فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

بندگی خدا

قبل از آن که وارد بحث شویم، لازم است در رابطه با قرآن تذکری به شما بدهم و آن این که وقتی قرآن خوانده می شود، باید ساکت باشید و به آن گوش فرا دهید. قرآن مجید می فرماید: و اذا قری القرآن فاتسمعوا له و انصتوا(135) و هنگامی که قرآن خوانده می شود، ساکت باشید و به آن گوش فرا دهید.
قرآن جذابیت دارد و دل را نورانی می کند. و انصتوا یعنی همه ساکت باشید.
یکی از علمای اصفهان می گفت: با جمعی در مسافرت حج بودیم، در مدینه یک نفر از ما فوت شد. پس از دفن مجلس ختمی برایش گرفتیم و یکی از قراء اهل تسنن را دعوت کردیم تا بیاید و قرآن بخواند. قاری به مجلس آمد و نشست، اما قرآن نمی خواند. به او گفتیم قرآن بخوان. گفت: شما مشغول حرف زدن هستید، و تا ساکت نشوید، قرآن نمی خوانم. همه ساکت شدیم، باز دیدیم که قرآن نمی خواند؛ گفت: طرز نشستن شما متناسب با مجلس قرآن نیست. همه دو زانو نشستیم، دیدیم باز قرآن را شروع نمی کند، گفتیم بخوان، گفت: هنوز مجلس برای قرائت قرآن مناسب نیست، زیرا در دست بعضی چای و سیگار است. چای و سیگار را که متوقف کردیم، قاری سنی آیه ای از قرآن را تلاوت کرده و مجلس را ترک کرد. آیه ای که تلاوت کرد، این بود: و اذا قرء القرآن فاستمعوا له و انصتوا.
لذا از همه شما تقاضا دارم، در مجلس قرآن به تلاوت قرآن گوش دهید که هم از جهت احترام به قرآن لازم و واجب است، و هم برای تقویت روح انسان مفید است.
حرف زدن در جلسه ای که قرآن خوانده می شود، بی احترامی به قرآن است. و بنا به روایتی که از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده، قرآن در همین دنیا به کسانی که به آن احترام نگذارند نفرین می کند.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
اذا التبست علیکم الفتن کقطع الیل امظلم فعلیکم بالقرآن فانه شافع مشفع و ما حل مصدق و من جعله امامه قاده الی الجنه و من جعله خلفه ساقه الی النار(136)
یعنی وقتی فتنه ها و گرفتاریها، رنج و بلا شدید، پیدا شد؛ برای رهایی از بلاها به قرآن متمسک شوید، زیرا قرآن دعا می کند و شفیع می شود، و شفاعتش نیز پذیرفته می شود؛ نفرین می کند و نفرین او نیز پذیرفته می شود. هر کسی قرآن را سرمشق زندگیش قرار بدهد، بهشت او از همانجا شروع می شود، تا به جهان آخرت برسد.
بنابراین شایسته است که جلسه قرآن خیلی ساکت باشد، و شنوندگان با کمال ادب و احترام به آن گوش دهند.
استاد بزرگوار ما آیه الله العظمی بروجردی (ره) از استادشان، مرحوم آقا میرزا عبدالمعالی اصفهانی نقل می کرد که ایشان می فرمود: اگر در اتاقی قلمی باشد که به واسطه آن فقه شیعه نوشته شده باشد، من در آن اتاق نمی خوابم، و اگر بخواهم در آن بخوابم، اول قلم را بیرون می برم و بعد می خوابم.
وقتی یک عالم شیعه این طور بگوید، معلوم می شود که احترام کردن به کتابهای فقهی و روایی مخصوصا احترام به قرآن شریف فوق العاده مهم است.
و اما بحث ما:
بحث در رابطه با جنگ درون است که همه ما گرفتار آن هستیم، این جنگ درون ما دایمی و همیشگی است و به عقیده من این بحث فوق العاده مهم است.
از روایات ظریف می فهمیم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، این جنگ را جهاد اکبر نامیده است و فرموده که مبارزه در این صحنه از جهاد در جبهه جنگ مهمتر است.
جنگ درون، جهاد اکبر است، و اگر در این جنگ پیروز نشویم، سقوط کرده و مغلوب می شویم.
مغلوب شدن در جبهه جنگ بیرون، خیلی مهم نیست، زیرا برای خدا، جنگی آغاز شده و ما نتوانسته ایم دشمن را شکست بدهیم، لذا شهید شده و شهادت در راه اسلام بالاترین افتخار است. اما اگر در جنگ درون مغلوب بشویم، بسیار سرشکستگی دارد و انسان از هر حیوانی پست تر می شود. قرآن شریف می فرماید: ان شر الدواب عندالله الصم الیکم الذین لا یعقلون(137) یعنی کسی که در جنگ درون سقوط کند، حتی از میکرب سرطان و خوره پست تر می شود.
اما اگر کسی که در جنگ درون غالب شود، خداوند در سوره فجر از او تجلیل می کند:
یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه المرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی.(138)
یعنی ای کس که در جنگ درون سرافراز شدی، و ای کسی که به واسطه آن غلبه، افتخار آفریدی و نفس مطمئنه پیدا کردی، بیا، بیا، اما نه به سوی بهشت و عالم ملکوت و جبروت که اینها مقامهای عادی و معمولی هستند، بلکه به سوی من بیا و در زمره بنده هایم بیا، در جوار خدا بیا.
روایت دارد که این آیه مربوط به امام حسین (علیه السلام) است و خداوند می فرماید: ای کسی که نفس مطمئنه پیدا کردی، بیا بیا، پیش حسین (علیه السلام) بیا، تو با امام حسین (علیه السلام) هستی؛ بیا، بیا که من از تو راضیم و تو نیز از من راضی هستی؛ بیا اما نه به بهشت معمولی، بلکه به بهشت من بیا.
بنابراین، می توانیم بگوییم که این جنگ درون از یک نقطه شروع می شود، یک اوج دارد و یک سقوط؛ اوج آن مصداق آیه یا ایتها النفس المطمئنه است و سقوطش آیه ان شر الدواب عندالله اصم البکم الذین لا یعقلون می باشد.
معلمین که نخبه های جامعه هستند و سرنوشت جامعه به دست آنهاست و مربی جامعه اند، باید به این بحث خیلی اهمیت بدهند.
بحث در این است که چه کنیم تا در این جنگ درون غلبه پیدا کرده و سرافراز شویم؟
قرآن شریف راه هایی را نشان داده است که از جمله آن راه ها سعه صدر پیدا کردن و دریا دل شدن است، که از سوره انشراح در این مورد استفاده شد.
