فهرست کتاب


جهاد با نفس (سلسله درسهای اخلاقی)

آیت الله حسین مظاهری‏‏

سعه صدر (2)

بحث در مورد مبارزه با نفس اماره بود، همانطور که قبلا بیان شد برای پیروز شدن در این مبارزه، نیرو از خارج می خواهد و تا کنون با استفاده از قرآن شریف، چند نیرو معرفی و در مورد هر کدام مطالبی ذکر شد.
چهارمین نیرو شرح صدر بود، بدین معنی که انسان برای غلبه بر مشکلات باید دریادل باشد و همچون دریا مشکلات را در خود هضم کند.
قرآن کریم به شرح صدر خیلی اهمیت داده است و حتی پذیرش اسلام را مرهون شرح صدر می داند، می فرماید:
افمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه فویل للقاسیة قلوبهم من ذکر الله.(127)
این آیه به خوبی دلالت دارد بر این که اگر کسی شرح صدر داشته باشد، پروردگار عالم در دل او نوری می تاباند، دست عنایت خدا روی سرش آمده، کمکی از غیب به یاری او می آید تا بتواند در آن مبارزه درون پیروز گردد، اما اگر نتواند مشکلات را هضم نموده در مقابل یک تمایل خود را ببازد، قرآن می گوید: وای بر او، وای بر آن که دریادل نیست، وای بر کسی که شرح صدر ندارد که گناه روی گناه شرح صدر را از او گرفته است.
در آیه دیگر می فرماید:
فمن یرد الله ان یهدیه یشرح صدره للاسلام و من یرد الله ان یضله یجعل صدره ضیقا خرجا کانما یصعد فی السماء کذلک یجعل الله الرجس علی الذین لا یومنون.(128)
می فرماید: دست عنایت خدا روی سر کسی است که شرح صدر دارد، سعه صدر دارد اما اگر دست عنایت خدا یعنی سعه صدر نباشد، آدمی است تنگ نظر، دیگر نمی تواند در مقابل مشکلات قد علم کند، در این صورت روزگارش مانند کسی است دنیا با همه وسعتش بر او تنگ خواهد بود؛ گاهی اوقات که مصیبتی برای انسان پیش می آید انسان حالی پیدا می کند، مثل این که نفس به شماره می افتد، مثلا اگر شما بخواهید از دامن کوهی بالا بروید و عادت به کوهنوردی نداشته باشید، وقتی که به بالای کوه رسیدید، حالی پیدا می کنید که نفس به سختی می آید، قرآن شریف امر معنوی نداشتن شرح صدر را به این امر محسوس تشبیه می کند، می فرماید: آن که شرح صدر ندارد، بر او پلیدی باد، پلیدی باد بر کسی که دست عنایت خدا روی سرش نباشد.
در اینجا این سوال مطرح است: چه کنیم که شرح صدر پیدا کنیم؟ باید گفت که بحث خودسازی و تهذیب نفس، نظیر شارژ باطری اتومبیل است بدین معنی که اعمال خوب ما در حالی که از ایمان سرچشمه می گیرند، از دل پاک و صفات خوب سرچشمه می گیرند، اما خود این اعمال هم ایمان را قوی می کنند؛ ایمان از عمل و عمل از ایمان سرچشمه می گیرد. برعکس هم می شود، یعنی صفات رذیله برای ما عمل می سازند و عمل هم برای ما صفات رذیله ایجاد می کنند. آن کسی که بخیل است، حسود و جاه طلب است، متکبر است این صفات رذیله برای او منشاء اعمال رذیله می گردند؛ به قول قرآن شریف: کل یعمل علی شاکلته(129) از کوزه همان تراود که در اوست. زنی که حسود است معمولا کارها و گفتارش از آن حسادت سرچشمه می گیرد و همان کارهای زشت او نیز حسادتش را قوی می کند، آبیاری می کند و اگر مواظبت نشود، یعنی برطرف نگردد، مسلما ریشه می دواند؛ یک وقت به جایی می رسد که رفع کردن آن خیلی مشکل می شود.
آدم جاه طلب نیز چنین است؛ گفتار او، کردار او، حتی نیات او از جاه طلبی او سرچشمه می گیرد و این گفتار و کردار ما از ایمان سرچشمه می گیرد؛ هر که ایمانش قوی تر باشد، گفتارش بهتر، کردارش بیشتر و نیاتش نیکوتر است اما همین گفتار و کردار و نیت های ما در ایمان ما اثر می گذارد؛ لذا ایمان عمل می سازد و عمل نیز ایمان می سازد.
کسی که در مقابل مشکلات مبارزه می کند، در مقابل گناه مقاومت می نماید، وقتی تمایل جنسی پیش می آید به آن پشت پا می زند، صفت خود پسندی را پشت پا می زند، همه این موارد از شرح صدر سرچشمه می گیرند و این کارهایی که می کند نیز برایش شرح صدر می آورد؛ در حالی که کارها از شرح صدر سرچشمه گرفته، خودکار شرح صدر را بیشتر می کند، شرح صدر را در دل رسوخ می دهد و آن را ملکه می سازد.
