فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

فعالیت، استقامت

بحث ما درباره این بود که چه باید کرد تا در جهاد کبرایی که داریم پیروز بشویم. و گفتیم که باید نیرو از بیرون بیاید. پنجمین نیرویی که به ما فوق العاده کمک می کند و درباره آن هم یک اشاره ای کردم، و از سوره انشراح نیز فهمیده می شود فاذا فرغت فانصب، استقامت، فعالیت و توجه است.
اگر انسان فعال باشد، پشتکار داشته باشد، توجه به کار داشته باشد و توجه به جوانب امر داشته باشد، در هر کاری پیروز است.
اگر دید که شما در کارهایتان پیروز نیستید، فعالیت ندارید؛ اگر فعالیت دارید، استقامت ندارید؛ اگر فعالیت و استقامت دارید، پس توجه به جوانب کار ندارید. و الا اگر این سه چیز پیدا شود، هر چه استعداد کم و موانع زیاد باشد انسان می تواند پیروز بشود، حتما می تواند.
ناپلئون جمله ای دارد که خیلی عالی است: او می گوید: نمی دانم، نمی توانم و نمی شود، در قاموس من راه ندارد و این جنایتهایی را هم که کرد و توانست مثلا با بیست و پنج میلیون نظامی مقابله کرده و مصر را بگیرد، همه از اثر همین برنامه بود، از اثر همین بود که به خود تلقین می کرد که نمی توانم، نمی دانم، نمی شود؛ نداریم، انسان اگر بخواهد می تواند، اگر بخواهد می داند. چه بسیار سراغ داریم افرادی را که اصلا استعداد نداشتند، اما نابغه شدند. وقتی درباره مخترعین مطالعه می کنیم و می بینیم معمولا اینها استعدادشان خیلی زیاد نبوده است، همین طور دانشمندان اسلامی هم از نظر استعداد فوق العاده بوده اند؛ آنچه کسی را به جای می رساند و افراد را علو مقام می دهد فعالیت و استقامت است، توجه به جوانب است.
شاید الان که من در خدمت شما هستم بتوانم پنجاه نمونه افرادی را برای شما نام ببرم که موانع زیادی داشتند و استعداد فوق العاده هم نداشتند، استعداد آنها متوسط بود، حافظه و استعداد ذهنی آنها نیز از متوسط کمتر بود، اما همین فعالیت و استقامت و توجه به جوانب امر آنها را نابغه کرد.
انسان اگر بخواهد می تواند فضا را تسخیر کند، همانطور که خواست و کرد، و اگر بخواهد می تواند نفس اماره را نیز تسخیر کند یعنی در آن جنگی که در درون دارد بر نفس اماره غلبه کند، بالاتر از این، اگر بخواهد عالم ملکوت را تسخیر کند، می تواند.
میثم تمار پیرمردی است که خدمت حضرت علی (علیه السلام) آمده است. این مرد چهار سال بیشتر در خدمت مولا امیرالمومنین (علیه السلام) نبود، قطعا سواد الفبا هم نداشت، این پیرمرد در این چهار سال با این سه خصلت زندگی کرد: فعالیت، استقامت و توجه به جوانب امر.
کارش به آنجا رسید که از اصحاب سر مولی امیرالمومنین (علیه السلام) شد. و این را چیز کوچکی به حساب نیاورید، خیلی استعداد می خواهد، خیلی سعه وجودی می خواهد تا بتواند اسرار حضرت علی (علیه السلام) را بگیرد.
نهج البلاغه گوید: مولی امیرالمومنین (علیه السلام) در آن موقع که دیگر کسی را نداشت شبها در بیابان می رفت و گودالی می کند و علم و اسرارش را برای گودال می گفت. علی (علیه السلام) می فرمود: ان هیهنا لعلما جما،(145) با فرضی که شاید دو سه میلیون نفر اطراف علی (علیه السلام) بودند اما میثم تمار از اصحاب سر علی (علیه السلام) می شود.
هنگامی که او را دستگیر کردند، به ابن زیاد گفت: مولایم علی (علیه السلام) فرمود که تو مرا به دار می زنی و زبان مرا هم می بری. ابن زیاد گفت: من تو را به دار می زنم ولی زبانت را نمی برم تا دروغ مولایت معلوم شود.
طناب دار را آماده کردند و حضرت میثم را به بالای دار کشیدند. میثم که به دنبال چنین منبری می گشت، شروع به مداحی حضرت امیرالمومنین علی (علیه السلام) کرد و گفت: مردم، علم ما کان و یکون و ما هو کائن را می دانم بیایی تا برایتان بگویم.
میثم ادعای بزرگی کرد، یعنی از زمان حضرت آدم تا حال هر چه واقع شده می دانم و الان در عالم آنچه واقع می شود می دانم و تا روز قیامت هم می دانم که چه خبر می شود. به مردم می گوید: بیایید تا برایتان بگویم، بعد هم می گوید این علم از خود من نیست، من از اصحاب سر علی (علیه السلام) هستم و مولایم امیرالمومنین (علیه السلام) این علم را به من آموخته و خبر داده است.
جذابیت میثم طوری شد که برای ابن زیاد خبر بردند که اگر میثم این چنین سخنرانی کند، مردم شورش می کنند و دارالاماره ات را خراب می کنند. لذا دستور داد همان طور که علی (علیه السلام) خبر داده بود، زبان او را هم بریدند.
بعد از دو سه روز یکی به پای دار می آید و می گوید: میثم، نماز شبهایت را می دانم، خدمتهای تو را به جامعه و اسلام می دانم، و می دانم که تو در این چهار سال چقدر فعالیت و استقامت برای اسلام داشتی، اما برای این که ابن زیاد خوشش بیاید تو را می کشم!
بعد با وسیله ای که در دستش بود به پهلوی میثم زد و او را به شهادت رسانید.
شما این دو نفر را با هم مقایسه کنید؛ انسان اگر سقوط کند، به عبارت دیگر اگر فعالیت و استقامت و توجه به جوانب کار نداشته باشد برای عالم ملکوتیش، آدمی بی تفاوت باشد، نه تنها مانند کرم مرتب در خود می تند، بلکه دائما رو به سقوط می رود؛ مصداقش همین شخصی است که پیش تمّار می آید، اول اقرار به گناه می کند بعد میثم را می کشد!
برعکس، اگر انسان سیر صعودی کرد و به طرف بالا حرکت کرد، بعضی اوقات به یک شب می تواند ره صد ساله را بپیماید و مصداقش میثم است که در مدت چهار سال به آنجا رسید که نه فقط عالم ملکوت را تسخیر کرد و ملک را دید، بلکه در جهاد با نفس اماره و این جهاد اکبر پیروز شد.