اکنون به علت این که شما عزیزان مرتب سوال می کنید که چه کنیم تا شرح صدر پیدا کنیم؟ روایتی از امام صادق (علیه السلام) برای شما می خوانم:
مرحوم شیخ بهایی (ره) در کشکول می نویسد: سفیان ثوری گفت: برای این که شرح صدر و نورانیت دل پیدا کنم و دریا دل بشوم خدمت امام صادق (علیه السلام) رفتم زیرا ممکن است که انسان با شرکت در یک جلسه و شنیدن یک کلمه عوض بشود.
می گوید: وقتی در حضور آن حضرت نشستم، امام مرا نپذیرفت - سفیان ثوری آدم خیلی خوبی نبود.
وی گوید: چون امام مرا نپذیرفت، از مجلس حرکت کردم و سر قبر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدم و در آنجا دو رکعت نماز خواندم و به حضرتش متوسل شدم، عرض کردم: یا رسول الله، کاری بکن که امام صادق (علیه السلام) مرا بپذیرد و دلش را با من مهربان کند. (چون خدا مقلب القلوب است، و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت زهرا (سلام الله علیه) و ائمه طاهرین (علیه السلام) واسطه فیض هستند بنابراین، آنها باید انسان را عوض کنند و آنها باید دل دیگران را با انسان مهربان کنند.)
سفیان می گوید: بعد از توسلم، خدمت امام صادق (علیه السلام) آمدم، و امام (علیه السلام) با گرمی مرا پذیرفت؛ فهمیدم که توسلم موثر واقع شده است.
امام صادق (علیه السلام) به من فرمود: به اینجا آمده ای تا شرح صدر پیدا کنی؟
- امام از دلش خبر داد. -
امام فرمود: ای سفیان، اگر می خواهی شرح صدر پیدا کنی، باید از سه چیز مواظبت کنی، که اگر از این سه چیز مواظبت کردی، حتما شرح صدر پیدا خواهی کرد و حتما نورانیت دل برایت حاصل می شود:
- ای سفیان، بدان که تو عبدی و او مولاست، و چون عبد هستی، عبد در مقابل مولا باید صد در صد تسلیم باشد.
در این رابطه داستانی به نظر آمد که ذکر آن بی مورد نیست.
غلامی مودب و فهمیده، مولایش را دید که خیلی غم و غصه دارد، به او گفت: غم و غصه تو از چیست؟
مولا گفت: بدهکارم و فکر قرض داری، مرا ناراحت کرده است. غلام گفت: خوب، مرا به بازار برده و بفروش و از پول آن قرضت را ادا کن.
گفت: من خیلی قرض دارم و قیمت تو یک دهم قرض مرا هم کفایت نمی کند.
غلام گفت: به همان اندازه که بدهکاری، بر من قیمت بگذار.
ملا گفت: تو را به این قیمت نمی خرند.
غلام گفت: به مشتری ها بگو که این غلام صفت بسیار خوبی دارد که گران بودن قیمتش به خاطر آن صفت است، و آن صفت این است که او رسم عبودیت و بندگی را خوب می داند.
آفرین به این غلام! البته مولایش نفهمید که او چه می گوید: غلام را به بازار برده فروشان برد و قیمتی معادل ده برابر قیمت معمولی را بر آن گذاشت، مثلا اگر ده هزار تومان قیمت معمولی چنین غلامی بود، او می گفت غلام را صد هزار تومان می فروشم.
هر کس می شنید می خندید، تا این که آدم فهمیده ای علت گران بودن قیمت را پرسید. مولا گفت: گران بودن این غلام به این جهت است که او رسم عبودیت و بندگی را خوب می داند. آن مرد گفت: اگر چنین باشد که می گویی، ارزش آن از این نیز بیشتر است؛ من این غلام را به این شرط می خرم که چنین صفتی در او باشد و اگر او دارای این صفت نبود، اختیار فسخ معامله را دارم.
در معاملات فقهی نیز همین طور است؛ اگر مثلا خانه ای را با شرطی خریدید و آن خانه، آن شرط را نداشت، می توانید معامله را به هم بزنید.
خلاصه صد هزار تومان داد و غلام را به خانه برد و برای این که بداند غلام رسم عبودیت را می داند یا نه، دستور داد به او تازیانه بزنند. مقداری تازیانه زدند؛ غلام در موقعی که تازیانه می خورد، نه گریه می کرد و نه آخ می گفت و نه علت تازیانه خوردن را می پرسید.
آن مرد به غلام گفت: مگر احساس درد نمی کردی؟ گفت: چرا. گفت مگر بی جهت کتک نمی خوردی؟ گفت: چرا. گفت: پس چرا اعتراض نمی کردی؟
غلام گفت: من عبدم و تو مولایی، و شایسته نیست که عبد در برابر مولا چون و چرا کند، عبد باید صد در صد تسلیم مولا باشد. اگر نعمت به من بدهی، تسلیم تو هستیم و اگر نیز تازیانه به من بزنی، باز تسلیم تو هستیم.
آفرین به این غلام.
بابا طاهر (ره) خطاب به خداوند می گوید:
یکی درد و یکی درمان پسندد - یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و در و وصل و هجران - پسندم آنچه را جانان پسندد
البته در این داستان عبد و مولا، اصل قضیه غلط است، یعنی مولا حق ندارد به عبد تازیانه بزند، و این عبد و مولایی فقط درباره پروردگار متعال صادق است. چنانچه شعر باباطاهر هم درباره حق تعالی است، زیرا وقتی ما مطمئن شدیم که خدا عادل و رحیم است، خواه ناخواه تسلیم بی چون چرای او می شویم و اگر خدا برای ما معصیت و گرفتاری پیش آورد، می دانیم که حکمتی داشته و بی عدالتی نیست و رافتی از طرف خداوند است و می توانیم از همین مصیبت، استفاده بکنیم.
همچنین اگر خدا نعمت داد، باز تسلیم هستیم و پسندیم آنچه را جانان پسندد. کسی که موقعیت عبد بودن خود را ترک نکرده، مصداق آیه شریفه: ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخیر منوعا(139) می شود.
یعنی آدمهای معمولی سبکسرند. اگر دچار مصیبتی شوند. داد و فریاد می کنند و اگر نعمتی برای ایشان بیاید، سرکش و طغیانگر می شوند: ان الانسان لیطغی ان راه استغنی.(140)
این چنین آدمی عبد و بنده نیست، بلکه به قول قرآن شریف، یک آدم مذبذبی است، یعنی گاهی این طرف و گاهی آن طرف می رود: مذبذبین ذلک، لاالی هولاء و لا الی هولاء.(141)
به قول امیرالمومنین علی (علیه السلام) چنین آدمی مانند پشه است، یعنی ثبات ندارد؛ باد مصیبت او را می برد، و باد نعمت نیز او را خواهد برد.
