فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

کفاره گناه

امشب درباره کفاره گناه با شما صحبت می کنم. امیدوارم به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) جلسه برای من و شما مفید باشد.
بزرگی فرموده بود: به دکتر رفتم، در نوبت نشستم، یک پیرزن دهاتی نوبتش شد پیش آقای دکتر رفت و گفت: نسخه ای را که به من دادید جوشاندم و خوردم ولی خوب نشدم. معلوم شده بود که این خانم به جای این که نسخه را به داروخانه ببرد و جوشانده بگیرد و آن را بجوشاند، همان نسخه را جوشانیده بود.
دکتر گفت: حیف از نان که شوهرت به تو می دهد بخوری! بعد هم نسخه ای نوشته بود که به داروخانه برود و جوشانده بگیرد و مصرف کند ان شاء الله خوب شود.
این بزرگ فرموده بود: نوبتم که رسید، دیگر کسی غیر از من و دکتر در مطب نبود. به آقای دکتر گفتم که آقا می دانی امروز چه کردی؟ گفتم: یک گناه نکردی، بلکه گناهان فراوانی مرتکب شدی.
اول گناهت این که یک مسلمان را مسخره کردی و اگر مسلمانی مسلمان دیگر را مسخره کند، شخصیت او را در میان مردم بکوبد، گناهش به قدری بزرگ است که در روایات می خوانیم روز قیامت در پیشانیش نوشته شده: هو ایس من روح الله یعنی این از رحمت خدا مایوس است، رحمت خدا شامل حالش نمی شود و باید به جهنم برود و در روایت می خوانیم که گناهش مثل جنگ با خداست: من اهان ولیا فقد بارزنی بالمحاربه.(132)
اگر کسی به مسلمانی اهانت کند، مثل آن است که با خدا جنگ کرده باشد. آن بزرگ فرموده بود: این گناه اول.
گناه دوم این که موجب شدی دیگران خندیدند و شخصیت این پیرزن را کوبیدند و او نیز خجالت کشید. از جاهایی که سبب اولی از مباشر است همین جاست؛ اگر تو این جمله را نمی گفتی، دیگران مسخره اش نمی کردند.
گناه سوم این که دروغ گفتی: حیف از نانی که شوهرت به تو بدهد بخوری، این دروغ است، این زن نمی داند که نسخه را چه باید بکند، از کجا می دانی که شوهرداری و خانه داری بلد نباشد؟ یک عمر شوهرداری و خانه داری کرده است، لذا این جمله حیف از نان که تو بخوری دروغ است و کسی که دروغ بگوید، گناهش بت پرستی است و قرآن می فرماید: فاجتنبوا الرجس من الاوثان و اجتنبوا قول الزور.(133)
از دو چیز بپرهیز، یکی از بت پرستی، یکی هم از دروغ گفتن. بعد گفته بود: اگر بخواهم بایت بشمارم به عنوان اولی و ثانوی خیلی گناه کردی و راستی چنین است، این جمله برای من و شما خیلی مفید است. ما باید مواظب زبان خودمان باشیم که فرق احمق و عاقل همین است؛ عاقل آن است که اول فکر می کند بعد حرف می زند، اما احمق اول حرف می زند بعد فکر می کند. از وظایف سنگین هر مسلمانی این است که اول فکر کند بعد حرف بزند.
ممکن است شما عزیزان سر کلاس یک جمله بگویید و مصیبتها به بیاورید؛ همین جمله برای یک نفر عقده بشود و این کاری است مشکل، و در حقیقت با این جمله بچه را کشتید، زیرا کشتن روح و شخصیت بدتر از کشتن جسم است.
در روایات زیادی می خوانیم که مسلمان آن کسی است که زبانش در اختیار خودش باشد؛ و از نظر ثواب هم روایت داریم که باید همیشه در فکرمان باشد، مخصوصا شما مربی ها.
در روایات می خوانیم که یک عده به بهشت می روند و اینها با پروردگار عالم خلوتها دارند، پروردگار عالم نظر لطف به این بندگان دارد: اکلمهم و انظر الیهم سبعین مره فی کل یوم
اینها از باب مثال است، یعنی با این بنده ها خیلی حرف می زنم و نظر لطف به اینها دارم و بهترین جا در بهشت برای اینهاست، از مروارید و در قصرها دارند و غذای اینها لذتها، حرفها، نظرهای معشوق به عاشق، نظرهای مولا به عبد است.
بعد می فرماید: کسانی هستند که خداوند این قدر نظر لطف به اینها دارد، مسجونون هستند؛ خود امام (علیه السلام) مسجون را معنی می کند:
سجنت السنتهم عن الکلام و سجنت بطونهم عن الحرام، اینها کسانی هستند که در دنیا دو چیز را خیلی مواظبت می کردند: یکی مواظب زبانشان بودند، حرف بیخودی نمی زدند؛ یکی هم مواظب شکمشان بودند زیرا چیز حرام نمی خوردند.
در روایات می خوانیم که اگر کسی مواظب سه چیز باشد حتما رستگار است: یکی شکمش که چه می خورد؛ یکی زبانش که چه می گوید و یکی هم غریزه جنسی او که متجاوز نشود.
یک نفر معلم یا روحانی باید مواظب باشد تا حرفهایی (ولو حرفهای راست) که مردم پسند نیست، در زبانش نباشد به قول عربها مگر می شود هر چه راست است آدم بگوید: لفیس ما یعلم یقال خیلی از چیزها مطابق با واقع و درست است که نمی شود گفت: همان جمله ای که در میان عوام مشهور است، که می گوید: راست دروغ نما بدتر از دروغ راست نما می باشد. باید بگوییم هر دو بد است؛ انسان دروغی بگوید که مردم باور کنند بد است و گناهش خیلی بزرگ است، حتی شوهر به زنش دروغ بگوید یا برعکس؛ همچنین انسان راست بگوید اما مردم نپسندند، بالاخره باید طوری باشد که حرفهایش در مغزها جا پیدا کند.
