فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

محبت اهل بیت علیهم السلام (5)

بحث ما درباره محبت اهل بیت بود. از قرآن شریف. روایات اهل بیت (علیهم السلام) استفاده کردیم که محبت اهل بیت (علیهم السلام) امر واجبی است چنان که قرآن کریم می فرماید: و ما سئلتکم من اجر فهو لکم.
بحث به اینجا رسید که برای پیدا کردن محبت اهل بیت (علیهم السلام) چه باید کرد زیرا محبت امری قهری است. اگر شما به کسی علاقمند باشید خواه ناخواه او را دوست دارید و اگر هم به کسی علاقه نداشته باشید، بخواهید یا نخواهید او را دوست ندارید.
دوستی و محبت صفتی است که گاهی برای انسان وجود دارد و گاهی وجود ندارد، از این جهت اگر بخواهیم محبت باشد باید به دنبال مقدماتش باشیم و اگر هم بخواهیم که محبت نباشد باید به دنبال سلب مقدمات آن باشیم.
چه مقدمه ای لازم است تا محبت اهل بیت (علیهم السلام) برای ما پیدا شود؟ برای محبت اهل بیت (علیهم السلام) دو راه ارائه داده اند: یکی راه رابطه با خدا بود و از بحث استفاده کردیم که اگر کی رابطه محکمی با خدا داشته باشد، به واجبات اهمیت بدهد، در زندگی او گناه نباشد، به مستحبات به اندازه ای که کارش فدای آن نشود اهمیت بدهد محبت به خدا و وابسته های خدا برای او پیدا می شود و به تجربه هم اثبات شده است که افرادی که رابطه شان با خدا محکم می باشد به خدا و پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام) محبت دارند. امیرالمومنین - (سلام الله علیه) - چون محبتش به خدا و رسول زیاد است می تواند مدعی شود که اگر عالم هستی را به او بدهند و بگویند به مورچه ای ظلمی کن و پوشت جو را از دهان مورچه بگیر، این کار را نمی کند.
اگر محبت اهل بیت (علیهم السلام) برای کی پیدا شد خواه ناخواه نتیجه آن این است که گناه در زندگی او پیدا نمی شود. لذا راه اول برای پیدا شدن محبت - که اگر محبت آمد مقدمه را نیز در بردارد - رابطه با خداست؛ هر چه رابطه با خدا محکمتر باشد محبت اهل بیت (علیهم السلام) بیشتر در دل رسوخ می کند.
راه دوم خود را در محضر اهل بیت (علیهم السلام) قرار دادن است. از طریق سر و کار داشتن و رفتن به پیشگاه اهل بیت (علیهم السلام) جذبه هایی از آنها در دل ما ایجاد می شود و جذبه های آنها ما را می گیرد. در این باره هم با شما صحبت کردم و از بحث نتیجه گرفتیم که سر و کار داشتن با حرمهای ائمه طاهرین (علیه السلام) و سر و کار داشتن با زیاراتی که مربوط به ائمه طاهری (علیه السلام) است مثل زیارت جامعه و زیارت عاشورا به ما روشنایی می دهد، محبت و جذبه می دهد و جذبه اهل بیت انسان را می گیرد.
در ای باره گفته بودم که این دو راه، راه های عرفانی یعنی راه های عملی هستند و به واسطه عمل محبت می آید چنانچه گاهی بواسطه عمل، عقیده می آید، ایمان می آید، ایمان قلبی بوجود می آید. و از بحث های سال گذشته و امسال استفاده کردیم که بهترین راه برای این که دل باور کند که خدا و معاد وجود دارد راه عملی است تا راه علمی. از راه عمل، عرفان پیدا می شود. این دو راهی که راجع به محبت اهل بیت (علیهم السلام) گفتم راه عملی است که بواسطه عمل، عرفان، یعنی محبت اهل بیت (علیهم السلام) در دل انسان ظاهر می شود.
بحث امشب راه علمی است نه راه عملی، چنانچه راجع به عقاید نیز دو راه است که انسان از این دو راه به خدا، معاد و نبوت، امامت و صفات ربوبی عقیده پیدا می کند، که یکی راه علمی است یعنی از راه برهان حدوث، برهان صدیقین، برهان نظم... اثبات وجود خدا می کند و یا از راه برهان و یا فلسفه (حرکت جوهری ملا صدرا) اثبات معاد می کند. این راه مربوط به عقل است؛ عقل را ساکت می کند اما ممکن است دل باور نداشته باشد. یکی هم راه عمل است یعنی از راه نماز شب عرفان به خدا پیدا می کند.
از راه سر و کار داشتن با قرآن و دعا و راز و نیاز با خدا و خدمت به خلق خدا عرفان پیدا می شود، یعنی دل باور می کند که خدا هست، دل باور می کند که معاد هست. بحث ما که راجع به محبت است و این که چگونه محبت می تواند در دل رسوخ کند؛ یکی از راه عمل است که دو راه را نشان دادم، و دیگری از راه علم، که امشب به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دو راه را نشان می دهم. راه اول روش علمی، مطالعه درباره اهل بیت است؛ اگر کسی درباره پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، درباره حضرت زهرا (سلام الله علیه) و درباره ائمه طاهرین (علیه السلام) مطالعه ای داشته باشد خواه ناخواه محبت آنها در دلش ریخته می شود، حتی اگر مخالفت با اهل بیت (علیهم السلام) هم بکند در واقع محبت اهل بیت (علیهم السلام) را دارد. مثلا خیال نکنید که معاویه محبت علی (علیه السلام) را نداشت نه، علی (علیه السلام) را شناخته بود. و وقتی که کسی علی (علیه السلام) را بشناسد، بخواهد یا نخواهد او را دوست دارد. اما چرا معاویه در مقابل علی (علیه السلام) قد علم می کرد حرف دیگری است. لجاجت، عصبیت و حب به ریاست، انسان را کور و کر می کند، حاضر است جهنم را بخرد اما ریاست او از بین نرود.
درباره معاویه قضایایی را نقل می کند که همین قضایا دلیل بر این است که خواه ناخواه دّر وجودی علی (علیه السلام) را دوست می داشت؛ وقتی خبر مرگ امیرالمومنین علی (علیه السلام) به معاویه رسید به قدری از خود بی خود شد که سه مرتبه ایستاد و نشست و الله اکبر گفت: بعد گفت: مُرد آن شیری که استراحت او میدانهای جنگ بود!
یک آدم سبک سری پیش معاویه آمد و به وی گفت: از پیش بخیل ترین مردم پیش تو که سخی ترین مردم هستی آمده ام، به من چیزی بده. معاویه پرسید: بخیل ترین مردم کیست؟ گفت: علی (علیه السلام) است معاویه گفت: چیزی درباره علی بگو که قابل قبول باشد؛ علی آن کسی است که اگر دو انبار داشته باشد، یکی طلا و دیگری از کاه، تا شب نشده انبار طلا را در راه خدا می دهد و بعد به سراغ انبار کاه می رود و بالاخره آن انبار کاه را هم جارو خواهد کرد.
زرقاء می گوید: بعد از آن که دّر وجود علی (علیه السلام) به زیر خاک رفته بود، شبی پیش معاویه رفتم و مهمان او شدم. موقع شام غذایی جلو معاویه گذاشتند که غذای مخصوصش بود. غذا را در مقابل من گذاشت و گفت که هر شب من این غذا را می خورم، این غذای مخصوص من امشب مال تو باشد. زرقاء می گوید: لقمه ای از این غذا برداشتم که بخورم، تا در دهان گذاشتم به قدری لذیذ بود که نتوانستم فرو دهم، بغض راه گلویم را گرفت با صدای بلند گریه کردم. معاویه پرسید: چرا گریه می کنی؟ گفتم: قضیه ای بیادم آمد؛ چند وقت قبل در دارالاماره خدمت مولا امیرالمومنین بودم، موقع افطار برای من مقداری نان و شیر آوردند که شام من بود و کیسه ای سربسته با کمی آب برای علی (علیه السلام) آوردند. مولا امیرالمومنین سر کیسه را باز کرد، مقداری نان خشک را شکست و در آب گذاشت، نان نرم شد و آن حضرت خورد. نان خشک به خاطر این بود که خراب نشود و این نانی بود که جو آن از مدینه می آمد، از همان زمینی که امیرالمومنین به دست خودش آباد کرده بود. معاویه الان غذای تو را می بینم، غذای تو از چیست؟ از شموت است، مغز گندم، مغز فندق، مغز بادام، مغز سر گوسفند و امثال اینها. ای معاویه، اگر او خلیفه بود پس تو چه هستی؟ و اگر تو خلیفه هستی او چه می گوید؟
زرقاء می گوید: معاویه شروع به گریستن کرد و گفت: اسم کسی را آوردی که مثل او به دنیا نیامده و نخواهد آمد!
