فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

بخش دوم: گفتار هشتم

ولادت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)

امشب شب ولادت با سعادت منجی عالم بشریت حضرت ختمی مرتبت، اشرف مخلوقات و اشرف انبیاء ابوالقاسم محمد - (صلی الله علیه و آله و سلم) - است. بر امتیاز امشب ولادت با سعادت امام ششم (علیه السلام) که ایشان هم منجی عالم بشریت می باشند اضافه شده است. لذا می شود گفت که امشب شب ممتازی است و بهتر از امشب و فردا یا نداریم یا کم داریم. شبی است که حق آمده و باطل رفته است. چنانچه عالم غیب وقتی پیامبر اکرم بدنیا آمدند این ندا را سر داد: جاء الحق و زهق الباطل، ان الباطل کان زهوقا(317) بر این امتیازات اضافه کنید که امشب شب مکمل این حق و شبی است که اسلام به واسطه امامت تکمیل شده است. هم شب نبوت است هم شب امامت؛ هم شبی است که حق آمده و هم شبی است که حق کامل شده است.
بنابر آنچه تاریخ نویسان شیعه و سنی می نویسند امشب امر عجیب و غریبی در این دنیا رخ داد. بر اساس نوشته مورخین، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شب جمعه هفدهم ربیع الاول وقت طلوع فجر به دنیا آمد دنیا روشن شد و من بسیاری از جاها را به واسطه نور پیامبر دیدم. آمنه می گوید وقتی پیامبر به دنیا آمد سر به سجده گذاشت، انگشت مبارک را بالا برد و فرمود لا اله الا الله.
وقتی پیامبر به دنیا آمد دریاچه ساوه که برای بعضی بت بود و آن را می پرستیدند خشک شد؛ آتشکده فارس که از هزاران سال قبل تا آن زمان روشن بود ناگهان خاموش شد؛ سقف کاخ ظلم مدائن شکافت و شکافش هنوز باقی است و کنگره هایی که در ایوانش بود لرزید و بعضی از آنها ریخت، فردای آنروز همه پادشاهان و مترفین گنگ بودند و نمی توانستند صحبت کنند.
امشب و فردا که پیامبر به دنیا آمد کاهن دیگر نتوانست کار خود را بکند، شیطان سرافکنده بود و قبل از آن می توانست عروج کند با این حادثه از عروج افتاد و بالاخره به قول منادی حق؛ حق آمد و باطل نابود شد و حق مطلب هم این است که باطل نابود شدنی است این حق امشب با آیه الیوم کملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا(318) تکمیل شد. لذا می شود گفت که امشب، هم شب نبوت است و هم شب امامت.
تولد پیامبر اکرم در عام الفیل بوده است. این عام الفیل برای عرب مبداء تاریخ بود یعنی برای همه به قدری روشن بود که مبداء تاریخ شد، تا این که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هجرت فرمودند و مبداء تاریخ از عام الفیل برگشت و هجرت مبداء تاریخ گردید. این سال پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به دنیا آمد سال استثنایی بود، یعنی نظیر این سال در این عالم واقع نشد و نخواهد شد.
پادشاه حبشه تصمیم گرفته بود که خانه خدا را خراب کند لذا برای ارعاب اهل مکه یک دسته فیلبانها را فرستاد. لشکر خیلی مجهزی بود و فرماندهان لشکر سوار فیل بودند و جلودار این لشکر فیل سواران بودند. اینها آمدند و نرسیده به مکه منزل کردند و تصمیم داشتند ارعاب نموده و اهل مکه با بیرون کرده و خانه خدا را خراب کنند. وقتی منزل کردند به غارتگری پرداختند و از جمله شترهای عبدالمطلب را بردند. به حضرت عبدالمطلب خبر دادند که شترانت را بردند. آقا با کمال سکینت و وقار برای گرفتن شترانش آمدند و از فرمانده لشکر اجازه خواستند؛ اجازه ورود داده شد. ابهت حضرت عبدالمطلب به قدری بود که فرمانده را از جا بلند کرد، به استقبال آمد و آقا را پهلوی خود نشاند. مقداری سکوت بر جلسه حکمفرما بود تا این که فرمانده سکوت را شکست و گفت: برای چه به اینجا آمدی؟ او خیال می کرد که آمده تا بگوید خانه خدا را خراب نکن تا او هم جواب منفی بدهد.