کتاب قابوس نامه کتاب خوبی است، نویسنده اش یکی از شاهزاده های ایرانی است، می گوید: از مکه به ترکیه آمدم مدتی پیش سلطان ترکیه بودم و باهم جلساتی داشتیم. روزی در جلسه یک جمله ای نقل کردم، دیدم یک حال اشمئزاز و نفرتی برایش پیدا شد. در ضمن بحثها گفتم که در ایران ما، در گرگان دهی است که در آن آب نیست و زنها باید بروند از دامنه کوه آب تهیه کنند، و کرمهایی به نام کرم سبز در آنجا فراوانند که اگر پا روی آن بگذارند و کشته شود، آب روی سرش تلخ می شود!
می گوید: این جمله را گفتم، دیدم یک حال اشمئزاز و نفرتی از من پیدا کرد ولی ساکت ماند. تصمیم گرفتم تا این حرف را ثابت کنم، لذا به ایران نوشتم که طوماری درست بکنید، قاضی ها، عادلها، علما شهادت بدهند که این طور چیزی هست. مدتی ماند تا طومار آمد آن را پیش این آقا بردم، نگاهی به طومار کرد و جمله ای گفت. جمله خیلی عالی است، تقاضا دارم که این جمله همیشه در فکرتان باشد.
گفت: من می دانستم تو دروغگو نیستی، اما اشکال من این است که حرفی که چهل تا شاهد می خواهد تا اثبات شود، چرا انسان بگوید؟
نظیر همین قضیه را نقل می کنند که یک نفر در جلسه ای گفت: من در هندوستان مرغی دیدم که آتش می خورده! چون دید مردم قبول ندارند، برای اثباتش از هندوستان مرغ آتشخوار تهیه کرد و آورد! بزرگی گفت: آقا چه دلیلی داری تا حرفی که احتیاج به این همه زحمت مالی و جسمی دارد بگویی؟
یکی از وکلای مجلس طاغوت - وکیل قوچان - نقل می کند: من در جلسه وکلا گفتم که در قوچان گوسفندهایی است که هفت من دنبه دارند. تعجب کردند و با حالت تمسخر نگاه می کردند، فهمیدم که اشتباه کردم. برای اثبات حرفم از قوچان گوسفندی خواستم تا به تهران بفرستند. مجبور شدم سوری هم بدهم و همانجا گوسفند را کشتند و دنبه اش را وزن کردند، اتفاقا هفت من بیشتر بود؛ به وکلا رو کردم و گفتم: این است آنچه که گفتم و شما مسخره می کردید.
چه دلیلی دارد که انسان چیزی را بگوید که مردم نپسندند؟ این گونه سخنان اول نتیجه اش این است که فشار قبر دارد.
در روایات می خوانیم که جوانی به دست پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به قبر سپرده شد، یعنی حضرت در غسل و کفن و دفنش شرکت نمودند.
بعد از آن که او را در قبر گذاشتند و روی قبر را پوشاندند، مادرش سر قبر آمد و گفت: جوانم، برایت خیلی ناراحت بودم، اما حال که دیدم به دست پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به خاک سپرده شدی ناراحت نیستم، می دانم سعادتمندی.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی نگفتند، مادرش رفت، بعد فرمودند: قبر چنان فشاری به او داد که استخوانهای سینه اش درهم شکسته شد، زیر منگنه الهی له شد. گفتند: یا رسول الله، جوان خوب و آدم روبه راهی بود. فرمود: بله، اما مالا یعنی زیاد داشت؛ مالا یعنی این است که آدم حرفی بزند که نه نتیجه دنیای داشته باشد و نه آخرتی.
این گونه حرفها، اول مصیبتش فشار قبر است ولو آدم خوب و بهشتی باشد. اما این اثر وضعی است چنانچه در جلسه گفتم مردی که در خانه بداخلاق باشد ولو بهشتی هم باشد، سعد بن معاذ باشد، اما فشار قبر دارد.
یکی از بزرگان اصفهان - خدای رحمتش کند - معلم علم اخلاق بود و همه رویش حساب می کردند؛ ولی در میان مردم زود عصبانی می شد. در خانه اش را نمی دانم. یادم نمی رود با وجود اینکه به من لطف داشت، یک وقت چرایی گفتم که به من برگشت و زود هم پشیمان شد! مقداری عصبانی منش و بد اخلاق بود، خودش مثل باران گریه می کرد و می گفت شبی خواب دیدم که مردم مرا در میان قبر گذاشتند، سگ سیاهی آمد و بنا بود که همیشه با من باشد، در همان خواب حس کردم که این سگ سیاه، بداخلاقی های دنیای من است که به این صورت در آمده است. مثل باران گریه می کرد و می گفت: خیلی ناراحت بودم که حالا چطور می شود، یکدفعه دیدم آقا امام حسین (علیه السلام) آمد، (این آقا از علمای بزرگ اصفهان بود و ارادت خاصی به خاندان اهل بیت داشت، در جلسات خصوصی شرکت می کرد و به منبر می رفت تا از روضه خوانهای امام حسین (علیه السلام) محسوب بشود.) فهمیدم که برای آن نوکری که به این خاندان داشتم، آقا امام حسین (علیه السلام) آمده، عرض کردم که این سگ چطور می شود؟ فرمودند: من تو را از دستش نجات می دهم و با اشاره ای که به او کردند، رفت.
