فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

بخش اول: گفتار بیست و چهارم

توکل بر خدا

بحث امسال ما درباره موضوع مهمی بود که نزد علمای سیر و سلوک و علمای اخلاق موضوعی مهمتر از این در بحث سیر و سلوک و اخلاق نداریم و اگر بحث امسال ما از نظر عمل به جایی برسد تقریبا می توان گفت که همه دردهای معنوی درمان می شود. موضوع بحث ما از نظر اسلام جهاد اکبر بود یعنی جنگ درون، مبارزه بعد معنوی با بعد مادی و از بحث امسال فهمیدیم که اگر در این جنگ انسان پیروز شود سرافراز است، هم در دنیا سرافراز است و هم در آخرت. برعکس اگر در این جنگ شکست بخورد، خیلی سرافکندگی دارد هم در دنیا و هم در آخرت.
درباره این جنگ از بحثهای گذشته فهمیدیم که خود ما به خودی خود نمی توانیم پیروز شویم یعنی آن جنبه معنوی ما خودبخود نمی تواند غلبه کند و چرایش را هم فهمیدیم و بحث به اینجا رسید که باید نیرو از خارج به کمک جنبه معنوی ما بیاید تا بر بعد حیوانی و ناسوتی غالب شود.
لذا بحث در مسیر پیدا کردن نیرو جریان یافت و تا کنون از نُه نیرو از قرآن شریف و اهل بیت (علیهم السلام) بحث شد که هر کدام از آن نیروها می تواند ما را پیروز کند و اگر همه آن نه نیرو بیاید معلوم است که خیلی پیروزمندیم. و انسان با داشتن این نیروها می تواند نفس اماره را براق کند و نه فقط از عالم ماده بگذرد. نه فقط تسخیر عالم ملکوت کند، عالم جبروت را می تواند تسخیر کند.
نیروی دهم که موضوع بحث امشب ماست و از قرآن شریف این نیرو فهمیده می شود و انصافا باید گفت که بحث شیرین و مفیدی است و اگر بتوانیم به بحث امشب بپردازیم و همه ما بتوانیم به کار بندیم خیلی از نگرانی ها، دلهره ها و اضطراب خاطرها حل می شود این نیرو از نیروهای خیلی مهم برای پیروزی است، نیروی اعتماد به خداست که در اصطلاح علم اخلاق به آن توکل می گویند و قرآن شریف هم به آن توکل می گوید. این نیرو در آیات بسیاری آمده است، از جمله در سوره المزمل که خطاب به پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است آمده: ای پیغمبر بار سنگینی بر دوشت آمده و اگر بخواهی این بار سنگین را منزل بریانی، نیرو می خواهد که یکی از نیروهایش را توکل قرار داده می فرماید: رب المشرق و المغرب لا اله الا هو فاتخذه وکیلا.(228)
یعنی ای پیغمبر، اگر بخواهی این بار سنگین نبوت را - قرآن می فرماید: سنگین است، و بدوشت آمده انا سنلقی علیک قولا ثقیلا(229) به منزل برسانی، در این راه پیروز بشوی فاتخذه وکیلا خدای را وکیل خود بگیر یعنی در کارهایت اعتمادت به خدا باشد.
ببینیم توکل یعنی چه؟ اعتمادت به خدا یعنی چه؟ و بعد معلوم شود که اعتقاد به خدا چه کار برای ما می تواند بکند؟ بحث سوم این است که اعتماد به خدا و این حال توکل از کجا پیدا می شود.
توکل از ماده وکالت است و به حسب عرف اگر شما کسی را برای انجام دادن کاری وکیل کردید معمولا کارهایی را که مربوط به خودتان است شما انجام می دهید و آن کارهایی را که مربوط به وکیل شماست دیگر شما به او اطمینان دارید، به او اعتماد دارید و او اگر آدم موثق و خیر خواهی باشد، کارها را به خوبی انجام می دهد. در این دنیا پروردگار عالم کارهایی را به ما واگذار کرده و چیزهایی هم هست که مربوط به پروردگار عالم است. مثلا در باب تعلیم و تعلم معمولا این طور است که ما باید درس بخوانیم و اگر اینجا امشب بخواهیم جلسه ای باشد شما باید تشریف بیاورید، من باید بیایم، من بگویم و شما گوش بدهید اما تفهیم و تفهمش به دست من و شما نیست، این که جلسه موثر واقع شود، حالی در جلسه پیدا شود، حواس شما به جایی نرود و منهم آنچه سزاوار است بگویم اینها یک چیزهایی است که دست ما نیست، اینها به دست خداست.
