فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

بخش اول: گفتار هفدهم

اخلاص

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی، یفقهوا قولی.
در جلسه گذشته گفته شد که اگر کسی گفتارش برای خدا باشد، کردارش برای خدا باشد، نیت و افکار او هم برای خدا باشد و به عبارت قرآن کریم به تمام گفتار و کردار و افکار او رنگ خدایی زده شود، پروردگار عالم همیشه به فریادش می رسد و در دنیا و آخرت پناه او خداست و معلوم است که اگر پناه کسی خدا باشد در هر کاری پیروز است؛ در جنگ درون پیروز است و در جنگ بیرون پیروز است، برای رسیدن به هدف عالی پیروز است. برای رفع موانع و مشکلات پیروز است و به قول قرآن شریف ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم.(154)
اگر با خدا باشید خدا با شماست؛ اگر شما با خدا باشید ثابت قدم خواهید ماند یعنی دست عنایت خدا همیشه روی سر شماست و در هر کاری پیروز خواهید شد.
شاید بیشتر از صد آیه در قرآن باشد که پروردگار عالم وعده داده به این که آدم باتقوا در دنیا و آخرت سعادتمند است؛ شاید بیشتر از بیست آیه قرآن می فرماید که دست عنایت خدا روی سر آدم باتقوا است.
آدم باتقوا پناهش خداست، آدم باتقوا از طرف خدا نعمت دارد و بالاخره خدا در هر کاری، به فریاد انسان باتقوا می رسد؛ از جمله در بحث ما این جهاد اکبر که در درون خود داریم که دائما انسانیت ما، آن بعد انسانی ما با حیوانیت ما می جنگد، معنی ندارد که انسان خود به خود بتواند پیروز شود، اگر بخواهیم پیروز شویم باید خدا را داشته باشیم.
قرآن کریم می فرماید: اگر می خواهی خدا را داشته باشی کاری کن که نیت و فکرت، گفتار و کردارت برای خدا باشد. این کار مشکل است، اما از طرف دیگر اگر محرک عمل غیر خدا باشد از نظر قرآن بت پرستی است.
اگر محرک انسان در افکارش، گفتار و کردار و نیاتش، هوی و هوس شد، شیطان محرک او شد، محرک او این دنیا (به معنی عام) شد، قرآن با کمال صراحت می فرماید: تو بت پرستی أفرایت من اتخذ الهه هویه و اضله الله علی علم.(155)
الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدو الشیطان انه لکم عدو مبین.(156)
بنابراین اگر بخواهیم از نظر قرآن بت پرست نباشیم، اگر بخواهیم یک زندگی با امنیت خاطر داشته باشیم که در آن دلهره و اضطراب خاطر نباشد، از نظر قرآن چاره ای نیست جز این که پناه ما خدا باشد؛ قرآن شریف می فرماید: اگر می خواهی من پناه تو باشم باید باتقوا باشی.
بسم الله الرحمن الرحیم، الم ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین.(157)
دست عنایت و یاری من روی کسی است که با تقوا باشد.
چیز دیگری که باید به آن توجه داشته باشیم این است که اگر کاری کنیم که همه اعمالمان برای خدا باشد، بسیاری از صفات رذیله از ما دفع می شود و صفات خوب بسیاری را به دست خواهیم آورد؛ ضعف اعصابها، غصه ها، نگرانی ها، کینه توزیها و... همه زیر سر این است که در گفتارمان، در کردار و نیاتمان محرک ما خدا نیست.