یکی از مدرسین حوزه علمیه قم برای من نقل می کرد، می گفت: فلانی مُرد (من آن آقا را می شناختم، خدا او را بیامرزد آدم خوبی بود و به نماز شب خیلی معتقد بود، قبل از اذان صبح به حرم حضرت معصومه (سلام الله علیه) می آمد و کارش نیز عالی بود، فراش مدرسه فیضیه بود؛ این آقا با مدرسی که عرض می کنم آشنایی کامل داشت و تابستانها که آقا نبود، این خادم مدرسه در منزلش بود، با هم رفیق بودند) شبی در خواب او را دیدم که سگ است؛ تعجب کردم، جلو رفتم و گفتم فلانی تویی؟ گفت: بله گفتم: چرا سگ شدی؟ گفت: وای از بداخلاقی! من در خانه بداخلاق بوم، بداخلاقی مرا بدین صورت در آورده. بعد گفت: آقا بیا برویم سر قبرم، قبرم را ببین. می گفت: آقا، وقتی مرا در قبر گذاشتند چنان فشاری به من داده شد که تمام روغنهای بدنم گرفته و وارد این سوراخ شد. اگر سوراخ گشاد بود نشانت می دادم که چطوری زیر منگنه الهی له شدم.
حرفها، فشار قبر دارد، بداخلاقی در خانه (چه زن باشد چه مرد) فشار قبر دارد و اصلا هویت انسان را به چیز دیگری بر می گرداند و این بحث مفصلی دارد.
گفتار ما، مخصوصا کردار ما، نیات ما برای ما ملکه می سازد و ملکه برای ما هویت. تکرار گفتارهای بیجا برای ما ملکه می سازد و ملکه هویت می سازد. انسان را از انسانیت سلب می کند و اگر گفتارش مسخره آمیز باشد کم کم به صورت سگ در می آید، و نیز اگر زخم زبان، غیبت یا تهمت بزند، دروغ بگوید، سخن چین باشد باز به صورت سگ در می آید. بنابراین، باید جلو زبانمان را بگیریم؛ چه بسیار افرادی را سراغ داریم که برای خاطر همین مزاح ها و همین فکر نکردن ها و گفتن های بیجا، خودشان را به باد دادند، چقدر سراغ دارم که اختلاف خانوادگی از همین جا برایشان پیدا شده، به قول شاعر:
شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است.
یعنی آقا اگر یک زخم زبان در خانه به همسرت بزنی، دلش بشکند، محبت از دلش بیرون برود، دیگر برگشت محبت کاری است بسیار مشکل؛ چه بسیار دیده ام که یک زبان درازی از خانم موجب شده که کم کم قطره قطره جمع شود و آنگاه دریا شود، اختلاف خانوادگی به طلاق منجر گردید و علاوه بر خود، بچه هایشان را بیچاره کردند.
در اول یک جمله بیش نبود اما همین جمله و زبان درازی کم کم به جاهای باریک رسید. ابن مقفع یک ادیب ایرانی در زمان منصور دوانیقی بود. (این خلفای ابن عباس، مخصوصا منصور، هارون و مامون مردم را سرگرم قصه ها و ادبیات یونانی، فارسی، عربی و ترجمه می کردند.)
ابن مقفع چون ادیب بود در دربار خلفای بنی عباس خیلی قرب داشت و همه از او حساب می بردند - یکی از عوامل غرور، علم است؛ اگر انسان مواظب نباشد مثلا مدرک دیپلم و لیسانس با فرض اینکه خودش می داند چیزی نیست، اما غرور می آورد. - چون ابن مقفع مواظب خودش نبود و مغرور بود، غرورش به جایی رسید که حتی استاندارهایی را که به بصره می آمدند، را مسخره می کرد.
مثلا وقتی فرمانداری در جلسه می آمد، می گفت سلام علیکما، سلام بر شما دوتا. می گفتند: این یکی است، سلام بر دوتا چیست؟ می گفت: یک سلام بر خودش، یک سلام هم بر دماغ درازش! مردم می خندیدند و این سخن برای آن شخص یک عقده می شد. یا در جلسه مسئله می پرسید که اگر مردی بمیرد و یک شوهر و پسر و دختر داشته باشد، ارث او را چطور باید تقسیم کرد؟ مردم می خندیدند؛ ابن مقفع نمی دانست که چه مصیبتی را برای خودش بار می آورد، یا مثلا در جلسه ای فرماندار می گفت: من از سکوت پشیمان نیستم و ضرری ندیدم. ابن مقفع می گفت: بله برای این که بهترین چیزها برای تو سکوت است، یعنی تو جاهل و نفهمی: الانسان مخبوء تحت لسانه. یعنی اگر بخواهیم بفهمیم انسان چکاره است، از زبانش می فهمیم.
اتفاقا عموی منصور دوانیقی علیه منصور قیام کرده، شکست خورد و فرار کرد، بعد مردم پیش منصور آمدند و تقاضای عفو عمویش را نمودند. گفت: به ابن مقفع بگویید امان نامه بنویسد تا من امضاء کنم، آقا چون مغرور بود مواظب قلمش هم نبود.
استاد بزرگوار ما حضرت آیه الله بروجردی (ره) از موقعی که به مرجعیت رسید تا فوت دست به قلم نگذاشت، حتی یک امضا نمی کرد، لذا امضاهایی که در رساله های علمیه است مسلما مهر است، زیرا ایشان تصمیم گرفته بودند قل به دست نگیرد.
یک معلم یا کسی که وجهه ای دارد، باید مواظب زبان و قلمش باشد، مواظب رفت و آمدش باشد؛ چه بسیار سراغ دارم افراد موجهی را که با شرکت در یک جلسه بیجا (با آن که گناه هم نبود) خود را از بین بردند.
ابن مقفع با قلمش خود را نابود کرد. نوشت: آقای منصور دوانیقی تعهد کرد که اگر با عمویش کار داشته باشد، سلطنت و خلافت او از بین رفته و عزل بشود، مالش صدقه داده شود، زنش طلاق. کنیزهای او آزاد شوند.