معنای توکل این است که ما باید آن چیزهایی را که مربوط به خودمان است انجام بدهیم؛ من بیایم و بگویم، شما گوش بدهید، اینها مقدماتی است که باید فراهم شود اما این جلسه به من و شما تاثیر کند این دیگر دست ما نیست، خدا باید تاثیر بدهد؛ این که شما آنچه را که می گویم بفهمید یا من بتوانم آنچه را که می خواهم بفهمانم این به دست ما نیست، به دست خداست، خدا باید عنایت بفرماید. اگر شما به اینجا تشریف نیاورید و بگویید و من یتوکل علی الله فهو حسبه(230) هر که بر خدا توکل کند، خدا او را بس است و ما بر خدا توکل می کنیم و ان شاء الله بحث جلسه امشب را می فهمیم، این نمی شود این که من اینجا نیایم و بگویم و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان شاء الله جلسه شب پنج شنبه اداره می شود، حال هم پیدا می شود، به این حرف می خندید.
باید شما و من به اینجا بیاییم وقتی که می خواهم به منبر برویم بگویم: خدایا، مرا بدار به گفتن آنچه که رضای تو در آن است. خدایا، به این جلسه تاثیری بده، حالی بده اگر مثلا عمر هزار نفر را من می گیرم، هزار ساعت عمر جامعه را گرفتم، خدایا به اندازه این وقتی را که از جامعه می گیرم، گفتارم برای آنها مفید باشد، این سخن عقلایی است، عقل آن را می پسندد، عقلا می پسندند و حرف عالی است اما اگر هنگام رفتن به منبر به خود اعتماد داشته باشم و بگویم می روم و جلسه تاثیر می دهم، حالی از جلسه می گیرم، امیدوارم مردم بفهمند و امثال اینها، عقل نمی پسندد، به من می خندد، خدا هم همین طور است.
اگر شما هم همینطور که روی صندلی نشسته اید بفرمایید که من آنم که می خواهم اینجا بنشینم، حواسم به جایی نرود، هر چه گفت بفهمم و تاثیر هم بگیرم، در دلم اثر بگذارد، این حرفها نمی شود. اما اگر بگویی خدایا، من می روم یک دو ساعت از عمرم را می دهم و با وجود این که کار دارم اما به این جا می آیم تو تاثیر بده، تو حالی بده، تو جلسه را برای من مفید کن. این درست است و معنای توکل هم همین است؛ آن چیزهایی را که مربوط به خود ماست ما باید انجام بدهیم، اگر در اینجا اعتماد به نفس نداشته باشیم روانشناسها می گویند ضرر دارد. اعتماد به نفس اینجا لازم است، این که من یا شما به جلسه نیاییم و بگوییم دیگری به جای ما می آید این اعتماد به غیر است. اعتماد به نفس یعنی خودم بیایم، خودم مهیا شوم، فعالیت و استقامت و توجه داشته باشم. اینجا مربوط به ماست.
اما یک چیزهایی هم هست که به دست ما نیست و اعتماد به خدا لازم است. خدایا، وقتی به جلسه آمدم تو تاثیر بده، و اتکاء من از این که جلسه خوب و مفید باشد و اعتمادم به خدا باشد، چیزهایی که به دست من نیست و به دست خداست، به این توکل می گویند.
اگر انسان در دنیا اتکا به خدا داشته باشد - اتکا این طور که معنا کردم - اعتمادش به خدا باشد و بداند که در این عالم غیر از خدا موثری نیست، خداست که سبب می سازد، خداست که اسباب را فراهم می کند، خداست که چیزهایی را که به دست ما نیست می تواند رو به راه کند، قرآن می گوید: من یتوکل علی فهو حسبه هر که بر خدا توکل کند، به او اعتماد داشته باشد، خدا او را بس است، معلوم است که خدا او را بس است.