اگر انسان برای خدا کار کند، برای خدا بگوید، برای خدا نیت داشته باشد، دیگر کینه توز نمی شود، غضب نمی کند، به کسی سوءظن پیدا نمی کند، دیگر دشمن کسی نمی شود، به دیگری حسادت نمی ورزد، دچار ضعف اعصاب نمی شود و بالاخره در زندگی او داد و فریاد غیر انسانی نخواهد بود. مثالی بزنیم:
یک زن خانه دار زمانی برای خدا خانه داری می کند، بچه داری می کند، بچه داری و شوهرداری می کند، می گوید: چون خدا فرموده، شوهرداری را دوست دارم، به خاطر خدا شوهرداری می کنم و هیچ توقع بارک الله هم از شوهر ندارم؛ می گوید چون خدا فرموده زنی که در خانه کار کند مثل این است که در جبهه (آنهم در خط مقدم) کار می کند، لذا توقع ندارد که پسرش بگوید بارک الله غذا را خوب پختی، انتظار ندارد که شوهرش به او بگوید امروز چه غذای خوبی دست کردی، برای این که محرک او در کارخانه خدا بود، این شوهر چه تقدیر بکند چه نکند بچه داری می کند اما نه برای این که بچه بزرگ شود و به درد او بخورد، شما چقدر به درد پدر و مادرتان خوردید که پسر یا دخترتان بخواهد کاری برایتان بکند؟ اما او می گوید خدا فرموده اگر زنی برای این که بچه مسلمانی تحویل جامعه بدهد آبستن شود، آبستنی او برای خداست، وقتی که وضع حمل می کند وضع حملش هم برای خداست.
روایت داریم وقتی از این زن بچه متولد می شود، مثل این است که خودش از مادر متولد شده باشد، دیگر هیچ گناه ندارد، همه گناهان او آمرزیده می شود.
روایت دارد وقتی زنی بچه اش گریه می کند، از خواب بلند می شود و او را شیر می دهد، بی خوابی می کشد و بر گریه بچه اش صبر می کند مثل این است که غلامی را خریده و آزاد کرده باشد.
او می گوید که برای خدا آبستن هستم، برای خدا سختی آبستنی را بر خود تحمل می کنم، برای خدا تربیت می کنم، وقتی هم که وارد جامعه شد می خواهد به درد من بخورد یا نخورد. اتفاقا وقتی برای خدا شد به درد خواهد خورد، باقیات صالحات می شود و به قول قرآن قرة اعین می شود، چشم روشنی دنیا و آخرتش می شود، این زن دیگر کینه توز نمی شود، چرا؟ برای این که هنگامی کینه توز می شود که کار می کند برای این که شوهرش از او تقدیر و تشکر کند، وقتی که شوهر تقدیر نمی کند آن توقع برآورده نمی شود، خواه ناخواه اختلاف پیدا می شود؛ وقتی هم که بچه بزرگ می کند تا در آینده کمک او بشود و بعد می بیند دختری آمد و این فرزندش را برد و تمام شد، حالت مادر شوهری او گل می کند، کینه توز می شود و یا وقتی که در خانه برای خدا کار نمی کند، بلکه برای این که کاسه جایی رود که قدح باز آید، برای این که شوهر به او بگوید تو خوب زنی هستی، زنها به او بگویند این چه زن خانه داری است، توقع او بر نمی آید؛ وقتی هم توقع برنیامد خواه ناخواه ضعف اعصاب از این جا شروع می شود، در مقابل شوهر قد علم کردن و زبان درازی کردن از اینجا سرچشمه می گیرد و بالاخره وقتی که کار برای خدا نشد مصیبتهای فراوانی در بردارد.
اگر یک مرد هم بای خدا زحمت بکشد تبرای این که الکاد لعیاله کالمجاهد فی سبیل الله اگر مردی کار بکند برای این که زن و فرزندش در رفاه باشند مثل این است که در جبهه (در خط مقدم) کار کند؛ صبح که از خانه بیرون می رود محرکش خداست، محرکش این است که زن و فرزند در رفاه و آسایش باشند: مثل شما سر کلاس می رود، وقتی به کلاس رفت به فکر این نیست که حقوقش چیست؟ یا مدیر کیست؟ یا رتبه چیست؟ به فکر این است که می توانم او را تربیت کنم؛ نسازم، مسئولم و خدا فرموده اگر بتوانی یک بچه مسلمانی را بسازی؛ مثل این است که جهان را زنده کرده باشی، محرکش این است و وقتی محرک این شد خواه ناخواه دیگر در کلاس دچار ضعف اعصاب نمی شود، دیگر به فکر این نیست که آیا به او رتبه می دهند یا نه؟ رفیقش بر او مقدم شده یا نه؟ اصلا فکرش را نمی کند، کاری بوده که برای خدا کرده و پروردگار عالم هم دیده، وقتی هم که به خانه می آید اگر گوشت پخته نشده، نشود؛ اگر برای خدا نباشد کاسه جای رفته قدح باید پس بیاید، اگر به این فکر باشد که من از صبح تا ظهر زحمت می کشم پول پیدا می کنم و به خانه می آیم تا در خانه استراحت کنم، حالا که به خانه آمدم می بینم که هیچ خبری نیست؛ در این موقع است که عصبانیت شروع می شود، کینه توزی، حسادت، تکبر و جاه طلبی شروع می شود. اما اگر برای خدا به خانه پول می برد نه برای این که زنش هم کار کند، این آدم به جایی می رسد که اگر همسرش هم در خانه بداخلاق باشد خوشحال است، اگر در خانه از او تشکر بکنند خیلی اهمیت نمی دهد، برای این که می ترسد محرکش تشکر بشود، محبت زن بشود اما اگر زنش زبان درازی کند خوشحال است. چرا؟ به خاطر این که برای خدا کار کرده است و از هیچ کس هم انتظار تشکر ندارد و می ترسد که اگر کسی از او تشکر کند آن اجرش هم از بین برود؛ دیگر اختلاف خانوادگی پیدا نمی شود، کینه توزی نیست، ضعف اعصاب و غضب نیست.
