فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

محبت اهل بیت علیهم السلام (4)

بحث درباره وجوب مودت بود، یعنی از نظر اسلام و روایات اهل بیت یکی از واجبات در اسلام، بلکه از واجب واجبات است.
جلسه گذشته، بحث این بود که محبت امری قهری است و دست ما نیست. انسان بعضی اوقات می خواهد کسی را دوست بدارم اما او حاکم بر دلش نمی شود، به دل نمی چسبد و نمی شود او را دوست داشت. چنانچه گاهی اتفاق می افتد که کسی را زیاد دوست دارید و از فراق او ناراحت هستید و می خواهید که محبت او را نداشته باشید یا لااقل محبت شدید، به او نداشته باشید اما نمی شود. لذا محبت امری قهری است و وقتی امری قهری شد، پس چگونه در اسلام از اوجب واجبات شمرده می شود؟ از این جهت، بحث این بود که چه می کنیم تا محبت اهل بیت را به دست آوریم؟ در آن جلسه گفته شد که پیدا شدن محبت دو راه دارد: یکی راه علمی و دیگری راه عملی. درباره راه عملی، هفته گذشته راهی را نشان دادم و گفتم اگر کسی با ائمه طاهرین رفت و آمد داشته باشد، جذبه عترت او را می گیرد. چنان که اگر شما بخواهید به کسی محبت پیدا کنید، با رفت و آمد با او، هدیه دادن و هدیه گرفتن از او و احترام متقابل، محبت زیاد می شود.
انسان اگر رفت و آمد با ائمه طاهرین پیدا کند، به این معنی که برای زیارت ائمه به حرم مطهر آنان برود و از دور یا نزدیک رابطه با ائمه طاهرین پیدا کند، همین رابطه ها جذبه دارد و کم کم از جذبه محبت به دل می آید و بعضی اوقات آن چنان می شود که انسان عاشق حسین و امام زمان - علیهم السلام - می شود، اسم امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) او را متلاطم می کند و وقتی جذبه آمد، محبت شدید می شود.
راه دیگری که موضوع بحث امشب است و آن هم راه عملی است، رابطه با خدا است. اگر کسی رابطه اش با خدا محکم شود محبت اهل بیت و شناخت ائمه طاهرین پیدا می کند، و جذبه هایی از عترت به دل او می آید و محبتش به اهل بیت زیاد می شود.
راه دیگری که موضوع بحث امشب است و آن هم راه عملی است، رابطه با خدا است. اگر کسی رابطه اش با خدا محکم شود محبت اهل بیت و شناخت ائمه طاهرین پیدا می کند، و جذبه هایی از عترت به دل او می آید و محبتش به اهل بیت زیاد می شود.
سال گذشته بحثی با شما در خصوص ایمان عاطفی و ایمان برهانی داشتم؛ گفتم که ایمان گاهی عقل را ساکت می کند اما مربوط به دل نیست و کاربردی هم ندارد، نظیر این که شما کتابهای اعتقادی را مطالعه کنید، براهین راجع به الوهیت و وحدانیت حق را پیدا کنید و بواسطه برهان معتقد به خدا شوید؛ مثلا برهان نظم که قرآن شریف روی آن پافشاری دارد و در کتابهای فلسفی و اعتقادی هم دیده می شود، به ما می گوید که خدا هست و انصافا برهان خوبی است و سال گذشته مقداری در مورد این برهان با شما صحبت کردم. برهان صدیقین هم برهانی است که مرحوم صدرالمتالهین - علیه الرحمه - در اسفار دارد و شاگردان ایشان هم به این برهان سر و صورتی دادند و شاید بهترین دلیل برای اثبات صانع و واجب الوجود باشد. و بالاخره برای اثبات واجب الوجود دلایل زیاد است. این براهین، یعنی چه؟ چه برهان نظم، چه برهان صدیقین، چه برهان حدوث و چه برهان امکان، عقل انسان را ساکت و سیراب می کند.
عقلی که تشنه الوهیت است بواسطه برهان سیراب و ساکت می شود و می فهمد که خدا در این جهان هست؛ این علم است، یعنی بواسطه علم خدا را شناخته است.
ممکن است کسی از نظر علم خدا را شناخته باشد، یعنی عقل او باور کرده باشد که خدا هست اما دل باور نکرده باشد و هنوز شک و تخیل و وسوسه در دل باشد.
الان، شاید در هفته یکی دو نفر - چه از آقایان طلاب و چه از غیر طلاب - از من سوال می کنند که مثلا شک کردیم که خدا هست یا نه، چه کنیم؟ با فرض اینکه آنها یقین به وجود خدا دارند یعنی عقل می گوید خدا هست و باور کرده که خدایی در این جهان وجود دارد اما تخیلات و وسوسه ها و شکها برای پیش می آید و در صدر اسلام هم این چنین بوده است.
در روایات می خوانیم که رفع این شکها بواسطه دو چیز است: یکی این که وقتی شک پیش آمد به آن اهمیتی ندهد و آن را دور بیندازد و دیگر اینکه با ذکر لا اله الا الله و لا حول و لا قوه الا بالله نیرو بگیرد تا کم کم این وسوسه و تخیل از بین برود.
بالاخره علم مربوط به عقل است، مروبط به این است که عقل باور کند و ساکت شود اما علم نمی تواند دل را سیراب کند و کاری کند که دل اطمینان و سکونت پیدا کند. این قسمت را ایمان علمی یا برهانی نامگذاری می کنیم.
اما گاهی انسان براهین دور و تسلسل، حدوث و امکان، صدیقین و نظم ندارد و بی سواد است؛ به دنبال این براهین نیز نبوده اما دل باور کرده که خدا هست و به آنجا رسیده که همیشه خود را در محضر خدا می بیند. و به عبارت دیگر اگر بخواهیم این جمله را در یک قالب عرفانی بریزیم. نظیر آدم تشنه ای که آب خورده و سیراب شدن را درک کرده است، او هم خدا را درک کرده است. دل سیراب می شود و خدا را می بیند و او را درک می کند. همان جمله ای که امام حسین (علیه السلام) در دعای عرفه دارد امیرالمومنین (علیه السلام) هم دارد و از بعضی از ائمه طاهرین - علیهم السلام - نقل شده که می فرماید: عمیت عین لا تراه؛ کور باد آن چشمی که خدا را نبیند؛ یعنی بدا به حال انسانی که فطرتش مرده باشد و نتواند خدا را درک کند. نظیر آدم تشنه که درک می کند تشنگی را. این نوع درک، درک فطری یا ایمان عاطفی است. این ایمان عاطفی است. این ایمان عاطفی مربوط به علم نیست یعنی برهان نظم نمی تواند این حالت را برای انسان بیاورد؛ اسفار ملا صدرا و فصوص الحکم نمی توانند این حالت را در انسان ایجاد کنند؛ کتابهای اعتقادی (چه قدیم و چه جدید) نمی توانند این حالت را برای انسان بیاورند. چه چیزی می تواند این حالت را برای انسان بیاورد؛ نماز اول وقت این حالت را برای انسان می آورد؛ وقتی واجبی جلو آمد، اگر انسان تلاطمی درونی پیدا کند و اهمیت به واجبات اسلام بدهد این حالت برای انسان ایجاد می شود؛ یاد خدا، ذکر خدا و مخصوصا دعا در دل شب این حالت را برای انسان می آورد.