می خواست از ادیب بودن خود استفاده کند این گونه امان نامه نوشت. وقتی پیش منصور آوردند خیلی عصبانی شد، آن نامه را پاره کرد و مخفی به همان فرماندار نوشت که ابن مقفع را نابود کند و کسی متوجه نشود؛ آرزوی فرماندار هم همین بود. فرماندار به دنبال ابن مقفع فرستاد، او نیز با الاغ و نوکرش پیش همان فرمانداری آمد که مسخره اش می کرد. فرماندار نامه منصور را به ابن مقفع نشان داد. او به التماس افتاد اما فرماندار دستور داد تا تنوری را آماده کردند و ابن مقفع بدبخت را سر تنور آوردند، اول دماغش را برید و گفت: سلام علیکم، انداخت داخل تنور؛ دست و پایش را برید و گفت: اینهم به جای آن که مسخره کردی. سپس جسدش را به داخل تنور انداختند. نوکر تا ظهر معطل شد وقتی ابن مقفع نیامد، در زد. جواب شنید که ابن مقفع اینجا نیست؛ بالاخره مردم جمع شدند و پیش منصور رفتند که ابن مقفع منزل فرماندار رفته و دیگر بیرون نیامده است، منصور که در جریان کار بود گفت: من فرماندار را به جای او قصاص می کنم و می کشم، اما این را هم بدانید که اگر ابن مقفع پیدا شد، همه شما را می کشم، خلاصه ابن مقفع این گونه می سوزد و از بین می رود.
اما چرا؟ برای زبان نیش دارش، مسخره بازی و غرورش، برای یک خنده بیجا.
یک کسی میهمان حاکمی بود، دوتا کبوتر بریان کرده برایش آوردند. او تبسم کرد. حاکم گفت: برای چه خندیدی؟ میهمان گفت: قضیه ای دارم؛ در جوانی که راهزن بودم اموال تاجری را گرفتم و خواستم او را بکشم، اصرار می کرد که مرا نکش، دو تا کبوتر آنجا پیدا شد، رو کرد به این کبوترها و گفت: از شما شهادت می خواهم که من مظلوم کشته شدم! من به تاجر خندیدم که چه می گویی؟ حالا آن قضیه به یادم افتاد. تبسم می کنم که چه می گفت؟
با وجودی که حاکم با او رفیق بود، گفت: جلاد بیا، این دو کبوتر همان شاهدانند، برو سر این مرد را بزن و برایم بیاور! یک خنده بیجا، گفتار بیجا، علاوه بر این که فشار قبر دارد و نامه عمل پر می شود، بعضی اوقات عقده ها می آورد، اختلافهای خانوادگی و دشمنیها می آورد.
انسان مسلمان باید مواظب زبانش باشد، خصوصا، شما که نخبه های جامعه و مربی هستید حرف بیجا نزنید؛ اول فکر کنید و بعد حرف بزنید و بالاتر از این تقاضا دارم که در خانه نیش زبان نداشته باشید.
اول مصیبت برای کسانی که نیش زبان دارند این است که بر دلها حکومت ندارند و منفور جامعه هستند و از نظر روایات اهل بیت، این نیش ها عقرب، مار و گرگ می شود و در قبر، برزخ، صف محشر و جهنم انسان را می گزند.
شما اگر شنیدید که در قبر و جهنم، مار و عقرب انسان را می گزد همان نیش زبانمان است. قرآن می گوید:
یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تودلو ان بینها و بینه آمدا بعیدا و یحذرکم الله نفسه.(134)
یعنی ای بشر، خدا تو را می ترساند، بترس، یقین داشته باش هر کاری که بکنی، هر چه بگویی، اینها مجسم می شود، اگر خوب است در قبر، در برزخ، در قیامت با توست و اگر بد است به صورت مار، عقرب و سگ درنده با تو است.
به قول مثنوی، به واسطه نیش زبانها، مارهایی که تهیه کردی، تو را می گزند.

بخش اول: گفتار پانزدهم

بندگی خدا

قبل از آن که وارد بحث شویم، لازم است در رابطه با قرآن تذکری به شما بدهم و آن این که وقتی قرآن خوانده می شود، باید ساکت باشید و به آن گوش فرا دهید. قرآن مجید می فرماید: و اذا قری القرآن فاتسمعوا له و انصتوا(135) و هنگامی که قرآن خوانده می شود، ساکت باشید و به آن گوش فرا دهید.
قرآن جذابیت دارد و دل را نورانی می کند. و انصتوا یعنی همه ساکت باشید.
یکی از علمای اصفهان می گفت: با جمعی در مسافرت حج بودیم، در مدینه یک نفر از ما فوت شد. پس از دفن مجلس ختمی برایش گرفتیم و یکی از قراء اهل تسنن را دعوت کردیم تا بیاید و قرآن بخواند. قاری به مجلس آمد و نشست، اما قرآن نمی خواند. به او گفتیم قرآن بخوان. گفت: شما مشغول حرف زدن هستید، و تا ساکت نشوید، قرآن نمی خوانم. همه ساکت شدیم، باز دیدیم که قرآن نمی خواند؛ گفت: طرز نشستن شما متناسب با مجلس قرآن نیست. همه دو زانو نشستیم، دیدیم باز قرآن را شروع نمی کند، گفتیم بخوان، گفت: هنوز مجلس برای قرائت قرآن مناسب نیست، زیرا در دست بعضی چای و سیگار است. چای و سیگار را که متوقف کردیم، قاری سنی آیه ای از قرآن را تلاوت کرده و مجلس را ترک کرد. آیه ای که تلاوت کرد، این بود: و اذا قرء القرآن فاستمعوا له و انصتوا.
