فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

سیر الی الله (1)

انسان در این جهان سیری دارد به نام سیر الی الله - تبارک و تعالی -؛ بلکه از قرآن مجید استفاده می کنیم که عالم وجود به نام سیر الی الله در حرکتند. قرآن شریف می فرماید: الا الی الله تصیر الامور.(285) برگشت و منتهای سیر همه موجودات خداست. و ان الی ربک المنتهی(286) فان الی ربک الرجعی(287) انا لله و انا الیه راجعون.(288) یعنی بشر منتهای سیر تو خداست؛ بالاخره برگشت تو به سوی خداست؛ همه ما از خداییم و بازگشت ما هم به سوی خداست.
قرآن می فرماید: یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه(289) ای انسان، تو سیری داری، سیر پر مشقتی هم هست و بالاخره منتهای سر تو خداست. لذا قطع نظر از بحث فلسفی و عرفانی، از خود قرآن شریف به خوبی استفاده می شود که این انسان در حرکت است؛ هر که و هر چه باشد منتهای سیر او حق تعالی است.
انسانها در این سیر سه قسمند: یک قسمتی از انسانها راه را پیدا کردند به نام راه مستقیم، صراط مستقیم و در این راه افتادند. معلوم است بهترین، محکم ترین و سهل ترین راه ها و راهی که انسان را زود به مقصد برساند، را مستقیم است. بعثت همه انبیاء برای همین است که به انسان راه را نشان بدهند. قرآن شریف می فرماید: ای پیامبر، به این مردم بگو: ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله(290) یعنی مبعوث شدم برای نشان دادن راه، و راه من راه مستقیم است؛ اگر می خواهید سعادتمند شوید و به مطلوب برسید گمشده خود را پیدا کنید در این راه باشید، از این راه منحرف نشوید، به بیراهه ها نیفتید که گمراه خواهید شد. و از آن راهی که خدا تعیین فرموده است منحرف خواهید شد و به مقصود و مطلوب نخواهید رسید. لذا بعثت همه انبیاء آمدن قرآن و سایر کتابهای آسمانی، این همه رنج پیامبران فقط و فقط برای همین است که راه مستقیم را نشان انسان بدهند و به انسان بگویند: ای انسان، تو در این عالم سیری داری؛ تو حرکت استکمالی در این عالم داری و منتهای سیر تو خداست و بالاخره حق تعالی را ملاقات می کنی، و اگر می خواهی سعادتمند شوی راه این است، در این راه برو تا به مقصود برسی.
عده ای مردم از زمان آدم تا به حال راه را پیدا کرده اند، در راه افتادند و در آینده هم عده ای راهیان این راه خواهند بود معلوم است که این افراد متفاوتند؛ بعضی در حرکت به سوی خدای متعال سبقت گرفته اند تا آنجا که به قول روایات ما، مثل برق جهنده هستند یعنی سیر آنها بسیار سرعت دارد و به مطلوب و مقصود خود زود می رسند: و السابقون السابقون اولئک المقربون(291) دسته ای هم در راه مستقیم هستند و به قول قرآن شریف اصحاب الیمین هستند و اصحاب الیمین ما اصحاب الیمین؛(292) آنهایی که حرف پیامبران را شنیده اند، آنهایی که راه مستقیم را پیدا کرده و در راه مستقیمند، اینها اصحاب یمین هستند یعنی اینها میمون و مبارکند و چه خوب میمون و مبارکند. و این اصحاب یمین هم به قول فلاسفه، مقول به تشکیک است، عرض عریضی دارد؛ بعضی ها سیرشان سریع است، بعضی متوسط و بعضی کند است اما بالاخره در راه مستقیمند و بالاخره به مطلوب که جوار و لقاء الله است خواهند رسید.
چنانچه در قرآن شریف و یا در روایات اهل بیت می خوانیم که پل صراط در روز قیامت چنین است؛ در روز قیامت همه باید از آن پل به بهشت و جوار الله برسند. به قول قرآن شریف: ان منکم الا واردها.(293) همه شما از آن راه باید به بهشت بروید، حتی پیامبران.
در روایات می خوانیم که در روز قیامت بعضی مثل برق جهنده از پل صراط می گذرند؛ فورا از این پل طویل و دراز به مقصود می رسند.
بعضی سیر دارند اما سیر آنها کند است و در روایات می خوانیم که افتان و خیزان بالاخره خود را به بهشت می رسانند. اگر ما نشانش را بخواهیم؛ در همین دنیاست؛ هر چه آنجا است، نشانه و ظاهرش در این دنیاست. فرق بین دنیا و آخرت همین است. نظیر یک سکه دو رو است؛ یک طرفش دنیا و یک طرفش آخرت است. ظاهر دنیا باطن و حقیقت آخرت است.
اگر بخواهیم پل صراط آنجا را درک کنیم و بفهمیم که رفتن روی پل صراط و بهشت یعنی چه، باید در اینجا نظری به حالت خود کنیم و ببینیم در راه مستقیمی که انبیاء تعیین کرده اند سیر ما چگونه است و چه حالتی در این راه مستقیم داریم؟ آیا سیر ما سرعت دارد؟ کند است و یا اصلا در راه نیستیم؟ هر چه اینجا حرکتمان باشد حقیقت و واقعیت آن در روز قیامت است؛ اگر اینجا کند هستیم آن جا هم کند هستیم، اگر متوسطیم آنجا هم متوسط هستیم و اگر سیر سریع و ملکوتی داریم آنجا هم سیر سریع و ملکوتی داریم و به قول روایات آنجا سیر برقی داریم که این هم از باب مثال است. برای اینکه به انسان سرعت سیر را بفهمانند به برق مثال زنده اند و الا بالاتر از اینهاست.
اینجا اگر براق داشتیم و می توانستیم به عالم ملکوت عروج کنیم، آنجا هم براق داریم و می توانیم به جوار الله عروج کنیم. اگر اینجا نشست و برخاست بود یعنی سیر کند بود، گاهی شکست و سقوط بود و گاهی هم عروج، آنجا هم گاهی شکست و سقوط و گاهی هم عروج خواهد بود تا این که بتواند خود را به جوار الله برساند.
چنانچه در روایات می خوانیم که بعضی از مردم روی پل صراط در قیامت به قدری کند هستند، به قدری افتان و خیزان هستند که گاهی در جهنم افتند و بالاخره بلند می شوند و با همین حال خود را به جوار الله و به بهشت می رساند.