قرآن می فرماید: این حالت یعنی ایمان عاطفی، درک و فطرت، بیدار شدن فطرت و یافتن خدا - نظیر آدم تشنه که می یابد تشنگی را - فقط و فقط مرهون رابطه با من (خدا) است؛ الا بذکرالله تطمئن القلوب یعنی اگر می خواهید دل باور کند، هیچ چاره ای جز رابطه با خدا ندارید. کتاب و فلسفه و عرفان و فقه و اصول و معارف اسلامی نمی توانند ایمان عاطفی بیاوردند و نمی توانند کاری کنند که دل باور کند و فطرت بیدار شود؛ فقط راهش رابطه با خداست. آنها که با ادبیات آشنایی دارند متوجه هستند که در آیه الا بذکر الله تطمئن القلوب دو تاکید انحصاری وجود دارد: یکی الا که خود تاکید است و دیگر مقدم شدن بذکر الله که جار و مجرور است. اصولا در قواعد معمولی باید بگوید: الا تطمئن القلوب بذکرالله؛ بقول طلبه ها تقدم ما هو حقه التاخیر، یفید الحصر این آیه شریفه با این جمله کوتاه اما خیلی رسایش به ما می گوید که اگر کسی بخواهد باور کند فقط فقط راهش رابطه با خداست. هر چه رابطه با خدا محکم تر شود، این ایمان بیشتر می شود. به قول ما طلبه ها مقول به تشکیک است، یعنی مثل نور است؛ لامپ 25 شمعی داریم تا لامپ چندین هزار شمعی. همه اینها نور است اما مراتب دارد. اگر کسی براستی بخواهد دل او را نور خدا بگیرد و خدا بر دل او حاکم شود و با دل ببیند، هر چه رابطه اش با خدا محکم تر باشد این حالت در او بیشتر پیدا می شود.
دل جای خداست. در روایات قدسی می خوانیم: لا یسعنی ارضی و لا سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المومن یعنی من جا ندارم، عالم نمی تواند جای من باشد، عالم وابسته به من است اما اگر کسی بخواهد برای من جا پیدا کند، دل مومن جای من است؛ قلب المومن عرض الرحمن عرش خدا دل مومن است، یعنی مومن می تواند کاری کند که خدا بر دل او حکومت داشته باشد. چه کسی می تواند؟ کسی که طاغوت و بتها را از دل بیرون کند.
در آیه الکرسی می خوانیم: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور.
یعنی خدا حکومت بر دل دارد. ولی در اینجا به معنی سرپرست است یعنی سرپرست بر دل است. وقتی خدا بر دل مومن حکومت داشت ظلمتها، اضطراب خاطرها، نگرانیها، ترسها، غم و غصه ها و صفات رذیله یکی پس از دیگری می رود؛ این بتها و غاصبها می روند و صاحب خانه می آید. صاحب خانه کیست؟ خدا صاحب خانه بر دل حکومت می کند.
و الذین کفروا اولیاء هم الطاغوت اما آنهایی که رابطه با خدا ندارند، آنها که نتوانستند طاغوتها را بیرون کنند دلشان ملوک الطوایفی است، در دلشان یک حاکم نیست و طاغوتها بر دل آنها حکومت می کنند.
ملوک الطوایفی یعنی در هر ده یا شهری کسی خود را حاکم می داند. دل انسان گاهی این چنین می شود؛ یک گوشه اش پول پرستی و گوشه دیگرش ریاست طلبی است یعنی ریاست بر دلش حکمفرماست. می برد آنجا که خاطره خواه اوست. او را تا بدانجا می رساند که برای ریاست طلبی حاضر است دنیا را بکشد، دو سوم جهان را نابود کند و حتی تئوری و فرضیه می دهد و می گوید که اگر بتوانی بر یک سوم جهان حکومت کنی و دو سوم جهان را نابود کنی، باید نابود کنی!
خدا نکند انسان پول پرست شود، که اگر شد دیگر این بت بر دل او حکومت می کند و وقتی این بت بر دلش حکومت داشت دیگر رافت ها و عاطفه ها همه و همه فدای همین پول پرستی می شود.
یک زن مجسمه عاطفه است، یعنی اگر عاطفه را مجسم کنند، یک زن می شود. اگر خدای نخواسته صفت رذیله ای بر دل انسان حکومت کند، پول پرست باشد، ریاست طلب، بخیل و قسی و القلب باشد، به اینجا می رسد که به قول یک نویسنده، دختری در دم مرگ بود؛ پیر زن بدبختی بالای سرش آمده بود تا دختر بمیرد و او چشمانش را ببندد. دختر نامزد داشت و انگشتری نامزدی هم در دستش بود. یک وقت متوجه شدند که این دختر در حال مرگ - در حالی که پدر و مادر و سایرین برای دختر گریه می کنند - می گوید: بگذار تا من بمیرم بعد درآور! متوجه شدند که این پیر زن بدبخت می خواهد انگشتری نامزدی دختر را بدزد و او چون به نامزد و انگشتری نامزدش علاقه داشت به پیرزن التماس می کرد که صبر کن من الان می میرم، وقتی مردم آن وقت انگشتر را درآور! حالا زنده هستم و به این انگشتر علاقه دارم. اما پیر زن به التماس دختر خانم اعتنایی نداشت و بالاخره انگشتر را در آورد. او حاضر است انگشت را هم ببرد، چه رسد به این که به التماس او توجهی بکند!
اگر به دنیای روز توجه کنید می بینید که بچه را روی دست مادر پودر می کنند. برای چه؟ برای پول نفت!
استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) می فرمودند: در مرحله اولی که مرا دستگیر کرده و می بردند، می لرزیدند؛ من به آنها تسلی می دادم و می گفتم که چرا می ترسید؟ ترس ندارد! و می فرمود: به آنجا که نفت است رسیدیم؛ یکی از ساواکی ها از من پرسید: آقا اینجا کجاست؟ من گفتم: اینجا آنجاست که الان مزاحم من و تو است! یعنی آمریکا به این نفت نگاه می کند شوروی به زیر زمین و نفت آن نگاه می کند لذا حاضر است بچه سر دست مادر را پودر کند تا شاید ساکت شود و نفت به مرور زمان به او برسد.
دنیای روز را می بینیم که چه جنایتها می کند؛ الان دنیای روز برای جنایت گردش می کند. چرا؟ چون ریاست پرست است، پول پرست است و خدا نکند صفت رذیله یا بتی بر دل حکومت کند.
لذا قرآن شریف می فرماید: و الذین کفروا اولیاءهم الطاغوت(276) آنها که خدا بر دلشان حکومت ندارد، دیگر دلشان ملوک الطوایفی است، بتها بر دلشان حکومت دارد؛ وقتی هم بتها بر دل حکومت داشت چه می شود؟ یخرجونهم من النور الی الظلمات(277) دیگر نور می رود دیگر آن حالی که باید برای این دل پیدا شود یعنی حال اطمینان، سکونت، باور کردن و یافتن خدا می رود و به جای آنها چه می آید؟ ظلمتها! آن هم نه یک ظلمت؛ ظلمت پول پرستی، ریاست طلبی، حسادت، دلهره، اضطراب خاطر، نگرانی و غم و غصه. دل یکپارچه شک و وسوسه و تخیل و تردید می شود و به فرموده قرآن کریم: لا یزال بنیانهم الذی بنوا ریبه فی قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم(278) دل پر از ظلمت است؛ این دل پاره پاره می شود و بالاخره هم به جایی نمی رسد.
