصر اقتصادی را جلو آوردند؛ نشستند و قانون وضع کردند که مسلمانها را به کار نگیرند، سر کار آنها نروند، از آنها چیزی نخرند، به آنها چیزی ندهند، با آنها قهر باشند و با آنها تماس نداشته باشند. به قدری این حصر اقتصادی برای مسلمانان که چهل نفر بیش تر نبودند مشکل شد که پیامبر مجبور شدند اینها را از خانه هایشان آوردند در یک دره ای که مربوط به حضرت ابی طالب بود و در آنجا شترهایش را می خواباند منزل کردند برای این که لااقل جان سالم بدر برند و چند نفر مثل امیرالمومنین (علیه السلام) را با شمشیر برهنه مامور حفظ این افراد کردند. این زندان سه سال طول کشید.
اینها نان و آب نداشتند، لباس کم داشتند، امیرالمومنین در نهج البلاغه می فرماید: کارها به اینجا رسیده بود که بچه های ما از گرسنگی مردند، زنهای ما از گرسنگی و تشنگی پوست گذاشتند، روزها فریاد این زن و مرد از گرما و شبها از سرما بلند بود و کسی هم به غیر از یک زن (حضرت خدیجه) آنها را یاری نمی کرد.
حضرت خدیجه زنی ثروتمند بود او همه چیز را و حتی جانش را فدای اسلام کرد. این زن در شعب ابی طالب نیامده بود و برای آب و غذایشان خیلی زحمت می کشید. اتفاقا یهودیهای متقلب فرصت طلب هم فرصت طلبی کردند و یک مزرعه و یک باغ و یک ده را از حضرت خدیجه به نیم بار خرما، یک بار گندم و یا یک بار جو می خریدند. مسئله مهمتر این بود که این خرما یا گندم را چطور به این مسلمانها برساند. ابی العاص داماد حضرت خدیجه بود؛ او مردی کافر اما رئوف بود. حضرت خدیجه به او التماس می کرد که کاری کن که این غذاها به دست مسلمانها برسد. بالاخره با یک مشک آب با سختی فراوانی این غذا را به این چهل نفر می رساند و آنها یک ماه یا بیشتر باید با این بار خرما بسازند. غذای شبانه روزی یک زن یک دانه خرما بود و مردان شبانه روز یک مقدار جو را به زحمت آسیاب می کردند؛ کمی نان بخور نمیری درست می کردند و می خوردند.
از نظر تشنگی هم این چنین بود؛ داد آنها از تشنگی بلند بود.
این زندان سه سال طول کشید و تعداد کمی از آنها زنده ماندند؛ بچه ها همانجا مردند. آن سال که از شعب ابی طالب بیرون آمدند سال حزن نان نهادند و سبب آن هم این بود که دو بال از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) گرفته شد؛ یکی حضرت ابیطالب از دنیا رفت. خیلی مشکل بود برای این که حضرت ابیطالب برای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چتری بود.
حلبی و ابن هشام در تاریخشان می نویسند: روزی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد خانه شد، زهرا (سلام الله علیه) بچه کوچکی بود. دید که به سر پدرش خاک ریخته اند. حضرت زهرا (سلام الله علیه) شروع به گریستن کرد و گفت: اگر حضرت ابیطالب زنده بود کسی جرات این کار را نداشت. تو را سنگ می زدند؛ پاهایت را زخم می کردند اما ای جسارت را که بر سرت خاک بریزند نمی کردند.
بال دیگر حضرت خدیجه بود که این بال را هم از دست داد. لذا به نام سال حزن نامیده شد و بعد از مرگ حضرت خدیجه و حضرت ابیطالب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نتوانست در مکه بماند.
تاریخ نویسان می نویسند که از مکه بیرون آمد اما خیلی آزرده خاطر بود و کاری هم نتوانست بکند. شاید در این سیزده سال صد نفر مسلمان نتوانست بسازد. این عنودها، این لجوجها نمی گذاشتند؛ نه خود مسلمان می شدند و زیر بار حق می رفتند و نه می گذاشتند کس دیگر مسلمان بشود لذا یکی از کارهایشان این بود که جاسوس گذاشته بودند تا کسی با پیامبر تماس نگیرد. دیدند که نمی شود، جذابیت قرآن، جذابیت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آنها را می گیرد لذا قانون درست کردند که اگر کسی بخواهد وارد مکه بشود باید به دو گوش خود پنبه بگذارد و این پنبه مدتها در گوش آنها باش و وقتی از مکه بیرون می روند پنبه را بیرون آورند. خود آنها هم در دروازه مکه ایستادند ولی دیدند این قانون پنبه ای هم نتوانست کاری بکند؛ دیدند این کار هم نمی شود، از راه دیگری وارد شدند؛ زدند و کشتند و چون از کشتن حضرت می ترسیدند ایشان را اذیت و آزار بدنی می کردند و بچه ها و زنهای بی ادب را وادار می کردند تا از پشت بام روی سر آقا خاک و جلوی پای آن حضرت خار بریزند. بچه های بی ادب و جوانهای لاابالی را واداشتند که به پای آن حضرت سنگ بزنند آن هم به ساق پای ایشان! لذا به ساق پای حضرت سنگ می زدند، زخم می شد، خون جاری می شد؛ آقا به خانه می رفتند خانه را سنگ باران می کردند. دیدند این هم نمی شود. کشتن اصحاب حضرت برای آنها مسئله ای نبود؛ اگر یکی از اصحاب پیامبر چه مرد و چه زن پیدا می کردند او را شقه می کردند. این سه سال هم که اینها به شعب ابیطاب آمدند برای همین بود چون پیامبر می دید اگر آنها در مکه بمانند کفار همه آنها را می کشند.
اول کشته که اسلام داد یک زن بود، مادر عمار یاسر و به وضع فجیعی هم او را کشتند. عصرها که می شد مردم جمع می شدند و برای این که ارعاب کنند و بخندند این زن را با بدن عریان روی ریگها می انداختند، به او تازیانه می زدند، غش می کرد؛ در آتش می انداختند به هوش می آمد و دوباره تازیانه روی تازیانه بود و بالاخره روزی تصمیمی گرفتند تا بلکه دیگران به پیامبر نگروند؛ دو پای زن را به دو شتر بستند و شترها را به دو سمت راندند و این دو نصف شد.
پدر عمار یاسر نیز اول شهید از مردهاست. او را هم می آوردند و در میان مردم تازیانه می زدند و بالاخره به قدری به بدنش تازیانه زدند تا زیر تازیانه و شکنجه از دنیا رفت.
بلال حبشی را می آوردند روی ریگهای داغ، که اگر گوشت و تخم مرغ را روی آن ریگها می گذاشتند فورا می پخت و یک سنگ آسیا هم روی سینه اش می گذاشتند، تازیانه شروع می شد و او هم به جای این که برگردد می گفت: احدا، احدا، احدا.
این چنین پیغمبر سیزده سال زندگی کرد و بعد هم به مدینه آمده. مدینه روز خوشی پیغمبر بود از دو جهت؛ یکی (به قول قرآن) مصیبتهای کمرشکن مکه از گرده اش برداشته شد و از جهت دیگر توانست در عرض ده سال تمام حجاز را مسخر کند و توانست همین ظالمها، همین شکنجه گرها را سر جای خودشان بنشاند.