سقوطهای اینجای ما سقوط آنجای ماست و حرکت اینجای ما حرکت آنجای ماست. این یک دسته از مردم هستند و معلوم است که اکثریت هم با اینهاست؛ اکثریت به این معنا که بسیاری از مردم از زمان حضرت آدم تا روز قیامت راه مستقیم را پیدا کرده و می کنند در راه مستقیم هستند و بالاخره به مقصود و گمشده خود، به مطلوب خود و جوار الله خواهند رسید و ما باید همیشه مواظب باشیم که این راه را گم نکنیم. این دستور داده شده در نمازهایمان سوره حمد خوانده شود و در وسط این سوره می خوانیم اهدنا الصراط المستقیم. خدایا ما را به راه راست هدایت فرما! ما که در راه راست هستیم پس معنای این که ما را هدایت فرما یعنی چه؟ بعضی از مفسرین در معنای آن گفته اند که منظور از هدایت کن یعنی ما را کمک کن که به این راه ادامه دهیم، دست عنایت تو روی سرمان باشد تا از این راه منحرف نشویم، یک دفعه - خدای ناکرده - ناخودآگاه از راه مستقیم کج و منحرف نشویم. معنای اهدنا الصراط المستقیم یعنی خدایا، ادامه بده راه مرا، لطف کن و به من توفیق بده که من در راه مستقیم باشم و معنای دیگرش را سال گذشته، در میان بحثها برای شما بیان کردم که این نحوه هدایتها در قرآن ایصال الی المطولب است یعنی خدایا، ارائه طریق کرده ای و من هم راه را پیدا کرده ام، پیامبرت فرموده: ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه(294) من هم متابعت کرده ام اما تو باید مرا به مقصود برسانی. دست مرا بگیری و به مقصود و مطلوب یعنی به جوار خودت برسانی. اهدنا الصراط المستقیم یعنی خدایا، دست عنایت تو همیشه روی سرم باشد تا به مطلوب برسم. شاید معانی اول و دوم نتیجتا یک معنا باشند.
خلاصه سخن این است که یعنی به مطلوب و مقصود برسیم؛ در راه مستقیم هستیم اما این راه ادامه پیدا کند تا منتهای مسیرمان لقاء خدا و رحمت خدا باشد، و باشد خیلی مواظب باشیم زیرا که این راه یعنی پل صراط، چنانچه در روایات می خوانیم از مو باریکتر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزانده تر است. پل صراط واقعش آنجا و ظاهرش اینجاست یعنی همین صراط المستقیم در دنیاست که آنجا به نام پل صراط واقعیت پیدا می کند. و جدا باید گفت که اگر متوجه نباشیم منحرف می شویم؛ از مو باریکتر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزاننده تر است. مخصوصا در این زمان، در روایات می خوانیم که در دوره آخر زمان، یعنی در دوره ما و امثال دوره ما، دین را نگاه داشتن مشکل تر است از نگاه داشتن آتش در کف دست. یعنی دینداری و روی صراط مستقیم بودن از آتش سوزاننده تر است. راه باریک است، از مو باریکتر؛ راه برنده است، از شمشیر برنده تر؛ دین نگه داشتن کار مشکلی است، همیشه مشکل بوده اما در دوره آخر زمان مشکل تر است.
بعضی اوقات انسان به نام انقلابی بودن از راه مستقیم منحرف می شود؛ بعضی اوقات یک جمله انسان را ساقط می کند و تا بیاید برگردد کاری است بسیار مشکل؛ بعضی اوقات یک جمله انسان را دو نصف می کند باید مواظب باشیم که چه می گوییم و چه می کنیم. گفته های ماست که برای ما عروج می آورد؛ گفته های ماست که برای ما سقوط می آورد. بعضی اوقات یک جمله در کلاس ممکن است انسان را پنجاه سال به سقوط بکشاند. یک مورچه که دانه ای در دهان دارد، بالا می رود و یک غفلت او را از بالا به زیر می اندازد. یک شبانه روز زحمت کشیده تا به در خانه اش رسیده اما یک غفلت موجب سقوطش می شود. انسان گاهی اوقات این چنین است.
آن شخص آمده بود پیش رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد: یا رسول الله، چه کنم تا نجات پیدا کنم؟ چه کنم تا سقوط نکنم؟ حضرت رسول الله - (سلام الله علیه) - اشاره فرمودند به زبانشان، زبان مبارک خود را بیرون آوردند و اشاره فرمودند به زبان، یعنی مواظب زبانت باش.
زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد یک غیبت، یک تهمت، یک شایعه و نقل شایعه بعضی اوقات انسان را به سقوط می کشاند. یک غذا انسان را به سقوط می کشاند. بعضی اوقات خوراک یکی است اما تا خوراک بخواهد دفع شود و گوشت و پوست و استخوانی که از این خوراک روییده و ایجاد شده بخواهد از بین برود چندین سال طول می کشد. یک رفتن است اما تا بیاید دوباره برگردد کاری بسیار مشکل است.
راه باریک است؛ صراط مستقیم است اما باریک است. برای چه کسانی آسان است؟ برای افراد متوجه، برای افرادی که می دانند چه باید بکنند، می فهمند کجا هستند و برای چه آمده اند، می فهمند که منتهای سیرشان کجاست؛ برای آنها آسان است.
اگر به راستی ما متوجه این جمله که استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب اسلام بارها به ما می فرمودند باشیم، راه مستقیم آسان است. می فرمودند: خود را در محضر خدا ببینید این جمله همیشه به یاد ما باشد که در محضر خدا هستیم و گفته های ما را می شنود، خطورهای دل ما را توجه دارد؛ یعلم خائنه الاعین و ما تخفی الصدور،(295) ان الله علیم بذات الصدور(296) کردار ما را توجه دارد، نحوه کردار ما را توجه دارد که آیا این نحوه کردار برای چیست؟ برای چه گفتیم؟ برای چه بجا آوردیم؟ برای چه نشستیم و برای چه برخاستیم؟ انقلاب کردیم و برای چه از انقلاب سرد شدیم؟ همه اینها را می داند. اگر همین جمله برای ما باشد معلوم است که نیروی کنترل کننده مهمی است.
خلاصه حرف این است که شما، عزیزان در راه مستقیمید، شکر کنید، پروردگار عالم عنایت و لطف فرموده که انبیاء را فرستاد. به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) که می فرمودند: از الطاف جلیه خدا این است که قبل از این که انسان به دنیا بیاید راهنما فرستاده است؛ حضرت آدم - (سلام الله علیه) - پیامبر بوده، راهنما بوده و قبل از این که کسی بیاید، به این دنیا آمد و بعد انسانها آمدند. صد و بیست و چهار هزار پیامبر فرستاده است و سفارش کامل به آنها کرده که سعه صدر داشته باشید، بردبار باشید و در مقابل مصائب صبر کنید، هر مصیبتی برای شما پیش آمد ناشکری نکنید، به مردم داد نزنید، با رافت باشید، مهربان باشید.