به قول خواجه عبدالله انصاری، چه خوش می گوید که: اگر به هوای پری، مگسی و اگر روی آب روی، خسی اما اگر آدم شوی، کسی. می گوید: اگر بتوانی در هوا راه بروی، اهمیت ندارد زیرا مگس هم می تواند، و اگر روی آب بتوانی راه بروی، کار مهمی انجام نداده ای زیرا کاه ریزه هم روی آب حرکت می کند. اما اگر بتوانی آدم شوی و اگر بتوانی به آنجا برسی که مانند آدم تشنه که آب را درک می کند، تو هم خدا را درک کنی و اگر بتوانی نفس اماره را کنترل کنی، نفس اماره برایت براق می شود و مانند پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تو را به آنجا می برد که به جز خدا نمی بینی، اگر چنین عملی کردی کار مهمی انجام داده ای.
به عبارت دیگر خواجه عبدالله انصاری می خواهد بگوید که اگر هدف را پیدا کردی، مردی وگرنه تا هدف را پیدا نکنی، روی آب راه رفتن و در وسط زمین و هوا پرواز کردن را مرتاضین هند هم می توانند. اینها چیزی نیست؛ انسان هر کاری که بخواهد می تواند انجام دهد، ولی شرط موفقیت این سه چیز است:
فعالیت، استقامت و توجه به جوانب کار
شما یک مقدار در این انقلابتان مطالعه کنید و ببینید چه موانع بزرگی برای استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب جلو آمد، چه راه مشکل و فوق العاده خطرناکی که معمولا همه می گفتند محال است، طلبه می گفت محال است، مدرس می گفت محال است، مرجع می گفت محال است و مردم هم می گفتند محال است. اما یک چیز بود و آن این که رهبر عظیم الشان انقلاب می گفت: باید بشود و می شود، و با فعالیت، استقامت و توجه به جوانب، یک نفری توانست به میدان آمده و پیروز شود.
بنابراین، در این جنگی که در درون ماست و از جنگ بیرون فوق العاده مشکلتر است، نگویی که نمی شود، انسان اگر بخواهد حتما می شود، می تواند بر نفس اماره مسلط شود و می تواند نفس اماره را کنترل کرده و سرافراز از این جنگ بیرون بیاید. اگر یک مقداری روی بحث امشب فکر کنید و راستی نسبت به آن فعالیت، استقامت و توجه به جوانبش را پیدا کنید، حتما می توانید به هر جا که می خواهید برسید: فاذا فرغت فانصب(146) فعالیت و استقامت داشته باش، مگو این فرصت تمام شد، پس دیگر نمی شود.
یاس و منفی بافی از چیزهایی است که فوق العاده برای انسان خطرناک است و معمولا آدمهای ضعیف، مخصوصا آنهایی که ضعف اعصاب دارند، به این منفی بافی و حالات یاس گرفتارند، و خیلی هم خطر دارد. انسان را از همه چیز عقب می اندازد، انسان منفی باف و مایوس، از دنیا و آخرت عقب می ماند، مرتب می گوید: نمی شود، در صورتی که از نظر اسلام نمی شود غلط است، روانشناسی هم می گوید غلط است، تجربه و تاریخ هم می گوید که نمی شود غلط است.
در تاریخ نظر کن و ببین که چگونه نمی شودها به می شودها تبدیل شده است؛ پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با آن همه موانع یکه و تنها بود، در مدت ده سال در مدینه، هفتاد و چهار جنگ برایش جلو آمد ولی مایوس نشد، مصیبتهای کمرشکن مکه از آن هفتاد و چهار جنگ مهمتر بوده است، سیزده سال در مکه هر مانعی را که می توانستند در پیش راهش افکندند، او را مورد ضرب و شتم قرار دادند، اطرافیانش را گرفته و شکنجه و آزار نمودند و بعضی از آنها را شقه کردند، سه سال در شعب ابیطالب او و یارانش را زندانی کردند که امیرالمومنین (علیه السلام) در نهج البلاغه می فرماید: روزها از گرما و شبها از سرما کار به اینجا رسید که زن و مرد ما پوست انداختند، و از تشنگی، گرسنگی بچه های ما مردند با اینهمه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از هدفش دست برنداشت و استوار ایستاد.
حضرت ابیطالب را خواستند و گفتند: به این پسر برادرت بگو اگر پول می خواهد او را سرور حجاز می کنیم، و اگر زن می خواهد بهترین زنهای حجاز را به او می دهیم، و اگر ریاست می خواهد ما همه حاضریم او را به فرماندهی بپذیریم و او دست از داعیه اش بردارد و به بت های ما کاری نداشته باشد.
حضرت ابیطالب خودش مسلمان درجه اول است و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را خوب می شناسد، ولی چون پیغام آور است، پیام را به حضرت می رساند، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در جواب می فرماید: به اینها بگو که اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارید - یعنی اگر عالم هستی را به من بدهید - و بگویید از داعیه ات دست بردار، دست برنمی دارم. با فعالیت و استقامت و توجه به کار توانست به آنچه که مطلوبش بود برسد، شاگردان مکتب آن حضرت نیز همین طور بودند. ملا صالح مازندرانی، از شاگردان مرحوم مجلسی بوده و مرحوم مجلسی دخترش را به عقد او در آورد؛ این دختر خانم از نظر فهم و استعداد خیلی عالی بوده و علاوه با آن مجتهده و متخصص در فقه و اصول نیز بوده است.
اولین شبی که عروس به خانه داماد آمد، داماد برای فردایش مطالعه نکرده بود، با خود گفت اول باید مطالعه کنم، مشغول مطالعه شد؛ اتفاقا در مسئله ای گیر کرد، یک دو ساعت روی آن فکر کرد، حل نشد، شب از نیمه گذشت و خیلی خسته شده بود هیچ به یاد عروس خانم نبود. از جا برخاست که بیرون برود و قدری استراحت کند تا فکرش آزاد شده و دوباره به مطالعه بنشیند.
وقتی از اطاق بیرون رفت، عروس خانم به سراغ کتاب آمد و حل مسئله ای را که داماد در آن مانده بود، نوشت و روی کتاب گذاشت و رفت. ملا صالح به اتاق آمد و مسئله حل شده را دید، کتاب را بسته، سپس متوجه حضور عروس خانم شد.
درباره حافظه ملا صالح می نویسند که او خیلی کم حافظه بوده است، به طوری که بعضی اوقات راه خانه اش را گم می کرد! اما همین شخصی که خانه اش را گم می کرد، بر اثر فعالیت و استقامت و توجه به کار به جایی رسید که توانست برای کتاب شریف کافی بهترین شرح ها را بنویسد؛ شرح کافی نوشتن، معنایش این است که نویسنده باید در اصول متخصص باشد، در تفسیر تخصص داشته باشد و نیز متخصص در روایات هم باشد؛ اگر این شرح را بخواهیم به صورت کتابهای معمولی چاپ کنیم تقریبا بیست جلد می شود!
