فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

بخش دوم: گفتار ششم

سیر الی الله (1)

انسان در این جهان سیری دارد به نام سیر الی الله - تبارک و تعالی -؛ بلکه از قرآن مجید استفاده می کنیم که عالم وجود به نام سیر الی الله در حرکتند. قرآن شریف می فرماید: الا الی الله تصیر الامور.(285) برگشت و منتهای سیر همه موجودات خداست. و ان الی ربک المنتهی(286) فان الی ربک الرجعی(287) انا لله و انا الیه راجعون.(288) یعنی بشر منتهای سیر تو خداست؛ بالاخره برگشت تو به سوی خداست؛ همه ما از خداییم و بازگشت ما هم به سوی خداست.
قرآن می فرماید: یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه(289) ای انسان، تو سیری داری، سیر پر مشقتی هم هست و بالاخره منتهای سر تو خداست. لذا قطع نظر از بحث فلسفی و عرفانی، از خود قرآن شریف به خوبی استفاده می شود که این انسان در حرکت است؛ هر که و هر چه باشد منتهای سیر او حق تعالی است.
انسانها در این سیر سه قسمند: یک قسمتی از انسانها راه را پیدا کردند به نام راه مستقیم، صراط مستقیم و در این راه افتادند. معلوم است بهترین، محکم ترین و سهل ترین راه ها و راهی که انسان را زود به مقصد برساند، را مستقیم است. بعثت همه انبیاء برای همین است که به انسان راه را نشان بدهند. قرآن شریف می فرماید: ای پیامبر، به این مردم بگو: ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله(290) یعنی مبعوث شدم برای نشان دادن راه، و راه من راه مستقیم است؛ اگر می خواهید سعادتمند شوید و به مطلوب برسید گمشده خود را پیدا کنید در این راه باشید، از این راه منحرف نشوید، به بیراهه ها نیفتید که گمراه خواهید شد. و از آن راهی که خدا تعیین فرموده است منحرف خواهید شد و به مقصود و مطلوب نخواهید رسید. لذا بعثت همه انبیاء آمدن قرآن و سایر کتابهای آسمانی، این همه رنج پیامبران فقط و فقط برای همین است که راه مستقیم را نشان انسان بدهند و به انسان بگویند: ای انسان، تو در این عالم سیری داری؛ تو حرکت استکمالی در این عالم داری و منتهای سیر تو خداست و بالاخره حق تعالی را ملاقات می کنی، و اگر می خواهی سعادتمند شوی راه این است، در این راه برو تا به مقصود برسی.
عده ای مردم از زمان آدم تا به حال راه را پیدا کرده اند، در راه افتادند و در آینده هم عده ای راهیان این راه خواهند بود معلوم است که این افراد متفاوتند؛ بعضی در حرکت به سوی خدای متعال سبقت گرفته اند تا آنجا که به قول روایات ما، مثل برق جهنده هستند یعنی سیر آنها بسیار سرعت دارد و به مطلوب و مقصود خود زود می رسند: و السابقون السابقون اولئک المقربون(291) دسته ای هم در راه مستقیم هستند و به قول قرآن شریف اصحاب الیمین هستند و اصحاب الیمین ما اصحاب الیمین؛(292) آنهایی که حرف پیامبران را شنیده اند، آنهایی که راه مستقیم را پیدا کرده و در راه مستقیمند، اینها اصحاب یمین هستند یعنی اینها میمون و مبارکند و چه خوب میمون و مبارکند. و این اصحاب یمین هم به قول فلاسفه، مقول به تشکیک است، عرض عریضی دارد؛ بعضی ها سیرشان سریع است، بعضی متوسط و بعضی کند است اما بالاخره در راه مستقیمند و بالاخره به مطلوب که جوار و لقاء الله است خواهند رسید.
چنانچه در قرآن شریف و یا در روایات اهل بیت می خوانیم که پل صراط در روز قیامت چنین است؛ در روز قیامت همه باید از آن پل به بهشت و جوار الله برسند. به قول قرآن شریف: ان منکم الا واردها.(293) همه شما از آن راه باید به بهشت بروید، حتی پیامبران.
در روایات می خوانیم که در روز قیامت بعضی مثل برق جهنده از پل صراط می گذرند؛ فورا از این پل طویل و دراز به مقصود می رسند.