نظیر این قضایا از معاویه، از عایشه و از دشمن فراوان دیده می شود لذا وقتی گوهر گرانبهای علی را کسی شناخت، اگر چه در مقابل آن لجاجت کند و آن را بشکند اما محبت به آن را حتما دارد.
اگر شما درباره ائمه طاهرین (علیه السلام) مقداری مطالعه داشته باشید - که حتما باید داشته باشید، یعنی همه شما زن و مرد باید زندگی چهارده معصوم - علیهم السلام - را حتما بخوانید و فضایل اهل بیت علیهم السلام را بدست بیاورید؛ آیاتی را که درباره امیرالمومنین (علیه السلام) یا درباره سایر اهل بیت است بدست بیاورید و روایتی را که از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است به دست بیاورید؛ تاریخی را که درباره چهارده معصوم است مطالعه کنید - در این صورت خواه ناخواه محبت شما به اهل بیت زیاد می شود و این محبت در دل رسوخ می کند. خدای تبارک و تعالی می فرماید: قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی. یعنی از شما می خواهم و حتما هم می خواهم که راجع به اهل بیت مطالعه داشته باشید تا محبت آنها در دل رسوخ کند.
در قرآن شریف سیصد آیه راجع به امیرالمومنین (سلام الله علیه) یا راجع به اهل بیت است، بخواهید یا نخواهید محبت اهل بیت (علیهم السلام) در دل شما رسوخ می کند. اگر مقداری از حالات امیرالمومنین را مطالعه کنید خواه ناخواه ولو این که محبت نداشته باشید محبت پیدا می شود.
انسان وقتی در حالات بعضی از افراد غیر شیعه مطالعه می کند می بیند که اینها نسبت به اهل بیت محبت خاصی داشتند برای اینکه درباره اهل بیت زیاد مطالعه داشتند.
جرداق مسیحی درباره امیرالمومنین - (سلام الله علیه) - کتابی به نام صوت العداله الانسانیه نوشته که نام خوبی برای این کتاب انتخاب کرده است و معلوم می شود که محبت عجیبی نسبت به علی (علیه السلام) دارد، زیرا درباره علی (علیه السلام) مطالعه دارد. البته نمی گویم که تمام مطالب این کتاب درست است. نه دلیل آن هم روشن است اگر یک مسیحی بخواهد درباره علی (علیه السلام) کتاب بنویسد معلوم است که اشتباه زیاد دارد، مخصوصا مدارک او مدارکی از اهل سنت بود و مدارک اهل سنت معلوم است که اشتباه زیاد دارد ولی به هر حال کتاب خوبی است. در این کتاب بیانی دارد که آن را برای شما نقل می کنم و محبت جرداق از این بیان معلوم می شود و می فهمیم که مطالعه درباره اهل بیت (علیهم السلام) به انسان محبت می دهد.
جرداق می گوید: اگر بخواهید آب یک حوض را متلاطم کنید با دست خود می توانید آن را متلاطم کنید، اما اگر استخری باشد با دست نمی شود آن را متلاطم کرد؛ باید سنگی را به وسط استخر انداخت متلاطم شود. اگر دریاچه ای باشد به واسطه سنگ نمی شود دریاچه را متلاطم کرد، باید کوهی در آن بیفتد تا متلاطم شود. بعد اگر اقیانوس شد بواسطه کوه هم اقیانوس را نمی شود متلاطم کرد باید کره ای در آن بیفتد تا متلاطم شود. آن گاه می گوید: در این عالم هر آبی قابل تلاطم است اما من دریایی را می شناسم، و آن دریای وجود علی (علیه السلام) است، که هیچ چیز نتوانست آن را متلاطم کند به غیر از یک چیز، و آن آه مظلوم بود! هیچ غریزه و تمایلی نتوانست علی (علیه السلام) را متلاطم کند اما آن که توانست، آه دختر یهودی در پناه اسلام بود. بعد جرداق آن قضیه را که در نهج البلاغه هم هست نقل می کند که راوی می گوید: دیدم که امیرالمومنین می گرید و گریه مثل باران جلوی پای آن حضرت می ریزد و می گوید: مرگ برای من بهتر است چنانچه مظلمی فریاد یا علی کند و علی نتواند به فریادش برسد.
چیز دیگری هم هست که جرداق نگفته و آن را قطعا شما می گویید و آن این است: علی (علیه السلام) را دو چیز متلاطم می کرد؛ غریزه ریاست نمی توانست علی (علیه السلام) را متلاطم کند؛ غریزه خوردن و نوشیدن نمی توانست علی (علیه السلام) را متلاطم کند؛ هیچ تمایلی نمی توانست علی (علیه السلام) را متلاطم کند اما آه مظلوم در روز و خوف از خدا و ابهت خدا در دل شب او را متلاطم می کرد. جرداق این را هم باید می گفت!
یتململ کتململ السلیم یقول آه من قله الزاد و بعد السفر و وحشه الطریق مثل مارگزیده، شب به خود می پیچید؛ از ابهت خدا، از صفت جلال خدا، از عظمت و کبریایی خدا بیهوش می شد و مثل مارگزیده به خود می پیچید و می گفت: راه دور و دراز است، وحشتناک است و من زاد و توشه کم دارم. جرداق مسیحی چند شعر از یک پاپ نصرانی در اول کتابش نقل می کند، شاعر در وسط اشعارش می گوید: اگر کسی به من بگوید که چرا درباره علی شعر می گویی؟ باید درباره عیسی و مریم و پاپ اعظم شعر بگویی، جوابش می دهم که من عاشق فضیلت هستم و چون عاشق فضیلت هستم هر که فضیلت دارد برایش شعر می گویم، و من جستجو کردم و دیدم که علی سرچشمه فضیلت است؛ هر فضیلتی را بخواهم آنجاست لذا عاشق علی هستم و برای علی شعر می گویم.
وقتی جرداق؛ شاعر نصرانی و ابن ابی الحدید معتزلی به واسطه مطالعه درباره علی (علیه السلام) به آن بزرگوار محبت پیدا کنند قطعا اگر شما هم درباره اهل بیت مطالعه باشید می توانید به محبتی که دارید ادامه بدهید. لیکن این محبت در دل شما رسوخ می کند و این کار را بکنید.
همین مقدار را بگویم که اگر شما، از سنی و شیعه، قرآن و روایات مطالعه داشته باشید، آیه ای در قرآن درباره اهل بیت (علیهم السلام) است که از این آیه شریفه محبت اهل بیت در دلتان زیاد می شود. قرآن کریم می فرماید:
ولو ان ما فی الارض من شجرة اقلام و البحر یمده من بعد سیعة ابحر ما نفدت کلمات الله(281) یعنی اگر تمام چوبهای عالم قلم شوند و تمام جن و انس و ملائکه نویسنده شوند و تمام دریاها مرکب شوند و بخواهند کلمات خدا را بنویسند، آب دریاها تمام می شود؛ دوباره دریاها را آب کنند و بنویسند باز آب آنها تمام می شود تا هفت مرتبه آب دریاها تمام می شود اما کلمات الله تمام شدنی نیست.