امیرالمومنین (علیه السلام) در نهج البلاغه، عبد را چنین تعریف می کند: المومن کالجبل الراسخ، لا تحرکه العواصف یعنی مومن و بنده، مانند کوه استوار و پابرجاست، نه باد نعمت او را سرکش می کند و نه باد مصیبت، او را به داد و فریاد وا می دارد.
یکی از اصحاب امام صادق (علیه السلام) پیش آن حضرت آمده بود و می خواست از خودش تعریف کند؛ می گفت: یابن رسول الله، من در برابر مصیبت صبور و در مقابل نعمت، شکرگزارم.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: ولی ما غیر از این هستیم. آن مرد که خیال می کرد روشی عالی در برابر مصیبت و نعمت داشته، یک دفعه تکان خورد گفت: یابن رسول الله، پس روش صحیح کدام است؟
امام فرمود: ما تسلیم اوامر حقیم. بنابراین، هر چه طرف او بیاید خوب است؛ اگر مصیبت و گرفتاری بیاید خوب است و نیز اگر نعمت و خوشی بیاید، باز هم خوب است.
از روایت دور شدیم. گفتیم که سفیان ثوری نزد امام آمد و گفت: یابن رسول الله، من نزد شما آمده ام تا شرح صدر پیدا کنیم. امام فرمود: ای سفیان، بدان که تو عبدی و او مولا است.
اگر انسان بتواند این اولین جمله امام صادق را که به سفیان ثوری فرموده، درک کند، با همین یک جمله شرح صدر پیدا می کند و دریا دل شده، تسلیم حق تعالی می شود. خوشا به حال کسی که تسلیم حق و مصداق آیه یا ایتها النفس المطمئنه می باشد، و چنین کسی که در آن جنگ درون، حتما پیروز می شود. اصلا معنی ندارد که یکی تسلیم صد در صد حق باشد و شیطان او را ببرد.
قرآن شریف در چند جا مکالمه شیطان با خدا را ذکر می کند و در همانجا شیطان در برخورد با بندگان خالص اظهار عجز می کند و می گوید: من نمی توانم اینها را منحرف کنم و کاری به اینها ندارم:
فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین.(142)
یعنی همه آنها را گمراه می کنم، مگر افرادی که صد در صد تسلیم حق و بنده ای راست و مخلص باشند.
و به راستی افتخاری بالاتر از این نیست که انسان بنده حق باشد. امیرالمومنین - سلام الله علیه - می فرماید: خدایا، افتخار من همین است که من بنده توام، و تو خدای من هستی: کفی بی فخرا ان اکون لک عبدا.(143) خدایا، افتخاری بالاتر از این نیست که من بنده تو هستم.
بیایید کاری بکنیم که بنده باشیم، که این مقام از مقام رسالت نیز بالاتر است، زیرا در تشهد وقتی می خواهیم برای پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) صفت بیاوریم، ابتدا بندگی اش را ذکر کرده و بعد رسالتش را می گوییم: اشهد ان محمد عبده و رسوله خدایا، شهادت می دهم که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) عبد تو و رسول تو است. از این جمله معلوم می شود که عبد بودن از رسالت هم بالاتر است و اصلا رسالت آمده برای این که عبد خالص بسازد و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عبد صد در صد است. دومین جمله ای که امام صادق (علیه السلام) به سفیان ثوری فرمود؛ این بود؛ ای سفیان، اگر می خواهی شرح صدر پیدا کنی، بای توجه داشته باشی که مولای تو هم غضب دارد و هم رضایت. مواظب باش که همیشه کارهایی را انجام دهی که خدا از تو راضی باشد و از کارهای که انجام آن غضب خدا را همراه دارد، دوری کنی.
در بحثی که در رابطه با آیه و استعینوا بالصبر و الصلوه کردم، گفتم که یکی از چیزهایی که اراده را تقویت می کند و انسان را در آن جنگ پیروز می نماید اهمیت دادن به انجام واجبات و ترک محرمات است.
امام صادق (علیه السلام) در این جمله به سفیان ثوری فرمود: چون بنده هستی، باید همیشه در صدد این باشی که خدا از تو راضی باشد و مواظب باشی. کاری نکنی که خدا بر تو غضب کند.
معنی بندگی این است که به واجبات اهمیت بدهی و از گناه اضطراب داشته باشی. گناه هر چه کوچک باشد، اما برای این که بنده است، از یک گناه خیلی کوچک، فوق العاده ناراحت می شود و درباره یکی از اصحاب رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می کنند که او در یکی از جنگها که مسلمانها به جنگ رفته بودند، او در مدینه مانده و سرپرستی زنها را به عهده گرفته بود.
روزی برای سرکشی به خانه رفیقش رفت؛ چشمش به همسر او افتاد، وسوسه شده و دست به سینه آن زن گذاشت. زن که خیلی ناراحت شده بود به او گفت: النار، النار یعنی چه می کنی؟ آتش است، آتش!
این تذکر تاثیر عجیبی در آن مرد گذاشت و بی اختیار در کوچه می گشت و گریه می کرد و دیوانه وار فریاد می زد جهنمی شدم، جهنمی شدم از شهر خارج شد و به بیابان رفت.
وقتی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از جنگ برگشت، آیه نازل شد که توبه آن مرد قبول شده است.
پیغمبر اکرم فرمود: توبه او قبول و او آمرزیده شده است، بروید و او را بیاورید. وقتی او را آوردند، پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مسجد نماز می خواند. آن مرد در صف نمازگزاران نشست، اما خجالت می کشید که به روی پیغمبر نگاه کند. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به منبر رفت، اما این مرد همچنان سر به زیر نشسته و نمی توانست به پیامبر نگاه کند.
اتفاقا پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سوره الهیکم التکاثر را شروع کردند و می خواستند مردم را نصیحت کنند. در این سوره آیا عذاب نیز هست؛ سوره که به آخر رسید، یک دفعه این مرد فریادی زد و به روی زمین افتاد. مردم آمدند ببینند چه شده است، اما دیدند آن شخص مرده است.
آن مرد از گناه توبه کرده و توبه اش نیز قبول شده بود، اما بر اثر شرمندگی که گناه در او به وجود آورده بود، تا آیات عذاب خدا را شنید، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
بسیاری از فقها از جمله استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب، درباره گناهان می فرمایند: تمام گناهان کبیره اند و ما گناه صغیره نداریم. و برای این که شخصی از عدالت خارج شود، همه گناهان کبیره است، لکن نسبت به یکدیگر کوچک و بزرگ دارند.