درباره حضرت زکریا (علیه السلام) می گویند: او را تعقیب کردند فرار کرد، دید الان او را می گیرند به درخت پناه برد و درخت راهش داد، به وسط درخت رفت، این نانجیب مردم معجزه را دیدند - خدا نکند بشر کج شود - اما با این وضع با اره دو سر، زکریای پیامبر را نصف کردند. پیامبرش را برای نشان دادن راه فرستاد اما این بلا را بر سرش آوردند. پیامبر بعدی آمد و بالاخره صد و بیست و چهار هزار پیامبر یکی بعد از دیگری آمد، بعد هم و اتمام حجت هم بر همه کرده همه اینها از الطاف بزرگ خداست. علاوه بر این به ما توفیق پذیرفتن داد. به ما توفیق داد تا راه مستقیم را پیدا کنیم. باید به پدرها و مادرها دعا کنیم که راه مستقیم را قبول کردند و برای ما نیز ارائه طریق کردند. اما باید توجه داشته باشیم که از مو باریکتر، از شمشیر برنده و از آتش سوزنده تر است. یک غفلت باعث سقوط است، یک عیاشی بدبختی می آورد، یک کار بیجا موجب افتادن است. این یک دسته از مردم هستند.
دسته دیگر از مردم در این سیر الی الله راه را پیدا نکردند. البته راه را پیدا کردند اما لجاج و عناد آنها را از راه منحرف کرد. می داند که حق است اما روی حق پا می گذارد؛ عنود و لجوج است. اینها هم منتهای سیرشان خداست، شکی نیست جز این که آنها که در راه مستقیم هستند منتهای سیرشان رحمت خداست و این کسی که روی حق و حقیقت است پا گذاشت منتهای سیرش قهر خداست، درک است، اسفل و السافلین است، لقاء الله است اما لقاء قهر خداست، منتهای سیر خدا و روز قیامت است. ان الحکم الا الله،(297) اما به لقاء قهر که جلوه آن جهنم است می رسند.
خیال نشود که این نوع افراد کم هستند! نه، زیاد هستند یعنی افرادی که عنود و لجوج هستند و دانسته از راه بیراه شدند فراوانند.
قرآن می فرماید: افرادی که بت آنها هوی و هوس است و به جای این که خدا بر دل آنها حکومت داشته باشد هوی و هوس حکومت دارد اضله الله علی علم(298) با علم، با دانستن از راه منحرف شدند، از روی عناد و لجاج در راه نیفتادند افرایت من اتخذ الهه هواه و اصله الله علی علم پیامبر، آیا نمی بینی بت پرست و هواپرست گمراه شده اما دانسته گمراه شده؟ یعنی اگر بر دل انسان بتی حکومت داشته اید مثل بت هوی و هوس، انسان با وجودی که می داند راه کجاست در راه نمی رود.
قرآن شریف چرا این قصه ها را نقل می کند؟ چرا این داستانها را نقل می کند؟ در این قصه ها نکات فراوانی است. حضرت نوح هر چه گفت نپذیرفتند؛ کشتی می ساخت او را مسخره می کردند. می گویند بیش از هزار سال این بنده خدا، این پیامبر خدا خون جگر خورد، نه نفر به او ایمان آوردند تا بالاخره کشتی ساخته شد. بنا شد که حضرت نوح و اطرافیانش در کشتی بنشینند، از جنبنده ها هم نر و ماده ای برداشته شود. آماده شدند. قرآن می فرماید: از زمین و آسمان آب جوشید فار التنور،(299) از درون تنور آب می آمد. پسر نوح لاابالی بود؛ پدرش را می شناخت اما بت هوی و هوس بر دلش حکومت می کرد، گفت: نه، من می روم روی کوه حضرت نوح فرمود: کوه و غیر کوه ندارد فقط پناه گاه این کشتی است. پسر گفت: نه، من به روی کوه می روم. خطاب شد: رهایش کن انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح او لاابالی است و دیگر پسر تو نیست، رهایش کن. به روی کوه رفت بت هوی و هوس، بت عناد و لجاج بر او حکومت داشت اذله الله علی علم شاید هم بداند که غرق می شود اما می گوید که غرق شدن را حاضرم ولی به درون کشتی آمدن را راضی نیستم! چقدر از این نوع افراد زیادند. می گوید: النار و لا العار، اقرار کن به تقصیر، نجات پیدا می کنی. می گوید: نه، به درون آتش جهنم می روم اما این عار را به خود نمی پذیرم!
خدا نکند شخص لجوج شود. در میان ما فراوان هستند، مخصوصا در میان اهل علم.
قرآن شریف می فرماید: غالب علماء ثروتمندان و سیاستمدارها می دانند راه کجاست اما به راه نمی آیند، و ما ارسلنا فی قریه من نذیر الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به کافرون(300) یعنی هیچ پیامبر را نفرستادیم مگر این که مترفها تکذیبش کردند مترف کیست؟ کاخ نشینها، علماء بی عمل، عالم یک دنده، معلم لجوج، دیپلمه با عصبیت و لیسانسیه حسود، اینها هستند. لذا قرآن قطع نظر از این آیه شریفه که تصریح دارد این افراد را در تاریخ هم می بینیم.
همیشه متشخص ها با پیامبران جنگیدند؛ آنهایی که شخصیت داشتند: شخصیت علمی، مالی، ریاستی و قبیله ای، اینها بودند که تکذیب می کردند. صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمدند و وقتی بررسی می کنیم می بینیم که معمولا اولین کسانی که به آنها می گروند پابرهنه ها هستند، کوخ نشینها هستند، بی علمها هستند، به مالها هستند. چرا؟ برای این که در میان طبقات پایین لجوج وجود دارد اما لجاجتشان کمتر است، یک دندگی و عداوتشان کمتر است، زیر بار نرفتن آنها کمتر است. اما اگر کمی از طبقه سوم که (مرادم از طبقه سوم، تنها جنبه مالی نیست) بالاتر بیاییم، یعنی به میان باسوادها (روحانی و غیر روحانی) دیپلمه و لیسانسه ها، دکترها، طلبه ها، علماء، ثروتمندها، کاخ نشینها، سیاستمدارها، آدمهای با شخصیت، می بینید یک دنده بودن آنها زیاد است، تکذیب در میانشان زیاد است. الان هم هست.
این انقلاب را پابرهنه ها تا به اینجا رسانیدند؛ چه کسی مخالف کرده؟ کله گنده ها. چه کسی نق می زند؟ کله گنده ها. از همین جا پی می بریم که از زمان حضرت آدم تا روز قیامت همین گونه بوده و خواهد بود.