اگر دست عنایت خدا روی سر کسی باشد، اگر دنیا پشت به پشت هم کنند و بخواهند او را ذلیل کنند نمی شود و اگر دنیا پشت به پشت یکدیگر کنند و بخواهند یکی را نگاهدارند اما دست عنایت خدا روی سرش نباشد، پرت است، مطرود است، موفق نمی شود.
قل اللهم مالک الملک من تشاء و تنزع الملک ممن تشاء و تعز من تشاء و تذل من تشاء بیدک الخیر انک علی کل شیی ء قدیر(231)
این آیه شریفه با معنای توکل که معنی کردم یکی است. زمینه عزت را ما باید فراهم کنیم؛ اگر یک کسی خوب درس بخواند، از نظر اخلاق و انسانیت خوب باشد، بتواند علمش را پیاده کند، بتواند با جامعه تماس بگیرد، خواه و ناخواه عزت پیدا می شود، اما عزت را که می دهد؟ عزت دست کسی نیست، به دست مردم هم نیست، عزت را باید خدا بدهد.
برعکس اگر در انسان صفت رذیله باشد، این صفت خواه ناخواه طردش می کند، معنا ندارد که خدا به او عزت بدهد، زیرا عزت به دست خداست؛ وقتی خدا به کسی عزت نداد، مردم هم که نمی توانند به او عزت بدهند، خودش هم نمی تواند آن را بدست آورد در نتیجه ذلیل و مطرود است.
ما باید کم کم - البته به آسانی نمی شود - حالی پیدا کنیم و خدا را وکیل خودمان قرار بدهیم. ما باید در همه کارها به خدا اعتماد داشته باشیم.
مثلا شما می خواهید یک کاری انجام بدهید، از دست خودتان بر نمی آید، یک وکیل خیرخواه متدین پیدا می کنید؛ وقتی او را پیدا کردید آرامش دل پیدا می کنید، دیگر شب می توانید به راحتی بخوابید، به فکرش هم نیستید و هر وقت هم که آن کار مهم به فکرتان می آید می گویید وکیل داریم، می دانیم وکیل خیر خواه است، متدین است، کارش را به درستی انجام می دهد، کار درست می شود. اطمینان دل پیدا می کنیم، اما اگر وکیل نداشته باشیم و این کار هم مهم باشد در کار دچار دلهره، اضطراب خاطر و ضعف اعصاب می شویم، شب مرتب از این پهلو به آن پهلو می شویم، خوابمان می آید ولی به خواب نمی رویم که آیا این کار چطور می شود؟ ما که خودمان نمی توانیم انجام بدهیم پس این کار چه می شود؟
بی وکیلی دلهره دارد، اضطراب خاطر دارد، بی اعتمادی به خدا دلهره دارد، پیری زودرس دارد، ضعف اعصاب دارد، سرگردانی دارد.
اما اگر به راستی خدا را بشناسیم و بدانیم که خدا رئوف است و بدانیم آنچه را که در روایات می خوانیم، خدا را در همه کارها وکیل خودمان قرار خواهیم داد.
استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) بعضی اوقات این روایات را نقل می کردند: پروردگار عالم صد گونه رحمت دارد؛ یکی از آن رحمتها را به این دنیا فرستاده است، تمام عشقها، همه محبتهای مادران به فرزندانشان، تمام محبتهای زن به شوهر و شوهر به زن، همه محبتهای پدر به پسر و پسر به پدر، تمام این محبتها از آن یک محبت است و 99 محبت دیگر مال خودش است که در روز قیامت به کار می رود. اگر این را بدانیم و بگوییم که خدا الرحم الراحمین است، از هر پدر و مادر مهربانی مهربانتر است - البته اصلا معنا ندارد که بگوییم پدر و مادر مهربان، روایت می گوید که خدا از هفتاد در و مادر مهربانتر است. این هم از باب مثال است، خدا از هفتصد، هفت میلیون، هفت میلیارد پدر و مادر مهربان هم مهربانتر است - درک کنیم که خدا ظالم نیست، درک کنیم که او حکیم است، آنچه برای من است روی مصلحت اندیشی است، درک کنیم که خدا بخیل نیست، درک کنیم که خدا توجه دارد انه بکل شی ء محیط(232) درک کنیم که ان الله یحول بین المرء و قلبه(233) که خدا از من به من نزدیکتر است و این که اگر چیزی را من درک می کنم اول خدا درک می کند بعد من.