بنابراین، اگر کسی بخواهد دلش باور کند که خدا هست و محبت خدا در دل او بیاید و بخواهد باور کند که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هست و محبت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در دل او ایجاد شود و جذبه قرآن او را بگیرد، باید به این آیه شریفه توجه کند: قد جائکم من الله نور و کتاب مبین، یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام(279) یعنی اگر می خواهید که جذبه قرآن شما را بگیرد باید کاری کنید که خدا از شما راضی باشد و شما هم از خدا راضی باشید. وقتی خدا از تو راضی شد، جذبه قرآن تو را می گیرد، محبت قرآن در دل تو ریخته می شود و دیگر حاضر هستی از اول شب تا به صبح نخوابی برای این که در اتاق تو قرآن وجود دارد.
راجع به بزرگی نقل می کنند که در جایی مهمان بود؛ خواست استراحت کند، دید قرآن در آن اتاق است لذا نخوابید و تا صبح دو زانو در آن اتاق نشست!
استاد بزرگوار ما، مرحوم آیه الله بروجردی - رحمه الله علیه - از استادشان مرحوم آقا میرزا عبدالمعالی (که از علمای بزرگ اصفهان و آدمی ولایتی و با حال بود) نقل می کردند که استادم می گفتند: اگر قلمی که با آن روایت اهل بیت را نوشته باشند، در اتاقی باشد، من در آن اتاق نمی خوابم!
اینها جذبه است و این را زود به کسی نمی دهند. وقتی جذبه اهل بیت بیاید دیگر انسان نه فقط اهل بیت را دوست دارد، بلکه شیعیانش را هم دوست دارد؛ دیگر غیبت نمی کند زیرا غیبت شیعه علی (علیه السلام) غیبت خود امیرالمومنین (علیه السلام) است. به قول عوام هر که گوش را دوست دارد، گوشواره را هم دوست دارد. وقتی کسی حسین (علیه السلام) را دوست بدارد، معنی ندارد که شیعه حسین (علیه السلام) را دوست نداشته باشد یا به شیعه حسین (علیه السلام) تهمت بزند. وقتی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را دوست داشته باشد، معنی ندارد تقلب و احتکار و گرانفروشی کند. به چه کسی می خواهد گرانفروشی کند؟ به شیعه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)؟ این معنا ندارد. وقتی جذبه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بیاید، دیگر نه فقط خود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را دوست می دارد، بلکه شیعیان او را هم دوست دارد و در مقابل آنها تسلیم است.
سلام علیکم یعنی چه؟ اسلام از سلم است و این یعنی چه؟ یعنی مسلمان در مقابل مسلمان باید تسلیم و باصفا باشد. دورویی با مسلمان معنی ندارد. بلکه، اگر انسان از نظر عقل مسلمان باشد یعنی بتواند برهان بیاورد که اسلام درست است، قرآن درست است، پیغمبر هست و خدا هست، این مسلمانی خوب است ولی کاربرد ندارد. در زندگی این نوع مسلمان گناه هم فراوان است، با شیعیان امیرالمومنین (علیه السلام) هم نمی سازد.
اما اگر کسی از نظر دل شیعه علی (علیه السلام) باشد و جذبه علی (علیه السلام) او را گرفته باشد و نور امیرالمومنین (علیه السلام) که ادامه نور خداست در دل او ریخته شده باشد با توجه به این که امامت ادامه همان الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات ال النور است، دل خدا را باور کرده است؛ دل علی را باور کرده است؛ همان طور که آدم تشنه تشنگی را درک کرده. پس این چنین آدم یا اصلا گناه نمی کند و یا به ندرت مرتکب گناه می شود.
به امام صادق (علیه السلام) گفتند: چرا مسلمان تا آن اندازه مقام پیدا کرده؟ فرموده: به خاطر یک چیز، و آن این که خواست علی (علیه السلام) را برخواست خودش مقدم می دارد لذا مسلمان از اهل بیت می شود.
این حالت را به چه کسی می دهند؟ به آن کسی که رابطه اش با خدا محکم باشد، دست عنایت خدا روی سرش بیاید و همیشه دست عنایت خدا روی سرش باشد. به این درجه و مرتبه، معرفت می گوئیم. این علم نیست، معرفت است.
دعایی داریم که سفارش شده در زمان غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، بعد از نماز زیاد خوانده می شود و دعای خوبی است:
اللهم عرفنی نفسک، فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک. اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک، لم اعرف حجتک. اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک، ظللت عن دینی.(280)
معنی این دعا عجیب است. همه در این که این دعا را چگونه معنی کنند وا مانده اند یعنی طبیعی این است که انسان از امامت پی به نبوت و از نبوت پی به خدا ببرد. این دعا برعکس است؛ می گوید: خدایا، معرفت خود را به من بده که اگر معرفت خود را به من ندهی من پیغمبر را نمی شناسم. خدایا، معرفت پیغمبر را به من بده، که اگر معرفت پیغمبر را پیدا نکنم نمی توانم امام را بشناسم، خدایا معرفت امامت را به من بده، که اگر امام را نشناسم بیچاره و گمراهم و دیگر دین ندارم.
کسی که امامت ندارد، دین ندارد. اگر به عرایض امشب من توجه کرده باشید معنای این دعا را به خوبی می توانید درک کنید و خوب می توانید این دعا را معنا کنید.
این دعا نمی گوید: اللهم علمنی نفسک می گوید: اللهم عرفنی نفسک. یک وقت علم است که راه طبیعی آن همین است که آدمی به دوازده امام که عالم شد، به نبوت و قرآن و خدا عالم می شود. این راه طبیعی علم است. اما راه معرفت چیست؟ راه ایمان عاطفی است و باید دل باور کند، چگونه است؟ باید اول خدا را بشناسد؛ بشناسد نه بداند. یعنی به واسطه رابطه با خدا، نور خدا به دل می آید و وقتی نور خدا در دل آمد، وقتی خدا را شناخت خواه ناخواه معرفت به نبوت پیدا می کند؛ قرآن را و نور قرآن را درک می کند.
قرآن می فرماید: الم ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین من آمدم که آدم با تقوا را هدایت کنم یعنی کسی می تواند مرا درک کند، نبوت را درک کند که متقی باشد و رابطه اش با خدا محکم باشد و اگر رابطه اش با خدا محکم نباشد، یعنی خدا را نشناخته، پیغمبر را هم نمی شناسد و دیگر امامت را هم نمی شناسد. اما اگر خدا را شناخت، پیغمبر را شناخته و اگر پیغمبر را شناخت، امامت را شناخته و اگر امامت را شناخت، دیندار می شود. چه دینی؟ دین عاطفی، یعنی دینی که دل باور کرده است.
خوشا به حال این افراد!