آیه ای را خواندم چه آیه خوبی است تقاضا دارم از شما که نخبه های جامعه هستید یعنی شما معلمها و دبیرها، این آیه همیشه در فکرتان باشد؛ هر صبح این آیه را بخوانید و از خدا بخواهید که این چنین نباشید. بگویی که خدا فرموده: و ما ارسلنا فی قریه من نذیر الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به کافرون.
از یکی از فلاسفه بزرگ نقل می کنند - نمی دانم تا چه اندازه درست باشد - که در زمان عیسی (علیه السلام) زیر بار حضرت عیسی نمی رفت. به حضرت عیسی می گفت: می دانم پیامبر هستی اما تو برای مستضعفین پیامبر هستی نه برای من. عقل من زیر بار تو نمی رود. آدم لجوج خیال می کند عقل دارد؛ یک دیپلمه اگر خدای ناکرده خود را نشناسد خیال می کند دیگر عالم است؛ یک لیسانسیه زیر بار نمی رود و یک دکتر دیگر حال شرکت در مجالس را ندارد و اگر هم بخواهد برای سوسوی وجدان یا بخاطر مردم در جلسه ای شرکت کند، می خواهد که در آن جلسه همه دکترها باشند، همه دبیرها و معلمها باشند. این وضع بشر است! بشر عجیب است عجیب! پناه بر خدا مخصوصا اگر صفات رذیله هم داشته باشد، یعنی عالم حسود باشد، همان حسادتش را با توجیه به کار می اندازد. با توجیه گناه می کند و لذا خیال نکنید آنها که جزء دسته دوم هستند کم هستند، نه، همیشه زیاد بوده اند. قرآن شریف درباره اینها می فرماید که وضع آنها اینطور است: و اذ قالوا اللهم ان کان هذا هو الحق من عند فامطر علینا حجاره من السماء اوائتنا بعذاب الیم.(301) یک دسته مردم این چنین هستند که می گویند: خدایا، اگر این حق است ما نمی توانیم زیر بار آن برویم؛ بنابراین آتشی بیاید و ما را بسوزاند، سنگی از آسمان بیاید و بر سر ما بخورد.
بلال حبشی بالای بام رفته و می گوید: الله اکبر، شخصی رو به او می کند و می گوید: ای کاش مرده بودم و آن کلاغ سیاه را روی پشت بام ندیده بودم! الان هم هست. دیروزش این طور بود امروز هم هست و فردا خواهد بود. خدا نکند بشر لجوج و عنود شود، زیر بار نرود و کله گنده شود.
راجع به این آیه شریفه می گویند: که امیرالمومنین - (سلام الله علیه) - را نصب به خلافت کردند، شخصی جلو آمد و گفت: یا رسول الله، این که علی را نصب به خلافت کردی از طرف خودت است یا از طرف خداست؟ اگر از طرف خودت هست قبول ندارم و اگر از طرف خداست از خدا بخواه سنگی از آسمان بیاید و بسرم بخورد تا کشته شوم، آتشی بیاید تا بسوزم؛ من نمی توانم زیر بار علی بروم و ببینم که علی امیرالمومنین باشد!
تعجب نکنید که چگونه می شود علی خانه نشین شود؛ تعجب ندارد. چگونه می شود در حالی که صد و بیست هزار نفر پای منبر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند پیامبر با آن طمطراق علی (علیه السلام) را بر سر دست بلند می کند و می فرماید: من کنت مولاه فهذا علی مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله(302) بعد هم که علی (علیه السلام) را به زمین می گذارد همین کله گنده ها از اطراف منبر بلند می شوند و می گویند: بخ بخ لک یا امیرالمومنین.
هجدهم ذی الحجه روز معرفی علی (علیه السلام) بود ولی بیست و هشتم صفر که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت بلافاصله سقیفه بنی ساعده تشکیل شد و از صندوق، نام دیگری در آمد و یک دفعه هم به اینجا رسید که همین امروز، فردا در خانه علی را آتش زدند، زهرا (سلام الله علیه) را کتک زدند، علی را به مسجد بردند تعجب نکنید، برای که اگر انسان لجوج شد به همین جاها خواهد رسید. دانسته زیر بار نخواهد رفت.
همین چند روزه برای اسلام مصیبتها جلو آمد که به قول تاریخ نویسان اهل تسنن روز تاریخ را سیاه کرد. همین امروز و فرداست که مالک بن نویره یکی از اصحاب خاص پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مسجد آمد، دید قضیه آن طور که پیامبر فرموده نیست. زیرا بنابر آنچه چند ماه قبل به مسجد مقابل منبر پیامبر اکرم آمده بود، پیامبر روی منبر بود مالک گفت: یا رسول الله، من نمی توانم همیشه خدمت شما باشم چون رئیس قبیله هستم، علمنی الدین، دین را به من تعلیم کن تا بدانم یعنی چه؟ پیامبر فرمود: دین شهادت به خدا و رسالت من است. گفت: چشم. فرمود: شهادت به ولایت ایشان (اشاره به علی)، بعد از من این وصی و ولی من است؛ به ولایت ایشان باید شهادت بدهی. گفت: چشم. پیامبر فرمود: آنچه را من آورده ام باید رعایت کنی، به واجبات اهمیت بده، در زندگی تو گناه نباشد، ما جاء به النبی را مراعات کن گفت: چشم. دین همین است؟ فرمود: آری. گفت: چشم. خیلی خوشحال شد، خداحافظی کرد و می رفت و مرتب می گفت: دین را یاد گرفتم، دین را یاد گرفتم، به چه خوب دین را یاد گرفتم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روی منبر فرمودند: مسلمانها، اگر می خواهید به یک بهشتی نگاه کنید به این مرد نگاه کنید. این هم امضای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای مالک بن نویره بود مدتی طول کشید، خبر رحلت پیامبر به بادیه رسید، مالک بن نویره برای تبریک به ولایت علی (علیه السلام) و تسلیت به علی (علیه السلام) آمد اما وقتی آمد ابوبکر روی منبر بود. آمد در مقابل ابوبکر و گفت: ای ابوبکر، چرا قضیه این طور شد؟ پس علی (علیه السلام) کو؟ گفتند: بالاخره این طور شد، بنشین. گفت: نمی شود. آنها با پس گردنی بیرونش کردند. بیرون رفت با دنیایی از غم و غصه به بادیه رسید. دیدند اگر جلوگیری نکنند هر روز همین سر و صداهاست لذا به قول ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه، دیدند مالک بن نویره را باید سر جای خود نشاند لذا خالد بن ولید را (که مردی خونخوار بود و او بود که دیروز زهرا (سلام الله علیه) را کتک زد) به سرکردگی حدود پنجاه نفر از مسلمانها به بادیه فرستادند تا مالک بن نویره را سر جایش بنشاند. این گروه به عنوان گرفتن زکات نزد مالک رفتند، او گفت: برای این که اختلاف در اسلام پیش نیاید و اتحاد باشد زکات را می دهم. شام خوبی هم به آنها داد و خیلی به آنها نوازش کرد. شاید که فردا صبح زکات را بگیرند و بروند.