برای این که مطلبم قدری جا بیفتد جمله ای از غزالی برای شما نقل می کنم، ببینید کار برای خدا یعنی چه و خوشا به حال آن زن و مردی که بتوانند به افکارشان گفتار و کردارشان رنگ خدای بدهند، و این را هم به شما بگویم که رنگها فرق می کند، یک دفعه جسمی را رنگرز رنگ می کند، این رنگ می رود، چیزی نیست. اما یک دفعه خدا رنگ می کند مثل رنگ مرغی که سیاه است و دیگر رفتنی نیست:
صبغه الله و من احسن من الله صبغه.(158)
رنگ خدا چه رنگ خوبی است.
عزیزان من کاری بکنید که در زندگی محرک شما خدا باشد، مشکل است اما خیلی لذت بخش است.
غزالی در احیاء العلوم می نویسد کسی را به حکومت حمص انتخاب کردند، - حمص الان یکی از استانهای شام است و آن وقت مملکت مستقلی بوده، تقریبا نیمچه مملکتی بوده، زمانی نصرانی نشین بوده و بعد آن را گرفتند و یکی از استانهای مهم اسلام شد. - از مدینه به آنجا استانداری فرستادند، این استاندار مدتی در آنجا کار کرد بعد از طرف مردم از این استاندار شکایتی فرستاده شد، وقتی این شکایت رسید استاندار را خواستند؛ آقای استاندار با پای پیاده و یک کوله بار از شام به مدینه آمد و بدون اینکه کسی را ببیند و ملاقاتی با کسی و خویشی بکند مستقیما به دربار رفت - معلوم است که دربار مسجد بوده - به آنجا رفت. به او گفتند: برای این تو را خواستیم که از تو شکایتی شده است. گفت: شکایت چیست؟ گفتند این شکایت سه جمله دارد:
1. می گویند صبحها دیر از خانه بیرون می آیی، دیر به محل کار می آیی. گفت: بله اشکالشان درست است.
2. می گویند: شما شبها اصلا پیدایتان نیست و فقط روزها به درد مردم می رسی. گفت: بله، این اشکال هم وارد است و مطابق با واقع است.
3. از و شکایت کرده اند که هفته ای یک روز اصلا پیدا نیستی، نه روز و نه شب. گفت: این اشکال هم وارد است.
گفتند اگر اینها اشکال است جواب چیست؟ گفت: هر سه اشکال جواب دارد؛ اما اشکال اول که من از خانه دیر بیرون می آیم، سببش این است که کارخانه را بین خود من و همسرم تقسیم کرده ام و پختن نان به عهده من است (آن وقت ها این طور بوده که هر روز صبح باید نان بپزند) من خمیر درست می کنم و به نماز می روم، از نماز که می آیم این خمیر ور نیامده لذا مجبورم بنشینم تا این که خمیر ور بیاید و نان را می پزم و بعد از خانه بیرون می آیم. گفتند: جوابت پذیرفته شده است.
