فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

بخش اول: گفتار چهاردهم

کفاره گناه

امشب درباره کفاره گناه با شما صحبت می کنم. امیدوارم به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) جلسه برای من و شما مفید باشد.
بزرگی فرموده بود: به دکتر رفتم، در نوبت نشستم، یک پیرزن دهاتی نوبتش شد پیش آقای دکتر رفت و گفت: نسخه ای را که به من دادید جوشاندم و خوردم ولی خوب نشدم. معلوم شده بود که این خانم به جای این که نسخه را به داروخانه ببرد و جوشانده بگیرد و آن را بجوشاند، همان نسخه را جوشانیده بود.
دکتر گفت: حیف از نان که شوهرت به تو می دهد بخوری! بعد هم نسخه ای نوشته بود که به داروخانه برود و جوشانده بگیرد و مصرف کند ان شاء الله خوب شود.
این بزرگ فرموده بود: نوبتم که رسید، دیگر کسی غیر از من و دکتر در مطب نبود. به آقای دکتر گفتم که آقا می دانی امروز چه کردی؟ گفتم: یک گناه نکردی، بلکه گناهان فراوانی مرتکب شدی.
اول گناهت این که یک مسلمان را مسخره کردی و اگر مسلمانی مسلمان دیگر را مسخره کند، شخصیت او را در میان مردم بکوبد، گناهش به قدری بزرگ است که در روایات می خوانیم روز قیامت در پیشانیش نوشته شده: هو ایس من روح الله یعنی این از رحمت خدا مایوس است، رحمت خدا شامل حالش نمی شود و باید به جهنم برود و در روایت می خوانیم که گناهش مثل جنگ با خداست: من اهان ولیا فقد بارزنی بالمحاربه.(132)
اگر کسی به مسلمانی اهانت کند، مثل آن است که با خدا جنگ کرده باشد. آن بزرگ فرموده بود: این گناه اول.
گناه دوم این که موجب شدی دیگران خندیدند و شخصیت این پیرزن را کوبیدند و او نیز خجالت کشید. از جاهایی که سبب اولی از مباشر است همین جاست؛ اگر تو این جمله را نمی گفتی، دیگران مسخره اش نمی کردند.
گناه سوم این که دروغ گفتی: حیف از نانی که شوهرت به تو بدهد بخوری، این دروغ است، این زن نمی داند که نسخه را چه باید بکند، از کجا می دانی که شوهرداری و خانه داری بلد نباشد؟ یک عمر شوهرداری و خانه داری کرده است، لذا این جمله حیف از نان که تو بخوری دروغ است و کسی که دروغ بگوید، گناهش بت پرستی است و قرآن می فرماید: فاجتنبوا الرجس من الاوثان و اجتنبوا قول الزور.(133)
از دو چیز بپرهیز، یکی از بت پرستی، یکی هم از دروغ گفتن. بعد گفته بود: اگر بخواهم بایت بشمارم به عنوان اولی و ثانوی خیلی گناه کردی و راستی چنین است، این جمله برای من و شما خیلی مفید است. ما باید مواظب زبان خودمان باشیم که فرق احمق و عاقل همین است؛ عاقل آن است که اول فکر می کند بعد حرف می زند، اما احمق اول حرف می زند بعد فکر می کند. از وظایف سنگین هر مسلمانی این است که اول فکر کند بعد حرف بزند.
ممکن است شما عزیزان سر کلاس یک جمله بگویید و مصیبتها به بیاورید؛ همین جمله برای یک نفر عقده بشود و این کاری است مشکل، و در حقیقت با این جمله بچه را کشتید، زیرا کشتن روح و شخصیت بدتر از کشتن جسم است.
در روایات زیادی می خوانیم که مسلمان آن کسی است که زبانش در اختیار خودش باشد؛ و از نظر ثواب هم روایت داریم که باید همیشه در فکرمان باشد، مخصوصا شما مربی ها.
در روایات می خوانیم که یک عده به بهشت می روند و اینها با پروردگار عالم خلوتها دارند، پروردگار عالم نظر لطف به این بندگان دارد: اکلمهم و انظر الیهم سبعین مره فی کل یوم
اینها از باب مثال است، یعنی با این بنده ها خیلی حرف می زنم و نظر لطف به اینها دارم و بهترین جا در بهشت برای اینهاست، از مروارید و در قصرها دارند و غذای اینها لذتها، حرفها، نظرهای معشوق به عاشق، نظرهای مولا به عبد است.