این کلمات الله چیست؟ موسی بن جعفر - (سلام الله علیه) - می فرماید که فضائل اهلبیت است و شاعر نیز این آیه شریفه را به شعر در آورده اما خیلی پایین تر؛ می گوید:
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست - که تر کنی سر انگشت و صفحه بشماری
یا
تویی آن نقطه بالای فوق ایدیهم - که در وقت تنزل تحت بسم الله را بائی
امیرالمومنین (علیه السلام) می فرماید: تمام علوم قرآن در قل هو الله است و تمام علوم قل هو الله در بسم الله و تمام علوم بسم الله در باء بسم الله است و آن باء منم، یعنی اهل بیت. اگر علی (علیه السلام) را بگویم امام حسن (علیه السلام) هم همین است، امام حسین (علیه السلام) هم همین است. تمام آنها نور واحدند لذا در روایات دارد: اولنا محمد، اوسطنا محمد، آخرنا محمد. هر فضیلتی را که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دارد همان فضیلت را علی (علیه السلام) هم دارد؛ زهرا (سلام الله علیه) هم دارد. هر فضیلتی را که حضرت زهرا (سلام الله علیه) دارد امام حسن (علیه السلام) هم دارد. همین طور هر فضیلتی را که آنها دارند امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هم دارد و از نظر فضیلت یعنی علم، شهامت ایثار و سایر فضایل هیچ تفاوتی با هم ندارند. حتی آن عارف کامل، آن که ولایت را هضم کرده باشد، یعنی استاد بزرگوارم رهبر عظیم الشان انقلاب جمله ای دارد؛ می فرماید: فرق بین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی (علیه السلام) تقدم زمانی است، یعنی اگر امیرالمومنین بجای پیامبر بود، پیامبر می شد؛ پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اگر به جای علی (علیه السلام) بود علی بود؛ اگر علی زن بود فاطمه بود و اگر فاطمه مرد بود علی بود، اگر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به جای امام جواد (علیه السلام) بود امام جواد، اگر امام جواد (علیه السلام) به جای امام حسین (علیه السلام) بود، امام حسین (علیه السلام) بود. اگر امام حسن (علیه السلام) جای امام حسین (علیه السلام) بود، کار امام حسین را می کرد و اگر امام حسین (علیه السلام) به جای امام حسن (علیه السلام) بود، کار امام حسن (علیه السلام) را می کرد. فرق آنها تقدم زمانی است و الا اگر زمان را برداری همه آنها نور واحدند.
مثالی برای شما عرض کنم گرچه مثال غلط است اما قدری تقریب به ذهن می کند و آن این است که ائمه (علیهم السلام) نظیر نورند؛ الان در اینجا بیش از یک نور نیست، ظرفها متعدد شدند که نورها متعدد شدند و الا اگر ظرفها کنار بروند کلهم نور واحد.
بحث مفصل است، معلوم است که به جایی نمی رسد؛ اگر یک سال هم درباره آن بحث کنیم به جایی نمی رسد. اما همین مقدار می خواهم به شما بگویم که درباره اهل بیت (علیهم السلام) مطالعه داشته باشید و اگر می خواهید محبت شما به اهل بیت (علیهم السلام) زیاد شود و در دلتان رسوخ کند و بتوانید با محبت علی (علیه السلام) از این دنیا بروید، درباره اهل بیت (علیهم السلام) مطالعه زیاد داشته باشید، این هم راه سوم بود.
راه چهارم که باز هم علمی است یافتن ائمه در کلمات آنهاست؛ یافتن ائمه طاهرین (علیه السلام) در زیارات است؛ یافتن ائمه طاهرین در دعاهاست.
انسان اگر کمی در دعاها مطالعه کند برای او محبت اهل بیت (علیهم السلام) پیدا می شود. در دعاها می بینیم که ولایت تکوینی آنها آورده شده مقام علمی اهل بیت (علیهم السلام) آورده شده، مقام ملکوتی اهل بیت (علیهم السلام) آورده شده و از همه اینها بالاتر کلمات ائمه طاهرین است.
اگر در روایتی که در دست ماست مطالعه کنیم گاهی می بینیم که یک روایت است اما اگر درباره این روایت ده جلد کتاب هم بنویسند کم است. روایت خیلی مختصر است اما همین روایت مختصر یک دنیا علم و عرفان است.
وصیت امام حسن (علیه السلام) را - که این روزها هم مربوط به آقا امام حسن (علیه السلام) مطالعه کنید. امام حسن (علیه السلام) دم شهادت است؛ شاید یک ساعت بعد آقا از دنیا رفتند. جناده می گوید: خدمت آقا رسیدم، چشمانش را باز کرد. گفتم: آقا، دیگر به تو دسترسی پیدا نمی کنم، مرا وصیت کن. مثل این که آقا زنده شد انسان اگر انسان باشد این چنین است.
راجع به میرزای شیرازی. علیه الرحمه - نقل می کنند که اطرافیان می خواستند که ایشان دم مرگ حرف بزند اما نمی توانستند او را وادار به حرف زدن کنند. هر چه می گفتند، چشمهای مبارک ایشان بسته بود. طلبه ای آمد و گفت: که الان او را وادار به سخن گفتن می کنم و مساله ای پرسید: و گفت: آقا خوردن ته دیگ سوخته چه حکمی دارد؟ آقا چشمهایش را باز کرد و حرف زد؛ فرمود: مانعی ندارد برای این که اگر چیزی بخواهد از نظر شرعی مانعی داشته باشد یا باید نجس باشد یا باید خبیث باشد و یا اینکه ضرر داشته باشد. خوردن خون حرام است چون نجس است؛ خبیث است یعنی طبع مردم از آن نفرت دارد. آن دهان کسی را خوردن اگر چه پاک است اما حرامست چون خباثت دارد. انسان آب دماغش را بالا بکشد و بخورد حرام است. چرا حرام است؟ چون خبیث است یعنی مردم از آن نفرت دارند و اگر کسی این کار را بکند می گویند چه آدم کثیف و بدی است و چیزهایی هم که ضرر داشته باشد خوردنش حرام است؛ غذای مانده و مسموم نجس و خبیث نیست اما خوردنش حرام است چون مضر است.
ببینید استدلال چقدر عالی است! گفت خوردن ته دیگ سوخته مانعی ندارد چون ضرر ندارد؛ خبیث، و نجس هم نیست و اگر بخواهد حرام باشد باید یکی از این سه عنوان بر آن شامل باشد.
بزرگان زیادی را سراغ دارم که وقتی می خواهند به حرفشان بیاورند مسئله علمی را جلو می آورند.
بزرگان معمولا این طورند عاشق علم هستند، عاشق فضیلت هستند، عاشق گفتن و شنیدن هستند. لذا جناده می گوید: تا به آقا امام حسن (علیه السلام) گفتم که عاشق فضیلت هستم شروع به سخن کرد. وصیت مفصلی دارد که سه جمله از این وصیت را برایتان نقل می کنم که درباره هر جمله آن اگر یک ساعت هم حرف بزنم به جایی نمی رسد.
جمله اول این که فرمودند: جناده استعد لسفرک و حصل زادک قبل حلول اجلک مهیای مرگ باش قبل از اینکه مرگ بیاید، قبل از مسافرت زاد و توشه تهیه کن.
چقدر کلام رساست. شاید این جمله مضمون آیه قرآن شریف باشد. جدا روی این جمله باید مطالعه کرد. اگر همین جمله سرمشق زندگی ما باشد، هر صبح وقتی می خواهیم از خانه بیرون بیاییم، بگوییم که امام دوم فرموده: جناده استعد لسفرک و حصل زادک قبل حلول اجلک وقت خوابیدن، وقتی به رخت خواب رفتیم از کجا که بتوانیم بیرون بیاییم؟ آیا زاد و توشه داریم یا نه؟
جمله دوم این که فرمودند: جناده، تو باید دو بعد باشی؛ باید در حالی که به فکر دنیا هستی، به فکر آخرت هم باشی و در حالی که به فکر آخرتی، به فکر دنیایت باشی.
