فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

بخش دوم: گفتار چهارم

محبت اهل بیت علیهم السلام (4)

بحث درباره وجوب مودت بود، یعنی از نظر اسلام و روایات اهل بیت یکی از واجبات در اسلام، بلکه از واجب واجبات است.
جلسه گذشته، بحث این بود که محبت امری قهری است و دست ما نیست. انسان بعضی اوقات می خواهد کسی را دوست بدارم اما او حاکم بر دلش نمی شود، به دل نمی چسبد و نمی شود او را دوست داشت. چنانچه گاهی اتفاق می افتد که کسی را زیاد دوست دارید و از فراق او ناراحت هستید و می خواهید که محبت او را نداشته باشید یا لااقل محبت شدید، به او نداشته باشید اما نمی شود. لذا محبت امری قهری است و وقتی امری قهری شد، پس چگونه در اسلام از اوجب واجبات شمرده می شود؟ از این جهت، بحث این بود که چه می کنیم تا محبت اهل بیت را به دست آوریم؟ در آن جلسه گفته شد که پیدا شدن محبت دو راه دارد: یکی راه علمی و دیگری راه عملی. درباره راه عملی، هفته گذشته راهی را نشان دادم و گفتم اگر کسی با ائمه طاهرین رفت و آمد داشته باشد، جذبه عترت او را می گیرد. چنان که اگر شما بخواهید به کسی محبت پیدا کنید، با رفت و آمد با او، هدیه دادن و هدیه گرفتن از او و احترام متقابل، محبت زیاد می شود.
انسان اگر رفت و آمد با ائمه طاهرین پیدا کند، به این معنی که برای زیارت ائمه به حرم مطهر آنان برود و از دور یا نزدیک رابطه با ائمه طاهرین پیدا کند، همین رابطه ها جذبه دارد و کم کم از جذبه محبت به دل می آید و بعضی اوقات آن چنان می شود که انسان عاشق حسین و امام زمان - علیهم السلام - می شود، اسم امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) او را متلاطم می کند و وقتی جذبه آمد، محبت شدید می شود.
راه دیگری که موضوع بحث امشب است و آن هم راه عملی است، رابطه با خدا است. اگر کسی رابطه اش با خدا محکم شود محبت اهل بیت و شناخت ائمه طاهرین پیدا می کند، و جذبه هایی از عترت به دل او می آید و محبتش به اهل بیت زیاد می شود.
راه دیگری که موضوع بحث امشب است و آن هم راه عملی است، رابطه با خدا است. اگر کسی رابطه اش با خدا محکم شود محبت اهل بیت و شناخت ائمه طاهرین پیدا می کند، و جذبه هایی از عترت به دل او می آید و محبتش به اهل بیت زیاد می شود.
سال گذشته بحثی با شما در خصوص ایمان عاطفی و ایمان برهانی داشتم؛ گفتم که ایمان گاهی عقل را ساکت می کند اما مربوط به دل نیست و کاربردی هم ندارد، نظیر این که شما کتابهای اعتقادی را مطالعه کنید، براهین راجع به الوهیت و وحدانیت حق را پیدا کنید و بواسطه برهان معتقد به خدا شوید؛ مثلا برهان نظم که قرآن شریف روی آن پافشاری دارد و در کتابهای فلسفی و اعتقادی هم دیده می شود، به ما می گوید که خدا هست و انصافا برهان خوبی است و سال گذشته مقداری در مورد این برهان با شما صحبت کردم. برهان صدیقین هم برهانی است که مرحوم صدرالمتالهین - علیه الرحمه - در اسفار دارد و شاگردان ایشان هم به این برهان سر و صورتی دادند و شاید بهترین دلیل برای اثبات صانع و واجب الوجود باشد. و بالاخره برای اثبات واجب الوجود دلایل زیاد است. این براهین، یعنی چه؟ چه برهان نظم، چه برهان صدیقین، چه برهان حدوث و چه برهان امکان، عقل انسان را ساکت و سیراب می کند.
عقلی که تشنه الوهیت است بواسطه برهان سیراب و ساکت می شود و می فهمد که خدا در این جهان هست؛ این علم است، یعنی بواسطه علم خدا را شناخته است.