آن حضرت در حالی وفات یافت که در مدت ده سال بر تمام حجاز مسلط شده بود. مدینه روز خوشی پیغمبر بود اما در همان روز خوشی 74 جنگ را در ده سال بر او تحمیل کردند که غالب این جنگها نظیر جنگ تحمیلی ما بود. غالب این جنگها زیر سر این منافقها، ابی سفیانها و زیر سر یهودیان حقه باز بود. همه یهودیان مشرکین قریش در مکه و منافقین، این سه گروه دست به دست یکدیگر داده بودند. چنانچه الان هم این چنین است، آن وقت هم چنین بود. هفتاد و چهار جنگ بر پیامبر جلو آوردند اما با این وصف قرآن می فرماید: که روز خوش پیامبر بود و وضعنا عنک وزرک بر پیامبر منت می گذارد و به او می فرماید که مصیبتهای کمرشکن مکه را از دوشت برداشتیم.
این زندگی یک مردی است که برای ما قرآن را آورد؛ این زندگی یک مردی است که آمد انسان را نجات دهد؛ این زندگی مردی است که می خواهد آدم بسازد. این شصت و سه سال زندگی پیامبر ماست. افتخار دارد و روی تاریخ را سفید کرده است؛ روی انقلاب و مبارزه را سفید کرده است؛ به همه طرز انقلاب و مبارزه را نشان داده؛ کتابی مثل قرآن آورده؛ دستورالعملی مثل روایات امام صادق (علیه السلام) را آورده. از این نظر وجودش برای جامعه بشریت از جمله ما مسلمانها افتخار است.
امشب باید به این مطلب توجه داشته باشیم که چرا پیامبر در مدت 63 سال این قدر زحمت کشید؟ این قدر خون جگر خورد؟ برای اینکه ما آدم بشویم؛ برای این که ما دست از هوی و هوس ها، دست از بتها، دست از ظلمتها و تعدی ها برداریم؛ برای این که ما تابع قرآن و خدا باشیم. برای این آمد. اگر نشد، اگر پشت پا به قرآن زدیم، اگر به روایات امام صادق (علیه السلام) پشت پا زدیم از کفر هدف پیامبر را کشتیم.
تقاضا دارم امشب که شب عید است این جمله من برای شما عیدی باشد و مقداری روی آن فکر کنید. آیه شریفه می فرماید:
و ضربت علیهم الذله و المسکنه و بآءو بغضب من الله ذلک بانهم یکفرون بایات الله و یقتلون النبیین بغیر الحق ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون،(320) یعنی مرگ بر این یهود! غضب خدا بر این یهود! ذلت و مسکنت بر این یهود! برای این که حرف حضرت موسی را نشیدند، آیات قرآن را زیر پا گذاشتند و نشنیدند پیامبران را کشتند. برای این که معصیت می کردند و آدمهای متجاوزی بودند.
امام صادق (علیه السلام) در ذیل این آیه می فرماید: ما قتلوهم بایدیهم و لا ضربوهم باسیافهم و لکنهم سمعوا احادیثهم فاضاعوها.(321) برای ما خیلی کمرشکن است اما قسم می خورد و می فرماید: والله ما قتلوهم، به خدا قسم یهودیها پیامبر را نکشتند. مراد این آیه این است که حرف پیامبران را نشنیدند اما به روی آن پا گذاشتند فاذاعوها، این آیه شریفه، این روایت چه می گوید؟ می گوید: که یک زن اگر در حجاب لاابالی باشد پیامبر خدا را کشته است، زیرا هدف پیامبر زنده کردن عفت و زنده کردن حجاب بود. این روایات با این آیه شریفه به ما می گوید: اگر مردی متجاوز باشد، ظالم باشد، متعدی و متقلب باشد هدف پیامبر را کشته است؛ پا روی قرآن گذاشته و وقتی روی قرآن پا گذاشت مثل این است که پیامبر را کشته باشد. قرآن می فرماید: ای پیغمبر کش! معلوم است، امام حسین (علیه السلام) برای چه کشته شد؟ برای اینکه هدف زنده شود. پیامبر 63 سال برای چه خون جگر خورد؟ رأی این که هدف زنده شود. امام صادق (علیه السلام) این همه زحمت کشید، این همه مشقت کشید؛ از ائمه طاهرین هیچ کدام مثل امام صادق (علیه السلام) اذیت ندید، خیلی اذیت کشید، خیلی زحمت کشید. و علت این که مذهب ما را مذهب جعفری می گویند برای خاطر این است که مذهب شیعه را امام صادق (علیه السلام) زنده کرد و راستی زنده کرد. اکنون ما هم اگر امام صادق (علیه السلام) را دوست داریم باید هدف امام صادق (علیه السلام) را نکشیم. خود امام صادق (علیه السلام) را کشتن مهم است اما هدف آن حضرت را کشتن مهمتر است. ما باید کاری کنیم که روز قیامت مورد نفرین پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) واقع نشویم.
قرآن شریف می فرماید: آن زن و مردی که به وظیفه عمل نکنند، آن زن و مردی که به قرآن پشت پا بزنند، هم مورد نفرین قرآنند و هم مورد نفرین پیامبر. اما مورد نفرین قرآنند، قرآن می فرماید: وقتی آن کس که لاابالی بود، رفیق بد خرابش کرده بود و سر و کار با پیامبر نداشت به صف محشر می آید، می گوید: ای کاش با پیامبر سر و کاری می داشتم. قرآن می فرماید: وقتی او کاشکی کاشکی می کند، پیامبر می گوید: یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا خدایا، اینها بودند که به قرآن پشت پا زدند، اینها بودند که به قرآن عمل نکردند؛ بازخواست مرا از این مردم بگیر.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید: ویل لمن کان شفعاوه خصماوه یعنی وای بر کسی که در روز قیامت شفیع او دشمن او باشد.
راستی وای بر او. ما در این دنیا هر چه بدی بکنیم اما با امید و آمال و آرزوی شفاعت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) زنده هستیم. کاری نکنید که - العیاذ بالله - این آرزوی شما خنثی شود. یک دفعه این طور نشود که در وصف محشر به جای اینکه پیامبر شفاعت کند، بگوید: یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا.(322)
کافی روایتی را نقل می کند که پیامبر بارها می فرمود: اذا البست علیکم الفتن کقطع اللیل المظلم فعلیکم بالقرآن.(323) یعنی وقتی که فتنه ها مثل شب ظلمانی به شما روی آورد فعلیکم بالقرآن، قرآن سرمشق شما باشد، نجات پیدا می کنید. بعد می فرمود: فانه شافع مشفع ما حل مصدق قرآن شفیع است هم در دنیا و هم در آخرت قرآن در همین دنیا به کسی دعا می کند که سرمشق او قرآن باشد و در آخرت به کسی دعا می کند که سرمشق او قرآن باشد فانه شافع مشفع، شفاعت می کند، نفرین او هم پذیرفته و مستجاب می شود. در همین دنیا نفرین می کند.