لذا از همه شما تقاضا دارم، در مجلس قرآن به تلاوت قرآن گوش دهید که هم از جهت احترام به قرآن لازم و واجب است، و هم برای تقویت روح انسان مفید است.
حرف زدن در جلسه ای که قرآن خوانده می شود، بی احترامی به قرآن است. و بنا به روایتی که از پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل شده، قرآن در همین دنیا به کسانی که به آن احترام نگذارند نفرین می کند.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:
اذا التبست علیکم الفتن کقطع الیل امظلم فعلیکم بالقرآن فانه شافع مشفع و ما حل مصدق و من جعله امامه قاده الی الجنه و من جعله خلفه ساقه الی النار(136)
یعنی وقتی فتنه ها و گرفتاریها، رنج و بلا شدید، پیدا شد؛ برای رهایی از بلاها به قرآن متمسک شوید، زیرا قرآن دعا می کند و شفیع می شود، و شفاعتش نیز پذیرفته می شود؛ نفرین می کند و نفرین او نیز پذیرفته می شود. هر کسی قرآن را سرمشق زندگیش قرار بدهد، بهشت او از همانجا شروع می شود، تا به جهان آخرت برسد.
بنابراین شایسته است که جلسه قرآن خیلی ساکت باشد، و شنوندگان با کمال ادب و احترام به آن گوش دهند.
استاد بزرگوار ما آیه الله العظمی بروجردی (ره) از استادشان، مرحوم آقا میرزا عبدالمعالی اصفهانی نقل می کرد که ایشان می فرمود: اگر در اتاقی قلمی باشد که به واسطه آن فقه شیعه نوشته شده باشد، من در آن اتاق نمی خوابم، و اگر بخواهم در آن بخوابم، اول قلم را بیرون می برم و بعد می خوابم.
وقتی یک عالم شیعه این طور بگوید، معلوم می شود که احترام کردن به کتابهای فقهی و روایی مخصوصا احترام به قرآن شریف فوق العاده مهم است.
و اما بحث ما:
بحث در رابطه با جنگ درون است که همه ما گرفتار آن هستیم، این جنگ درون ما دایمی و همیشگی است و به عقیده من این بحث فوق العاده مهم است.
از روایات ظریف می فهمیم که پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، این جنگ را جهاد اکبر نامیده است و فرموده که مبارزه در این صحنه از جهاد در جبهه جنگ مهمتر است.
جنگ درون، جهاد اکبر است، و اگر در این جنگ پیروز نشویم، سقوط کرده و مغلوب می شویم.
مغلوب شدن در جبهه جنگ بیرون، خیلی مهم نیست، زیرا برای خدا، جنگی آغاز شده و ما نتوانسته ایم دشمن را شکست بدهیم، لذا شهید شده و شهادت در راه اسلام بالاترین افتخار است. اما اگر در جنگ درون مغلوب بشویم، بسیار سرشکستگی دارد و انسان از هر حیوانی پست تر می شود. قرآن شریف می فرماید: ان شر الدواب عندالله الصم الیکم الذین لا یعقلون(137) یعنی کسی که در جنگ درون سقوط کند، حتی از میکرب سرطان و خوره پست تر می شود.
اما اگر کسی که در جنگ درون غالب شود، خداوند در سوره فجر از او تجلیل می کند:
یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه المرضیه فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی.(138)
یعنی ای کس که در جنگ درون سرافراز شدی، و ای کسی که به واسطه آن غلبه، افتخار آفریدی و نفس مطمئنه پیدا کردی، بیا، بیا، اما نه به سوی بهشت و عالم ملکوت و جبروت که اینها مقامهای عادی و معمولی هستند، بلکه به سوی من بیا و در زمره بنده هایم بیا، در جوار خدا بیا.
روایت دارد که این آیه مربوط به امام حسین (علیه السلام) است و خداوند می فرماید: ای کسی که نفس مطمئنه پیدا کردی، بیا بیا، پیش حسین (علیه السلام) بیا، تو با امام حسین (علیه السلام) هستی؛ بیا، بیا که من از تو راضیم و تو نیز از من راضی هستی؛ بیا اما نه به بهشت معمولی، بلکه به بهشت من بیا.
بنابراین، می توانیم بگوییم که این جنگ درون از یک نقطه شروع می شود، یک اوج دارد و یک سقوط؛ اوج آن مصداق آیه یا ایتها النفس المطمئنه است و سقوطش آیه ان شر الدواب عندالله اصم البکم الذین لا یعقلون می باشد.
معلمین که نخبه های جامعه هستند و سرنوشت جامعه به دست آنهاست و مربی جامعه اند، باید به این بحث خیلی اهمیت بدهند.
بحث در این است که چه کنیم تا در این جنگ درون غلبه پیدا کرده و سرافراز شویم؟
قرآن شریف راه هایی را نشان داده است که از جمله آن راه ها سعه صدر پیدا کردن و دریا دل شدن است، که از سوره انشراح در این مورد استفاده شد.
اکنون به علت این که شما عزیزان مرتب سوال می کنید که چه کنیم تا شرح صدر پیدا کنیم؟ روایتی از امام صادق (علیه السلام) برای شما می خوانم:
مرحوم شیخ بهایی (ره) در کشکول می نویسد: سفیان ثوری گفت: برای این که شرح صدر و نورانیت دل پیدا کنم و دریا دل بشوم خدمت امام صادق (علیه السلام) رفتم زیرا ممکن است که انسان با شرکت در یک جلسه و شنیدن یک کلمه عوض بشود.
می گوید: وقتی در حضور آن حضرت نشستم، امام مرا نپذیرفت - سفیان ثوری آدم خیلی خوبی نبود.