مالک بن نویره خداحافظی کرد و به خیمه شخصی خود رفت و لشکرش هم متفرق شدند. نیمه شب آنها بلند شدند و به خیمه مالک بن نویره آمدند و مالک را در رختخواب در مقابل زنش سر بریدند، آدمها را گرفتند کشتند و اسیر کردند. سنی ها می نویسند: همان شب خالد بن ولید با زن مالک نویره هم بستر شد؛ زن داغدار، زن شوهردار، زن تازه شوهر مرده، بعد هم مالها را تاراج کردند و برگشتند. امیرالمومنین می سوخت و می فرمود: اگر ریاست بدستم آمد می دانم با خالد بن ولید چکار کنم. همان شب دوباره غذا پختند و سر مالک بن نویره را به زیر دیگ برنج گذاشتند. همه تاریخ نویسان شیعه و سنی می گویند که سر نسوخت؛ سر بهشتی نمی سوزد. سر نسوخت اما خالد بن ولید با اینکه دید سر نسوخت با زن این مرد همبستر شد. چه می شود؟ این قضایا چیست؟ آیا اینها از مبهمات تاریخ است؟ اگر مقداری به بحث امشب توجه شود این تاریخ سرمشق است سیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبه المجرمین،(303)، کیف کان عاقه المکذبین(304) قدری در تاریخ سیر کن ببین چه خبر است، از تاریخ سرمشق بگیر.
عزیزان من مواظب باشید که یک دفعه مترف نباشید مخصوصا در دین؛ مواظب باشید که حسود نباشید مخصوصا در دین؛ مواظب باشید که علم برای شما غرور نیاورد زیرا غرور است که بشر را به خاک سیاه می نشاند.
آقا، خانم، اینها علم نیست؛ به قول نیوتن چه خوش می گوید: علم من در مقابل جهل من یک قطره در مقابل دریاست. می گوید: من پشت تلسکوپم عوامل نامعلوم مجهول را می بینم که آنچه تلسکوپم به من می گوید قطره ای در مقابل دریاست. اصلا این کره زمین چیست که تو باشی؟ و تو چه هستی که علمت باشد؟ وقتی این کره زمین را با بعضی از کرات بالا بسنجند نسبت ریگ در بیابانهاست! بیابان چقدر وسعت دارد؟ ریگ در بیابان چیست؟ این کره زمین در مقابل این جهان یک قطره از دریاست، یک ریگ است در مقابل بیابانها، این کره زمین است دیگر چه رسد به من و تو چه رسد به علم من و تو!
دانستن چند فرمول ریاضی غرور ندارد؛ دانستن ضرب و یضرب و مسئله فقهی حل کردن غرور ندارد؛ این از کم ظرفیتی است. مواظب باش که کم ظرفیت نباشی.
مواظب باش معلمی و دبیری برایت غرور نیاورد، تو را یک دنده نکند که اگر یک دنده شدی یقین داشته باش دانسته کج خواهی رفت.

بخش دوم: گفتار هفتم

سیر الی الله (2)

پیرو عرایض هفته گذشته که می گفتم انسان بلکه همه موجودات این عالم سیر دارند به نام سیر الی الله - تبارک و تعالی - و در این سیر مردم به سه قسمت تقسیم می شوند: یک قسمت مردمی هستند که راه مستقیم را پیدا کرده اند، راه انبیاء و اوصیاء را، راهی را که بعثت همه انبیاء برای اوست پیدا کرده اند، راه انبیاء و اوصیاء را، راهی را که بعثت همه انبیاء برای اوست پیدا کرده اند. اگر این راه پیدا شود و انسان در این راه بماند منتهای سیر او خداست، بهشت است، جوار الله است. تا ببینیم در این سر به کجا می تواند منتهی شود؛ گاهی فقط به بهشت منتهی می شود. گاهی هم به آنجایی منتهی می شود که به او خطاب می شود: یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی(305) یعنی بیا بیا، به سوی بهشت نه، به سوی من بیا، در زمره بندگانم مثل حسین (علیه السلام) بیا. بیا، پیش زهرا (سلام الله علیه) بیا. در زمره امیرالمومنین (علیه السلام) بیا.
این آخرین سری است که انسان می تواند در همین دنیا طی کند و به قول عرفا، مقام لقاء و مقام فناء پیدا کند و منتهای سیرش هم جوار الله باشد دیگر می تواند در همین دنیا به دو جهان پشت پا بزند و در دلش جز الف قامت یار نباشد و در آن جهان هم به همه چیز پشت پا بزند و در دلش جز الف قامت الله نباشد. این یک دسته از مردمند که راه مستقیم را پیدا کرده اند و در راه افتاده اند و اینها به قول ما طلبه ها، معقول به تشکیک است. اصناف مختلفه ای هستند: و اصحاب الیمین ما اصحاب الیمین(306) والسابقون السابقون اولئک المقربون.(307)
دسته دوم بر عکس این دسته هستند، راه را پیدا کرده اند اما عناد و لجاج کردند و دانسته از راه بیراه شدند. از این افراد زیاد هم هستند. خدا نکند بشر کج شود؛ به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) که می فرمایند: اگر بشر کج شود و لج کند، مثل خر سیاهی می شود؛ حاضر است خود را بکشد برای این که ضرر به صاحبش بزند!
دسته دوم هم منتهای سیرشان خداست اما قهر خدا! منتهی سیرشان جهنم خداست و آنها که مراتب دارند. این که در روایات می خوانیم که جهنم هفت طبقه دارد، باید بینید چه مقدار در این دنیا منحط شده؛ هر مقدار در این دنیا منحط شده به پای نامبارک خودش طبقات جهنم را می پیماید.
اگر یادتان باشد زمانی برایتان نقل می کردم و می گفتم از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) روایتی داریم که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با جبرئیل نشسته بودند و صحبت می کردند که صدای مهیبی بلند شد. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از جبرئیل سوال کرد که این چه صدایی بود. گفت: هفتاد سال پیش در یکی از چاه های جهنم سنگی را انداختند حالا به ته جهنم رسید و این صدای آن سنگ تست.