برای یک مسلمان تنها به فکر دنیا بودن غلط است، مادیگری می شود و فقط به فکر آخرت بودن هم غلط است برای این که رهبانیت می شود بلکه آنچنانی برای دنیا کوشا باش مثل این که همیشه می خواهی بمانی، محکم کار کن و برای آخرت مهیا باش مثل اینکه امشب شب اول قبر توست: کن لدینک کانک تعیش ابدا و کن لاخرتک کانک تموت غدا.(282)
یعنی برای دنیایت چنان باش مثل اینکه همیشه می خواهی در دنیا بمانی و برای آخرتت آن چنان بکوش گویی فردا خواهی مرد.
اگر این دستور برای اجتماع حاکم باشد این اجتماع سالم می ماند، این اجتماع از تنبلی بیرون می آید، از تقلب بیرون می آید.
روایت داریم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) کسی را درون قبر می گذاشتند، وقتی لحد را می بستند خیلی محکم کاری می کردند و به اطراف آن گل می ریختند. یکی گفت: یا رسول الله، مقدار خاکی که به اطرافش ریختید کافی است چون یک ساعت دیگر خراب می شود؛ این قدر شما محکم کاری می کنید! فرمود: وقتی مسلمان کاری را انجام می دهد باید آن کار را محکم انجام دهد. تسامح در کارها نباید باشد.
گاهی تسامح یک زن در خانه مصیبتها به بار می آورد. نود درصد اختلافات خانوادگی نتیجه بی تفاوتیهای زن و مرد در خانه است. نود درصد گناهان ما برای این است که خیال می کنیم همیشه در این دنیا هستیم و چیزی که در فکر ما نیست مرگ است؛ چیزی که در فکر ما نیست قیامت است.
این روایت سرمشق یک اجتماع باید باشد: کن لدینک کانک تعیش ابدا و کن لاخرتک کانک تموت غدا.
جمله سوم که خیلی رساست و این جملات معمولا از قرآن گرفته شده؛ من زیاد مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم که کلمات ائمه طاهرین (علیه السلام) ولو کلمات عادی آنها از قرآن گرفته شده است. بگذریم از این که آنها از قرآن چه می فهمند که ما نمی فهمیم. آن اندازه که از قرآن می فهمیم می بینیم که کلمات عادی آنها از قرآن گرفته شده است.
فرمودند: جناده من اراد عزا بلا عشیره و هیبة بلا سلطنه فلیخرج من ذل معصیه الله الی عز طاعته. یعنی اگر می خواهی در میان مردم عزیز باشی و بر دلها حکومت داشته باشی باید در زندگیت گناه نباشد.
یک زن آرزویش این است که بر دل شوهر حکومت کند، مرد می خواهد در خانه ابهت داشته باشد؛ در دل زن ابهت داشته باشد. انسان معمولا می خواهد شخصیت اجتماعی داشته باشد و معنای شخصیت اجتماعی این است که دشمن از شما حساب ببرد و دوست هم شما را دوست داشته باشد؛ بر دل آنها حکومت داشته باشید و این یک مفهوم روانی است. می خواهید این چنین باشید. قرآن و ائمه از جمله امیرالمومنین (علیه السلام) امام حسن (علیه السلام) (دم مرگ) فرموده اند: اگر می خواهید شخصیت اجتماعی داشته باشید، اگر شما ای زن می خواهی بر دل شوهر محبت داشته باشی و اگر شما ای مرد می خواهی که در خانه ابهت و بر دل زن و فرزند حکومت داشته باشی باید لباس ذلت معصیت را بکنی؛ باید در زندگی شما گناه نباشد؛ باید لباس عزت اطاعت از پروردگار عالم را بپوشی و بدان که هر چه رابطه ات با خدا محکمتر باشد شخصیت اجتماعی تو بیشتر می شود. این را یقین داشته باش که به تجربه هم اثبات شده است.
همانطور که ذغال را اگر در آتش بگذارید، آتش می شود؛ لامپ را متصل به نور کنید نور می شود. آدم هم وقتی رابطه اش با خدا محکم شد دیگر نور خدا بر دل او می تابد، دیگر در میان مردم نورانی است و عظمت خدا در دل او می تابد: در میان مردم عزیز است، در میان مردم با ابهت است و بالاخره آن ابهت خدا که از صفات جلال خدا پیدا می شود؛ آن محبت خدا که از صفات جمال خدا پیدا می شود برای او پیدا خواهد شد. و اگر صفات جمال و جلال خدا بر دل کسی حکومت کند، دیگر نه فقط می تواند کار خدایی کند بلکه همان طور که از خدا حساب می برند از او هم حساب می برند؛ همان طور که به خدا محبت دارند، به او هم محبت می کنند: ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا،(283) حتما آن کسانی که ایمان داشته باشند و کار شایسته کنند و مرد شایسته شوند یقینا محبت آنها در دل دیگران ریخته می شود. این بیان قرآن است و امام دوم (علیه السلام) هم همین را فرموده.
این سه جمله را آقا امام حسن (علیه السلام) در دم مرگ فرمود. چه کسی است که این سه جمله را مطالعه کند و محبت امام حسن (علیه السلام) را پیدا نکند؟ کیست که روش امام حسن (علیه السلام) را ببیند و به او علاقه پیدا نکند؟
مردی شامی که بغض اهل بیت (علیهم السلام) را در دل داشت به مدینه آمد؛ آقا امام حسن (علیه السلام) با شوکتی رد می شد، مرد شامی از روی حسادت شروع به بد گویی کرد. مرتبا بد می گفت. آقا ایستادند تا ببینند که این جاهل چه می گوید: و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما(284) آقا امام حسن دیدند که می شود او را آدم کرد. مقداری که بد گفت آقا فرمودند: عرب! مثل اینکه خسته هستی و غریبی. چرا عصبانی هستی؟ اگر خانه نداری بیا به خانه ما برویم؛ اگر غذا نداری بیا برویم تا به تو غذا بدهم؛ اگر مسکن و رفیق نداری بیا به خانه ام برویم تا من رفیق تو باشم؛ چرا عصبانی هستی؟ بالاخره آقا او را به خانه برد. در راه وقتی مقداری با آقا آمد خجالت کشید. آقا فرمود: نه، تقصیر تو نیست، تقصیر معاویه است که شما را این طور تربیت کرد. وقتی هم که مرد شامی خواست برود آقا به او یک اسب هدیه دادند. مرادم اینجاست که گفت: یابن رسول الله، وقتی که به مدینه آمد دشمن ترین افراد در دلم تو بودی و حالا که می خواهم بروم از تو محبوب تر کسی در دلم نیست.
آری، هر کس روش آقا امام حسن (علیه السلام) را ببیند محبت آقا در دلش رسوخ می کند.
خلاصه بحث چند هفته این شد که از نظر قرآن کریم و روایات اهل بیت علیهم السلام محبت اهل بیت لازم و واجب است و از نظر روایات فهمیدیم که از واجب واجبات است و این را از قرآن هم فهمیدیم که در دل داشتن محبت اهل بیت علیهم السلام از اوجب واجبات است. چه باید بکنیم که این محبت در دل ما پیدا شود؟ برای این که خود محبت امری قهری است و به اختیار ما نیست. در این رابطه چهار راه نشان داده شد:
1. هر چه رابطه ات با خدا محکمتر باشد، محبت اهل بیت خود به خود و به طور ناخودآگاه به دل رسوخ می کند.
2. سر و کار با حرم ائمه طاهرین (علیه السلام)، با زیارات و سرانجام با توسل به ائمه طاهرین (علیه السلام) و رفت و آمد با آنها باعث می شود که جذبه هایی از طرف ائمه باید و دل آتش بگیرد. دل مستعد است، وقتی رفت و آمد زیاد شد جرقه های جذبه حسینی می آید، محبت زیاد می شود و در دل رسوخ می کند.