بعد می فرماید: کسانی هستند که خداوند این قدر نظر لطف به اینها دارد، مسجونون هستند؛ خود امام (علیه السلام) مسجون را معنی می کند:
سجنت السنتهم عن الکلام و سجنت بطونهم عن الحرام، اینها کسانی هستند که در دنیا دو چیز را خیلی مواظبت می کردند: یکی مواظب زبانشان بودند، حرف بیخودی نمی زدند؛ یکی هم مواظب شکمشان بودند زیرا چیز حرام نمی خوردند.
در روایات می خوانیم که اگر کسی مواظب سه چیز باشد حتما رستگار است: یکی شکمش که چه می خورد؛ یکی زبانش که چه می گوید و یکی هم غریزه جنسی او که متجاوز نشود.
یک نفر معلم یا روحانی باید مواظب باشد تا حرفهایی (ولو حرفهای راست) که مردم پسند نیست، در زبانش نباشد به قول عربها مگر می شود هر چه راست است آدم بگوید: لفیس ما یعلم یقال خیلی از چیزها مطابق با واقع و درست است که نمی شود گفت: همان جمله ای که در میان عوام مشهور است، که می گوید: راست دروغ نما بدتر از دروغ راست نما می باشد. باید بگوییم هر دو بد است؛ انسان دروغی بگوید که مردم باور کنند بد است و گناهش خیلی بزرگ است، حتی شوهر به زنش دروغ بگوید یا برعکس؛ همچنین انسان راست بگوید اما مردم نپسندند، بالاخره باید طوری باشد که حرفهایش در مغزها جا پیدا کند.
کتاب قابوس نامه کتاب خوبی است، نویسنده اش یکی از شاهزاده های ایرانی است، می گوید: از مکه به ترکیه آمدم مدتی پیش سلطان ترکیه بودم و باهم جلساتی داشتیم. روزی در جلسه یک جمله ای نقل کردم، دیدم یک حال اشمئزاز و نفرتی برایش پیدا شد. در ضمن بحثها گفتم که در ایران ما، در گرگان دهی است که در آن آب نیست و زنها باید بروند از دامنه کوه آب تهیه کنند، و کرمهایی به نام کرم سبز در آنجا فراوانند که اگر پا روی آن بگذارند و کشته شود، آب روی سرش تلخ می شود!
می گوید: این جمله را گفتم، دیدم یک حال اشمئزاز و نفرتی از من پیدا کرد ولی ساکت ماند. تصمیم گرفتم تا این حرف را ثابت کنم، لذا به ایران نوشتم که طوماری درست بکنید، قاضی ها، عادلها، علما شهادت بدهند که این طور چیزی هست. مدتی ماند تا طومار آمد آن را پیش این آقا بردم، نگاهی به طومار کرد و جمله ای گفت. جمله خیلی عالی است، تقاضا دارم که این جمله همیشه در فکرتان باشد.
گفت: من می دانستم تو دروغگو نیستی، اما اشکال من این است که حرفی که چهل تا شاهد می خواهد تا اثبات شود، چرا انسان بگوید؟
نظیر همین قضیه را نقل می کنند که یک نفر در جلسه ای گفت: من در هندوستان مرغی دیدم که آتش می خورده! چون دید مردم قبول ندارند، برای اثباتش از هندوستان مرغ آتشخوار تهیه کرد و آورد! بزرگی گفت: آقا چه دلیلی داری تا حرفی که احتیاج به این همه زحمت مالی و جسمی دارد بگویی؟
یکی از وکلای مجلس طاغوت - وکیل قوچان - نقل می کند: من در جلسه وکلا گفتم که در قوچان گوسفندهایی است که هفت من دنبه دارند. تعجب کردند و با حالت تمسخر نگاه می کردند، فهمیدم که اشتباه کردم. برای اثبات حرفم از قوچان گوسفندی خواستم تا به تهران بفرستند. مجبور شدم سوری هم بدهم و همانجا گوسفند را کشتند و دنبه اش را وزن کردند، اتفاقا هفت من بیشتر بود؛ به وکلا رو کردم و گفتم: این است آنچه که گفتم و شما مسخره می کردید.