می گفتم که استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب این روایت را معنی می کردند و می فرمودند: یک کسی هفتاد سال به این دنیا آمد اما راه کج را پیمود، بیراهه رفت، راه جهنم را پیمود؛ روز به روز منحطتر، روز به روز پایین تر سقوط تا مرد، نه فقط هفت طبقه جهنم را پیمودند بلکه به درون چاه طبقه هفتم هم رفت، حالا مرده و بیدار شده، به قول پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که فرمودند: الناس نیام فاذا ماتوا انتبهوا مردم در خوابند، یک وقت بیدار می شوند. کی؟ وقتی که مردند. انسان وقتی که مرد اول بیداری اوست. این زندگی ما زندگی نیست مردگی است. زندگی کجا است؟ زندگی آنجاست؛ هم برای آدمهای بد و هم برای آدمهای خوب: ان الدار الاخره لهی الحیوان. حیات آنجاست، لذا آتش جهنم با انسان حرف می زند؛ همان آتشی که انسان را می سوزاند انسان را سرزنش می کند. مار جهنم با انسان حرف می زند. عقربش آدم را می خورد اما با انسان حرف می زند؛ اول زخم زبان می زند بعد می خورد. علاوه بر این هفت طبقه طی می کند، علاوه بر این که به چاه می افتد. درون چاه تابوت است که بعضی از آدمها با همان نا آدمها درون آن تابوتند. تا ببینیم در این دنیا چقدر راه سقوط را پیموده و چقدر منحط شده باشند. روز بیدار می شود، وقتی مرد بیدار می شود. به قول قرآن شریف: ان الی ربک المنتهی(308) ان الی ربک الرجعی(309) منتهای سیر تو خداست اما در خوابی؛ خوابی که در حرکت هستی. آنها که می دانند از دسته اولند؛ آنها در خواب نیستند و راهی که از مو باریکتر، از آتش سوزاننده تر و از شمشیر برنده تر است طی می کنند. راهی برای آنها خیلی وسیع است، لذا در روایات داریم که برای بعضی ها پل صراط چند کیلومتر است، خیلی وسیع است، تفریحگاهشان آنجاست. هم چنین در روایات داریم که بعضی از افراد در محشر تحت لوای حمد به دست امیرالمومنین (علیه السلام) آب کوثر می نوشند. منظره محشر را دیده لذت می برند. مسلما این حال برای آنان بهتر از بهشت است، زیر لوای حمد، زیر پرچم علی (علیه السلام) هستند. کسی که اینجا زیر پرچم علی (علیه السلام) است آنجا هم زیر پرچم علی (علیه السلام) است. باطن این دنیا آخرت است. آخرت ماورای این دنیا نیست، حقیقت همین دنیاست. این دنیا ظاهر است و آنجا باطن، لذا قرآن شریف هم می آید: یک دسته با علی (علیه السلام) و زیر پرچم آن حضرت می آیند که همان شیعیان هستند؛ یک دسته با معاویه و زیر پرچم معاویه می آیند؛ یک دسته با یزید و زیر پرچم می آیند؛ یک دسته زیر پرچم صدام و با صدام می آیند؛ یک دسته زیر پرچم هارون الرشید و با هارون می آیند یومندعوا کل اناس بامامهم یک دسته دیگر زیر پرچم رضاشاه پهلوی و با او می آیند؛ یک دسته زیر پرچم خمینی (ره) و با او می آیند. تا ببینیم در این دنیا زیر پرچم کیست؟ آنجا حقیقت و اینجا عرض است؛ واقعیتش آنجا درست می شود. اینجا فیلم است و آنجا واقعیت.
در سقوطش هم همین است؛ اینجا اگر رو به سقوط باشد در آنجا به جهنم سقوط می کند. جهنم یعنی پایین، بهشت یعنی بالا و اگر سیر او صعودی باشد یک وقت به بهشت می رسد و زمانی هم از بهشت رد می شود. همانطور اینجا اگر سقوطی باشد زمانی به جهنم می رسد و یک وقت از جهنم هم رد می شود، از اسفل و السافلین هم رد می شود و به چاه جهنم سقوط می کند از آنجا گذشته وارد تابوت جهنم می شود.
این حال دسته دوم است؛ آنهایی که لجاجت کردند، آنهایی که یک دندگی به خرج دادند و با این لجوج بودنشان راه انحراف را گرفتند و رفتند. این هم دسته دوم، که در روایات ما به این دسته یهود می گویند و یهود را مصداق قرار داده اند، نه این که همه این طور باشند، نه، مثل یهودیها درون مسلمانها هم زیاد است. الان کسی جمله ای را می گفت که جمله ای عالی بود؛ می گفت که تعزیه بر پا کرده بودند و می خواستند کسی را موکل شریعه فرات کنند. کسی را پیدا نکردند، یک نفر ارمنی را موکل شریعه کردند تعزیه بود، حضرت ابوالفضل آمد، مانع شد. حضرت علی اکبر آمد، مانع شد. قاسم آمد، نگذاشت آب بیاورد، هر که آمد نگذاشت اما وقتی که صدا از بچه های امام حسین بلند شد و او صدای العطش بچه ها را شنید، داد زد و گفت: به خدا قسم دلم برایشان می سوزد، من می خواهم به شما آب بدهم اما این مسلمانها نمی گذارند. لذا مسلمان بدتر از یهودی هم داریم؛ مسلمان بدتر از ارمنی هم داریم. یهودی هم می خواهد آب بدهد مسلمان نمی گذارد.
روایت می گوید که مصداقش یهودی است برای این که یهودی همیشه جرثومه لجاجت بوده است. همیشه جرثومه عناد بوده است. از زمانی که حضرت موسی (علیه السلام) آمده تا الان، این یهودیها عجیب جرثومه لجاجت و عناد و بدبختی بوده اند با اینکه خود مرید حضرت موسی بوده اند قرآن در مورد آنها می فرماید: به حضرت موسی می گفتند که ما اینجا هستیم، تو با مریدانت بروید و بجنگید و... بعد هم می گفتند: ما پیاز می خواهیم، سیر می خواهیم؛ با این که از آسمان برای آن ها غذا می آمد. هر چه حضرت موسی می گفت: غذا از عالم ملکوت می آید، بخورید. می گفتند: نه، ما سیر و پیاز می خواهیم.
آدمهای لجوج این طورند؛ مریض هستند.
از زمان پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی دانید این یهودیها چه ظلمها کردند! ظلم آنها به اینجا رسید که رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از طرف خدا مجبور شد هفتصد نفر از آنها را گردن بزند. نزدیک بود اینها پیامبر و اهل مدینه و همه را به کشتن بدهند. الان هم این طور هستند: اگر جنگ صدام است حزب صهیونیست است؛ در مورد آمریکا خیال نکنید ریگان تنها کار می کند؛ نه، حزب صهیونیست است؛ در مورد آمریکا خیال نکنید ریگان تنها کار می کند، نه، حزب صهیونیست دارد ریگان را می چرخاند. خود ریگان هم یهودی است. رئیس جمهورهای آمریکا معمولا یهودی هستند نه ارمنی. انگلیس روی حزب صهیونیست می چرخد. شوروی روی حزب صهیونیست می چرخد. خود مارکس هم یهودی بود، یک یهودی عقده ای. مکتبهایی هم که آمدند زیر نظر صهیونیسم هستند؛ مکتب فروید، این مکتب نکبت باری که انسان شرمش می آید که بگوید این مکتب یعنی چه؟ که می گوید: اگر بچه پستان مادرش را می مکد از غریزه جنسی است! همه به غریزه جنسی بر می گردد و از این غریزه جنسی است که بچه شیر می خورد. فروید یهودی بود. دورکیم یهودی بود.