حضرت عبدالمطلب فرمودند: اطرافیان تو شتران مرا برده اند، بگو بدهند. او برای این که خود را باخته بود و می خواست از این خودباختگی بیرون بیاید خنده تمسخرآمیزی کرد و گفت: من خیال نمی کردم که تو این قدر کم سلیقه و کم همت باشی. ابهت تو مرا گرفت؛ تو رئیس عربی؛ رئیس حجازی و من خیال می کردم که آمدی تا مرا از کارم باز داری و بگویی که خانه خدا را خراب نکن. حضرت جمله ای گفت که این جمله فرمانده لشگر را له کرد و از همانجا هم خود را باخت که باخت.
حضرت فرمود: انا رب الابل، للبیت رب من صاحب شترهایم هستم و آمدم بگویم که شترهایم را بدهید، خانه خدا خود صاحب دارد.
شترهایش را گرفت و رفت. سپس دستور داد که اهل مکه سر به بیابانها بزنند، به کوه ها بروند و مه را خلوت بکند. خودش هم آمد در مقابل خانه خدا و عرض کرد: خدایا، تو میدانی که ما در مقابل این لشکر نمی توانیم قد علم کنیم؛ هر طور که صلاح می دانی کار را تمام کن. حضرت عبدالمطلب هم به بیابان و کوه رفت.
فردا فیل سواران برای آمدن به مکه و خراب کردن خانه خدا مهیا شدند. لشکر مجهز خدا هم بنابر آنچه خدا می فرماید مهیا شد. پروردگار عالم هم به تعداد فیل سواران پرستو فرستاد. این پرستوها - به قول قرآن شریف - در دهانشان سجیل بود. عرب به گل خشک سجیل می گوید. معلوم نیست که این گل خشک را از کجا برداشته بودند و معلوم نیست چه مواد شیمیایی در آن بود. قرآن همین مقدار می فرماید که این سجیلها در دهان پرندگان بود. تاریخ می گوید به اندازه یک فندق بود. به هر حال وقتی لشگر خدا آمد این فیلبانان هنوز داخل مکه نشده بودند. پرستو یک فیل را نشانه گیری می کرد و این سجیل، تیر خدایی را روی سر فیل سوار می انداخت و از شکم فیل بیرون می آمد. عجیب اینجاست که این تیر فقط سوراخ نمی کرد بلکه باعث می شد که سوار با فیلش مثل کاه جویده شده له شوند و به روی زمین پخش شوند همه پرستوها کار خود به نحو احسن انجام دادند. فرمانده لشکر یک دشمن نظامی داشت به نام پرستو و خطاب به این پرنده شده بود که الان با این فرمانده لشکر کاری نداشته باش او فرار کرد و پرنده هم به دنبالش رفت. بالاخره پیش پادشاه حبشه رفت و به او گفت که مغلوب شدیم. به چه چیز مغلوب شدید؟ گفت: نمی دانم، به لشگر خدا مغلوب شدیم. لشکر خدا کیست؟ خطاب شد: ای پرستو کار خود را انجام بده تا ببیند لشکر خدا کیست. همانجا، پرستو تیر را انداخت و در مقابل پادشاه حبشه فرمانده مثل کاه جویده شده گردید. قرآن شریف می فرماید: بسم الله الرحمن الرحیم. الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل یعنی ای طاغوتها، ای یاغی ها، ای کسانی که در مقابل خدا قد علم کردید، ای کسانی که از خدا نمی ترسید، مگر اصحاب فیل را ندید؟ مگر داستان اصحاب فیل را نشنیدید؟ مگر در صحت داستان اصحاب فیل شک دارید؟ مبداء تاریخ عرب بود؛ قابل شک نیست.
الم یجعل کیدهم فی تضلیل ای متقلبها، ای حقه بازها، مگر نمی دانید که اگر خدا کید کند چگونه کید می کند؟ چرا متوجه این امر نیستید؟
و ارسل علیهم طیرا ابابیل مگر نمی دانید و مگر نشنیدید و مگر ندیدید که خدا برای هر فیل سواری یک نظامی فرستاد؟
ترمیهم بحجاره من سجیل مگر مکر خدا را ندیدید؟ تیر زد.
فجعلهم کعصف ماکول این تیرها تنها آنها را سوراخ نکرد تا فقط بکشد بلکه علاوه بر این که بر مغز فرود می آمد. سوراخ می کرد و از شکم فیل بیرون می آمد، فیل و سوارش مثل کاه جویده شده بر روی زمین پخش می کرد!
این مبدا تاریخ پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است. وضع استثنایی است تولد پیامبر و نیز اضافه شدن ولایت. از امشب باید خیلی استفاده کنیم.
پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) بارها فرمود: الا ان فی ایام دهرکم نفحات الا فتعرضوا لها یعنی در زندگانی شما فرصتهایی است که باید خود را در معرض این فرصتها قرار دهید. نسیمهای رحمت از طرف خداوند، عالم می وزد، مواظب باشید خود را در معرض این فرصتها و نسیمها قرار بدهید. امشب شب فرصت است؛ امشب ممتازی است؛ امشب شب نبوت و ولایت است و ما باید از این فرصتها استفاده کنیم؛ یک استفاده برای خود ماست که اهمیت چندانی ندارد یعنی دعای امشب مستجاب است باید به آن اهمیت داد. دعای فردا مستجاب می شود باید به آن اهمیت بدهیم و بدانیم که اگر براستی خدا را به حق نبوت و ولایت بخوانیم هر چه از خدا بخواهیم به ما می دهد، به شرطی که خوب بخواهیم. این یک فرصت است اما خیلی اهمیت ندارد. فرصتی که یک انسان باید داشته باشد و از نظر اهمیت در حد متوسط است این است که باید امشب و فردا به یاد دیگران باشد، به یاد مستضعفین و به یاد انقلاب باشد. گاهی از نبوت و گاهی از ولایت بخواهد؛ گاهی از زهرا (سلام الله علیه) و گاهی از امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بخواهد؛ گاهی از خود رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و گاهی از امام صادق (علیه السلام) بخواهد. برای دردهایی که در اجتماع ماست از آنها کمک بخواهد.
بالاتر از این دو این است که از فرصت امشب استفاده کنیم و از خدا بخواهیم که تابع نبوت باشیم؛ از خدا بخواهیم که تابع ولایت شویم؛ از خدا بخواهیم تا نبوت بر دل ما حکومت کند؛ از خدا بخواهیم تا بتهایی که در دل ماست یکی پس از دیگری برود. صاحب خانه که خدا و نبوت و امامت است بیاید و بر دل ما حکومت کند.
امشب باید برای یک سال شما زمینه ساز باشد. زمینه بسازید و از خدا بخواهید و خدا را به حق پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قسم بدهید، خدا را به حق امام صادق (علیه السلام) قسم بدهید تا زمینه پیدا شود و خدا به شما توفیق بدهد که بتوانید خودسازی کنید.
این یک حاجتی است که هر انسان باید داشته باشد و اگر این حاجت همیشه در ذکر ما نباشد می دانید ناقصیم و خیلی هم ناقصیم. اگر یک زن یا یک مرد همیشه در حاجت خود بلولد، مثل کرم ابریشم است که در تنه خودش می لولد. برای یک انسان معنی ندارد که بگوید خدایا؛ به من زن بده، به من شوهر بده، به من پول و خانه بده. اینها یعنی این که خدایا به شکم من برس. نمی گویم اینها نباشد، باشد اما یک انسان به چیزهای مهمتری محتاج است.
یک وقتی برای شما نقل می کردم و می گفتم که استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) می فرمودند: بدا به حال آن اسنانی که به در خانه خدا برود، خدا را به اسماء و صفاتش یعنی به اهل بیت (علیهم السلام) برای شکم قسم بدهد، برای خاطر ریاست و دنیا؛ دنیایی که هیچ ارزشی پیش خدا و اوصیاء خدا ندارد؛ دنیایی که در روایت می خوانیم پیش خدا به اندازه یک بال مگس ارزش ندارد. اگر شما در خواب ببینید که در نجاست افتاده اید و بدنتان آلوده شده است، وقتی پیش معبر بروید می گوید: خواب خوبی است، خدا پول خوبی به تو می دهد. این معنای حقیقی دنیا است.
برای انسان حیف است وقتی که حالی پیدا می کند از این حرفها بزند. نمی گویم نباشد. خدا به حضرت موسی می فرمود: نمک آشَت را هم از من بخواه. اما آنچه که هم و غم انسان باید باشد غیر از این است.
در روایت می خوانیم: اگر کسی حالی پیدا کند اما همش دنیا باشد، هم و غمش شهوت باشد، هم و غمش پول باشد مثل کلاف سر در گم در این دنیا زندگی خواهد کرد. اما اگر کسی حالی پیدا کرد به طوری که هم او آخرت باشد، هم او این باشد که آدم باشد، غاصبها از دل برود و صاحب خانه بر دل حکومت کند خدا، هم دنیایش را اصلاح می کند و هم آخرتش را اصلاح می کند.(319)
ما باید اگر دنیا هم دعا می کنیم طولی باشد یعنی اگر دنیا برای این باشد که ممد برای حیات ابدی باشد. دنیا بخواهیم برای این که به آدم شدنمان کمک کند، باید این چنین رنگی به آن بدهیم و امشب و فردا هم به این فکر باشید که غاصبها و بتها از دل برود، نبوت بر دل ما حکومت کند، امامت بر دل ما حکومت کند. پس از آن به فکر دیگران، به فکر این جنگ باشید.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و امام صادق (علیه السلام) پیش خدا خیلی مقربند و خدا آنها را دوست دارد؛ خدا را به این دو بزرگوار قسم بدهید تا همه کارهای دنیا و آخرت ما اصلاح کند.