مثلا نگاه به نامحرم گناه کبیره است و دست گذاشتن به بدن نامحرم از آن بزرگتر می باشد و بزرگتر از آن عمل منافی عفت است. پس همه گناهان کبیره اند، اما خود آنها درجاتی دارند.
اینجاست که باید بگوییم سخن رهبر کبیر انقلاب، بسیار لطیف است، آنجا که فرمود ما اگر بخواهیم به جایی برسیم، باید گناه در زندگیمان نباشد.
لذا، تقاضا دارم کاری بکنید که در این جنگ درون پیروز بشوید، و رمز پیروزی ما دوری از گناه و داشتن سعه صدر است. باید شرح صدر داشته و دریا دل باشید و به انجام واجبات خیلی اهمیت بدهید.
لذا امام صادق (علیه السلام) به سفیان ثوری فرمود: اگر می خواهی به جای برسی، باید به واجبات خیلی اهمیت بدهی. و نیز در ترک گناه خیلی باید مواظبت کنی، زیرا آدم گناهکار مورد غضب خداوند است.
در روایات داریم که خداوند می فرماید: ای بنده من، گناه را کوچک مشمار، زیرا ممکن است گناهی انجام دهی که من خطاب کنم: ای بنده من، دیگر تو را نمی آمرزم، یعنی موفق به توبه نمی شوی. و ثواب را نیز کوچک نشمار، برای اینکه ممکن است یک ثواب کوچک انجام دهی، مثلا با یک سلام دل کسی را به دست آوری که بر اثر همین یک ثواب خطاب کنم: بنده من، موفق و سعادتمند شدی دست عنایتم همیشه روی سر تو است.
پس جمله دوم امام صادق (علیه السلام) به سفیان ثوری این بود که اگر می خواهی شرح صدر پیدا کنی، باید مواظب مولای خود باشی.
سومین جمله ای که امام صادق (علیه السلام) فرمودند این بود: تو عبدی، خودت و آنچه که داری متعلق به مولاست: العبد و ما فی یده کان لمولاه(144) انسان هر چه دارد، از مال، عقل، اراده، امنیت و سلامتی همه و همه متعلق به ذا بی نیاز خداوند است.
انسان اگر بتواند این حقیقت را هضم کند که خودش و آنچه به او وابسته است، از نعمتهای ظاهری و باطنی تماما مال خداست، دیگر خرج کردن در راه خدا برایش مشکل نیست.
برای مثال، اگر کسی پولی به شما بدهد که آن را صرف فقرا کنی، خرج کردن آن پول برای شما آسان است، برای اینکه پول مال خودت نیست و متعلق به دیگری است.
وقتی که همه معتقد باشیم که هر چه داریم از آن خداوند است (که در قرآن شریف در چند جا اشاره شده است) دیگر در مصارفی که او دستور داده است، درنگ نمی کنیم. می گوید: یک پنجم مالت را بده؛ می فرماید: از آنچه به تو داده ایم، انفاق کن؛ سلامتی داده و گفته است از این سلامتی برای معنویتت استفاده کن؛ علم داده و فرموده است که از علمت به دیگران هم بده و با صبر و حوصله دیگران را تعلیم و تربیت کن.
خوب اگر راستی ما عبد باشیم و بدانیم که هیچ از خود نداریم، حاضریم شبانه روز عمرمان را صرف جامعه کنیم و حاضریم همه چیزمان را برای بندگان خدا بدهیم، زیرا ما چیزی نداریم و آنچه هست از اوست. او دوست دارد که چنین باشیم.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: سفیان ثوری، اگر می خواهی شرح صدر پیدا کنی، کاملا این قسمت را رعایت کن. و راستی اگر این جمله سوم رعایت شود، خیلی از کارها اصلاح می شود و خیلی از صفات رذیله از بین می رود.
این بود بیان امام صادق (علیه السلام)، در رابطه با شرح صدر.
خلاصه سخن این شد که اگر ما بخواهیم در این جنگ درون پیروز شویم، سوره انشراح به ما می گوید باید سعه صدر داشته باشیم. و نیز حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید: برای پیدا کردن سعه صدر، سه چیز باید داشته باشیم: 1. بنده باشیم. 2. تسلیم صد در صد حق باشیم. 3. بدانیم که هر چه داریم مال خداست.
وقتی چنین شد، می دانی بنده ای و باید در صدد باشی که مورد رحمت خدا باشی، نه مورد غضب او، یعنی به واجبات خیلی زیاد اهمیت بدهی و از گناه اجتناب زیاد داشته باشی، و بدانی هر چه داری از خداوند است تا صرف آن در راه او برایت آسان شود.

بخش اول: گفتار شانزدهم

فعالیت، استقامت

بحث ما درباره این بود که چه باید کرد تا در جهاد کبرایی که داریم پیروز بشویم. و گفتیم که باید نیرو از بیرون بیاید. پنجمین نیرویی که به ما فوق العاده کمک می کند و درباره آن هم یک اشاره ای کردم، و از سوره انشراح نیز فهمیده می شود فاذا فرغت فانصب، استقامت، فعالیت و توجه است.
اگر انسان فعال باشد، پشتکار داشته باشد، توجه به کار داشته باشد و توجه به جوانب امر داشته باشد، در هر کاری پیروز است.
اگر دید که شما در کارهایتان پیروز نیستید، فعالیت ندارید؛ اگر فعالیت دارید، استقامت ندارید؛ اگر فعالیت و استقامت دارید، پس توجه به جوانب کار ندارید. و الا اگر این سه چیز پیدا شود، هر چه استعداد کم و موانع زیاد باشد انسان می تواند پیروز بشود، حتما می تواند.
ناپلئون جمله ای دارد که خیلی عالی است: او می گوید: نمی دانم، نمی توانم و نمی شود، در قاموس من راه ندارد و این جنایتهایی را هم که کرد و توانست مثلا با بیست و پنج میلیون نظامی مقابله کرده و مصر را بگیرد، همه از اثر همین برنامه بود، از اثر همین بود که به خود تلقین می کرد که نمی توانم، نمی دانم، نمی شود؛ نداریم، انسان اگر بخواهد می تواند، اگر بخواهد می داند. چه بسیار سراغ داریم افرادی را که اصلا استعداد نداشتند، اما نابغه شدند. وقتی درباره مخترعین مطالعه می کنیم و می بینیم معمولا اینها استعدادشان خیلی زیاد نبوده است، همین طور دانشمندان اسلامی هم از نظر استعداد فوق العاده بوده اند؛ آنچه کسی را به جای می رساند و افراد را علو مقام می دهد فعالیت و استقامت است، توجه به جوانب است.