نیچه مکتب دارد، آدم عالمی هم هست اما همین مکتب شخص عالم می گوید: انسان باید همیشه استثمارگر باشد، خلق شده برای این که مثل زالو خون مستضعف را بمکد می گوید: رحمت و عطوفت و رافت از ضعف است؛ آدم که ضعیف می شود رافت دارد و الا آدم که نباید رافت داشته باشد! آدم باید مثل ریگان و صدام باشد!
این یک مکتب است و از جمله مکتبها، مکتب مارکس است: مارکس یهودی و از حزب صهیونیسم بود. شاید فروید و دورکیم و نیچه عقده ای نبودند اما مارکس عقده ای بود، چون آدم خیلی فقیر و پابرهنه ای بود حتی پابرهنه به مکتب می رفت و وقتی که به دانشگاه می رفت صبحانه نداشت که بخورد و از همان ضعف سردرد پیدا کرد. انگلس که وضع مادیش بد نبود می دید که می شود از او استفاده کرد، خرج او را می داد و بالاخره به گردنش گذاشت و مکتب مارکس پیدا شد.
خلاصه هر مصیبتی از زمان حضرت موسی تا کنون بر جامعه آمده زیر نظر حزب یهودیت بوده است. آن هم دانسته و فهمیده و با لجاجت و عناد. از این جهت در روایات داریم که مصداق دسته دوم یهود هستند که قرآن شریف می فرماید: ضربت علیهم الذله و المسکنه و باؤو بغضب من الله(310) یعنی مسکنت و ذلت بر اینها باد. چرا؟ ذلک بانهم یکفرون بایات الله و یقتلون النبیین بغیر الحق ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون،(311) می گوید: چرا؟ برای اینکه با لجاجت و عناد پیامبر را کشتند، آیات خدا را تکفیر کردند پا روی حق گذاشتند.
در روایات می خوانیم که امام صادق (علیه السلام) می فرماید: مراد این آیه این نیست که پیغمبر را کشتند، گرچه پیغمبر اکرم را کشتند. در روایات می خوانیم که این یهودیها یک شب بیش از صد پیامبر را سر بریدند و صبح هم مثل این که اتفاقی نیفتاده سر کار خود رفتند، مثل این که گوسفند سر بریدند!
امام صادق (علیه السلام) می فرماید: این آیه، این را نمی خواهد بگوید و ما قتلوهم بایدیهم و لا ضربوهم و لکنهم سمعوا احادیثهم فاضاعوها(312) یعنی پیامبر را نکشتند. نزدند اما حرف پیامبران را زیر پا گذاشتند. با این که می دانستند که پیامبر است زیر بارش نمی رفتند؛ نه تنها ایمان نمی آوردند بلکه کارشکنی هم می کردند؛ دستورات پیامبران را ضایع می کردند و از بین بردند. لذا قرآن می فرماید: و یقتلون النبیین. امام صادق (علیه السلام) می فرماید: منظور از قتل انبیاء هدف کشی است. معلوم است اگر کسی هدف کسی را بکشد تا خود او را بکشد مسلما هدف کشی مشکل تر است.
یهودی یعنی مغضوب علیهم، چرا؟ برای اینکه لجاجت دارد، عنود است.
خلاصه این که دسته دوم بحث ما با عنادت و لجاجت از راه بیرون می رود، در میان مسلمانها هم زیاد هستند. این که اصرار می کنم برای این است که می خواهم بگویم مواظب باشید. من اختلافات خانوادگی زیادی را سراغ دارم که برگشت آن روی عناد و لجاجت است یعنی زن یک دنده می شود وقتی یک دنده شد، می داند که باید بسازد می داند که باید در خانواده متواضع باشد، می داند که ریاست خانه باید مال مرد باشد، این را با فطرتش درک می کند اما یک دنده است؛ حاضر است بچه های بیگناهش را به فلاکت بکشاند اما طلاق بگیرد؛ حاضر است محیط خانه را سرد کند، بچه هایش را عقده ای کند برای این که حرف خود را به کرسی بنشاند. وا مصیبت به این زن! این همان مغضوب علیهم است. این همان است که در روز قیامت با یهودی محشور می شود. تکرار می کنم: خانم، آقا، این دنیا ظاهر است و آنجا باطن؛ سیر این دنیا سیر آنجاست و پل صراط آنجا اینجاست. بهشت و جهنم آنجا همین جاست. ماییم که بهشت و درجات بهشت را تهیه می کنیم، بهشت موجود است اما پیمودن بهشت این درجات به دست خود ماست. جهنم همین الان موجود است اما آتش آن را مشتعل می کنیم و می افزاییم؛ مار و مور و عقربش را ما ایجاد می کنیم؛ پیمودن در راهش را ما ایجاد می کنیم؛ گرزهایش را ما ایجاد می کنیم؛ وقتی چنین باشد یک خانم شیعه و متدین یک وقت می بیند در روز قیامت با یهودی محشور می شود، با زنهای یهودی محشور می شود. چرا؟ می گویند: سر تو در دنیا سیر و لا الضالین نبود، سیر اهدنا الصراط المستقیم نبود، سیر مغضوب علیهم بود؛ سیر کسانی بود که خدا بر آنها غضب کرده بود، سیر عنودها و لجوجها بود. برای چه در خانه یک دندگی کردی و زیر بار نرفتی؟ برای چه محیط خانه را سرد کردی؟
به شما مردها می گویم:
آقایان یقین داشته باشید که حمیم جهنم را ما درست می کنیم؛ گرزهایش را هم ما درست می کنیم. وقتی که یک زخم زبان به خانم زدی، دل همسر را در خانه سوزاندی این گرز می شود. وقتی اعمال و کردارت تو را جهنمی کرد به جهنم می روی. وقتی بعد از سالها از جهنم به بالا آمدی تا می خواهی بیرون بیایی، گرز بر سرت می آید و وقتی گرز بر سر آمد چه می شود؟ به قول روایت چندین هزار سال سقوط می کند، به پایین می رود تا دوباره چندین هزار سال بعد بتواند به بالا بیاید. چرا؟ می گویند: این گرزی است که خودت در دنیا تهیه کردی. گرز چیست؟ زخم زبان زدن به شوهر، زخم زبان زدن مرد به همسرش در خانه وقتی که زخم زبان زدی گرزی شود. اینجا ظاهر است و آنجا باطن؛ اینجا عرض است و آنجا حقیقت.
یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تودلوان بینها و بینه امدا بعیدا و یحذرکم الله نفسه،(313) یعنی ای بشر، خدا تو را می ترساند. بترس. یقین داشته باش که هر چه در این دنیا انجام بدهی، فکرت باشد، گفتارت و کردارت باشد آنجا حقیقت را می بینی. خیال نکن وقتی جمله ای گفتی این جمله به هوا رفت و تمام شد. اینجا عرض است اما حقیقت دارد. خیال نکن پشت سر مردم غیبت کردی، شخصیت مردم را کوبیدی و تمام شد. اینجا عرض است و تمام شد اما آنجا حقیقت است و تمام شدنی نیست. لاوازیه می گوید تمام شدنی نیست. این که چیزی نیست، بالاتر از قانون لاوازیه این که اینجا عرض است و آنجا حقیقت است.
این غیبتها، این تهمتها، این دروغها و این شایعه ها، همه و همه آتش جهنم می شود.
یا ایها الذین آمنوا قوا انفسکم و اهلیکم نارا و قودها الناس و الحجاره،(314) ای بشر، از آتش جهنم بپرهیز که آتش گیران آن آدمها و سنگها هستند.
این آیات می گوید: حمیم و زقوم را تو تهیه می کنی. حمیم آب جوشانی است که وقتی انسان در جهنم تشنه می شود آن آب جوشان را به او می دهند؛ می خورد اما پاره پاره می شود. زقوم غذایی تلخ است، به قدری تلخ است که در روایات می خوانیم اگر یک ذره آن را بیاورند و به دریا بریزند، همه دریاها تلخ می شود.
این زقوم از کجا پیدا شده است؟ آقا، وقتی شما خسته شدی به همسرت و به خانه چه مربوط است؟ به بچه ها چه ربطی دارد؟ در حالی که از کارها و زندگی و اوضاع و احوال خسته شده، به خانه می آید و داد و فریاد و بد اخلاقی می کند آقا، اگر تو ضعف اعصاب داری چه ربطی به همسرت دارد؟ چه کار به بچه کوچکت داری؟ گاهی اتفاق می افتد که انسانی که باید بچه هایش منتظرش باشند تا بابا بیاید و دست بابا را ببوسد، و او صورت بچه ها را ببوسد، یک وقت بدبخت به اینجا می رسد که تا در بزند مثل این که لولو می خواهد به خانه بیاید! چه خبر است؟ بابا آمد. این بابا نیست. سگ جهنم است.
در روایات هم داریم که اینان سگ جهنم هستند و در قیامت به صورت سگ وارد جهنم می شوند، وارد صف محشر می شوند. چطور شد که من سگ شدم؟ خطاب می شود: ظاهر دنیا است و باطن هم دارد. ظاهر آنجا یعنی بداخلاقیهایت در خانه تو را به صورت سگ در آورده است. و کشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید(315) یعنی در روز قیامت چشمها همه تیزبین می شود. اینجا آدم نمی تواند پشت دیوار را ببیند، اینجا آدم نمی تواند واقعیتها را ببیند اما آنجا کشفنا غطاءک الیوم حدید دیگر همه چشمها می بیند اینجا عرض است و ممکن است ظاهرا چیزی نباشد؛ گفتارم از اول تا آخر به هوا رفت اما یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تودلوان بینها و بینه امدا بعیدا(316) آنچه گفته و نیت کرده اطرافش را می گیرد؛ سگها و سگ کوچولوها یعنی ظلمها، روباه ها یعنی تقلب در خانه، در بازار، در کلاس، کم کاریها سر کلاس، و روباه کوچولوها، الاغها، الاغ کوچولوها یعنی لجاجت ها، بی تفاوتیها و عنادها اطرافش را می گیرند. به قدری او ناراحت می شود که می گوید: خدایا، کاش بین من و سگ کوچولوها و شغال کوچولوها و سگها خیلی فاصله بود. چه رسوایی بزرگی است؛ خدا می فرماید: ای بشر، دارم ترا می ترسانم قبل از اینکه صحنه برایت جلو بیاید بترس. وقتی غیبت کردی زبانت دراز می شود.
به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب، در خانه نشسته زبانش را به طرف خانه همسایه دراز می کند، خسته در دفتر نشسته و آقا یا خانم می خواهد خستگی خود را برطرف کند، زبانش را به طرف دوست خود که در کلاس است و به دفتر نیامده دراز می کند؛ دوتا غیبتهای آبدار، دوتا از آن تهمتها را می زند.
زبان او دراز می شود. اینجا زبان دراز نیست. اینجا عرض است اما واقعیتش زبان دراز می شود؛ این دسته در روز قیامت با زبان می آیند، زبانشان در صف محشر افتاده و اهل محشر این زبان دراز را پایمال می کنند؛ چقدر دردش می آید. ای کاش این زبان آنجا می افتاد؛ نه، افتادنی نیست. ای کاش آدم به جهنم می رفت و تمام می شد؛ تمام شدنی نیست، کلما نضجت جلودهم بدلنا جلودا غیرها هر چه می سوزد دوباره جایش می آید. این زبان دراز هر چه پایمال می شود کم نمی شود.
دسته دیگر خانمها هستند: خانم بداخلاق در خانه، خانم زبان دراز در مقابل شوهر. زبانی به قدری در صف محشر دراز است که اهل محشر پایمالش می کنند. اینها چه کسانی هستند؟ لجوجها و یک دنده ها.
ای زن و مرد، تقاضا دارم لجوج نباشید. تقاضا دارم یک دنده نباشید. تقاضا دارم لج نکنید، مخصوصا در خانه. ای زن و مرد، ای نخبه های جامعه، از شما توقع زیاد است. مرد باش و گذشت داشته باش؛ خانم آن نیست که زبان دراز باشد؛ این سگ است، خانم نیست! مرد آن نیست که همسرش از او بترسد، این سگ است این مرد نیست. مرد آن کسی است که در خانه ابهت داشته باشد و محیط خانه اش هم گرم باشد؛ بچه هایش از او حساب می برند و دوستش دارند؛ بر دل بچه هایش حکومت دارد، بر دل زنش حکومت دارد.
بیایید چنین باشید مواظب باشید که محیط خانه را سرد نکنید. اگر محیط خانه را سرد کردید بچه های عقده ای تحویل جامعه می دهید. بچه ها جنایتکار می شوند. بچه ها دل مرده و بی نشاط می شوند و این به صلاح دنیا و آخرت شما نیست.