اما دوم که شبها پیدا نیستم، برای این که من وقتم را بین مردم و خدا قسمت کرده ام، شبهایش را به خدا داده ام و روزها را به مردم، لذا روز را تماما در اختیار مردم هستم اما دلم می خواهد که در شب با خدا رابطه داشته باشم، تا آن اندازه که مجبورم، بخوابم و بعد از آن هم با خدا رابطه داشته باشم. گفتند: این جواب هم قبول است.
اما سوم جوابش این است که من لباس عوضی ندارم، لذا به ناچار هر هفته روز جمعه پیراهنم را همسرم می شوید و لباسی ندارم که بپوشم و بیرون بیایم، برهنه هستم، در خانه می نشینم و چون هوای حمص سرد است مثل مدینه نیست که لباس زود خشک شود، تا لباسم خشک شود و به حمام بروم، روز تمام می شود. گفتند: این جواب را هم قبول کردیم، پولی به عنوان جایزه به او دادند.
یک استاندار نان پز، بی لباس و مقدس است، جا دارد که جایزه ای بگیرد لذا به او جایزه ای دادند و گفتند به سر کارت برگرد. قبل از آن که به خانه برود به مسجد رفت، به موذن گفت: به مردم حمص بفهمان که استاندارتان پول دار شده است و این پول مربوط به بیت المال نیست بلکه مربوط به خودش است و چون مربوط به خود اوست آن تقسیمهای بیت المال نباید در کار باشد. گفت که به فقراء و ضعفاء و بینوایان بفهمان که استاندارتان پولدار شده، کدام استاندار؟ آن که از دستش شکایت کردند، از حمص از شام با پای پیاده به مدینه فرستادند و از مدینه با پای پیاده به محل خودش فرستادند. عده زیادی از همین مردم به نزدش آمدند، او هم پولها را نشمرده مشت مشت داد، یک کوله بار پول! مقداری از آن پول ماند، دیگر کسی نبود، پولها را برداشت به خانه رفت. زنش گفت: کجا بودی؟ چه شد؟ قضایا را برای همسرش نقل کرد و گفت: بالاخره پولها را به همین حمصیها دادم، به همین شاکی ها، یک مقدارش هم مانده. گفت: آقا خوب است با این مقدار پول که مانده بروی و یک کنیز بخری تا دیگر اقلا نان نپزی و به هردوی ما کمکی شده باشد. گفت: ای زن، کار لازمتر در میان است (و او نمی دانست که چیست.) چند روزی طول نکشید که فقیر بینوای محتاجی به در خانه اش آمد و او همه آن پولها را به فقیر داد و وقتی که فقیر رفت به زنش گفت: آیا این بهتر از آن نبود که من در تو در خانه کار نکنیم و خدا هم به ما پاداش ندهد. ولی این صدقه باقی بماند؟ کار و خستگی من و تو از بین می رود، اگر خسته شده ای استراحت می کنی، این خستگی از بین می رود اما آن که باقی می ماند صدقه است، دل کسی را خوش کردن، دل یک مسلمان را به دست آوردن، این باقی می ماند. معلوم است که همسر استاندار این حرف را می پسندد. گفت: آری به راستی چنین است.
چطور می شود که یک نفر به این مقام می رسد که محرک او فقط و فقط خدا باشد؟ اگر نان می پزد برای خداست نه برای این که اهل حمص او را تحسین کنند، اگر شبانه روز زحمت می کشد برای خدا می کشد نه برای این که اهل حمص به او بگویند به، چه آدم خوبی است! اگر لباس عوضی ندارد و در بیت المال تصرف نمی کند برای خداست نه برای این که حکومت وقت به او بارک الله بگوید؛ وقتی هم پول پیدا می کند به خاطر خدا انفاق می کند نه بای اینکه آنها به او بگویند بارک الله انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاءا و لا شکورا(159)، یعنی برای خدا می دهیم و چیزی هم نمی خواهیم که یکی به ما بارک الله بگوید و از ما تشکر کند. وقتی چنین شد دیگر کینه توز نمی شویم.
