فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

توکل بر خدا

بحث امسال ما درباره موضوع مهمی بود که نزد علمای سیر و سلوک و علمای اخلاق موضوعی مهمتر از این در بحث سیر و سلوک و اخلاق نداریم و اگر بحث امسال ما از نظر عمل به جایی برسد تقریبا می توان گفت که همه دردهای معنوی درمان می شود. موضوع بحث ما از نظر اسلام جهاد اکبر بود یعنی جنگ درون، مبارزه بعد معنوی با بعد مادی و از بحث امسال فهمیدیم که اگر در این جنگ انسان پیروز شود سرافراز است، هم در دنیا سرافراز است و هم در آخرت. برعکس اگر در این جنگ شکست بخورد، خیلی سرافکندگی دارد هم در دنیا و هم در آخرت.
درباره این جنگ از بحثهای گذشته فهمیدیم که خود ما به خودی خود نمی توانیم پیروز شویم یعنی آن جنبه معنوی ما خودبخود نمی تواند غلبه کند و چرایش را هم فهمیدیم و بحث به اینجا رسید که باید نیرو از خارج به کمک جنبه معنوی ما بیاید تا بر بعد حیوانی و ناسوتی غالب شود.
لذا بحث در مسیر پیدا کردن نیرو جریان یافت و تا کنون از نُه نیرو از قرآن شریف و اهل بیت (علیهم السلام) بحث شد که هر کدام از آن نیروها می تواند ما را پیروز کند و اگر همه آن نه نیرو بیاید معلوم است که خیلی پیروزمندیم. و انسان با داشتن این نیروها می تواند نفس اماره را براق کند و نه فقط از عالم ماده بگذرد. نه فقط تسخیر عالم ملکوت کند، عالم جبروت را می تواند تسخیر کند.
نیروی دهم که موضوع بحث امشب ماست و از قرآن شریف این نیرو فهمیده می شود و انصافا باید گفت که بحث شیرین و مفیدی است و اگر بتوانیم به بحث امشب بپردازیم و همه ما بتوانیم به کار بندیم خیلی از نگرانی ها، دلهره ها و اضطراب خاطرها حل می شود این نیرو از نیروهای خیلی مهم برای پیروزی است، نیروی اعتماد به خداست که در اصطلاح علم اخلاق به آن توکل می گویند و قرآن شریف هم به آن توکل می گوید. این نیرو در آیات بسیاری آمده است، از جمله در سوره المزمل که خطاب به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است آمده: ای پیغمبر بار سنگینی بر دوشت آمده و اگر بخواهی این بار سنگین را منزل بریانی، نیرو می خواهد که یکی از نیروهایش را توکل قرار داده می فرماید: رب المشرق و المغرب لا اله الا هو فاتخذه وکیلا.(228)
یعنی ای پیغمبر، اگر بخواهی این بار سنگین نبوت را - قرآن می فرماید: سنگین است، و بدوشت آمده انا سنلقی علیک قولا ثقیلا(229) به منزل برسانی، در این راه پیروز بشوی فاتخذه وکیلا خدای را وکیل خود بگیر یعنی در کارهایت اعتمادت به خدا باشد.
ببینیم توکل یعنی چه؟ اعتمادت به خدا یعنی چه؟ و بعد معلوم شود که اعتقاد به خدا چه کار برای ما می تواند بکند؟ بحث سوم این است که اعتماد به خدا و این حال توکل از کجا پیدا می شود.
توکل از ماده وکالت است و به حسب عرف اگر شما کسی را برای انجام دادن کاری وکیل کردید معمولا کارهایی را که مربوط به خودتان است شما انجام می دهید و آن کارهایی را که مربوط به وکیل شماست دیگر شما به او اطمینان دارید، به او اعتماد دارید و او اگر آدم موثق و خیر خواهی باشد، کارها را به خوبی انجام می دهد. در این دنیا پروردگار عالم کارهایی را به ما واگذار کرده و چیزهایی هم هست که مربوط به پروردگار عالم است. مثلا در باب تعلیم و تعلم معمولا این طور است که ما باید درس بخوانیم و اگر اینجا امشب بخواهیم جلسه ای باشد شما باید تشریف بیاورید، من باید بیایم، من بگویم و شما گوش بدهید اما تفهیم و تفهمش به دست من و شما نیست، این که جلسه موثر واقع شود، حالی در جلسه پیدا شود، حواس شما به جایی نرود و منهم آنچه سزاوار است بگویم اینها یک چیزهایی است که دست ما نیست، اینها به دست خداست.
معنای توکل این است که ما باید آن چیزهایی را که مربوط به خودمان است انجام بدهیم؛ من بیایم و بگویم، شما گوش بدهید، اینها مقدماتی است که باید فراهم شود اما این جلسه به من و شما تاثیر کند این دیگر دست ما نیست، خدا باید تاثیر بدهد؛ این که شما آنچه را که می گویم بفهمید یا من بتوانم آنچه را که می خواهم بفهمانم این به دست ما نیست، به دست خداست، خدا باید عنایت بفرماید. اگر شما به اینجا تشریف نیاورید و بگویید و من یتوکل علی الله فهو حسبه(230) هر که بر خدا توکل کند، خدا او را بس است و ما بر خدا توکل می کنیم و ان شاء الله بحث جلسه امشب را می فهمیم، این نمی شود این که من اینجا نیایم و بگویم و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان شاء الله جلسه شب پنج شنبه اداره می شود، حال هم پیدا می شود، به این حرف می خندید.
باید شما و من به اینجا بیاییم وقتی که می خواهم به منبر برویم بگویم: خدایا، مرا بدار به گفتن آنچه که رضای تو در آن است. خدایا، به این جلسه تاثیری بده، حالی بده اگر مثلا عمر هزار نفر را من می گیرم، هزار ساعت عمر جامعه را گرفتم، خدایا به اندازه این وقتی را که از جامعه می گیرم، گفتارم برای آنها مفید باشد، این سخن عقلایی است، عقل آن را می پسندد، عقلا می پسندند و حرف عالی است اما اگر هنگام رفتن به منبر به خود اعتماد داشته باشم و بگویم می روم و جلسه تاثیر می دهم، حالی از جلسه می گیرم، امیدوارم مردم بفهمند و امثال اینها، عقل نمی پسندد، به من می خندد، خدا هم همین طور است.
اگر شما هم همینطور که روی صندلی نشسته اید بفرمایید که من آنم که می خواهم اینجا بنشینم، حواسم به جایی نرود، هر چه گفت بفهمم و تاثیر هم بگیرم، در دلم اثر بگذارد، این حرفها نمی شود. اما اگر بگویی خدایا، من می روم یک دو ساعت از عمرم را می دهم و با وجود این که کار دارم اما به این جا می آیم تو تاثیر بده، تو حالی بده، تو جلسه را برای من مفید کن. این درست است و معنای توکل هم همین است؛ آن چیزهایی را که مربوط به خود ماست ما باید انجام بدهیم، اگر در اینجا اعتماد به نفس نداشته باشیم روانشناسها می گویند ضرر دارد. اعتماد به نفس اینجا لازم است، این که من یا شما به جلسه نیاییم و بگوییم دیگری به جای ما می آید این اعتماد به غیر است. اعتماد به نفس یعنی خودم بیایم، خودم مهیا شوم، فعالیت و استقامت و توجه داشته باشم. اینجا مربوط به ماست.
اما یک چیزهایی هم هست که به دست ما نیست و اعتماد به خدا لازم است. خدایا، وقتی به جلسه آمدم تو تاثیر بده، و اتکاء من از این که جلسه خوب و مفید باشد و اعتمادم به خدا باشد، چیزهایی که به دست من نیست و به دست خداست، به این توکل می گویند.