چگونه می شود، کسی که خانه اش را گم می کرده به این مقام برسد؟ این بر اثر فعالیت، استقامت و توجه به جوانب کار است. به قول قرآن شریف فاذا فرغت فانصب، این که می گویند: چگونه ممکن است که انسان در این زمان خود را اصلاح کرده و گناه نکند، عذر است؛ بشر می تواند به جایی برسد که تصور گناه او را به تلاطم در آورد.
غزالی در احیاءالعلوم می نویسد: دو جوان در سفر حج همسفر شدند و در بین راه در جایی منزل کردند، یکی از آنها برای تهیه غذا رفت و دیگری نشسته بود و قرآن می خواند. یک وقت زنی بادیه نشین، جوان و با جمال وارد شد، جوانی که قرآن می خواند قدری پول از جیب خود در آورده به او داد، ولی دید کار بالاتر از اینهاست. تا توجه کرد که گناه در کار است، تلاطم درونی تمام وجودش را فرا گرفت و حالتی مانند زن بچه مرده پیدا کرد. زن جوان از دیدن این منظره فرار کرد. رفیقش آمد و او را خیلی ناراحت دیدت پرسید چه شده اینقدر ناراحتی؟ بغض گلوی جوان را گرفته بود و نمی توانست جواب بدهد، عاقبت بعد از گریه هایش گفت: خدا به فریاد من رسید، چون نزدیک بود که به گناه آلوده شوم. رفیقش نیز با شنیدن نام گناه گریان شد؛ جوان پرسید تو چرا گریه می کنی؟ گفت: گریه من از آن است که ممکن بود اگر من جای تو می بودم، گناه می کردم.
چگونه می شود که انسان به جایی می رسد که این گونه خود را کنترل می کند، یعنی در این جنگ درون این طور سرافراز بیرون می آید؟ قرآن شریف می فرماید: فاذا فرغت فانصب فعالیت، استقامت و توجه به جوانب کار این سه چیز می تواند انسان را به درجا عالی برساند این سه چیز باید با هم باشند که اگر یکی از آنها نباشد همان است که حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) می فرماید: ایاک و الکسل و الضجر فانهما یمنعانک حظک من خیر الدنیا و الاخره(147) یعنی مواظب باش که تنبل نباشی و همیشه با نشاط باشی، مخصوصا نشاط روحی داشته باشی، زیرا تنبلی و بی نشاطی تو را از خیر دنیا و آخرت باز می دارد؛ آدم تنبل نه دنیا دارد و نه آخرت.
قرآن و روایات اهل بیت (علیهم السلام) درباره تنبلی سخن بسیار دارد. در این مورد، روایتی قدسی بسیار تکان دهنده است: حضرت موسی (علیه السلام) در مناجات سوال می کند: خدایا، مبغوض ترین افراد نزد تو چه کسانی هستند؟ خطاب می شود: جیفه باللیل و بطال بالنهار یعنی مبغوض ترین افراد نزد من کسی است که از اول شب تا صبح بخوابد و به فکر آخرتش نباشد، و در روز هم تنبلی کرده و به فکر دنیایش نباشد؛ این شخص مبغوض ترین افراد، نزد من است.
نکته ای که در این عبارت بکار رفته این است که خداوند نمی فرماید: بطال باللیل و بطال بالنهار آن که برای آخرت و دنیایش تنبل است؛ می گوید: جیفه باللیل یعنی آن کسی که از اول شب تا به صبح بخوابد و به فکر آخرتش نباشد، مانند حیوانی مرده و متعفن است و مبغوض خداوند است.
انسان باید برای دنیا و آخرتش فکر کند و ابتغ فیما اتیک الله الدار الاخره و لا تنس نصیبک من الدنیا.(148)
انسان باید دو بال داشته باشد، خداوند فکر و سلامتی و جوانی اعطا کرده و همچنین امنیت و مال داده است، باید از این نعمتهای الهی برای آخرت و دنیا استفاده شود. همچنان که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمودند: من دو چشمی هستم یعنی هم دنیا و هم آخرت را مراعات می کنم و مسلمان آن است که برای دنیا و آخرتش هر دو فعالیت کند.
خداوند در سوره المزمل خطاب به پیامبر می فرماید: قم اللیل الا قلیلا... ان لک فی صبحا طویلا.
پیغمبر در روز فعالیت کن و شب را بیدار باش؛ انسان وقتی که شب بیدار شد و روز هم فعالیت کرد، هر جا که بخواهد می رسد، به دنیا بخواهد برسد، می رسد و به آخرت هم بخواهد برسد، می رسد؛ اگر ما بدون فعالیت بخواهیم به جایی برسیم، معلوم است که نمی شود.
این جوانهای عزیز که در جبهه افتخار می آفرینند، فعالند؛ معلوم است که اگر فعالیت نمی کردند به جایی نمی رسیدند. ما اگر در مجاهده با نفس بخواهیم تنبلی کنیم، معلوم است به جایی نمی رسیم و بدانید اگر فعالیت نکنید رو به سقوط هستید و بد است که انسان سقوط کند و سقوط هم مراتبی دارد.
حضرت موسی به مناجات می رفت، یک نفر او را دید و گفت: ای موسی به خدایت بگو چقدر من گناه کنم و تو مرا عذاب نکنی؟ موسی به محل مناجات رفت، پس از مناجات می خواست برگردد که خداوند فرمود: چرا پیغام بنده مرا نمی دهی؟ گفت: خدایا، خجالت می کشم، خودت می دانی که چه گفته است. خطاب شد: ای موسی، به او بگو بدترین عذابها را به تو داده ام، اما تو متوجه نیستی. بعد خطاب شد: مگر تو از نماز من، از مناجات با من و از برخاستن در دل شب لذت می بری؟ همین که شیرینی مناجاتم را از دلت برداشتم، بالاترین عذاب برای تو است.
این مرحله اول سقوط است و به قول قرآن شریف یک وقت به اینجا می رسد که همه چیز را تکذیب می کند: ثم کان عاقبه الذین اسؤا السوأی ان کذبوا بایات الله.(149) سقوط او به جایی می رسد که می گوید معاد چیست؟ دین چیست؟ به این هم اکتفا نمی کند، بلکه سقوطش به جایی می رسد که از گناه لذت می برد. و بالاتر از این از ظلم جنایت لذت می برد. دنیای روز به این درجه از سقوط رسیده است؛ در حالی که دم از تمدن می زند چه وحشی گریهایی که انجام نمی دهد. می نویسد در جنگی که کانادا با افعانستان بیچاره داشت یکی از تفریحهای نظامیان کانادایی این بود که با بچه ها بازی می کردند و آنها را وارونه و معلق در یک جا جمع کرده و تیرباران می کردند و از این کار لذت می بردند، زنها و مردها را در یک جا جمع کرده و به طوری که همدیگر را ببینند، بعد به یکی از آنها می گفتند بایستد، به مجردی که بلند می شد تیر بارانش کرده و قاه قاه می خندیدند؛ زن و مرد را در یک خانه جمع کرده و خانه را آتش می زدند و از این کار لذت می بردند.