بنابراین، اگر محبت خدا را می خواهید، باید رابطه تان با خدا محکم باشد. و یقین داشته باشید که گناه محبت خدا را می برد.
نه تنها محبت خدا را می برد که کم کم دیگر چیزی جز آن بتی که بر دلش حکومت دارد، نمی بیند.
اگر می خواهید خدا را بشناسید، رابطه تان را با خدا محکم کنید. اگر می خواهید محبت خدا پیدا کنید، رابطه با خدا پیدا کنید. اگر می خواهید قرآن و پیغمبر را بشناسید، رابطه با خدا پیدا کنید. اجتناب از گناه و بیرون کردن بتها خدا را به دل می آورد. اگر می خواهید محبت پیغمبر و قرآن داشته باشید، رابطه تان با خدا محکم باشد؛ گناه در زندگی تان نباشد. اگر بت از دل رفته باشد، محبت پیغمبر می آید. و اگر می خواهید محبت اهل بیت پیدا کنید، اگر معرفت می خواهید نه علم، اگر می خواهید جذبه علی (علیه السلام) شما را بگیرد، عشق و حرارت حسین (علیه السلام) در دل شما شورش کند، عشق امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به شما تلاطم بدهد بایستی بوسیله نماز شب، نماز اول وقت و خدمت کرد به دیگران مخصوصا خدمت کردن به دوستان اهل بیت رابطه تان را با خدا محکم کنید.
شما هر چه به دوستان اهل بیت (یعنی شیعیان) خدمت کنید، آنها از شما راضی می شوند. وقتی از شما راضی شدند، جذبه های آنها، عشق امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، عشق حسین (علیه السلام) و عشق حضرت زهرا (علیه السلام) در دل شما ریخته می شود.
برعکس، اگر گناه در زندگی شما باشد، اگر عشق هم باشد کم می شود. گناه انسان را ساقط می کند. انسان را خدانشناس، پیغمبر نشناس و امام نشناس می کند.
اما اجتناب از گناه و این که گناه جلو بیاید ولی انسان مرتکب نشود و خدمت به دیگران مخصوصا به افرادی که به شما بدی کنند و مخصوصا خدمت کردن زن به شوهر، خدمت کردن مرد به زن و بچه، خدمت کردن به پدر و مادر مخصوصا پدر و مادر پیر ولو آنها بدی کنند، نور می دهد، معرفت می دهد، جذبه می دهد و محبت اهل بیت (علیهم السلام) در دل ریخته می شود.
راه اول که هفته قبل بیان شد راه عملی بود؛ راه دوم هم که این هفته بیان شد راه عمل یاست. ان شاء الله هفته آینده راجع به راه علمی برای این که محبت اهل بیت را پیدا کنیم، با شما صحبت می کنم.

بخش دوم: گفتار پنجم

محبت اهل بیت علیهم السلام (5)

بحث ما درباره محبت اهل بیت بود. از قرآن شریف. روایات اهل بیت (علیهم السلام) استفاده کردیم که محبت اهل بیت (علیهم السلام) امر واجبی است چنان که قرآن کریم می فرماید: و ما سئلتکم من اجر فهو لکم.
بحث به اینجا رسید که برای پیدا کردن محبت اهل بیت (علیهم السلام) چه باید کرد زیرا محبت امری قهری است. اگر شما به کسی علاقمند باشید خواه ناخواه او را دوست دارید و اگر هم به کسی علاقه نداشته باشید، بخواهید یا نخواهید او را دوست ندارید.
دوستی و محبت صفتی است که گاهی برای انسان وجود دارد و گاهی وجود ندارد، از این جهت اگر بخواهیم محبت باشد باید به دنبال مقدماتش باشیم و اگر هم بخواهیم که محبت نباشد باید به دنبال سلب مقدمات آن باشیم.
چه مقدمه ای لازم است تا محبت اهل بیت (علیهم السلام) برای ما پیدا شود؟ برای محبت اهل بیت (علیهم السلام) دو راه ارائه داده اند: یکی راه رابطه با خدا بود و از بحث استفاده کردیم که اگر کی رابطه محکمی با خدا داشته باشد، به واجبات اهمیت بدهد، در زندگی او گناه نباشد، به مستحبات به اندازه ای که کارش فدای آن نشود اهمیت بدهد محبت به خدا و وابسته های خدا برای او پیدا می شود و به تجربه هم اثبات شده است که افرادی که رابطه شان با خدا محکم می باشد به خدا و پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام) محبت دارند. امیرالمومنین - (سلام الله علیه) - چون محبتش به خدا و رسول زیاد است می تواند مدعی شود که اگر عالم هستی را به او بدهند و بگویند به مورچه ای ظلمی کن و پوشت جو را از دهان مورچه بگیر، این کار را نمی کند.
اگر محبت اهل بیت (علیهم السلام) برای کی پیدا شد خواه ناخواه نتیجه آن این است که گناه در زندگی او پیدا نمی شود. لذا راه اول برای پیدا شدن محبت - که اگر محبت آمد مقدمه را نیز در بردارد - رابطه با خداست؛ هر چه رابطه با خدا محکمتر باشد محبت اهل بیت (علیهم السلام) بیشتر در دل رسوخ می کند.
راه دوم خود را در محضر اهل بیت (علیهم السلام) قرار دادن است. از طریق سر و کار داشتن و رفتن به پیشگاه اهل بیت (علیهم السلام) جذبه هایی از آنها در دل ما ایجاد می شود و جذبه های آنها ما را می گیرد. در این باره هم با شما صحبت کردم و از بحث نتیجه گرفتیم که سر و کار داشتن با حرمهای ائمه طاهرین (علیه السلام) و سر و کار داشتن با زیاراتی که مربوط به ائمه طاهری (علیه السلام) است مثل زیارت جامعه و زیارت عاشورا به ما روشنایی می دهد، محبت و جذبه می دهد و جذبه اهل بیت انسان را می گیرد.
در ای باره گفته بودم که این دو راه، راه های عرفانی یعنی راه های عملی هستند و به واسطه عمل محبت می آید چنانچه گاهی بواسطه عمل، عقیده می آید، ایمان می آید، ایمان قلبی بوجود می آید. و از بحث های سال گذشته و امسال استفاده کردیم که بهترین راه برای این که دل باور کند که خدا و معاد وجود دارد راه عملی است تا راه علمی. از راه عمل، عرفان پیدا می شود. این دو راهی که راجع به محبت اهل بیت (علیهم السلام) گفتم راه عملی است که بواسطه عمل، عرفان، یعنی محبت اهل بیت (علیهم السلام) در دل انسان ظاهر می شود.
بحث امشب راه علمی است نه راه عملی، چنانچه راجع به عقاید نیز دو راه است که انسان از این دو راه به خدا، معاد و نبوت، امامت و صفات ربوبی عقیده پیدا می کند، که یکی راه علمی است یعنی از راه برهان حدوث، برهان صدیقین، برهان نظم... اثبات وجود خدا می کند و یا از راه برهان و یا فلسفه (حرکت جوهری ملا صدرا) اثبات معاد می کند. این راه مربوط به عقل است؛ عقل را ساکت می کند اما ممکن است دل باور نداشته باشد. یکی هم راه عمل است یعنی از راه نماز شب عرفان به خدا پیدا می کند.