یار نزدیکتر از من به من است - وین عجیب تر که من از او دورم
اگر به راستی قدرت خدا را درک کنیم که می تواند به من عزت بدهد، او می تواند مرا ذلیل کند اما چرا این کار را بکند، مگر بخیل است؟ مگر قسی است؟ مگر حال مرا نمی داند؟ چون اگر کسی بخواهد به دیگری ظلم کند باید یکی از این چیزها در میان باشد.
وقتی انسان این حقایق را درک کند خواه ناخواه به خدا اعتماد پیدا می کند، وقتی به او اعتماد پیدا کرد (مثل این که شما یک کار خیلی مهمی را که از دستتان بر نمی آید به یک آدم خیلی دلسوز و موثق و خیرخواهی بدهید) دیگر دلهره، اضطراب خاطر، نگرانی، خوف و غصه ندارید.
الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون(234) آنهایی که به خدا اعتماد دارند ترس ندارند، غم و غصه هم ندارد.
یکی از بزرگان نقل می کرد که در هواپیما نشسته بودیم، هواپیما از تهران حرکت کرد که در بغداد بنشیند. یک وقت خلبان زنگ خطر زد. مهماندار آمد و گفت وضع خیلی خطرناک است، چرخهای هواپیما باز نمی شود. رنگ از روی همه آنها پرید. یک مقدار صبر کرد، دو مرتبه آمد و گفت به تهران بی سیم زدیم، گفت: می خواهی به تهران برگرد، می خواهی به عراق برو، باید بگردی و دور بزنی تا بنزین هواپیما تمام شود، وقتی که بنزین تمام شد روی زمین بیفتی، تا چه پیش آید و ما چاره ای غیر از این نداریم.
می گفت: یک وقت دیدم رنگ از روی همه پریده و دیگر حال حرکت ندارند اما من صاف نشسته بودم بدون این که رنگ تغییر کند، بدون این که دچار لکنت زبان شوم. کسی که پهلوی من نشسته بود به من رو کرد و با صدای بلند به من گفت آقا مگر کری؟ گفتم نه. گفت مگر نشنیدی چه گفت؟ گفتم چرا. گفت: پس چرا رنگت نپریده؟ چرا نمی ترسی؟ نیم ساعت دیگر این طیاره به روی زمین می افتد و همه ما می میریم. گفتم: هنگامی که سواره طیاره می شدم گفتم: و من یتوکل علی الله فهو حسبه و یک آیه الکرسی هم خواندم و روایت دارد اگر کسی آیه الکرسی بخواند خدا حفظش می کند؛ اگر بناست که من بمیرم و مرگم حتمی باشد می میرم، اگر بترسم هم می میرم، اگر رنگم تغییر کند می میرم و تغییر نکند هم می میرم؛ یارای حرکت داشته باشم می میرم، نداشته باشم هم می میرم. اما اگر مقدر نباشد من اعتمادم به خداست، می دانم که خدا مرا حفظ می کند، همه ما را حفظ می کند.
وقتی این شهامت را از من دیدند یک وقت کار به اینجا رسید که پیش من می آمدند و وصیتهایشان را می کردند. من به آنها گفتم اگر مردیم همه می میریم، اگر هم زنده ماندیم همه زنده می مانیم چرا نزد من وصیت می کنید؟ این اعتماد به نفس من بود اما آنها خود را باخته بودند چه باختنی. اصلا توجه نداشتند که من درون طیاره هستم، خیال می کردند که من یک آدم زنده هستم و آنها یک مرده و آنها باید وصیتهایشان را به من بکنند. می گفت: خانم حتی نمی توانست از جایش بلند شود، از آنجا آه و ناله سر می داد و می گفت به تهران برو، در فلان کوچه به دخترم بگو اگر من مردم طلایم را چه بکن.