ما سرگذشت حجاج بن یوسف ثقفی را که در تاریخ می خواندیم، باور نمی کردیم، اما حالا می بینیم. بشر اگر سقوط بکند خیلی عجیب می شود. درباره حجاج می نویسند: دسر غذایش این بود که یکی از شیعیان علی بن ابی طالب (علیه السلام) را می آوردند و در مقابلش سر می بریدند و برای این که زود نمیرد یک ظرف داغ روی سرش می گذاشتند و از این منظره لذت می بردند و قاه قاه می خندیدند.
یک روز کسی را آوردند که در مقابل حجاج الله اکبر گفته بود، حجاج به او گفت: چرا الله اکبر گفتی؟ گفت: مگر الله اکبر گفتن جرم است؟ حجاج گفت معلوم است زبان درازی هم داری و دلت هم خیلی قوی است. فوری دستور داد جلاد بیا و دل این مرد را بیرون بیاور تا ببینم قوی است. جلاد شکم مرد را پاره کرد و قلبش را بیرون آورد و نشان حجاج داد. حجاج هی نگاه می کرد و قاه قاه می خندید، مرد دست و پا می زد و حجاج هم با خنده مرتب می گفت: قلبت که قوی نیست
بشر اگر سقوط کند، چنین می شود خیال نکنید که شیطان و نفس اماره حد توقف دارد، نه؛ اگر انسان در این جنگ درون فعالیت و استقامت نداشته باشد و مواظبت از این جنگ نکند، یقین داشته باشید که مغلوب می شود، و وقتی مغلوب گردید، به سقوط کشانده می شود، و وقتی سقوط کرد حجاج بن یوسف ثقفی و صدام از آن بیرون می آید.
شما خیال می کنید که صدام از اول چنین بود؟ نه، فطرت خدایی داشته است؛ یا فکر می کنید که حجاج بن یوسف ثقفی از اول خون آشام بوده است؟ فرمانده او عبدالملک مروان همیشه در مسجد بوده است. خود عبدالملک می گوید: اگر در مقابل پشه ای را می کشتند ناراحت می شدم، اما اکنون آن چنان تغییر کرده ام که حجاج برایم می نویسد که فوج فوج سر بریده ام و من چنان که هیچ رخ نداده است.
در روایت می خوانیم که یهودی ها در یک شب یکصد و بیست پیغمبر را از بین اسرائیل کشتند و صبح چنان بوده که هیچ امری رخ نداده و وضعیت عادی خود را داشتند. این سقوط بشر است خیال نکنید که ما از این سقوط برکناریم، ممکن است ما از مشاهده ذبح یک مرغ ناراحت شویم اما در محل کارمان آبروی مردم را ببریم، پشت سر دیگران غیبت کنیم و یا اشاعه فحشا نماییم، تمام اینها مراحلی از سقوط است.
شما معلمین که نخبه هستید، آیا در میان شما کسانی نیستند که در دفتر مدرسه دورویی دارند؟ در حضور، با دوست خود گرم و صمیمی هستید ولی در غیاب، از او غیبت کرده و آبروی او را می برند؟ باید بگویم چرا هستند ولی آن قدر این عمل برای آنها عادی شده که مثل این که هیچ کاری انجام نداده اند. به قول پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که می فرمود: کم کم کار به اینجا می رسد که غیبت مثل نقل مجلس می شود، یعنی از آن لذت می برند و اگر یک ساعت در دفتر مدرسه بودند و از کسی غیبت نشد، مثل این که گمشده ای دارند. این معنی می رساند که عمل غیبت نه تنها عادی شده بلکه تبدیل به اعتیاد شده است، این نشانه سقوط بشر است. غیبتی که آن قدر گناه دارد که قرآن شریف می فرماید: چاهی در جهنم است که مخصوص آدم غیبت کن است یعنی آدم غیبت کن را نه فقط در جهنم می برند، بلکه او را به سلولی در داخل جهنم وارد می کنند.
قرآن کریم می فرماید: کسانی که شخصیت دیگران را بکوبند و زبانشان نیش دارد، نه فقط به جهنم برده می شوند بلکه به داخل چاهی در جهنم انداخته می شوند.
از امام حسین (علیه السلام) روایت شده که می فرماید: این چنین شخص نه تنها در سلول ای از جهنم می رود، بلکه به صورت یک سگ در می آید و داخل آن سلول می شود. باز می فرماید: نه تنها به صورت یک سگ در می آید بلکه غذایش نیز چرک و خون است، همان چرک و خونهایی که از خود غیبتها کرده است.
امام می فرماید: این چنین آدمی وقتی از آن چرک و خون می خورد شکمش پاره پاره می شود، اما ای کاش فقط پاره پاره می شد و تمام می شد. نه قرآن می فرماید: کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غیرها(150) یعنی وقتی معده و روده ها پاره پاره می شود، دوباره روییده می شود؛ استخوانها شکسته می شود، اما دوباره درست می شود. تمام این عذابها را آدمی با دست خود تهیه کرده است.
خوب، این گناه غیبت از نظر قرآن و از نظر روایات و این هم گناه زخم زبان و نمامی و سخن چینی و شکستن شخصیت دیگران. شما ای عزیزان من، مواظب باشید و گناه نکنید و مواظب باشید که شخصیت دیگران را نشکنید.
قرآن مجید در سوره همزه می فرماید:
ویل لمل همزه لمزه، الذی جمع مالا و عدده، یحسب ان ماله اخلده، کلا لیندذن فی الحطمه، و ما ادریک ما الحطمه، نارالله الموقده، التی تطلع علی الافئده.(151)
وای بر کسی که غیبت کند، وای بر کسی که زخم زبان بزند و زبانش نیش داشته باشد، و وای بر کسی که شخصیت دیگران را بکوبد، و وای بر کسی که مانند کرم در این دنیا می تند. و این ویل چاه جهنم است: لینبذن فی الحطمه یعنی او را می اندازند به حطمه، و ما ادریک ما الحطمه چه می دانی که حطمه چیست؟ حطمه آتشی است که استخوان می شکند، نه تنها پوست را می سوزاند بلکه استخوان می شکند. نار الله الموقده، التی تطلع علی الافئده نه فقط پوست می سوزاند، بلکه آتشی است که دل می سوزاند.