3. مطالعه درباره حالات ائمه طاهرین (علیه السلام) و به دست آوردن روشهای آنها محبت می آورد. این مطالعه حتی در دل امثال معاویه و غیر مسلمانانی مثل جرداق مسیحی و افرادی چون ابن ابی الحدید معتزلی محبت ایجاد می کند.
4. راه چهارم که شاید بهترین راه باشد سر و کار داشتن با کلمات ائمه طاهرین (علیه السلام) است.
سفارشی هم به همه زن و مرد می کنم: کتاب اصول کافی را خیلی مطالعه کنید؛ اصول کافی کتابی بسیار عالی است. عربی آن دو جلد است و در چهار جلد ترجمه شده که جلد سوم آن یک دوره تاریخ درباره اهل بیت (علیهم السلام) می باشد. جلد سوم و چهارم یک دوره اخلاق است یعنی روایات اهل بیت (علیهم السلام) می باشد.
باید بگویم که اصول کافی کارخانه انسان سازی است و سر و کار داشتن با روایات ائمه طاهرین (علیه السلام) سازندگی می آورد و دل را نورانی می کند.
در زیارت جامعه می خوانیم: کلامکم نور، کلام شما نور است؛ نور در دل، دل را روشن می کند، کثافتها را می برد، غم و غصه ها را می برد، اضطراب خاطر را از بین می برد. علاوه بر این ها محبت می آورد سازندگی خوبی هم دارد.

بخش دوم: گفتار ششم

سیر الی الله (1)

انسان در این جهان سیری دارد به نام سیر الی الله - تبارک و تعالی -؛ بلکه از قرآن مجید استفاده می کنیم که عالم وجود به نام سیر الی الله در حرکتند. قرآن شریف می فرماید: الا الی الله تصیر الامور.(285) برگشت و منتهای سیر همه موجودات خداست. و ان الی ربک المنتهی(286) فان الی ربک الرجعی(287) انا لله و انا الیه راجعون.(288) یعنی بشر منتهای سیر تو خداست؛ بالاخره برگشت تو به سوی خداست؛ همه ما از خداییم و بازگشت ما هم به سوی خداست.
قرآن می فرماید: یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه(289) ای انسان، تو سیری داری، سیر پر مشقتی هم هست و بالاخره منتهای سر تو خداست. لذا قطع نظر از بحث فلسفی و عرفانی، از خود قرآن شریف به خوبی استفاده می شود که این انسان در حرکت است؛ هر که و هر چه باشد منتهای سیر او حق تعالی است.
انسانها در این سیر سه قسمند: یک قسمتی از انسانها راه را پیدا کردند به نام راه مستقیم، صراط مستقیم و در این راه افتادند. معلوم است بهترین، محکم ترین و سهل ترین راه ها و راهی که انسان را زود به مقصد برساند، را مستقیم است. بعثت همه انبیاء برای همین است که به انسان راه را نشان بدهند. قرآن شریف می فرماید: ای پیامبر، به این مردم بگو: ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بکم عن سبیله(290) یعنی مبعوث شدم برای نشان دادن راه، و راه من راه مستقیم است؛ اگر می خواهید سعادتمند شوید و به مطلوب برسید گمشده خود را پیدا کنید در این راه باشید، از این راه منحرف نشوید، به بیراهه ها نیفتید که گمراه خواهید شد. و از آن راهی که خدا تعیین فرموده است منحرف خواهید شد و به مقصود و مطلوب نخواهید رسید. لذا بعثت همه انبیاء آمدن قرآن و سایر کتابهای آسمانی، این همه رنج پیامبران فقط و فقط برای همین است که راه مستقیم را نشان انسان بدهند و به انسان بگویند: ای انسان، تو در این عالم سیری داری؛ تو حرکت استکمالی در این عالم داری و منتهای سیر تو خداست و بالاخره حق تعالی را ملاقات می کنی، و اگر می خواهی سعادتمند شوی راه این است، در این راه برو تا به مقصود برسی.
عده ای مردم از زمان آدم تا به حال راه را پیدا کرده اند، در راه افتادند و در آینده هم عده ای راهیان این راه خواهند بود معلوم است که این افراد متفاوتند؛ بعضی در حرکت به سوی خدای متعال سبقت گرفته اند تا آنجا که به قول روایات ما، مثل برق جهنده هستند یعنی سیر آنها بسیار سرعت دارد و به مطلوب و مقصود خود زود می رسند: و السابقون السابقون اولئک المقربون(291) دسته ای هم در راه مستقیم هستند و به قول قرآن شریف اصحاب الیمین هستند و اصحاب الیمین ما اصحاب الیمین؛(292) آنهایی که حرف پیامبران را شنیده اند، آنهایی که راه مستقیم را پیدا کرده و در راه مستقیمند، اینها اصحاب یمین هستند یعنی اینها میمون و مبارکند و چه خوب میمون و مبارکند. و این اصحاب یمین هم به قول فلاسفه، مقول به تشکیک است، عرض عریضی دارد؛ بعضی ها سیرشان سریع است، بعضی متوسط و بعضی کند است اما بالاخره در راه مستقیمند و بالاخره به مطلوب که جوار و لقاء الله است خواهند رسید.
چنانچه در قرآن شریف و یا در روایات اهل بیت می خوانیم که پل صراط در روز قیامت چنین است؛ در روز قیامت همه باید از آن پل به بهشت و جوار الله برسند. به قول قرآن شریف: ان منکم الا واردها.(293) همه شما از آن راه باید به بهشت بروید، حتی پیامبران.
در روایات می خوانیم که در روز قیامت بعضی مثل برق جهنده از پل صراط می گذرند؛ فورا از این پل طویل و دراز به مقصود می رسند.
بعضی سیر دارند اما سیر آنها کند است و در روایات می خوانیم که افتان و خیزان بالاخره خود را به بهشت می رسانند. اگر ما نشانش را بخواهیم؛ در همین دنیاست؛ هر چه آنجا است، نشانه و ظاهرش در این دنیاست. فرق بین دنیا و آخرت همین است. نظیر یک سکه دو رو است؛ یک طرفش دنیا و یک طرفش آخرت است. ظاهر دنیا باطن و حقیقت آخرت است.
اگر بخواهیم پل صراط آنجا را درک کنیم و بفهمیم که رفتن روی پل صراط و بهشت یعنی چه، باید در اینجا نظری به حالت خود کنیم و ببینیم در راه مستقیمی که انبیاء تعیین کرده اند سیر ما چگونه است و چه حالتی در این راه مستقیم داریم؟ آیا سیر ما سرعت دارد؟ کند است و یا اصلا در راه نیستیم؟ هر چه اینجا حرکتمان باشد حقیقت و واقعیت آن در روز قیامت است؛ اگر اینجا کند هستیم آن جا هم کند هستیم، اگر متوسطیم آنجا هم متوسط هستیم و اگر سیر سریع و ملکوتی داریم آنجا هم سیر سریع و ملکوتی داریم و به قول روایات آنجا سیر برقی داریم که این هم از باب مثال است. برای اینکه به انسان سرعت سیر را بفهمانند به برق مثال زنده اند و الا بالاتر از اینهاست.
اینجا اگر براق داشتیم و می توانستیم به عالم ملکوت عروج کنیم، آنجا هم براق داریم و می توانیم به جوار الله عروج کنیم. اگر اینجا نشست و برخاست بود یعنی سیر کند بود، گاهی شکست و سقوط بود و گاهی هم عروج، آنجا هم گاهی شکست و سقوط و گاهی هم عروج خواهد بود تا این که بتواند خود را به جوار الله برساند.
چنانچه در روایات می خوانیم که بعضی از مردم روی پل صراط در قیامت به قدری کند هستند، به قدری افتان و خیزان هستند که گاهی در جهنم افتند و بالاخره بلند می شوند و با همین حال خود را به جوار الله و به بهشت می رساند.