چرا این دنیای استثمارگر با مسلمانها چنین می کند؟ تقصیر خود مسلمانهاست. می گویند که در زمان حمله چنگیز، به هر شهر که می رسید مرتبا می گفت: چرا خدا مرا بر شما مسلط کرد؟ آنها چیزی می گفتند و او هم دستور قتل عام را می داد. به همدان رسید، پیر مردی را خواست و گفت چرا خدا ما را بر شما مسلط کرد؟
پیر مرد گفت: اعمال بد ماست. آمریکا کسی نیست؛ اعمال جنایتکار مسلمانان است که امت اسلام را به اینجا رسانده است. به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب، همه مسلمانها اگر جمع شوند و هر کدام یک سطل آب بپاشند، آنها را آب می برد. کار به اینجا رسیده که یک میلیون یهودی متقلب امور بیش از یک میلیارد مسلمان را قبضه کرده اند می چرخانند چرا؟ تقصیر کیست؟
وقتی بشود یهود را با یک سطل آب، از بین برد مسلمانها چرا نشسته اند؟ چرا؟ آمریکا کسی نیست که بتواند به مسلمانان زور بگوید. چنانچه می بینید نمی تواند به شما زور بگوید، او را به زانو در آورده اید؛ با فرضی که ما هم هنوز آنچنان که پیامبر می خواهد نیستیم. دلیلش هم این است که این انقلاب بزرگ را چه کسی ارج می نهد؟ آیا گرانفروشی و تقلب در جامعه وجود ندارد؟ حتی بالاتر، آیا روابط به جای ضوابط نیست؟ با فرض که خبری هم نیست اما همین انقلاب که خودش عالی است، رهبرش عالی است آمریکا را به زانو در آورده است.
اگر همه مثل ایران بشوند چه می شود؟ آمریکا کیست؟ شوروی کیست؟ ما خرابیم نفرین قرآن برای مسلمانهای سعودی است؛ نفرین قرآن بر آن مملکت اسلامی است که من وقتی به او می گفتم که انقلاب این چنین است و خوب است. می گفت: شما اشتباه می کنید، آمریکا نوکر ماست؛ چرا ما به نوکر خود احترام نگذاریم؟ گفتم: نوکر ماست یعنی چه؟ گفت: امریکا زحمت می کشد، خون جگر می خورد، هر جنسی را می خواهیم برای ما آماده می کند. الان اینجا هر جنسی را بخواهیم برای ما آماده کرده است. چرا شما با وجود آمریکا به این خوبی می گویید: مرگ بر آمریکا؟ معلوم است که آمریکا باید خون این مسلمان را بمکد و باید او را بخورد. شوروی هم همین است لذا این روایت می گوید:
فانه شافع مشفع و ما حل مصدق فمن جعله امامه ساقه الی الجنه. هر کسی که قرآن سرمشق او باشد بهشت او از همین جا شروع می شود و تا به بهشت موعود برسد. این حرف من نیست حرف پیامبر است، حرف امام صادق (علیه السلام) است. من جعله خلفه ساقه الی النار. آن کسی هم که به قرآن پشت پا بزند جهنمش از همین جا شروع می شود.
جهنم سعودی و امثال سعودی آیا از همین جا شروع نشده؟ جهنم فقط این نیست که آدم را بسوزاند؛ بالاترین جهنم این است که بگوید آمریکا که مثل زالو مرتبا خون ملتها را می مکد و می خورد نوکر ماست، کشور خوبی است، خدمتگذار ماست، ما زیر کولرش استراحت کرده ایم، لباسش را پوشیده ایم؛ او زحمت می کشد و ما استفاده اش را می بریم.
خلاصه حرف این است که امشب شب خوبی است؛ از خدا بخواهید که این چنین فکرهایی پیدا نکنید. از خدا بخواهید که ما مسلمانها را هدایت کند. از خدا بخواهید که سعودی ها و مصری ها آدم شوند، و این را هم با کمال صراحت بگویم که الان این جنگ تحمیلی تقصیر عراقیها هم هست نه صدام تنها، با فرض اینکه به قول ما اصفهانیها، از روی ناچاری به گربه می گوییم خان باجی، حالا هم می گوییم که عراقیها خوبند و صدام بد است.
یکی از بنی امیه نزد امام صادق (علیه السلام) آمد تا توبه کند. امام گله کردند و فرمودند: اگر شما اطراف بنی امیه را نگرفته بودید بنی امیه کی می توانست حق را قبضه کند.
این جوانهای عزیز در جبهه اگر در عراق بودند کی صدام می توانست قد علم کند؟ مگر در عراق جوان نیست؟ چرا اینجا توانستند شاه را بیرون کنند؟ آیا آنجا نمی توانند صدام را بیرون کنند؟ این چنین نیست. روز قیامت هر کسی را می آورند وقتی می گوید: نمی توانستیم، ارعاب بود، ظلم و شکنجه بود؛ می گویند: چرا ایران توانست! مصر تقصیر دارد، سعودی تقصیر دارد، لبنان تقصیر دارد و بالاخره همه ممالک اسلامی تقصیر دارند. همه باید آدم بشوند. همه باید تابع پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بشوند. آمریکا باشد یا شوروی یا ملک فیصل، ظلم نمی تواند مقاومت کند.
بیایید دعا کنید؛ دعا کنید که خدا همه ما را، همه ممالک اسلامی را که مسلمانند از خواب غفلت بیدار کند؛ دعا کنید تا خود ما صد در صد تابع قرآن بشویم و آنها هم صد در صد تابع قرآن بشوند.

بخش دوم: گفتار نهم

سیر الی الله (3)

پیرو مبحث گذشته گفتیم که انسان، بلکه همه موجودات سیری دارند به نام سیر الی الله - تبارک و تعالی - و قرآن مجید این مطلب را متذکر می گردد:
الا الی تصیر الامور(324) ان الی ربک الرجعی(325) ان الی ربک المنتهی(326) یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه.(327)
نظیر این آیا در قرآن شریف زیاد است و از مجموع این آیات استفاده می کنیم که عالم وجود در حرکت است و منتهای حرکت آنها حق تعالی است. و در خصوص انسانها گفتیم که در این راه به سه دسته منقسم می شوند:
1. دسته اول افرادی هستند که راه را پیدا کرده اند و در راه افتاده اند؛ آن راهی که همه پیامبران برای آن آمدند. منتهای سیر آنها خداست؛ منتهای سیرشان بهشت است؛ منتهای سیر آنها رسیدن به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه طاهرین (علیه السلام) و صلحاء و شهداست:
و من یطع الله و الرسول فاولئک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئک رفیقا؛(328) افرادی که از خدا و رسول اطاعت کنند یعنی افرادی که در راه مستقیمند؛ راهی که پیامبران نشان دادند و در نتیجه از خدا و رسول اطاعت کنند منتهای سیرشان رسیدن به پیامبران، اوصیاء شهداء و افراد صالح است و مردم در این راه منتهای سیرشان رسیدن به پیامبران، اوصیاء، شهداء و افراد صالح است و مردم در این راه متفاوتند تا ببینیم کوشش آنها در این دنیا چه مقدار است؛ رابطه با خدا در این راه چه اندازه است؛ سرعت سیرشان در این دنیا چقدر است. هر چه سرعت بگیرند، هر مقدار کوشش کنند در آنجا از نظر منزلت و رفعت متفاوتند. چنانچه در روایات می خوانیم که در قیامت مردم باید از پل صراط بگذرند. قرآن مجید می فرماید: ان منکم الا واردها،(329) یعنی هیچ کس نیست مگر این که وارد جهنم می شود یعنی از روی پلی که در روی جهنم است باید بگذرد.