وی گوید: چون امام مرا نپذیرفت، از مجلس حرکت کردم و سر قبر پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمدم و در آنجا دو رکعت نماز خواندم و به حضرتش متوسل شدم، عرض کردم: یا رسول الله، کاری بکن که امام صادق (علیه السلام) مرا بپذیرد و دلش را با من مهربان کند. (چون خدا مقلب القلوب است، و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و حضرت زهرا (سلام الله علیه) و ائمه طاهرین (علیه السلام) واسطه فیض هستند بنابراین، آنها باید انسان را عوض کنند و آنها باید دل دیگران را با انسان مهربان کنند.)
سفیان می گوید: بعد از توسلم، خدمت امام صادق (علیه السلام) آمدم، و امام (علیه السلام) با گرمی مرا پذیرفت؛ فهمیدم که توسلم موثر واقع شده است.
امام صادق (علیه السلام) به من فرمود: به اینجا آمده ای تا شرح صدر پیدا کنی؟
- امام از دلش خبر داد. -
امام فرمود: ای سفیان، اگر می خواهی شرح صدر پیدا کنی، باید از سه چیز مواظبت کنی، که اگر از این سه چیز مواظبت کردی، حتما شرح صدر پیدا خواهی کرد و حتما نورانیت دل برایت حاصل می شود:
- ای سفیان، بدان که تو عبدی و او مولاست، و چون عبد هستی، عبد در مقابل مولا باید صد در صد تسلیم باشد.
در این رابطه داستانی به نظر آمد که ذکر آن بی مورد نیست.
غلامی مودب و فهمیده، مولایش را دید که خیلی غم و غصه دارد، به او گفت: غم و غصه تو از چیست؟
مولا گفت: بدهکارم و فکر قرض داری، مرا ناراحت کرده است. غلام گفت: خوب، مرا به بازار برده و بفروش و از پول آن قرضت را ادا کن.
گفت: من خیلی قرض دارم و قیمت تو یک دهم قرض مرا هم کفایت نمی کند.
غلام گفت: به همان اندازه که بدهکاری، بر من قیمت بگذار.
ملا گفت: تو را به این قیمت نمی خرند.
غلام گفت: به مشتری ها بگو که این غلام صفت بسیار خوبی دارد که گران بودن قیمتش به خاطر آن صفت است، و آن صفت این است که او رسم عبودیت و بندگی را خوب می داند.
آفرین به این غلام! البته مولایش نفهمید که او چه می گوید: غلام را به بازار برده فروشان برد و قیمتی معادل ده برابر قیمت معمولی را بر آن گذاشت، مثلا اگر ده هزار تومان قیمت معمولی چنین غلامی بود، او می گفت غلام را صد هزار تومان می فروشم.
هر کس می شنید می خندید، تا این که آدم فهمیده ای علت گران بودن قیمت را پرسید. مولا گفت: گران بودن این غلام به این جهت است که او رسم عبودیت و بندگی را خوب می داند. آن مرد گفت: اگر چنین باشد که می گویی، ارزش آن از این نیز بیشتر است؛ من این غلام را به این شرط می خرم که چنین صفتی در او باشد و اگر او دارای این صفت نبود، اختیار فسخ معامله را دارم.
در معاملات فقهی نیز همین طور است؛ اگر مثلا خانه ای را با شرطی خریدید و آن خانه، آن شرط را نداشت، می توانید معامله را به هم بزنید.
خلاصه صد هزار تومان داد و غلام را به خانه برد و برای این که بداند غلام رسم عبودیت را می داند یا نه، دستور داد به او تازیانه بزنند. مقداری تازیانه زدند؛ غلام در موقعی که تازیانه می خورد، نه گریه می کرد و نه آخ می گفت و نه علت تازیانه خوردن را می پرسید.
آن مرد به غلام گفت: مگر احساس درد نمی کردی؟ گفت: چرا. گفت مگر بی جهت کتک نمی خوردی؟ گفت: چرا. گفت: پس چرا اعتراض نمی کردی؟
غلام گفت: من عبدم و تو مولایی، و شایسته نیست که عبد در برابر مولا چون و چرا کند، عبد باید صد در صد تسلیم مولا باشد. اگر نعمت به من بدهی، تسلیم تو هستیم و اگر نیز تازیانه به من بزنی، باز تسلیم تو هستیم.
آفرین به این غلام.
بابا طاهر (ره) خطاب به خداوند می گوید:
یکی درد و یکی درمان پسندد - یکی وصل و یکی هجران پسندد
من از درمان و در و وصل و هجران - پسندم آنچه را جانان پسندد
البته در این داستان عبد و مولا، اصل قضیه غلط است، یعنی مولا حق ندارد به عبد تازیانه بزند، و این عبد و مولایی فقط درباره پروردگار متعال صادق است. چنانچه شعر باباطاهر هم درباره حق تعالی است، زیرا وقتی ما مطمئن شدیم که خدا عادل و رحیم است، خواه ناخواه تسلیم بی چون چرای او می شویم و اگر خدا برای ما معصیت و گرفتاری پیش آورد، می دانیم که حکمتی داشته و بی عدالتی نیست و رافتی از طرف خداوند است و می توانیم از همین مصیبت، استفاده بکنیم.
همچنین اگر خدا نعمت داد، باز تسلیم هستیم و پسندیم آنچه را جانان پسندد. کسی که موقعیت عبد بودن خود را ترک نکرده، مصداق آیه شریفه: ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخیر منوعا(139) می شود.
یعنی آدمهای معمولی سبکسرند. اگر دچار مصیبتی شوند. داد و فریاد می کنند و اگر نعمتی برای ایشان بیاید، سرکش و طغیانگر می شوند: ان الانسان لیطغی ان راه استغنی.(140)
این چنین آدمی عبد و بنده نیست، بلکه به قول قرآن شریف، یک آدم مذبذبی است، یعنی گاهی این طرف و گاهی آن طرف می رود: مذبذبین ذلک، لاالی هولاء و لا الی هولاء.(141)
به قول امیرالمومنین علی (علیه السلام) چنین آدمی مانند پشه است، یعنی ثبات ندارد؛ باد مصیبت او را می برد، و باد نعمت نیز او را خواهد برد.