سقوطهای اینجای ما سقوط آنجای ماست و حرکت اینجای ما حرکت آنجای ماست. این یک دسته از مردم هستند و معلوم است که اکثریت هم با اینهاست؛ اکثریت به این معنا که بسیاری از مردم از زمان حضرت آدم تا روز قیامت راه مستقیم را پیدا کرده و می کنند در راه مستقیم هستند و بالاخره به مقصود و گمشده خود، به مطلوب خود و جوار الله خواهند رسید و ما باید همیشه مواظب باشیم که این راه را گم نکنیم. این دستور داده شده در نمازهایمان سوره حمد خوانده شود و در وسط این سوره می خوانیم اهدنا الصراط المستقیم. خدایا ما را به راه راست هدایت فرما! ما که در راه راست هستیم پس معنای این که ما را هدایت فرما یعنی چه؟ بعضی از مفسرین در معنای آن گفته اند که منظور از هدایت کن یعنی ما را کمک کن که به این راه ادامه دهیم، دست عنایت تو روی سرمان باشد تا از این راه منحرف نشویم، یک دفعه - خدای ناکرده - ناخودآگاه از راه مستقیم کج و منحرف نشویم. معنای اهدنا الصراط المستقیم یعنی خدایا، ادامه بده راه مرا، لطف کن و به من توفیق بده که من در راه مستقیم باشم و معنای دیگرش را سال گذشته، در میان بحثها برای شما بیان کردم که این نحوه هدایتها در قرآن ایصال الی المطولب است یعنی خدایا، ارائه طریق کرده ای و من هم راه را پیدا کرده ام، پیامبرت فرموده: ان هذا صراطی مستقیما فاتبعوه(294) من هم متابعت کرده ام اما تو باید مرا به مقصود برسانی. دست مرا بگیری و به مقصود و مطلوب یعنی به جوار خودت برسانی. اهدنا الصراط المستقیم یعنی خدایا، دست عنایت تو همیشه روی سرم باشد تا به مطلوب برسم. شاید معانی اول و دوم نتیجتا یک معنا باشند.
خلاصه سخن این است که یعنی به مطلوب و مقصود برسیم؛ در راه مستقیم هستیم اما این راه ادامه پیدا کند تا منتهای مسیرمان لقاء خدا و رحمت خدا باشد، و باشد خیلی مواظب باشیم زیرا که این راه یعنی پل صراط، چنانچه در روایات می خوانیم از مو باریکتر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزانده تر است. پل صراط واقعش آنجا و ظاهرش اینجاست یعنی همین صراط المستقیم در دنیاست که آنجا به نام پل صراط واقعیت پیدا می کند. و جدا باید گفت که اگر متوجه نباشیم منحرف می شویم؛ از مو باریکتر، از شمشیر برنده تر و از آتش سوزاننده تر است. مخصوصا در این زمان، در روایات می خوانیم که در دوره آخر زمان، یعنی در دوره ما و امثال دوره ما، دین را نگاه داشتن مشکل تر است از نگاه داشتن آتش در کف دست. یعنی دینداری و روی صراط مستقیم بودن از آتش سوزاننده تر است. راه باریک است، از مو باریکتر؛ راه برنده است، از شمشیر برنده تر؛ دین نگه داشتن کار مشکلی است، همیشه مشکل بوده اما در دوره آخر زمان مشکل تر است.
بعضی اوقات انسان به نام انقلابی بودن از راه مستقیم منحرف می شود؛ بعضی اوقات یک جمله انسان را ساقط می کند و تا بیاید برگردد کاری است بسیار مشکل؛ بعضی اوقات یک جمله انسان را دو نصف می کند باید مواظب باشیم که چه می گوییم و چه می کنیم. گفته های ماست که برای ما عروج می آورد؛ گفته های ماست که برای ما سقوط می آورد. بعضی اوقات یک جمله در کلاس ممکن است انسان را پنجاه سال به سقوط بکشاند. یک مورچه که دانه ای در دهان دارد، بالا می رود و یک غفلت او را از بالا به زیر می اندازد. یک شبانه روز زحمت کشیده تا به در خانه اش رسیده اما یک غفلت موجب سقوطش می شود. انسان گاهی اوقات این چنین است.
آن شخص آمده بود پیش رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کرد: یا رسول الله، چه کنم تا نجات پیدا کنم؟ چه کنم تا سقوط نکنم؟ حضرت رسول الله - (سلام الله علیه) - اشاره فرمودند به زبانشان، زبان مبارک خود را بیرون آوردند و اشاره فرمودند به زبان، یعنی مواظب زبانت باش.
زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد یک غیبت، یک تهمت، یک شایعه و نقل شایعه بعضی اوقات انسان را به سقوط می کشاند. یک غذا انسان را به سقوط می کشاند. بعضی اوقات خوراک یکی است اما تا خوراک بخواهد دفع شود و گوشت و پوست و استخوانی که از این خوراک روییده و ایجاد شده بخواهد از بین برود چندین سال طول می کشد. یک رفتن است اما تا بیاید دوباره برگردد کاری بسیار مشکل است.
راه باریک است؛ صراط مستقیم است اما باریک است. برای چه کسانی آسان است؟ برای افراد متوجه، برای افرادی که می دانند چه باید بکنند، می فهمند کجا هستند و برای چه آمده اند، می فهمند که منتهای سیرشان کجاست؛ برای آنها آسان است.
اگر به راستی ما متوجه این جمله که استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب اسلام بارها به ما می فرمودند باشیم، راه مستقیم آسان است. می فرمودند: خود را در محضر خدا ببینید این جمله همیشه به یاد ما باشد که در محضر خدا هستیم و گفته های ما را می شنود، خطورهای دل ما را توجه دارد؛ یعلم خائنه الاعین و ما تخفی الصدور،(295) ان الله علیم بذات الصدور(296) کردار ما را توجه دارد، نحوه کردار ما را توجه دارد که آیا این نحوه کردار برای چیست؟ برای چه گفتیم؟ برای چه بجا آوردیم؟ برای چه نشستیم و برای چه برخاستیم؟ انقلاب کردیم و برای چه از انقلاب سرد شدیم؟ همه اینها را می داند. اگر همین جمله برای ما باشد معلوم است که نیروی کنترل کننده مهمی است.
خلاصه حرف این است که شما، عزیزان در راه مستقیمید، شکر کنید، پروردگار عالم عنایت و لطف فرموده که انبیاء را فرستاد. به قول استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) که می فرمودند: از الطاف جلیه خدا این است که قبل از این که انسان به دنیا بیاید راهنما فرستاده است؛ حضرت آدم - (سلام الله علیه) - پیامبر بوده، راهنما بوده و قبل از این که کسی بیاید، به این دنیا آمد و بعد انسانها آمدند. صد و بیست و چهار هزار پیامبر فرستاده است و سفارش کامل به آنها کرده که سعه صدر داشته باشید، بردبار باشید و در مقابل مصائب صبر کنید، هر مصیبتی برای شما پیش آمد ناشکری نکنید، به مردم داد نزنید، با رافت باشید، مهربان باشید.
درباره حضرت زکریا (علیه السلام) می گویند: او را تعقیب کردند فرار کرد، دید الان او را می گیرند به درخت پناه برد و درخت راهش داد، به وسط درخت رفت، این نانجیب مردم معجزه را دیدند - خدا نکند بشر کج شود - اما با این وضع با اره دو سر، زکریای پیامبر را نصف کردند. پیامبرش را برای نشان دادن راه فرستاد اما این بلا را بر سرش آوردند. پیامبر بعدی آمد و بالاخره صد و بیست و چهار هزار پیامبر یکی بعد از دیگری آمد، بعد هم و اتمام حجت هم بر همه کرده همه اینها از الطاف بزرگ خداست. علاوه بر این به ما توفیق پذیرفتن داد. به ما توفیق داد تا راه مستقیم را پیدا کنیم. باید به پدرها و مادرها دعا کنیم که راه مستقیم را قبول کردند و برای ما نیز ارائه طریق کردند. اما باید توجه داشته باشیم که از مو باریکتر، از شمشیر برنده و از آتش سوزنده تر است. یک غفلت باعث سقوط است، یک عیاشی بدبختی می آورد، یک کار بیجا موجب افتادن است. این یک دسته از مردم هستند.