شاید الان که من در خدمت شما هستم بتوانم پنجاه نمونه افرادی را برای شما نام ببرم که موانع زیادی داشتند و استعداد فوق العاده هم نداشتند، استعداد آنها متوسط بود، حافظه و استعداد ذهنی آنها نیز از متوسط کمتر بود، اما همین فعالیت و استقامت و توجه به جوانب امر آنها را نابغه کرد.
انسان اگر بخواهد می تواند فضا را تسخیر کند، همانطور که خواست و کرد، و اگر بخواهد می تواند نفس اماره را نیز تسخیر کند یعنی در آن جنگی که در درون دارد بر نفس اماره غلبه کند، بالاتر از این، اگر بخواهد عالم ملکوت را تسخیر کند، می تواند.
میثم تمار پیرمردی است که خدمت حضرت علی (علیه السلام) آمده است. این مرد چهار سال بیشتر در خدمت مولا امیرالمومنین (علیه السلام) نبود، قطعا سواد الفبا هم نداشت، این پیرمرد در این چهار سال با این سه خصلت زندگی کرد: فعالیت، استقامت و توجه به جوانب امر.
کارش به آنجا رسید که از اصحاب سر مولی امیرالمومنین (علیه السلام) شد. و این را چیز کوچکی به حساب نیاورید، خیلی استعداد می خواهد، خیلی سعه وجودی می خواهد تا بتواند اسرار حضرت علی (علیه السلام) را بگیرد.
نهج البلاغه گوید: مولی امیرالمومنین (علیه السلام) در آن موقع که دیگر کسی را نداشت شبها در بیابان می رفت و گودالی می کند و علم و اسرارش را برای گودال می گفت. علی (علیه السلام) می فرمود: ان هیهنا لعلما جما،(145) با فرضی که شاید دو سه میلیون نفر اطراف علی (علیه السلام) بودند اما میثم تمار از اصحاب سر علی (علیه السلام) می شود.
هنگامی که او را دستگیر کردند، به ابن زیاد گفت: مولایم علی (علیه السلام) فرمود که تو مرا به دار می زنی و زبان مرا هم می بری. ابن زیاد گفت: من تو را به دار می زنم ولی زبانت را نمی برم تا دروغ مولایت معلوم شود.
طناب دار را آماده کردند و حضرت میثم را به بالای دار کشیدند. میثم که به دنبال چنین منبری می گشت، شروع به مداحی حضرت امیرالمومنین علی (علیه السلام) کرد و گفت: مردم، علم ما کان و یکون و ما هو کائن را می دانم بیایی تا برایتان بگویم.
میثم ادعای بزرگی کرد، یعنی از زمان حضرت آدم تا حال هر چه واقع شده می دانم و الان در عالم آنچه واقع می شود می دانم و تا روز قیامت هم می دانم که چه خبر می شود. به مردم می گوید: بیایید تا برایتان بگویم، بعد هم می گوید این علم از خود من نیست، من از اصحاب سر علی (علیه السلام) هستم و مولایم امیرالمومنین (علیه السلام) این علم را به من آموخته و خبر داده است.
جذابیت میثم طوری شد که برای ابن زیاد خبر بردند که اگر میثم این چنین سخنرانی کند، مردم شورش می کنند و دارالاماره ات را خراب می کنند. لذا دستور داد همان طور که علی (علیه السلام) خبر داده بود، زبان او را هم بریدند.
بعد از دو سه روز یکی به پای دار می آید و می گوید: میثم، نماز شبهایت را می دانم، خدمتهای تو را به جامعه و اسلام می دانم، و می دانم که تو در این چهار سال چقدر فعالیت و استقامت برای اسلام داشتی، اما برای این که ابن زیاد خوشش بیاید تو را می کشم!
بعد با وسیله ای که در دستش بود به پهلوی میثم زد و او را به شهادت رسانید.
شما این دو نفر را با هم مقایسه کنید؛ انسان اگر سقوط کند، به عبارت دیگر اگر فعالیت و استقامت و توجه به جوانب کار نداشته باشد برای عالم ملکوتیش، آدمی بی تفاوت باشد، نه تنها مانند کرم مرتب در خود می تند، بلکه دائما رو به سقوط می رود؛ مصداقش همین شخصی است که پیش تمّار می آید، اول اقرار به گناه می کند بعد میثم را می کشد!
برعکس، اگر انسان سیر صعودی کرد و به طرف بالا حرکت کرد، بعضی اوقات به یک شب می تواند ره صد ساله را بپیماید و مصداقش میثم است که در مدت چهار سال به آنجا رسید که نه فقط عالم ملکوت را تسخیر کرد و ملک را دید، بلکه در جهاد با نفس اماره و این جهاد اکبر پیروز شد.
به قول خواجه عبدالله انصاری، چه خوش می گوید که: اگر به هوای پری، مگسی و اگر روی آب روی، خسی اما اگر آدم شوی، کسی. می گوید: اگر بتوانی در هوا راه بروی، اهمیت ندارد زیرا مگس هم می تواند، و اگر روی آب بتوانی راه بروی، کار مهمی انجام نداده ای زیرا کاه ریزه هم روی آب حرکت می کند. اما اگر بتوانی آدم شوی و اگر بتوانی به آنجا برسی که مانند آدم تشنه که آب را درک می کند، تو هم خدا را درک کنی و اگر بتوانی نفس اماره را کنترل کنی، نفس اماره برایت براق می شود و مانند پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) تو را به آنجا می برد که به جز خدا نمی بینی، اگر چنین عملی کردی کار مهمی انجام داده ای.
به عبارت دیگر خواجه عبدالله انصاری می خواهد بگوید که اگر هدف را پیدا کردی، مردی وگرنه تا هدف را پیدا نکنی، روی آب راه رفتن و در وسط زمین و هوا پرواز کردن را مرتاضین هند هم می توانند. اینها چیزی نیست؛ انسان هر کاری که بخواهد می تواند انجام دهد، ولی شرط موفقیت این سه چیز است:
فعالیت، استقامت و توجه به جوانب کار
شما یک مقدار در این انقلابتان مطالعه کنید و ببینید چه موانع بزرگی برای استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب جلو آمد، چه راه مشکل و فوق العاده خطرناکی که معمولا همه می گفتند محال است، طلبه می گفت محال است، مدرس می گفت محال است، مرجع می گفت محال است و مردم هم می گفتند محال است. اما یک چیز بود و آن این که رهبر عظیم الشان انقلاب می گفت: باید بشود و می شود، و با فعالیت، استقامت و توجه به جوانب، یک نفری توانست به میدان آمده و پیروز شود.