برعکس، اگر هنگامی که گناهی پیش آید خود را ببازد، یعنی مرتکب گناه شود؛ وقتی مشکلی جلو آمد عصبانی شود و از کار مهمتر بازش بدارد؛ وقتی در کلاس حرف نامطلوبی شنید، نتواند آن را در خود هضم کند، در این صورت این شرح مختصری را هم که دارد از بین می برد، او را آدم تنگ نظر بار می آورد تا آنجا که در مقابل هیچ چیز حتی در برابر بچه کوچکی نتواند عرض اندام کند، یعنی تنگ نظری او در کارش اثر گذاشته و کارش هم در تنگ نظریش موثر می باشد، لذا آیه شریفه می فرماید: فمن شرح الله صدره للاسلام فهو علی نور من ربه. اگر شرح صدر می خواهی، اگر می خواهی نور خدا در دل تو بتابد، اگر می خواهی شرح صدر برای تو ملکه شود و بتوانی دریا دل باشی و به همه مشکلات پشت پا بزنی و در کار مشکل با نور خدا بروی، شرح صدر داشته باش؛ فویل للقاسیه قلوبهم من ذکر الله، اگر شرح صدر نداشتی وای بر تو، برای این که نداشتن شرح صدر برایت گناه روی گناه می آورد؛ وقتی هم که گناه روی گناه آمد، دل را سیاه کرد شرح صدر از آن گرفته می شود، و وای به این دل. آیه دوم هم همین را می فرماید.
بنابراین، اگر بخواهید صفات خوب را در خود ایجاد کنید، باید بر طبق صفات خوب عمل کنید؛ در حالی که صفات خوب شما را به اعمال خوب وا می دارد، اعمال نیکو هم صفات خوب را در شما به وجود می آورد و برعکس، اگر می خواهید صفات رذیله را رفع کنید، شاخ و برگ را بزنید، کار بد نداشته باشید و الا اگر کار بد و گفتار بد داشته باشید، بدانید که صفات رذیله در شما قوی تر یعنی ملکه و خودکار می شود، یک وقت به اینجا می رسید که به طور ناخودآگاه مرتکب گناه می شوید و گاهی خود را آدم خوبی هم می دانید و گناه را هم می پسندید، یعنی شخص گناه می کند و می گوید کار خوبی کردم، خوب شد که توانستم این گناه را مرتکب شوم! سوره الم نشرح برای همه مخصوصا برای یک مربی، برای یک معلم سازندگی خوبی دارد. این سوره نخست از شرح صدر سخن می گوید و می فرماید: یک مربی باید شرح صدر داشته باشد، همه انسانها باید شرح صدر داشته باشند اما شرط اساسی کار یک مربی و یک معلم شرح صدر است. می فرماید: فان مع العسر یسرا ان مع العسر یسرا و بداند اگر شرح صدر داشته باشد، تمام مشکلات آسان می شود؛ تاکید هم می کند که حتما بداند تمام مشکلات آسان می شود؛ بعد می فرماید: فاذا فرغت فانصب صفت دمی که همه مخصوص، یک مربی باید داشته باشد، ادامه و استقامت در کار است.
شنیدن بحث خودسازی ممکن است آسان باشد اما به کار بردنش فوق العاده مشکل است. علوم به چند قسم منقسم می شوند؛ بعضی از علوم یاد گرفتنش مشکل است نظیر ریاضیات، فلسفه و منطق. آموختن این علوم مشکل است اما به کار بردن آنها خیلی هم مشکل نیست، اگر کسی به راستی فیلسوف باشد آوردن برهان برای او کار آسانی است یا حل یک مسئله و به کار بستن آن برای معلم ریاضی آسان است، ولی بعضی از علوم برعکس است مثل علم اخلاق و خودسازی که گفتن و شنیدن آن مثل ریاضی و فلسفه مشکل نیست، بلکه از نظر قرآن شریف فطری هم هست: و نفس و ما سویها فالهمها فجورها و تقویها(130) یعنی قسم به انسان، به آن نفس ملکوتیش، به آن بعد انسانیش، قسم به این بعدی که بالفطره صفات بد و خوب را درک می کند.
همه ما که اینجا نشسته ایم می دانیم که تکبر بد است، اگر مقداری فکر کنیم می توانیم مضراتش را نیز درک کنیم و برای دیگران هم بگوییم، لذا گفت و شنود و بحث خودسازی کار مشکلی نیست؛ آنچه مشکل است عمل به آن است؛ اگر آدم متکبر و خودپسند بتواند تکبر و خودپسندی را از خود ریشه کن کند، کار مشکلی است. لذا استاد بزرگوار ما رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) از استاد خودشان مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری (ره) موسس حوزه علمیه قیم نقل می فرمودند که آنچه که در میان مردم مشهور است: ملا شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل، ایشان می فرمودند: نه، این غلط است، بلکه باید بگوییم: ملا شدن چه مشکل، آدم شدن محال است!. و راستی نیز چنین است؛ اگر کسی بخواهد صفت رذیله را از خود دور کند بایستی سالها خون جگر بخورد، باید سالها ادامه بدهد، باید سالها استقامت کند تا بتواند ریشه یک صفت رذیله را برکند و یک صفت خوب جایگزین آن کند.