یک وقت به بغداد رسیدیم، طیاره پایین آمده بود، نگاه کردیم دیدیم آمبولانسها همه آماده است، مرده کش ها، مریض برها، دکترها و پرستارها همه آمده بودند، خیلی شلوغ بود، همه چیز مهیا بود. معلوم است که وقتی چشم مسافران هواپیما به این پرستارها، به این مرده کشها و مریض برها بیفتد دیگر چه حالی پیدا می کنند!
خلبان زنگ خطر زد که نزدیک است بنزین تمام شود، خودتان را با تسمه ببندید، اما حتی یک نفر هم نتوانست خودش را ببندد. من بلند شدم و همه را بستم، بعد هم نشستم و خودم را بستم. یک دفعه زنگ خطر زده شد، هواپیما به پایین رفت تا آنجا که می توانست کنترل کرد و آنجا که نمی توانست بروی زمین خزید. طیاره تقریبا له شده بود اما حتی یک نفر از ما هم صدمه ندیده بود!
من اولین کسی بودم که با پای خود بلند شدم و پایین آمدم. دکترها و پرستارها تعجب می کردند، چقدر من شهامت دارم. من کر بودم! می نمی دانستم؟ چه بودم؟ آنها نمی دانستند که من گوش داشتم، دیگران کر بودند. دیگران طوری نشده بودند اما از بس ترس سرتاپایشان را گرفته بود، افراد دیگری به داخل هواپیما می رفتند. دست و پاهایشان را می گرفتند و آنها را پایین می آوردند، به درون آمبولانس می گذاشتند و به بیمارستان می بردند تا کم کم با سرم و سوزن به حال بیایند.
چرا بشر این طور است؟ اگر من بخواهم شبیه این قضیه برای شما بیان کنم شاید الان بیشتر ای پنجاه قضیه را می توانم نقل کنم. وقتی اعتماد به خدا باشد انسان پشتوانه دارد. اگر مثلا شما یک آدم ترسویی باشی و نتوانی به پای به قبرستان بگذاری البته که تنها نمی توانی به قبرستان بروی؛ اگر هم رفتی یک مرتبه می بینی مرده از قبر بیرون آمده، به راستی می بینی که مرده بیرون آمده؛ بالاتر از ای یک وقت می بینی که مرده حرکت کرده، شما می روید، مرده شما را تعقیب می کند؛ بالاتر از این یک وقت می بینی مرده تو را گرفته، غش می کنی! ولی در حقیقت نه مرده شما را گرفته و نه شما را تعقیب کرده، نه مردها از قبر بیرون آمده. پس چه شده؟ چرا چشم شما مرده می بیند؟ تخیل است. چرا چشم شما می بیند که مرده می دود؟ تخیل است. این تخیل است که روی چشم اثر می کند و این طور می بینید. اما همین شما که این طور می ترسید اگر یکی دو نفر همراهتان باشند، اگر یک آدم شجاع همراهتان باشد، وقتی که پای به قبرستان بگذارید نه ترس دارید، نه تخیل دارید، نه دلهره دارید و نه اضطراب خاطر دارید.
تمام دلهره ها در این دنیا، تمام اضطراب خاطرها، غصه ها و ترسها در این دنیا برای این است که بشر به خدا اعتماد ندارد. اگر اعتماد به خدا باشد دیگر معمولا نه فقط انسان ترس ندارد، دلهره ندارد، نگرانی و اضطراب خاطر ندارد، به تمام معنا شجاع است، نشاط دارد، می تواند فعالیت کند، برای دنیا و آخرتش فعالیت کند، بلکه در بن بستها نجاتش می دهند، نمی گذارند که در بن بستها زمین بخورد؛ وقتی که نفس اماره طوفانی بشود؛ غریزه جنسی طوفانی بشود، او را می گیرند.