بنابراین، در این جنگی که در درون ماست و از جنگ بیرون فوق العاده مشکلتر است، نگویی که نمی شود، انسان اگر بخواهد حتما می شود، می تواند بر نفس اماره مسلط شود و می تواند نفس اماره را کنترل کرده و سرافراز از این جنگ بیرون بیاید. اگر یک مقداری روی بحث امشب فکر کنید و راستی نسبت به آن فعالیت، استقامت و توجه به جوانبش را پیدا کنید، حتما می توانید به هر جا که می خواهید برسید: فاذا فرغت فانصب(146) فعالیت و استقامت داشته باش، مگو این فرصت تمام شد، پس دیگر نمی شود.
یاس و منفی بافی از چیزهایی است که فوق العاده برای انسان خطرناک است و معمولا آدمهای ضعیف، مخصوصا آنهایی که ضعف اعصاب دارند، به این منفی بافی و حالات یاس گرفتارند، و خیلی هم خطر دارد. انسان را از همه چیز عقب می اندازد، انسان منفی باف و مایوس، از دنیا و آخرت عقب می ماند، مرتب می گوید: نمی شود، در صورتی که از نظر اسلام نمی شود غلط است، روانشناسی هم می گوید غلط است، تجربه و تاریخ هم می گوید که نمی شود غلط است.
در تاریخ نظر کن و ببین که چگونه نمی شودها به می شودها تبدیل شده است؛ پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با آن همه موانع یکه و تنها بود، در مدت ده سال در مدینه، هفتاد و چهار جنگ برایش جلو آمد ولی مایوس نشد، مصیبتهای کمرشکن مکه از آن هفتاد و چهار جنگ مهمتر بوده است، سیزده سال در مکه هر مانعی را که می توانستند در پیش راهش افکندند، او را مورد ضرب و شتم قرار دادند، اطرافیانش را گرفته و شکنجه و آزار نمودند و بعضی از آنها را شقه کردند، سه سال در شعب ابیطالب او و یارانش را زندانی کردند که امیرالمومنین (علیه السلام) در نهج البلاغه می فرماید: روزها از گرما و شبها از سرما کار به اینجا رسید که زن و مرد ما پوست انداختند، و از تشنگی، گرسنگی بچه های ما مردند با اینهمه پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از هدفش دست برنداشت و استوار ایستاد.
حضرت ابیطالب را خواستند و گفتند: به این پسر برادرت بگو اگر پول می خواهد او را سرور حجاز می کنیم، و اگر زن می خواهد بهترین زنهای حجاز را به او می دهیم، و اگر ریاست می خواهد ما همه حاضریم او را به فرماندهی بپذیریم و او دست از داعیه اش بردارد و به بت های ما کاری نداشته باشد.
حضرت ابیطالب خودش مسلمان درجه اول است و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) را خوب می شناسد، ولی چون پیغام آور است، پیام را به حضرت می رساند، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در جواب می فرماید: به اینها بگو که اگر خورشید را در دست راستم و ماه را در دست چپم بگذارید - یعنی اگر عالم هستی را به من بدهید - و بگویید از داعیه ات دست بردار، دست برنمی دارم. با فعالیت و استقامت و توجه به کار توانست به آنچه که مطلوبش بود برسد، شاگردان مکتب آن حضرت نیز همین طور بودند. ملا صالح مازندرانی، از شاگردان مرحوم مجلسی بوده و مرحوم مجلسی دخترش را به عقد او در آورد؛ این دختر خانم از نظر فهم و استعداد خیلی عالی بوده و علاوه با آن مجتهده و متخصص در فقه و اصول نیز بوده است.
اولین شبی که عروس به خانه داماد آمد، داماد برای فردایش مطالعه نکرده بود، با خود گفت اول باید مطالعه کنم، مشغول مطالعه شد؛ اتفاقا در مسئله ای گیر کرد، یک دو ساعت روی آن فکر کرد، حل نشد، شب از نیمه گذشت و خیلی خسته شده بود هیچ به یاد عروس خانم نبود. از جا برخاست که بیرون برود و قدری استراحت کند تا فکرش آزاد شده و دوباره به مطالعه بنشیند.
وقتی از اطاق بیرون رفت، عروس خانم به سراغ کتاب آمد و حل مسئله ای را که داماد در آن مانده بود، نوشت و روی کتاب گذاشت و رفت. ملا صالح به اتاق آمد و مسئله حل شده را دید، کتاب را بسته، سپس متوجه حضور عروس خانم شد.
درباره حافظه ملا صالح می نویسند که او خیلی کم حافظه بوده است، به طوری که بعضی اوقات راه خانه اش را گم می کرد! اما همین شخصی که خانه اش را گم می کرد، بر اثر فعالیت و استقامت و توجه به کار به جایی رسید که توانست برای کتاب شریف کافی بهترین شرح ها را بنویسد؛ شرح کافی نوشتن، معنایش این است که نویسنده باید در اصول متخصص باشد، در تفسیر تخصص داشته باشد و نیز متخصص در روایات هم باشد؛ اگر این شرح را بخواهیم به صورت کتابهای معمولی چاپ کنیم تقریبا بیست جلد می شود!
چگونه می شود، کسی که خانه اش را گم می کرده به این مقام برسد؟ این بر اثر فعالیت، استقامت و توجه به جوانب کار است. به قول قرآن شریف فاذا فرغت فانصب، این که می گویند: چگونه ممکن است که انسان در این زمان خود را اصلاح کرده و گناه نکند، عذر است؛ بشر می تواند به جایی برسد که تصور گناه او را به تلاطم در آورد.
غزالی در احیاءالعلوم می نویسد: دو جوان در سفر حج همسفر شدند و در بین راه در جایی منزل کردند، یکی از آنها برای تهیه غذا رفت و دیگری نشسته بود و قرآن می خواند. یک وقت زنی بادیه نشین، جوان و با جمال وارد شد، جوانی که قرآن می خواند قدری پول از جیب خود در آورده به او داد، ولی دید کار بالاتر از اینهاست. تا توجه کرد که گناه در کار است، تلاطم درونی تمام وجودش را فرا گرفت و حالتی مانند زن بچه مرده پیدا کرد. زن جوان از دیدن این منظره فرار کرد. رفیقش آمد و او را خیلی ناراحت دیدت پرسید چه شده اینقدر ناراحتی؟ بغض گلوی جوان را گرفته بود و نمی توانست جواب بدهد، عاقبت بعد از گریه هایش گفت: خدا به فریاد من رسید، چون نزدیک بود که به گناه آلوده شوم. رفیقش نیز با شنیدن نام گناه گریان شد؛ جوان پرسید تو چرا گریه می کنی؟ گفت: گریه من از آن است که ممکن بود اگر من جای تو می بودم، گناه می کردم.