از راه سر و کار داشتن با قرآن و دعا و راز و نیاز با خدا و خدمت به خلق خدا عرفان پیدا می شود، یعنی دل باور می کند که خدا هست، دل باور می کند که معاد هست. بحث ما که راجع به محبت است و این که چگونه محبت می تواند در دل رسوخ کند؛ یکی از راه عمل است که دو راه را نشان دادم، و دیگری از راه علم، که امشب به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) دو راه را نشان می دهم. راه اول روش علمی، مطالعه درباره اهل بیت است؛ اگر کسی درباره پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، درباره حضرت زهرا (سلام الله علیه) و درباره ائمه طاهرین (علیه السلام) مطالعه ای داشته باشد خواه ناخواه محبت آنها در دلش ریخته می شود، حتی اگر مخالفت با اهل بیت (علیهم السلام) هم بکند در واقع محبت اهل بیت (علیهم السلام) را دارد. مثلا خیال نکنید که معاویه محبت علی (علیه السلام) را نداشت نه، علی (علیه السلام) را شناخته بود. و وقتی که کسی علی (علیه السلام) را بشناسد، بخواهد یا نخواهد او را دوست دارد. اما چرا معاویه در مقابل علی (علیه السلام) قد علم می کرد حرف دیگری است. لجاجت، عصبیت و حب به ریاست، انسان را کور و کر می کند، حاضر است جهنم را بخرد اما ریاست او از بین نرود.
درباره معاویه قضایایی را نقل می کند که همین قضایا دلیل بر این است که خواه ناخواه دّر وجودی علی (علیه السلام) را دوست می داشت؛ وقتی خبر مرگ امیرالمومنین علی (علیه السلام) به معاویه رسید به قدری از خود بی خود شد که سه مرتبه ایستاد و نشست و الله اکبر گفت: بعد گفت: مُرد آن شیری که استراحت او میدانهای جنگ بود!
یک آدم سبک سری پیش معاویه آمد و به وی گفت: از پیش بخیل ترین مردم پیش تو که سخی ترین مردم هستی آمده ام، به من چیزی بده. معاویه پرسید: بخیل ترین مردم کیست؟ گفت: علی (علیه السلام) است معاویه گفت: چیزی درباره علی بگو که قابل قبول باشد؛ علی آن کسی است که اگر دو انبار داشته باشد، یکی طلا و دیگری از کاه، تا شب نشده انبار طلا را در راه خدا می دهد و بعد به سراغ انبار کاه می رود و بالاخره آن انبار کاه را هم جارو خواهد کرد.
زرقاء می گوید: بعد از آن که دّر وجود علی (علیه السلام) به زیر خاک رفته بود، شبی پیش معاویه رفتم و مهمان او شدم. موقع شام غذایی جلو معاویه گذاشتند که غذای مخصوصش بود. غذا را در مقابل من گذاشت و گفت که هر شب من این غذا را می خورم، این غذای مخصوص من امشب مال تو باشد. زرقاء می گوید: لقمه ای از این غذا برداشتم که بخورم، تا در دهان گذاشتم به قدری لذیذ بود که نتوانستم فرو دهم، بغض راه گلویم را گرفت با صدای بلند گریه کردم. معاویه پرسید: چرا گریه می کنی؟ گفتم: قضیه ای بیادم آمد؛ چند وقت قبل در دارالاماره خدمت مولا امیرالمومنین بودم، موقع افطار برای من مقداری نان و شیر آوردند که شام من بود و کیسه ای سربسته با کمی آب برای علی (علیه السلام) آوردند. مولا امیرالمومنین سر کیسه را باز کرد، مقداری نان خشک را شکست و در آب گذاشت، نان نرم شد و آن حضرت خورد. نان خشک به خاطر این بود که خراب نشود و این نانی بود که جو آن از مدینه می آمد، از همان زمینی که امیرالمومنین به دست خودش آباد کرده بود. معاویه الان غذای تو را می بینم، غذای تو از چیست؟ از شموت است، مغز گندم، مغز فندق، مغز بادام، مغز سر گوسفند و امثال اینها. ای معاویه، اگر او خلیفه بود پس تو چه هستی؟ و اگر تو خلیفه هستی او چه می گوید؟
زرقاء می گوید: معاویه شروع به گریستن کرد و گفت: اسم کسی را آوردی که مثل او به دنیا نیامده و نخواهد آمد!
نظیر این قضایا از معاویه، از عایشه و از دشمن فراوان دیده می شود لذا وقتی گوهر گرانبهای علی را کسی شناخت، اگر چه در مقابل آن لجاجت کند و آن را بشکند اما محبت به آن را حتما دارد.
اگر شما درباره ائمه طاهرین (علیه السلام) مقداری مطالعه داشته باشید - که حتما باید داشته باشید، یعنی همه شما زن و مرد باید زندگی چهارده معصوم - علیهم السلام - را حتما بخوانید و فضایل اهل بیت علیهم السلام را بدست بیاورید؛ آیاتی را که درباره امیرالمومنین (علیه السلام) یا درباره سایر اهل بیت است بدست بیاورید و روایتی را که از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است به دست بیاورید؛ تاریخی را که درباره چهارده معصوم است مطالعه کنید - در این صورت خواه ناخواه محبت شما به اهل بیت زیاد می شود و این محبت در دل رسوخ می کند. خدای تبارک و تعالی می فرماید: قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القربی. یعنی از شما می خواهم و حتما هم می خواهم که راجع به اهل بیت مطالعه داشته باشید تا محبت آنها در دل رسوخ کند.
در قرآن شریف سیصد آیه راجع به امیرالمومنین (سلام الله علیه) یا راجع به اهل بیت است، بخواهید یا نخواهید محبت اهل بیت (علیهم السلام) در دل شما رسوخ می کند. اگر مقداری از حالات امیرالمومنین را مطالعه کنید خواه ناخواه ولو این که محبت نداشته باشید محبت پیدا می شود.
انسان وقتی در حالات بعضی از افراد غیر شیعه مطالعه می کند می بیند که اینها نسبت به اهل بیت محبت خاصی داشتند برای اینکه درباره اهل بیت زیاد مطالعه داشتند.
جرداق مسیحی درباره امیرالمومنین - (سلام الله علیه) - کتابی به نام صوت العداله الانسانیه نوشته که نام خوبی برای این کتاب انتخاب کرده است و معلوم می شود که محبت عجیبی نسبت به علی (علیه السلام) دارد، زیرا درباره علی (علیه السلام) مطالعه دارد. البته نمی گویم که تمام مطالب این کتاب درست است. نه دلیل آن هم روشن است اگر یک مسیحی بخواهد درباره علی (علیه السلام) کتاب بنویسد معلوم است که اشتباه زیاد دارد، مخصوصا مدارک او مدارکی از اهل سنت بود و مدارک اهل سنت معلوم است که اشتباه زیاد دارد ولی به هر حال کتاب خوبی است. در این کتاب بیانی دارد که آن را برای شما نقل می کنم و محبت جرداق از این بیان معلوم می شود و می فهمیم که مطالعه درباره اهل بیت (علیهم السلام) به انسان محبت می دهد.