ممکن است کسی از نظر علم خدا را شناخته باشد، یعنی عقل او باور کرده باشد که خدا هست اما دل باور نکرده باشد و هنوز شک و تخیل و وسوسه در دل باشد.
الان، شاید در هفته یکی دو نفر - چه از آقایان طلاب و چه از غیر طلاب - از من سوال می کنند که مثلا شک کردیم که خدا هست یا نه، چه کنیم؟ با فرض اینکه آنها یقین به وجود خدا دارند یعنی عقل می گوید خدا هست و باور کرده که خدایی در این جهان وجود دارد اما تخیلات و وسوسه ها و شکها برای پیش می آید و در صدر اسلام هم این چنین بوده است.
در روایات می خوانیم که رفع این شکها بواسطه دو چیز است: یکی این که وقتی شک پیش آمد به آن اهمیتی ندهد و آن را دور بیندازد و دیگر اینکه با ذکر لا اله الا الله و لا حول و لا قوه الا بالله نیرو بگیرد تا کم کم این وسوسه و تخیل از بین برود.
بالاخره علم مربوط به عقل است، مروبط به این است که عقل باور کند و ساکت شود اما علم نمی تواند دل را سیراب کند و کاری کند که دل اطمینان و سکونت پیدا کند. این قسمت را ایمان علمی یا برهانی نامگذاری می کنیم.
اما گاهی انسان براهین دور و تسلسل، حدوث و امکان، صدیقین و نظم ندارد و بی سواد است؛ به دنبال این براهین نیز نبوده اما دل باور کرده که خدا هست و به آنجا رسیده که همیشه خود را در محضر خدا می بیند. و به عبارت دیگر اگر بخواهیم این جمله را در یک قالب عرفانی بریزیم. نظیر آدم تشنه ای که آب خورده و سیراب شدن را درک کرده است، او هم خدا را درک کرده است. دل سیراب می شود و خدا را می بیند و او را درک می کند. همان جمله ای که امام حسین (علیه السلام) در دعای عرفه دارد امیرالمومنین (علیه السلام) هم دارد و از بعضی از ائمه طاهرین - علیهم السلام - نقل شده که می فرماید: عمیت عین لا تراه؛ کور باد آن چشمی که خدا را نبیند؛ یعنی بدا به حال انسانی که فطرتش مرده باشد و نتواند خدا را درک کند. نظیر آدم تشنه که درک می کند تشنگی را. این نوع درک، درک فطری یا ایمان عاطفی است. این ایمان عاطفی است. این ایمان عاطفی مربوط به علم نیست یعنی برهان نظم نمی تواند این حالت را برای انسان بیاورد؛ اسفار ملا صدرا و فصوص الحکم نمی توانند این حالت را در انسان ایجاد کنند؛ کتابهای اعتقادی (چه قدیم و چه جدید) نمی توانند این حالت را برای انسان بیاورند. چه چیزی می تواند این حالت را برای انسان بیاورد؛ نماز اول وقت این حالت را برای انسان می آورد؛ وقتی واجبی جلو آمد، اگر انسان تلاطمی درونی پیدا کند و اهمیت به واجبات اسلام بدهد این حالت برای انسان ایجاد می شود؛ یاد خدا، ذکر خدا و مخصوصا دعا در دل شب این حالت را برای انسان می آورد.