این آقای استاندار حالا که بر می گردد باید مثل مار زخمی باشد لااقل بالای منبر برود، مردم را بخواهد و گله کند: آی مردم، برای چه رفتید و شکایت کردید؟ برای چه مرا از شام به حمص فرستادید؟ آخر من که تقصیر ندارم، چقدر شما آدمهای بدی هستید. اما این حرفها نیست، به جای این که گله کند یا ظلم کند و کتک بزند، خوبی می کند، پولی را که به او جایزه دادند همان پول را به آنهایی می دهد که از او شکایت کردند، این استاندار دیگر در زندگی من و من ندارد؛ من و من ها در خانه، کینه توزیها در خانه، اختلاف خانوادگی در خانه، داد و فریادهای مرد در خانه، زبان درازی زن در خانه همه و همه ناشی از این است که محرک ما در زندگی خدا نیست.
این آیه در موارد زهرای عزیز است، زهرای مرضیه (سلام الله علیه) روزه بوده، حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) هم روزه مستحبی گرفته بودند، زهرای اطهر (علیه السلام) به دست خود غذایی تهیه کرده بود؛ نمی گوید که من بی بی هستم و او کلفت است انما نطعمکم لوجه الله محرک خداست. درباره زهرای مرضیه (سلام الله علیه) دارد که یک وقتی از کار خسته شده بود (قریب 9 سال در خانه امیرالمومنین (علیه السلام) بود، مادر 5 فرزند شد که آخرینش را سقط کرده بود؛ خانه داری زهرای مرضیه آسان نبود باید نان بپزد، نه فقط باید نان بپزد، باید با آسیابی دستی جو یا گندم آسیاب کند) پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و دیدند که بچه در دامن حضرت دارد شیر می خورد و حضرتش دستش به آسیاب است و از اثر خستگی خوابش برده است. بیدارش کردند، فرمودند: زهرا جان، بچش تلخی دنیا را برای شیرینی آخرت.
عزیزم محرم تو خداست، وقتی محرک خدا شد دیگر اینها خیلی آسان است، آسان؛ اگر محرک انسان خدا باشد کار فوق العاده مشکل، فوق العاده آسان می شود اگر کار برای ما سنگین است به خاطر این است که محرک ما خدا نیست.
زهرای مرضیه (علیه السلام) کلفت نداشت، اسلام رونقی گرفت لذا تصمیم گرفت بیاید و از پدرش تقاضای یک کلفت کند. پیش پدر آمد، پدر توجه داشت اما نمی خواست به زهرا (علیه السلام) نه بگوید. وقتی نشست به زهرا (علیه السلام) فرمود: عزیزم وقتی که از نمازت فارغ شدی، 34 مرتبه بگو الله اکبر، 33 مرتبه الحمدلله و 33 مرتبه هم بگو سبحان الله؛ این ذکر از دنیا و آنچه در آن هست برای تو بهتر است. تقاضا دارم این تسبیحات حضرت زهرا (علیه السلام) را شأن نزولش را عرض کردم، بعد از نماز بخوانید خیلی اثر دارد، یکی این که موجب عاقبت بخیری است، دیگر این که رو قیامت می توانی دست به دامن حضرت زهرا (علیه السلام) بزنی که من آن کسی هستم که همیشه به تسبیح تو اهمیت می دادم.
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: تسبیح جده ام حضرت زهرا (علیه السلام) بعد از نماز، پیش من از هزار رکعت نماز بهتر است، نه این که ثوابش بیشتر باشد بلکه افضل است یعنی بهتر دوست دارم، خیلی ثواب دارد و خیلی هم پیش ائمه طاهرین (علیه السلام) مطلوب است. زهرای عزیز (علیه السلام) متوجه شد که پدرش نمی خواهد کلفت بدهد، پیش مولا امیرالمومنین (علیه السلام) آمد و گفت: رفتم کلفتی بگیرم اما پدرم چیزی به من داد که از دنیا و آنچه در او هست بهتر است. آن چیست؟ 34 مرتبه الله اکبر، 33 مرتبه الحمدلله و 33 مرتبه سبحان الله. این زهرای مرضیه (علیه السلام) بود با این وضعش.
بالاخره زمانی اسلام رونق گرفت، پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خودش فضه خادمه را برای حضرت زهرا (سلام الله علیه) آوردند. جمله پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت زهرا (علیه السلام) این است که فرمودند: زهرا جان، او هم انسانی مثل توست، همان طوری که تو از کاری خسته می شوی او هم خسته می شود، همین طور که تو استراحت را دوست داری او هم استراحت را دوست دارد، بنابراین کارهای خانه ات را قسمت کنید، یکروز کار خانه مال تو و روز دیگر مال فضه باشد.