جرداق می گوید: اگر بخواهید آب یک حوض را متلاطم کنید با دست خود می توانید آن را متلاطم کنید، اما اگر استخری باشد با دست نمی شود آن را متلاطم کرد؛ باید سنگی را به وسط استخر انداخت متلاطم شود. اگر دریاچه ای باشد به واسطه سنگ نمی شود دریاچه را متلاطم کرد، باید کوهی در آن بیفتد تا متلاطم شود. بعد اگر اقیانوس شد بواسطه کوه هم اقیانوس را نمی شود متلاطم کرد باید کره ای در آن بیفتد تا متلاطم شود. آن گاه می گوید: در این عالم هر آبی قابل تلاطم است اما من دریایی را می شناسم، و آن دریای وجود علی (علیه السلام) است، که هیچ چیز نتوانست آن را متلاطم کند به غیر از یک چیز، و آن آه مظلوم بود! هیچ غریزه و تمایلی نتوانست علی (علیه السلام) را متلاطم کند اما آن که توانست، آه دختر یهودی در پناه اسلام بود. بعد جرداق آن قضیه را که در نهج البلاغه هم هست نقل می کند که راوی می گوید: دیدم که امیرالمومنین می گرید و گریه مثل باران جلوی پای آن حضرت می ریزد و می گوید: مرگ برای من بهتر است چنانچه مظلمی فریاد یا علی کند و علی نتواند به فریادش برسد.
چیز دیگری هم هست که جرداق نگفته و آن را قطعا شما می گویید و آن این است: علی (علیه السلام) را دو چیز متلاطم می کرد؛ غریزه ریاست نمی توانست علی (علیه السلام) را متلاطم کند؛ غریزه خوردن و نوشیدن نمی توانست علی (علیه السلام) را متلاطم کند؛ هیچ تمایلی نمی توانست علی (علیه السلام) را متلاطم کند اما آه مظلوم در روز و خوف از خدا و ابهت خدا در دل شب او را متلاطم می کرد. جرداق این را هم باید می گفت!
یتململ کتململ السلیم یقول آه من قله الزاد و بعد السفر و وحشه الطریق مثل مارگزیده، شب به خود می پیچید؛ از ابهت خدا، از صفت جلال خدا، از عظمت و کبریایی خدا بیهوش می شد و مثل مارگزیده به خود می پیچید و می گفت: راه دور و دراز است، وحشتناک است و من زاد و توشه کم دارم. جرداق مسیحی چند شعر از یک پاپ نصرانی در اول کتابش نقل می کند، شاعر در وسط اشعارش می گوید: اگر کسی به من بگوید که چرا درباره علی شعر می گویی؟ باید درباره عیسی و مریم و پاپ اعظم شعر بگویی، جوابش می دهم که من عاشق فضیلت هستم و چون عاشق فضیلت هستم هر که فضیلت دارد برایش شعر می گویم، و من جستجو کردم و دیدم که علی سرچشمه فضیلت است؛ هر فضیلتی را بخواهم آنجاست لذا عاشق علی هستم و برای علی شعر می گویم.
وقتی جرداق؛ شاعر نصرانی و ابن ابی الحدید معتزلی به واسطه مطالعه درباره علی (علیه السلام) به آن بزرگوار محبت پیدا کنند قطعا اگر شما هم درباره اهل بیت مطالعه باشید می توانید به محبتی که دارید ادامه بدهید. لیکن این محبت در دل شما رسوخ می کند و این کار را بکنید.
همین مقدار را بگویم که اگر شما، از سنی و شیعه، قرآن و روایات مطالعه داشته باشید، آیه ای در قرآن درباره اهل بیت (علیهم السلام) است که از این آیه شریفه محبت اهل بیت در دلتان زیاد می شود. قرآن کریم می فرماید:
ولو ان ما فی الارض من شجرة اقلام و البحر یمده من بعد سیعة ابحر ما نفدت کلمات الله(281) یعنی اگر تمام چوبهای عالم قلم شوند و تمام جن و انس و ملائکه نویسنده شوند و تمام دریاها مرکب شوند و بخواهند کلمات خدا را بنویسند، آب دریاها تمام می شود؛ دوباره دریاها را آب کنند و بنویسند باز آب آنها تمام می شود تا هفت مرتبه آب دریاها تمام می شود اما کلمات الله تمام شدنی نیست.
این کلمات الله چیست؟ موسی بن جعفر - (سلام الله علیه) - می فرماید که فضائل اهلبیت است و شاعر نیز این آیه شریفه را به شعر در آورده اما خیلی پایین تر؛ می گوید:
کتاب فضل تو را آب بحر کافی نیست - که تر کنی سر انگشت و صفحه بشماری
یا
تویی آن نقطه بالای فوق ایدیهم - که در وقت تنزل تحت بسم الله را بائی
امیرالمومنین (علیه السلام) می فرماید: تمام علوم قرآن در قل هو الله است و تمام علوم قل هو الله در بسم الله و تمام علوم بسم الله در باء بسم الله است و آن باء منم، یعنی اهل بیت. اگر علی (علیه السلام) را بگویم امام حسن (علیه السلام) هم همین است، امام حسین (علیه السلام) هم همین است. تمام آنها نور واحدند لذا در روایات دارد: اولنا محمد، اوسطنا محمد، آخرنا محمد. هر فضیلتی را که پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) دارد همان فضیلت را علی (علیه السلام) هم دارد؛ زهرا (سلام الله علیه) هم دارد. هر فضیلتی را که حضرت زهرا (سلام الله علیه) دارد امام حسن (علیه السلام) هم دارد. همین طور هر فضیلتی را که آنها دارند امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) هم دارد و از نظر فضیلت یعنی علم، شهامت ایثار و سایر فضایل هیچ تفاوتی با هم ندارند. حتی آن عارف کامل، آن که ولایت را هضم کرده باشد، یعنی استاد بزرگوارم رهبر عظیم الشان انقلاب جمله ای دارد؛ می فرماید: فرق بین پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و علی (علیه السلام) تقدم زمانی است، یعنی اگر امیرالمومنین بجای پیامبر بود، پیامبر می شد؛ پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اگر به جای علی (علیه السلام) بود علی بود؛ اگر علی زن بود فاطمه بود و اگر فاطمه مرد بود علی بود، اگر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به جای امام جواد (علیه السلام) بود امام جواد، اگر امام جواد (علیه السلام) به جای امام حسین (علیه السلام) بود، امام حسین (علیه السلام) بود. اگر امام حسن (علیه السلام) جای امام حسین (علیه السلام) بود، کار امام حسین را می کرد و اگر امام حسین (علیه السلام) به جای امام حسن (علیه السلام) بود، کار امام حسن (علیه السلام) را می کرد. فرق آنها تقدم زمانی است و الا اگر زمان را برداری همه آنها نور واحدند.
مثالی برای شما عرض کنم گرچه مثال غلط است اما قدری تقریب به ذهن می کند و آن این است که ائمه (علیهم السلام) نظیر نورند؛ الان در اینجا بیش از یک نور نیست، ظرفها متعدد شدند که نورها متعدد شدند و الا اگر ظرفها کنار بروند کلهم نور واحد.