اگر انسان در دنیا اتکا به خدا داشته باشد - اتکا این طور که معنا کردم - اعتمادش به خدا باشد و بداند که در این عالم غیر از خدا موثری نیست، خداست که سبب می سازد، خداست که اسباب را فراهم می کند، خداست که چیزهایی را که به دست ما نیست می تواند رو به راه کند، قرآن می گوید: من یتوکل علی فهو حسبه هر که بر خدا توکل کند، به او اعتماد داشته باشد، خدا او را بس است، معلوم است که خدا او را بس است.
اگر دست عنایت خدا روی سر کسی باشد، اگر دنیا پشت به پشت هم کنند و بخواهند او را ذلیل کنند نمی شود و اگر دنیا پشت به پشت یکدیگر کنند و بخواهند یکی را نگاهدارند اما دست عنایت خدا روی سرش نباشد، پرت است، مطرود است، موفق نمی شود.
قل اللهم مالک الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شیی ء قدیر(231)
این آیه شریفه با معنای توکل که معنی کردم یکی است. زمینه عزت را ما باید فراهم کنیم؛ اگر یک کسی خوب درس بخواند، از نظر اخلاق و انسانیت خوب باشد، بتواند علمش را پیاده کند، بتواند با جامعه تماس بگیرد، خواه و ناخواه عزت پیدا می شود، اما عزت را که می دهد؟ عزت دست کسی نیست، به دست مردم هم نیست، عزت را باید خدا بدهد.
برعکس اگر در انسان صفت رذیله باشد، این صفت خواه ناخواه طردش می کند، معنا ندارد که خدا به او عزت بدهد، زیرا عزت به دست خداست؛ وقتی خدا به کسی عزت نداد، مردم هم که نمی توانند به او عزت بدهند، خودش هم نمی تواند آن را بدست آورد در نتیجه ذلیل و مطرود است.
ما باید کم کم - البته به آسانی نمی شود - حالی پیدا کنیم و خدا را وکیل خودمان قرار بدهیم. ما باید در همه کارها به خدا اعتماد داشته باشیم.
مثلا شما می خواهید یک کاری انجام بدهید، از دست خودتان بر نمی آید، یک وکیل خیرخواه متدین پیدا می کنید؛ وقتی او را پیدا کردید آرامش دل پیدا می کنید، دیگر شب می توانید به راحتی بخوابید، به فکرش هم نیستید و هر وقت هم که آن کار مهم به فکرتان می آید می گویید وکیل داریم، می دانیم وکیل خیر خواه است، متدین است، کارش را به درستی انجام می دهد، کار درست می شود. اطمینان دل پیدا می کنیم، اما اگر وکیل نداشته باشیم و این کار هم مهم باشد در کار دچار دلهره، اضطراب خاطر و ضعف اعصاب می شویم، شب مرتب از این پهلو به آن پهلو می شویم، خوابمان می آید ولی به خواب نمی رویم که آیا این کار چطور می شود؟ ما که خودمان نمی توانیم انجام بدهیم پس این کار چه می شود؟
بی وکیلی دلهره دارد، اضطراب خاطر دارد، بی اعتمادی به خدا دلهره دارد، پیری زودرس دارد، ضعف اعصاب دارد، سرگردانی دارد.
اما اگر به راستی خدا را بشناسیم و بدانیم که خدا رئوف است و بدانیم آنچه را که در روایات می خوانیم، خدا را در همه کارها وکیل خودمان قرار خواهیم داد.
استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) بعضی اوقات این روایات را نقل می کردند: پروردگار عالم صد گونه رحمت دارد؛ یکی از آن رحمتها را به این دنیا فرستاده است، تمام عشقها، همه محبتهای مادران به فرزندانشان، تمام محبتهای زن به شوهر و شوهر به زن، همه محبتهای پدر به پسر و پسر به پدر، تمام این محبتها از آن یک محبت است و 99 محبت دیگر مال خودش است که در روز قیامت به کار می رود. اگر این را بدانیم و بگوییم که خدا الرحم الراحمین است، از هر پدر و مادر مهربانی مهربانتر است - البته اصلا معنا ندارد که بگوییم پدر و مادر مهربان، روایت می گوید که خدا از هفتاد در و مادر مهربانتر است. این هم از باب مثال است، خدا از هفتصد، هفت میلیون، هفت میلیارد پدر و مادر مهربان هم مهربانتر است - درک کنیم که خدا ظالم نیست، درک کنیم که او حکیم است، آنچه برای من است روی مصلحت اندیشی است، درک کنیم که خدا بخیل نیست، درک کنیم که خدا توجه دارد انه بکل شی ء محیط(232) درک کنیم که ان الله یحول بین المرء و قلبه(233) که خدا از من به من نزدیکتر است و این که اگر چیزی را من درک می کنم اول خدا درک می کند بعد من.
یار نزدیکتر از من به من است - وین عجیب تر که من از او دورم
اگر به راستی قدرت خدا را درک کنیم که می تواند به من عزت بدهد، او می تواند مرا ذلیل کند اما چرا این کار را بکند، مگر بخیل است؟ مگر قسی است؟ مگر حال مرا نمی داند؟ چون اگر کسی بخواهد به دیگری ظلم کند باید یکی از این چیزها در میان باشد.
وقتی انسان این حقایق را درک کند خواه ناخواه به خدا اعتماد پیدا می کند، وقتی به او اعتماد پیدا کرد (مثل این که شما یک کار خیلی مهمی را که از دستتان بر نمی آید به یک آدم خیلی دلسوز و موثق و خیرخواهی بدهید) دیگر دلهره، اضطراب خاطر، نگرانی، خوف و غصه ندارید.
الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون(234) آنهایی که به خدا اعتماد دارند ترس ندارند، غم و غصه هم ندارد.
یکی از بزرگان نقل می کرد که در هواپیما نشسته بودیم، هواپیما از تهران حرکت کرد که در بغداد بنشیند. یک وقت خلبان زنگ خطر زد. مهماندار آمد و گفت وضع خیلی خطرناک است، چرخهای هواپیما باز نمی شود. رنگ از روی همه آنها پرید. یک مقدار صبر کرد، دو مرتبه آمد و گفت به تهران بی سیم زدیم، گفت: می خواهی به تهران برگرد، می خواهی به عراق برو، باید بگردی و دور بزنی تا بنزین هواپیما تمام شود، وقتی که بنزین تمام شد روی زمین بیفتی، تا چه پیش آید و ما چاره ای غیر از این نداریم.
می گفت: یک وقت دیدم رنگ از روی همه پریده و دیگر حال حرکت ندارند اما من صاف نشسته بودم بدون این که رنگ تغییر کند، بدون این که دچار لکنت زبان شوم. کسی که پهلوی من نشسته بود به من رو کرد و با صدای بلند به من گفت آقا مگر کری؟ گفتم نه. گفت مگر نشنیدی چه گفت؟ گفتم چرا. گفت: پس چرا رنگت نپریده؟ چرا نمی ترسی؟ نیم ساعت دیگر این طیاره به روی زمین می افتد و همه ما می میریم. گفتم: هنگامی که سواره طیاره می شدم گفتم: و من یتوکل علی الله فهو حسبه و یک آیه الکرسی هم خواندم و روایت دارد اگر کسی آیه الکرسی بخواند خدا حفظش می کند؛ اگر بناست که من بمیرم و مرگم حتمی باشد می میرم، اگر بترسم هم می میرم، اگر رنگم تغییر کند می میرم و تغییر نکند هم می میرم؛ یارای حرکت داشته باشم می میرم، نداشته باشم هم می میرم. اما اگر مقدر نباشد من اعتمادم به خداست، می دانم که خدا مرا حفظ می کند، همه ما را حفظ می کند.
وقتی این شهامت را از من دیدند یک وقت کار به اینجا رسید که پیش من می آمدند و وصیتهایشان را می کردند. من به آنها گفتم اگر مردیم همه می میریم، اگر هم زنده ماندیم همه زنده می مانیم چرا نزد من وصیت می کنید؟ این اعتماد به نفس من بود اما آنها خود را باخته بودند چه باختنی. اصلا توجه نداشتند که من درون طیاره هستم، خیال می کردند که من یک آدم زنده هستم و آنها یک مرده و آنها باید وصیتهایشان را به من بکنند. می گفت: خانم حتی نمی توانست از جایش بلند شود، از آنجا آه و ناله سر می داد و می گفت به تهران برو، در فلان کوچه به دخترم بگو اگر من مردم طلایم را چه بکن.