چه دلیلی دارد که انسان چیزی را بگوید که مردم نپسندند؟ این گونه سخنان اول نتیجه اش این است که فشار قبر دارد.
در روایات می خوانیم که جوانی به دست پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به قبر سپرده شد، یعنی حضرت در غسل و کفن و دفنش شرکت نمودند.
بعد از آن که او را در قبر گذاشتند و روی قبر را پوشاندند، مادرش سر قبر آمد و گفت: جوانم، برایت خیلی ناراحت بودم، اما حال که دیدم به دست پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به خاک سپرده شدی ناراحت نیستم، می دانم سعادتمندی.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی نگفتند، مادرش رفت، بعد فرمودند: قبر چنان فشاری به او داد که استخوانهای سینه اش درهم شکسته شد، زیر منگنه الهی له شد. گفتند: یا رسول الله، جوان خوب و آدم روبه راهی بود. فرمود: بله، اما مالا یعنی زیاد داشت؛ مالا یعنی این است که آدم حرفی بزند که نه نتیجه دنیای داشته باشد و نه آخرتی.
این گونه حرفها، اول مصیبتش فشار قبر است ولو آدم خوب و بهشتی باشد. اما این اثر وضعی است چنانچه در جلسه گفتم مردی که در خانه بداخلاق باشد ولو بهشتی هم باشد، سعد بن معاذ باشد، اما فشار قبر دارد.
یکی از بزرگان اصفهان - خدای رحمتش کند - معلم علم اخلاق بود و همه رویش حساب می کردند؛ ولی در میان مردم زود عصبانی می شد. در خانه اش را نمی دانم. یادم نمی رود با وجود اینکه به من لطف داشت، یک وقت چرایی گفتم که به من برگشت و زود هم پشیمان شد! مقداری عصبانی منش و بد اخلاق بود، خودش مثل باران گریه می کرد و می گفت شبی خواب دیدم که مردم مرا در میان قبر گذاشتند، سگ سیاهی آمد و بنا بود که همیشه با من باشد، در همان خواب حس کردم که این سگ سیاه، بداخلاقی های دنیای من است که به این صورت در آمده است. مثل باران گریه می کرد و می گفت: خیلی ناراحت بودم که حالا چطور می شود، یکدفعه دیدم آقا امام حسین (علیه السلام) آمد، (این آقا از علمای بزرگ اصفهان بود و ارادت خاصی به خاندان اهل بیت داشت، در جلسات خصوصی شرکت می کرد و به منبر می رفت تا از روضه خوانهای امام حسین (علیه السلام) محسوب بشود.) فهمیدم که برای آن نوکری که به این خاندان داشتم، آقا امام حسین (علیه السلام) آمده، عرض کردم که این سگ چطور می شود؟ فرمودند: من تو را از دستش نجات می دهم و با اشاره ای که به او کردند، رفت.
یکی از مدرسین حوزه علمیه قم برای من نقل می کرد، می گفت: فلانی مُرد (من آن آقا را می شناختم، خدا او را بیامرزد آدم خوبی بود و به نماز شب خیلی معتقد بود، قبل از اذان صبح به حرم حضرت معصومه (سلام الله علیه) می آمد و کارش نیز عالی بود، فراش مدرسه فیضیه بود؛ این آقا با مدرسی که عرض می کنم آشنایی کامل داشت و تابستانها که آقا نبود، این خادم مدرسه در منزلش بود، با هم رفیق بودند) شبی در خواب او را دیدم که سگ است؛ تعجب کردم، جلو رفتم و گفتم فلانی تویی؟ گفت: بله گفتم: چرا سگ شدی؟ گفت: وای از بداخلاقی! من در خانه بداخلاق بوم، بداخلاقی مرا بدین صورت در آورده. بعد گفت: آقا بیا برویم سر قبرم، قبرم را ببین. می گفت: آقا، وقتی مرا در قبر گذاشتند چنان فشاری به من داده شد که تمام روغنهای بدنم گرفته و وارد این سوراخ شد. اگر سوراخ گشاد بود نشانت می دادم که چطوری زیر منگنه الهی له شدم.
حرفها، فشار قبر دارد، بداخلاقی در خانه (چه زن باشد چه مرد) فشار قبر دارد و اصلا هویت انسان را به چیز دیگری بر می گرداند و این بحث مفصلی دارد.