مردم در گذشتن از این پل متفاوتند: یک دسته می گذرند اما مثل برق جهنده می گذرند؛ بعضی می گذرند اما افتان و خیزان می گذرند، با مشقت و سختی زیاد خود را از این پل نجات می دهند.
اگر ما بخواهیم حقیقت آنجا را درک کنیم باید ببینیم وضع ما در این دنیا چگونه است؛ اگر در راه مستقیم هستیم و رابطه ما با خدا محکم است، اصلا در زندگی ما گناه دیده نمی شود و در اینجا دست عنایت خدا روی سرماست و اگر از این پل یعنی پلی که روی هوی و هوس و نفس زده شد بگذریم، در آنجا هم از روی جهنم و آن پلی که روی جهنم است می گذریم و سرعت سیرمان هم مثل برق است. اما اگر در اینجا در راه مستقیم بودیم ولی گاهی سقوط داشتیم و تدارک نکردیم، گاهی هم افتادن داشتیم و جبران نکردیم و رابطه ما با خدا خیلی محکم نبود، متابعت و پیوند ما با پیامبر و اوصیاء خیلی محکم نبود، در آنجا هم از پل می گذریم اما افتان و خیزان و با مشقت.
در روایت داریم که شخصی گاهی اوقات در جهنم می افتد اما خود را نجات می دهد و از جهنم بیرون می آید. اگر در این دنیا در جهنم هوی و هوس بیفتد ولی خود را نجات بدهد، در جهنم نفس اماره و صفات رذیله بیفتد و خود را نجات بدهد در آنجا هم افتان و خیزان خود را نجات می دهد و خود را به بهشت می رساند.
منتهای سیر در این دنیا گاهی رحمت خدا و بهشت است، آنجا هم منتهای سیر انسان رحمت خدا و بهشت خواهد بود اما گاهی سیر انسان در این دنیا به جایی می رسد که مصداق این آیه واقع می شود: یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک،(330) یعنی ای بنده ام بیا، بیا؛ به سوی من بیا. آنجا دیگر منتهای سیر او بهشت نخواهد بود بلکه بالاتر از بهشت است؛ دوستان او اهل بهشت نیستند بالاتر از اینها هستند. به جایی می رسد که پشت پا به بهشت و حور العین و قصر و غذای بهشتی می زند؛ لذت او غیر از لذت مادیات است؛ غیر از لذت بهشت است، لذت آنجا برای او تکلم با خداست، حرف زدن خدا با او و حرف زدن او با خداست؛ در مقام عشق به خدا آنجا مبهوت است؛ در مقام رحمت ربوبی در آنجا حیران است.
در روایات می خوانیم که بعضی افراد در بهشت مات و حیرانند؛ مثل یک عاشق به تمام معنا و اله هستند و چیزی بجز خدا در دلشان نیست و جز خدا چیزی نمی بینند؛ جز حرف خدا چیزی نمی شنوند و چندین هزار سال مبهوت و حیرانند به طوری که حورالعین شکایت می کنند که خدایا، آنها به ما اعتنایی ندارند. خطاب می شود: آنها عاشق من هستند و در عالم وحدت غوطه ورند؛ آنها غرق در مقام الوهیت هستند و چیزی که در دلشان نیست بهشت و حورالعین است و به قول آن شاعر الف قامت یار او را از همه چیز بازداشته و چه کند حرف دگر یاد نداد استادش.
این یک دسته از مردمند که در این دنیا راه را پیدا کردند و در راه مستقیمند، در راه اسلامند، حرف پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم)، را شنیدند و راهنمایی او را پذیرفتند. معلوم است که این دسته نیز متفاوتند و به قول ما طلبه ها وضع آنها مقول به تشکیک است. اینها از نظر سیر مراتبی دارند و از نظر رسیدن به هدف هم دارای مراتبی هستند ولی به هر حال باید گفت: خوشا به حال اینها، از نظر قرآن اینها یا اصحاب الیمین هستند، یا سبقت گرفته اند چه سبقت گرفتنی و بر اصحاب یمین مقدمند و اصحاب الیمین ما اصحاب الیمین،(331) یعنی کسانی که در راه مستقیمند، بارک الله بر آنها، چقدر مبارکند، چقدر میمونند، چقدر با سعادتند. و السابقون السابقون اولئک المقربون،(332) اما یک دسته از آنها از این اصحاب یمین هم بالا گرفته اند. سبقت گرفته اند چه سبقت گرفتنی. به مقاماتی رسیده اند چه رسیدنی.
روی هم رفته چه از اصحاب یمین باشند و چه از اصحاب یمین سبقت گرفته باشند به آنها باید گفت: بارک الله؛ به آنها باید گفت: خوشا به حال شما؛ باید گفت: منتهای سیرتان خدا و رحمت خداست؛ منتهای سیرتان پیامبران و شهداء و اولیاء و افراد صالح هستند.
2. دسته دوم اصحاب شمالند که قرآن می فرماید: و اصحاب الشمال ما اصحاب الشمال یعنی آنهایی که راه را پیدا نکرده اند و در راه نیستند، چقدر شرمنده اند؛ چقدر نامبارکند. بدا به حال اینها که در راه مستقیم نیفتاده اند.
این اصحاب شمال به دو دسته تقسیم می شوند: یک دسته از آنها می دانند که راه مستقیم چیست اما عناد دارند، لجوجند و دانسته از راه مستقیم منحرف شده اند. اینها منافقین هستند؛ اینها آدمهایی لجوج و عنودند.
دسته دیگر کسانی هستند که راه را پیدا نکرده اند، گرچه تقصیر دارند، قصور دارند اما لجوج و عنود نیستند و بالاخره در راه مستقیم نیستند. هر دو دسته را قرآن شریف اصحاب شمال می داند و باید به آنان گفت: بدا به حال شما. اصحاب الشمال ما اصحاب الشمال. یعنی اصحاب دست چپ، اصحاب کژی ها، اصحاب چپی ها، چقدر شوم و نامبارکند.
هر دو دسته از این افراد هم مراتبی دارند، تا ببینیم در این دنیا چه مقدار به کثری رفته اند؛ چه مقدار پا روی حق گذاشته اند.
در روایت می خوانیم که جهنم طبقات دارد؛ طبقه اول تا هفتم. و نیز در روایات داریم که در همان طبقه هفتم هم چاهها وجود دارد؛ آن چاه ها هم تابوتها و سلولها دارد؛ هر که در اینجا سرعتش در بدبختی و ضلالت بیشتر باشد در آنجا جهنمش گودتر است و بیشتر پایین می رود: ان المنافقین فی الدرک الاسفل من النار.(333) آدمهای عنود، آدمهایی که حق را می دانند اما پا روی آن می گذارند و آدمهای منافق جایشان در جهنم و در طبقه آخر جهنم است؛ جای آنها اسفل السافلین است یعنی پایین تر از همه.