چرا قرآن این قدر تکرار می کند؟ قرآن خیلی از آیاتش تکرار است و مفسران اختلاف زیادی در این مسئله دارند که تکرارهای قرآن را چگونه تفسیر کنند. هر کس چیزی می گوید و وجهی برای آن درست می کند، نظیر استاد علامه طباطبایی (ره) در المیزان، فخر رازی در تفسیرش، مرحوم طبرسی در مجمع البیان و مرحوم فیض (ره) در صافی و دیگران هر کدام چیزی گفتند و گفتار آنها هم بسیار خوب است، اما در این باره جمله ای از رهبر عظیم الشان انقلاب (ره) هست که از همه اقوال لطیف تر و دقیق تر می باشد؛ می فرماید: تکرار قرآن به این دلیل است که خودسازی تکرار است و قرآن کتاب خودسازی است و باید در آن تکرار باشد. اگر قرآن یک مرتبه بگوید:
ان الذین یحبون ان تشیع الفاحشه فی الذین آمنوا فلهم عذاب الیم فی الدنیا و الاخره.(131)
یعنی آن کسانی که دوست دارند فحشاء اشاعه پیدا کند، ولو این که خودشان مرتکب آن نشوند ولی همین که دوست دارند شخصیت کسی لکه دار بشود، آنان که پشت سر دیگران غیبت می کنند، آن کسانی که دوست دارند در رادیو و تلویزیون موسیقی و ساز و آواز باشد، دو عذاب دارند: یک در دنیا و دیگری در آخرت.
اگر آیه یک بار این مطلب را بیان می کرد تاثیر زیادی نداشت؛ وقتی تاثیر دارد که همین مفهوم طور دیگری در جای دیگر تکرار شود و این امر نظیر تلقین است، بدیهی است که تلقین خیلی موثر است.
یکی از خویشان دور ما به نام سرهنگ مظاهری وقتی که با سمت رئیس شهربانی وارد قم شد، به من گفت: آقای حاج انصاری (واعظ مشهور قم) مرد عجیبی است؛ روزی در خیابانی در قم جلوی مرا گرفت و گفت: نماز صبح می خوانی؟ گفتم: آری. گفت: تسبیح را به دستت بگیر و چهل بار هر صبح بعد از نماز بگو: اینجا قم است، اینجا قم است.
راستی حرف خیلی عالی است، و روی این تلقین ها بود که زنان بی حجاب وقتی وارد قم می شدند خود را می پوشانیدند.
اگر انسان هر صبح تسبیح را بدست بگیرد و بگوید: من مسلمانم، من مسلمانم خیلی تاثیر دارد. این تسبیح حضرت زهرا (علیه السلام) برای چیست؟ و چرا امام صادق (علیه السلام) می فرمایند تسبیح جده ام پیش من از هزار رکعت نماز افضل است؟
چرا به ما می گویند ذکری داشته باشید، مرتب بگویید: لا اله الا الله؟ بگویید یا الله؟ چرا می گویند دعا کنید، اگر مایوس از دعا شوید این یاس در حد کفر است، تو وظیفه داری دعا کنی چه دعایت مستجاب شود یا نشود، چرا؟ نکته همه این ها همان است که رهبر عظیم الشان انقلاب می فرمود که چرا در سوره الرحمن آیه فبای الا ربکما تکذبان این قدر تکرار شده، همه به خاطر این است که بحث خودسازی تکرار می خواهد، بحث خودسازی تلقین می خواهد، در بحث خودسازی تکرار روی تکرار، گفتن، شنیدن روی شنیدن، می خواهد تا به جایی برسد و تا تکرار نباشد تا ادامه نباشد تا استقامت نباشد، تا توجه نباشد مسلمان به جایی نمی رسد؛ توجه است که انسان را می سازد. لذا علمای علم اخلاق مثال زده می گویند: نفس اماره، یعنی آن بعد حیوانی، نظیر فیل است؛ انسانی که بر فیل سوار است باید مرتبا بر سر فیل چکش بزند، اگر آنی غفلت کند و چکش بر سر فیل فرود نیاید فیل، هم خود را نابود می کند و هم صاحبش را از بین می برد.
مثالی از جبهه بزنم، جوان های نمونه ما در جبهه افتخار آفریده اند. اولین وظیفه یک نظامی در جبهه توجه اوست زیرا با لحظه ای غفلت هم خود را به سقوط می کشاند و هم مملکت را نابود می کند. بسیاری هم اتفاق افتاده که یک آن غفلت خسارات فراوانی به بار آورده است. در تاریخ می خوانیم که در جنگ احد چنین اتفاقی افتاد؛ در این جنگ پیروزی نخست از آن مسلمان ها بود ولی بعد مسلمانان مغلوب شدند و شکست فاحشی خوردند، به طوری که 70 نفر کشته شدند و بر بدن مبارک پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) زخمهایی وارد آمد و بالاخره پروردگار عالم یاری کرد و پیروز شدند. می نویسند: پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در دامنه کوه نشسته بود و اصحاب او اطرافش نشسته بودند. سوال کردند: یا رسول الله، چه شد که ما اول پیروز شدیم و بعد شکست خوردیم؟ فرمودند: برای اینکه یک لحظه خدا را فراموش کردید. چقدر حرف عالی است! اگر انسان یک لحظه خدا را فراموش کند، یک آن جنگ درون را فراموش کند به سقوط کشیده می شود. یک مورچه ای دانه ای به دهانش می گیرد و بالا می رود، ممکن است از اول صبح تا شب دانه را به بالا ببرد اما با یک غفلت به جای اولش بر می گردد و سقوط می کند.