آتشهای دنیا پوست را می سوزانند، اما آتش آخرت که نتیجه زخم زبان است، همانند زخم زبان دل را می سوزاند. التی تطلع علی الافئده.
قرآن می فرماید، این گونه آدمها، هنگامی که در سلول جهنم با خدا سخن می گویند، با بیان اخسئوا فیها و لا تکلمون(152) مواجه می شوند - عرب وقتی بخواهد یک سگ را براند کلمه اخساء را بکار می برد - اینان در جهنم به این درجه از پستی می رسند که خداوند در جوابشان می فرماید: اخسئواء و این عذابی است که خود تهیه کرده اید.
شما ای عزیزان من، شخصیت دیگران را نکوبید که کوبیده می شوید، اگر اینجا هم کوبیده نشوید که می شوید، در روز قیامت می شوید. آتش جهنم کوبندگی دارد. کسی را نسوزانید که این دنیا سوخته می شوید، اگر اینجا هم سوخته نشوید، یقین داشته باشید که آتش جهنم دل می سوزاند. غیبت نکنید و بدانید که اگر اینجا پشت سرتان غیبت نکردند که می کنند، سلول جهنم را برای خود آماده ساخته اید.
خلاصه کلام، انسان اگر در این جنگ درون پیروز نشود، مصیبت و سقوط است. ذرءنا لجهنم(153) و به بیان قرآن مثل این که برای جهنم خلق شده، مرتب به سوی جهنم می رود و خیلی تند هم می رود.

بخش اول: گفتار هفدهم

اخلاص

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم، رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقدة من لسانی، یفقهوا قولی.
در جلسه گذشته گفته شد که اگر کسی گفتارش برای خدا باشد، کردارش برای خدا باشد، نیت و افکار او هم برای خدا باشد و به عبارت قرآن کریم به تمام گفتار و کردار و افکار او رنگ خدایی زده شود، پروردگار عالم همیشه به فریادش می رسد و در دنیا و آخرت پناه او خداست و معلوم است که اگر پناه کسی خدا باشد در هر کاری پیروز است؛ در جنگ درون پیروز است و در جنگ بیرون پیروز است، برای رسیدن به هدف عالی پیروز است. برای رفع موانع و مشکلات پیروز است و به قول قرآن شریف ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم.(154)
اگر با خدا باشید خدا با شماست؛ اگر شما با خدا باشید ثابت قدم خواهید ماند یعنی دست عنایت خدا همیشه روی سر شماست و در هر کاری پیروز خواهید شد.
شاید بیشتر از صد آیه در قرآن باشد که پروردگار عالم وعده داده به این که آدم باتقوا در دنیا و آخرت سعادتمند است؛ شاید بیشتر از بیست آیه قرآن می فرماید که دست عنایت خدا روی سر آدم باتقوا است.
آدم باتقوا پناهش خداست، آدم باتقوا از طرف خدا نعمت دارد و بالاخره خدا در هر کاری، به فریاد انسان باتقوا می رسد؛ از جمله در بحث ما این جهاد اکبر که در درون خود داریم که دائما انسانیت ما، آن بعد انسانی ما با حیوانیت ما می جنگد، معنی ندارد که انسان خود به خود بتواند پیروز شود، اگر بخواهیم پیروز شویم باید خدا را داشته باشیم.
قرآن کریم می فرماید: اگر می خواهی خدا را داشته باشی کاری کن که نیت و فکرت، گفتار و کردارت برای خدا باشد. این کار مشکل است، اما از طرف دیگر اگر محرک عمل غیر خدا باشد از نظر قرآن بت پرستی است.
اگر محرک انسان در افکارش، گفتار و کردار و نیاتش، هوی و هوس شد، شیطان محرک او شد، محرک او این دنیا (به معنی عام) شد، قرآن با کمال صراحت می فرماید: تو بت پرستی أفرایت من اتخذ الهه هویه و اضله الله علی علم.(155)
الم اعهد الیکم یا بنی آدم ان لا تعبدو الشیطان انه لکم عدو مبین.(156)
بنابراین اگر بخواهیم از نظر قرآن بت پرست نباشیم، اگر بخواهیم یک زندگی با امنیت خاطر داشته باشیم که در آن دلهره و اضطراب خاطر نباشد، از نظر قرآن چاره ای نیست جز این که پناه ما خدا باشد؛ قرآن شریف می فرماید: اگر می خواهی من پناه تو باشم باید باتقوا باشی.
بسم الله الرحمن الرحیم، الم ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین.(157)
دست عنایت و یاری من روی کسی است که با تقوا باشد.
چیز دیگری که باید به آن توجه داشته باشیم این است که اگر کاری کنیم که همه اعمالمان برای خدا باشد، بسیاری از صفات رذیله از ما دفع می شود و صفات خوب بسیاری را به دست خواهیم آورد؛ ضعف اعصابها، غصه ها، نگرانی ها، کینه توزیها و... همه زیر سر این است که در گفتارمان، در کردار و نیاتمان محرک ما خدا نیست.
اگر انسان برای خدا کار کند، برای خدا بگوید، برای خدا نیت داشته باشد، دیگر کینه توز نمی شود، غضب نمی کند، به کسی سوءظن پیدا نمی کند، دیگر دشمن کسی نمی شود، به دیگری حسادت نمی ورزد، دچار ضعف اعصاب نمی شود و بالاخره در زندگی او داد و فریاد غیر انسانی نخواهد بود. مثالی بزنیم:
یک زن خانه دار زمانی برای خدا خانه داری می کند، بچه داری می کند، بچه داری و شوهرداری می کند، می گوید: چون خدا فرموده، شوهرداری را دوست دارم، به خاطر خدا شوهرداری می کنم و هیچ توقع بارک الله هم از شوهر ندارم؛ می گوید چون خدا فرموده زنی که در خانه کار کند مثل این است که در جبهه (آنهم در خط مقدم) کار می کند، لذا توقع ندارد که پسرش بگوید بارک الله غذا را خوب پختی، انتظار ندارد که شوهرش به او بگوید امروز چه غذای خوبی دست کردی، برای این که محرک او در کارخانه خدا بود، این شوهر چه تقدیر بکند چه نکند بچه داری می کند اما نه برای این که بچه بزرگ شود و به درد او بخورد، شما چقدر به درد پدر و مادرتان خوردید که پسر یا دخترتان بخواهد کاری برایتان بکند؟ اما او می گوید خدا فرموده اگر زنی برای این که بچه مسلمانی تحویل جامعه بدهد آبستن شود، آبستنی او برای خداست، وقتی که وضع حمل می کند وضع حملش هم برای خداست.