قرآن می فرماید: این حالت یعنی ایمان عاطفی، درک و فطرت، بیدار شدن فطرت و یافتن خدا - نظیر آدم تشنه که می یابد تشنگی را - فقط و فقط مرهون رابطه با من (خدا) است؛ الا بذکرالله تطمئن القلوب یعنی اگر می خواهید دل باور کند، هیچ چاره ای جز رابطه با خدا ندارید. کتاب و فلسفه و عرفان و فقه و اصول و معارف اسلامی نمی توانند ایمان عاطفی بیاوردند و نمی توانند کاری کنند که دل باور کند و فطرت بیدار شود؛ فقط راهش رابطه با خداست. آنها که با ادبیات آشنایی دارند متوجه هستند که در آیه الا بذکر الله تطمئن القلوب دو تاکید انحصاری وجود دارد: یکی الا که خود تاکید است و دیگر مقدم شدن بذکر الله که جار و مجرور است. اصولا در قواعد معمولی باید بگوید: الا تطمئن القلوب بذکرالله؛ بقول طلبه ها تقدم ما هو حقه التاخیر، یفید الحصر این آیه شریفه با این جمله کوتاه اما خیلی رسایش به ما می گوید که اگر کسی بخواهد باور کند فقط فقط راهش رابطه با خداست. هر چه رابطه با خدا محکم تر شود، این ایمان بیشتر می شود. به قول ما طلبه ها مقول به تشکیک است، یعنی مثل نور است؛ لامپ 25 شمعی داریم تا لامپ چندین هزار شمعی. همه اینها نور است اما مراتب دارد. اگر کسی براستی بخواهد دل او را نور خدا بگیرد و خدا بر دل او حاکم شود و با دل ببیند، هر چه رابطه اش با خدا محکم تر باشد این حالت در او بیشتر پیدا می شود.
دل جای خداست. در روایات قدسی می خوانیم: لا یسعنی ارضی و لا سمائی ولکن یسعنی قلب عبدی المومن یعنی من جا ندارم، عالم نمی تواند جای من باشد، عالم وابسته به من است اما اگر کسی بخواهد برای من جا پیدا کند، دل مومن جای من است؛ قلب المومن عرض الرحمن عرش خدا دل مومن است، یعنی مومن می تواند کاری کند که خدا بر دل او حکومت داشته باشد. چه کسی می تواند؟ کسی که طاغوت و بتها را از دل بیرون کند.
در آیه الکرسی می خوانیم: الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور.
یعنی خدا حکومت بر دل دارد. ولی در اینجا به معنی سرپرست است یعنی سرپرست بر دل است. وقتی خدا بر دل مومن حکومت داشت ظلمتها، اضطراب خاطرها، نگرانیها، ترسها، غم و غصه ها و صفات رذیله یکی پس از دیگری می رود؛ این بتها و غاصبها می روند و صاحب خانه می آید. صاحب خانه کیست؟ خدا صاحب خانه بر دل حکومت می کند.
و الذین کفروا اولیاء هم الطاغوت اما آنهایی که رابطه با خدا ندارند، آنها که نتوانستند طاغوتها را بیرون کنند دلشان ملوک الطوایفی است، در دلشان یک حاکم نیست و طاغوتها بر دل آنها حکومت می کنند.
ملوک الطوایفی یعنی در هر ده یا شهری کسی خود را حاکم می داند. دل انسان گاهی این چنین می شود؛ یک گوشه اش پول پرستی و گوشه دیگرش ریاست طلبی است یعنی ریاست بر دلش حکمفرماست. می برد آنجا که خاطره خواه اوست. او را تا بدانجا می رساند که برای ریاست طلبی حاضر است دنیا را بکشد، دو سوم جهان را نابود کند و حتی تئوری و فرضیه می دهد و می گوید که اگر بتوانی بر یک سوم جهان حکومت کنی و دو سوم جهان را نابود کنی، باید نابود کنی!
خدا نکند انسان پول پرست شود، که اگر شد دیگر این بت بر دل او حکومت می کند و وقتی این بت بر دلش حکومت داشت دیگر رافت ها و عاطفه ها همه و همه فدای همین پول پرستی می شود.
یک زن مجسمه عاطفه است، یعنی اگر عاطفه را مجسم کنند، یک زن می شود. اگر خدای نخواسته صفت رذیله ای بر دل انسان حکومت کند، پول پرست باشد، ریاست طلب، بخیل و قسی و القلب باشد، به اینجا می رسد که به قول یک نویسنده، دختری در دم مرگ بود؛ پیر زن بدبختی بالای سرش آمده بود تا دختر بمیرد و او چشمانش را ببندد. دختر نامزد داشت و انگشتری نامزدی هم در دستش بود. یک وقت متوجه شدند که این دختر در حال مرگ - در حالی که پدر و مادر و سایرین برای دختر گریه می کنند - می گوید: بگذار تا من بمیرم بعد درآور! متوجه شدند که این پیر زن بدبخت می خواهد انگشتری نامزدی دختر را بدزد و او چون به نامزد و انگشتری نامزدش علاقه داشت به پیرزن التماس می کرد که صبر کن من الان می میرم، وقتی مردم آن وقت انگشتر را درآور! حالا زنده هستم و به این انگشتر علاقه دارم. اما پیر زن به التماس دختر خانم اعتنایی نداشت و بالاخره انگشتر را در آورد. او حاضر است انگشت را هم ببرد، چه رسد به این که به التماس او توجهی بکند!