یک وقت به بغداد رسیدیم، طیاره پایین آمده بود، نگاه کردیم دیدیم آمبولانسها همه آماده است، مرده کش ها، مریض برها، دکترها و پرستارها همه آمده بودند، خیلی شلوغ بود، همه چیز مهیا بود. معلوم است که وقتی چشم مسافران هواپیما به این پرستارها، به این مرده کشها و مریض برها بیفتد دیگر چه حالی پیدا می کنند!
خلبان زنگ خطر زد که نزدیک است بنزین تمام شود، خودتان را با تسمه ببندید، اما حتی یک نفر هم نتوانست خودش را ببندد. من بلند شدم و همه را بستم، بعد هم نشستم و خودم را بستم. یک دفعه زنگ خطر زده شد، هواپیما به پایین رفت تا آنجا که می توانست کنترل کرد و آنجا که نمی توانست بروی زمین خزید. طیاره تقریبا له شده بود اما حتی یک نفر از ما هم صدمه ندیده بود!
من اولین کسی بودم که با پای خود بلند شدم و پایین آمدم. دکترها و پرستارها تعجب می کردند، چقدر من شهامت دارم. من کر بودم! می نمی دانستم؟ چه بودم؟ آنها نمی دانستند که من گوش داشتم، دیگران کر بودند. دیگران طوری نشده بودند اما از بس ترس سرتاپایشان را گرفته بود، افراد دیگری به داخل هواپیما می رفتند. دست و پاهایشان را می گرفتند و آنها را پایین می آوردند، به درون آمبولانس می گذاشتند و به بیمارستان می بردند تا کم کم با سرم و سوزن به حال بیایند.
چرا بشر این طور است؟ اگر من بخواهم شبیه این قضیه برای شما بیان کنم شاید الان بیشتر ای پنجاه قضیه را می توانم نقل کنم. وقتی اعتماد به خدا باشد انسان پشتوانه دارد. اگر مثلا شما یک آدم ترسویی باشی و نتوانی به پای به قبرستان بگذاری البته که تنها نمی توانی به قبرستان بروی؛ اگر هم رفتی یک مرتبه می بینی مرده از قبر بیرون آمده، به راستی می بینی که مرده بیرون آمده؛ بالاتر از ای یک وقت می بینی که مرده حرکت کرده، شما می روید، مرده شما را تعقیب می کند؛ بالاتر از این یک وقت می بینی مرده تو را گرفته، غش می کنی! ولی در حقیقت نه مرده شما را گرفته و نه شما را تعقیب کرده، نه مردها از قبر بیرون آمده. پس چه شده؟ چرا چشم شما مرده می بیند؟ تخیل است. چرا چشم شما می بیند که مرده می دود؟ تخیل است. این تخیل است که روی چشم اثر می کند و این طور می بینید. اما همین شما که این طور می ترسید اگر یکی دو نفر همراهتان باشند، اگر یک آدم شجاع همراهتان باشد، وقتی که پای به قبرستان بگذارید نه ترس دارید، نه تخیل دارید، نه دلهره دارید و نه اضطراب خاطر دارید.
تمام دلهره ها در این دنیا، تمام اضطراب خاطرها، غصه ها و ترسها در این دنیا برای این است که بشر به خدا اعتماد ندارد. اگر اعتماد به خدا باشد دیگر معمولا نه فقط انسان ترس ندارد، دلهره ندارد، نگرانی و اضطراب خاطر ندارد، به تمام معنا شجاع است، نشاط دارد، می تواند فعالیت کند، برای دنیا و آخرتش فعالیت کند، بلکه در بن بستها نجاتش می دهند، نمی گذارند که در بن بستها زمین بخورد؛ وقتی که نفس اماره طوفانی بشود؛ غریزه جنسی طوفانی بشود، او را می گیرند.
شما خیال نکنید که حضرت یوسف برای اینکه یک انسان بود توانست از زلیخا فرار کند. استاد بزرگوار ما علامه طباطبایی (ره) می فرمودند:
بیست و چهار زمینه برای گناه یوسف و زلیخا بود: زلیخا زنی بسیار با جمال بود، به علاوه ملکه مصر بود، جایی را تهیه کرده بود علاوه بر اینکه کسی در آنجا نبود اصلا خود محیط شهوت انگیز بود. اقتضاء از زن است نه از مرد، او التماس می کند اگر یوسف نه بگوید تازیانه هاست و زندانهاست و طردها.
بیست و چهار زمینه گناه برای یوسف بود اما نه تنها به زلیخا پشت پا می زند، به بیست و چهار زمینه پا می زند و فرای می کند! چرا؟ قرآن چرایش را می گوید:
و لقد همت به وهم بها لولا ان رءا برهان ربه.(235)
به خدا اگر اعتماد باشد، خدا در بن بستها دستش را می گیرد.
به مقدس اردبیلی (ره) مرجع هفتاد ساله که به خدمت آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) رسیده گفتند: آقا اگر در یک خانه ای یک زن باشد و تو و کس دیگری نباشد آیا مرتکب زنا می شوی یا نه؟ نگفت نه، گفت: به خدا پناه می برم که چنین صحنه ای برای من جلو بیاید!
به راستی که چنین صحنه ای مشکل است اما برای چه کسی مشکل است؟ برای کسی که خدا را نداشته باشد. همه تمایلات این چنین است.
از جمله تمایلات - که تمایل روزمره همه ماست - میل به غذاست تمایل به آب است. خیال کنید که اگر تمایل به غذا طوفانی بشود به کجا می رسد؟ تا طوفانی نشده آدم نمی فهمد یعنی چه؟ اما اگر شخصی گرسنه بشود می دانید به کجا می رسد؟ حاضر است بچه اش را بخورد و خوردند!
در تاریخ(236) می خوانیم که سر بچه در دست او بود و گریه می کرد. به او گفتند چرا گریه می کنی؟ گفت با دوستم بنا گذاشتیم بچه هایمان را بکشیم و بخوریم، بچه ام را کشتم، ریختند و گوشت او را خوردند و سرش را به من دادند، حالا گریه در این نیست که چرا بچه کشته شد، گریه برای این است که نگذاشتند گوشت بچه ام را بخورم.
می دانید فروید اصاله الشهوی بود غریزه جنسی را سرچشمه همه این غرایز می دانست و این همه یک جنایتی از فروید بود. البته فرضیه اش توسط شاگردانش باطل شد اما نتیجه فرضیه اش هنوز در غرب است یعنی غرب در لجنزار شهوت غوطه ور است و این به خاطر فرضیه فروید است. فروید می گوید: تمام غرایز و غرایز جنسی بر می گردد حتی اگر یک بچه کوچک پستان مادرش را می مکند این هم از غریزه جنسی است!
یکی از شاگردان فروید این نظریه فروید را رد می کند، می گوید آقای فروید، گرسنه نشدی تا ببینی چه خبر است. اگر گرسنه بشوی یک زن خوشگل را برای خوردن بهتر می خواهی تا برای اطفاء غریزه جنسی!
این شاگرد فروید راست می گوید. بسیار سراغ داریم که سگ و گربه خوردند حتی در این اواخر انقلاب شوروی - همان دو سه سال بعد خودشان می نویسند که گرانی شد - شما خیال نکنید این انقلاب که برای شما آمده حالا گرانی شد، کمبودهایی داریم، با این دشمنی هایی که غرب و شرق به ما کردند چیزی است، نه، در تمام انقلابها بوده، انقلاب ما که اصلا بدبختی ندارد، ضایعات ندارد - در شوروی همان سالهای اول گرانی شد و اینها می نویسند که مردم شوروی گربه خوردند! مردم شوروی سگ خوردند! علاوه بر این که الاغ خوردند، اسب خوردند. مابقی غرایز هم همین طور است.