چیزی که باید متذکر بشویم این است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) 63 سال در این دنیا زندگی کرد؛ یک عمر چهل ساله دارد که قبل از بعثت است و باید گفت که در آن چهل سال روی تاریخ را سفید کرد. اگر نبودند این چنین افرادی، روی تاریخ سیاه بود سیاه. این چهل سال روی تاریخ را سفید کرد؛ چهل سال در یک محیط فوق العاده آلوده مشهور به محمد امین زندگی کرد. چهل سال در محیطی زندگی کرد و آن محیط عفت نداشت و یا در میان آنها کم بود؛ حق و صفا و حقیقت در آن محیط اندک بود؛ محیطی بود که افتخارشان به ظلم و غارتگری و آدم کشی بود؛ محیطی که کار آنها حتی در عبادتشان عشوه گری بود. چهل سال در این محیط زندگی کرد ولی رنگ محیط را به خود نگرفت و این از معجزات پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است.
این یک دوره ای است که اگر بخواهیم درباره این صحبت کنیم شاید بیشتر از یک سال وقت می خواهد و کتاب هم در این باره زیاد نوشته شده است.
یک دوره هم دوره بعثت بود؛ سیزده سال در مکه و ده سال در مدینه که آن سیزده سالی که در مکه بود خیلی زحمت کشید. شما نمی توانید در این جهان فردی را پیدا کنید که مثل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) این مقدار اذیت شده باشد. لذا خودش می فرمود: ما اوذی نبی مثل ما اوذیت. یعنی از صد و بیست و چهار هزار پیامبر که آمدند هیچ پیامبری مثل من اذیت نشد. با وجودی که آن پیامبران را اذیت کرده بودند. حضرت ذکریا را در وسط درخت با اره نصف کردند. این یهودیهای متقلب و حقه باز به حضرت موسی خیلی اذیت کردند و به حضرت عیسی بیشتر اذیت نمودند اما هیچ پیامبری مثل پیامبر ما اذیت نشد.
سیزده سال در مکه در فقر و فلاکت و حصر اقتصادی و ظلم بود. بالاخره مثل کسی که در آب باشد و آب بر او محیط شده باشد سیزده سال در مدینه مصیبتها بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) محیط بود. یکی از ظلمهای کوچکشان به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شعب ابی طالب بود که امیرالمومنین (علیه السلام) در نهج البلاغه به معاویه می نویسد:
معاویه، شما از آن کسانی بودید که ما را در وسط بیابان زندانی کردید. یعنی وقتی دیدید کار پیامبر خیلی بالا گرفت و نزدیک است همه چیزتان از بین برود و با تطمیع هم نتوانستند پیامبر اکرم را موافق کنند، با تهدید و ظلم هم نتوانستند جلوی او را بگیرند بالاخره حصر اقتصادی را جلو آوردند؛ نشستند و قانون وضع کردند که مسلمانها را به کار نگیرند، سر کار آنها نروند، از آنها چیزی نخرند، به آنها چیزی ندهند، با آنها قهر باشند و با آنها تماس نداشته باشند. به قدری این حصر اقتصادی برای مسلمانان که چهل نفر بیش تر نبودند مشکل شد که پیامبر مجبور شدند اینها را از خانه هایشان آوردند در یک دره ای که مربوط به حضرت ابی طالب بود و در آنجا شترهایش را می خواباند منزل کردند برای این که لااقل جان سالم بدر برند و چند نفر مثل امیرالمومنین (علیه السلام) را با شمشیر برهنه مامور حفظ این افراد کردند. این زندان سه سال طول کشید.
اینها نان و آب نداشتند، لباس کم داشتند، امیرالمومنین در نهج البلاغه می فرماید: کارها به اینجا رسیده بود که بچه های ما از گرسنگی مردند، زنهای ما از گرسنگی و تشنگی پوست گذاشتند، روزها فریاد این زن و مرد از گرما و شبها از سرما بلند بود و کسی هم به غیر از یک زن (حضرت خدیجه) آنها را یاری نمی کرد.