بعضی سیر دارند اما سیر آنها کند است و در روایات می خوانیم که افتان و خیزان بالاخره خود را به بهشت می رسانند. اگر ما نشانش را بخواهیم؛ در همین دنیاست؛ هر چه آنجا است، نشانه و ظاهرش در این دنیاست. فرق بین دنیا و آخرت همین است. نظیر یک سکه دو رو است؛ یک طرفش دنیا و یک طرفش آخرت است. ظاهر دنیا باطن و حقیقت آخرت است.
اگر بخواهیم پل صراط آنجا را درک کنیم و بفهمیم که رفتن روی پل صراط و بهشت یعنی چه، باید در اینجا نظری به حالت خود کنیم و ببینیم در راه مستقیمی که انبیاء تعیین کرده اند سیر ما چگونه است و چه حالتی در این راه مستقیم داریم؟ آیا سیر ما سرعت دارد؟ کند است و یا اصلا در راه نیستیم؟ هر چه اینجا حرکتمان باشد حقیقت و واقعیت آن در روز قیامت است؛ اگر اینجا کند هستیم آن جا هم کند هستیم، اگر متوسطیم آنجا هم متوسط هستیم و اگر سیر سریع و ملکوتی داریم آنجا هم سیر سریع و ملکوتی داریم و به قول روایات آنجا سیر برقی داریم که این هم از باب مثال است. برای اینکه به انسان سرعت سیر را بفهمانند به برق مثال زنده اند و الا بالاتر از اینهاست.
اینجا اگر براق داشتیم و می توانستیم به عالم ملکوت عروج کنیم، آنجا هم براق داریم و می توانیم به جوار الله عروج کنیم. اگر اینجا نشست و برخاست بود یعنی سیر کند بود، گاهی شکست و سقوط بود و گاهی هم عروج، آنجا هم گاهی شکست و سقوط و گاهی هم عروج خواهد بود تا این که بتواند خود را به جوار الله برساند.
چنانچه در روایات می خوانیم که بعضی از مردم روی پل صراط در قیامت به قدری کند هستند، به قدری افتان و خیزان هستند که گاهی در جهنم افتند و بالاخره بلند می شوند و با همین حال خود را به جوار الله و به بهشت می رساند.
سقوطهای اینجای ما سقوط آنجای ماست و حرکت اینجای ما حرکت آنجای ماست. این یک دسته از مردم هستند و معلوم است که اکثریت هم با اینهاست؛ اکثریت به این معنا که بسیاری از مردم از زمان حضرت آدم تا روز قیامت راه مستقیم را پیدا کرده و می کنند در راه مستقیم هستند و بالاخره به مقصود و گمشده خود، به مطلوب خود و جوار الله خواهند رسید و ما باید همیشه مواظب باشیم که این راه را گم نکنیم. این دستور داده شده در نمازهایمان سوره حمد خوانده شود و در وسط این سوره می خوانیم اهدنا الصراط المستقیم. خدایا ما را به راه راست هدایت فرما! ما که در راه راست هستیم پس معنای این که ما را هدایت فرما یعنی چه؟ بعضی از مفسرین در معنای آن گفته اند که منظور از هدایت کن یعنی ما را کمک کن که به این راه ادامه دهیم، دست عنایت تو روی سرمان باشد تا از این راه منحرف نشویم، یک دفعه - خدای ناکرده - ناخودآگاه از راه مستقیم کج و منحرف نشویم. معنای اهدنا الصراط المستقیم یعنی خدایا، ادامه بده راه مرا، لطف کن و به من توفیق بده که من در راه مستقیم باشم و معنای دیگرش را سال گذشته، در میان بحثها برای شما بیان کردم که این نحوه هدایتها در قرآن ایصال الی المطولب است یعنی خدایا، ارائه طریق کرده ای و من هم راه را پیدا کرده ام، پیامبرت فرموده: ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه(294) من هم متابعت کرده ام اما تو باید مرا به مقصود برسانی. دست مرا بگیری و به مقصود و مطلوب یعنی به جوار خودت برسانی. اهدنا الصراط المستقیم یعنی خدایا، دست عنایت تو همیشه روی سرم باشد تا به مطلوب برسم. شاید معانی اول و دوم نتیجتا یک معنا باشند.