غریزه حب به ریاست نیز اگر گل کند خیال می کنید که چه می شود؟ نادرشاه چشمهای پسرش را در آورد برای این که شنیده بود پسرش می خواهد علیه پدر قد علم کند. در مقابل چشمان خود چشمهای پسر جوان رشیدش را در آورد، بعد هم گفت فردا یک مُن چشم می خواهم که به درون خیمه ریختند و او را کشتند. اگر نادر زنده بود و فردایش سه کیلو چشم می خواست سه کیلو چشم چند نفر می شود؟ برای چه، ای نادر قلدر؟ برای ریاست؟ ریاست چیست؟ این یک امر تخیلی است، در خارج که ما بازاء ندارد، تخیل می کند که من شاه هستم. حالا تو شاه یا گدا باش چه می شود؟
شنیده ام که محمود غزنوی - شراب خورد و شبش جمله در سمور گذشت
گدای گوشه نشینی لب تنور گرفت - لب تنور برای بینوای عور گذشت
علی الصباح بزد بانگ که ای محمود - شب سمور گذشت و لب تنور گذشت
اما اگر همین تخیل طوفانی شود پدر در می آورد.
مامون می گوید شیعه گری را از پدرم یاد گرفتم. ادعای شیعه گری می کرد اما دروغ می گفت، او یک شیعه امام کُش بود. می گفت یک روز هارون مضطرب شد، بلند شد و از تختش پایین پرید، به طرف در اطاق رفت، آقا را در بغل گرفت و بوسید. آقا را برد پهلوی خودش نشانید و خود دو زانو در مقابلش نشست. مرتب بله، بله می گفت. مامون می گوید صحبت آقا که تمام شد هارون به من و برادرم و نوکرها دستور داد که آقا را با احترام به منزل برسانیم. می گوید آقا موسی بن جعفر (علیه السلام) را با احترام به منزل بردیم و برگشتیم، همه رفتند و من و پدرم تنها ماندیم. به پدرم گفتم بگو این آقا چه کسی بود؟
هارون گفت: این آقا اَعلَم و لایق تر به خلافت است و ما غاصبیم. اوست که باید خلیفه باشد، همه چیزش خوب است. موسی بن جعفر (علیه السلام) است و از اولاد پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است. گفتم پدر، اگر این طور باشد چرا خلافت را به او نمی دهی؟ مامون گفت از این جمله من رنگ هارون تغییر کرد، شمشیرش را کشید و گفت:
اگر بفهمم تو هم با حکومت و سلطنت من مبارزه داری قطعه قطعه ات می کنم الملک عقیم!
هارون که آقا موسی بن جعفر (علیه السلام) را می شناسد حاضر است مدت 14 سال آقا را تبعید و شکنجه و زندانی کند و بالاخره در آخر کار او را بکشد، این را هم می داند که به جهنم می رود. می گوید حاضرم ریاست بکنم و به جهنم بروم!
بشر این است، تمام تمایلات این طور است. چه باید بکند؟ چاره ای جز این نیست که من یتوکل علی الله فهو حسبه پروردگار عالم در بن بستها به فریادش برسد. آن زمانی که غریزه طوفانی می شود، در آن وقت با اعتماد به خدا می تواند در آن جنگ درون پیروز شود و غریزه را له کند و بگوید مبارزه می کنم اما با توکل به خدا. مسلم است دیگر هر چه غریزه طوفانی شود زیر پاست، دیگر هر چه گرسنگی شدید باشد اما از همان گرسنگی خودسازی می کند، دیگر غریزه جنسی هر چه شعله ورتر باشد زیر پاست.
بنابراین، اگر می توانید جمله من یتوکل علی الله فهو حسبه را هضم کنید، آن را به کار بیندازید، دلتان بگوید من یتوکل علی الله فهو حسبه قرآن می فرماید: فهو حسبه! خدا داریم، وقتی خدا داریم همه چیز داریم و اما اگر خدا با ما نباشد هیچ نداریم.
خوشا به حال کسی که در زندگی خدا با او باشد؛ بدا به حال آن کسی که در زندگی خدا ندارد. تمام مصیبتها در زندگی از اینجا سرچشمه می گیرد.

بخش اول: گفتار بیست و پنجم

مراحل توحید و توکل

بحث گذشته ما درباره اعتماد به خدا و توکل بود. گفتم که از نظر قرآن شریف اگر ما بخواهیم در زندگی پیروز باشیم، در سعادت و استکمال باشیم و در جنگ درون پیروز باشیم، باید به خدا اعتقاد و توکل داشته باشیم.
قرآن به پیغمبرش خطاب می کند:
بار سنگینی به دوشت آمده - یعنی بار نبوت - و اگر بخواهی به منزل برسد باید اعتماد به خدا داشته باشی رب المشرق و المغرب لا اله الا هو فاتخذه وکیلا(237)
بحث توکل ناقص ماند، بخواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بحث را امشب تمام می کنیم.
بحث امشب قدری مشکل است و بحث زیر بنایی و عقیدتی هم هست؛ از این جهت از حضار محترم تقاضامندم توجه بیشتری به این بحث داشته باشند.
درباره اصل اثبات وجود خدا دلایل فراوانی آورده شده است. فلاسفه بحثی دارند به نام الهیات بمعنی الاخص که تقریبا نصف فلسفه مربوط به آن می شود و در آنجا راجع به اصل اثبات وجود و صفات پروردگار عالم صحبت می کند.
قرآن شریف نیز ادله فراوانی برای اثبات وجود خدا می آورد اما از نظر اسلام و از نظر قرآن اصل اثبات وجود خدا یک امر ضروری است؛ از این جهت در میان ما مسلمانها مشهور است که اصول پنج چیز است اول توحید و نمی گوییم اصول دین شش چیز است اول اثبات وجود خدا و دوم توحید. لذا شما عزیزان هم وقتی آن را برای بچه بیان می کنید می فرمایید اول توحید یعنی خدا یکی است و دو نیست و به قول طلبه ها مثل این که مفروض شده خدایی هست و بعد گفته می شود آن خدا یکی است.
اعتراض می شود که چرا اصول دین شش چیز نیست و پنج چیز است؛ جواب داده اند افی الله شک فاطر السموات والارض(238) درباره وجود خدا شکی نیست. چه کسی می تواند درباره اصل وجود خدا شک کند؟
اگر کمونیست و امثال آن پیدا شدند و اصل وجود خدا را منکر شدند خطا در مصداق است.
از این جهت وقتی دهریه با امام صادق (علیه السلام) مباحثه می کردند امام صادق (علیه السلام) می فرمود: شما اسم آن خدا را ماده می گذارید و ما به او الله می گوییم. لذا می فرمود: لا تسب الدهر فان الله هو الله،(239) یعنی به دهر که دهریه می گویند فحش نگویید برای این که آن دهر که آنها می گویند همان خداست.
اما برای اصل وجود خدا - با فرضی که ضروری است - دلایل فراوانی آورده شده است. از جمله آن دلایل که می شود آن را در سطح جامعه پیاده کرد دو دلیل است که هم مختصر است و هم هر فکر می تواند این دو دلیل را بپذیرد.
اول دلیل فطرت است و دیگر دلیل نظم. هر دوی این دلایل مفیدند، و خیلی احتیاج به مقدمات ندارند، محتاج فکر کردن و صغری و کبری هم نیست و از نظر اثبات هم فوق العاده عالی هستند.
مراد از دلیل فطرت این است که انسان اگر از موهومات، تخیلها و وسوسه ها به دور شود فطرت او خدا را درک می کند، فطرتش درک می کند که یک مدیر حکیم عالمی بر جهان حکمفرماست و چون مردم معمولا ذهن و عقل و فکرشان مشوب است و دل پاک کم است لذا قرآن به بن بستها حواله می دهد و می فرماید: اگر می خواهی ببینی که در این عالم خدا هست یا نه، در بن بستها خدا را می یابی و به زبان قال و حال می گویی یا لله.