دسته دیگر از مردم در این سیر الی الله راه را پیدا نکردند. البته راه را پیدا کردند اما لجاج و عناد آنها را از راه منحرف کرد. می داند که حق است اما روی حق پا می گذارد؛ عنود و لجوج است. اینها هم منتهای سیرشان خداست، شکی نیست جز این که آنها که در راه مستقیم هستند منتهای سیرشان رحمت خداست و این کسی که روی حق و حقیقت است پا گذاشت منتهای سیرش قهر خداست، درک است، اسفل و السافلین است، لقاء الله است اما لقاء قهر خداست، منتهای سیر خدا و روز قیامت است. ان الحکم الا الله،(297) اما به لقاء قهر که جلوه آن جهنم است می رسند.
خیال نشود که این نوع افراد کم هستند! نه، زیاد هستند یعنی افرادی که عنود و لجوج هستند و دانسته از راه بیراه شدند فراوانند.
قرآن می فرماید: افرادی که بت آنها هوی و هوس است و به جای این که خدا بر دل آنها حکومت داشته باشد هوی و هوس حکومت دارد اضله الله علی علم(298) با علم، با دانستن از راه منحرف شدند، از روی عناد و لجاج در راه نیفتادند افرایت من اتخذ الهه هواه و اصله الله علی علم پیامبر، آیا نمی بینی بت پرست و هواپرست گمراه شده اما دانسته گمراه شده؟ یعنی اگر بر دل انسان بتی حکومت داشته اید مثل بت هوی و هوس، انسان با وجودی که می داند راه کجاست در راه نمی رود.
قرآن شریف چرا این قصه ها را نقل می کند؟ چرا این داستانها را نقل می کند؟ در این قصه ها نکات فراوانی است. حضرت نوح هر چه گفت نپذیرفتند؛ کشتی می ساخت او را مسخره می کردند. می گویند بیش از هزار سال این بنده خدا، این پیامبر خدا خون جگر خورد، نه نفر به او ایمان آوردند تا بالاخره کشتی ساخته شد. بنا شد که حضرت نوح و اطرافیانش در کشتی بنشینند، از جنبنده ها هم نر و ماده ای برداشته شود. آماده شدند. قرآن می فرماید: از زمین و آسمان آب جوشید فار التنور،(299) از درون تنور آب می آمد. پسر نوح لاابالی بود؛ پدرش را می شناخت اما بت هوی و هوس بر دلش حکومت می کرد، گفت: نه، من می روم روی کوه حضرت نوح فرمود: کوه و غیر کوه ندارد فقط پناه گاه این کشتی است. پسر گفت: نه، من به روی کوه می روم. خطاب شد: رهایش کن انه لیس من اهلک انه عمل غیر صالح او لاابالی است و دیگر پسر تو نیست، رهایش کن. به روی کوه رفت بت هوی و هوس، بت عناد و لجاج بر او حکومت داشت اذله الله علی علم شاید هم بداند که غرق می شود اما می گوید که غرق شدن را حاضرم ولی به درون کشتی آمدن را راضی نیستم! چقدر از این نوع افراد زیادند. می گوید: النار و لا العار، اقرار کن به تقصیر، نجات پیدا می کنی. می گوید: نه، به درون آتش جهنم می روم اما این عار را به خود نمی پذیرم!
خدا نکند شخص لجوج شود. در میان ما فراوان هستند، مخصوصا در میان اهل علم.
قرآن شریف می فرماید: غالب علماء ثروتمندان و سیاستمدارها می دانند راه کجاست اما به راه نمی آیند، و ما ارسلنا فی قریه من نذیر الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به کافرون(300) یعنی هیچ پیامبر را نفرستادیم مگر این که مترفها تکذیبش کردند مترف کیست؟ کاخ نشینها، علماء بی عمل، عالم یک دنده، معلم لجوج، دیپلمه با عصبیت و لیسانسیه حسود، اینها هستند. لذا قرآن قطع نظر از این آیه شریفه که تصریح دارد این افراد را در تاریخ هم می بینیم.
همیشه متشخص ها با پیامبران جنگیدند؛ آنهایی که شخصیت داشتند: شخصیت علمی، مالی، ریاستی و قبیله ای، اینها بودند که تکذیب می کردند. صد و بیست و چهار هزار پیامبر آمدند و وقتی بررسی می کنیم می بینیم که معمولا اولین کسانی که به آنها می گروند پابرهنه ها هستند، کوخ نشینها هستند، بی علمها هستند، به مالها هستند. چرا؟ برای این که در میان طبقات پایین لجوج وجود دارد اما لجاجتشان کمتر است، یک دندگی و عداوتشان کمتر است، زیر بار نرفتن آنها کمتر است. اما اگر کمی از طبقه سوم که (مرادم از طبقه سوم، تنها جنبه مالی نیست) بالاتر بیاییم، یعنی به میان باسوادها (روحانی و غیر روحانی) دیپلمه و لیسانسه ها، دکترها، طلبه ها، علماء، ثروتمندها، کاخ نشینها، سیاستمدارها، آدمهای با شخصیت، می بینید یک دنده بودن آنها زیاد است، تکذیب در میانشان زیاد است. الان هم هست.
این انقلاب را پابرهنه ها تا به اینجا رسانیدند؛ چه کسی مخالف کرده؟ کله گنده ها. چه کسی نق می زند؟ کله گنده ها. از همین جا پی می بریم که از زمان حضرت آدم تا روز قیامت همین گونه بوده و خواهد بود.
آیه ای را خواندم چه آیه خوبی است تقاضا دارم از شما که نخبه های جامعه هستید یعنی شما معلمها و دبیرها، این آیه همیشه در فکرتان باشد؛ هر صبح این آیه را بخوانید و از خدا بخواهید که این چنین نباشید. بگویی که خدا فرموده: و ما ارسلنا فی قریه من نذیر الا قال مترفوها انا بما ارسلتم به کافرون.
از یکی از فلاسفه بزرگ نقل می کنند - نمی دانم تا چه اندازه درست باشد - که در زمان عیسی (علیه السلام) زیر بار حضرت عیسی نمی رفت. به حضرت عیسی می گفت: می دانم پیامبر هستی اما تو برای مستضعفین پیامبر هستی نه برای من. عقل من زیر بار تو نمی رود. آدم لجوج خیال می کند عقل دارد؛ یک دیپلمه اگر خدای ناکرده خود را نشناسد خیال می کند دیگر عالم است؛ یک لیسانسیه زیر بار نمی رود و یک دکتر دیگر حال شرکت در مجالس را ندارد و اگر هم بخواهد برای سوسوی وجدان یا بخاطر مردم در جلسه ای شرکت کند، می خواهد که در آن جلسه همه دکترها باشند، همه دبیرها و معلمها باشند. این وضع بشر است! بشر عجیب است عجیب! پناه بر خدا مخصوصا اگر صفات رذیله هم داشته باشد، یعنی عالم حسود باشد، همان حسادتش را با توجیه به کار می اندازد. با توجیه گناه می کند و لذا خیال نکنید آنها که جزء دسته دوم هستند کم هستند، نه، همیشه زیاد بوده اند. قرآن شریف درباره اینها می فرماید که وضع آنها اینطور است: و اذ قالوا اللهم ان کان هذا هو الحق من عند فامطر علینا حجاره من السماء اوائتنا بعذاب الیم.(301) یک دسته مردم این چنین هستند که می گویند: خدایا، اگر این حق است ما نمی توانیم زیر بار آن برویم؛ بنابراین آتشی بیاید و ما را بسوزاند، سنگی از آسمان بیاید و بر سر ما بخورد.