خلاصه سخن این است که یعنی به مطلوب و مقصود برسیم؛ در راه مستقیم هستیم اما این راه ادامه پیدا کند تا منتهای مسیرمان لقاء خدا و رحمت خدا باشد، و باشد خیلی مواظب باشیم زیرا که این راه یعنی پل صراط، چنانچه در روایات می خوانیم از مو باریکتر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزانده تر است. پل صراط واقعش آنجا و ظاهرش اینجاست یعنی همین صراط المستقیم در دنیاست که آنجا به نام پل صراط واقعیت پیدا می کند. و جدا باید گفت که اگر متوجه نباشیم منحرف می شویم؛ از مو باریکتر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزاننده تر است. مخصوصا در این زمان، در روایات می خوانیم که در دوره آخر زمان، یعنی در دوره ما و امثال دوره ما، دین را نگاه داشتن مشکل تر است از نگاه داشتن آتش در کف دست. یعنی دینداری و روی صراط مستقیم بودن از آتش سوزاننده تر است. راه باریک است، از مو باریکتر؛ راه برنده است، از شمشیر برنده تر؛ دین نگه داشتن کار مشکلی است، همیشه مشکل بوده اما در دوره آخر زمان مشکل تر است.
بعضی اوقات انسان به نام انقلابی بودن از راه مستقیم منحرف می شود؛ بعضی اوقات یک جمله انسان را ساقط می کند و تا بیاید برگردد کاری است بسیار مشکل؛ بعضی اوقات یک جمله انسان را دو نصف می کند باید مواظب باشیم که چه می گوییم و چه می کنیم. گفته های ماست که برای ما عروج می آورد؛ گفته های ماست که برای ما سقوط می آورد. بعضی اوقات یک جمله در کلاس ممکن است انسان را پنجاه سال به سقوط بکشاند. یک مورچه که دانه ای در دهان دارد، بالا می رود و یک غفلت او را از بالا به زیر می اندازد. یک شبانه روز زحمت کشیده تا به در خانه اش رسیده اما یک غفلت موجب سقوطش می شود. انسان گاهی اوقات این چنین است.
آن شخص آمده بود پیش رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد: یا رسول الله، چه کنم تا نجات پیدا کنم؟ چه کنم تا سقوط نکنم؟ حضرت رسول الله - (سلام الله علیه) - اشاره فرمودند به زبانشان، زبان مبارک خود را بیرون آوردند و اشاره فرمودند به زبان، یعنی مواظب زبانت باش.
زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد یک غیبت، یک تهمت، یک شایعه و نقل شایعه بعضی اوقات انسان را به سقوط می کشاند. یک غذا انسان را به سقوط می کشاند. بعضی اوقات خوراک یکی است اما تا خوراک بخواهد دفع شود و گوشت و پوست و استخوانی که از این خوراک روییده و ایجاد شده بخواهد از بین برود چندین سال طول می کشد. یک رفتن است اما تا بیاید دوباره برگردد کاری بسیار مشکل است.
راه باریک است؛ صراط مستقیم است اما باریک است. برای چه کسانی آسان است؟ برای افراد متوجه، برای افرادی که می دانند چه باید بکنند، می فهمند کجا هستند و برای چه آمده اند، می فهمند که منتهای سیرشان کجاست؛ برای آنها آسان است.
اگر به راستی ما متوجه این جمله که استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب اسلام بارها به ما می فرمودند باشیم، راه مستقیم آسان است. می فرمودند: خود را در محضر خدا ببینید این جمله همیشه به یاد ما باشد که در محضر خدا هستیم و گفته های ما را می شنود، خطورهای دل ما را توجه دارد؛ یعلم خائنه الاعین و ما تخفی الصدور،(295) ان الله علیم بذات الصدور(296) کردار ما را توجه دارد، نحوه کردار ما را توجه دارد که آیا این نحوه کردار برای چیست؟ برای چه گفتیم؟ برای چه بجا آوردیم؟ برای چه نشستیم و برای چه برخاستیم؟ انقلاب کردیم و برای چه از انقلاب سرد شدیم؟ همه اینها را می داند. اگر همین جمله برای ما باشد معلوم است که نیروی کنترل کننده مهمی است.