الان در میان عربها مشهور است که می گویند امروز روز کار فضه است. کارها قسمت شده بود؛ یک روز حضرت زهرا (علیه السلام) با دست مبارکش جو را آسیاب می کرد، آرد جو را پخت و با کلفتش می خورد، یک چنین غذایی را تهیه کرده بود؛ موقع افطار شد، یک کسی آمد و گفت، من فقیرم، مسکینم، مرا یاری کنید. حضرت زهرا (علیه السلام) آمد و افطار خودش را برداشت و مابقی را هم که جمعا شش دانه می شد به فقیر داد و فقیر رفت. حضرت زهرا (علیه السلام) دوباره از آردی که در خانه بود نان درست کرد و برای افطار آماده شدند. یکی دیگر آمد و گفت: اسیری هستم، چیزی ندارم، به من کمک کنید. بار دوم 6 قرص نان را به اسیر داد و او رفت. بار دیگر حضرت برخاست و با دست مبارکش شش عدد نان تهیه کرد. یکی دیگر آمد و گفت: یتیمی هستم، به من رحم کنید، بار سوم شش دانه نان را به یتیم دادند. بالاخره آخر شب شد و به قول روایات با آب افطار کردند و بی شام خوابیدند، آیه آمد: انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاءا و لا شکورا.
اگر نان پخته ام محرکم خدا بود از هیچ کس توقع تشکر نداشته ام و اگر به گدا دادم، به یتیم دادم، به اسیر دادم محرکم خدا بود، چیزی جز خدا در زندگی محرک ندارم.
تقاضا دارم محرک شما خدا باشد، خانمها، محرک شما خدا باشد. آقایان، محرک شما خدا باشد نه این که بخواهید دیگران شما را تحسین کنند؛ یقین داشته باشید تحسین دیگران کسی را به جایی نمی رساند. اگر شخصیت می خواهید با خدا باشید، اگر در زندگی خوشی می خواهید با خدا باشید:
فای الفریقین احق بالامن ان کنتم تعلمون الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الا من و هم مهتدون(160)
یعنی اگر می خواهید یک زندگی خوش و با امنیتی داشته باشید که دل آرام بگیرد، با خدا باشید و در زندگیتان گناه نباشد.
ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا(161) یعنی اگر کسی به خدا باشد کارش به آنجا می رسد که محبتش در دلها ریخته می شود، همه او را دوست دارند، ابهت او در دلها ریخته می شود و همه از او حساب می برند.
زن با شخصیت آن زنی است که دست عنایت خدا روی سرش باشد؛ مرد عزیز با ابهت آن مردی است که دست عنایت خدا بر سرش باشد.
خلاصه بحث این که از چیزهای با اهمیتی که برای بحث ما مفید است و نیروی بزرگی که باعث می شود در زندگی پیروز شویم این است که انسان کاری بکند که مدد کارش خدا باشد. اگر مددکارتان خدا شد کم کم به اینجا می رسید که شیطان دیگر نمی تواند با شما کاری داشته باشد؛ کم کم به جایی می رسید که نفس اماره کنترل شده است، مثل اسب چموش دهنه شده است.
قرآن می فرماید: اگر به راستی کاری کردید که کمک کار شما خدا شد یقین داشته باشید که در آن جنگ پیروزید یعنی اسب سرکش را دهنه می کنید و در جنگ خارج هم دشمن جرات ندارد پیش شما بیاید و شیطان قسم خورده که دیگر تیغم به او نمی رسد و نمی توانم پیش این شخص بروم، یعنی من می خواهم که او را نابود کنم ولی نمی توانم: فبعزتک لا غوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین،(162) خدایا همه را گمراه می کنم و در جنگ درون همه را شکست می دهم مگر آن کسانی که دست عنایت تو روی سرشان باشد مگر کسانی که فکرشان رنگ خدایی داشته باشد، گفتارشان رنگ خدایی داشته باشد، کردارشان رنگ خدایی داشته باشد.

بخش اول: گفتار هیجدهم