شما خیال نکنید که حضرت یوسف برای اینکه یک انسان بود توانست از زلیخا فرار کند. استاد بزرگوار ما علامه طباطبایی (ره) می فرمودند:
بیست و چهار زمینه برای گناه یوسف و زلیخا بود: زلیخا زنی بسیار با جمال بود، به علاوه ملکه مصر بود، جایی را تهیه کرده بود علاوه بر اینکه کسی در آنجا نبود اصلا خود محیط شهوت انگیز بود. اقتضاء از زن است نه از مرد، او التماس می کند اگر یوسف نه بگوید تازیانه هاست و زندانهاست و طردها.
بیست و چهار زمینه گناه برای یوسف بود اما نه تنها به زلیخا پشت پا می زند، به بیست و چهار زمینه پا می زند و فرای می کند! چرا؟ قرآن چرایش را می گوید:
و لقد همت به وهم بها لولا ان رءا برهان ربه.(235)
به خدا اگر اعتماد باشد، خدا در بن بستها دستش را می گیرد.
به مقدس اردبیلی (ره) مرجع هفتاد ساله که به خدمت آقا امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) رسیده گفتند: آقا اگر در یک خانه ای یک زن باشد و تو و کس دیگری نباشد آیا مرتکب زنا می شوی یا نه؟ نگفت نه، گفت: به خدا پناه می برم که چنین صحنه ای برای من جلو بیاید!
به راستی که چنین صحنه ای مشکل است اما برای چه کسی مشکل است؟ برای کسی که خدا را نداشته باشد. همه تمایلات این چنین است.
از جمله تمایلات - که تمایل روزمره همه ماست - میل به غذاست تمایل به آب است. خیال کنید که اگر تمایل به غذا طوفانی بشود به کجا می رسد؟ تا طوفانی نشده آدم نمی فهمد یعنی چه؟ اما اگر شخصی گرسنه بشود می دانید به کجا می رسد؟ حاضر است بچه اش را بخورد و خوردند!
در تاریخ(236) می خوانیم که سر بچه در دست او بود و گریه می کرد. به او گفتند چرا گریه می کنی؟ گفت با دوستم بنا گذاشتیم بچه هایمان را بکشیم و بخوریم، بچه ام را کشتم، ریختند و گوشت او را خوردند و سرش را به من دادند، حالا گریه در این نیست که چرا بچه کشته شد، گریه برای این است که نگذاشتند گوشت بچه ام را بخورم.
می دانید فروید اصاله الشهوی بود غریزه جنسی را سرچشمه همه این غرایز می دانست و این همه یک جنایتی از فروید بود. البته فرضیه اش توسط شاگردانش باطل شد اما نتیجه فرضیه اش هنوز در غرب است یعنی غرب در لجنزار شهوت غوطه ور است و این به خاطر فرضیه فروید است. فروید می گوید: تمام غرایز و غرایز جنسی بر می گردد حتی اگر یک بچه کوچک پستان مادرش را می مکند این هم از غریزه جنسی است!
یکی از شاگردان فروید این نظریه فروید را رد می کند، می گوید آقای فروید، گرسنه نشدی تا ببینی چه خبر است. اگر گرسنه بشوی یک زن خوشگل را برای خوردن بهتر می خواهی تا برای اطفاء غریزه جنسی!
این شاگرد فروید راست می گوید. بسیار سراغ داریم که سگ و گربه خوردند حتی در این اواخر انقلاب شوروی - همان دو سه سال بعد خودشان می نویسند که گرانی شد - شما خیال نکنید این انقلاب که برای شما آمده حالا گرانی شد، کمبودهایی داریم، با این دشمنی هایی که غرب و شرق به ما کردند چیزی است، نه، در تمام انقلابها بوده، انقلاب ما که اصلا بدبختی ندارد، ضایعات ندارد - در شوروی همان سالهای اول گرانی شد و اینها می نویسند که مردم شوروی گربه خوردند! مردم شوروی سگ خوردند! علاوه بر این که الاغ خوردند، اسب خوردند. مابقی غرایز هم همین طور است.