در روایات می خوانیم که بعضی ها را که به جهنم می اندازند چندین هزار سال فرو می روند.
فرو رفتن اینها به پستی، و به طبقات جهنم چندین هزار سال طول می کشد. آنها کم کم بالا می آیند - من نمی توانم درک کنم، هیچ کس نمی تواند درک کند و ان شاء الله هیچ کس هم به آنجا نمی رود. اما به هر حال آنها کم کم بالا می آیند و چندین هزار سال طول می کشد تا می تواند خود را به لبه جهنم برسانند، وقتی به لب جهنم می رسند گرزی از گرزهای آتشین به سرشان کوبیده می شود و دوباره چندین هزار سال به زیر می روند. تا ببینیم در این دنیا چه مقدار نزول کرده اند؛ چه مقدار به انحراف کشیده شده اند و چه قدر در این انحراف سرعت داشته اند.
در روایات می خوانیم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با اصحاب نشسته بودند؛ حضرت خطی کشیده فرمودند: این راه مستقیم است، بعد خطوط منحرفی یکی پس از دیگری پهلوی آن خط کشیدند؛ خطوط منحنی، خطوط کج، خطوطی به طرف راست و چپ فرمودند: اینها راه های غیر مستقیمند؛ راه مستقیم یکی است اما راه های انحرافی خیلی زیاد است. اگر انسان در راه مستقیم، یعنی آن راهی که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده، آن راهی که قرآن نشان داده، آن راهی که همه پیامبران برای آن آمده اند نباشد راه های دیگر کج است و راه جهنم است؛ دیگر راه، راه انحراف است و هر که در این راه بیفتد از راه مستقیم دور می شود.
فرض کنید از راه مستقیم آسفالته ای منحرف شوید، هر قدمی که بر می دارید از راه مستقیم دورتر می شوید. انحرافها در این دنیا زیادند، اگر متابعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) نشد دیگر راه، راه انحرافی است. گاهی یهودیگری است، گاهی نصرانیت است، گاهی فسق. گاهی ظلم گرایی است و بالاخره راه انحراف فراوان است.
این دو دسته اصحاب شمالند و معلوم است که کار دسته دوم خیلی سخت است. به قدری کارشان سخت است که قرآن شریف درباره این دسته می فرماید: اینها دیگر جهنمی هستند و منتهای سیر این عنودها و لجوجها قهر خداست.
3. دسته سوم افرادی هستند که اصلا راه را پیدا نکردند و قرآن شریف می فرماید: این ها ضالین یعنی گمراهان هستند. قسم دوم گمراه نیستند بلکه مغضوب علیهم هستند و ضربت علیهم الذله و المسکنه و باؤو بغضب من الله.(334) بدبختی در ذات آنها جا گرفته است و این انسانهای عنود مورد غضب پروردگار واقع شدند.
دسته سوم گمراهند و منتهای سیر آنها قهر خدا و جهنم است اما نه به اندازه دسته دوم بلکه در این جهان دارای یک دنیا اضطراب خاطر، نگرانی، غم و غصه و شک و شبهه می باشند و به قول قرآن شریف با همین شک و شبهه ها و با این دلهره ها و اضطراب خاطرها دلها پاره پاره می شود تا بمیرند: لایزال بنیانهم الذی بنوا ریبه فی قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم،(335) یعنی سرتاپای آنها را شک و شبهه گرفته است؛ از شکی به شک دیگر و از این شبهه ای به شبهه دیگرند. دلهایشان پاره پاره شده و از خدا طلب مرگ می کنند اما از مرگ خبری نیست؛ و من یشرک بالله فکانما خرمن السماء فتخطفه الطیر اوتهوی به الریح فی مکان سحیق،(336) یعنی دسته سوم، آنها که در دلشان بتها حکومت دارد، به قدری ضعف آنها را فرا گرفته که اعصابشان له شده است. لاشخورهای معنوی اطراف آنها را گرفته اند؛ لاشخوری مثل شیطان او را مهار کرده؛ لاشخوری مثل نفس اماره او را مهار کرده؛ لاشخوری چون حب به دنیا او را مهار کرده؛ لاشخوری مثل تکبر و غرور و منیت و حسادت او را مهار کرده و او را پاره پاره می کند. به قدری دلهره و اضطراب خاطر دارد مثل کسی که در این دنیا هیچ کسی را ندارد.
معلوم است کسی که در این دنیا خدا ندارد هیچ کس را ندارد؛ کسی که در این دنیا پناهگاهی مثل خدا ندارد دیگر هیچ چیزی نمی تواند پناهگاه او باشد. اگر انسان بتواند پناهگاهی مثل خدا پیدا کند آسوده خاطر است راحت است، در راه مستقیم است؛ ولو تنها باشد ولی همه چیز را دارد. بر عکس اگر پناهگاهی مثل خدا نداشته باشد؛ دیگر هیچ چیز ندارد. بله، به قول قرآن مجید یک چیز را دارد: دلهره، اضطراب خاطر، غم و غصه، چه کنم چه کنم تا از این دنیا برود.
قرآن کریم می فرماید: لایزال الذین کفروا تصیبهم بما صنعوا قارعه(337) یعنی افرادی که از راه مستقیم کج شده اند، کوبندگی روی کوبندگی برای آنها می آید. قارعه یعنی کوبندگی. از این غم و غصه که فارغ می شود غم و غصه دیگری می آید؛ از یک مصیبت فارغ می شود مصیبتی دیگر برایش پیش می آید: لایزال الذین کفروا تصیبهم بما صنعوا قارعه. یعنی مرتبا برایش کوبندگی می آید او تحل قریبا من دارهم نه تنها برای او که برای فرزندانش نیز کوبندگی می آید؛ و برای همسرش کوبندگی می آید؛ اختلاف خانواده رخ می دهد. دنیای این افراد چنین می باشد.
معلوم است که آخرت هم دلهره است، آخرت هم اضطراب خاطر است، آخرت هم شک و شبهه است: من کان فی هذه اعمی فهو فی الاخره اعمی و اضل سبیلا،(338) هر که در این دنیا کور و در ضلالت است خیال نکند که در روز قیامت چشم خواهد داشت؛ نه، من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا و نحشره یوم القیمه اعمی.(339)
در روایات می خوانیم که یکی از مصادیق اعراض از ذکر خدا این است که نماز نخواند، یا این که نماز را در اول وقت نخواند؛ وقت ظهر کارهای دنیا را بر کارهای آخرت مقدم بدارد؛ به نماز اهمیت ندهد و بالاخره حالی انحرافی پیدا کرده باشد و در یکی از آن خطوطی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) کشیده، افتاده باشد. می فرماید که اگر چنین باشد دو مصیبت دارد؛ مصیبت اول: فان له معیشه ضنکا یک زندگی ناخوشی برای اوست. زندگی خوش به این نیست که انسان فقط همسر خوبی داشته باشد؛ به مال و ریاست و تمکن هم نیست، چیز دیگریست. آن که خدا را دارد زندگی خوش دارد ولو فقیر باشد، گرچه دردها دارد اما می تواند به تمام دردها پشت پا بزند و با دل نه زبان بگوید:
یکی درد و یکی درمان پسندد - یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و درد و وصل و هجران - پسندم آنچه را جانان پسندد
اگر این حالت برای شخص پیدا شود بهترین خوشیها، بهترین آرامش ها و بهترین لذتها برایش خواهد بود.