حضرت خدیجه زنی ثروتمند بود او همه چیز را و حتی جانش را فدای اسلام کرد. این زن در شعب ابی طالب نیامده بود و برای آب و غذایشان خیلی زحمت می کشید. اتفاقا یهودیهای متقلب فرصت طلب هم فرصت طلبی کردند و یک مزرعه و یک باغ و یک ده را از حضرت خدیجه به نیم بار خرما، یک بار گندم و یا یک بار جو می خریدند. مسئله مهمتر این بود که این خرما یا گندم را چطور به این مسلمانها برساند. ابی العاص داماد حضرت خدیجه بود؛ او مردی کافر اما رئوف بود. حضرت خدیجه به او التماس می کرد که کاری کن که این غذاها به دست مسلمانها برسد. بالاخره با یک مشک آب با سختی فراوانی این غذا را به این چهل نفر می رساند و آنها یک ماه یا بیشتر باید با این بار خرما بسازند. غذای شبانه روزی یک زن یک دانه خرما بود و مردان شبانه روز یک مقدار جو را به زحمت آسیاب می کردند؛ کمی نان بخور نمیری درست می کردند و می خوردند.
از نظر تشنگی هم این چنین بود؛ داد آنها از تشنگی بلند بود.
این زندان سه سال طول کشید و تعداد کمی از آنها زنده ماندند؛ بچه ها همانجا مردند. آن سال که از شعب ابی طالب بیرون آمدند سال حزن نان نهادند و سبب آن هم این بود که دو بال از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) گرفته شد؛ یکی حضرت ابیطالب از دنیا رفت. خیلی مشکل بود برای این که حضرت ابیطالب برای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چتری بود.
حلبی و ابن هشام در تاریخشان می نویسند: روزی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) وارد خانه شد، زهرا (سلام الله علیه) بچه کوچکی بود. دید که به سر پدرش خاک ریخته اند. حضرت زهرا (سلام الله علیه) شروع به گریستن کرد و گفت: اگر حضرت ابیطالب زنده بود کسی جرات این کار را نداشت. تو را سنگ می زدند؛ پاهایت را زخم می کردند اما ای جسارت را که بر سرت خاک بریزند نمی کردند.
بال دیگر حضرت خدیجه بود که این بال را هم از دست داد. لذا به نام سال حزن نامیده شد و بعد از مرگ حضرت خدیجه و حضرت ابیطالب پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نتوانست در مکه بماند.
تاریخ نویسان می نویسند که از مکه بیرون آمد اما خیلی آزرده خاطر بود و کاری هم نتوانست بکند. شاید در این سیزده سال صد نفر مسلمان نتوانست بسازد. این عنودها، این لجوجها نمی گذاشتند؛ نه خود مسلمان می شدند و زیر بار حق می رفتند و نه می گذاشتند کس دیگر مسلمان بشود لذا یکی از کارهایشان این بود که جاسوس گذاشته بودند تا کسی با پیامبر تماس نگیرد. دیدند که نمی شود، جذابیت قرآن، جذابیت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آنها را می گیرد لذا قانون درست کردند که اگر کسی بخواهد وارد مکه بشود باید به دو گوش خود پنبه بگذارد و این پنبه مدتها در گوش آنها باش و وقتی از مکه بیرون می روند پنبه را بیرون آورند. خود آنها هم در دروازه مکه ایستادند ولی دیدند این قانون پنبه ای هم نتوانست کاری بکند؛ دیدند این کار هم نمی شود، از راه دیگری وارد شدند؛ زدند و کشتند و چون از کشتن حضرت می ترسیدند ایشان را اذیت و آزار بدنی می کردند و بچه ها و زنهای بی ادب را وادار می کردند تا از پشت بام روی سر آقا خاک و جلوی پای آن حضرت خار بریزند. بچه های بی ادب و جوانهای لاابالی را واداشتند که به پای آن حضرت سنگ بزنند آن هم به ساق پای ایشان! لذا به ساق پای حضرت سنگ می زدند، زخم می شد، خون جاری می شد؛ آقا به خانه می رفتند خانه را سنگ باران می کردند. دیدند این هم نمی شود. کشتن اصحاب حضرت برای آنها مسئله ای نبود؛ اگر یکی از اصحاب پیامبر چه مرد و چه زن پیدا می کردند او را شقه می کردند. این سه سال هم که اینها به شعب ابیطاب آمدند برای همین بود چون پیامبر می دید اگر آنها در مکه بمانند کفار همه آنها را می کشند.
اول کشته که اسلام داد یک زن بود، مادر عمار یاسر و به وضع فجیعی هم او را کشتند. عصرها که می شد مردم جمع می شدند و برای این که ارعاب کنند و بخندند این زن را با بدن عریان روی ریگها می انداختند، به او تازیانه می زدند، غش می کرد؛ در آتش می انداختند به هوش می آمد و دوباره تازیانه روی تازیانه بود و بالاخره روزی تصمیمی گرفتند تا بلکه دیگران به پیامبر نگروند؛ دو پای زن را به دو شتر بستند و شترها را به دو سمت راندند و این دو نصف شد.