چگونه می شود که انسان به جایی می رسد که این گونه خود را کنترل می کند، یعنی در این جنگ درون این طور سرافراز بیرون می آید؟ قرآن شریف می فرماید: فاذا فرغت فانصب فعالیت، استقامت و توجه به جوانب کار این سه چیز می تواند انسان را به درجا عالی برساند این سه چیز باید با هم باشند که اگر یکی از آنها نباشد همان است که حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) می فرماید: ایاک و الکسل و الضجر فانهما یمنعانک حظک من خیر الدنیا و الاخره(147) یعنی مواظب باش که تنبل نباشی و همیشه با نشاط باشی، مخصوصا نشاط روحی داشته باشی، زیرا تنبلی و بی نشاطی تو را از خیر دنیا و آخرت باز می دارد؛ آدم تنبل نه دنیا دارد و نه آخرت.
قرآن و روایات اهل بیت (علیهم السلام) درباره تنبلی سخن بسیار دارد. در این مورد، روایتی قدسی بسیار تکان دهنده است: حضرت موسی (علیه السلام) در مناجات سوال می کند: خدایا، مبغوض ترین افراد نزد تو چه کسانی هستند؟ خطاب می شود: جیفه باللیل و بطال بالنهار یعنی مبغوض ترین افراد نزد من کسی است که از اول شب تا صبح بخوابد و به فکر آخرتش نباشد، و در روز هم تنبلی کرده و به فکر دنیایش نباشد؛ این شخص مبغوض ترین افراد، نزد من است.
نکته ای که در این عبارت بکار رفته این است که خداوند نمی فرماید: بطال باللیل و بطال بالنهار آن که برای آخرت و دنیایش تنبل است؛ می گوید: جیفه باللیل یعنی آن کسی که از اول شب تا به صبح بخوابد و به فکر آخرتش نباشد، مانند حیوانی مرده و متعفن است و مبغوض خداوند است.
انسان باید برای دنیا و آخرتش فکر کند و ابتغ فیما اتیک الله الدار الاخره و لا تنس نصیبک من الدنیا.(148)
انسان باید دو بال داشته باشد، خداوند فکر و سلامتی و جوانی اعطا کرده و همچنین امنیت و مال داده است، باید از این نعمتهای الهی برای آخرت و دنیا استفاده شود. همچنان که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرمودند: من دو چشمی هستم یعنی هم دنیا و هم آخرت را مراعات می کنم و مسلمان آن است که برای دنیا و آخرتش هر دو فعالیت کند.
خداوند در سوره المزمل خطاب به پیامبر می فرماید: قم اللیل الا قلیلا... ان لک فی صبحا طویلا.
پیغمبر در روز فعالیت کن و شب را بیدار باش؛ انسان وقتی که شب بیدار شد و روز هم فعالیت کرد، هر جا که بخواهد می رسد، به دنیا بخواهد برسد، می رسد و به آخرت هم بخواهد برسد، می رسد؛ اگر ما بدون فعالیت بخواهیم به جایی برسیم، معلوم است که نمی شود.
این جوانهای عزیز که در جبهه افتخار می آفرینند، فعالند؛ معلوم است که اگر فعالیت نمی کردند به جایی نمی رسیدند. ما اگر در مجاهده با نفس بخواهیم تنبلی کنیم، معلوم است به جایی نمی رسیم و بدانید اگر فعالیت نکنید رو به سقوط هستید و بد است که انسان سقوط کند و سقوط هم مراتبی دارد.
حضرت موسی به مناجات می رفت، یک نفر او را دید و گفت: ای موسی به خدایت بگو چقدر من گناه کنم و تو مرا عذاب نکنی؟ موسی به محل مناجات رفت، پس از مناجات می خواست برگردد که خداوند فرمود: چرا پیغام بنده مرا نمی دهی؟ گفت: خدایا، خجالت می کشم، خودت می دانی که چه گفته است. خطاب شد: ای موسی، به او بگو بدترین عذابها را به تو داده ام، اما تو متوجه نیستی. بعد خطاب شد: مگر تو از نماز من، از مناجات با من و از برخاستن در دل شب لذت می بری؟ همین که شیرینی مناجاتم را از دلت برداشتم، بالاترین عذاب برای تو است.
این مرحله اول سقوط است و به قول قرآن شریف یک وقت به اینجا می رسد که همه چیز را تکذیب می کند: ثم کان عاقبه الذین اسؤا السوأی ان کذبوا بایات الله.(149) سقوط او به جایی می رسد که می گوید معاد چیست؟ دین چیست؟ به این هم اکتفا نمی کند، بلکه سقوطش به جایی می رسد که از گناه لذت می برد. و بالاتر از این از ظلم جنایت لذت می برد. دنیای روز به این درجه از سقوط رسیده است؛ در حالی که دم از تمدن می زند چه وحشی گریهایی که انجام نمی دهد. می نویسد در جنگی که کانادا با افعانستان بیچاره داشت یکی از تفریحهای نظامیان کانادایی این بود که با بچه ها بازی می کردند و آنها را وارونه و معلق در یک جا جمع کرده و تیرباران می کردند و از این کار لذت می بردند، زنها و مردها را در یک جا جمع کرده و به طوری که همدیگر را ببینند، بعد به یکی از آنها می گفتند بایستد، به مجردی که بلند می شد تیر بارانش کرده و قاه قاه می خندیدند؛ زن و مرد را در یک خانه جمع کرده و خانه را آتش می زدند و از این کار لذت می بردند.
ما سرگذشت حجاج بن یوسف ثقفی را که در تاریخ می خواندیم، باور نمی کردیم، اما حالا می بینیم. بشر اگر سقوط بکند خیلی عجیب می شود. درباره حجاج می نویسند: دسر غذایش این بود که یکی از شیعیان علی بن ابی طالب (علیه السلام) را می آوردند و در مقابلش سر می بریدند و برای این که زود نمیرد یک ظرف داغ روی سرش می گذاشتند و از این منظره لذت می بردند و قاه قاه می خندیدند.