زندگی ناخوش چیست؟ آن کس که خدا را ندارد و با خدا رابطه ندارد ممکن است از نظر تمکن مالی دنیا را داشته باشد اما همین دنیا برایش کوبندگی دارد؛ همین دنیا برای او دردسر است، اگر ریاست باشد دردسر است، پول باشد دردسر است و به قول قرآن کریم قارعه می باشد و کوبندگی است.
اگر انسان در راه مستقیم باشد تمام مسائل حل است؛ در دنیا صد در صد در رفاه و آسایش است. ممکن است در خمره زندگی کند اما به همه چیز پشت پا می زند.
راجع به یکی از فلاسفه می گویند که خانه او یک خمره بود. اسکندر آمده بود و همه به دیدن اسکندر رفته بودند ولی او نرفته بود. اسکندر گفت: من به دیدن او می روم. وقتی اسکندر آمد او سرش را از خمره بیرون کرد تا کمی از آفتاب استفاده کند. اسکندر مقابل او آمد به طوری که سایه اش روی سر آن فیلسوف افتاد. مقداری با او صحبت کرد و بعد به او گفت: آقا، از من حاجتی چیزی نمی خواهی؟ یک جواب داد و این جواب خیلی برای اسکندر کوبندگی داشت و برای ما بلکه جامعه بشرت سرمشق است. به اسکندر گفت: حاجتم این است که سایه ات را از سرم برداری تا از آفتاب استفاده کنم.
راجع به یکی از عرفا نیز نقل می کنند که در بازار بغداد مغازه ای داشت؛ به او خبر دادند که بازار بغداد سوخت اما مغازه تو نسوخت. گفت: الحمدلله رب العالمین یک وقت متوجه شد که این جمله یعنی چه؟ یعنی الحمدلله که مغازه های دیگران سوخت و مغازه من نسوخت؛ فهمید که ساخته نشده است. این عارف می گوید: مدت سی سال از این جمله الحمدلله رب العالمین توبه می کردم.
اینها حالاتی است برای انسان که به همه کس دست نمی دهد، ریاضت می خواهد، عبادت می خواهد، مشقت می خواهد، بیرون کردن بت از دل می خواهد تا انسان بتواند سی سال بگوید: خدایا، بد کردم که الحمد لله رب العالمین گفتم.
اگر می گویند پل صراط از مو باریکتر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزاننده تر است، در این است.
می گویند: دیگی که برای من نجوشد سر سگ در آن بجوشد. اگر عارفی این را بگوید، سی سال می گوید: خدایا، بد کردم؛ خدایا، توبه کردم، اما اگر دل ما را بشکافند می گوید: آب بیاید عالم را بگیرد اما به خانه من آسیبی نرساند! معلوم است که او انحراف دارد گرچه مدعی باشد که در راه مستقیم است اما لف است و معلوم است که یک حال انحرافی بر او حکمفرماست.
انسانی که باید به مقامی برسد که به اسکندر بگوید: اسکندر، عقب برو تا سایه ات از سرم کوتاه شود و از آفتاب استفاده کنم؛ کسی که باید به اینجا برسد که سی سال از این که گفته الحمدلله رب العالمین توبه کند، به آنجا می رسد که می گوید: دیگی که برای من نجوشد سر سگ در آن بجوشد!
ما وقتی که می خواهیم دیگران را نصیحت کنیم می گوییم: آقا، کلاه خودت را بگیر که باد نبرد. اینها حالات انحرافی است و این حالات انحرافی قطعا دلهره می آورد؛ قهرا اضطراب خاطر و زندگی ناخوش می آورد. اگر این اضطرابها در همین دنیا بود بس بود؛ قرآن می فرماید: نه، و من اعرض عن ذکری فان له معیشه ضنکا و نحشره یوم القیمه اعمی(340) یعنی روز قیامت به صف محشر می آید اما کور است. این چه کوری است؟ در این دنیا کور بود و به فکر دیگران نبود؛ در این دنیا ایثارگری نداشت، نه تنها ایثارگری نداشت بلکه خود محوری داشت، خودگرایی و خود فکری داشت و چون کرم ابریشم به خود می تنید برای این که خود را اداره کند نه دیگران را. در این جا کور است، آنجا هم کور است. کوری در این دنیا این نیست که دو چشم نداشته باشد؛ ممکن است دو چشم نداشته باشد اما دل زنده ای داشته باشد.
کوری نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد؛ او از نظر دو چشم کور بود. کور دیگری نزد حضرت نشسته بود اما از نظر دل کور بود. این نابینا عصازنان آمد و در مقابل پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و پهلوی آن کوردل نشست. کور دل خیلی متمول بود و متکبر بود، خودش را جمع کرد؛ تا خود را جمع کرد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عصبانی شدند و فرمودند: چرا خودت را جمع کردی؟ ترسیدی از فقر او به تو مالیده شود؟ به خود آمد و عرض کرد: نه یا رسول الله. فرمودند: ترسیدی از ثروت تو به او سرایت کند؟ گفت: نه یا رسول الله. فرمودند: ترسیدی از کوری او تو کور شوی؟ چرا خودت را جمع کردی؟ چرا این کار را کردی؟ معلوم می شود خیلی زیاد هم کور نبود چون برای جبران کارش عرض کرد یا رسول الله، حاضرم نصف مالم را به او بدهم تا از دست من راضی شود و من هم این لغزش را جبران کنم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به آن نابینا فرمودند: می خواهی نصف مال او از آن تو شود؟ عرض داشت: نه یا رسول الله، برای اینکه می ترسم با این دارایی من هم مثل او بشوم، یعنی می ترسم کور دل بشوم. الان دو چشم ندارم اما می ترسم چشم دلم هم از بین برود و به این جا برسم که اگر یک زن دهاتی را ببینم خودم را جمع کنم. به اینجا برسم که اگر یک آدم ساده ای را ببینم مسخره اش کنم، به خود ببالم و تکبر کنم، می ترسم به اینجا برسم که اگر یک آدم فقیری را ببینم بر او فخر فروشی کنم.
ما باید خیلی مواظب این چیزها باشیم و معمولا هم نیستیم؛ ممکن است یک النگوی طلا ما را جهنمی کند؛ ممکن است یه دست لباس ما را به سقوط بکشاند.