پدر عمار یاسر نیز اول شهید از مردهاست. او را هم می آوردند و در میان مردم تازیانه می زدند و بالاخره به قدری به بدنش تازیانه زدند تا زیر تازیانه و شکنجه از دنیا رفت.
بلال حبشی را می آوردند روی ریگهای داغ، که اگر گوشت و تخم مرغ را روی آن ریگها می گذاشتند فورا می پخت و یک سنگ آسیا هم روی سینه اش می گذاشتند، تازیانه شروع می شد و او هم به جای این که برگردد می گفت: احدا، احدا، احدا.
این چنین پیغمبر سیزده سال زندگی کرد و بعد هم به مدینه آمده. مدینه روز خوشی پیغمبر بود از دو جهت؛ یکی (به قول قرآن) مصیبتهای کمرشکن مکه از گرده اش برداشته شد و از جهت دیگر توانست در عرض ده سال تمام حجاز را مسخر کند و توانست همین ظالمها، همین شکنجه گرها را سر جای خودشان بنشاند.
آن حضرت در حالی وفات یافت که در مدت ده سال بر تمام حجاز مسلط شده بود. مدینه روز خوشی پیغمبر بود اما در همان روز خوشی 74 جنگ را در ده سال بر او تحمیل کردند که غالب این جنگها نظیر جنگ تحمیلی ما بود. غالب این جنگها زیر سر این منافقها، ابی سفیانها و زیر سر یهودیان حقه باز بود. همه یهودیان مشرکین قریش در مکه و منافقین، این سه گروه دست به دست یکدیگر داده بودند. چنانچه الان هم این چنین است، آن وقت هم چنین بود. هفتاد و چهار جنگ بر پیامبر جلو آوردند اما با این وصف قرآن می فرماید: که روز خوش پیامبر بود و وضعنا عنک وزرک بر پیامبر منت می گذارد و به او می فرماید که مصیبتهای کمرشکن مکه را از دوشت برداشتیم.
این زندگی یک مردی است که برای ما قرآن را آورد؛ این زندگی یک مردی است که آمد انسان را نجات دهد؛ این زندگی مردی است که می خواهد آدم بسازد. این شصت و سه سال زندگی پیامبر ماست. افتخار دارد و روی تاریخ را سفید کرده است؛ روی انقلاب و مبارزه را سفید کرده است؛ به همه طرز انقلاب و مبارزه را نشان داده؛ کتابی مثل قرآن آورده؛ دستورالعملی مثل روایات امام صادق (علیه السلام) را آورده. از این نظر وجودش برای جامعه بشریت از جمله ما مسلمانها افتخار است.
امشب باید به این مطلب توجه داشته باشیم که چرا پیامبر در مدت 63 سال این قدر زحمت کشید؟ این قدر خون جگر خورد؟ برای اینکه ما آدم بشویم؛ برای این که ما دست از هوی و هوس ها، دست از بتها، دست از ظلمتها و تعدی ها برداریم؛ برای این که ما تابع قرآن و خدا باشیم. برای این آمد. اگر نشد، اگر پشت پا به قرآن زدیم، اگر به روایات امام صادق (علیه السلام) پشت پا زدیم از کفر هدف پیامبر را کشتیم.
تقاضا دارم امشب که شب عید است این جمله من برای شما عیدی باشد و مقداری روی آن فکر کنید. آیه شریفه می فرماید:
و ضربت علیهم الذله و المسکنه و بآءو بغضب من الله ذلک بانهم یکفرون بایات الله و یقتلون النبیین بغیر الحق ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون،(320) یعنی مرگ بر این یهود! غضب خدا بر این یهود! ذلت و مسکنت بر این یهود! برای این که حرف حضرت موسی را نشیدند، آیات قرآن را زیر پا گذاشتند و نشنیدند پیامبران را کشتند. برای این که معصیت می کردند و آدمهای متجاوزی بودند.