فاذا رکبوا فی الفلک دعوا الله مخلصین له الدین فلما نجاهم الی البر اذا هم یشرکون(240)
انسان وقتی که در دریا دستش از هر کسی و هر چیزی قطع می شود، در آن بن بست که ملجائی می خواهد، پناه می خواهد خدا را می یابد و یا الله، یا الله او از آنجا شروع میش ود و ما بسیار دیدیم که افرادی را که با زبان می گفتند خدا نیست ولی در بن بستها متوسل به خدا می شدند.
یکی از رفقای من می گفت یک نفر آدم باسواد منکر خدا بود. من تصمیم گرفتم یک وقتی او را در بن بستی قرار دهم و از همان راه وجود خدا را برای او اثبات کنم.
این شخص در غربت بسر می برد، مدتی بود زن و بچه اش را ندیده بود و دلش هوای زن و بچه اش را کرده بود، از غربت خسته شده بود او را دعوت کردم و به خانه آوردم و از راه احساسات با او حرف می زدم؛ راستی که دلم برایت می سوزد، مدتی است زنت را ندیده ای مدتی است که بچه هایت را ندیده ای، الان بچه هایت کجا هستند؟ آیا دور هم نشسته ان، حرف می زنند یا خوابیده اند؟ آیا او بابا بابا کرده و خوابیده یا خوشحال خوابیده. کمی که با او این طور حرف زدم، احساساتش گل کرد یک وقت اشکهایش جاری شد، دستمال را در آورد و مرتبا می گفت: خدا، خدا. به او گفتم این خدا کیست؟ این خدا چیست؟ حالا که احساسات گل کرده خدا خدا می گویی، چرا دیشب که فکر و عقل بود برایم استدلال می کردی که خدا نیست؟
یکی از بزرگان نقل می کرد دکتری منکر خدا بود؛ یک پسر داشت و این پسر احتیاج به جراحی پیدا کرد، پسر را زیر چاقوی جراحی بردند، دستش از همه جا قطع شد. می گوید من پیش این دکتری که بارها استدلال می کرد که خدا نیست و من هر چه برای او می گفتم خدا هست، قبول نمی کرد رفتم، دیدم پشت اطاق جراحی دستمال به دست گرفته می گرید، با خدا مناجات می کند: ای خدا، پسرم را از تو می خواهم. ای خدا، تو باید به پسرم عنایت کنی. جلو رفتم، گفتم آقای دکتر، تو که خدا را قبول نداشتی؟ گفت تقاضا دارم برو کنار، حالی دارم تا بتوانم بچه او را از خدا بگیرم.
معمولا اگر انسان به فطرتش مراجعه کند، خدا را می یابد. این علم نیست. شهود است نظیر آدم تشنه که می یابد تشنگی را. انسان اگر با فطرت باشد - به قول طلبه ها من حیث هی هی - یعنی مشوب نباشد، فکرهای خرافی جلو نیامده باشد، لجاجتها و عصبیتها نباشد، واسطه ها کنار رفته باشد در آن لحظه خدا را می یابد نظیر آدم تشنه که می یابد تشنگی را؛ به این دلیل فطرت می گویند.
دلیل دیگری که برای اثبات وجود خداست و در مقابل کسی که خدا را قبول ندارد از دلیل او بهتر است برهان نظم است.
قرآن شریف روی برهان نظم خیلی پافشاری دارد: ان فی خلق السموات والارض و اختلاف اللیل و النهار لایات لاولی الالباب.(241)
دقت در خلقت آسمان و زمین، دقت در نظم آسمان و زمین، در حرکت منظومه ها و کهکشانها، دقت در این که روز شب می شود و شب روز می شود، دقت در این که روز کوتاه می شود و شب بلند می شود؛ شب کوتاه می شود و روز بلند، همه اینها نشان دهنده این است که یک مدبر حکیم قادر عالمی در این جهان حکمفرماست. درباره برهان نظم، هم بزرگان و هم فلاسفه حرفها زنده اند. حتی کتابی به نام اثبات وجود خدا از چهل دانشمند تألیف شده که هر چهل مقاله به یک دلیل بر می گردد و آن برهان نظم است و همه استدلالهای این کتاب به آیه ای که الان تلاوت کردم بر می گردد.
چون بحث ما (بقول امروزیها) بحث ایدئولوژی نیست، یک مثال می زنم و برهان نظم را در زیر این مثال واضح می کنم و می گذرم.
آقای نیوتن - که می دانید منجم بود - علاقه خاصی به منظومه شمسی داشت لذا در کارگاهش در همان سطح کارگاه یک منظومه شمسی از برق درست کرده بود، وقتی کلید برق را می زد مثل منظومه شمسی حرکت می کرد و از جمله کره زمین هم به دنبال آن در حرکت بوده در حالی که مثل کره زمین حرکت انتقالی و وضعی داشت یعنی به دور خودش می چرخید و هم به دور خورشید - که برای زمین ما تا کنون شانزده حرکت اثبات کرده اند! - منظره خیلی جالب بود.
نیوتن رفیقی داشت که منکر خدا بود. وی بارها با رفیقش راجع به اثبات وجود خدا صحبت کرده بود و نتوانسته بود او را قانع کند لذا دید که بهترین راه برای این که او را قانع کند یک مثال است.
روزی او را در کارگاهش خواست، وقتی به کارگاه آمد پهلوی نیوتن نشست، نیوتن همین طور که مشغول نوشتن بود، آهسته بدون این که او بفهمد کلید برق را زد، روشن شد. منظومه شمسی به حرکت در آمد. معلوم است که منظره خیلی جالب است. جلب نظر رفیقش را کرد. آن آقا نگاه می کرد و لذت می برد به آقای نیوتن رو کرد و گفت:
آقای نیوتن این منظومه را چه کسی برای شما درست کرده؟
نیوتن همین طور که سرش زیر بود و چیز می نوشت با بی اعتنایی گفت: تصادف، خود به خود پیدا شده، آن شخص دو دفعه نگاه کرد و گفت: آقای نیوتن به شما گفتم این منظومه را کی برای شما درست کرده؟ گفت: تصادف ساخته، خود به خود به وجود آمده، این حرکت منظمی که هست خودش آمده. رفیقش بار سوم تکرار کرد و همین جواب را شنید. عصبانی شد و گفت: آقای نیوتن من که احمق نیستم، چرا مرا مسخره می کنی؟ من از شما سوال می کنم این منظومه را کی درست کرده شما می گویید تصادف، تصادف یعنی چه؟ معلوم است که یکی عاقلی، مدبری، حکیمی، قادری که علم فیزیک و ریاضی می دانسته مدتی کار کرده، در برق متخصص بوده. در نجوم تخصص داشته تا توانسته این را درست کند. تصادف یعنی چه؟ نیوتن سر بلند کرد و گفت: نه، احمق نیستی اما می خواهم به تو بگویم آقا وقتی که عقل تو نپذیرد که منظومه کوچکی برقی را به تصادف نسبت دهیم و این حرف احمقانه است چطور می شود گفت این منظومه ها، این کهکشان ها، حرکت زمین با این نظم دقیقش، حرکات وضعی و انتقالیش، از حرکت انتقالی آن که سال پیدا می شود و از حرکت وضعی که شب و روز به وجود می آید، خود به خود به وجود آمده است. حرکتی که اگر یک مقدار کم و زیاد شود نه فقط در منظومه شمسی اصطکاک پیدا می شود، در فضا پرتاب می شود، آب می شود، بلکه دنیا به هم می ریزد.
مترلینگ یک جمله عالی دارد، می گوید: اگر پشه ای در این عالم یک بال زیادتر بزند یا یک بال از ماشین خلقت کم کند عالم مضمحل خواهد شد.