بحث مفصل است، معلوم است که به جایی نمی رسد؛ اگر یک سال هم درباره آن بحث کنیم به جایی نمی رسد. اما همین مقدار می خواهم به شما بگویم که درباره اهل بیت (علیهم السلام) مطالعه داشته باشید و اگر می خواهید محبت شما به اهل بیت (علیهم السلام) زیاد شود و در دلتان رسوخ کند و بتوانید با محبت علی (علیه السلام) از این دنیا بروید، درباره اهل بیت (علیهم السلام) مطالعه زیاد داشته باشید، این هم راه سوم بود.
راه چهارم که باز هم علمی است یافتن ائمه در کلمات آنهاست؛ یافتن ائمه طاهرین (علیه السلام) در زیارات است؛ یافتن ائمه طاهرین در دعاهاست.
انسان اگر کمی در دعاها مطالعه کند برای او محبت اهل بیت (علیهم السلام) پیدا می شود. در دعاها می بینیم که ولایت تکوینی آنها آورده شده مقام علمی اهل بیت (علیهم السلام) آورده شده، مقام ملکوتی اهل بیت (علیهم السلام) آورده شده و از همه اینها بالاتر کلمات ائمه طاهرین است.
اگر در روایتی که در دست ماست مطالعه کنیم گاهی می بینیم که یک روایت است اما اگر درباره این روایت ده جلد کتاب هم بنویسند کم است. روایت خیلی مختصر است اما همین روایت مختصر یک دنیا علم و عرفان است.
وصیت امام حسن (علیه السلام) را - که این روزها هم مربوط به آقا امام حسن (علیه السلام) مطالعه کنید. امام حسن (علیه السلام) دم شهادت است؛ شاید یک ساعت بعد آقا از دنیا رفتند. جناده می گوید: خدمت آقا رسیدم، چشمانش را باز کرد. گفتم: آقا، دیگر به تو دسترسی پیدا نمی کنم، مرا وصیت کن. مثل این که آقا زنده شد انسان اگر انسان باشد این چنین است.
راجع به میرزای شیرازی. علیه الرحمه - نقل می کنند که اطرافیان می خواستند که ایشان دم مرگ حرف بزند اما نمی توانستند او را وادار به حرف زدن کنند. هر چه می گفتند، چشمهای مبارک ایشان بسته بود. طلبه ای آمد و گفت: که الان او را وادار به سخن گفتن می کنم و مساله ای پرسید: و گفت: آقا خوردن ته دیگ سوخته چه حکمی دارد؟ آقا چشمهایش را باز کرد و حرف زد؛ فرمود: مانعی ندارد برای این که اگر چیزی بخواهد از نظر شرعی مانعی داشته باشد یا باید نجس باشد یا باید خبیث باشد و یا اینکه ضرر داشته باشد. خوردن خون حرام است چون نجس است؛ خبیث است یعنی طبع مردم از آن نفرت دارد. آن دهان کسی را خوردن اگر چه پاک است اما حرامست چون خباثت دارد. انسان آب دماغش را بالا بکشد و بخورد حرام است. چرا حرام است؟ چون خبیث است یعنی مردم از آن نفرت دارند و اگر کسی این کار را بکند می گویند چه آدم کثیف و بدی است و چیزهایی هم که ضرر داشته باشد خوردنش حرام است؛ غذای مانده و مسموم نجس و خبیث نیست اما خوردنش حرام است چون مضر است.
ببینید استدلال چقدر عالی است! گفت خوردن ته دیگ سوخته مانعی ندارد چون ضرر ندارد؛ خبیث، و نجس هم نیست و اگر بخواهد حرام باشد باید یکی از این سه عنوان بر آن شامل باشد.
بزرگان زیادی را سراغ دارم که وقتی می خواهند به حرفشان بیاورند مسئله علمی را جلو می آورند.
بزرگان معمولا این طورند عاشق علم هستند، عاشق فضیلت هستند، عاشق گفتن و شنیدن هستند. لذا جناده می گوید: تا به آقا امام حسن (علیه السلام) گفتم که عاشق فضیلت هستم شروع به سخن کرد. وصیت مفصلی دارد که سه جمله از این وصیت را برایتان نقل می کنم که درباره هر جمله آن اگر یک ساعت هم حرف بزنم به جایی نمی رسد.
جمله اول این که فرمودند: جناده استعد لسفرک و حصل زادک قبل حلول اجلک مهیای مرگ باش قبل از اینکه مرگ بیاید، قبل از مسافرت زاد و توشه تهیه کن.
چقدر کلام رساست. شاید این جمله مضمون آیه قرآن شریف باشد. جدا روی این جمله باید مطالعه کرد. اگر همین جمله سرمشق زندگی ما باشد، هر صبح وقتی می خواهیم از خانه بیرون بیاییم، بگوییم که امام دوم فرموده: جناده استعد لسفرک و حصل زادک قبل حلول اجلک وقت خوابیدن، وقتی به رخت خواب رفتیم از کجا که بتوانیم بیرون بیاییم؟ آیا زاد و توشه داریم یا نه؟
جمله دوم این که فرمودند: جناده، تو باید دو بعد باشی؛ باید در حالی که به فکر دنیا هستی، به فکر آخرت هم باشی و در حالی که به فکر آخرتی، به فکر دنیایت باشی.
برای یک مسلمان تنها به فکر دنیا بودن غلط است، مادیگری می شود و فقط به فکر آخرت بودن هم غلط است برای این که رهبانیت می شود بلکه آنچنانی برای دنیا کوشا باش مثل این که همیشه می خواهی بمانی، محکم کار کن و برای آخرت مهیا باش مثل اینکه امشب شب اول قبر توست: کن لدینک کانک تعیش ابدا و کن لاخرتک کانک تموت غدا.(282)
یعنی برای دنیایت چنان باش مثل اینکه همیشه می خواهی در دنیا بمانی و برای آخرتت آن چنان بکوش گویی فردا خواهی مرد.
اگر این دستور برای اجتماع حاکم باشد این اجتماع سالم می ماند، این اجتماع از تنبلی بیرون می آید، از تقلب بیرون می آید.
روایت داریم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) کسی را درون قبر می گذاشتند، وقتی لحد را می بستند خیلی محکم کاری می کردند و به اطراف آن گل می ریختند. یکی گفت: یا رسول الله، مقدار خاکی که به اطرافش ریختید کافی است چون یک ساعت دیگر خراب می شود؛ این قدر شما محکم کاری می کنید! فرمود: وقتی مسلمان کاری را انجام می دهد باید آن کار را محکم انجام دهد. تسامح در کارها نباید باشد.
گاهی تسامح یک زن در خانه مصیبتها به بار می آورد. نود درصد اختلافات خانوادگی نتیجه بی تفاوتیهای زن و مرد در خانه است. نود درصد گناهان ما برای این است که خیال می کنیم همیشه در این دنیا هستیم و چیزی که در فکر ما نیست مرگ است؛ چیزی که در فکر ما نیست قیامت است.
این روایت سرمشق یک اجتماع باید باشد: کن لدینک کانک تعیش ابدا و کن لاخرتک کانک تموت غدا.