امیرالمومنین (علیه السلام) در نهج البلاغه، عبد را چنین تعریف می کند: المومن کالجبل الراسخ، لا تحرکه العواصف یعنی مومن و بنده، مانند کوه استوار و پابرجاست، نه باد نعمت او را سرکش می کند و نه باد مصیبت، او را به داد و فریاد وا می دارد.
یکی از اصحاب امام صادق (علیه السلام) پیش آن حضرت آمده بود و می خواست از خودش تعریف کند؛ می گفت: یابن رسول الله، من در برابر مصیبت صبور و در مقابل نعمت، شکرگزارم.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: ولی ما غیر از این هستیم. آن مرد که خیال می کرد روشی عالی در برابر مصیبت و نعمت داشته، یک دفعه تکان خورد گفت: یابن رسول الله، پس روش صحیح کدام است؟
امام فرمود: ما تسلیم اوامر حقیم. بنابراین، هر چه طرف او بیاید خوب است؛ اگر مصیبت و گرفتاری بیاید خوب است و نیز اگر نعمت و خوشی بیاید، باز هم خوب است.
از روایت دور شدیم. گفتیم که سفیان ثوری نزد امام آمد و گفت: یابن رسول الله، من نزد شما آمده ام تا شرح صدر پیدا کنیم. امام فرمود: ای سفیان، بدان که تو عبدی و او مولا است.
اگر انسان بتواند این اولین جمله امام صادق را که به سفیان ثوری فرموده، درک کند، با همین یک جمله شرح صدر پیدا می کند و دریا دل شده، تسلیم حق تعالی می شود. خوشا به حال کسی که تسلیم حق و مصداق آیه یا ایتها النفس المطمئنه می باشد، و چنین کسی که در آن جنگ درون، حتما پیروز می شود. اصلا معنی ندارد که یکی تسلیم صد در صد حق باشد و شیطان او را ببرد.
قرآن شریف در چند جا مکالمه شیطان با خدا را ذکر می کند و در همانجا شیطان در برخورد با بندگان خالص اظهار عجز می کند و می گوید: من نمی توانم اینها را منحرف کنم و کاری به اینها ندارم:
فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین.(142)
یعنی همه آنها را گمراه می کنم، مگر افرادی که صد در صد تسلیم حق و بنده ای راست و مخلص باشند.
و به راستی افتخاری بالاتر از این نیست که انسان بنده حق باشد. امیرالمومنین - سلام الله علیه - می فرماید: خدایا، افتخار من همین است که من بنده توام، و تو خدای من هستی: کفی بی فخرا ان اکون لک عبدا.(143) خدایا، افتخاری بالاتر از این نیست که من بنده تو هستم.
بیایید کاری بکنیم که بنده باشیم، که این مقام از مقام رسالت نیز بالاتر است، زیرا در تشهد وقتی می خواهیم برای پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) صفت بیاوریم، ابتدا بندگی اش را ذکر کرده و بعد رسالتش را می گوییم: اشهد ان محمد عبده و رسوله خدایا، شهادت می دهم که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) عبد تو و رسول تو است. از این جمله معلوم می شود که عبد بودن از رسالت هم بالاتر است و اصلا رسالت آمده برای این که عبد خالص بسازد و پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) عبد صد در صد است. دومین جمله ای که امام صادق (علیه السلام) به سفیان ثوری فرمود؛ این بود؛ ای سفیان، اگر می خواهی شرح صدر پیدا کنی، بای توجه داشته باشی که مولای تو هم غضب دارد و هم رضایت. مواظب باش که همیشه کارهایی را انجام دهی که خدا از تو راضی باشد و از کارهای که انجام آن غضب خدا را همراه دارد، دوری کنی.
در بحثی که در رابطه با آیه و استعینوا بالصبر و الصلوه کردم، گفتم که یکی از چیزهایی که اراده را تقویت می کند و انسان را در آن جنگ پیروز می نماید اهمیت دادن به انجام واجبات و ترک محرمات است.
امام صادق (علیه السلام) در این جمله به سفیان ثوری فرمود: چون بنده هستی، باید همیشه در صدد این باشی که خدا از تو راضی باشد و مواظب باشی. کاری نکنی که خدا بر تو غضب کند.
معنی بندگی این است که به واجبات اهمیت بدهی و از گناه اضطراب داشته باشی. گناه هر چه کوچک باشد، اما برای این که بنده است، از یک گناه خیلی کوچک، فوق العاده ناراحت می شود و درباره یکی از اصحاب رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نقل می کنند که او در یکی از جنگها که مسلمانها به جنگ رفته بودند، او در مدینه مانده و سرپرستی زنها را به عهده گرفته بود.
روزی برای سرکشی به خانه رفیقش رفت؛ چشمش به همسر او افتاد، وسوسه شده و دست به سینه آن زن گذاشت. زن که خیلی ناراحت شده بود به او گفت: النار، النار یعنی چه می کنی؟ آتش است، آتش!
این تذکر تاثیر عجیبی در آن مرد گذاشت و بی اختیار در کوچه می گشت و گریه می کرد و دیوانه وار فریاد می زد جهنمی شدم، جهنمی شدم از شهر خارج شد و به بیابان رفت.
وقتی پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از جنگ برگشت، آیه نازل شد که توبه آن مرد قبول شده است.