به قدری نظم بر این جهان حکمفرماست، به قدری حرکات منظومه شمسی و منظومه ها و کهکشانها دقیق است که اگر یک کیلومتر از ماشین خلقت کم بشود عالم به این عظمت مضمحل می شود، اصطکاک پیدا می کند. مثل دو اتومبیل که با سرعت صد کیلومتر در حرکتند، اگر یک مرتبه یکی سرعتش پنجاه بشود، فورا باهم برخورد پیدا می کنند. زیاد رفتنش اصطکاک و برخورد است، پرتاب شدن در فضاست؛ کم رفتنش هم اصطکاک است، پرتاب شدن در فضاست.
آقای نیوتن گفت آقا این عالم به این عظمت با این نظمش که توی منجم می دانی، چطور منکر خدا هستی و می گویی تصادف این حرکت را به وجود آورد؟ چگونه ماده بدون شعور، ماده بدون علم، ماده بدون قدرت، این حرکات به این منظمی را، این نظم عجیب را در این عالم به وجود آورد؟ به قول رفیق نیوتن، گفتن این حرف احمقانه است، لذا اگر پدران ما به ما گفتند که اصل وجود خدا یک امر ضروری است، درست گفتند.
اگر خداوند متعال می فرماید: افی الله شک فاطر السموات و الارض، درست فرموده است. اگر استاد بزرگوار ما علامه طباطبایی (ره) در المیزان مدعی هستند و می فرمایند که در قرآن برای اثبات وجود خدا اصلا دلیل آورده نشده بلکه دلیل ضمنی است، دلیل مربوط به چیز دیر است که در ضمن برهان نظم از آن فهمیده می شود؛ ضمنا هم برهان حدوث فهمیده می شود وهه برهان صدیقین، درست می فرمایند.
معنا ندارد قرآن که آمده عقل را بالا ببرد در یک امر ضروری حرف بزند و بگوید در این عالم خدا هست، در این عالم خدا نیست. این فکر به قول رفیق آقای نیوتن، احمقانه است. لذا رفیق آقای نیوتن همانجا متنبه شد، همان که نیوتن یک سال نتوانست او را مجاب کند حالا در عمل او را قانع کرد. به این برهان نظم می گویند.
برای این که برهان نظم جا بیفتد تقریبا باید یک سال با شما عزیزان صحبت کنم؛ این بحث در مورد اثبات وجود خدا بود و اما بحث در مورد صفات خدا.
پروردگار عالم یکی است، یعنی توحید؛ این توحید مراتبی دارد.
رتبه اول: خداوند متعال، احدیت الذات است و این همان این که در اصول دین برای بچه ها گفته می شود که اول از اصول دین توحید است، یعنی خدا یکی است و دو نیست قل هو الله احد احد همین معنی را دارد یعنی ذات پروردگار عالم یکی است و دو نمی شود و اثبات این امر کار مشکلی نیست و فلاسفه برای اثبات احدیت الذات بودن خدا بیشتر از ده دلیل آورده اند یعنی که خدا یکی است و دو واجب الوجود نمی تواند در این عالم باشد.
دلایل در این باره فراوان است و همان فطرت و برهان نظم چنانچه دلالت بر اثبات اصل وجود خدا می کند دلالت بر احدیت الذات بودن خداوند هم دارد.
توجه کنید که وقتی که یک گرفتاری و مصیبتی برای شما پیش می آید و دستتان از همه جا قطع می شود و دیگر هیچ وسیله ای را نمی بینید، خود به خود به خدا متوجه می شوید. این دلیل فطرت است که از آن اصل خدا اثبات می شود. هم چنین خود به خود به یک ذات متوجه می شوید.
تا به حال نشده که انسان در بن بستها به دو خدا توسل پیدا کند، به دو خدا متوجه شود، گاهی به یزدان و گاهی به اهریمن پناه ببرد، گاهی بگوید ای اهریمن به فریادم برس، گاهی بگوید ای یزدان به فریادم برس! در این بن بستها همان طور که خدا را درک می کند، احدیت الذات بودن او را هم درک می کند و درک می کند که او عالم است لذا حرف می زند، درک می کند که سمیع و بصیر است، حرفهایش را می شنود لذا با او حرف می زند، درک می کند که قادر است لذا می گوید خدایا حاجتم را بده، خدایا مرا از این گرفتاری نجات بده.
انسان در بن بست تمام صفات خدا را درک می کند، لذا دلیل فطرت نه فقط اصل وجود خدا را اثبات می کند بلکه اثبات می کند که خدا عالم است، مدبر است، سمیع، بصیر و رئوف است، عطوفت دارد؛ اثبات می کند که یک خدا بیشتر در این عالم وجود ندارد. برهان نظم هم همینطور است. قرآن شریف در مورد برهان نظم برای احدیت الذات بودن خدا پافشاری می کند لذا هشام بن حکم از امام صادق (علیه السلام) سوال می کند. ما الدلیل علی التوحید؟ برای اثبات یکتا بودن خدا چه دلیلی داریم؟ امام صادق (علیه السلام) جواب می دهد اتصال التدبیر و تمام الصنع،(242) این فرمایش یعنی چه؟ مثالی بزنم:
شما یک وقت کتابی را می بینید با یک نسق، یک خط، یک گفته، یک قلم و از این وضع پی می برید که این کتاب یک نویسنده دارد اما یک وقت کتابی را - مثل همین اثبات وجود خدا - باز می کنید وقتی مقاله اول را با مقاله دوم مقایسه می کنید می بینید دو فکر است، دو نوع قلم است، نوشته دو نوشته است، دارای دو نوع انشاء است؛ از اینجا پی می برید که این کتاب مال دو نفر است ولو روی کتاب هم ننوشته باشد که نویسندگانش متعدد است اما یک نگاه سطحی شما را متوجه می کند مکه این کتاب اثبات وجود خدا مال چهل نفر است.
با دقت مختصری در این عالم می بینیم که دارای یک نظم است یک نسق است، یک صنع است و به قول امام صادق (علیه السلام) اتصال التدبیر است این نظرم اتصال دارد، می بینیم که تمامش صنع است، می بینیم در این جهان منظومه اول و دوم تا سیصد و ده منظومه که کشف کرده اند همه به هم ارتباط دارد، می بینیم که همه کهکشانها با هم ارتباط دارند، می بینیم که در این عالم قطع ارتباط هستی نیست، عالم ملکوتش به عالم ناسوتش مرتبط است، عالم ناسوتش به عالم ملکوت ارتباط دارد، می بینیم که معنی با ماده ارتباط دارد.
می بینیم که در عالم هستی انسان، حیوان و نبات، جماد تا برسد به کهکشانها بلکه از اتم تا کهکشانها همه و همه بر یک نسق است. می دانید که یک اتم یا یک عالم هستی با هم هیچ تفاوتی ندارد، لذا همین طور که در این منظومه شمسی، این ستاره ها از راست به چپ با یک نظم دقیق سرسام آوری به دور محور در حرکت است، در یک اتم هم می بینیم که الکترونها از راست به چپ به دور محور یعنی پروتون گردش می کند، لذا یک اتم با یک منظومه هیچ تفاوتی ندارد، یک اتم مثل یک منظومه است، یک منظومه با یک کهکشان مثل هم است.
وقتی که به عالم هستی نظر کنید می بینید که یک اتم یک عالم هستی است و عالم هستی یک اتم است. این چیست؟ این هم جمله امام صادق (علیه السلام) است که می فرماید: دلیل بر توحید این است که اتصال التدبیر دارد، عالم هستی به دست یکی است نه به دست دو تا.
قرآن می فرماید: اگر به دست دو تا بود؛ عالم هستی نبود، عالم فاسد می شد: لو کان فیهما الهه الا الله لفسدتا(243) درک این حقیقت خیلی مشکل نیست.
مرتبه دوم توحید که اختصاص به شیعه دارد و در اول نهج البلاغه مولی امیرالمومنین (علیه السلام) آمده این است و شیعه می گوید تمام صفات الهی عین ذات اوست که به این توحید، احدیت الذات بودن خداوند متعال می گوییم.