در همه کارها نیاز به استقامت است، فعالیت می خواهد. این آیه که می فرماید: فاذا فرعت فانصب یعنی فاذا فرعت فاتعب نفسک فی الله تبارک و تعالی اگر توانستی در این جنگ یک روز پیروز شوی خیال نکن پیروز مندی، ادامه بده و متوجه باش که همیشه در جبهه هستی و انسان تا زمانی که در این دنیاست از جبهه بیرون آمدنی نیست.
نفس اژدرهاست او کی مرده است - از غم بی آلتی افسرده است
اگر هم پیر شود خیلی از صفات رذیله اش زنده می شود، جوان می شود و بقیه صفات رذیله هم از بین نمی رود، یک وقت بدانجا می رسد که اگر توجه نباشد راسل می شود و نظیرش فراوان است.
آقای راسل فیلسوف مشهور انگلیسی - که دنیا به او خیلی اهمیت می دهد - ما فیلسوف نمی دانیم، الفبای فلسفه را هم نمی داند. این شخص عالم است، هفتاد سال در معرف زحمت کشید، اما این شخص هفتاد ساله که در این سن نیازی به زن ندارد بلکه زن برای او مصیبت است، فرضیه می دهد و در کتابش می نویسد: تشکیل خانواده غلط است، می گوید: چه مانعی دارد که یک زن هر روزی برای دیگری باشد!؟ گفتن این نظریه شرم آور است، چرا یک فیلسوف مشهور دنیا چیزی را می گوید و منتشر می کند که بیانش و شنیدنش شرم آور است؟ می گوید چه مانعی دارد که شخص زن خود را به رفیق خود قرض بدهد و با او زنش را مبادله کند؟ همه به خاطر این است که خودش را نساخت، وقتی خود را نساخت آدم نیست، وقتی آدم نشد خواه ناخواه غریزه جنسی او را افسار کرده در این صورت فروید می شود، مکتب می سازد، راسل می شود و مکتب فروید را تایید می کند! و...
بنابراین تصور نشود که اگر انسان هفتاد ساله شد، دیگر غریزه جنسی با او کاری ندارد؛ خیال نشود که اگر انسان پول پیدا کرد و متمول شد، دیگری خبری نیست، یعنی آن جنبه پول پرستی در او از بین رفته و کاری با او ندارد بلکه اگر دزد است، می دزدد اگر چه مالک جهان شود. مگر اکنون آمریکا متمول نیست، پس چرا دزد است، یاغی است؟ چرا حاضر است صدام را روی کار بگذارد و این همه جنایت بکند؟ چرا دزد و جنایت کار است؟ خدا نکند غریزه ای بر کسی حکمفرما باشد، آنجا می برد که خاطرخواه اوست، سیر نمی شود. آمریکا اگر همه کره زمین را بگیرد، سیر می شود؟ نه، باز هم جنایت می کند. لذا وقتی آپولو می سازد و کره ماه می رود اولین حرفش این است که فکر کردیم می شود در کره ماه پایگاه نظامی ساخت؛ معنی این حرف این است که من جنایتکار و آدم کش هستم، من پلنگم، من گرگم، هر کجا که بروم پلنگم، گرگم هستم. گفت و شنود بحث خودسازی آسان است، آنچه دشوار است به کار بستن آن است.
استاد بزرگوار ما حضرت آیة الله العظمی بروجردی به ما نصیحت می کردند و می فرمودند: تا جوان هستید باید خودپسندیها، ریاست طلبی ها، جاه طلبی ها را از ریشه در خود بسوزانید. و الا اگر مواظبت نکنید خیلی مشکل می شود.
روایت می گوید: اخر ما یخرج عن قلوب الصدیقین حب الجاه یعنی جاه طلبی به سادگی از بین نمی رود. ممکن است شخص متقی باشد، عادل باشد، اما باز هم ریاست طلب باشد، این امور ربطی به یکدیگر ندارند، ممکن است ریش سفیدی باشد، آیه الله باشد، عادل باشد اما باز هم ریاست طلب باشد، لذا در روایت می خوانیم که اگر کسی بخواهد مرجع شود، بخواهد رهبر شود باید عادل باشد، باید متخصص باشد، علاوه بر این باید مکب علی الدنیا نبوده باشد، لذا مرحوم شهید (ره) بر آن فتوی می دهد و از افرادی که به آن فتوی می دهند رهبر عظیم الشان انقلاب است؛ یعنی باید محرک او در کارها فقط و فقط خدا باشد، نباید ریاست را دوست بدارد گرچه از راه حلال باشد و الا نمی تواند مرجع باشد، اگر عادل باشد، می توانیم پشت سرش نماز بخوانیم، اما مرجع گرچه از راه حلال پول دوست باشد نمی تواند رهبر باشد، برای این که او باید تمام صفات رذیله را ریشه کن کرده باشد، باید جاه طلبی، شهرت پرستی حتی از راه حلال در او ریشه کن شود و به فرموده رهبر عظیم الشان انقلاب در دل او هیچ کس و هیچ چیزی جز خدا نباشد، جز به خدا به هیچ کس و هیچ چیز علاقه نداشته باشد و هدف از خلقت انسان هم همین است.
فاذا فرغت فانصب یعنی اگر چه از منزل اول گذشتی بازهم مواظب باش که سقوط نکنی؛ اگر در راه خودسازی هستی باید همیشه خود را به مشقت اندازی متوجه باشی، استقامت و فعالیت داشته باشی، برای این که خودسازی به استقامت نیاز دارد. بازهم استقامت و پایداری...