روایت داریم وقتی از این زن بچه متولد می شود، مثل این است که خودش از مادر متولد شده باشد، دیگر هیچ گناه ندارد، همه گناهان او آمرزیده می شود.
روایت دارد وقتی زنی بچه اش گریه می کند، از خواب بلند می شود و او را شیر می دهد، بی خوابی می کشد و بر گریه بچه اش صبر می کند مثل این است که غلامی را خریده و آزاد کرده باشد.
او می گوید که برای خدا آبستن هستم، برای خدا سختی آبستنی را بر خود تحمل می کنم، برای خدا تربیت می کنم، وقتی هم که وارد جامعه شد می خواهد به درد من بخورد یا نخورد. اتفاقا وقتی برای خدا شد به درد خواهد خورد، باقیات صالحات می شود و به قول قرآن قرة اعین می شود، چشم روشنی دنیا و آخرتش می شود، این زن دیگر کینه توز نمی شود، چرا؟ برای این که هنگامی کینه توز می شود که کار می کند برای این که شوهرش از او تقدیر و تشکر کند، وقتی که شوهر تقدیر نمی کند آن توقع برآورده نمی شود، خواه ناخواه اختلاف پیدا می شود؛ وقتی هم که بچه بزرگ می کند تا در آینده کمک او بشود و بعد می بیند دختری آمد و این فرزندش را برد و تمام شد، حالت مادر شوهری او گل می کند، کینه توز می شود و یا وقتی که در خانه برای خدا کار نمی کند، بلکه برای این که کاسه جایی رود که قدح باز آید، برای این که شوهر به او بگوید تو خوب زنی هستی، زنها به او بگویند این چه زن خانه داری است، توقع او بر نمی آید؛ وقتی هم توقع برنیامد خواه ناخواه ضعف اعصاب از این جا شروع می شود، در مقابل شوهر قد علم کردن و زبان درازی کردن از اینجا سرچشمه می گیرد و بالاخره وقتی که کار برای خدا نشد مصیبتهای فراوانی در بردارد.
اگر یک مرد هم بای خدا زحمت بکشد تبرای این که الکاد لعیاله کالمجاهد فی سبیل الله اگر مردی کار بکند برای این که زن و فرزندش در رفاه باشند مثل این است که در جبهه (در خط مقدم) کار کند؛ صبح که از خانه بیرون می رود محرکش خداست، محرکش این است که زن و فرزند در رفاه و آسایش باشند: مثل شما سر کلاس می رود، وقتی به کلاس رفت به فکر این نیست که حقوقش چیست؟ یا مدیر کیست؟ یا رتبه چیست؟ به فکر این است که می توانم او را تربیت کنم؛ نسازم، مسئولم و خدا فرموده اگر بتوانی یک بچه مسلمانی را بسازی؛ مثل این است که جهان را زنده کرده باشی، محرکش این است و وقتی محرک این شد خواه ناخواه دیگر در کلاس دچار ضعف اعصاب نمی شود، دیگر به فکر این نیست که آیا به او رتبه می دهند یا نه؟ رفیقش بر او مقدم شده یا نه؟ اصلا فکرش را نمی کند، کاری بوده که برای خدا کرده و پروردگار عالم هم دیده، وقتی هم که به خانه می آید اگر گوشت پخته نشده، نشود؛ اگر برای خدا نباشد کاسه جای رفته قدح باید پس بیاید، اگر به این فکر باشد که من از صبح تا ظهر زحمت می کشم پول پیدا می کنم و به خانه می آیم تا در خانه استراحت کنم، حالا که به خانه آمدم می بینم که هیچ خبری نیست؛ در این موقع است که عصبانیت شروع می شود، کینه توزی، حسادت، تکبر و جاه طلبی شروع می شود. اما اگر برای خدا به خانه پول می برد نه برای این که زنش هم کار کند، این آدم به جایی می رسد که اگر همسرش هم در خانه بداخلاق باشد خوشحال است، اگر در خانه از او تشکر بکنند خیلی اهمیت نمی دهد، برای این که می ترسد محرکش تشکر بشود، محبت زن بشود اما اگر زنش زبان درازی کند خوشحال است. چرا؟ به خاطر این که برای خدا کار کرده است و از هیچ کس هم انتظار تشکر ندارد و می ترسد که اگر کسی از او تشکر کند آن اجرش هم از بین برود؛ دیگر اختلاف خانوادگی پیدا نمی شود، کینه توزی نیست، ضعف اعصاب و غضب نیست.
برای این که مطلبم قدری جا بیفتد جمله ای از غزالی برای شما نقل می کنم، ببینید کار برای خدا یعنی چه و خوشا به حال آن زن و مردی که بتوانند به افکارشان گفتار و کردارشان رنگ خدای بدهند، و این را هم به شما بگویم که رنگها فرق می کند، یک دفعه جسمی را رنگرز رنگ می کند، این رنگ می رود، چیزی نیست. اما یک دفعه خدا رنگ می کند مثل رنگ مرغی که سیاه است و دیگر رفتنی نیست:
صبغه الله و من احسن من الله صبغه.(158)
رنگ خدا چه رنگ خوبی است.
عزیزان من کاری بکنید که در زندگی محرک شما خدا باشد، مشکل است اما خیلی لذت بخش است.
غزالی در احیاء العلوم می نویسد کسی را به حکومت حمص انتخاب کردند، - حمص الان یکی از استانهای شام است و آن وقت مملکت مستقلی بوده، تقریبا نیمچه مملکتی بوده، زمانی نصرانی نشین بوده و بعد آن را گرفتند و یکی از استانهای مهم اسلام شد. - از مدینه به آنجا استانداری فرستادند، این استاندار مدتی در آنجا کار کرد بعد از طرف مردم از این استاندار شکایتی فرستاده شد، وقتی این شکایت رسید استاندار را خواستند؛ آقای استاندار با پای پیاده و یک کوله بار از شام به مدینه آمد و بدون اینکه کسی را ببیند و ملاقاتی با کسی و خویشی بکند مستقیما به دربار رفت - معلوم است که دربار مسجد بوده - به آنجا رفت. به او گفتند: برای این تو را خواستیم که از تو شکایتی شده است. گفت: شکایت چیست؟ گفتند این شکایت سه جمله دارد:
1. می گویند صبحها دیر از خانه بیرون می آیی، دیر به محل کار می آیی. گفت: بله اشکالشان درست است.
2. می گویند: شما شبها اصلا پیدایتان نیست و فقط روزها به درد مردم می رسی. گفت: بله، این اشکال هم وارد است و مطابق با واقع است.
3. از و شکایت کرده اند که هفته ای یک روز اصلا پیدا نیستی، نه روز و نه شب. گفت: این اشکال هم وارد است.