در قرآن شریف گاهی به پروردگار عالم احد اطلاق شده مثل قل هو الله احد گاهی واحد اطلاق شده هو الله الواحد القهار(244) فرقش در این است که احد بودن مربوط به توحید ذاتی است یعنی در این جهان غیر از یک خدا، خدایی نیست و واحد بودن مربوط به توحید صفاتی است که عرفا به آن و احدیت الذات گویند که تمام صفات پروردگار عالم عین ذات اوست.
اما من و شما این طور نیستیم؛ شما علم دارید اما علم شما عین ذاتتان نیست، شما احتیاج به علمتان دارید، یک روز عالم نبودید، حالا عالمید بعد هم پیر می شوید و علمتان از بین می رود. معمولا کسانی که دیپلم گرفتند، لیسانس یا دکتری گرفتند اگر چند سالی کار نکنند دیگر هیچ ندارند، به این علم حصولی می گویند.
علم حصولی، عین ذات شخصی نیست، هم ما به آن احتیاج داریم و هم جزء ذات ما نیست، قدرت ما این است بچه بودیم قدرت نداشتیم الان که بزرگ هستیم قدرت داریم، بعد که پیر می شویم و قدرت از بین می رود. اما آب وتری آب معنا ندارد که از هم جدا باشند، معنا ندارد که شوری نمک از نمک جدا می شود، به این می گویند عین ذات که البته این مثال قدری بعید است ول برای تقریب ذهن خوب است.
معنی مرتبه دوم از توحید که به آن توحید صفاتی می گوییم این است که مولی امیرالمومنین (علیه السلام) در اول نهج البلاغه می فرماید: و کمال التوحید نفی الصفات عنه،(245) اما سنی خدا را مثل ما حساب می کند؛ روشنفکرشان ابن تیمیه است و او کی است که مذهب وهابیگری را آورد و الان حجاز به این درد سرطانی مبتلا شده است؛ او یک روشنفکر است؛ آمد در چشمش سرمه کند کورش کرد، آمد شرک را از بین ببرد یک مشرک حسابی شد.
ابن تیمیه در کتابش می نویسد: همانطور که من از منبرم به زیر می آیم خدا هم روز دوشنبه از عرش به زیر می آید و با بنده هایش حرف می زند. آنها می گویند ذات خدا مثل صفات ماست یعنی زاید بر ذات است، اما شیعه می گوید نه، صفات خدا عین ذات اوست؛ دلیلش هم خیلی واضح است برای اینکه اگر صفات خدا عین ذات او نباشد - مثل تری آب و آب نباشد - احتیاج به صفت پیدا می کند اما خدا محتاج نیست، ما خدایی را خدا می دانیم که غنی علی الاطلاق باشد، به هیچ چیز و به هیچ کس محتاج نباشد ولی همه به او احتیاج داشته باشند. ما به این خدا می گوییم اما اگر علمش مثل علم ما باشد، احتیاج به علم خودش دارد، اگر قدرتش مثل قدرت ما باشد احتیاج به قدرتش دارد، اگر عطوفتش مثل عطوفت ما باشد احتیاج به عطوفتش دارد، اگر غنایش مثل غنای ما باشد احتیاج به غنای خود دارد، اگر این طور است چرا او خدا بشود و من نشوم؟ چرا من به چنین خدایی سجده کنم، او به من سجده نکند؟ از این جهت اثبات این مطلب خیلی زحمت ندارد، پذیرفتن آن هم خیلی زحمت ندارد. آنچه که موضوع بحث امشب ماست و همه اینها مقدمه بود این است که دو توحید دیگر هم داریم که هر مسلمانی، هر کس که بخواهد به جایی برسد باید قائل به این دو توحید باشد.
مرتبه سوم توحید، توحید عبادی است. توحید عبادی یعنی چه؟ یعنی عبادت و بندگی انسان برای خدا باشد و حکومتی جز خدا در دلش نباشد. هوی و هوس را نپرستد، شیطان را نپرستد، دیگران برایش بت نباشند، در مقابل هر کس و ناکس کرنش نکند بلکه کرنش او فقط برای خدا باشد، متابعت صد در صد برای خدا کند، عبادتش برای خدا باشد؛ به چنین شخصی موحد گویند؛ به این توحید توحید عبادی می گویند و الا اگر غیر خدا بر دلش حکومت کند قرآن می گوید خانم، آقا، بت پرست هستی.
انسان گاهی به اینجا می رسد که نه فقط یک بت را می پرستد، بلکه بتها را می پرستد والذین کفروا اولیاوهم الطاغوت،(246) آن کسانی که زندگی منهای خدا دارند یعنی توحید عبادی ندارند اینها یک بت ندارند، طاغوتها بر دلشان حکمفرماست. دل ماست خداست قلب المومن عرض الرحمن(247) اگر کسی بخواهد به جایی برسد باید غاصبها را از دل بیرون کند، باید صاحبخانه به درون خانه بیاید تا انسان به جایی برسد و الا اگر غاصبها دلش را غصب کرده باشند یک گوشه دلش هوی و هوس باشد، یک گوشه دلش حب به ریاست، یک گوشه دلش غم و غصه، یک گوشه دلش اضطراب خاطر و نگرانی، یک گوشه دلش چه کنم چه کنم ها از گذشته و آینده باشد، این که موحد نیست، این دل بتها دارد. لذا قرآن می گوید تو بت پرستی: افرایت من اتخذ الهه هوی و اضله الله علی علم،(248) ای بشر که هوی و هوس بر دلت حکمفرماست نگو موحدم، دروغ می گویی، تو بت پرستی الم اعهد الیکم یا بنی آدم الا تعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین.(249)
ای بدبخت، مگر در عالم ازل ما با فطرتت عهد نبستیم که تو بت پرست نباشی، شیطان پرست نباشی؟ پس چرا فراموش کردی؟ چرا شیطان پرست شدی الا تعبدوا الشیطان. چه کسی شیطان پرست است؟ آن که متابعت از شیطان بکند، آن که شیطان افساری بر گردنش افکنده است و هر کجا که بخواهد او را می برد، معلوم است که او بت پرست است، مشرک است. او مشرک است یعنی چه؟ چون در عمل توحیدی عبادی را قبل ندارد. پذیرفتن این امر یعنی عمل کردن به آن مشکل است؛ اصل اثبات وجود خدا چیزی نیست، الان معلوم شده است، فطرت ما می گوید که خدا احدیت الذات است، خدا یکی است و دو نیست، برهان نظم هم می گوید که خدا یکی است و دو نیست، به ادله ملا صدرا (ره) و آن دقتهایش هم احتیاجی نداریم، هر بچه ای آن را می فهمد. ولی سنی آن را نفهمید.
هر کسی می فهمد که اگر صفات عین ذات نباشد دیگر از خدایی بیرون می آید، ترکیب پیدا می شود، احتیاج پیدا می شود، خدای مرکب محتاج، که خدا نیست. اینها که چیزی نیست. آنچه که ما باید روی آن دقت کنیم مرتبه سوم توحید است یعنی در دل ما جز خدا چیزی نباشد، ربوبیت تکوینی خدا را بپذیریم، ربوبیت تشریعی خدا را بپذیریم و بگوییم ان الحکم الا الله(250) در مقابل گفته های خدا و پیغمبر سر تعظیم فرود بیاوریم و در مقابل مصیبتها مردانه بایستیم و از نواهی خدا و پیغمبر اجتناب کنیم.