پیغمبر اکرم فرمود: توبه او قبول و او آمرزیده شده است، بروید و او را بیاورید. وقتی او را آوردند، پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مسجد نماز می خواند. آن مرد در صف نمازگزاران نشست، اما خجالت می کشید که به روی پیغمبر نگاه کند. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به منبر رفت، اما این مرد همچنان سر به زیر نشسته و نمی توانست به پیامبر نگاه کند.
اتفاقا پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سوره الهیکم التکاثر را شروع کردند و می خواستند مردم را نصیحت کنند. در این سوره آیا عذاب نیز هست؛ سوره که به آخر رسید، یک دفعه این مرد فریادی زد و به روی زمین افتاد. مردم آمدند ببینند چه شده است، اما دیدند آن شخص مرده است.
آن مرد از گناه توبه کرده و توبه اش نیز قبول شده بود، اما بر اثر شرمندگی که گناه در او به وجود آورده بود، تا آیات عذاب خدا را شنید، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
بسیاری از فقها از جمله استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب، درباره گناهان می فرمایند: تمام گناهان کبیره اند و ما گناه صغیره نداریم. و برای این که شخصی از عدالت خارج شود، همه گناهان کبیره است، لکن نسبت به یکدیگر کوچک و بزرگ دارند.
مثلا نگاه به نامحرم گناه کبیره است و دست گذاشتن به بدن نامحرم از آن بزرگتر می باشد و بزرگتر از آن عمل منافی عفت است. پس همه گناهان کبیره اند، اما خود آنها درجاتی دارند.
اینجاست که باید بگوییم سخن رهبر کبیر انقلاب، بسیار لطیف است، آنجا که فرمود ما اگر بخواهیم به جایی برسیم، باید گناه در زندگیمان نباشد.
لذا، تقاضا دارم کاری بکنید که در این جنگ درون پیروز بشوید، و رمز پیروزی ما دوری از گناه و داشتن سعه صدر است. باید شرح صدر داشته و دریا دل باشید و به انجام واجبات خیلی اهمیت بدهید.
لذا امام صادق (علیه السلام) به سفیان ثوری فرمود: اگر می خواهی به جای برسی، باید به واجبات خیلی اهمیت بدهی. و نیز در ترک گناه خیلی باید مواظبت کنی، زیرا آدم گناهکار مورد غضب خداوند است.
در روایات داریم که خداوند می فرماید: ای بنده من، گناه را کوچک مشمار، زیرا ممکن است گناهی انجام دهی که من خطاب کنم: ای بنده من، دیگر تو را نمی آمرزم، یعنی موفق به توبه نمی شوی. و ثواب را نیز کوچک نشمار، برای اینکه ممکن است یک ثواب کوچک انجام دهی، مثلا با یک سلام دل کسی را به دست آوری که بر اثر همین یک ثواب خطاب کنم: بنده من، موفق و سعادتمند شدی دست عنایتم همیشه روی سر تو است.
پس جمله دوم امام صادق (علیه السلام) به سفیان ثوری این بود که اگر می خواهی شرح صدر پیدا کنی، باید مواظب مولای خود باشی.
سومین جمله ای که امام صادق (علیه السلام) فرمودند این بود: تو عبدی، خودت و آنچه که داری متعلق به مولاست: العبد و ما فی یده کان لمولاه(144) انسان هر چه دارد، از مال، عقل، اراده، امنیت و سلامتی همه و همه متعلق به ذا بی نیاز خداوند است.
انسان اگر بتواند این حقیقت را هضم کند که خودش و آنچه به او وابسته است، از نعمتهای ظاهری و باطنی تماما مال خداست، دیگر خرج کردن در راه خدا برایش مشکل نیست.
برای مثال، اگر کسی پولی به شما بدهد که آن را صرف فقرا کنی، خرج کردن آن پول برای شما آسان است، برای اینکه پول مال خودت نیست و متعلق به دیگری است.
وقتی که همه معتقد باشیم که هر چه داریم از آن خداوند است (که در قرآن شریف در چند جا اشاره شده است) دیگر در مصارفی که او دستور داده است، درنگ نمی کنیم. می گوید: یک پنجم مالت را بده؛ می فرماید: از آنچه به تو داده ایم، انفاق کن؛ سلامتی داده و گفته است از این سلامتی برای معنویتت استفاده کن؛ علم داده و فرموده است که از علمت به دیگران هم بده و با صبر و حوصله دیگران را تعلیم و تربیت کن.
خوب اگر راستی ما عبد باشیم و بدانیم که هیچ از خود نداریم، حاضریم شبانه روز عمرمان را صرف جامعه کنیم و حاضریم همه چیزمان را برای بندگان خدا بدهیم، زیرا ما چیزی نداریم و آنچه هست از اوست. او دوست دارد که چنین باشیم.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: سفیان ثوری، اگر می خواهی شرح صدر پیدا کنی، کاملا این قسمت را رعایت کن. و راستی اگر این جمله سوم رعایت شود، خیلی از کارها اصلاح می شود و خیلی از صفات رذیله از بین می رود.
این بود بیان امام صادق (علیه السلام)، در رابطه با شرح صدر.
خلاصه سخن این شد که اگر ما بخواهیم در این جنگ درون پیروز شویم، سوره انشراح به ما می گوید باید سعه صدر داشته باشیم. و نیز حضرت صادق (علیه السلام) می فرماید: برای پیدا کردن سعه صدر، سه چیز باید داشته باشیم: 1. بنده باشیم. 2. تسلیم صد در صد حق باشیم. 3. بدانیم که هر چه داریم مال خداست.
وقتی چنین شد، می دانی بنده ای و باید در صدد باشی که مورد رحمت خدا باشی، نه مورد غضب او، یعنی به واجبات خیلی زیاد اهمیت بدهی و از گناه اجتناب زیاد داشته باشی، و بدانی هر چه داری از خداوند است تا صرف آن در راه او برایت آسان شود.