اگر به دنیای روز توجه کنید می بینید که بچه را روی دست مادر پودر می کنند. برای چه؟ برای پول نفت!
استاد بزرگوار ما، رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) می فرمودند: در مرحله اولی که مرا دستگیر کرده و می بردند، می لرزیدند؛ من به آنها تسلی می دادم و می گفتم که چرا می ترسید؟ ترس ندارد! و می فرمود: به آنجا که نفت است رسیدیم؛ یکی از ساواکی ها از من پرسید: آقا اینجا کجاست؟ من گفتم: اینجا آنجاست که الان مزاحم من و تو است! یعنی آمریکا به این نفت نگاه می کند شوروی به زیر زمین و نفت آن نگاه می کند لذا حاضر است بچه سر دست مادر را پودر کند تا شاید ساکت شود و نفت به مرور زمان به او برسد.
دنیای روز را می بینیم که چه جنایتها می کند؛ الان دنیای روز برای جنایت گردش می کند. چرا؟ چون ریاست پرست است، پول پرست است و خدا نکند صفت رذیله یا بتی بر دل حکومت کند.
لذا قرآن شریف می فرماید: و الذین کفروا اولیاءهم الطاغوت(276) آنها که خدا بر دلشان حکومت ندارد، دیگر دلشان ملوک الطوایفی است، بتها بر دلشان حکومت دارد؛ وقتی هم بتها بر دل حکومت داشت چه می شود؟ یخرجونهم من النور الی الظلمات(277) دیگر نور می رود دیگر آن حالی که باید برای این دل پیدا شود یعنی حال اطمینان، سکونت، باور کردن و یافتن خدا می رود و به جای آنها چه می آید؟ ظلمتها! آن هم نه یک ظلمت؛ ظلمت پول پرستی، ریاست طلبی، حسادت، دلهره، اضطراب خاطر، نگرانی و غم و غصه. دل یکپارچه شک و وسوسه و تخیل و تردید می شود و به فرموده قرآن کریم: لا یزال بنیانهم الذی بنوا ریبه فی قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم(278) دل پر از ظلمت است؛ این دل پاره پاره می شود و بالاخره هم به جایی نمی رسد.
بنابراین، اگر کسی بخواهد دلش باور کند که خدا هست و محبت خدا در دل او بیاید و بخواهد باور کند که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هست و محبت پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در دل او ایجاد شود و جذبه قرآن او را بگیرد، باید به این آیه شریفه توجه کند: قد جائکم من الله نور و کتاب مبین، یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام(279) یعنی اگر می خواهید که جذبه قرآن شما را بگیرد باید کاری کنید که خدا از شما راضی باشد و شما هم از خدا راضی باشید. وقتی خدا از تو راضی شد، جذبه قرآن تو را می گیرد، محبت قرآن در دل تو ریخته می شود و دیگر حاضر هستی از اول شب تا به صبح نخوابی برای این که در اتاق تو قرآن وجود دارد.
راجع به بزرگی نقل می کنند که در جایی مهمان بود؛ خواست استراحت کند، دید قرآن در آن اتاق است لذا نخوابید و تا صبح دو زانو در آن اتاق نشست!
استاد بزرگوار ما، مرحوم آیه الله بروجردی - رحمه الله علیه - از استادشان مرحوم آقا میرزا عبدالمعالی (که از علمای بزرگ اصفهان و آدمی ولایتی و با حال بود) نقل می کردند که استادم می گفتند: اگر قلمی که با آن روایت اهل بیت را نوشته باشند، در اتاقی باشد، من در آن اتاق نمی خوابم!