امام صادق (علیه السلام) در ذیل این آیه می فرماید: ما قتلوهم بایدیهم و لا ضربوهم باسیافهم و لکنهم سمعوا احادیثهم فاضاعوها.(321) برای ما خیلی کمرشکن است اما قسم می خورد و می فرماید: والله ما قتلوهم، به خدا قسم یهودیها پیامبر را نکشتند. مراد این آیه این است که حرف پیامبران را نشنیدند اما به روی آن پا گذاشتند فاذاعوها، این آیه شریفه، این روایت چه می گوید؟ می گوید: که یک زن اگر در حجاب لاابالی باشد پیامبر خدا را کشته است، زیرا هدف پیامبر زنده کردن عفت و زنده کردن حجاب بود. این روایات با این آیه شریفه به ما می گوید: اگر مردی متجاوز باشد، ظالم باشد، متعدی و متقلب باشد هدف پیامبر را کشته است؛ پا روی قرآن گذاشته و وقتی روی قرآن پا گذاشت مثل این است که پیامبر را کشته باشد. قرآن می فرماید: ای پیغمبر کش! معلوم است، امام حسین (علیه السلام) برای چه کشته شد؟ برای اینکه هدف زنده شود. پیامبر 63 سال برای چه خون جگر خورد؟ رأی این که هدف زنده شود. امام صادق (علیه السلام) این همه زحمت کشید، این همه مشقت کشید؛ از ائمه طاهرین هیچ کدام مثل امام صادق (علیه السلام) اذیت ندید، خیلی اذیت کشید، خیلی زحمت کشید. و علت این که مذهب ما را مذهب جعفری می گویند برای خاطر این است که مذهب شیعه را امام صادق (علیه السلام) زنده کرد و راستی زنده کرد. اکنون ما هم اگر امام صادق (علیه السلام) را دوست داریم باید هدف امام صادق (علیه السلام) را نکشیم. خود امام صادق (علیه السلام) را کشتن مهم است اما هدف آن حضرت را کشتن مهمتر است. ما باید کاری کنیم که روز قیامت مورد نفرین پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) واقع نشویم.
قرآن شریف می فرماید: آن زن و مردی که به وظیفه عمل نکنند، آن زن و مردی که به قرآن پشت پا بزنند، هم مورد نفرین قرآنند و هم مورد نفرین پیامبر. اما مورد نفرین قرآنند، قرآن می فرماید: وقتی آن کس که لاابالی بود، رفیق بد خرابش کرده بود و سر و کار با پیامبر نداشت به صف محشر می آید، می گوید: ای کاش با پیامبر سر و کاری می داشتم. قرآن می فرماید: وقتی او کاشکی کاشکی می کند، پیامبر می گوید: یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا خدایا، اینها بودند که به قرآن پشت پا زدند، اینها بودند که به قرآن عمل نکردند؛ بازخواست مرا از این مردم بگیر.
امام صادق (علیه السلام) می فرماید: ویل لمن کان شفعاوه خصماوه یعنی وای بر کسی که در روز قیامت شفیع او دشمن او باشد.
راستی وای بر او. ما در این دنیا هر چه بدی بکنیم اما با امید و آمال و آرزوی شفاعت پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) زنده هستیم. کاری نکنید که - العیاذ بالله - این آرزوی شما خنثی شود. یک دفعه این طور نشود که در وصف محشر به جای اینکه پیامبر شفاعت کند، بگوید: یا رب ان قومی اتخذوا هذا القرآن مهجورا.(322)
کافی روایتی را نقل می کند که پیامبر بارها می فرمود: اذا البست علیکم الفتن کقطع اللیل المظلم فعلیکم بالقرآن.(323) یعنی وقتی که فتنه ها مثل شب ظلمانی به شما روی آورد فعلیکم بالقرآن، قرآن سرمشق شما باشد، نجات پیدا می کنید. بعد می فرمود: فانه شافع مشفع ما حل مصدق قرآن شفیع است هم در دنیا و هم در آخرت قرآن در همین دنیا به کسی دعا می کند که سرمشق او قرآن باشد و در آخرت به کسی دعا می کند که سرمشق او قرآن باشد فانه شافع مشفع، شفاعت می کند، نفرین او هم پذیرفته و مستجاب می شود. در همین دنیا نفرین می کند.
چرا این دنیای استثمارگر با مسلمانها چنین می کند؟ تقصیر خود مسلمانهاست. می گویند که در زمان حمله چنگیز، به هر شهر که می رسید مرتبا می گفت: چرا خدا مرا بر شما مسلط کرد؟ آنها چیزی می گفتند و او هم دستور قتل عام را می داد. به همدان رسید، پیر مردی را خواست و گفت چرا خدا ما را بر شما مسلط کرد؟
پیر مرد گفت: اعمال بد ماست. آمریکا کسی نیست؛ اعمال جنایتکار مسلمانان است که امت اسلام را به اینجا رسانده است. به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب، همه مسلمانها اگر جمع شوند و هر کدام یک سطل آب بپاشند، آنها را آب می برد. کار به اینجا رسیده که یک میلیون یهودی متقلب امور بیش از یک میلیارد مسلمان را قبضه کرده اند می چرخانند چرا؟ تقصیر کیست؟
وقتی بشود یهود را با یک سطل آب، از بین برد مسلمانها چرا نشسته اند؟ چرا؟ آمریکا کسی نیست که بتواند به مسلمانان زور بگوید. چنانچه می بینید نمی تواند به شما زور بگوید، او را به زانو در آورده اید؛ با فرضی که ما هم هنوز آنچنان که پیامبر می خواهد نیستیم. دلیلش هم این است که این انقلاب بزرگ را چه کسی ارج می نهد؟ آیا گرانفروشی و تقلب در جامعه وجود ندارد؟ حتی بالاتر، آیا روابط به جای ضوابط نیست؟ با فرض که خبری هم نیست اما همین انقلاب که خودش عالی است، رهبرش عالی است آمریکا را به زانو در آورده است.