گفتند اگر اینها اشکال است جواب چیست؟ گفت: هر سه اشکال جواب دارد؛ اما اشکال اول که من از خانه دیر بیرون می آیم، سببش این است که کارخانه را بین خود من و همسرم تقسیم کرده ام و پختن نان به عهده من است (آن وقت ها این طور بوده که هر روز صبح باید نان بپزند) من خمیر درست می کنم و به نماز می روم، از نماز که می آیم این خمیر ور نیامده لذا مجبورم بنشینم تا این که خمیر ور بیاید و نان را می پزم و بعد از خانه بیرون می آیم. گفتند: جوابت پذیرفته شده است.
اما دوم که شبها پیدا نیستم، برای این که من وقتم را بین مردم و خدا قسمت کرده ام، شبهایش را به خدا داده ام و روزها را به مردم، لذا روز را تماما در اختیار مردم هستم اما دلم می خواهد که در شب با خدا رابطه داشته باشم، تا آن اندازه که مجبورم، بخوابم و بعد از آن هم با خدا رابطه داشته باشم. گفتند: این جواب هم قبول است.
اما سوم جوابش این است که من لباس عوضی ندارم، لذا به ناچار هر هفته روز جمعه پیراهنم را همسرم می شوید و لباسی ندارم که بپوشم و بیرون بیایم، برهنه هستم، در خانه می نشینم و چون هوای حمص سرد است مثل مدینه نیست که لباس زود خشک شود، تا لباسم خشک شود و به حمام بروم، روز تمام می شود. گفتند: این جواب را هم قبول کردیم، پولی به عنوان جایزه به او دادند.
یک استاندار نان پز، بی لباس و مقدس است، جا دارد که جایزه ای بگیرد لذا به او جایزه ای دادند و گفتند به سر کارت برگرد. قبل از آن که به خانه برود به مسجد رفت، به موذن گفت: به مردم حمص بفهمان که استاندارتان پول دار شده است و این پول مربوط به بیت المال نیست بلکه مربوط به خودش است و چون مربوط به خود اوست آن تقسیمهای بیت المال نباید در کار باشد. گفت که به فقراء و ضعفاء و بینوایان بفهمان که استاندارتان پولدار شده، کدام استاندار؟ آن که از دستش شکایت کردند، از حمص از شام با پای پیاده به مدینه فرستادند و از مدینه با پای پیاده به محل خودش فرستادند. عده زیادی از همین مردم به نزدش آمدند، او هم پولها را نشمرده مشت مشت داد، یک کوله بار پول! مقداری از آن پول ماند، دیگر کسی نبود، پولها را برداشت به خانه رفت. زنش گفت: کجا بودی؟ چه شد؟ قضایا را برای همسرش نقل کرد و گفت: بالاخره پولها را به همین حمصیها دادم، به همین شاکی ها، یک مقدارش هم مانده. گفت: آقا خوب است با این مقدار پول که مانده بروی و یک کنیز بخری تا دیگر اقلا نان نپزی و به هردوی ما کمکی شده باشد. گفت: ای زن، کار لازمتر در میان است (و او نمی دانست که چیست.) چند روزی طول نکشید که فقیر بینوای محتاجی به در خانه اش آمد و او همه آن پولها را به فقیر داد و وقتی که فقیر رفت به زنش گفت: آیا این بهتر از آن نبود که من در تو در خانه کار نکنیم و خدا هم به ما پاداش ندهد. ولی این صدقه باقی بماند؟ کار و خستگی من و تو از بین می رود، اگر خسته شده ای استراحت می کنی، این خستگی از بین می رود اما آن که باقی می ماند صدقه است، دل کسی را خوش کردن، دل یک مسلمان را به دست آوردن، این باقی می ماند. معلوم است که همسر استاندار این حرف را می پسندد. گفت: آری به راستی چنین است.
چطور می شود که یک نفر به این مقام می رسد که محرک او فقط و فقط خدا باشد؟ اگر نان می پزد برای خداست نه برای این که اهل حمص او را تحسین کنند، اگر شبانه روز زحمت می کشد برای خدا می کشد نه برای این که اهل حمص به او بگویند به، چه آدم خوبی است! اگر لباس عوضی ندارد و در بیت المال تصرف نمی کند برای خداست نه برای این که حکومت وقت به او بارک الله بگوید؛ وقتی هم پول پیدا می کند به خاطر خدا انفاق می کند نه بای اینکه آنها به او بگویند بارک الله انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاءا و لا شکورا(159)، یعنی برای خدا می دهیم و چیزی هم نمی خواهیم که یکی به ما بارک الله بگوید و از ما تشکر کند. وقتی چنین شد دیگر کینه توز نمی شویم.
این آقای استاندار حالا که بر می گردد باید مثل مار زخمی باشد لااقل بالای منبر برود، مردم را بخواهد و گله کند: آی مردم، برای چه رفتید و شکایت کردید؟ برای چه مرا از شام به حمص فرستادید؟ آخر من که تقصیر ندارم، چقدر شما آدمهای بدی هستید. اما این حرفها نیست، به جای این که گله کند یا ظلم کند و کتک بزند، خوبی می کند، پولی را که به او جایزه دادند همان پول را به آنهایی می دهد که از او شکایت کردند، این استاندار دیگر در زندگی من و من ندارد؛ من و من ها در خانه، کینه توزیها در خانه، اختلاف خانوادگی در خانه، داد و فریادهای مرد در خانه، زبان درازی زن در خانه همه و همه ناشی از این است که محرک ما در زندگی خدا نیست.
این آیه در موارد زهرای عزیز است، زهرای مرضیه (سلام الله علیه) روزه بوده، حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) هم روزه مستحبی گرفته بودند، زهرای اطهر (علیه السلام) به دست خود غذایی تهیه کرده بود؛ نمی گوید که من بی بی هستم و او کلفت است انما نطعمکم لوجه الله محرک خداست. درباره زهرای مرضیه (سلام الله علیه) دارد که یک وقتی از کار خسته شده بود (قریب 9 سال در خانه امیرالمومنین (علیه السلام) بود، مادر 5 فرزند شد که آخرینش را سقط کرده بود؛ خانه داری زهرای مرضیه آسان نبود باید نان بپزد، نه فقط باید نان بپزد، باید با آسیابی دستی جو یا گندم آسیاب کند) پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدند و دیدند که بچه در دامن حضرت دارد شیر می خورد و حضرتش دستش به آسیاب است و از اثر خستگی خوابش برده است. بیدارش کردند، فرمودند: زهرا جان، بچش تلخی دنیا را برای شیرینی آخرت.