جمله سوم که خیلی رساست و این جملات معمولا از قرآن گرفته شده؛ من زیاد مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم که کلمات ائمه طاهرین (علیه السلام) ولو کلمات عادی آنها از قرآن گرفته شده است. بگذریم از این که آنها از قرآن چه می فهمند که ما نمی فهمیم. آن اندازه که از قرآن می فهمیم می بینیم که کلمات عادی آنها از قرآن گرفته شده است.
فرمودند: جناده من اراد عزا بلا عشیره و هیبة بلا سلطنه فلیخرج من ذل معصیه الله الی عز طاعته. یعنی اگر می خواهی در میان مردم عزیز باشی و بر دلها حکومت داشته باشی باید در زندگیت گناه نباشد.
یک زن آرزویش این است که بر دل شوهر حکومت کند، مرد می خواهد در خانه ابهت داشته باشد؛ در دل زن ابهت داشته باشد. انسان معمولا می خواهد شخصیت اجتماعی داشته باشد و معنای شخصیت اجتماعی این است که دشمن از شما حساب ببرد و دوست هم شما را دوست داشته باشد؛ بر دل آنها حکومت داشته باشید و این یک مفهوم روانی است. می خواهید این چنین باشید. قرآن و ائمه از جمله امیرالمومنین (علیه السلام) امام حسن (علیه السلام) (دم مرگ) فرموده اند: اگر می خواهید شخصیت اجتماعی داشته باشید، اگر شما ای زن می خواهی بر دل شوهر محبت داشته باشی و اگر شما ای مرد می خواهی که در خانه ابهت و بر دل زن و فرزند حکومت داشته باشی باید لباس ذلت معصیت را بکنی؛ باید در زندگی شما گناه نباشد؛ باید لباس عزت اطاعت از پروردگار عالم را بپوشی و بدان که هر چه رابطه ات با خدا محکمتر باشد شخصیت اجتماعی تو بیشتر می شود. این را یقین داشته باش که به تجربه هم اثبات شده است.
همانطور که ذغال را اگر در آتش بگذارید، آتش می شود؛ لامپ را متصل به نور کنید نور می شود. آدم هم وقتی رابطه اش با خدا محکم شد دیگر نور خدا بر دل او می تابد، دیگر در میان مردم نورانی است و عظمت خدا در دل او می تابد: در میان مردم عزیز است، در میان مردم با ابهت است و بالاخره آن ابهت خدا که از صفات جلال خدا پیدا می شود؛ آن محبت خدا که از صفات جمال خدا پیدا می شود برای او پیدا خواهد شد. و اگر صفات جمال و جلال خدا بر دل کسی حکومت کند، دیگر نه فقط می تواند کار خدایی کند بلکه همان طور که از خدا حساب می برند از او هم حساب می برند؛ همان طور که به خدا محبت دارند، به او هم محبت می کنند: ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا،(283) حتما آن کسانی که ایمان داشته باشند و کار شایسته کنند و مرد شایسته شوند یقینا محبت آنها در دل دیگران ریخته می شود. این بیان قرآن است و امام دوم (علیه السلام) هم همین را فرموده.
این سه جمله را آقا امام حسن (علیه السلام) در دم مرگ فرمود. چه کسی است که این سه جمله را مطالعه کند و محبت امام حسن (علیه السلام) را پیدا نکند؟ کیست که روش امام حسن (علیه السلام) را ببیند و به او علاقه پیدا نکند؟
مردی شامی که بغض اهل بیت (علیهم السلام) را در دل داشت به مدینه آمد؛ آقا امام حسن (علیه السلام) با شوکتی رد می شد، مرد شامی از روی حسادت شروع به بد گویی کرد. مرتبا بد می گفت. آقا ایستادند تا ببینند که این جاهل چه می گوید: و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما(284) آقا امام حسن دیدند که می شود او را آدم کرد. مقداری که بد گفت آقا فرمودند: عرب! مثل اینکه خسته هستی و غریبی. چرا عصبانی هستی؟ اگر خانه نداری بیا به خانه ما برویم؛ اگر غذا نداری بیا برویم تا به تو غذا بدهم؛ اگر مسکن و رفیق نداری بیا به خانه ام برویم تا من رفیق تو باشم؛ چرا عصبانی هستی؟ بالاخره آقا او را به خانه برد. در راه وقتی مقداری با آقا آمد خجالت کشید. آقا فرمود: نه، تقصیر تو نیست، تقصیر معاویه است که شما را این طور تربیت کرد. وقتی هم که مرد شامی خواست برود آقا به او یک اسب هدیه دادند. مرادم اینجاست که گفت: یابن رسول الله، وقتی که به مدینه آمد دشمن ترین افراد در دلم تو بودی و حالا که می خواهم بروم از تو محبوب تر کسی در دلم نیست.
آری، هر کس روش آقا امام حسن (علیه السلام) را ببیند محبت آقا در دلش رسوخ می کند.
خلاصه بحث چند هفته این شد که از نظر قرآن کریم و روایات اهل بیت علیهم السلام محبت اهل بیت لازم و واجب است و از نظر روایات فهمیدیم که از واجب واجبات است و این را از قرآن هم فهمیدیم که در دل داشتن محبت اهل بیت علیهم السلام از اوجب واجبات است. چه باید بکنیم که این محبت در دل ما پیدا شود؟ برای این که خود محبت امری قهری است و به اختیار ما نیست. در این رابطه چهار راه نشان داده شد:
1. هر چه رابطه ات با خدا محکمتر باشد، محبت اهل بیت خود به خود و به طور ناخودآگاه به دل رسوخ می کند.
2. سر و کار با حرم ائمه طاهرین (علیه السلام)، با زیارات و سرانجام با توسل به ائمه طاهرین (علیه السلام) و رفت و آمد با آنها باعث می شود که جذبه هایی از طرف ائمه باید و دل آتش بگیرد. دل مستعد است، وقتی رفت و آمد زیاد شد جرقه های جذبه حسینی می آید، محبت زیاد می شود و در دل رسوخ می کند.
3. مطالعه درباره حالات ائمه طاهرین (علیه السلام) و به دست آوردن روشهای آنها محبت می آورد. این مطالعه حتی در دل امثال معاویه و غیر مسلمانانی مثل جرداق مسیحی و افرادی چون ابن ابی الحدید معتزلی محبت ایجاد می کند.
4. راه چهارم که شاید بهترین راه باشد سر و کار داشتن با کلمات ائمه طاهرین (علیه السلام) است.
سفارشی هم به همه زن و مرد می کنم: کتاب اصول کافی را خیلی مطالعه کنید؛ اصول کافی کتابی بسیار عالی است. عربی آن دو جلد است و در چهار جلد ترجمه شده که جلد سوم آن یک دوره تاریخ درباره اهل بیت (علیهم السلام) می باشد. جلد سوم و چهارم یک دوره اخلاق است یعنی روایات اهل بیت (علیهم السلام) می باشد.
باید بگویم که اصول کافی کارخانه انسان سازی است و سر و کار داشتن با روایات ائمه طاهرین (علیه السلام) سازندگی می آورد و دل را نورانی می کند.
در زیارت جامعه می خوانیم: کلامکم نور، کلام شما نور است؛ نور در دل، دل را روشن می کند، کثافتها را می برد، غم و غصه ها را می برد، اضطراب خاطر را از بین می برد. علاوه بر این ها محبت می آورد سازندگی خوبی هم دارد.