خلاصه حرف این است که شما، عزیزان در راه مستقیمید، شکر کنید، پروردگار عالم عنایت و لطف فرموده که انبیاء را فرستاد. به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) که می فرمودند: از الطاف جلیه خدا این است که قبل از این که انسان به دنیا بیاید راهنما فرستاده است؛ حضرت آدم - (سلام الله علیه) - پیامبر بوده، راهنما بوده و قبل از این که کسی بیاید، به این دنیا آمد و بعد انسانها آمدند. صد و بیست و چهار هزار پیامبر فرستاده است و سفارش کامل به آنها کرده که سعه صدر داشته باشید، بردبار باشید و در مقابل مصائب صبر کنید، هر مصیبتی برای شما پیش آمد ناشکری نکنید، به مردم داد نزنید، با رافت باشید، مهربان باشید.
درباره حضرت زکریا (علیه السلام) می گویند: او را تعقیب کردند فرار کرد، دید الان او را می گیرند به درخت پناه برد و درخت راهش داد، به وسط درخت رفت، این نانجیب مردم معجزه را دیدند - خدا نکند بشر کج شود - اما با این وضع با اره دو سر، زکریای پیامبر را نصف کردند. پیامبرش را برای نشان دادن راه فرستاد اما این بلا را بر سرش آوردند. پیامبر بعدی آمد و بالاخره صد و بیست و چهار هزار پیامبر یکی بعد از دیگری آمد، بعد هم و اتمام حجت هم بر همه کرده همه اینها از الطاف بزرگ خداست. علاوه بر این به ما توفیق پذیرفتن داد. به ما توفیق داد تا راه مستقیم را پیدا کنیم. باید به پدرها و مادرها دعا کنیم که راه مستقیم را قبول کردند و برای ما نیز ارائه طریق کردند. اما باید توجه داشته باشیم که از مو باریکتر، از شمشیر برنده و از آتش سوزنده تر است. یک غفلت باعث سقوط است، یک عیاشی بدبختی می آورد، یک کار بیجا موجب افتادن است. این یک دسته از مردم هستند.
دسته دیگر از مردم در این سیر الی الله راه را پیدا نکردند. البته راه را پیدا کردند اما لجاج و عناد آنها را از راه منحرف کرد. می داند که حق است اما روی حق پا می گذارد؛ عنود و لجوج است. اینها هم منتهای سیرشان خداست، شکی نیست جز این که آنها که در راه مستقیم هستند منتهای سیرشان رحمت خداست و این کسی که روی حق و حقیقت است پا گذاشت منتهای سیرش قهر خداست، درک است، اسفل و السافلین است، لقاء الله است اما لقاء قهر خداست، منتهای سیر خدا و روز قیامت است. ان الحکم الا الله،(297) اما به لقاء قهر که جلوه آن جهنم است می رسند.
خیال نشود که این نوع افراد کم هستند! نه، زیاد هستند یعنی افرادی که عنود و لجوج هستند و دانسته از راه بیراه شدند فراوانند.
قرآن می فرماید: افرادی که بت آنها هوی و هوس است و به جای این که خدا بر دل آنها حکومت داشته باشد هوی و هوس حکومت دارد اضله الله علی علم(298) با علم، با دانستن از راه منحرف شدند، از روی عناد و لجاج در راه نیفتادند افرایت من اتخذ الهه هواه و اصله الله علی علم پیامبر، آیا نمی بینی بت پرست و هواپرست گمراه شده اما دانسته گمراه شده؟ یعنی اگر بر دل انسان بتی حکومت داشته اید مثل بت هوی و هوس، انسان با وجودی که می داند راه کجاست در راه نمی رود.
قرآن شریف چرا این قصه ها را نقل می کند؟ چرا این داستانها را نقل می کند؟ در این قصه ها نکات فراوانی است. حضرت نوح هر چه گفت نپذیرفتند؛ کشتی می ساخت او را مسخره می کردند. می گویند بیش از هزار سال این بنده خدا، این پیامبر خدا خون جگر خورد، نه نفر به او ایمان آوردند تا بالاخره کشتی ساخته شد. بنا شد که حضرت نوح و اطرافیانش در کشتی بنشینند، از جنبنده ها هم نر و ماده ای برداشته شود. آماده شدند. قرآن می فرماید: از زمین و آسمان آب جوشید فار التنور،(299) از درون تنور آب می آمد. پسر نوح لاابالی بود؛ پدرش را می شناخت اما بت هوی و هوس بر دلش حکومت می کرد، گفت: نه، من می روم روی کوه حضرت نوح فرمود: کوه و غیر کوه ندارد فقط پناه گاه این کشتی است. پسر گفت: نه، من به روی کوه می روم. خطاب شد: رهایش کن انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح او لاابالی است و دیگر پسر تو نیست، رهایش کن. به روی کوه رفت بت هوی و هوس، بت عناد و لجاج بر او حکومت داشت اذله الله علی علم شاید هم بداند که غرق می شود اما می گوید که غرق شدن را حاضرم ولی به درون کشتی آمدن را راضی نیستم! چقدر از این نوع افراد زیادند. می گوید: النار و لا العار، اقرار کن به تقصیر، نجات پیدا می کنی. می گوید: نه، به درون آتش جهنم می روم اما این عار را به خود نمی پذیرم!