بخش اول: گفتار چهاردهم

کفاره گناه

امشب درباره کفاره گناه با شما صحبت می کنم. امیدوارم به خواست پروردگار عالم و لطف حضرت بقیه الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف) جلسه برای من و شما مفید باشد.
بزرگی فرموده بود: به دکتر رفتم، در نوبت نشستم، یک پیرزن دهاتی نوبتش شد پیش آقای دکتر رفت و گفت: نسخه ای را که به من دادید جوشاندم و خوردم ولی خوب نشدم. معلوم شده بود که این خانم به جای این که نسخه را به داروخانه ببرد و جوشانده بگیرد و آن را بجوشاند، همان نسخه را جوشانیده بود.
دکتر گفت: حیف از نان که شوهرت به تو می دهد بخوری! بعد هم نسخه ای نوشته بود که به داروخانه برود و جوشانده بگیرد و مصرف کند ان شاء الله خوب شود.
این بزرگ فرموده بود: نوبتم که رسید، دیگر کسی غیر از من و دکتر در مطب نبود. به آقای دکتر گفتم که آقا می دانی امروز چه کردی؟ گفتم: یک گناه نکردی، بلکه گناهان فراوانی مرتکب شدی.
اول گناهت این که یک مسلمان را مسخره کردی و اگر مسلمانی مسلمان دیگر را مسخره کند، شخصیت او را در میان مردم بکوبد، گناهش به قدری بزرگ است که در روایات می خوانیم روز قیامت در پیشانیش نوشته شده: هو ایس من روح الله یعنی این از رحمت خدا مایوس است، رحمت خدا شامل حالش نمی شود و باید به جهنم برود و در روایت می خوانیم که گناهش مثل جنگ با خداست: من اهان ولیا فقد بارزنی بالمحاربه.(132)
اگر کسی به مسلمانی اهانت کند، مثل آن است که با خدا جنگ کرده باشد. آن بزرگ فرموده بود: این گناه اول.
گناه دوم این که موجب شدی دیگران خندیدند و شخصیت این پیرزن را کوبیدند و او نیز خجالت کشید. از جاهایی که سبب اولی از مباشر است همین جاست؛ اگر تو این جمله را نمی گفتی، دیگران مسخره اش نمی کردند.
گناه سوم این که دروغ گفتی: حیف از نانی که شوهرت به تو بدهد بخوری، این دروغ است، این زن نمی داند که نسخه را چه باید بکند، از کجا می دانی که شوهرداری و خانه داری بلد نباشد؟ یک عمر شوهرداری و خانه داری کرده است، لذا این جمله حیف از نان که تو بخوری دروغ است و کسی که دروغ بگوید، گناهش بت پرستی است و قرآن می فرماید: فاجتنبوا الرجس من الاوثان و اجتنبوا قول الزور.(133)
از دو چیز بپرهیز، یکی از بت پرستی، یکی هم از دروغ گفتن. بعد گفته بود: اگر بخواهم بایت بشمارم به عنوان اولی و ثانوی خیلی گناه کردی و راستی چنین است، این جمله برای من و شما خیلی مفید است. ما باید مواظب زبان خودمان باشیم که فرق احمق و عاقل همین است؛ عاقل آن است که اول فکر می کند بعد حرف می زند، اما احمق اول حرف می زند بعد فکر می کند. از وظایف سنگین هر مسلمانی این است که اول فکر کند بعد حرف بزند.
ممکن است شما عزیزان سر کلاس یک جمله بگویید و مصیبتها به بیاورید؛ همین جمله برای یک نفر عقده بشود و این کاری است مشکل، و در حقیقت با این جمله بچه را کشتید، زیرا کشتن روح و شخصیت بدتر از کشتن جسم است.
در روایات زیادی می خوانیم که مسلمان آن کسی است که زبانش در اختیار خودش باشد؛ و از نظر ثواب هم روایت داریم که باید همیشه در فکرمان باشد، مخصوصا شما مربی ها.
در روایات می خوانیم که یک عده به بهشت می روند و اینها با پروردگار عالم خلوتها دارند، پروردگار عالم نظر لطف به این بندگان دارد: اکلمهم و انظر الیهم سبعین مره فی کل یوم
اینها از باب مثال است، یعنی با این بنده ها خیلی حرف می زنم و نظر لطف به اینها دارم و بهترین جا در بهشت برای اینهاست، از مروارید و در قصرها دارند و غذای اینها لذتها، حرفها، نظرهای معشوق به عاشق، نظرهای مولا به عبد است.
بعد می فرماید: کسانی هستند که خداوند این قدر نظر لطف به اینها دارد، مسجونون هستند؛ خود امام (علیه السلام) مسجون را معنی می کند:
سجنت السنتهم عن الکلام و سجنت بطونهم عن الحرام، اینها کسانی هستند که در دنیا دو چیز را خیلی مواظبت می کردند: یکی مواظب زبانشان بودند، حرف بیخودی نمی زدند؛ یکی هم مواظب شکمشان بودند زیرا چیز حرام نمی خوردند.
در روایات می خوانیم که اگر کسی مواظب سه چیز باشد حتما رستگار است: یکی شکمش که چه می خورد؛ یکی زبانش که چه می گوید و یکی هم غریزه جنسی او که متجاوز نشود.