غریزه حب به ریاست نیز اگر گل کند خیال می کنید که چه می شود؟ نادرشاه چشمهای پسرش را در آورد برای این که شنیده بود پسرش می خواهد علیه پدر قد علم کند. در مقابل چشمان خود چشمهای پسر جوان رشیدش را در آورد، بعد هم گفت فردا یک مُن چشم می خواهم که به درون خیمه ریختند و او را کشتند. اگر نادر زنده بود و فردایش سه کیلو چشم می خواست سه کیلو چشم چند نفر می شود؟ برای چه، ای نادر قلدر؟ برای ریاست؟ ریاست چیست؟ این یک امر تخیلی است، در خارج که ما بازاء ندارد، تخیل می کند که من شاه هستم. حالا تو شاه یا گدا باش چه می شود؟
شنیده ام که محمود غزنوی - شراب خورد و شبش جمله در سمور گذشت
گدای گوشه نشینی لب تنور گرفت - لب تنور برای بینوای عور گذشت
علی الصباح بزد بانگ که ای محمود - شب سمور گذشت و لب تنور گذشت
اما اگر همین تخیل طوفانی شود پدر در می آورد.
مامون می گوید شیعه گری را از پدرم یاد گرفتم. ادعای شیعه گری می کرد اما دروغ می گفت، او یک شیعه امام کُش بود. می گفت یک روز هارون مضطرب شد، بلند شد و از تختش پایین پرید، به طرف در اطاق رفت، آقا را در بغل گرفت و بوسید. آقا را برد پهلوی خودش نشانید و خود دو زانو در مقابلش نشست. مرتب بله، بله می گفت. مامون می گوید صحبت آقا که تمام شد هارون به من و برادرم و نوکرها دستور داد که آقا را با احترام به منزل برسانیم. می گوید آقا موسی بن جعفر (علیه السلام) را با احترام به منزل بردیم و برگشتیم، همه رفتند و من و پدرم تنها ماندیم. به پدرم گفتم بگو این آقا چه کسی بود؟
هارون گفت: این آقا اَعلَم و لایق تر به خلافت است و ما غاصبیم. اوست که باید خلیفه باشد، همه چیزش خوب است. موسی بن جعفر (علیه السلام) است و از اولاد پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است. گفتم پدر، اگر این طور باشد چرا خلافت را به او نمی دهی؟ مامون گفت از این جمله من رنگ هارون تغییر کرد، شمشیرش را کشید و گفت:
اگر بفهمم تو هم با حکومت و سلطنت من مبارزه داری قطعه قطعه ات می کنم الملک عقیم!
هارون که آقا موسی بن جعفر (علیه السلام) را می شناسد حاضر است مدت 14 سال آقا را تبعید و شکنجه و زندانی کند و بالاخره در آخر کار او را بکشد، این را هم می داند که به جهنم می رود. می گوید حاضرم ریاست بکنم و به جهنم بروم!
بشر این است، تمام تمایلات این طور است. چه باید بکند؟ چاره ای جز این نیست که من یتوکل علی الله فهو حسبه پروردگار عالم در بن بستها به فریادش برسد. آن زمانی که غریزه طوفانی می شود، در آن وقت با اعتماد به خدا می تواند در آن جنگ درون پیروز شود و غریزه را له کند و بگوید مبارزه می کنم اما با توکل به خدا. مسلم است دیگر هر چه غریزه طوفانی شود زیر پاست، دیگر هر چه گرسنگی شدید باشد اما از همان گرسنگی خودسازی می کند، دیگر غریزه جنسی هر چه شعله ورتر باشد زیر پاست.
بنابراین، اگر می توانید جمله من یتوکل علی الله فهو حسبه را هضم کنید، آن را به کار بیندازید، دلتان بگوید من یتوکل علی الله فهو حسبه قرآن می فرماید: فهو حسبه! خدا داریم، وقتی خدا داریم همه چیز داریم و اما اگر خدا با ما نباشد هیچ نداریم.
خوشا به حال کسی که در زندگی خدا با او باشد؛ بدا به حال آن کسی که در زندگی خدا ندارد. تمام مصیبتها در زندگی از اینجا سرچشمه می گیرد.

بخش اول: گفتار بیست و پنجم