خدا نکند شخص لجوج شود. در میان ما فراوان هستند، مخصوصا در میان اهل علم.
قرآن شریف می فرماید: غالب علماء ثروتمندان و سیاستمدارها می دانند راه کجاست اما به راه نمی آیند، و ما ارسلنا فی قریه من نذیر الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به کافرون(300) یعنی هیچ پیامبر را نفرستادیم مگر این که مترفها تکذیبش کردند مترف کیست؟ کاخ نشینها، علماء بی عمل، عالم یک دنده، معلم لجوج، دیپلمه با عصبیت و لیسانسیه حسود، اینها هستند. لذا قرآن قطع نظر از این آیه شریفه که تصریح دارد این افراد را در تاریخ هم می بینیم.
همیشه متشخص ها با پیامبران جنگیدند؛ آنهایی که شخصیت داشتند: شخصیت علمی، مالی، ریاستی و قبیله ای، اینها بودند که تکذیب می کردند. صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمدند و وقتی بررسی می کنیم می بینیم که معمولا اولین کسانی که به آنها می گروند پابرهنه ها هستند، کوخ نشینها هستند، بی علمها هستند، به مالها هستند. چرا؟ برای این که در میان طبقات پایین لجوج وجود دارد اما لجاجتشان کمتر است، یک دندگی و عداوتشان کمتر است، زیر بار نرفتن آنها کمتر است. اما اگر کمی از طبقه سوم که (مرادم از طبقه سوم، تنها جنبه مالی نیست) بالاتر بیاییم، یعنی به میان باسوادها (روحانی و غیر روحانی) دیپلمه و لیسانسه ها، دکترها، طلبه ها، علماء، ثروتمندها، کاخ نشینها، سیاستمدارها، آدمهای با شخصیت، می بینید یک دنده بودن آنها زیاد است، تکذیب در میانشان زیاد است. الان هم هست.
این انقلاب را پابرهنه ها تا به اینجا رسانیدند؛ چه کسی مخالف کرده؟ کله گنده ها. چه کسی نق می زند؟ کله گنده ها. از همین جا پی می بریم که از زمان حضرت آدم تا روز قیامت همین گونه بوده و خواهد بود.
آیه ای را خواندم چه آیه خوبی است تقاضا دارم از شما که نخبه های جامعه هستید یعنی شما معلمها و دبیرها، این آیه همیشه در فکرتان باشد؛ هر صبح این آیه را بخوانید و از خدا بخواهید که این چنین نباشید. بگویی که خدا فرموده: و ما ارسلنا فی قریه من نذیر الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به کافرون.
از یکی از فلاسفه بزرگ نقل می کنند - نمی دانم تا چه اندازه درست باشد - که در زمان عیسی (علیه السلام) زیر بار حضرت عیسی نمی رفت. به حضرت عیسی می گفت: می دانم پیامبر هستی اما تو برای مستضعفین پیامبر هستی نه برای من. عقل من زیر بار تو نمی رود. آدم لجوج خیال می کند عقل دارد؛ یک دیپلمه اگر خدای ناکرده خود را نشناسد خیال می کند دیگر عالم است؛ یک لیسانسیه زیر بار نمی رود و یک دکتر دیگر حال شرکت در مجالس را ندارد و اگر هم بخواهد برای سوسوی وجدان یا بخاطر مردم در جلسه ای شرکت کند، می خواهد که در آن جلسه همه دکترها باشند، همه دبیرها و معلمها باشند. این وضع بشر است! بشر عجیب است عجیب! پناه بر خدا مخصوصا اگر صفات رذیله هم داشته باشد، یعنی عالم حسود باشد، همان حسادتش را با توجیه به کار می اندازد. با توجیه گناه می کند و لذا خیال نکنید آنها که جزء دسته دوم هستند کم هستند، نه، همیشه زیاد بوده اند. قرآن شریف درباره اینها می فرماید که وضع آنها اینطور است: و اذ قالوا اللهم ان کان هذا هو الحق من عند فامطر علینا حجاره من السماء اوائتنا بعذاب الیم.(301) یک دسته مردم این چنین هستند که می گویند: خدایا، اگر این حق است ما نمی توانیم زیر بار آن برویم؛ بنابراین آتشی بیاید و ما را بسوزاند، سنگی از آسمان بیاید و بر سر ما بخورد.