گفتار ما، مخصوصا کردار ما، نیات ما برای ما ملکه می سازد و ملکه برای ما هویت. تکرار گفتارهای بیجا برای ما ملکه می سازد و ملکه هویت می سازد. انسان را از انسانیت سلب می کند و اگر گفتارش مسخره آمیز باشد کم کم به صورت سگ در می آید، و نیز اگر زخم زبان، غیبت یا تهمت بزند، دروغ بگوید، سخن چین باشد باز به صورت سگ در می آید. بنابراین، باید جلو زبانمان را بگیریم؛ چه بسیار افرادی را سراغ داریم که برای خاطر همین مزاح ها و همین فکر نکردن ها و گفتن های بیجا، خودشان را به باد دادند، چقدر سراغ دارم که اختلاف خانوادگی از همین جا برایشان پیدا شده، به قول شاعر:
شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است.
یعنی آقا اگر یک زخم زبان در خانه به همسرت بزنی، دلش بشکند، محبت از دلش بیرون برود، دیگر برگشت محبت کاری است بسیار مشکل؛ چه بسیار دیده ام که یک زبان درازی از خانم موجب شده که کم کم قطره قطره جمع شود و آنگاه دریا شود، اختلاف خانوادگی به طلاق منجر گردید و علاوه بر خود، بچه هایشان را بیچاره کردند.
در اول یک جمله بیش نبود اما همین جمله و زبان درازی کم کم به جاهای باریک رسید. ابن مقفع یک ادیب ایرانی در زمان منصور دوانیقی بود. (این خلفای ابن عباس، مخصوصا منصور، هارون و مامون مردم را سرگرم قصه ها و ادبیات یونانی، فارسی، عربی و ترجمه می کردند.)
ابن مقفع چون ادیب بود در دربار خلفای بنی عباس خیلی قرب داشت و همه از او حساب می بردند - یکی از عوامل غرور، علم است؛ اگر انسان مواظب نباشد مثلا مدرک دیپلم و لیسانس با فرض اینکه خودش می داند چیزی نیست، اما غرور می آورد. - چون ابن مقفع مواظب خودش نبود و مغرور بود، غرورش به جایی رسید که حتی استاندارهایی را که به بصره می آمدند، را مسخره می کرد.
مثلا وقتی فرمانداری در جلسه می آمد، می گفت سلام علیکما، سلام بر شما دوتا. می گفتند: این یکی است، سلام بر دوتا چیست؟ می گفت: یک سلام بر خودش، یک سلام هم بر دماغ درازش! مردم می خندیدند و این سخن برای آن شخص یک عقده می شد. یا در جلسه مسئله می پرسید که اگر مردی بمیرد و یک شوهر و پسر و دختر داشته باشد، ارث او را چطور باید تقسیم کرد؟ مردم می خندیدند؛ ابن مقفع نمی دانست که چه مصیبتی را برای خودش بار می آورد، یا مثلا در جلسه ای فرماندار می گفت: من از سکوت پشیمان نیستم و ضرری ندیدم. ابن مقفع می گفت: بله برای این که بهترین چیزها برای تو سکوت است، یعنی تو جاهل و نفهمی: الانسان مخبوء تحت لسانه. یعنی اگر بخواهیم بفهمیم انسان چکاره است، از زبانش می فهمیم.
اتفاقا عموی منصور دوانیقی علیه منصور قیام کرده، شکست خورد و فرار کرد، بعد مردم پیش منصور آمدند و تقاضای عفو عمویش را نمودند. گفت: به ابن مقفع بگویید امان نامه بنویسد تا من امضاء کنم، آقا چون مغرور بود مواظب قلمش هم نبود.
استاد بزرگوار ما حضرت آیه الله بروجردی (ره) از موقعی که به مرجعیت رسید تا فوت دست به قلم نگذاشت، حتی یک امضا نمی کرد، لذا امضاهایی که در رساله های علمیه است مسلما مهر است، زیرا ایشان تصمیم گرفته بودند قل به دست نگیرد.
یک معلم یا کسی که وجهه ای دارد، باید مواظب زبان و قلمش باشد، مواظب رفت و آمدش باشد؛ چه بسیار سراغ دارم افراد موجهی را که با شرکت در یک جلسه بیجا (با آن که گناه هم نبود) خود را از بین بردند.