درباره یکی از اصحاب رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) می گویند که این آقا فرمانده لشکر بود؛ به او گفتند: وقتی می خواهی در جبهه مقابل دشمن بروی، قدری تمیز شو. یک پیراهن عربی سفید برای او تهیه کردند و یک اسب هم برایش آماده کردند؛ وقتی لباس را پوشید و سوار بر اسب شد دو سه قدم که رفت داد و فریاد زد که صبر کنید. پیاده شد، پیراهن را کند و همان پیراهن کهنه را پوشید و گفت: وقتی پیراهن نو را پوشیدم و سوار بر اسب شدم مثل اینکه چیزی شد، گفتم: من من!
راستی چنین است؛ یک وقت یک دست لباس، یک تکبر و یک منیت، یک گلوبند ممکن است انسان را جهنمی کند؛ یک تکبر روی همین گلوبند، نه، بالاتر از اینها بگوییم، یک دیپلم، یک لیسانس، یک اجتهاد ممکن است برای دارنده اش بدبختیها بیاورد؛ اجتهادی که غرور بیاورد؛ دیپلمی که غرور بیاورد و صاحبش را به آنجا برساند که دیگر حرف مادر پیر را نشنود؛ دیپلمی که به آنجا برسد که پدر را ارتجاعی بداند، خرافی بداند، معلوم است که این دیپلم یعنی انحراف و این اجتهاد یعنی جهنم!
باید مواظب باشیم و خیلی هم مواظب باشیم؛ از مو باریکتر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزاننده تر است. باید بدانیم که اگر راه مستقیم نشد انحرافهاست و انسان زود به انحراف ها می افتد.
علمای اخلاق می گویند که انسان باید مثل فیلبان باشد؛ می گویند کسانی که فیل را رام می کنند و سوار آن می شوند چکشی در دستشان است و مرتب آن را بر سر فیل می زنند که اگر یک چکش بر سر فیل نیاید خود و صاحبش را نابود می کند. بشر این طور است! باید شبانه روز به خود توجه داشته باشد.
فرض بفرمایید مورچه ای یک دانه در دهانش دارد و دارد بالا می رود، ممکن است از صبح تا به شام دانه را نزدیک منزل ببرد اما یک غفلت او را بر می گرداند؛ یک غفلت سقوط است و با سقوطش هم کوشش صبح تا شام او خنثی می شود.
یک تکبر، یک تفاخر و یک جمله ممکن است برای انسان بدبختیها بیاورد.
در روایات می خوانیم که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روزی هفتاد مرتبه استغفار می کرد! می فرمود: دلم مکدر می شود برای اینکه زنگار را از دلم ببرم روزی هفتاد مرتبه استغفار می کنم.
پنج نوبت نماز برای همین است. این روح غذا می خواهد، این جسم کوبندگی می خواهد، این جسم کنترل می خواهد. ماشین عالی است و شما هم از نظر رانندگی خیلی مسلط هستید، پشت رل نشسته اید اما با یک غفلت شما به همراه ماشین به دره می افتید و ممکن است چندین نفر هم به کشتن بدهید.
نفس ما، آن بعد حیوانی ما ماشین است؛ رل این ماشین باید در دست ما باشد و باید صد در صد مواظب این ماشین باشیم؛ مواظب این رل باشیم که یک آن غفلت از آن ما را به سقوط و بدبختی و انحراف می کشاند. این همان است که می گویند پل صراط از مو باریکتر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزاننده تر است اما معلوم است برای چه کسی؟ برای آن کسی که راه برای او باز است. راه باریک است اما او به خوبی می تواند از راه بگذرد؛ او به خوبی می تواند از سعادتها بگذرد. آنچه که بدبختی می آورد غفلت است بی توجهی است؛ آنچه بدبختی می آورد رل ماشین را رها کردن یا بریدن ترمز است. انسان وقتی که جلو زبانش را نگرفت سقوط می کند و ممکن است یک جمله باعث سقوط او شود.
شخصی خدمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: یا رسول الله، چه کنم تا سعادتمند شوم. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) زبانشان را در آوردند و سه مرتبه دست خود را به زبان زدند. چه حرف خوبی فرمودند، مواظب زبانت باش. اگر انسان بتواند مواظب زبانش باشد خیلی از گناهان را مرتکب نخواهد شد.
بعضی از بزرگان شماره کردند و می گویند که دویست گناه زیر سر زبان است! انسان باید جلوی زبانش را بگیرد. این زبان مصیبتها می آورد؛ برچسبها، نمامی ها، سخن چینی ها، غیبتها، اشاعه فحشاها و دروغها زیر سر این زبان است. مسخرگیها و کوبیدن شخصیت دیگران زیر سر این زبان است حرفهای بی جا که موجب فشار قبر است زیر سر زبان است.
قاعده عرفاء این است؛ اول دستوری که به شاگردان خود می دهند همین است که می گویند: ایاک ثم ایاک من توغل فی المشتهیات و ایاک ثم ایاک ثم ایاک من کثره الکلام و علیک ثم علیک ثم علیک بذرک الله بذکرک الله بذکرک الله.
این اول دستوری است که یک عارف به شاگردش می دهد. می گوید:
مواظب باش، خیلی مواظب باش، خیلی مواظب باش، وابسته به مشتهیات نشوی، دلبستگی به چیزی پیدا نکنی؛ مواظب باش، خیلی مواظب باش، تا زیاد حرف نزنی؛ اگر می خواهی سعادتمند بشوی مواظب یاد خدا باش، مواظب یاد خدا باش، مواظب یاد خدا باش.
این سخنها باید تکرار شود. هر جلسه ای هم که بگویم کم است، از قرآن یاد گرفتم. قرآن شریف چون کارخانه آدم سازی است، چون کتاب اخلاقی است تکرار زیاد دارد.
در مورد تکرار در قرآن نظرها مختلف است، هر کس چیزی گفته؛ بعضی برای این که تکرارهای قرآن را توجیه کنند خود را به دردسرها انداختند که بگویند در قرآن تکرار نیست؛ بعضی بزرگان خون جگرها خوردند و زحمتها کشیدند و برای این که برای تکرار قرآن وجهی درست کنند اما نشد.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) می فرماید: اگر تکرار نباشد ناقص است. قرآن باید تکرار داشته باشد، جلسه اخلاق باید تکرار داشته باشد، اگر تکرار نداشته باشد ناقص است چرا؟ برای اینکه باید حرفها جا بیفتد، مرتب باید گفته شود، مرتب باید تلقین شود. ما طلبه ها می گوییم: الدرس حرف و التکرار الف یعنی درس یک جلسه، اما تمرین و تکرار و فکر باید همیشه باشد، آیا هفته ای یک جلسه اخلاق بس است یا نه؟ عرفاء می گویند بس است اما به شرطی که تمرین شود، تکرار شود، روی آن فکر شود و به شرطی که به آن عمل شود. لذا معمولا حتی بزرگانی مثل شیخ انصاریها با این که پیرمرد بودند، متخصص بودند - شیخ انصاری همه چیز را به همه کس نشان داده، کتابهایش برای ما طلبه ها دایره معارف است، کتابش برای مراجع تقلید چکش است، فوائدی که نوشته تا بحال نوشته نشده است و معلوم هم نیست که مثل آن نوشته شود، مکاسبش دائره المعارف است. - اما این پیر مرد هشتاد ساله در هفته یک جلسه اخلاق داشت آن هم از شاگردش. روز چهارشنبه به بزرگانی مثل آقا میرزا حبیب الله رشتی، آن مجتهد متخصص، آخوند خراسانی، مجتهدی که هزار و چهارصد مجتهد تحویل داد می گفت: دل ما را زنگار گرفته است باید فردا به درس آخوند همدانی معلم اخلاق برویم تا این زنگارها زدوده شود. هفته ای یک روز به درس اخلاق می رفت، بس بود. برای یک هفته کافی بود اما به شرطی که تکرار می شد لذا اخلاق یعنی تکرار از گوینده، تکرار از شنونده؛ تکرار از گوینده یعنی مرتبا بگوید تا جا بیفتد و تکرار از شنونده یعنی تمرین کند و به کار بیندازد. در بیست و چهار ساعت اقلا یک ساعت را به این کار اختصاص دهد.
استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب می فرمودند: ما نمی دانیم چه شد که فقه، اصول و فلسفه استاد می خواهد، علوم طبیعی استاد می خواهد، علم جفر استاد می خواهد، هر چه فکر می کنیم در هر علمی استاد می خواهد، آیا علم اخلاق با این ظرافتش با این لطافتش، با این دقتش استاد نمی خواهد؟! همه اینها برای این است که ما به همه چیز توجه دارم اما به آنچه که از همه چیز لازم تر است بی تفاوتیم!
قرآن مجید تکرار دارد، باید هم داشته باشد، اگر تکرار نداشت نقص داشت، از این جهت اگر بعضی اوقات جملاتی را برای شما تکرار می کنم خیال نشود تکرار است و چیزی دیگر نمی شود گفت. این طور نیست. در یک آیه قرآن یک سال می شود بحث کرد به صورتی که تکرار هم نباشد. تکرار به خاطر این است که شما حداقل یک هفته روی آن فکر کنید، از آن متنبه بشوید، روی آن تمرین کنید.
عالمی به مطلب دکتری رفت دکترهای آن زمان دکترهای قدیمی بودند، مریض هم کم بود. مشهور است که در تمام اصفهان دو دکتر بود در دو محله دور و این دو دکتر همیشه بیکار بودند؛ می نشستند و قرآن می خواندند تا این که کسی به آنها مراجعه کند ولی حالا مرضهایی پیدا شده که خانم باید خون جگرها بخورد، زحمت ها بکشد تا برای بچه اش یک نوبت بگیرد و به دکتر مراجعه کند. تمدن روز سوغاتها آورده، یک سوغاتش شلوغی مطب هاست.
این عالم به دکتر رفته بود، دو سه نفر قبل از او بودند، آقای دکتر می خواست احترام کند و آن عالم را معالجه کند اما عالم راضی نشد و گفت: آنها زودتر از من مراجعه کردند، آنها را ببین. در میان آنها یک زن دهاتی بود - الان روی سخن با شما خانم هاست - زن دهاتی جلو آمد، این زن دیپلمه نبود، بلد نبود قشنگ حرف بزند و با همان وضع دهاتیگری خود گفت: آقای دکتر من نسخه شما را جوشاندم و خوردن اما خوب نشدم؛ دکتر عصبانی شد و علت آن این بود که نسخه را داده بود و به او گفته بود جوشانده بگیر و بخور؛ اما آن زن خود نسخه را درون قوری انداخته و خورده بود و خوب نشده بود. دکتر عصبانی شد و گفت: حیف از نانی که شوهرت به تو می دهد تا بخوری! افرادی که آنجا نشسته بودند خندیدند. بعد نسخه را نوشت، پشیمان هم شد، گفت خواهر، به تو نگفتم که نسخه را بجوشان و بخور، نسخه را به داروخانه ببر به تو جوشانده می دهد، به تو دوا می دهد؛ آن جوشانده ها را ببر و بجوشان و بخور، ان شاء الله خوب می شوی. زن رفت و آن مرد عالم فرمود: من با آقای دکتر تنها بودیم، به او گفتم: می دانی چه شده؟ می دانی چه کردی؟ می دانی چه بلایی بر سر خودت آوردی؟ گفت: چه کردم؟ آن عالم گفت: کار تو یک گناه و یک سقوط نبود، سقوطها بود. اولا به یک زن دهاتی شیعه مظلوم توهین کردی. چرا به او توهین کردی؟ این عمل تو گناهش به اندازه ای بزرگ است که امام صادق (علیه السلام) فرمود: من اهان ولیا فقد بارزنی بالمحاربه اگر مسلمانی به مسلمان دیگر توهین کند مثل این است که با خدا جنگ کرده باشد.
عالم گفت: به این زن دهاتی توهین کردی؛ او شیعه است، مسلمان است، او تقصیری نداشته و توهین به او جنگ با خداست. ثانیا او را مسخره کردی و در روایات داریم اگر کسی دیگری را مسخره کند و جبران نکند و بدون توبه از دنیا برود در روز قیامت اول کاری که با او می کنند این است که او را مسخره می کنند. - پناه بر خدا، پناه بر خدا - قرآن هم می فرماید که او را مسخره می کنند. می فرماید وقتی به جهنم می رود بهشتی ها به او می خندند، مسخره اش می کنند. و می گویند: این مسخرگیها که در دنیا کردی، به ما می گفتی امل، ارتجاعی، آی متمدن، چرا می سوزی؟! او را مسخره می کنند. لذا عالم گفت: مصیبت دوم این است که سقوط کردی برای این که یک مسلمان را مسخره کردی. چرا او را مسخره کردی؟ گناه سوم تو این است که دروغ گفتی برای این که این جمله تو حیف از نانی که شوهرت به تو می دهد دروغ است؛ برعکس این زن یک زن فعال خانه دار است، خوب شوهر داری و بچه داری می کند، اگر دنیا را هم خرجش کنند کم است پس این جمله تو دروغ است و اگر کسی یک دروغ ولو به شوهرش، ولو به زن و بچه اش بگوید روایت می نویسد که از دهان او بوی گند به آسمانها می رود، نه فقط دو ملک روی شانه های چپ و راست او را لعنت می کنند، بلکه تمام ملائک او را لعنت می کنند. یک جمله بود اما چقدر سقوطها داشت، چه ذلتها داشت.
ای خانم ها، مواظب باشید وقتی در دفتر مدرسه با هم نشستید غیبت نکنید.
ای آقا، مواظب باش غیبت نکن. غیبت آدم را سگ می کند. حیف است انسان سگ بشود. انسانی که وقتی وارد محشر می شود نور از او می درخشد.
در روایت داریم که بعضی ها وقتی وارد صف محشر می شوند مثل روز که از خورشید روشن است محضر از نور آنها روشن می شود. حیف است که انسان بواسطه زبان، به خاطر غیبت، به خاطر دروغ و برچسب مسخرگی و برای رفع خستگی کاری کند که بصورت سگ زنجیری وارد محشر شود؛ به صورت یک دزد رسوا وارد صف محشر شود.
یکی از علمای اخلاق - که خدا او را رحمت کند - بما می گفت: فکرش کمرشکن است. بیایید مواظب زبانتان باشید.