اینها جذبه است و این را زود به کسی نمی دهند. وقتی جذبه اهل بیت بیاید دیگر انسان نه فقط اهل بیت را دوست دارد، بلکه شیعیانش را هم دوست دارد؛ دیگر غیبت نمی کند زیرا غیبت شیعه علی (علیه السلام) غیبت خود امیرالمومنین (علیه السلام) است. به قول عوام هر که گوش را دوست دارد، گوشواره را هم دوست دارد. وقتی کسی حسین (علیه السلام) را دوست بدارد، معنی ندارد که شیعه حسین (علیه السلام) را دوست نداشته باشد یا به شیعه حسین (علیه السلام) تهمت بزند. وقتی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را دوست داشته باشد، معنی ندارد تقلب و احتکار و گرانفروشی کند. به چه کسی می خواهد گرانفروشی کند؟ به شیعه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)؟ این معنا ندارد. وقتی جذبه امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بیاید، دیگر نه فقط خود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را دوست می دارد، بلکه شیعیان او را هم دوست دارد و در مقابل آنها تسلیم است.
سلام علیکم یعنی چه؟ اسلام از سلم است و این یعنی چه؟ یعنی مسلمان در مقابل مسلمان باید تسلیم و باصفا باشد. دورویی با مسلمان معنی ندارد. بلکه، اگر انسان از نظر عقل مسلمان باشد یعنی بتواند برهان بیاورد که اسلام درست است، قرآن درست است، پیغمبر هست و خدا هست، این مسلمانی خوب است ولی کاربرد ندارد. در زندگی این نوع مسلمان گناه هم فراوان است، با شیعیان امیرالمومنین (علیه السلام) هم نمی سازد.
اما اگر کسی از نظر دل شیعه علی (علیه السلام) باشد و جذبه علی (علیه السلام) او را گرفته باشد و نور امیرالمومنین (علیه السلام) که ادامه نور خداست در دل او ریخته شده باشد با توجه به این که امامت ادامه همان الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات ال النور است، دل خدا را باور کرده است؛ دل علی را باور کرده است؛ همان طور که آدم تشنه تشنگی را درک کرده. پس این چنین آدم یا اصلا گناه نمی کند و یا به ندرت مرتکب گناه می شود.
به امام صادق (علیه السلام) گفتند: چرا مسلمان تا آن اندازه مقام پیدا کرده؟ فرموده: به خاطر یک چیز، و آن این که خواست علی (علیه السلام) را برخواست خودش مقدم می دارد لذا مسلمان از اهل بیت می شود.
این حالت را به چه کسی می دهند؟ به آن کسی که رابطه اش با خدا محکم باشد، دست عنایت خدا روی سرش بیاید و همیشه دست عنایت خدا روی سرش باشد. به این درجه و مرتبه، معرفت می گوئیم. این علم نیست، معرفت است.
دعایی داریم که سفارش شده در زمان غیبت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، بعد از نماز زیاد خوانده می شود و دعای خوبی است:
اللهم عرفنی نفسک، فانک ان لم تعرفنی نفسک لم اعرف رسولک. اللهم عرفنی رسولک فانک ان لم تعرفنی رسولک، لم اعرف حجتک. اللهم عرفنی حجتک فانک ان لم تعرفنی حجتک، ظللت عن دینی.(280)
معنی این دعا عجیب است. همه در این که این دعا را چگونه معنی کنند وا مانده اند یعنی طبیعی این است که انسان از امامت پی به نبوت و از نبوت پی به خدا ببرد. این دعا برعکس است؛ می گوید: خدایا، معرفت خود را به من بده که اگر معرفت خود را به من ندهی من پیغمبر را نمی شناسم. خدایا، معرفت پیغمبر را به من بده، که اگر معرفت پیغمبر را پیدا نکنم نمی توانم امام را بشناسم، خدایا معرفت امامت را به من بده، که اگر امام را نشناسم بیچاره و گمراهم و دیگر دین ندارم.
کسی که امامت ندارد، دین ندارد. اگر به عرایض امشب من توجه کرده باشید معنای این دعا را به خوبی می توانید درک کنید و خوب می توانید این دعا را معنا کنید.