بلال حبشی بالای بام رفته و می گوید: الله اکبر، شخصی رو به او می کند و می گوید: ای کاش مرده بودم و آن کلاغ سیاه را روی پشت بام ندیده بودم! الان هم هست. دیروزش این طور بود امروز هم هست و فردا خواهد بود. خدا نکند بشر لجوج و عنود شود، زیر بار نرود و کله گنده شود.
راجع به این آیه شریفه می گویند: که امیرالمومنین - (سلام الله علیه) - را نصب به خلافت کردند، شخصی جلو آمد و گفت: یا رسول الله، این که علی را نصب به خلافت کردی از طرف خودت است یا از طرف خداست؟ اگر از طرف خودت هست قبول ندارم و اگر از طرف خداست از خدا بخواه سنگی از آسمان بیاید و بسرم بخورد تا کشته شوم، آتشی بیاید تا بسوزم؛ من نمی توانم زیر بار علی بروم و ببینم که علی امیرالمومنین باشد!
تعجب نکنید که چگونه می شود علی خانه نشین شود؛ تعجب ندارد. چگونه می شود در حالی که صد و بیست هزار نفر پای منبر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند پیامبر با آن طمطراق علی (علیه السلام) را بر سر دست بلند می کند و می فرماید: من کنت مولاه فهذا علی مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله(302) بعد هم که علی (علیه السلام) را به زمین می گذارد همین کله گنده ها از اطراف منبر بلند می شوند و می گویند: بخ بخ لک یا امیرالمومنین.
هجدهم ذی الحجه روز معرفی علی (علیه السلام) بود ولی بیست و هشتم صفر که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت بلافاصله سقیفه بنی ساعده تشکیل شد و از صندوق، نام دیگری در آمد و یک دفعه هم به اینجا رسید که همین امروز، فردا در خانه علی را آتش زدند، زهرا (سلام الله علیه) را کتک زدند، علی را به مسجد بردند تعجب نکنید، برای که اگر انسان لجوج شد به همین جاها خواهد رسید. دانسته زیر بار نخواهد رفت.
همین چند روزه برای اسلام مصیبتها جلو آمد که به قول تاریخ نویسان اهل تسنن روز تاریخ را سیاه کرد. همین امروز و فرداست که مالک بن نویره یکی از اصحاب خاص پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مسجد آمد، دید قضیه آن طور که پیامبر فرموده نیست. زیرا بنابر آنچه چند ماه قبل به مسجد مقابل منبر پیامبر اکرم آمده بود، پیامبر روی منبر بود مالک گفت: یا رسول الله، من نمی توانم همیشه خدمت شما باشم چون رئیس قبیله هستم، علمنی الدین، دین را به من تعلیم کن تا بدانم یعنی چه؟ پیامبر فرمود: دین شهادت به خدا و رسالت من است. گفت: چشم. فرمود: شهادت به ولایت ایشان (اشاره به علی)، بعد از من این وصی و ولی من است؛ به ولایت ایشان باید شهادت بدهی. گفت: چشم. پیامبر فرمود: آنچه را من آورده ام باید رعایت کنی، به واجبات اهمیت بده، در زندگی تو گناه نباشد، ما جاء به النبی را مراعات کن گفت: چشم. دین همین است؟ فرمود: آری. گفت: چشم. خیلی خوشحال شد، خداحافظی کرد و می رفت و مرتب می گفت: دین را یاد گرفتم، دین را یاد گرفتم، به چه خوب دین را یاد گرفتم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روی منبر فرمودند: مسلمانها، اگر می خواهید به یک بهشتی نگاه کنید به این مرد نگاه کنید. این هم امضای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای مالک بن نویره بود مدتی طول کشید، خبر رحلت پیامبر به بادیه رسید، مالک بن نویره برای تبریک به ولایت علی (علیه السلام) و تسلیت به علی (علیه السلام) آمد اما وقتی آمد ابوبکر روی منبر بود. آمد در مقابل ابوبکر و گفت: ای ابوبکر، چرا قضیه این طور شد؟ پس علی (علیه السلام) کو؟ گفتند: بالاخره این طور شد، بنشین. گفت: نمی شود. آنها با پس گردنی بیرونش کردند. بیرون رفت با دنیایی از غم و غصه به بادیه رسید. دیدند اگر جلوگیری نکنند هر روز همین سر و صداهاست لذا به قول ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه، دیدند مالک بن نویره را باید سر جای خود نشاند لذا خالد بن ولید را (که مردی خونخوار بود و او بود که دیروز زهرا (سلام الله علیه) را کتک زد) به سرکردگی حدود پنجاه نفر از مسلمانها به بادیه فرستادند تا مالک بن نویره را سر جایش بنشاند. این گروه به عنوان گرفتن زکات نزد مالک رفتند، او گفت: برای این که اختلاف در اسلام پیش نیاید و اتحاد باشد زکات را می دهم. شام خوبی هم به آنها داد و خیلی به آنها نوازش کرد. شاید که فردا صبح زکات را بگیرند و بروند.
مالک بن نویره خداحافظی کرد و به خیمه شخصی خود رفت و لشکرش هم متفرق شدند. نیمه شب آنها بلند شدند و به خیمه مالک بن نویره آمدند و مالک را در رختخواب در مقابل زنش سر بریدند، آدمها را گرفتند کشتند و اسیر کردند. سنی ها می نویسند: همان شب خالد بن ولید با زن مالک نویره هم بستر شد؛ زن داغدار، زن شوهردار، زن تازه شوهر مرده، بعد هم مالها را تاراج کردند و برگشتند. امیرالمومنین می سوخت و می فرمود: اگر ریاست بدستم آمد می دانم با خالد بن ولید چکار کنم. همان شب دوباره غذا پختند و سر مالک بن نویره را به زیر دیگ برنج گذاشتند. همه تاریخ نویسان شیعه و سنی می گویند که سر نسوخت؛ سر بهشتی نمی سوزد. سر نسوخت اما خالد بن ولید با اینکه دید سر نسوخت با زن این مرد همبستر شد. چه می شود؟ این قضایا چیست؟ آیا اینها از مبهمات تاریخ است؟ اگر مقداری به بحث امشب توجه شود این تاریخ سرمشق است سیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبه المجرمین،(303)، کیف کان عاقه المکذبین(304) قدری در تاریخ سیر کن ببین چه خبر است، از تاریخ سرمشق بگیر.
عزیزان من مواظب باشید که یک دفعه مترف نباشید مخصوصا در دین؛ مواظب باشید که حسود نباشید مخصوصا در دین؛ مواظب باشید که علم برای شما غرور نیاورد زیرا غرور است که بشر را به خاک سیاه می نشاند.
آقا، خانم، اینها علم نیست؛ به قول نیوتن چه خوش می گوید: علم من در مقابل جهل من یک قطره در مقابل دریاست. می گوید: من پشت تلسکوپم عوامل نامعلوم مجهول را می بینم که آنچه تلسکوپم به من می گوید قطره ای در مقابل دریاست. اصلا این کره زمین چیست که تو باشی؟ و تو چه هستی که علمت باشد؟ وقتی این کره زمین را با بعضی از کرات بالا بسنجند نسبت ریگ در بیابانهاست! بیابان چقدر وسعت دارد؟ ریگ در بیابان چیست؟ این کره زمین در مقابل این جهان یک قطره از دریاست، یک ریگ است در مقابل بیابانها، این کره زمین است دیگر چه رسد به من و تو چه رسد به علم من و تو!
دانستن چند فرمول ریاضی غرور ندارد؛ دانستن ضرب و یضرب و مسئله فقهی حل کردن غرور ندارد؛ این از کم ظرفیتی است. مواظب باش که کم ظرفیت نباشی.
مواظب باش معلمی و دبیری برایت غرور نیاورد، تو را یک دنده نکند که اگر یک دنده شدی یقین داشته باش دانسته کج خواهی رفت.

بخش دوم: گفتار هفتم