یک نفر معلم یا روحانی باید مواظب باشد تا حرفهایی (ولو حرفهای راست) که مردم پسند نیست، در زبانش نباشد به قول عربها مگر می شود هر چه راست است آدم بگوید: لفیس ما یعلم یقال خیلی از چیزها مطابق با واقع و درست است که نمی شود گفت: همان جمله ای که در میان عوام مشهور است، که می گوید: راست دروغ نما بدتر از دروغ راست نما می باشد. باید بگوییم هر دو بد است؛ انسان دروغی بگوید که مردم باور کنند بد است و گناهش خیلی بزرگ است، حتی شوهر به زنش دروغ بگوید یا برعکس؛ همچنین انسان راست بگوید اما مردم نپسندند، بالاخره باید طوری باشد که حرفهایش در مغزها جا پیدا کند.
کتاب قابوس نامه کتاب خوبی است، نویسنده اش یکی از شاهزاده های ایرانی است، می گوید: از مکه به ترکیه آمدم مدتی پیش سلطان ترکیه بودم و باهم جلساتی داشتیم. روزی در جلسه یک جمله ای نقل کردم، دیدم یک حال اشمئزاز و نفرتی برایش پیدا شد. در ضمن بحثها گفتم که در ایران ما، در گرگان دهی است که در آن آب نیست و زنها باید بروند از دامنه کوه آب تهیه کنند، و کرمهایی به نام کرم سبز در آنجا فراوانند که اگر پا روی آن بگذارند و کشته شود، آب روی سرش تلخ می شود!
می گوید: این جمله را گفتم، دیدم یک حال اشمئزاز و نفرتی از من پیدا کرد ولی ساکت ماند. تصمیم گرفتم تا این حرف را ثابت کنم، لذا به ایران نوشتم که طوماری درست بکنید، قاضی ها، عادلها، علما شهادت بدهند که این طور چیزی هست. مدتی ماند تا طومار آمد آن را پیش این آقا بردم، نگاهی به طومار کرد و جمله ای گفت. جمله خیلی عالی است، تقاضا دارم که این جمله همیشه در فکرتان باشد.
گفت: من می دانستم تو دروغگو نیستی، اما اشکال من این است که حرفی که چهل تا شاهد می خواهد تا اثبات شود، چرا انسان بگوید؟
نظیر همین قضیه را نقل می کنند که یک نفر در جلسه ای گفت: من در هندوستان مرغی دیدم که آتش می خورده! چون دید مردم قبول ندارند، برای اثباتش از هندوستان مرغ آتشخوار تهیه کرد و آورد! بزرگی گفت: آقا چه دلیلی داری تا حرفی که احتیاج به این همه زحمت مالی و جسمی دارد بگویی؟
یکی از وکلای مجلس طاغوت - وکیل قوچان - نقل می کند: من در جلسه وکلا گفتم که در قوچان گوسفندهایی است که هفت من دنبه دارند. تعجب کردند و با حالت تمسخر نگاه می کردند، فهمیدم که اشتباه کردم. برای اثبات حرفم از قوچان گوسفندی خواستم تا به تهران بفرستند. مجبور شدم سوری هم بدهم و همانجا گوسفند را کشتند و دنبه اش را وزن کردند، اتفاقا هفت من بیشتر بود؛ به وکلا رو کردم و گفتم: این است آنچه که گفتم و شما مسخره می کردید.
چه دلیلی دارد که انسان چیزی را بگوید که مردم نپسندند؟ این گونه سخنان اول نتیجه اش این است که فشار قبر دارد.
در روایات می خوانیم که جوانی به دست پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به قبر سپرده شد، یعنی حضرت در غسل و کفن و دفنش شرکت نمودند.
بعد از آن که او را در قبر گذاشتند و روی قبر را پوشاندند، مادرش سر قبر آمد و گفت: جوانم، برایت خیلی ناراحت بودم، اما حال که دیدم به دست پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به خاک سپرده شدی ناراحت نیستم، می دانم سعادتمندی.
پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی نگفتند، مادرش رفت، بعد فرمودند: قبر چنان فشاری به او داد که استخوانهای سینه اش درهم شکسته شد، زیر منگنه الهی له شد. گفتند: یا رسول الله، جوان خوب و آدم روبه راهی بود. فرمود: بله، اما مالا یعنی زیاد داشت؛ مالا یعنی این است که آدم حرفی بزند که نه نتیجه دنیای داشته باشد و نه آخرتی.
این گونه حرفها، اول مصیبتش فشار قبر است ولو آدم خوب و بهشتی باشد. اما این اثر وضعی است چنانچه در جلسه گفتم مردی که در خانه بداخلاق باشد ولو بهشتی هم باشد، سعد بن معاذ باشد، اما فشار قبر دارد.
یکی از بزرگان اصفهان - خدای رحمتش کند - معلم علم اخلاق بود و همه رویش حساب می کردند؛ ولی در میان مردم زود عصبانی می شد. در خانه اش را نمی دانم. یادم نمی رود با وجود اینکه به من لطف داشت، یک وقت چرایی گفتم که به من برگشت و زود هم پشیمان شد! مقداری عصبانی منش و بد اخلاق بود، خودش مثل باران گریه می کرد و می گفت شبی خواب دیدم که مردم مرا در میان قبر گذاشتند، سگ سیاهی آمد و بنا بود که همیشه با من باشد، در همان خواب حس کردم که این سگ سیاه، بداخلاقی های دنیای من است که به این صورت در آمده است. مثل باران گریه می کرد و می گفت: خیلی ناراحت بودم که حالا چطور می شود، یکدفعه دیدم آقا امام حسین (علیه السلام) آمد، (این آقا از علمای بزرگ اصفهان بود و ارادت خاصی به خاندان اهل بیت داشت، در جلسات خصوصی شرکت می کرد و به منبر می رفت تا از روضه خوانهای امام حسین (علیه السلام) محسوب بشود.) فهمیدم که برای آن نوکری که به این خاندان داشتم، آقا امام حسین (علیه السلام) آمده، عرض کردم که این سگ چطور می شود؟ فرمودند: من تو را از دستش نجات می دهم و با اشاره ای که به او کردند، رفت.