این دعا نمی گوید: اللهم علمنی نفسک می گوید: اللهم عرفنی نفسک. یک وقت علم است که راه طبیعی آن همین است که آدمی به دوازده امام که عالم شد، به نبوت و قرآن و خدا عالم می شود. این راه طبیعی علم است. اما راه معرفت چیست؟ راه ایمان عاطفی است و باید دل باور کند، چگونه است؟ باید اول خدا را بشناسد؛ بشناسد نه بداند. یعنی به واسطه رابطه با خدا، نور خدا به دل می آید و وقتی نور خدا در دل آمد، وقتی خدا را شناخت خواه ناخواه معرفت به نبوت پیدا می کند؛ قرآن را و نور قرآن را درک می کند.
قرآن می فرماید: الم ذلک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین من آمدم که آدم با تقوا را هدایت کنم یعنی کسی می تواند مرا درک کند، نبوت را درک کند که متقی باشد و رابطه اش با خدا محکم باشد و اگر رابطه اش با خدا محکم نباشد، یعنی خدا را نشناخته، پیغمبر را هم نمی شناسد و دیگر امامت را هم نمی شناسد. اما اگر خدا را شناخت، پیغمبر را شناخته و اگر پیغمبر را شناخت، امامت را شناخته و اگر امامت را شناخت، دیندار می شود. چه دینی؟ دین عاطفی، یعنی دینی که دل باور کرده است.
خوشا به حال این افراد!
بنابراین، اگر محبت خدا را می خواهید، باید رابطه تان با خدا محکم باشد. و یقین داشته باشید که گناه محبت خدا را می برد.
نه تنها محبت خدا را می برد که کم کم دیگر چیزی جز آن بتی که بر دلش حکومت دارد، نمی بیند.
اگر می خواهید خدا را بشناسید، رابطه تان را با خدا محکم کنید. اگر می خواهید محبت خدا پیدا کنید، رابطه با خدا پیدا کنید. اگر می خواهید قرآن و پیغمبر را بشناسید، رابطه با خدا پیدا کنید. اجتناب از گناه و بیرون کردن بتها خدا را به دل می آورد. اگر می خواهید محبت پیغمبر و قرآن داشته باشید، رابطه تان با خدا محکم باشد؛ گناه در زندگی تان نباشد. اگر بت از دل رفته باشد، محبت پیغمبر می آید. و اگر می خواهید محبت اهل بیت پیدا کنید، اگر معرفت می خواهید نه علم، اگر می خواهید جذبه علی (علیه السلام) شما را بگیرد، عشق و حرارت حسین (علیه السلام) در دل شما شورش کند، عشق امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به شما تلاطم بدهد بایستی بوسیله نماز شب، نماز اول وقت و خدمت کرد به دیگران مخصوصا خدمت کردن به دوستان اهل بیت رابطه تان را با خدا محکم کنید.
شما هر چه به دوستان اهل بیت (یعنی شیعیان) خدمت کنید، آنها از شما راضی می شوند. وقتی از شما راضی شدند، جذبه های آنها، عشق امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، عشق حسین (علیه السلام) و عشق حضرت زهرا (علیه السلام) در دل شما ریخته می شود.
برعکس، اگر گناه در زندگی شما باشد، اگر عشق هم باشد کم می شود. گناه انسان را ساقط می کند. انسان را خدانشناس، پیغمبر نشناس و امام نشناس می کند.
اما اجتناب از گناه و این که گناه جلو بیاید ولی انسان مرتکب نشود و خدمت به دیگران مخصوصا به افرادی که به شما بدی کنند و مخصوصا خدمت کردن زن به شوهر، خدمت کردن مرد به زن و بچه، خدمت کردن به پدر و مادر مخصوصا پدر و مادر پیر ولو آنها بدی کنند، نور می دهد، معرفت می دهد، جذبه می دهد و محبت اهل بیت (علیهم السلام) در دل ریخته می شود.
راه اول که هفته قبل بیان شد راه عملی بود؛ راه دوم هم که این هفته بیان شد راه عمل یاست. ان شاء الله هفته آینده راجع به راه علمی برای این که محبت اهل بیت را پیدا کنیم، با شما صحبت می کنم.

بخش دوم: گفتار پنجم