اگر همه مثل ایران بشوند چه می شود؟ آمریکا کیست؟ شوروی کیست؟ ما خرابیم نفرین قرآن برای مسلمانهای سعودی است؛ نفرین قرآن بر آن مملکت اسلامی است که من وقتی به او می گفتم که انقلاب این چنین است و خوب است. می گفت: شما اشتباه می کنید، آمریکا نوکر ماست؛ چرا ما به نوکر خود احترام نگذاریم؟ گفتم: نوکر ماست یعنی چه؟ گفت: امریکا زحمت می کشد، خون جگر می خورد، هر جنسی را می خواهیم برای ما آماده می کند. الان اینجا هر جنسی را بخواهیم برای ما آماده کرده است. چرا شما با وجود آمریکا به این خوبی می گویید: مرگ بر آمریکا؟ معلوم است که آمریکا باید خون این مسلمان را بمکد و باید او را بخورد. شوروی هم همین است لذا این روایت می گوید:
فانه شافع مشفع و ما حل مصدق فمن جعله امامه ساقه الی الجنه. هر کسی که قرآن سرمشق او باشد بهشت او از همین جا شروع می شود و تا به بهشت موعود برسد. این حرف من نیست حرف پیامبر است، حرف امام صادق (علیه السلام) است. من جعله خلفه ساقه الی النار. آن کسی هم که به قرآن پشت پا بزند جهنمش از همین جا شروع می شود.
جهنم سعودی و امثال سعودی آیا از همین جا شروع نشده؟ جهنم فقط این نیست که آدم را بسوزاند؛ بالاترین جهنم این است که بگوید آمریکا که مثل زالو مرتبا خون ملتها را می مکد و می خورد نوکر ماست، کشور خوبی است، خدمتگذار ماست، ما زیر کولرش استراحت کرده ایم، لباسش را پوشیده ایم؛ او زحمت می کشد و ما استفاده اش را می بریم.
خلاصه حرف این است که امشب شب خوبی است؛ از خدا بخواهید که این چنین فکرهایی پیدا نکنید. از خدا بخواهید که ما مسلمانها را هدایت کند. از خدا بخواهید که سعودی ها و مصری ها آدم شوند، و این را هم با کمال صراحت بگویم که الان این جنگ تحمیلی تقصیر عراقیها هم هست نه صدام تنها، با فرض اینکه به قول ما اصفهانیها، از روی ناچاری به گربه می گوییم خان باجی، حالا هم می گوییم که عراقیها خوبند و صدام بد است.
یکی از بنی امیه نزد امام صادق (علیه السلام) آمد تا توبه کند. امام گله کردند و فرمودند: اگر شما اطراف بنی امیه را نگرفته بودید بنی امیه کی می توانست حق را قبضه کند.
این جوانهای عزیز در جبهه اگر در عراق بودند کی صدام می توانست قد علم کند؟ مگر در عراق جوان نیست؟ چرا اینجا توانستند شاه را بیرون کنند؟ آیا آنجا نمی توانند صدام را بیرون کنند؟ این چنین نیست. روز قیامت هر کسی را می آورند وقتی می گوید: نمی توانستیم، ارعاب بود، ظلم و شکنجه بود؛ می گویند: چرا ایران توانست! مصر تقصیر دارد، سعودی تقصیر دارد، لبنان تقصیر دارد و بالاخره همه ممالک اسلامی تقصیر دارند. همه باید آدم بشوند. همه باید تابع پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بشوند. آمریکا باشد یا شوروی یا ملک فیصل، ظلم نمی تواند مقاومت کند.
بیایید دعا کنید؛ دعا کنید که خدا همه ما را، همه ممالک اسلامی را که مسلمانند از خواب غفلت بیدار کند؛ دعا کنید تا خود ما صد در صد تابع قرآن بشویم و آنها هم صد در صد تابع قرآن بشوند.

بخش دوم: گفتار نهم