ابن مقفع با قلمش خود را نابود کرد. نوشت: آقای منصور دوانیقی تعهد کرد که اگر با عمویش کار داشته باشد، سلطنت و خلافت او از بین رفته و عزل بشود، مالش صدقه داده شود، زنش طلاق. کنیزهای او آزاد شوند.
می خواست از ادیب بودن خود استفاده کند این گونه امان نامه نوشت. وقتی پیش منصور آوردند خیلی عصبانی شد، آن نامه را پاره کرد و مخفی به همان فرماندار نوشت که ابن مقفع را نابود کند و کسی متوجه نشود؛ آرزوی فرماندار هم همین بود. فرماندار به دنبال ابن مقفع فرستاد، او نیز با الاغ و نوکرش پیش همان فرمانداری آمد که مسخره اش می کرد. فرماندار نامه منصور را به ابن مقفع نشان داد. او به التماس افتاد اما فرماندار دستور داد تا تنوری را آماده کردند و ابن مقفع بدبخت را سر تنور آوردند، اول دماغش را برید و گفت: سلام علیکم، انداخت داخل تنور؛ دست و پایش را برید و گفت: اینهم به جای آن که مسخره کردی. سپس جسدش را به داخل تنور انداختند. نوکر تا ظهر معطل شد وقتی ابن مقفع نیامد، در زد. جواب شنید که ابن مقفع اینجا نیست؛ بالاخره مردم جمع شدند و پیش منصور رفتند که ابن مقفع منزل فرماندار رفته و دیگر بیرون نیامده است، منصور که در جریان کار بود گفت: من فرماندار را به جای او قصاص می کنم و می کشم، اما این را هم بدانید که اگر ابن مقفع پیدا شد، همه شما را می کشم، خلاصه ابن مقفع این گونه می سوزد و از بین می رود.
اما چرا؟ برای زبان نیش دارش، مسخره بازی و غرورش، برای یک خنده بیجا.
یک کسی میهمان حاکمی بود، دوتا کبوتر بریان کرده برایش آوردند. او تبسم کرد. حاکم گفت: برای چه خندیدی؟ میهمان گفت: قضیه ای دارم؛ در جوانی که راهزن بودم اموال تاجری را گرفتم و خواستم او را بکشم، اصرار می کرد که مرا نکش، دو تا کبوتر آنجا پیدا شد، رو کرد به این کبوترها و گفت: از شما شهادت می خواهم که من مظلوم کشته شدم! من به تاجر خندیدم که چه می گویی؟ حالا آن قضیه به یادم افتاد. تبسم می کنم که چه می گفت؟
با وجودی که حاکم با او رفیق بود، گفت: جلاد بیا، این دو کبوتر همان شاهدانند، برو سر این مرد را بزن و برایم بیاور! یک خنده بیجا، گفتار بیجا، علاوه بر این که فشار قبر دارد و نامه عمل پر می شود، بعضی اوقات عقده ها می آورد، اختلافهای خانوادگی و دشمنیها می آورد.
انسان مسلمان باید مواظب زبانش باشد، خصوصا، شما که نخبه های جامعه و مربی هستید حرف بیجا نزنید؛ اول فکر کنید و بعد حرف بزنید و بالاتر از این تقاضا دارم که در خانه نیش زبان نداشته باشید.
اول مصیبت برای کسانی که نیش زبان دارند این است که بر دلها حکومت ندارند و منفور جامعه هستند و از نظر روایات اهل بیت، این نیش ها عقرب، مار و گرگ می شود و در قبر، برزخ، صف محشر و جهنم انسان را می گزند.
شما اگر شنیدید که در قبر و جهنم، مار و عقرب انسان را می گزد همان نیش زبانمان است. قرآن می گوید:
یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تودلو ان بینها و بینه آمدا بعیدا و یحذرکم الله نفسه.(134)
یعنی ای بشر، خدا تو را می ترساند، بترس، یقین داشته باش هر کاری که بکنی، هر چه بگویی، اینها مجسم می شود، اگر خوب است در قبر، در برزخ، در قیامت با توست و اگر بد است به صورت مار، عقرب و سگ درنده با تو است.
به قول مثنوی، به واسطه نیش زبانها، مارهایی که تهیه کردی، تو را می گزند.

بخش اول: گفتار پانزدهم