یکی از مدرسین حوزه علمیه قم برای من نقل می کرد، می گفت: فلانی مُرد (من آن آقا را می شناختم، خدا او را بیامرزد آدم خوبی بود و به نماز شب خیلی معتقد بود، قبل از اذان صبح به حرم حضرت معصومه (سلام الله علیه) می آمد و کارش نیز عالی بود، فراش مدرسه فیضیه بود؛ این آقا با مدرسی که عرض می کنم آشنایی کامل داشت و تابستانها که آقا نبود، این خادم مدرسه در منزلش بود، با هم رفیق بودند) شبی در خواب او را دیدم که سگ است؛ تعجب کردم، جلو رفتم و گفتم فلانی تویی؟ گفت: بله گفتم: چرا سگ شدی؟ گفت: وای از بداخلاقی! من در خانه بداخلاق بوم، بداخلاقی مرا بدین صورت در آورده. بعد گفت: آقا بیا برویم سر قبرم، قبرم را ببین. می گفت: آقا، وقتی مرا در قبر گذاشتند چنان فشاری به من داده شد که تمام روغنهای بدنم گرفته و وارد این سوراخ شد. اگر سوراخ گشاد بود نشانت می دادم که چطوری زیر منگنه الهی له شدم.
حرفها، فشار قبر دارد، بداخلاقی در خانه (چه زن باشد چه مرد) فشار قبر دارد و اصلا هویت انسان را به چیز دیگری بر می گرداند و این بحث مفصلی دارد.
گفتار ما، مخصوصا کردار ما، نیات ما برای ما ملکه می سازد و ملکه برای ما هویت. تکرار گفتارهای بیجا برای ما ملکه می سازد و ملکه هویت می سازد. انسان را از انسانیت سلب می کند و اگر گفتارش مسخره آمیز باشد کم کم به صورت سگ در می آید، و نیز اگر زخم زبان، غیبت یا تهمت بزند، دروغ بگوید، سخن چین باشد باز به صورت سگ در می آید. بنابراین، باید جلو زبانمان را بگیریم؛ چه بسیار افرادی را سراغ داریم که برای خاطر همین مزاح ها و همین فکر نکردن ها و گفتن های بیجا، خودشان را به باد دادند، چقدر سراغ دارم که اختلاف خانوادگی از همین جا برایشان پیدا شده، به قول شاعر:
شیشه بشکسته را پیوند کردن مشکل است.
یعنی آقا اگر یک زخم زبان در خانه به همسرت بزنی، دلش بشکند، محبت از دلش بیرون برود، دیگر برگشت محبت کاری است بسیار مشکل؛ چه بسیار دیده ام که یک زبان درازی از خانم موجب شده که کم کم قطره قطره جمع شود و آنگاه دریا شود، اختلاف خانوادگی به طلاق منجر گردید و علاوه بر خود، بچه هایشان را بیچاره کردند.
در اول یک جمله بیش نبود اما همین جمله و زبان درازی کم کم به جاهای باریک رسید. ابن مقفع یک ادیب ایرانی در زمان منصور دوانیقی بود. (این خلفای ابن عباس، مخصوصا منصور، هارون و مامون مردم را سرگرم قصه ها و ادبیات یونانی، فارسی، عربی و ترجمه می کردند.)
ابن مقفع چون ادیب بود در دربار خلفای بنی عباس خیلی قرب داشت و همه از او حساب می بردند - یکی از عوامل غرور، علم است؛ اگر انسان مواظب نباشد مثلا مدرک دیپلم و لیسانس با فرض اینکه خودش می داند چیزی نیست، اما غرور می آورد. - چون ابن مقفع مواظب خودش نبود و مغرور بود، غرورش به جایی رسید که حتی استاندارهایی را که به بصره می آمدند، را مسخره می کرد.
مثلا وقتی فرمانداری در جلسه می آمد، می گفت سلام علیکما، سلام بر شما دوتا. می گفتند: این یکی است، سلام بر دوتا چیست؟ می گفت: یک سلام بر خودش، یک سلام هم بر دماغ درازش! مردم می خندیدند و این سخن برای آن شخص یک عقده می شد. یا در جلسه مسئله می پرسید که اگر مردی بمیرد و یک شوهر و پسر و دختر داشته باشد، ارث او را چطور باید تقسیم کرد؟ مردم می خندیدند؛ ابن مقفع نمی دانست که چه مصیبتی را برای خودش بار می آورد، یا مثلا در جلسه ای فرماندار می گفت: من از سکوت پشیمان نیستم و ضرری ندیدم. ابن مقفع می گفت: بله برای این که بهترین چیزها برای تو سکوت است، یعنی تو جاهل و نفهمی: الانسان مخبوء تحت لسانه. یعنی اگر بخواهیم بفهمیم انسان چکاره است، از زبانش می فهمیم.