یک روز کسی را آوردند که در مقابل حجاج الله اکبر گفته بود، حجاج به او گفت: چرا الله اکبر گفتی؟ گفت: مگر الله اکبر گفتن جرم است؟ حجاج گفت معلوم است زبان درازی هم داری و دلت هم خیلی قوی است. فوری دستور داد جلاد بیا و دل این مرد را بیرون بیاور تا ببینم قوی است. جلاد شکم مرد را پاره کرد و قلبش را بیرون آورد و نشان حجاج داد. حجاج هی نگاه می کرد و قاه قاه می خندید، مرد دست و پا می زد و حجاج هم با خنده مرتب می گفت: قلبت که قوی نیست
بشر اگر سقوط کند، چنین می شود خیال نکنید که شیطان و نفس اماره حد توقف دارد، نه؛ اگر انسان در این جنگ درون فعالیت و استقامت نداشته باشد و مواظبت از این جنگ نکند، یقین داشته باشید که مغلوب می شود، و وقتی مغلوب گردید، به سقوط کشانده می شود، و وقتی سقوط کرد حجاج بن یوسف ثقفی و صدام از آن بیرون می آید.
شما خیال می کنید که صدام از اول چنین بود؟ نه، فطرت خدایی داشته است؛ یا فکر می کنید که حجاج بن یوسف ثقفی از اول خون آشام بوده است؟ فرمانده او عبدالملک مروان همیشه در مسجد بوده است. خود عبدالملک می گوید: اگر در مقابل پشه ای را می کشتند ناراحت می شدم، اما اکنون آن چنان تغییر کرده ام که حجاج برایم می نویسد که فوج فوج سر بریده ام و من چنان که هیچ رخ نداده است.
در روایت می خوانیم که یهودی ها در یک شب یکصد و بیست پیغمبر را از بین اسرائیل کشتند و صبح چنان بوده که هیچ امری رخ نداده و وضعیت عادی خود را داشتند. این سقوط بشر است خیال نکنید که ما از این سقوط برکناریم، ممکن است ما از مشاهده ذبح یک مرغ ناراحت شویم اما در محل کارمان آبروی مردم را ببریم، پشت سر دیگران غیبت کنیم و یا اشاعه فحشا نماییم، تمام اینها مراحلی از سقوط است.
شما معلمین که نخبه هستید، آیا در میان شما کسانی نیستند که در دفتر مدرسه دورویی دارند؟ در حضور، با دوست خود گرم و صمیمی هستید ولی در غیاب، از او غیبت کرده و آبروی او را می برند؟ باید بگویم چرا هستند ولی آن قدر این عمل برای آنها عادی شده که مثل این که هیچ کاری انجام نداده اند. به قول پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که می فرمود: کم کم کار به اینجا می رسد که غیبت مثل نقل مجلس می شود، یعنی از آن لذت می برند و اگر یک ساعت در دفتر مدرسه بودند و از کسی غیبت نشد، مثل این که گمشده ای دارند. این معنی می رساند که عمل غیبت نه تنها عادی شده بلکه تبدیل به اعتیاد شده است، این نشانه سقوط بشر است. غیبتی که آن قدر گناه دارد که قرآن شریف می فرماید: چاهی در جهنم است که مخصوص آدم غیبت کن است یعنی آدم غیبت کن را نه فقط در جهنم می برند، بلکه او را به سلولی در داخل جهنم وارد می کنند.
قرآن کریم می فرماید: کسانی که شخصیت دیگران را بکوبند و زبانشان نیش دارد، نه فقط به جهنم برده می شوند بلکه به داخل چاهی در جهنم انداخته می شوند.
از امام حسین (علیه السلام) روایت شده که می فرماید: این چنین شخص نه تنها در سلول ای از جهنم می رود، بلکه به صورت یک سگ در می آید و داخل آن سلول می شود. باز می فرماید: نه تنها به صورت یک سگ در می آید بلکه غذایش نیز چرک و خون است، همان چرک و خونهایی که از خود غیبتها کرده است.
امام می فرماید: این چنین آدمی وقتی از آن چرک و خون می خورد شکمش پاره پاره می شود، اما ای کاش فقط پاره پاره می شد و تمام می شد. نه قرآن می فرماید: کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غیرها(150) یعنی وقتی معده و روده ها پاره پاره می شود، دوباره روییده می شود؛ استخوانها شکسته می شود، اما دوباره درست می شود. تمام این عذابها را آدمی با دست خود تهیه کرده است.
خوب، این گناه غیبت از نظر قرآن و از نظر روایات و این هم گناه زخم زبان و نمامی و سخن چینی و شکستن شخصیت دیگران. شما ای عزیزان من، مواظب باشید و گناه نکنید و مواظب باشید که شخصیت دیگران را نشکنید.
قرآن مجید در سوره همزه می فرماید:
ویل لمل همزه لمزه، الذی جمع مالا و عدده، یحسب ان ماله اخلده، کلا لیندذن فی الحطمه، و ما ادریک ما الحطمه، نارالله الموقده، التی تطلع علی الافئده.(151)
وای بر کسی که غیبت کند، وای بر کسی که زخم زبان بزند و زبانش نیش داشته باشد، و وای بر کسی که شخصیت دیگران را بکوبد، و وای بر کسی که مانند کرم در این دنیا می تند. و این ویل چاه جهنم است: لینبذن فی الحطمه یعنی او را می اندازند به حطمه، و ما ادریک ما الحطمه چه می دانی که حطمه چیست؟ حطمه آتشی است که استخوان می شکند، نه تنها پوست را می سوزاند بلکه استخوان می شکند. نار الله الموقده، التی تطلع علی الافئده نه فقط پوست می سوزاند، بلکه آتشی است که دل می سوزاند.
آتشهای دنیا پوست را می سوزانند، اما آتش آخرت که نتیجه زخم زبان است، همانند زخم زبان دل را می سوزاند. التی تطلع علی الافئده.
قرآن می فرماید، این گونه آدمها، هنگامی که در سلول جهنم با خدا سخن می گویند، با بیان اخسئوا فیها و لا تکلمون(152) مواجه می شوند - عرب وقتی بخواهد یک سگ را براند کلمه اخساء را بکار می برد - اینان در جهنم به این درجه از پستی می رسند که خداوند در جوابشان می فرماید: اخسئواء و این عذابی است که خود تهیه کرده اید.
شما ای عزیزان من، شخصیت دیگران را نکوبید که کوبیده می شوید، اگر اینجا هم کوبیده نشوید که می شوید، در روز قیامت می شوید. آتش جهنم کوبندگی دارد. کسی را نسوزانید که این دنیا سوخته می شوید، اگر اینجا هم سوخته نشوید، یقین داشته باشید که آتش جهنم دل می سوزاند. غیبت نکنید و بدانید که اگر اینجا پشت سرتان غیبت نکردند که می کنند، سلول جهنم را برای خود آماده ساخته اید.
خلاصه کلام، انسان اگر در این جنگ درون پیروز نشود، مصیبت و سقوط است. ذرءنا لجهنم(153) و به بیان قرآن مثل این که برای جهنم خلق شده، مرتب به سوی جهنم می رود و خیلی تند هم می رود.