این هم مرتبه سوم از توحید است که انصافا مشکل است، همه پیغمبرها برای همین یک معنی آمدند لا اله الا الله معنی لا اله الا الله که خدا در این عالم هست، معنایش این هم نیست که خدا یکی است و دو تا نیست، نه اینها نیست، معنایش همین است که گفتم و آنچه را که بعد می خواهم بگویم و الا بت پرستان که منکر خدا نبودند. بت پرستها نمی گفتند که بتهای ما در این عالم موثر است. قرآن می فرماید آنها بتها را می پرستیدند و می گفتند: یقولون هولاء شفعائنا عند الله،(251) این بت را می پرستم برای این که پیش خدا شفیعم شود، به بهشت بروم،. پیغمبر گفت: بت که نمی تواند شفیع بشود، آن را به دور بیندازید، صد و بیست و چهار هزار پیغمبر آمده که آدم بسازد، عبد بسازند، آمدند بگویند ای بشر، شیطان باید به تو سجده کند و چون سجده نکرد مطرود شد، تو آنی که ملائکه به تو سجده کردند، حیف است که تو شیطان پرست بشوی. حیف است که تو هوی و هوس را بپرستی، تو باید به آنجا برسی. تو خلیفه الهی و مقصود ملائکه هستی، ملائکه افتخار می کنند که به آدمی مثل تو سجده کنند. همین مقدار که شیطان به تو سجده نکرد؛ به شیطان گفته شد برو، گمشو فانک رجیم، حالا کارت به اینجا رسیده همین شیطانی که به علت سجده نکردن به تو رجیم شده، خدای تو شد، این شیطان بت تو شد؟ چقدر پستی است!
مرتبه چهارم که از مرتبه سوم مشکل تر است و همه سر و صداهای انبیاء برای همین است موضوع بحث ماست که به آن توحید افعالی می گویند. توحید افعالی یعنی چه؟ یعنی لا اله الا الله. لا اله الا الله یعنی چه؟ یعنی لا موثر فی الوجود الا الله، یعنی انسان باید عقیده داشته باشد و عامل باشد (چون ممکن است عقیده باشد ولی عمل نباشد) که هیچ کسی جز خدا نمی تواند کار کند و اگر در این عام اسبابی هست اینها همه وسیله است، خدا این سبب را قرار می دهد، خدا مقلب القلوب است، خدا مسبب الاسباب است، هیچ چیزی در این عالم جز به وسیله خدا و به اذن او نمی تواند تاثیر کند، تمام وسیله ها پوچند.
دیده ای خواهم سبب سوراخ کن - تا سبب را برکند از بیخ و بن
ببند یک مدبر حکیم عالمی برای جهان حکمفرماست و رل تمام چیزها به دست اوست.
در آخر سوره یاسین می خوانیم: فسبحان الذی بیده ملکوت کل شی ء،(252) ای خدایی که عالم هستی به دست توست؛ ای خدایی که رل تمام اشیاء به دست توست؛ ای خدایی که عزت را تو می دهی و اگر ذلت باشد به جهت با تو نبودن است؛ ای خدایی که تو، ملک می دهی و اگر بی ملکی باشد برای بی اعتنایی من است که با تو ارتباطی ندارم: قل اللهم مالک تا ملک توتی الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء یبدک الخیر انک علی کل شی ء قدیر،(253) در اینجا پای همه - الا اندکی - لنگ است.
قرآن شریف در سوره یوسف می فرماید: و ما یومن اکثرهم بالله الا وهم مشرکون(254) یعنی بسیاری از مردم ایمان نیاوردند جز این که در ایمانشان شرک هم هست. این چه شرکی است؟ او که بت پرست نیست، در خانه اش بتی ندارد که به بت سجده کند. این چه شرکی است؟ او که مقدس است، از شیطان متابعت نمی کند. پس این چه شرکی است؟ شرک در این است که گوشه دلش به مالش است که برای او تامین آتیه می کند، گوشه دلش به کارش است، به بیمه اش است، به زندگی آینده اش است، به حقوق بازنشستگی اوست، گوشه دلش به بابایش است، گوشه دلش به شوهرش است، گوشه دلش به زنش است و این را معمولا همه دارند مگر آن افرادی که به راستی از این صحنه بیرون رفته باشند و تا این مرحله چهارم توحید برای ما درست نشود، توکل درست نخواهد شد لذا قرآن کریم در این آیه که خطاب به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است می فرماید:
رب المشرق و المغرب لا اله الا هو فتخده وکیلا(255) یعنی اول بدان که ربوبیت مال خداست، جز خدا کسی نمی تواند حاجت بدهد، چیزی نمی تواند در این عالم غیر از خدا تدبیر کند، اگر هم اسباب و وسایلی هست خدا سبب آن را درست کرده، سبب را خدا خلق کرده است رب المشرق و المغرب لا اله الا هو هیچ چیزی در این عالم جز خدا موثر نیست حالا که چنین است فاتخذه وکیلا.
می دانید که فا در اینجا تفریع است یعنی حالا که چنین است پس باید اعتماد تو در این جهان فقط و فقط خدا باشد. اگر این حالت برای کسی پیدا شود قرآن می گوید دیگر بس است و من یتوکل علی الله فهو حسبه. دیگر همه کارها درست می شود؛ در جنگ برون پیروز می شود، در جنگ درون پیروز است، برای استکمال به مقام لقاء می رسد، به مقام جوار الله می رسد، از نظر سعادت پیروز است، غمها می رود غصه ها می رود، نگرانیها می رود، نگرانیها و اضطراب خاطرها می رود، دیگر به اینجا می رسد که الان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون.(256)
چه می خواهم؟ از کجا پیدا کنم؟ قرآن راهش را می گوید که از کجا پیدا کنم من یتق الله یجعل له مخرجا و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه،(257) یعنی اگر می خواهی توحید افعالی - توحید مرتبه چهارم - برایت پیدا شود باید توحید عبادی پیدا کنی - یعنی توحید مرتبه سوم - با تقوی باطنی وقتی که گناه در زندگی نباشد وقتی که هوی و هوس از دل برود، وقتی که تقوی از نظر ظاهر و از نظر دل برای انسان پیدا شود آن وقت است که نور خدا می تابد، وقتی که نور خدا تابید دیگر معلوم است درک می کند که لا اله الا الله، این همان است که وقتی موذنی گفت اشهد ان لا اله الا الله امام روی منبر می فرماید: گوشت من، پوست من، استخوان من شهادت می دهد که اشهد ان لا اله الا الله.
در توحید عبادی و توحید افعالی دیگر برهان نمی تواند کار بکند پای استدلالیان چوبین بود. استدلال دیگر اینجا پایش لنگ است. پس چه چیزی می تواند کار بکند؟ عمل، رابطه با خدا، قطع رابطه با شیطان، اجتناب از گناه، غاصبها را از دل بیرون کردن، این دلی که باغ وحش است صاحب دل را به دل وارد کردن.
دل من و شما الان همه یا باغ وحش است یک گوشه را او گرفته و گوشه دیگر را آن چیز گرفته، گوشه دیگر را چیز دیگری غصب کرده، غصبها فراوان است، مسبب او است، مباشر منم، من کار می کنم لذا غاصبم. چه چیزی را غاصبم؟ دلی را که مال خداست قلب المومن عرش الرحمن. لا یسعنی ارضی و لا سمائی و لکن یسعنی قلب عبدی المومن من جادارم، اگر بخواهی برایم جا درست کنی، دل توست، دل مومن است، غاصبها توی این دل هستند. اگر انسان بخواهد مرتبه سوم و چهارم از توحید را پیدا کند قرآن می گوید باید غاصبها بروند و من یتق الله یجعل له مخرجا بعد چه می شود؟ و من یتوکل علی الله فهو حسبه.
توکل بر خدا توحید افعالی می خواهد، توحید افعالی توحید عبادی می خواهد، معلوم است که توحید عبادی توحید صفاتی می خواهد، توحید ذاتی می خواهد و توحید صفاتی و توحید ذاتی نیاز به اصل اثبات وجود خدا دارد که اگر اینها درست شود توکل درست می شود، وقتی توکل درست شد، صد در صد برای ما پیروزی می آورد.
خدایا به عزت و جلالت قسمت می دهیم، حال توکل، توحید و به مراتب آن توفیق بندگی و عبادت و ترک معصیت به همه ما عنایت بفرما.
خدایا به عزت و جلالت قسمت می دهیم، عشق به این مباحث و عمل کردن به آنچه را که فهمیدیم به همه ما عنایت بفرما.