بلال حبشی بالای بام رفته و می گوید: الله اکبر، شخصی رو به او می کند و می گوید: ای کاش مرده بودم و آن کلاغ سیاه را روی پشت بام ندیده بودم! الان هم هست. دیروزش این طور بود امروز هم هست و فردا خواهد بود. خدا نکند بشر لجوج و عنود شود، زیر بار نرود و کله گنده شود.
راجع به این آیه شریفه می گویند: که امیرالمومنین - (سلام الله علیه) - را نصب به خلافت کردند، شخصی جلو آمد و گفت: یا رسول الله، این که علی را نصب به خلافت کردی از طرف خودت است یا از طرف خداست؟ اگر از طرف خودت هست قبول ندارم و اگر از طرف خداست از خدا بخواه سنگی از آسمان بیاید و بسرم بخورد تا کشته شوم، آتشی بیاید تا بسوزم؛ من نمی توانم زیر بار علی بروم و ببینم که علی امیرالمومنین باشد!
تعجب نکنید که چگونه می شود علی خانه نشین شود؛ تعجب ندارد. چگونه می شود در حالی که صد و بیست هزار نفر پای منبر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هستند پیامبر با آن طمطراق علی (علیه السلام) را بر سر دست بلند می کند و می فرماید: من کنت مولاه فهذا علی مولاه، اللهم و ال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله(302) بعد هم که علی (علیه السلام) را به زمین می گذارد همین کله گنده ها از اطراف منبر بلند می شوند و می گویند: بخ بخ لک یا امیرالمومنین.
هجدهم ذی الحجه روز معرفی علی (علیه السلام) بود ولی بیست و هشتم صفر که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت بلافاصله سقیفه بنی ساعده تشکیل شد و از صندوق، نام دیگری در آمد و یک دفعه هم به اینجا رسید که همین امروز، فردا در خانه علی را آتش زدند، زهرا (سلام الله علیه) را کتک زدند، علی را به مسجد بردند تعجب نکنید، برای که اگر انسان لجوج شد به همین جاها خواهد رسید. دانسته زیر بار نخواهد رفت.
همین چند روزه برای اسلام مصیبتها جلو آمد که به قول تاریخ نویسان اهل تسنن روز تاریخ را سیاه کرد. همین امروز و فرداست که مالک بن نویره یکی از اصحاب خاص پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به مسجد آمد، دید قضیه آن طور که پیامبر فرموده نیست. زیرا بنابر آنچه چند ماه قبل به مسجد مقابل منبر پیامبر اکرم آمده بود، پیامبر روی منبر بود مالک گفت: یا رسول الله، من نمی توانم همیشه خدمت شما باشم چون رئیس قبیله هستم، علمنی الدین، دین را به من تعلیم کن تا بدانم یعنی چه؟ پیامبر فرمود: دین شهادت به خدا و رسالت من است. گفت: چشم. فرمود: شهادت به ولایت ایشان (اشاره به علی)، بعد از من این وصی و ولی من است؛ به ولایت ایشان باید شهادت بدهی. گفت: چشم. پیامبر فرمود: آنچه را من آورده ام باید رعایت کنی، به واجبات اهمیت بده، در زندگی تو گناه نباشد، ما جاء به النبی را مراعات کن گفت: چشم. دین همین است؟ فرمود: آری. گفت: چشم. خیلی خوشحال شد، خداحافظی کرد و می رفت و مرتب می گفت: دین را یاد گرفتم، دین را یاد گرفتم، به چه خوب دین را یاد گرفتم. پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) روی منبر فرمودند: مسلمانها، اگر می خواهید به یک بهشتی نگاه کنید به این مرد نگاه کنید. این هم امضای پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) برای مالک بن نویره بود مدتی طول کشید، خبر رحلت پیامبر به بادیه رسید، مالک بن نویره برای تبریک به ولایت علی (علیه السلام) و تسلیت به علی (علیه السلام) آمد اما وقتی آمد ابوبکر روی منبر بود. آمد در مقابل ابوبکر و گفت: ای ابوبکر، چرا قضیه این طور شد؟ پس علی (علیه السلام) کو؟ گفتند: بالاخره این طور شد، بنشین. گفت: نمی شود. آنها با پس گردنی بیرونش کردند. بیرون رفت با دنیایی از غم و غصه به بادیه رسید. دیدند اگر جلوگیری نکنند هر روز همین سر و صداهاست لذا به قول ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه، دیدند مالک بن نویره را باید سر جای خود نشاند لذا خالد بن ولید را (که مردی خونخوار بود و او بود که دیروز زهرا (سلام الله علیه) را کتک زد) به سرکردگی حدود پنجاه نفر از مسلمانها به بادیه فرستادند تا مالک بن نویره را سر جایش بنشاند. این گروه به عنوان گرفتن زکات نزد مالک رفتند، او گفت: برای این که اختلاف در اسلام پیش نیاید و اتحاد باشد زکات را می دهم. شام خوبی هم به آنها داد و خیلی به آنها نوازش کرد. شاید که فردا صبح زکات را بگیرند و بروند.
مالک بن نویره خداحافظی کرد و به خیمه شخصی خود رفت و لشکرش هم متفرق شدند. نیمه شب آنها بلند شدند و به خیمه مالک بن نویره آمدند و مالک را در رختخواب در مقابل زنش سر بریدند، آدمها را گرفتند کشتند و اسیر کردند. سنی ها می نویسند: همان شب خالد بن ولید با زن مالک نویره هم بستر شد؛ زن داغدار، زن شوهردار، زن تازه شوهر مرده، بعد هم مالها را تاراج کردند و برگشتند. امیرالمومنین می سوخت و می فرمود: اگر ریاست بدستم آمد می دانم با خالد بن ولید چکار کنم. همان شب دوباره غذا پختند و سر مالک بن نویره را به زیر دیگ برنج گذاشتند. همه تاریخ نویسان شیعه و سنی می گویند که سر نسوخت؛ سر بهشتی نمی سوزد. سر نسوخت اما خالد بن ولید با اینکه دید سر نسوخت با زن این مرد همبستر شد. چه می شود؟ این قضایا چیست؟ آیا اینها از مبهمات تاریخ است؟ اگر مقداری به بحث امشب توجه شود این تاریخ سرمشق است سیروا فی الارض فانظروا کیف کان عاقبه المجرمین،(303)، کیف کان عاقه المکذبین(304) قدری در تاریخ سیر کن ببین چه خبر است، از تاریخ سرمشق بگیر.
عزیزان من مواظب باشید که یک دفعه مترف نباشید مخصوصا در دین؛ مواظب باشید که حسود نباشید مخصوصا در دین؛ مواظب باشید که علم برای شما غرور نیاورد زیرا غرور است که بشر را به خاک سیاه می نشاند.
آقا، خانم، اینها علم نیست؛ به قول نیوتن چه خوش می گوید: علم من در مقابل جهل من یک قطره در مقابل دریاست. می گوید: من پشت تلسکوپم عوامل نامعلوم مجهول را می بینم که آنچه تلسکوپم به من می گوید قطره ای در مقابل دریاست. اصلا این کره زمین چیست که تو باشی؟ و تو چه هستی که علمت باشد؟ وقتی این کره زمین را با بعضی از کرات بالا بسنجند نسبت ریگ در بیابانهاست! بیابان چقدر وسعت دارد؟ ریگ در بیابان چیست؟ این کره زمین در مقابل این جهان یک قطره از دریاست، یک ریگ است در مقابل بیابانها، این کره زمین است دیگر چه رسد به من و تو چه رسد به علم من و تو!
دانستن چند فرمول ریاضی غرور ندارد؛ دانستن ضرب و یضرب و مسئله فقهی حل کردن غرور ندارد؛ این از کم ظرفیتی است. مواظب باش که کم ظرفیت نباشی.
مواظب باش معلمی و دبیری برایت غرور نیاورد، تو را یک دنده نکند که اگر یک دنده شدی یقین داشته باش دانسته کج خواهی رفت.