عزیزم محرم تو خداست، وقتی محرک خدا شد دیگر اینها خیلی آسان است، آسان؛ اگر محرک انسان خدا باشد کار فوق العاده مشکل، فوق العاده آسان می شود اگر کار برای ما سنگین است به خاطر این است که محرک ما خدا نیست.
زهرای مرضیه (علیه السلام) کلفت نداشت، اسلام رونقی گرفت لذا تصمیم گرفت بیاید و از پدرش تقاضای یک کلفت کند. پیش پدر آمد، پدر توجه داشت اما نمی خواست به زهرا (علیه السلام) نه بگوید. وقتی نشست به زهرا (علیه السلام) فرمود: عزیزم وقتی که از نمازت فارغ شدی، 34 مرتبه بگو الله اکبر، 33 مرتبه الحمدلله و 33 مرتبه هم بگو سبحان الله؛ این ذکر از دنیا و آنچه در آن هست برای تو بهتر است. تقاضا دارم این تسبیحات حضرت زهرا (علیه السلام) را شأن نزولش را عرض کردم، بعد از نماز بخوانید خیلی اثر دارد، یکی این که موجب عاقبت بخیری است، دیگر این که رو قیامت می توانی دست به دامن حضرت زهرا (علیه السلام) بزنی که من آن کسی هستم که همیشه به تسبیح تو اهمیت می دادم.
امام صادق (علیه السلام) فرمودند: تسبیح جده ام حضرت زهرا (علیه السلام) بعد از نماز، پیش من از هزار رکعت نماز بهتر است، نه این که ثوابش بیشتر باشد بلکه افضل است یعنی بهتر دوست دارم، خیلی ثواب دارد و خیلی هم پیش ائمه طاهرین (علیه السلام) مطلوب است. زهرای عزیز (علیه السلام) متوجه شد که پدرش نمی خواهد کلفت بدهد، پیش مولا امیرالمومنین (علیه السلام) آمد و گفت: رفتم کلفتی بگیرم اما پدرم چیزی به من داد که از دنیا و آنچه در او هست بهتر است. آن چیست؟ 34 مرتبه الله اکبر، 33 مرتبه الحمدلله و 33 مرتبه سبحان الله. این زهرای مرضیه (علیه السلام) بود با این وضعش.
بالاخره زمانی اسلام رونق گرفت، پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خودش فضه خادمه را برای حضرت زهرا (سلام الله علیه) آوردند. جمله پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به حضرت زهرا (علیه السلام) این است که فرمودند: زهرا جان، او هم انسانی مثل توست، همان طوری که تو از کاری خسته می شوی او هم خسته می شود، همین طور که تو استراحت را دوست داری او هم استراحت را دوست دارد، بنابراین کارهای خانه ات را قسمت کنید، یکروز کار خانه مال تو و روز دیگر مال فضه باشد.
الان در میان عربها مشهور است که می گویند امروز روز کار فضه است. کارها قسمت شده بود؛ یک روز حضرت زهرا (علیه السلام) با دست مبارکش جو را آسیاب می کرد، آرد جو را پخت و با کلفتش می خورد، یک چنین غذایی را تهیه کرده بود؛ موقع افطار شد، یک کسی آمد و گفت، من فقیرم، مسکینم، مرا یاری کنید. حضرت زهرا (علیه السلام) آمد و افطار خودش را برداشت و مابقی را هم که جمعا شش دانه می شد به فقیر داد و فقیر رفت. حضرت زهرا (علیه السلام) دوباره از آردی که در خانه بود نان درست کرد و برای افطار آماده شدند. یکی دیگر آمد و گفت: اسیری هستم، چیزی ندارم، به من کمک کنید. بار دوم 6 قرص نان را به اسیر داد و او رفت. بار دیگر حضرت برخاست و با دست مبارکش شش عدد نان تهیه کرد. یکی دیگر آمد و گفت: یتیمی هستم، به من رحم کنید، بار سوم شش دانه نان را به یتیم دادند. بالاخره آخر شب شد و به قول روایات با آب افطار کردند و بی شام خوابیدند، آیه آمد: انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاءا و لا شکورا.
اگر نان پخته ام محرکم خدا بود از هیچ کس توقع تشکر نداشته ام و اگر به گدا دادم، به یتیم دادم، به اسیر دادم محرکم خدا بود، چیزی جز خدا در زندگی محرک ندارم.
تقاضا دارم محرک شما خدا باشد، خانمها، محرک شما خدا باشد. آقایان، محرک شما خدا باشد نه این که بخواهید دیگران شما را تحسین کنند؛ یقین داشته باشید تحسین دیگران کسی را به جایی نمی رساند. اگر شخصیت می خواهید با خدا باشید، اگر در زندگی خوشی می خواهید با خدا باشید:
فای الفریقین احق بالامن ان کنتم تعلمون الذین آمنوا و لم یلبسوا ایمانهم بظلم اولئک لهم الا من و هم مهتدون(160)
یعنی اگر می خواهید یک زندگی خوش و با امنیتی داشته باشید که دل آرام بگیرد، با خدا باشید و در زندگیتان گناه نباشد.
ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل لهم الرحمن ودا(161) یعنی اگر کسی به خدا باشد کارش به آنجا می رسد که محبتش در دلها ریخته می شود، همه او را دوست دارند، ابهت او در دلها ریخته می شود و همه از او حساب می برند.
زن با شخصیت آن زنی است که دست عنایت خدا روی سرش باشد؛ مرد عزیز با ابهت آن مردی است که دست عنایت خدا بر سرش باشد.
خلاصه بحث این که از چیزهای با اهمیتی که برای بحث ما مفید است و نیروی بزرگی که باعث می شود در زندگی پیروز شویم این است که انسان کاری بکند که مدد کارش خدا باشد. اگر مددکارتان خدا شد کم کم به اینجا می رسید که شیطان دیگر نمی تواند با شما کاری داشته باشد؛ کم کم به جایی می رسید که نفس اماره کنترل شده است، مثل اسب چموش دهنه شده است.
قرآن می فرماید: اگر به راستی کاری کردید که کمک کار شما خدا شد یقین داشته باشید که در آن جنگ پیروزید یعنی اسب سرکش را دهنه می کنید و در جنگ خارج هم دشمن جرات ندارد پیش شما بیاید و شیطان قسم خورده که دیگر تیغم به او نمی رسد و نمی توانم پیش این شخص بروم، یعنی من می خواهم که او را نابود کنم ولی نمی توانم: فبعزتک لا غوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین،(162) خدایا همه را گمراه می کنم و در جنگ درون همه را شکست می دهم مگر آن کسانی که دست عنایت تو روی سرشان باشد مگر کسانی که فکرشان رنگ خدایی داشته باشد، گفتارشان رنگ خدایی داشته باشد، کردارشان رنگ خدایی داشته باشد.