اتفاقا عموی منصور دوانیقی علیه منصور قیام کرده، شکست خورد و فرار کرد، بعد مردم پیش منصور آمدند و تقاضای عفو عمویش را نمودند. گفت: به ابن مقفع بگویید امان نامه بنویسد تا من امضاء کنم، آقا چون مغرور بود مواظب قلمش هم نبود.
استاد بزرگوار ما حضرت آیه الله بروجردی (ره) از موقعی که به مرجعیت رسید تا فوت دست به قلم نگذاشت، حتی یک امضا نمی کرد، لذا امضاهایی که در رساله های علمیه است مسلما مهر است، زیرا ایشان تصمیم گرفته بودند قل به دست نگیرد.
یک معلم یا کسی که وجهه ای دارد، باید مواظب زبان و قلمش باشد، مواظب رفت و آمدش باشد؛ چه بسیار سراغ دارم افراد موجهی را که با شرکت در یک جلسه بیجا (با آن که گناه هم نبود) خود را از بین بردند.
ابن مقفع با قلمش خود را نابود کرد. نوشت: آقای منصور دوانیقی تعهد کرد که اگر با عمویش کار داشته باشد، سلطنت و خلافت او از بین رفته و عزل بشود، مالش صدقه داده شود، زنش طلاق. کنیزهای او آزاد شوند.
می خواست از ادیب بودن خود استفاده کند این گونه امان نامه نوشت. وقتی پیش منصور آوردند خیلی عصبانی شد، آن نامه را پاره کرد و مخفی به همان فرماندار نوشت که ابن مقفع را نابود کند و کسی متوجه نشود؛ آرزوی فرماندار هم همین بود. فرماندار به دنبال ابن مقفع فرستاد، او نیز با الاغ و نوکرش پیش همان فرمانداری آمد که مسخره اش می کرد. فرماندار نامه منصور را به ابن مقفع نشان داد. او به التماس افتاد اما فرماندار دستور داد تا تنوری را آماده کردند و ابن مقفع بدبخت را سر تنور آوردند، اول دماغش را برید و گفت: سلام علیکم، انداخت داخل تنور؛ دست و پایش را برید و گفت: اینهم به جای آن که مسخره کردی. سپس جسدش را به داخل تنور انداختند. نوکر تا ظهر معطل شد وقتی ابن مقفع نیامد، در زد. جواب شنید که ابن مقفع اینجا نیست؛ بالاخره مردم جمع شدند و پیش منصور رفتند که ابن مقفع منزل فرماندار رفته و دیگر بیرون نیامده است، منصور که در جریان کار بود گفت: من فرماندار را به جای او قصاص می کنم و می کشم، اما این را هم بدانید که اگر ابن مقفع پیدا شد، همه شما را می کشم، خلاصه ابن مقفع این گونه می سوزد و از بین می رود.
اما چرا؟ برای زبان نیش دارش، مسخره بازی و غرورش، برای یک خنده بیجا.
یک کسی میهمان حاکمی بود، دوتا کبوتر بریان کرده برایش آوردند. او تبسم کرد. حاکم گفت: برای چه خندیدی؟ میهمان گفت: قضیه ای دارم؛ در جوانی که راهزن بودم اموال تاجری را گرفتم و خواستم او را بکشم، اصرار می کرد که مرا نکش، دو تا کبوتر آنجا پیدا شد، رو کرد به این کبوترها و گفت: از شما شهادت می خواهم که من مظلوم کشته شدم! من به تاجر خندیدم که چه می گویی؟ حالا آن قضیه به یادم افتاد. تبسم می کنم که چه می گفت؟
با وجودی که حاکم با او رفیق بود، گفت: جلاد بیا، این دو کبوتر همان شاهدانند، برو سر این مرد را بزن و برایم بیاور! یک خنده بیجا، گفتار بیجا، علاوه بر این که فشار قبر دارد و نامه عمل پر می شود، بعضی اوقات عقده ها می آورد، اختلافهای خانوادگی و دشمنیها می آورد.
انسان مسلمان باید مواظب زبانش باشد، خصوصا، شما که نخبه های جامعه و مربی هستید حرف بیجا نزنید؛ اول فکر کنید و بعد حرف بزنید و بالاتر از این تقاضا دارم که در خانه نیش زبان نداشته باشید.
اول مصیبت برای کسانی که نیش زبان دارند این است که بر دلها حکومت ندارند و منفور جامعه هستند و از نظر روایات اهل بیت، این نیش ها عقرب، مار و گرگ می شود و در قبر، برزخ، صف محشر و جهنم انسان را می گزند.
شما اگر شنیدید که در قبر و جهنم، مار و عقرب انسان را می گزد همان نیش زبانمان است. قرآن می گوید:
یوم تجد کل نفس ما عملت من خیر محضرا و ما عملت من سوء تودلو ان بینها و بینه آمدا بعیدا و یحذرکم الله نفسه.(134)
یعنی ای بشر، خدا تو را می ترساند، بترس، یقین داشته باش هر کاری که بکنی، هر چه بگویی، اینها مجسم می شود، اگر خوب است در قبر، در برزخ، در قیامت با توست و اگر بد است به صورت مار، عقرب و سگ درنده با تو است.
به قول مثنوی، به واسطه نیش زبانها، مارهایی که تهیه کردی، تو را می گزند.